و در معني اين لفظ مبارك در معيار مينويسد كه زَنَب بمعني فربهي است و باين معني زن را زَيْنَب اسم ميگذارند [ص 35] يا از زَيْنَب است وزن ضَيْغَم كه اسم درخت خوشبوئي است يا اصل آن زَيْن اَب است كه دو كلمه باشد يعني زينت پدر است و حقيقةً اين مخدره زينت پدر بزرگوار بود چنانكه بنوع شيعه خود امر فرمودهاند كونوا لنا زينا و لاتكونوا شينا و اين مخدره امتثال اين امر را نموده و زينت پدر بزرگوار است و برگ و گل آن شجره طيبه مباركه است چنانكه در اخبار بسيار درباره شيعه خود فرمودهاند و صاحب بسط در علم و جسم هم هست و زاده بسطة في العلم و الجسم و عالمه غير معلّمه است .
و نيز در روايات مذكور است كه در اوقات حمل آن مخدره انواع هموم و غموم و اسقام و آلام بر فاطمه زهرا عليها السلام وارد ميشد و بعد از آنكه تولد كرد حضرت سيدالشهداء (ع) بشارت براي پدر برد و پدر بزرگوارش گريست بدرجهٔ كه سيدالشهداء ملول شد و گريست و روي ان زينب بنت علي بن ابيطالب عليه السلام لما تولدت اخبر بذلك رسول الله صلي الله عليه و آله فجاء سيد الانبياء صلي الله عليه و آله منزل فاطمة الزهراء عليها السلام و قال لها يا بنية ائتني بنتك المولودة فلما احضرتها اخذها و ضمها الي صدره الشريف و وضع خده المنيف الي خدها فبكي بكاءا عاليا و سال الدمع علي محاسنه جاريا فقالت فاطمة لماذا بكاؤك لاابكي الله عينيك يا ابتا فقال يا بنتا يا فاطمة فاعلمي ان هذه البنت بعدك و بعدي ابتليت علي البلايا و [ص 36] وردت عليها مصائب شتي و رزايا ادهي ، در اين حال فاطمه عليها السلام بگريست و عرض كرد اي پدر ثواب آن كس كه بر وي و بر مصائب او بگريد چيست ؟ رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود يا بضعتي و قرّة عيني ان من بكي و بكي عليها و علي مصائبها يكون ثواب بكائها كثواب من بكي علي اخويها ، ثم سمّاها زينب عليها السلام . عرض ميكنم عبارات اين روايت بنظر خالي از تصحيف نيست ولي ما چنانچه يافتيم روايت كرديم و همه اين اخبار دلالت بر بلندي شأن اين مخدره صلوات الله عليها دارد و حقيقةً كسي كه عناصر وجودش از ابدان معصومين سلام الله عليهم گرفته شده و تغذّي او از پستان فاطمه زهراست (س) و گاه بآب دهان پيغمبر صلي الله عليه و آله پرورش يابد از حد وصف ما بيرون است بلكه وصف كرده نميشود و روايت شده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله بسيار ميشد كه در روز عاشورا آب دهان مقدس خود را در دهن شيرخوارها از فرزندان فاطمه عليها السلام ميريخت و ميفرمود كه تا شب طعام بآنها ندهيد و از آب دهان آن حضرت سيراب ميشدند . باري فضايل آن مخدره از حد احصاء ما بيرون است و كمي از بسيار را در اين موقع ذكر كرديم و باز هم شايد بعد ذكر بشود .
فصل - و باز فرمودهاند و همچنين تسليت دادن حضرت زينب سلام [ص 37] الله عليها حضرت سجاد صلوات الله عليه را دلالت بر جلالت قدر آن معصومه صغري دارد . عرض ميكنم اين حكايت چنان است كه روايت شده است از حضرت سجاد سلام الله عليه كه در روز عاشورا همين كه آن مصائب بر ما وارد آمد و نظر كردم و پدر بزرگوارم را كشته و در خون آغشته ديدم و فرزندان او را و برادران و اعمام خود را مقتول نگريستم و زنان و خواهران را مانند اسيران روم و ترك نظاره كردم بر من دشوار آمد و سينهام تنگ شد و نزديك بود جان از تن من بيرون رود عمهام زينب خاتون همين كه مرا باين حال ديد فقالت ما لي اراك تجود بنفسك يا بقية جدي و ابي و اخوتي فقلت و كيف لااجزع و اهلع و قد اري سيدي و اخوتي و عمومتي و ولد عمي و اهلي مصرعين بدمائهم مرملين بالعراء مسلبين لايكفنون و لايوارون و لايعرج عليهم احد و لايقربهم بشر كأنهم اهل بيت من الديلم و الخزر فقالت لايجزعنّك ما تري فوالله ان ذلك لعهد من رسول الله الي جدك و ابيك و عمك و لقد اخذ الله ميثاق اناس من هذه الامة لاتعرفهم فراعنة هذه الارض و هم معروفون في اهل السموات انهم يجمعون هذه الاعضاء المتفرقة فيوارونها تا آخر حديث شريف ، و اين مقام براي آن مخدره مقام خطيري است ولي نسبت بمقام امامت از آن قبيل است كه فرمودند انا صبر و شيعتنا اصبر منا قيل جعلت فداك كيف صار شيعتكم [ص 38] اصبر منكم قال لانا نصبر علي ما نعلم و شيعتنا يصبرون علي ما لايعلمون و از آن قبيل است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود بسلمان يا سلمان لو عرض علمك علي مقداد لكفر يا مقداد لو عرض صبرك علي سلمان لكفر و علت اين امر آن است كه هر چه درجه معرفت و علم و قوت و قدرت بالاتر است بزرگي مصيبت را بيشتر ميفهمد و بيشتر متألم ميشود و اين است علت ظاهري براي فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود مااوذي نبي مثل ما اوذيت و مثَل آن حضرت نسبت بساير انبيا مثل چشم انسان است با پاشنه پاي او كه چشم از اندك صدمه و غباري مثلا آن قدر اذيت ميكشد كه اگر هزار همسر آن بر پاشنه پا وارد آيد آن قدر تألم ندارد و چنين است امر آن حضرت در ظاهر نسبت بساير انبيا و اوليا و اما بحسب باطن كه مصيبت كل مصيبت آن حضرت بود پس مصيبت آن حضرت اعظم مصائب است ، و چنين است اين مسأله كه محل نظر است ، تسليت دادن زينب خاتون براي امام عليه السلام اگر چه آن مخدره صاحب شأن رفيع هستند اما همان جزع امام (ع) در آن موقع بينهايت از صبر آن مخدره بالاتر بود و اين مطلب از آن حديث ظاهر ميشود كه حضرت صادق عليه السلام در باب گريه آن حضرت ميفرمايد و اما علي بن الحسين فبكي علي الحسين عليهما السلام عشرين سنة او اربعين سنة و ماوضع بين [ص 39] يديه طعام الا بكي حتي قال مولي له جعلت فداك يا بن رسول الله اني اخاف عليك ان تكون من الهالكين قال انما اشكو بثّي و حزني الي الله و اعلم من الله ما لاتعلمون اني لماذكر مصرع بني فاطمة الا خنقتني لذلك عبرة و در روايت ديگر است اماآن لحزنك ان ينقضي فقال له ويحك ان يعقوب النبي (ع) كان له اثنيعشر ابنا فغيّب الله واحدا منهم فابيضّت عيناه من كثرة بكائه عليه و احدودب ظهره من الغم و كان ابنه حيا في الدنيا و انا نظرت الي ابي و اخي و عمي و سبعةعشر من اهل بيتي مقتولين حولي فكيف ينقضي حزني عرض ميكنم خود گريه و زاري در مصائب آلمحمد عليهم السلام از عبادات بسيار بزرگ است بلكه فرمودند نفَس المهموم لظلمنا تسبيح و همّه لنا عبادة و كتمان سرّنا جهاد في سبيل الله و خاصة در گريه و جزع بر سيدالشهداء عليه السلام ميفرمايد حضرت صادق عليه السلام كل الجزع و البكاء مكروه سوي الجزع و البكاء علي الحسين و اخبار در فضل گريه بر مصائب ايشان بسيار است و هر چه انسان گريه كند زياد نميشود بلكه هر چه گريه كند كم است مگر اينكه بيشتر از آن در دنيا زيست نكند مثل اينكه سيد ساجدين عليه السلام زيست نكرد و آن قدر كه بود همهاش را ميگريست و همهاش عبادت خداوند بود و يك حكمت بزرگ از حكم ابتلاي ايشان همين هست كه خلق [ص 40] گريه كنند و باين سبب رستگار شوند . خلاصه كه اگر چه شأن و مقام آن مخدره عظمي فوق حد معرفت ماها است ولي از اين قبيل ادله كه در طراز المذهب و غير آن شمرده ميشود دلالت تامه ندارد و غرض ما در اين رساله آن است كه بقدري كه خداوند معرفت و توفيق عطا فرمايد بادله حكميه كه مستنبط از اخبار آلمحمد عليهم السلام است شرح اين مطلب را بكنيم اگر چه عرض كردم كه در اين نحو مطالب كه تصريحي از آلمحمد عليهم السلام دست نيامده است بطور قطع و يقين نميتوان چيزي گفت و خداوند دانا بحقيقت حال است .
فصل - و در آخر امر فرمودهاند كه آنچه بنظر قاصر اين بنده جاهل ميرسد در اين باب عرض كنم و از آيات و اخبار آنچه دلالت بر شأن آن معصومه صغري دارد استشهاد نمايم . عرض ميكنم بيان اين مطلب موافق آنچه بعقل قاصر اين ناچيز ميرسد محتاج بمقدماتي است كه بتوفيق خداوند و بركات آلمحمد عليهم السلام و هدايت ايشان ذكر شود تا نتيجه آن بفضل و كرم ايشان موافق حق ان شاء الله تعالي ظاهر شود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .
مقدمه - بدانكه شبهه در اين مطلب نيست كه فرع و ثمر هر اصلي در عالم موافق همان اصل است و هر بذري كه زراعت شد همان در [ص 41] روز حصاد از آن حاصل ميشود و علت اين امر آن است كه هر چيزي در عالم محبوبتر اشياء نزد او خود اوست زيرا كه خود با خود از هيچ جهت مغايرت و بينونت ندارد حتي آنكه بطور حقيقت نميتوان گفت كه مناسبت با نفس خود دارد زيرا كه مناسبت هم ميان دو چيز ملاحظه ميشود و اين عرصه عرصه وحدت است و مطلقا تعدد و مغايرتي نيست و محبتي كه در اين مقام گفته ميشود بآن نحو كه در محبت ديگري ملاحظه ميشود درك كرده نميشود بلكه كيفيت ديگر است كه تعبير از آن ميآوريم باينكه محبوبتر اشياء نزد او خود اوست و چون خود را در معرض زوال و فنا ميبيند از كمال محبتي كه بخود دارد هميشه سعي او در توليد مثل خود است و اين است كه دايم از ابعاض خود ميگيرد و بهمان طبيعت مولده كه خداوند از حكمت بالغه خود باو داده است باز بشكل خود ميسازد و همه سعي آن بحسب طبيعت در اين است كه اين مثل را بعينه مثل خود بسازد زيرا كه اقتضاي هر چيزي و ميل او موافق همان است كه صورت او و طبيعت او بآن طور ساخته شده و ضد خود را بالطبع اقتضا نميكند زيرا كه ضد باعث فناي ضد است نه بقاي او و باعث ضعف است نه قوت ، پس گرمي اقتضاي گرمي ميكند و سردي اقتضاي سردي و اعتدال اقتضاي اعتدال و انحراف اقتضاي انحراف و در اين [ص 42] باب شبهه نيست ولي چيزي كه هست اين است كه در عرصه اعراض كه ملاحظه ميكني چون ماده و خميره هر چيزي از اعراض اين عالم گرفته شده و در توليد مثل اگر بنا باشد كه تمام ماده و خميره مثل خود را از نفس خميره خود بگيرد باعث فناء و هلاكت نفس خود او خواهد شد زيرا كه يك ماده و يك خميره در يك آن بصورت دو چيز ولو مثل هم باشند نميشود مگر اينكه يكي از ميان برداشته شود و ديگري بماند مثل اينكه اگر مشت گلي داشته باشي كه بقدر يك قالب خشت باشد و آنرا خشتي بسازي و بعد خواسته باشي خشت ديگر بهمان صورت از همان گل بسازي بايد خشت اول را بشكني و خشت ديگر بسازي پس اگر بنا باشد كه از عين خميره اول بالتمام توليد مثل شود آنكه اصل بوده فاني خواهد شد ، و از اين گذشته كه چون خداوند خواسته است كه كمالات بلانهايه خود را اظهار كند مخصوصا در حكمت بالغه خود قرار داده است كه اين خميره كه براي مثل هر چيزي ميگيرد آنرا از خارج بگيرد و باصل اولي متصل فرمايد و بواسطه اتصال ظاهري مناسبتي با او حاصل كند آن وقت آن خميره عرضي را بر دست خود او بصورت او كند و توليد مثل فرمايد پس چون اين ماده از خارج گرفته شد لامحاله يك بينونتي با خميره اصل اول خواهد داشت زيرا كه هيچ دو چيزي در عالم نيست مگر اينكه از جهتي [ص 43] با يكديگر اختلاف دارند چنانكه حضرت امام رضا (ع) در مقامي ميفرمايد آنچه حاصلش اين است كه الاثنان لايتّفقان و الواحد لايختلف فعله و تدبيره پس اين ماده كه از خارج گرفته لامحاله با ماده اولي اختلافي خواهد داشت اگر چه بهمان مجاورتي كه با او پيدا كرده مناسبتي هم حاصل خواهد كرد و از اين لازم ميآيد كه آن مولود كه حاصل ميشود از جميع جهات مثل اول نباشد و كمالي ديگر از كمالات خداوند بروز بكند و اين است يك علت اينكه تزويج امهات و اخوات و عمات و خالات در شرع مقدس حرام شده زيرا كه خداوند خواسته كه دايما خلق جديد بيافريند و كمال جديد اظهار فرمايد و تجدد حاصل نميشود مگر بمغايرت .
خلاصه كه حكمت خداوند بر اين جاري شده است كه دايما مدد جديد بچيزهاي مولده مثل معدن و نبات و حيوان برسد بلكه هر چيزي حتي جمادات بنحوي توليد دارند و مدد جديد هم بآنها ميرسد و در حديث شريف وارد شده است ما من يوم و ليلة الا و الحصي تلد ايلادا كما يلد هذا الخلق و چون مدد جديد بينونتي با خميره اول خواهد داشت حتم نيست كه از جميع جهات مثل او حاصل شود و صورتي مثل صورت او داشته باشد و بسا خورده خورده بتدريج يا دفعةً تفاوت كلي كند مثل اينكه يك گندم را ميكاري و خورده خورده تغيير ميكند و بخوبي اول نميشود و بسا كه دفعةً [ص 44] در همان زراعت اول چنان منقلب ميشود بواسطه آب و خاك و هوا كه بكلي از صورت اول ميافتد بدرجهٔ كه بسا گندم است جو ميشود .
و چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه اصولي كه هستند در حد خود مختلفند بعضي از آنها بنيه آنها قوي است و بعضي ضعيف است اما آنها كه قوي هستند و اعتدالي بحسب خود دارند اولا كه در قبول كردن چيزي كه مخالف اعتدال آنها است سريع القبول نيستند ثاني اينكه احيانا اگر ناملايمي بايشان برسد بقوت خود آنرا مهما امكن بشكل خود ميكنند و اختلاف را بقدر مقدور از ميان برميدارند مثل اينكه اگر آتشي قوي باشد و تو قدر كمي يخ پهلوي آن بگذاري فورا آنرا آب ميكند و بخار ميكند و تحليل ميبرد و هيچ از اشتعال او كم نميشود ، و همچنين بنيه حيوان يا انساني كه قوي است و اعتدال دارد اولا چيزي كه مناسب او نيست ميل نميكند ثاني اگر لاعلاج ناملايمي را خورد آنرا بقوت طبيعت خود منقلب ميكند و بشكل خود ميكند و اسباب قوت او ميشود ، اما كسي كه بنيه او ضعيف است و اعتدال ندارد اولا در قبول كردن بلكه ميل كردن بچيزهائي كه مضر براي اوست بيتاب است مثل اينكه بواسطه انحراف مزاج خاك ميخورد و همان براي او مضر است يا آب زياد ميخورد و همان مضر است ثاني اينكه بعد از آنكه خورد بواسط ضعف بنيه [ص 45] قوه تحليل و تشكيل آنرا بصورت خود ندارد اين است كه او را از سلامتي خود مياندازد و خورده خورده هلاك ميكند . و خلاصه سخن آن است كه اعراضي كه بهر چيزي ميرسد بالطبع يا اين است كه اختلاف آنها با معروضشان بسيار است و يا آنكه كم است و مولودي كه از آنها حاصل ميشود بواسطه كمي اختلاف اعراض و بسياري آن اختلاف بسيار ميكند پس آنكه خميره مثل خود را از مثل خميره خود ميگيرد البته اقتضاي صورتي مثل صورت خود ميكند و آنكه خميره مثل خود را از چيزي كه مخالف با خميره خود اوست ميگيرد البته صورت آن هم بر خلاف صورت اصل خواهد شد .
مقدمه - بدانكه آلمحمد صلوات الله عليهم در اين عرصه اعراض كه جلوه فرمودهاند البته در ابداني كه نهايت اعتدال بشري ظاهري داشته است بروز فرمودهاند و نقص و انحراف در ابدان مقدسه ايشان يافت نميشود باين معني كه آنچه در اين عرصه نقص است و خلاف اعتدال بشري است در ايشان ديده نميشود و اما اعتدال حقيقي آن مخصوص بمقام بالا است و در اين عرصه جاري نميشود مگر اينكه وقتي مصلحت اقتضا كند و امري را بر سبيل معجز اظهار بفرمايند و براي آن مانع نيست بلكه بعضي معجزات بروز آنها اغلبي است كه غالبا يا هميشه بروز ميدهند و بعضي احياني [ص 46] و هر دو منوط بمصلحت و اقتضاي حكمت است و اما خود بدن بشري جسماني با اينكه كمال اعتدال جسماني براي آن هست معذلك خالي از عرض بكلي نميشود زيرا كه بطور كليت فرمودهاند كه كلما بالجسم ظهوره فالعرض يلزمه و اگر بنا باشد ظهور جسماني داشته باشند و عرض نباشد اين منافي با جسمانيت خواهد بود و معني جسمانيت همين است كه قابل اَعراض باشد و از اين باب است كه در حديث شريف از حضرت امام رضا عليه السلام روايت شده است كه ان الامام مؤيّد بروح القدس و بينه و بين الله عز و جل عمود من نور يري فيه اعمال العباد و كل ما احتاج اليه لدلالة اطلع و يبسط له فيعلم و يقبض عنه فلايعلم و الامام يولد و يلد و يصحّ و يمرض و يأكل و يشرب و يبول و يتغوط و ينكح و ينام و ينسي و يسهو و يفرح و يحزن و يضحك و يبكي و يحيي و يموت و يقبر فيزار و يحفر و يعرض و يسئل و يثاب و يكرم و يشفع و دلالته في الخصلتين في العلم و استجابة الدعوة ، الحديث . عرض ميكنم سهو و نسيان كه فرمايش شده است بحسب ظاهر از باب تقيه است و بحسب واقع هر دو بمعني ترك است كه در موقعي عمدا امري را ترك فرمايند ولو بصورت سهو و نسيان باشد تا اينكه تكليف را در مقام سهو و نسيان دست بدهند و الا شيطان بر ايشان غالب شود و سهو و نسيان عارض ايشان شود محال است چنانچه بتفصيل با ادله [ص 47] و براهين قطعيه اين مطلب در جاي خود ثابت شده . و در باب بول و غائط نيز وارد شده است كه لايري له بول و لا غائط لان الله عز و جل قد وكّل الارض بابتلاع ما يخرج منه و اين حديث هم با حديث اول منافي نيست چنانكه واضح است . و غرض ما در اين مقام آن است كه اعراض بشريت در اين عرصه عارض ايشان ميشود و فرقي كه در اين مقام هست اين است كه بعض اعراض كه منافي امر تبليغ رسالت و امامت است عارض ايشان نميشود مثل همين كه عرض كردم سهو و نسيان عارض ايشان نميشود زيرا كه منافي امر تبليغ است و پيغمبر و امام بايد بقسمي باشند كه در كلام و عمل ايشان احتمال خلاف حق نرود زيرا كه اگر چنين احتمالي در ايشان جاري شد اطمينان بقول ايشان حاصل نميشود و باب علم و يقين بكلي مسدود ميشود و حال اينكه راهي بسوي حق سواي علم و يقين نيست و خداوند ميفرمايد ان الظن لايغني من الحق شيئا پس محال است كه پيغمبر كسي باشد كه احتمال سهو و نسيان در او برود اما بديهي است كه اين بتأييد روح القدس است كه دائما با ايشان است و الا مقام بشريت من حيث نفسه اقتضاي سهو و نسيان دارد زيرا كه محدود است و صاحب جهة خاص و رتبه خاص و اعراض خاصه ديگر و لازمه همه اينها توجه بجهتي و غفلت از جهات ديگر است و لازمه اين غفلت سهو و نسيان افتاده اما ايشان [ص 48] را خداوند بتأييد خاص حفظ ميفرمايد و اين است كه فرمودند خداوند در پيغمبر (ص) ارواحي چند قرار داده كه روح حيوة باشد كه بآن حركت ميكند و روح قوت كه بآن برميخيزد و جهاد ميكند و روح شهوت كه بآن اكل و شرب و نكاح ميكند و روح ايمان كه بآن امر ميكند و عدالت ميفرمايد و روح القدس كه بآن حمل نبوت ميفرمايد و همين كه نبي (ص) قبض ميشود روح القدس منتقل ميشود بسوي امام و روح القدس خواب نميكند و غافل نميشود و لهو نميكند و سهو نميكند و اما چهار روح ديگر ميخوابند و لهو و غفلت و سهو دارند ، تا آخر حديث شريف . و همچنين اعراض ديگر كه باعث جنون و زوال عقل يا كفر يا معصيت يا غير اينها كه منافي با امر تبليغ است و مخالف صفت نبوت و امامت است محال است كه در ايشان پيدا شود حتي آنكه امر بدا از براي خداوند در امور خلقيه با اينكه از امور عظيمه است كه از براي خداوند ثابت است و هيچ امري از آنچه خود او حتم نفرموده بر او حتم نميشود ولي خداوند از حكمت بالغه خود بدا را در اين امر برداشته كه نبي يا امام لباس نبوت يا امامت از ايشان خلع شود چنانكه فرمودند كه مهما بدا لله في شئ فلايبدو له في نقل نبي عن نبوته و لا امام عن امامته و لا مؤمن قد اخذ عهده بالايمان عن ايمانه و در اين حديث شريف بشارتي بزرگ براي مؤمنين بالذات هم هست و [ص 49] از خداوند مسألت داريم كه ما را بحق ايشان و حرمت ايشان بر ايمان ثابت دارد . بهر حال مطلب اين است كه از اين قبيل اعراض كه منافي امر نبوت و امامت است محال است كه عارض ايشان شود . و همچنين اعراضي چند كه باعث ابتلاي بامراضي است كه سبب تنفر خلق و دوري ايشان هست طوري كه مضطر از تنفر باشند نيز محال است كه در ايشان راه بيابد ولو اينكه در عرصه جسم بحسب طبيعت مانع از آنها نباشد اما چون منافي امر تبليغ است عارض ايشان نميشود مثلا مبتلاي بجذام و برص شوند يا امثال آنها چنانچه حضرت صادق از پدر بزرگوارش عليهما السلام نقل ميفرمايد كه ايوب با جميع آنچه مبتلا بآن شد بوي او متعفن نشد و صورت او قبيح نشد و چرك و خوني از او بيرون نيامد و احدي او را قذر نشمرد و احدي از كساني كه او را مشاهده ميكردند وحشت از او نميكردند و جسد او كرم نزد و چنين ميكند خداوند بجميع انبياء و اوليائي كه در نزد او گرامي هستند هر گاه مبتلا كند ايشان را لكن مردم از ايوب اجتناب كردند بجهت فقر و ضعف او در ظاهر امر زيرا كه جاهل بودند بآنچه براي او بود در نزد خداوند از تأييد و فرج و در حديث ديگر فرمود كه از براي مؤمن است بر خداوند كه مسلط نكند بر او از دردها آنچه را كه خلقت او را بد و زشت كند و از براي او بر خداوند است كه پناه دهد او را [ص 50] از برص و جذام . عرض ميكنم پس محال است كه از اين قبيل اعراض كه باعث تنفر اضطراري است عارض ايشان شود .
و اما بعض اعراض و امراض و بلاها كه مانع از امر تبليغ و منافي صفت نبوت و امامت نيست عارض ايشان ميشود و اين است كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه خداي تعالي مبتلا ميكند مؤمن را بهر بليهٔ و ميميراند او را بهر نوع مردني و مبتلا نميكند او را بذهاب عقلش آيا نميبيني ايوب را كه چگونه مسلط شد ابليس بر مال و فرزندان و اهل او و بر هر چيزي از او و مسلط نشد بر عقل او ترك كرده شد براي او تا اينكه توحيد خداوند را بآن بنمايد . بلكه موافق اخبار آلمحمد عليهم السلام همه اين اعراض كه جايز است عارض ايشان شود اول عارض ايشان ميشود بعد عارض شيعيان ايشان چنانكه فرمودند بنا يبدو البلاء ثم بكم و بنا يبدو الرخاء ثم بكم بلكه اشدّ بلاها بايشان ميرسد و ضعيفتر و كمتر آن بشيعه ايشان چنانكه فرمودند حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اشدّ مردم از حيث بلا در دنيا انبيا هستند بعد هر كه شبيهتر بايشان است بتدريج و مؤمن مبتلا ميشود بقدر ايمانش و نيكي اعمالش پس هر كه ايمان او صحيح شد و عمل او نيكو شد بلاي او شديد ميشود و هر كه ايمان او سخيف شد و عمل او ضعيف گرديد بلاي او كم ميشود . و از اين قبيل اخبار متعدد است [ص 51] و غرض ما بيان بلاها نيست مگر از باب تمثيل و مقصود اين است كه بعد از آنكه بنا شد ايشان در عرصه اعراض جلوه كنند البته اعراض عارض ايشان ميشود مگر هر چه منافي تبليغ است يا منافي اصل شأن نبوت و امامت كه يا بعلاجهاي عاديه و يا بخارق عادت خداوند از ايشان دور ميكند و اما بساير اعراض بسا مبتلا ميشوند و بسا مدتها طول ميكشد مثل اينكه پيغمبر (ص) بصداع و تب و غير آنها از امراض مبتلا ميشدند و حضرت امير (ع) برمد و غير آن و حضرت سجاد و حضرت صادق (ع) مدتها باسهال مبتلا بودند و همچنين مبتلا به تب ميشدند و يكي از ائمه (ص) مدتها مبتلا بنوبه بودند قسمي كه نصف بدن ايشان تب ميكرد و گمان مكن مثل بعضي از اهل عرفان كه همه اينها از اثر سموم باشد كه اعادي بايشان ميدادند بلكه اعراض ديگر هم مثل ساير خلق عارض ايشان ميشد و قبول اثر سم هم خودش از قبول اعراض است و مانعي از هيچيك آنها نيست مگر بعمدي از جانب ايشان در موقعي كه لزوم يابد مثل اينكه حضرت امير عليه السلام سم را تناول فرمود و متأثر از آن نشد مگر بهمين اندازه كه عرق كردند و اثر آن زايل شد و الا در موقعي كه لزوم ندارد راضي بقضاي خداوند هستند و متأثر از اعراض عامه عاديه ميشوند .
مقدمه - حاصل از مقدمه سابقه اين شد كه اعراضي كه لازمه مقام [ص 52] بشريت است هر يك كه منافي امر نبوت نيست عروض آنها را بر ايشان در مقام بشريت نميتوان منع كرد مثلا اختلاف حالات و طبايع و امزجه بدنيه كه بواسطه آثار سماويه و ارضيه بر نوع بشر وارد ميشود نميتوان از ايشان منع كرد و ابدان مطهره ايشان را از آن بري شمرد زيرا كه موافق اخبار خودشان قبول اين امر را نوعا فرمودهاند و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد انا بشر مثلكم پس در امر توالد و تناسل اين بزرگواران صلوات الله عليهم اين قدر اختلاف كه در هر وقتي بحسب اقتضاي حكمت نطفه مقدسه ايشان اقتضاي صورتي از صور كماليه اعتداليه را بكند غير صورتي كه در وقت ديگر اقتضا كرده منع از آن نميتوان كرد ، پس حضرت امام حسن عليه السلام بحسب صورت شبيه بحضرت پيغمبر (ص) باشد و حضرت امام حسين عليه السلام شبيه بحضرت امير (ع) يا يكي از ايشان نصف بالاي بدنش شبيه به پيغمبر (ص) باشد و نصف پائين شبيه بحضرت امير (ع) و ديگري برعكس باشد چه نقلي است و مانع ندارد و بهمين قسمها روايت شده يا آنكه بحسب مزاج و طبيعت يك وقتي اقتضاي انعقاد بصورت مرد نمايد پس حسنين عليهما السلام متولد شوند يك وقتي اقتضاي انعقاد بصورت زن نمايد پس زينب خاتون و امكلثوم خاتون سلام الله عليهما متولد شوند چه مانع از اين مطلب است و همچنين مزاج مبارك صديقه طاهره (ص) [ص 53] در حين حمل زينب خاتون مقتضي هموم و غموم و آلام و اسقام باشد بحسب اعراض ملكيه چنانكه در روايت مذكور بود و نقل كرديم چه مانع از اين است ولو اينكه اَعراض ايشان هم بحسب حكمتهاي خداوند است كه در ايشان بيش از ساير خلق بروز دارد ولي مقصود نوع عروض اعراض است و همين كه اين نطفه مطهره اقتضاي صورت ذكري كرد و مرد متولد شد اين مولود مبارك اكمل و اشرف و اعدل باشد از آن مولود شريف كه بصورت اناث متولد شود چه مانع است و البته همين قسم است و خداوند بطور كليت فرموده الرجال قوّامون علي النساء بما فضّل الله بعضهم علي بعض و در هر عالمي نسبت بافراد آن عالم اين امر جاري است نهايت اين است كه اين نطفه مطهره در اين رحم مطهر محال است كه اقتضاي صورتي كند كه بر خلاف رضاي خداوند باشد زيرا كه اين منافي عصمت كليه حقيقيه ايشان است پس اين نطفه طاهره بصورت مرد بشود يا زن در هر حال بر آتش جهنم حرام خواهد بود چنانكه فرمودند ان فاطمة احصنت فرجها فحرّم الله ذرّيّتها علي النار و اما هر دو در فضل سواء باشند چنين نيست و در نقصان هم يكي بدرجهٔ برسد كه مثل اضعف مؤمنين بالفرض بشود اين هم بسيار بعيد است زيرا كه تا اعراضي كه باعث نقص كلي است عارض ايشان نشود باينجا نميرسد و البته اعتدال كامل [ص 54] ايشان يا قبول اين گونه اعراض را نميكند يا آنكه اگر عارض شد در قابليت مقدسه ايشان مستحيل ميشود و حكم بينونت و مخالفت براي آن چندان نميماند زيرا كه يك اندازه از مخالفت هست كه بكلي منافي عصمت كليه است چنانكه از اخباري كه در باب حالات و كيفيات انعقاد نطفه عرض كرديم ظاهر ميشود و يك اندازه از آن هست كه از كمال ضعف مستهلك ميشود طوري كه ملحق بمقام عصمت ميشود نظير آنكه درباره حضرت سلمان روايت شده كه معصوم بود و شايد از اين حديث شريف كه فرمود حرّم الله ذريتها علي النار بتوان استنباط كرد كه چون خود ايشان از مقام طبيعت كه نار شجره است بالا رفتهاند و طبيعت اسلام آورده چنان كه برسول خدا (ص) عرض كردند ألك شيطان قال بلي و لكن اسلم ذريه ايشان هم اگر بعضي باعلي درجات اين مقام نرسند از اسفل درجات آن هم البته محروم نميشوند و اين است كه بطور كليت فرمود حرّم الله ذريتها علي النار و اسفل درجات آن مقام نجابت است كه مقام فعليت نفس ناطقه قدسيه است كه اول درجهايست كه از مقام طبيعت بالا ميرود و اسافل آن عالم هم لامحاله ارتباطش با عالم طبيعت بسيار است و بهمين جهت است كه بعض مؤمنين و ضعفاي اهل ولايت هستند كه احقابي چند معذب ميشوند تا آثار طبيعت برداشته شود و بالنسبة خالص شوند در [ص 55] انسانيت و فعليت نفس قدسيه و آنگاه از جهنم خلاص شوند و بسماوات آن عالم كه محل جنان است صعود نمايند و در آن مقام هم در اوايل باز هنوز نسبتي باقي است و جهنميين خوانده ميشوند تا آنكه امر كند خداوند بادي را كه بوزد و اين اسم را از خاطر اهل بهشت بيرون كند يعني همان بقيه مناسبتي كه مانده بسبب آن باد مرتفع شود و خالص شوند بالنسبة ولي اينها شأن ضعفاي مؤمنين است و كساني كه آثار طبيعت دامنگير نفوس ايشان شده است و اما اقوياء ايشان همه اين زحمت را در دنيا كشيدهاند و خود را خالص كردهاند و اعتدال در طبايع ايشان پيدا شده و بسموات عروج كردهاند و نار جهنم بر ايشان حرام شده است چنانكه حضرت امير عليه السلام در جواب سؤال از فلسفه فرمود من اعتدل طباعه صفا مزاجه و من صفا مزاجه قوي اثر النفس فيه و من قوي اثر النفس فيه سما الي ما يرتقيه و من سما الي ما يرتقيه فقد تخلّق بالاخلاق النفسانية و من تخلّق بالاخلاق النفسانية فقد صار موجودا بما هو انسان دون ان يكون موجودا بما هو حيوان فقد دخل في الباب الملكي الصوري و ليس له عن هذه الغاية مغيّر و بديهي است كه اين نطفههاي طيبه طاهره كه در اصلاب شامخه و ارحام مطهره تربيت شدهاند از اعتدال بيرون نرفتهاند و ظاهر فرمايشاتي كه در زيارت اربعين ميخواني درباره سيده زنان حضرت [ص 56] زينب خاتون سلام الله عليها هم جاري ميشود كه عرض ميكني اشهد انك كنت نورا في الاصلاب الشامخة و الارحام الطاهرة لمتنجّسك الجاهلية بانجاسها و لمتلبسك المدلهمات من ثيابها و اشهد انك من دعائم الدين و اركان المسلمين و معقل المؤمنين پس اين مخدره طاهره زكيّه مرضيّه كه در اصلاب شامخه و ارحام طاهره بوده است و انجاس جاهليت ابدا عارض ايشان نشده و جامههاي تيره آن بر ايشان پوشيده نشده بديهي است كه كمال اعتدال را دارند و بسموات عروج كردهاند و اول مقام ايشان كه شبهه در آن نميتوان كرد نجابت كليه است و از همين باب است كه در صفت ايشان فرمودند عالمه غير معلّمه فَهِمه غير مفهّمه زيرا كه اين مقام بطور اطلاق شأن نجابت كليه است كه داراي علوم و رسوم هستند و حضرت صادق عليه السلام بمفضل ميفرمايد لايفلح من لايعقل و لايعقل من لايعلم و سوف ينجب من يفهم و يظفر من يحلم و بعض آثار و كرامات و استجابت دعوات هم كه از ايشان ديده ميشد شايد شأن همين مقام باشد و يا آنكه آنها علامت بروز نقابت باشد و خداوند دانا است زيرا كه بصرف بروز آنها عرض كردم سابقا كه قطع حاصل نميشود الا اينكه كيفيت بروز بعض آنها از ايشان در واقع كيفيتي است و بوضعي بروز كرده كه دلالت بسيار بر بزرگي ايشان دارد و درجه صفا و اعتدال طينت و كيفيت [ص 57] تربيت ايشان نيز كيفيتي است كه هر مقامي از اين مقامات را ادعا ميكردند بجا بود و از ايشان دور نبود و ميبايست از ايشان تسليم كرد .
و نيز از قرايني كه دلالت بر رفعت شأن ايشان دارد تسليم و توكل ايشان است كه در مقام تسليت حضرت سجاد صلوات الله عليه آن مخدره را ذكر آنها را فرموده است چنانچه گذشت و نيز رضاي آن مخدره بآنچه خداوند خواسته و تقدير فرموده و جميل ديدن آن و خشنودي ايشان چنانكه در روايت است كه ابنزياد عرض كرد كيف رأيت صنع الله باخيك و اهل بيتك فقالت مارأيت الا جميلا و حقيقةً كمال رضا را ميخواهد كه آن همه واردات مكروهه را جميل بهبيند و در مقام تسليم كه دون درجه رضا است در حديث شريف از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است در تفسير قول خداوند قد افلح المؤمنون فرمود قد افلح المسلّمون ان المسلّمين هم النجباء و بكامل تمار فرمود يا كامل قد افلح المؤمنون المسلّمون يا كامل ان المسلّمين هم النجباء عرض ميكنم بديهي است كه مقام تسليم دون درجه رضا است زيرا كه ممكن است كه شخص در قلب خود راضي و خشنود نباشد اما عمد بر تسليم نمايد و چيزي كه خلاف رضاي خداست نگويد و خيال آنرا نكند و اما مقام رضا مقام خشنودي است و مقامي است كه سواي نيكي نميبيند و هر چه خداوند خواسته در آن حال همان را دوست [ص 58] ميدارد و هوا و ميلي از خود ندارد بطوري كه اگر مكروهي بهبيند بسا دعا هم نكند كه امر برگردد پس اين مقام فوق مقام تسليم است و مقام تسليم در مقام نفس است بعد از آنكه اسلام آورد و اما مقام رضا آن مقامي است كه عقل از مقام ادبار خودش كه مقام نفس است و دون درجه نفس اقبال ميكند بسوي خداوند و رجوع بسوي او ميكند چنانكه فرمود يا ايّتها النفس المطمئنّة ارجعي الي ربك راضية مرضية پس بمقام عقل مرتفع كه مقام فؤاد است ميرسد و رجوع بپرورنده خود ميكند و مظهر اسماء و صفات الهي ميشود و صاحب آثار و تصرفات ميگردد و در صفت رضا در كتاب المبين از مصباح الشريعة از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه فرمود صفة الرضا ان يرضي المحبوب و المكروه و الرضا شعاع نور المعرفة و الراضي فان عن جميع اختياره و الراضي حقيقة هو المرضي عنه و الرضا اسم يجتمع فيه معاني العبودية و تفسير الرضا سرور القلب تا آخر حديث شريف ، عرض ميكنم درست در حديث شريف تدبر كن تا شاهد آنچه عرض كردم بيابي و اين مقام مقام نقابت است كه حاكي اسماء و صفات الهي ميشود .
و باز در حق آن مخدره ميفرمايد حضرت سجاد (ع) موافق روايتي كه گذشت كه عارفه كامله است و معرفت خداوند اگر چه بهر مشعري نوع معرفتي حاصل ميشود اما معرفت كامل شأن فؤاد [ص 59] است كه مظهر اسماء و صفات الهي است بلكه بالاتر از فؤاد كه مقام اسم است بلكه بالاتر كه مقام مسمي است بلكه بالاتر كه مقام نفي صفات باشد چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد اول دين معرفت خداست و كمال معرفت او تصديق باوست و كمال تصديق باو توحيد اوست و كمال توحيد او اخلاص براي اوست و كمال اخلاص براي او نفي صفات است از او ، تا آخر حديث شريف . و اين مقام كه اشاره بآن فرمودهاند كه كمال اخلاص براي او نفي صفات است از او مقام معرفة الله بالله است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خداوند مسمي باسماء ميشود پس او غير اسماء خودش است و اسماء غير او هستند و موصوف غير واصف است پس هر كه گمان كند كه ايمان ميآورد بآنچه شناخته نميشود پس او گمراه از معرفت است درك نميكند هيچ مخلوقي چيزي را مگر بخداوند و درك كرده نميشود معرفت خدا مگر بخدا ، تا آخر حديث شريف . و حقيقت اين مقام فوق تصورات خلق است و شايد از مقام نقابت هم بالاتر رود چنانكه در صفت نفس كليه الهيه ميفرمايد حضرت امير عليه السلام در حديث كميل و لها خاصيتان الرضا و التسليم و هذه التي مبدؤها من الله و اليه تعود قال الله تعالي و نفخت فيه من روحي و قال الله تعالي يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية و نيز در حديث اعرابي در صفت اين [ص 60] نفس ميفرمايد فهي ذات الله تعالي العليا و شجرة طوبي و سدرة المنتهي و جنة المأوي من عرفها لميشق و من جهلها ضلّ و غوي پس اين مقام مقام معرفة الله بالله است كه ذات الله عليا در او جلوه ميكند و اين مقام مقامي است كه معرفت موصوف را قبل از صفت حاصل ميكند چنانكه فرمودند معرفة عين الشاهد قبل صفته و او را ميبيند بقسمي كه مشاهده او از ديدن صفت او را مشغول ميكند و اين است كه يكي از محدّثين معتمد از يكي از معتبرين اهل ذكر نقل ميكند كه در مقامي خدمت حضرت زينب سلام الله عليها عرض كردند كه قدرت خدا را ملاحظه فرما فرمود قد شغلني رؤية القادر عن قدرته و يقين است كه فرمايش ايشان عين واقع است كه ميفرمايند و مقام خطيري است ، و باين نظر است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد مارأيت شيئا الا و رأيت الله قبله او معه او بعده و حضرت سيدالشهداء عليه السلام ميفرمايد أيكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدلّ عليك و متي بعدت حتي تكون الآثار هي التي توصل اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا خلاصه كه الفاظ و عباراتي كه در صفت آن مخدره روايت شده است محتمل معاني بسيار بلند هست اما بطور قطع و يقين نميتوانيم چيزي بگوئيم و خداوند دانا است كه چه شأن [ص 61] و مقام بايشان داده .
و بسا بعضي در اين مقام شبهه كنند كه همان ابتلاي ايشان در ظاهر بامراض عاديه نسوان منافي با كمال ايمان است و شاهد هم بياورند بفرمايش حضرت امير عليه الصلوة و السلام كه فرمود ان النساء نواقص الايمان نواقص العقول نواقص الحظوظ اما نقصان ايمانهن فقعودهن عن الصلوة و الصيام في ايام حيضهن و اما نقصان عقولهن فشهادة امرأتين كشهادة رجل واحد و اما نقصان حظوظهن فمواريثهن علي الاَنصاف من مواريث الرجال و همچنين باز شاهد بياورند بآنچه روايت شده است كه مارأت فاطمة عليها السلام دما في حيض و لا في نفاس . عرض ميكنم اما اينكه شأن آن مخدره بدرجه حضرت فاطمه سلام الله عليها نيست كه شبهه در اين مطلب نيست و سخني از اين باب نداريم و اما اينكه بگوئيم نعوذ بالله ايمان ايشان ناقص بوده است اين را هم نميتوان گفت و حال اينكه حضرت سجاد صلوات الله عليه در صفت آن مخدره « عارفه كامله » ميفرمايد و ذريه طيبه و نسل طاهرند . و اما اينكه آيا قعود ايشان از نماز و روزه سبب نقصان ايمان ايشان هست يا نيست عرض ميكنم اما در عامه زنان كه نوعا زن مؤمن بسيار كم هست شبهه نيست و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در حديث شريف ميفرمايند مثَل المرأة الصالحة مثل الغراب الاعصم الذي لايكاد يقدر عليه قيل و ما الغراب الاعصم قال [ص 62] الابيض احدي رجليه و حضرت صادق (ص) ميفرمايد المؤمنة اعزّ من المؤمن و المؤمن اعزّ من الكبريت الاحمر فمن رأي منكم الكبريت الاحمر و البته با ضعف ايماني كه بالفطرة نوعا دارند همين كه از نماز و روزه هم ممنوع شوند البته سبب نقص ايمان آنها ميشود ولي بديهي است كه نه هر كس بسبب عذري از بعض عبادات ممنوع شود ايمان او ناقص ميشود چنانكه اگر مؤمني غش كرد و از نماز و روزه ممنوع شد لازم نيست كه ايمان او نقص پيدا كند بلكه روايت شده است در مؤمنين كه در حال مرض ايشان خداوند امر ميكند ملائكه را كه براي ايشان بنويسند هر چه در حال صحت مينوشتهاند و اين از جهة آن است كه مؤمن ميل قلبي او بعبادت هست اما در اين حال چون در وثاق خداوند است و خداوند او را مبتلي كرده و ممنوع از عبادت شده است اين است كه خداوند اجر آن عمل را براي او مينويسد و از براي زنان هم نيز خداوند بدل نماز قرار داده است كه در وقت نماز وضو بگيرند و ذكر خداوند را بجا آورند باندازه نماز و ذكر خداوند اگر بطور حقيقت باشد از نماز كمتر نيست و خداوند ميفرمايد ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر و لذكر الله اكبر و روزه را هم كه قرار داده است قضا نمايند پس نميتوان گفت كه براي زنان ممكن نيست كه اجر روزهدار و نمازگذار را ببرند نهايت عامه آنها كمتر [ص 63] در صدد عمل هستند دخلي بخواص ندارد و خواص ايشان بعد از آنكه ايمانشان كامل شد ملحق برجال ميشوند چنانكه خداوند در صفت مريم ميفرمايد و مريم ابنة عمران التي احصنت فرجها فنفخنا فيه من روحنا و صدّقت بكلمات ربها و كتبه و كانت من القانتين پس آن مخدره را از قانتين كه صفت رجال است شمردهاند و حال اينكه در روايت است كه مريم عادت زنان را داشت و از همين جهة مادر آن مخدره عرض كرد رب اني وضعتها انثي و ليس الذكر كالانثي كه مراد اين است كه بواسطه علت زنان نميتواند بر حسب نذر مادرش دايما در مسجد باشد و بايد بيرون بيايد معذلك امر آن مخدره از طاعت بجائي ميرسد كه ملحق برجال ميشود و مراقبت مخدره معظمه دو جهان حضرت زينب (س) را در عبادت شنيدي كه چگونه اهتمام بعبادت داشت و از يكي از علماء كه در مراتب طاعت و عبادت كوشش داشته نقل كردهاند كه وقتي با يكي از ياران خود گفت خواستم در تمامت اوقات عبادت و اعمال خويش باندازه عبادت و اعمال يك شب از شبهاي عبادت حضرت صديقه صغري زينب كبري سلام الله عليها بجاي آورم از بهرم ممكن نشد ، عرض ميكنم و چگونه ممكن ميشود و حال اينكه علاوه بر عباداتي كه در هر وقت داشتند همان همّ و غمّ آن مخدره اعظم عبادات بود و امام عليه السلام ميفرمايد [ص 64] نفَس المهموم لظلمنا تسبيح و همّه لنا عبادة و كتمان سرّنا جهاد في سبيل الله و هم و غم آن مخدره ديگر شرح و بسط نميخواهد و حضرت فاطمه (ع) در وقت حمل آن مخدره دايم مهموم و مغموم بود . و همچنين مثل آن مخدره در همه حالات عبادت دارد چنانكه در حديث سدير است كه وليّ ما در حال قيام و قعود و نوم و حيوة و موت همه مشغول عبادت است عرض كردند در حال قيام و قعود و حيوة دانستيم در حال نوم و موت چگونه عبادت ميكند فرمود وليّ ما سر خود را ميگذارد و ميخوابد پس همين كه وقت نماز ميشود خداوند موكل ميكند بر او دو ملك را كه در زمين خلق شدهاند و بآسمان بالا نرفتهاند و ملكوت آسمانها را نديدهاند پس نماز ميكنند نزد او تا بيدار شود پس مينويسد خداوند ثواب نماز آن دو را براي او و يك ركعت از نماز آن دو معادل است با هزار نماز از نماز آدميين . عرض ميكنم و اصل عمل و عبادت ايشان اجر آن ضعف عمل ساير مؤمنين است چنانكه در حديث فرمود از براي محسن ما دو نصيب از اجر است ، و وقتي كه بنا باشد حسنه عامه مؤمنين باضعاف اجر داده شود تا هفتصد برابر و براي ايشان دو نصيب باشد پس اجر ايشان بمراتب افزون خواهد شد و نميتوان حال ايشان را قياس بعامه خلق كرد و در ايشان جاري ميشود قول خداوند در نساء پيغمبر (ص) كه يا نساء النبي لستنّ كأحد من [ص 65] النساء ان اتّقيتن بلكه حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه ما اولائيم كه اين آيات درباره ما جاري شود كه براي محسن ما دو برابر اجر ساير خلق باشد و براي مسيء ما دو برابر عذاب ساير خلق . خلاصه كه نميتوان بعروض اين اعراض عاديه بر ايشان عيب گرفت بلكه بسا بگوئيم كه در حضرت فاطمه سلام الله عليها هم كه اين قسم روايت شده است كه عرض حيض و نفاس عارض ايشان نميشود حقيقةً اين بمعجز است و از عادت طبيعت بشري خارج است و با وجود نداشتن حيض معذلك حامله شدن ايشان هم باز خلاف عادت است كه آن مخدره مخصوص باين صفت بودهاند و همچنين همه مادرهاي ائمه صلوات الله عليهم كه در حال نفاس دم از ايشان ديده نميشد چنانكه حكيمه خاتون در صفت نرجس خاتون ميفرمايد لمير بأمه دم في نفاسها و هذا سبيل امهات الائمة عليهم السلام عرض ميكنم همه اينها از معجزات ائمه صلوات الله عليهم است و دخلي بامور طبيعيه عالم ندارد چنانكه اصل كيفيت حمل ايشان و تولد ايشان همه معجز است و خارق عادت و در حضرت زينب صلوات الله عليها هم نيز روايت شده است كه از فخذ ايسر تولد يافتهاند و اين هم معجز است ، خلاصه كه معجز دخلي بامور طبيعيه ندارد و نميتوان گفت كه هر كه در او اين امور طبيعيه جاري ميشود ممكن نيست بكمال ايمان برسد [ص 66] بلكه ممكن هست و تكليف هم نوعا بر ايشان ثابت است اما عامه زنها در اين باب تهاون دارند و خداوند هم بر آنها سخت نگيرد و عفو فرمايد دخلي بزنان محترمه عالم كه حقيقةً سادات زنان هستند و كاملات ايشان ندارد و مكرر در اخبار وارد شده است كه خداوند نسل حضرت فاطمه را طيب و طاهر فرموده است و پيغمبر (ص) درباره ايشان دعا فرمود بطهارت و البته دعاي آن حضرت مستجاب است و نسل آن مخدره طاهرند و مطهر و پيغمبر (ص) درباره حضرت امير و حضرت فاطمه (ع) عرض كرد بخداوند اللهم انهما احبّ الخلق اليّ فاحبّهما و بارك في ذريتهما و اجعل عليهما منك حافظا و اني اعيذهما بك و ذريتهما من الشيطان الرجيم و نيز فرمود اللهم اجمع شملهما و الّف بين قلوبهما و اجعلهما و ذريتهما من ورثة جنة النعيم و ارزقهما ذرية طاهرة طيبة مباركة و اجعل في ذريتهما البركة و اجعلهم ائمة يهدون بامرك الي طاعتك و يأمرون بما يرضيك و همه اين دعا در حق حسنين صلوات الله عليهما و زينب و امكلثوم (س) مستجاب است حتي اين فقره كه فرمود و اجعلهم ائمة يهدون بامرك نهايت درباره حسنين (ص) بالاصالة و درباره زينب و امكلثوم بطور فرعيت و روايت از ائمه (ص) است چنانكه درباره حضرت زينب (س) روايت شده كه حضرت سيدالشهداء (ع) بآن مخدره وصيت فرمود و علمي كه از سيد [ص 67] الساجدين (ع) ظاهر ميشد نسبت بزينب خاتون داده ميشد بجهة ستر بر علي بن الحسين (ع) . و اما آنكه شيطان بر ايشان دست نيابد و در پناه خداوند باشند از شر او و وارث جنت نعيم باشند كه بدون اشكال در اين دو مخدره جاري و مستجاب است و مخصصي در كلام نيست كه ايشان خارج شوند و كم شأني نيست كه شيطان بر ايشان دست نيابد زيرا كه اگر معصيت صغيره هم العياذ بالله از ايشان سر بزند شيطان بر ايشان دست يافته و دعاي پيغمبر صلي الله عليه و آله نعوذ بالله مستجاب نشده است و شأن آن حضرت اجل از اين است كه از خداوند مسألتي كند و خداوند مستجاب نفرمايد چگونه و حال اينكه خداوند نسبت بعامه بندگان ميفرمايد ادعوني استجب لكم و اجيب دعوة الداع اذا دعان و ميفرمايد انما يتقرب اليّ العبد بالنوافل حتي احبّه فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش بها ان دعاني اجبته و ان سكت عنّي ابتدأته و آن حضرت است حبيب الله و لا حبيب الا هو و اهله و البته دعاي آن حضرت بر حسب وعده خداوند مستجاب است و ان الله لايخلف الميعاد بلكه اگر دعا هم نفرموده بود خداوند بر حسب وعده ابتداءاً عطا ميفرمود و ذريه آن حضرت را بصلاح ايشان از همه شرور حفظ ميفرمود چنانكه نسبت بغلامين يتيمين بواسطه صلاح پدرشان سلوك فرمود [ص 68] چه جاي اينكه پيغمبر (ص) دعا هم درباره ايشان فرمود پس البته از همه گناهان و عيوب و نقايص كه از تصرفات شيطان است معصوم و مطهر خواهند بود نهايت درجه عصمت ايشان بعصمت كليه كه در چهارده نفس مقدس (ص) ثابت است نرسد بلي اثبات آن مقام براي ايشان نميشود اما از شر شيطان محفوظ خواهند بود و در پناه خداوند و ورثه جنت نعيم و طيب و طاهر و مبارك خواهند بود .