خلاصه كه شأن آن مخدره (س) فوق حد ادراك ما است و نميتوانيم از روي بصيرت عرضي بكنيم و همين ميدانيم كه مولود مسعودي كه از صلب اميرالمؤمنين عليه السلام نازل شود و در رحم فاطمه زهرا (س) قرار گيرد و علاوه بر اين تابع و مشايع ايشان هم در رفتار و كردار باشد البته صاحب مقام منيع و شأن رفيع هست و همين بس است كه جزء بدن مقدس آن دو بزرگوار است ولي معذلك اثبات مقام امامت هم درباره آن مخدره نميتوانيم بكنيم و در واقع اشكال بزرگ در همين است كه علت اين چيست و حقيقت آنرا خداوند دانا است و خود ايشان آگاهند ولي ظاهري از اين مطلب را اگر خداوند توفيق فهم و علم و بيان آنرا بدهد در اين مقام عرض كنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و فصولي ديگر در اين مقام عنوان ميكنيم ان شاء الله .
فصل - سابقا اشاره كرديم كه اين بدن ظاهر كه ملاحظه ميكني بدن [ص 69] عرضي است و باز بجهة توضيح بيان عرض ميكنم كه از براي انسان در ظهورش در اين عالم دو بدن است بدني است اصلي كه خداوند در ابتداي خلقت او براي او ميگيرد و آن مخصوص باوست كه ابدا از ابتداي خلقت او تا ابد الدهر از او گرفته نميشود و ممكن نيست كه آن بدن بدن ديگري شود و آن همان است كه در ايام دنيا هميشه آنرا با او ميبيني و آن همان خاكي است كه ملك ميان نطفتين ميريزد و طينت اصليه اوست و بعد از آن هم كه ميميرد آن خاك در اين خاك عرضي محفوظ است براي صاحبش مثل اينكه سحاله طلا در دكان صائغ محفوظ است كه همين كه خاك عرضي را از آن گرفتند آن خالص ميشود و روح او باو تعلق ميگيرد اگر جزو ماحضين است و رجعت ميكند و آن خاك در ايام عمر اين دنيا تحليل نميرود و بدل ما يتحلل باو نميرسد و تغيير نميكند و هاضمه عرضي در آن اثر نميكند حتي اگر اين بدن عرضي را حيوان ديگر يا انساني بخورد بدن اصلي او در بدن آكل تحليل نميرود و هست براي صاحبش و در آن بدن تجزيه دنيائي راهبر نيست و اگر ولد دنيائي را جزؤ والدين ميشمرند مراد اين نيست كه بدن اصلي را تجزيه ميكنند و جزئي بولد او ميدهند و اگر چنين باشد بايد كسي كه صاحب چند فرزند شد خورده خورده بدن اصلي خودش تمام شود و چنين نيست [ص 70] بلكه او را باين نحو تجزيه دنيا تجزيه نميكنند و اگر چنين شود لازم ميآيد كه ثواب و عقاب يا بكلي باطل شود يا آنكه از ديگري بديگري برسد و هر دو باطل است پس بدن اصلي هر كسي مخصوص بخود اوست و اما بدن عرضي آن وقايهايست از براي بدن اصلي كه خداوند آنرا از اعراض اين عالم ميگيرد بمنزله خانهٔ كه در اين عالم ميگيري يا لباسي كه ميپوشي و دايما در تغيير و تبديل است چنانكه بديهي است و بسا از زيد گرفته ميشود و بعمرو داده ميشود و مانع از آن نيست زيرا كه اختصاص بكسي ندارد و متحمل تجزيه هم هست و ممكن است كه جزء آنرا از تو بگيرند و نطفه فرزند تو را از آن بسازند و بناي اين عالم بر همين است چنانكه سابقا گذشت ، اما چيزي كه هست اين است كه با وجود اينكه اين بدن عرضي است باز البته بايد آنرا تشكيل كرد و بصورتي مناسب با بدن اصلي قرار داد و اگر مناسب نباشد حكايت او را نميكند بلكه عدم تناسب بجائي ميرسد كه باعث اِعراض روح ميشود پس اولا بايد اجزاء اين بدن عرضي تناسبي داشته باشد كه با هم تركيب شود ، ثانيا بايد بيك مكيالي باشد كه مناسبتي با آن روح و بدن اصلي داشته باشد كه بعد از تركيب حكايت او را بكند ، و باز يك اعتدال و صفائي ميخواهد بحسب خود براي هر كسي تا حكايت صفات و كمالات او را بكند اگر چه در عالم اعراض ممكن هست [ص 71] كه گاهي تناسبش كمتر و گاهي بيشتر باشد اما روح و بدن اصلي اگر قوي باشند ميتوانند كه آنرا برگردانند و مناسب حال و وضع خود كنند چنانكه شخص حليم عاقل بالفرض كه صفرا بر مزاج او غالب شود باز از جا بيرون نميرود و بمقتضاي حلم خود راه ميرود و هكذا . و بعد از آنكه بنا شد از اعراض اين بدن نطفه ديگري گرفته شود اعتدال اين بدن البته تأثير كلي در اعتدال نطفه دارد و كمال مناسبت را با او خواهد داشت اما آن روح و بدن اصلي كه تعلق باين نطفه ميگيرد او بر حسب حال خود اوست كه خداوند خلقت فرموده اگر از سنخ طينت اصليه اولي است او هم همين حكم را دارد و همين قسم تصرف در اعراض خود مينمايد و اگر از سنخ اول نيست بر حسب مقام خودش است تا اهل چه مقام و چه درجهٔ باشد .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه كلية ارواح را پيش از ابدان خلقت فرموده است بچندين هزار سال و هر روحي نسبت ببدن خود مقدار سبقتي دارد و چون ارواح مختلفند و رتبههاي مختلفه دارند مقدار سبق هر يكي هم مختلف است با ديگري كه در رتبه با او اختلاف دارد لكن غرض ما در اين مقام همين قدر است كه ارواح سابق بر ابدان هستند و مراد از سبقت آنها سبقت زماني نيست كه مثلا اگر گفته ميشود روح انساني زيد چهار هزار سال [ص 72] قبل از اين بدن خلقت شده يعني از سالهاي اين دنيا پيش از اين خلقت شده و در مقام خودش بوده تا در اين زمان بدن او خلقت شده است پس روح او تعلق باين بدن گرفته مثل اينكه زيدي در عالم هست و يك وقتي خانهٔ براي او ميسازند و داخل آن خانه ميشود و يك وقتي هم از آن خانه بيرون ميرود و در اين عالم راه ميرود چنين نيست ، پيش از خلقت اين بدن روح زيد در هيچ عالم نبوده است و خداوند او را با بدنش در مكان و زمان خودش از عدم بوجود ميآورد و معذلك روح او بر بدنش سابق است بچهار هزار سال پس آن سبقت سبقت زماني نيست بلكه سبقت دهري و طولي است و حقيقت اين مسأله در اين عالم مكشوف نميشود مگر ببعضي امثال كه تقريبا مطلبي دست بيايد . پس مثَل روح زيد را مثل اين چراغ فرض كن و بدن او را مثل اين ديوار و تعلق او را باين مثل ظهور نور چراغ بر ديوار فرض كن و اين چراغ و نور او و ديوار در آن حالت كه حكايت نور را ميكند اگر چه در زمان واحد باشند اما معذلك اصل چراغ و نور او سابق بر اين ديوار است و اصل چراغ سابق بر نور خودش است و نور چراغ متأخر از اصل چراغ است و بسته باوست و پيش از او پيدا نشده بلكه بعد از چراغ و بواسطه چراغ پيدا شده و معذلك وقتي كه ملاحظه ميكني بمحض اينكه چراغ روشن ميشود نور او با او هست [ص 73] و نبوده است وقتي كه چراغ باشد و نور او نباشد اما هر وقت بوده متفرع بر او بوده و صادر از او بوده و بديهي است كه مصدر بر صادر از خود سبقت دارد و فعل خداوند و فيض او و مدد او اول بمصدر ميرسد بعد بصادر ميرسد و چنين است نسبت روح با اين بدن از حيث رتبه اما نه اين است كه همچه بهپنداري كه روح مثل اين چراغ و نور او هست خواه ديوار باشد يا نباشد بلكه در اين مقام كه سخن ما در آن است خود اين ديوار زبان دعوت و مسألتي است از خداوند عالم كه چراغ را در جاي خود بيافريند و او را بنور او روشن كند و بهمين مسألت است كه خداوند او را در عالم خود پيش از اين آفريده و فهم اين بيان بسيار مشكل است و مطلب ما همين است كه اگر اين بدن در عالم خود نباشد روح هم در عالم خودش نيست و اگر تو در اين عالم پسري نداشته باشي در هيچ عالم پسر نداري و اگر دختر نداشته باشي در هيچ عالم دختر نداري و اجر پسر يا دختر داشتن براي تو نيست .
و در اين هم شبهه نيست كه براي هر روحي بدني مناسب بايد در دنيا متولد شود تا آن روح در مقام خودش خلقت شود و باين بدن تعلق گيرد پس اگر بدن شير در دنيا خلقت شد و مسألت روح شير كرد در عرصه مثال روح شير براي او خلقت ميشود و اگر بدن گوسفند خلقت شد و مسألت روح گوسفند نمود همان براي او خلقت [ص 74] ميشود و همچنين در اناسي اگر بدن مناسب علم خلقت شد روح علم باو تعلق ميگيرد و اگر مناسب جهل روح جاهل اگر مناسب كمال روح كامل اگر مناسب نقص روح ناقص بلكه مناسب با هر درجه كه شد روحي كه صاحب همان درجه است باو تعلق ميگيرد و اين است سرّ اكتسابات در دنيا و اين است كه دنيا مزرعه آخرت است پس هر چه در اين دنيا بايادي كونيه خداوند زراعت شد در آخرت همان حصاد ميشود و هر چه بايادي شرعيه تكليفيه زراعت شد نيز در آخرت همان حاصل ميشود و محال است كه چيزي در آخرت حاصل شود مگر بسؤال و عمل دنيائي اعم از اينكه شخص خود بميل ابتدائي خود بدون قاسري عمل كند يا آنكه بواسطه قاسري عمل كند تا آنكه خورده خورده متطبع بآن طبع بشود و مصور بآن صورت و جاذب آن روح بشود از غيب امكان .
فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه خلقت فرموده است محمد و آلمحمد (ص) را قبل از همه كاينات بسالهاي بسيار كه باعداد مختلفه از آنها در اخبار اهل بيت (س) تعبير آورده شده و در صدد بيان آن نيستيم و ايشان در آن مقام نور واحد و طينت واحده و ارواح واحده بودند كه بعض آنها از بعض بود چنانكه در زيارت ايشان ميخواني اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض و در حديث نورانيت و غير آن تصريحات [ص 75] بوحدت ايشان بسيار است و مراد از وحدت ايشان در آن مقام همين است كه اشاره بآن فرموده و بعضها من بعض ميفرمايد و مراد اين است كه آن نور مقدس نوري است منبسط كه از نور ذات پروردگار اختراع شده و هر بعضي از ابعاضِ اين نور منبسط مستلزم وجود ساير ابعاض است كه از هم منفك نميشوند و اگر بعض را بتنهائي ملاحظه كني بالفرض ، شئ تمام نيست بلكه بعض شئ است چنانكه حضرت امير عليه السلام بيكي از كفار كه سؤال از شئ و نصف شئ نمود فرمود اما الشئ فكافر مثلك و اما نصف الشئ فمؤمن مثلي كه آن بزرگوار نصف شئ است يعني صاحب مقام ولايت و پيغمبر صلي الله عليه و آله نصف ديگر اوست كه صاحب نبوت است و نه اين است كه چنين بهپنداري كه پس بنا بر اين نعوذ بالله هر بعضي از آن وجود ناقصي است زيرا كه اين در صورتي فرض ميشود كه آنها ابعاض مستقله باشند مثل اجزاء مركب پس هر يك جزء چون كمال جزء ديگر را ندارد ناقص است اما در اين مقام كه بعض از بعض است و مستلزم وجود او انفكاك يكي از آنها از ديگري فرض كرده نميشود كه صورت وقوع پيدا كند و هر جا كه اين بعض هست بعض ديگر هم با اوست و كمال وحدت هم در ميانه آن دو است و اين است كه فرمود انا محمد و محمد انا پس بتقريب گفته ميشود كه اين نور مقدس [ص 76] نوري است منبسط كه صاحب چهارده مرتبه است كه هر مرتبه از آن از تماميت مراتب ديگر است كه اگر نباشد مراتب ديگر هم نيست چنانكه فرمود لولاك لماخلقت الافلاك و لولا علي لماخلقتك و از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام روايت شده است در كيفيت خلق پيغمبر (ص) و حضرت امير (ع) از نور عظمت و جلال خدا تا اينكه ميفرمايد قسم ذلك النور شطرين فخلق من الشطر الاول محمدا (ص) و من الشطر الآخر علي بن ابيطالب (ع) و لميخلق من ذلك النور غيرهما تا آنكه ميفرمايد و جعل احدهما نفسه و الآخر روحه لايقوم واحد بغير صاحبه ظاهرهما بشرية و باطنهما لاهوتية و ظهروا للخلق علي هياكل الناسوتية حتي يطيقوا رؤيتهما و هو قوله و للبسنا عليهم ما يلبسون تا آخر حديث شريف . عرض ميكنم پس اين بزرگواران همه نور واحدند و بمنزله نفس و روح و درجات و مراتب يك شخصند و هر يكي از ايشان قائم بديگري است و معذلك رتبه پيغمبر صلي الله عليه و آله اعلي المراتب است و رتبه حضرت امير عليه السلام دون درجه پيغمبر بهشتاد هزار سال چنانكه از حديث شريف ظاهر ميشود و همچنين مراتب ساير ائمه بترتيبي كه دارند و همه نور واحدند و طينت واحده و هر چه براي اول ايشان است براي آخر ايشان است و در جلوات و ظهوراتي كه در مراتب دانيه ميگيرند بحسب حكايت [ص 77] آنها مسماي باسماء ميشوند .
باري پس در مقام اول ما خلق اللهي كمال وحدت و يگانگي در اين نور مقدس هست و همه خلق هزار هزار عالم بعد از ايشان از نور مقدس ايشان خلقت شدهاند كه هر يك از ايشان را كه فرض كني حقيقةً مؤثر كل موجودات هستند و اينكه در بعض اخبار ملاحظه ميكني كه بعض خلق را از نور مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله ميشمرند و بعض را از نور اميرالمؤمنين (ع) و هكذا در باقي ، اينها در مقام فصل است و اما در مقام وصل ديگر اين اختلافات برداشته ميشود و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و در همان مقام فصل هم عرض كردم كه همه با هم هستند و منفك از يكديگر نميشوند پس وقتي كه بنا شد هر يك از ايشان را كه فرض كني مؤثر تمام كاينات باشد پس وجود مقدس ايشان چنان وجود كلي است كه كليتر از آن فرض كرده نميشود و نور مقدس ايشان احاطه بجميع كاينات دارد كه ميفرمايد انا الذي نظرت في ملكوت السماوات و الارض و لماجد غيري و در زيارت ميخواني بهم ملأت سماءك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت و اين است كه بر هر چيزي اسم مقدس ايشان نوشته شده و اين است كه فرمود انا الآمل و المأمول .
پس چون اين مطلب را دانستي و در فصل سابق هم عرض كردم كه هر روحي كه در عالم بالا خلقت ميشود البته بايد بدني مناسب [ص 78] آن روح در اين عالم خلقت شود بلكه هر گاه ميان اين بدن و روح عوالم ديگر فاصله باشد در هر عالمي بدني مناسب براي اين روح لازم است كه لسان دعوت باشد از خداوند عالم جل شأنه كه آن روح را عطا كند ، حال در اين روح مقدس كلي كه سابق بر جميع خلق است آن بدني كه لسان دعوت است و از خداوند خواسته كه آن روح مقدس را باو عطا كند كدام بدن است كه مناسب با آن روح است و اقتضاي او را ميكند و مسألت او را مينمايد ؟ پس همانا خود اين هزار هزار عالم كه همه تنزلات آن نور مقدس است همينها السنه دعوت هستند كه از خداوند مسألت آن روح را ميكنند و بفرمايش مولاي بزرگوارم اعلي الله مقامه كه در مقامي ميفرمايد اگر از ابناء حكمت هستي از اين عرضهاي پريشان مطلبي دست ميآوري و اگر از ابناء حكمت نيستي آنها را متعارضات ميبيني ، خلاصه كه همچو روح عظيمي كه طواف بر گرد حجاب عظمت كرده است همچو مُلك عظيمي بايد مَجلٰي و مظهر آن روح مقدس باشد و كمالات بلانهايه آن روح مقدس را حكايت كند و اما ابدان خاصه بشريه با آن حدود و تعينات و خصوصيات بهر درجه از درجات كمال برسد تمام كمالات آن روح مقدس را نميتواند حكايت كند زيرا كه او كلي است و جامع است و نور ذات احديه پروردگار و اين بدن جزئي است و گنجايش حكايت او را ندارد [ص 79] او وجه اللهي است كه در همه جا هست و اين بدن يك مقام و يك جهت دارد ، او احاطه بهمه چيزها دارد و اين بدن محدود است و در عرض ساير چيزها افتاده ، او بدون واسطه احدي استفاضه فيض از خداوند عالم جل شأنه ميكند و خداوند او را بنفس خود قائم فرموده اين بدن بوسائط متعدده از آن نور مقدس استفاضه فيض ميكند پس تفاوت ميان آن دو بسيار است ، و اگر چه هر بدني را نسبت بروح خودش كه ملاحظه كني نتواند همه كمالات روح را حكايت كند بخصوص در آنِ واحد ولي در مدت عمر خود هر وقتي بعض كمالات او را حكايتي بحسب خود ميكند زيرا كه روحش هم بالنسبة جزئي است و هر چه باشد بالنسبة بارواحي كه در عرض او هستند محصور و محدود است و اين بدن هم كه محصور شده اگر چه سعه او بقدر روح نيست اما بتدريج حكايت او را ميكند بلكه ميتوان گفت كه اگر كمالي از كمالات بهيچ نحوي در بدن او ظاهر نشود براي روح هم ثابت نخواهد شد زيرا كه عرض كردم دنيا مزرعه آخرت است و اين بدن لسان سؤال است از خداوند عالم و مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم و اما در مقام آلمحمد صلوات الله عليهم كه عرض كردم حقيقت ايشان كلي است و مؤثر تمام كاينات و محيط بتمام موجودات و همه اين عوالم تمثلات آن نور مقدس است يا تنزلات آن [ص 80] باختلاف نظرهائي كه هست و مقاماتي كه براي ايشان است ملاحظه كن كه يك بدن خاص متعين بهر درجه از درجات كمال شخصي كه برسد ممكن هست كه كمالات بلانهايه خداوند را كه در ملك خود ظاهر فرموده و ميفرمايد حكايت كند ؟ چنين چيزي فرض كرده نميشود ، و اما آن نور مقدس در مقام بالا معدن تمام آن كمالات است و منشأ و مصدر آنها و در هر جا كه كمالي بروز كند بواسطه ايشان بروز ميكند زيرا كه ايشانند سبيل اعظم و صراط اقوم بسوي خداوند و مگو كه اگر اين بدن حكايت نميكند لسان سائلي نيست از خداوند تا عطا كند پس چگونه حقيقت آن كمال موجود ميشود زيرا كه عرض كردم لسان دعوت در آن مقام همين عوالم كليه است كه ملاحظه ميكني و آنچه ميانه سموات و ارض هر عالمي است پس در حقيقت اين سؤال شده و عطاي خداوند هم بمقتضاي آن شده و اجابت فرموده است و امر اين بزرگواران مثل احدي از اين خلق نيست كه در وجود خود محتاج باين ابدان شخصيه باشند و اين است كه قبل از تولد اين ابدان هم هميشه بودهاند و مكرر جلوههاي شخصي هم فرمودهاند و اين ابدان شريفه هم جلواتي از ايشان است كه بر حسب صلاح وقت گرفتهاند و بقدر گنجايش و صلاح وقت نيز اظهار كمالاتي فرمودهاند .
[ص 81] فصل - بدانكه عطاي خداوند عالم جل شأنه دو قسم است استحقاق است و اختصاص چنانكه حضرت صادق (ع) در حديث شريف ميفرمايد در علل ابتلاي حضرت ايوب (ع) و انما ابتلاه الله عز و جل بالبلاء العظيم الذي يهون معه علي جميع الناس لئلّايدّعوا له الربوبية اذا شاهدوا ما اراد الله ان يوصله اليه من عظائم نعمه تعالي متي شاهدوه و ليستدلّوا بذلك علي ان الثواب من الله تعالي ذكره علي ضربين استحقاق و اختصاص و لئلايحتقروا ضعيفا لضعفه و لا فقيرا لفقره و لا مريضا لمرضه و ليعلموا انه يسقم من يشاء و يشفي من يشاء متي شاء كيف شاء بايّ سبب شاء و يجعل ذلك عبرة لمن شاء و شقاوة لمن شاء و سعادة لمن شاء و هو عز و جل في جميع ذلك عدل في قضائه و حكيم في افعاله لايفعل بعباده الا الاصلح لهم و لا قوة لهم الا به و مراد آن است كه خداوند مبتلا فرمود ايوب عليه السلام را ببلاي عظيمي كه خوار بشود با آن نزد جميع مردم تا اينكه بعد از آنكه نعمتهاي عظيمه كه خداوند ميخواست باو برساند رسانيد مردم درباره او ادعاي خدائي نكنند و تا اينكه استدلال كنند باين بر اينكه ثواب از خداوند بر دو قسم است استحقاق است و اختصاص و تا اينكه كوچك نشمارند ضعيف را بجهة ضعفش و نه فقيري را بجهة فقرش و نه مريضي را بجهة مرضش و بجهت اينكه بدانند كه خداوند سقيم ميكند هر كه را [ص 82] بخواهد و شفا ميدهد هر كه را بخواهد و هر زمان كه بخواهد بهر قسم كه بخواهد و بهر سبب كه بخواهد و قرار ميدهد اين را عبرت براي هر كه بخواهد و سبب شقاوت براي هر كه بخواهد و سعادت براي هر كه بخواهد و خداي عزوجل در جميع اينها عادل است در قضاي خود و حكيم است در افعال خود و نميكند به بندگان مگر آنچه اصلح است براي ايشان و قوتي نيست از براي ايشان مگر باو . عرض ميكنم اگر چه علل عديده بود و لكن چون هر يك وجهي از اختصاص را ميرساند لهذا آنها را ذكر كرديم .
و مراد از ثواب استحقاقي و اختصاصي در اين مقام كه فرمودهاند شايد اين باشد كه يك وقتي است انسان عملي را بجا آورده است و مستحق جزاي آن بمقتضاي عدل خداوند شده ولي يك وقتي است كه خود عملي نكرده اما خداوند مثلا او را مبتلاي ببلا ميفرمايد و بلا را كفاره ذنوب او قرار ميدهد و اگر انسان صبر كرد و تضرع و دعا بسوي خداوند نمود اجر و ثواب هم علاوه باو ميدهد و اين ثواب ثواب اختصاص است زيرا كه اما صبر كه كأنه عملي از بنده نيست مگر تحمل همان بلا و جزع ننمودن و اما تضرع و دعا هم كه عملي سواي طلب همان ثواب نيست و روايت شده است از حضرت امير عليه السلام كه عيادت فرمود سلمان فارسي را پس فرمود اي سلمان نيست احدي از شيعه ما كه دردي باو برسد مگر بسبب گناهي [ص 83] كه پيش بجا آورده و آن درد تطهير ميكند او را سلمان عرض كرد پس براي ما در بلا اجري نيست سواي تطهير فرمود اي سلمان براي شما اجر هست بصبر كردن بر بلا و تضرع نمودن بسوي خداوند و خواندن او ، باين دو نوشته ميشود براي شما حسنات و بالا ميرود براي شما درجات و اما وجع خاصة پس آن تطهير است و كفاره و از رسول خدا صلي الله عليه و آله روايت شده است كه روزي باصحاب خود فرمود كدام يك شما دوست ميدارد كه صحيح باشد و هرگز مريض نشود عرض كردند همه ما يا رسول الله فرمود آيا دوست ميداريد كه مثل الاغهاي گم شده باشيد آيا دوست نميداريد كه اصحاب كفارات باشيد ؟ قسم بآن كسي كه نفس من در دست اوست كه مرد براي او درجهايست در جنت كه بهيچ چيز از عمل خود بآن درجه نميرسد و لكن بصبر كردن بر بلا ميرسد و جزاي عظيم از براي بلاي عظيم است و خداي تعالي هر گاه دوست داشت بنده را مبتلا ميكند او را ببلاي عظيم پس اگر راضي شد خدا از او راضي ميشود و اگر سخط كرد خداوند بر او سخط ميكند . خلاصه غرض آن است كه اجر بلا حقيقةً اجر اختصاص است كه عملي از بنده نيست مگر همين كه صبر بر بلاء بنمايد و صبر هم عملي نيست مگر تحمل همان بلا و جزع ننمودن و عملش ترك عمل است پس باين نظر فرمودند كه اين ثواب اختصاصي [ص 84] است و بدون عملي از بنده خداوند باو ميدهد .
بهر حال كه غرض ما اين بود كه عطاي خداوند استحقاق است و اختصاص اگر چه بنظري همه استحقاق است و اين است كه در آخر حديث اول فرمود كه خداوند عدل است در قضاءش ، و بنظري همه فضل است و اختصاص الهي كل نعمك ابتداء و كل احسانك تفضل زيرا كه اگر استحقاق هم باشد بحسنات است و حسنات همه از خداست ما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك علاوه بر اينكه ولو بنده عمل هم بكند بر خداوند چيزي واجب نميشود و باز عطاي او ابتدائي است .
خلاصه غرض آن است كه عطاي خداوند گاهي باختصاص ميشود و از آن جمله است نبوت انبيا و امامت ائمه صلوات الله عليهم چنانكه بحسب ظاهر ملاحظه ميكني كه نطفه امام يا پيغمبر در رحم مادر منعقد ميشود و از همان وقت بناي تكلم و ذكر و تسبيح و معجزات و خوارق عادات ميگذارد و حال اينكه بديهي است كه بحسب ظاهر دنيا اين نطفه هيچ عملي نكرده است كه مستحق اين مقام شده باشد بلكه باختصاص خداوند او را باين مقام رسانيده و حضرت امام رضا عليه السلام از پدر بزرگوارش از حضرت باقر عليه السلام نقل ميفرمايد در تفسير قول خداي تعالي يختصّ برحمته من يشاء كه فرمود مختصّون برحمتْ نبي خداست و وصي او و عترت آن دو بدرستي [ص 85] كه خداي تعالي صد رحمت آفريده است و نود و نه رحمت از آن ذخيره است براي محمد (ص) و علي عليه السلام و عترت آن دو و يك رحمت مبسوطه است بر همه موجودين . عرض ميكنم و از جمله اين رحمت است همان اعتدال طينت كه از ابتداي خلقت بايشان عنايت ميفرمايد . و اگر چه باز بجهات ديگر كه ملاحظه ميكني استحقاق ايشان از همه خلق براي رحمت بيشتر است زيرا كه عمل ايشان از جميع خلق بالاتر است و حضرت باقر عليه السلام فرمود كه والله با ما از جانب خدا براتي نيست و ميان ما و خداوند قرابتي نيست و از براي ما بر خدا حجتي نيست و تقرب نميجوئيم بسوي خدا مگر بطاعت و حضرت امام رضا عليه السلام از برادر خود زيد بن موسي شنيد كه بر جماعتي افتخار ميكرد و نحن نحن ميگفت فرمود باو كه آيا مغرور كرده است تو را قول بقالهاي كوفه كه ان فاطمة احصنت فرجها فحرّم الله ذريتها علي النار بخدا قسم كه اين نيست مگر براي حسن و حسين و فرزندان بطن او خاصة و اما اينكه موسي بن جعفر عليهما السلام اطاعت خدا كند و صائم النهار و قائم الليل باشد و تو او را معصيت كني و هر دو روز قيامت مساوي باشيد پس تو در نزد خدا عزيزتري از موسي بن جعفر بدرستي كه علي بن الحسين عليه السلام فرمود كه براي محسن ما دو نصيب از اجر است و براي مسيء ما دو ضِعف از عذاب .
[ص 86] عرض ميكنم جمع ميانه اين قسم اخبار با اخباري كه دليل اختصاص است اما بحسب باطن كه سهل است زيرا كه اعمال خير از جميع عملكنندگان عالم عمل ايشان است و مستحق اجرْ ايشانند اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكوة و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت في الله حق جهاده پس جزاي همه اعمال خير هم بايشان بايد برسد و معذلك همه حسنات هم از خداست و چيزي هم بر او حتم نميشود پس اجري هم كه ميدهد اختصاص است و تفضل و اما بحسب ظاهر شايد يك قسم جمع اين باشد كه با وجود اختصاص عمل هم ميكنند از باب شكر چنانكه به پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كردند كه چرا اين قدر عمل ميكني و حال اينكه خداوند گناهان گذشته و آينده تو را آمرزيده فرمود آيا من بنده شاكري نباشم ؟ و بديهي است كه شكر را هم بنده اگر ترك كند كفران ميشود و موجب عذاب خواهد بود چنانكه فرمود لئن شكرتم لأزيدنّكم و لئن كفرتم ان عذابي لشديد و با وجود اختصاص هم اگر العياذ بالله ايشان معصيت ميكردند براي خداوند مانع نبود كه بر ايشان بگيرد چنانكه فرمود لو عصيت لهويت و خداوند ميفرمايد لو تقوّل علينا بعض الاقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين و شواهد اين هم بسيار است . پس با وجود اينكه اين نعمت را خداوند ابتدائي عطا فرموده معذلك [ص 87] دوام آن و زيادتي آن بعمل است و اگر عمل نميكردند براي خداوند مانع نبود كه از ايشان بگيرد چنانكه در ذيل همين آيات ميفرمايد و ما منكم من احد عنه حاجزين .
و اگر اشكال كني كه همان اختصاص ابتدائي يعني چه و حال اينكه موافق فرمايش امام عليه السلام قرابتي با خدا ندارند عرض ميكنم بلي قرابتي با خدا ندارند اما همان اصلاب شامخه و ارحام طاهره اين قربت را در درگاه خداوند داشتند كه حامل اين نور مقدس و مستودع آن باشند و همچو بدن مقدسي كه حامل آن نور باشد از ايشان حاصل بشود و اين است كه در حديث موسي بن جعفر عليه السلام كه در فصل سابق بعضي از آنرا روايت كرديم ميفرمايد ثم اقتبس من نور محمد فاطمة ابنته كما اقتبس نوره من نوره و اقتبس من نور فاطمة و عليّ الحسن و الحسين كاقتباس المصابيح هم خلقوا من الانوار و انتقلوا من ظهر الي ظهر و صلب الي صلب و من رحم الي رحم في الطبقة العليا من غير نجاسة بل نقلا بعد نقل لا من ماء مهين و لا نطفة خشرة كساير خلقه بل انوار انتقلوا من اصلاب الطاهرين الي ارحام المطهرات لانهم صفوة الصفوة اصطفاهم لنفسه و جعلهم خزان علمه تا آخر حديث ، و بهمين نهج در ساير انبيا و اوصيا صلوات الله عليهم ميگوئيم كه اين معجزات و خوارق عاداتي كه از ايشان در ارحام بروز ميكند بلكه نبوتي كه در حال صِبٰي بايشان [ص 88] تعلق ميگيرد همه اينها بواسطه وسائط و اسبابي است كه از پيش فراهم شده و از آثار انبياء پيشين است و عمل آنها است كه مثمر اين نتيجه شده و همچو مولود مباركي عمل آمده و الا بدون هيچ عملي خداوند با كسي قرابت ندارد كه بدون سؤال بنده عطائي بكند و شاهد بر اين مطلب در زواياي اخبار و آيات بسيار است منجمله اخباري است كه در تفسير آيه غلامين يتيمين وارد شده حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد ان الله يصلح بصلاح الرجل المؤمن ولده و ولد ولده و يحفظه في دويرته و دويرات حوله فلايزالون في حفظ الله لكرامته علي الله ثم ذكر الغلامين و كان ابوهما صالحا المتر ان الله شكر صلاح ابويهما لهما انتهي ، و اخبار باين معني بسيار است و نيز پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد منم دعوت پدرم ابرهيم عرض كردند چگونه ؟ فرمود آنچه حاصلش اين است كه آن وقت كه خداوند وحي فرمود اني جاعلك للناس اماما عرض كرد يا رب و من ذريتي ائمة مثلي خداوند فرمود عهد من بظالمين نميرسد عرض كرد ظالم كيست فرمود كساني كه بت بپرستند آنها را امام قرار نميدهم و صالح نيستند براي امامت ، تا اينكه فرمود دعوت ابرهيم بمن و ببرادرم علي منتهي شد كه احدي از ما سجده به بت نكرد پس خداوند مرا نبي گرفت و علي را وصي . عرض ميكنم و همچنين آياتي كه درباره زكريا و يحيي نازل شده [ص 89] است ملاحظه كن ميفرمايد هب لي من لدنك وليّا يرثني و يرث من آل يعقوب و اجعله رب رضيّا يا زكريا انّا نبشرّك بغلام اسمه يحيي لمنجعل له من قبل سميّا و همچنين آياتي كه در باب مريم و عيسي (ع) نازل شده و نذري كه مادر مريم (ع) نمود همه شاهد اين است .
و اگر اشكال كني كه در آلمحمد عليهم السلام چه ميگوئي كه عمل و دعاي انبياء سابق مثمر اين نتيجه شود و حال اينكه آلمحمد اشرف از ايشانند عرض ميكنم آلمحمد (ص) در حقيقت خودشان سابق بر جميع كاينات هستند و علت همه موجوداتند و اما ابدان جسمانيه ايشان از اين عالم است و نفوس انبيا عليهم السلام كه صاحب اين آثار و اعمال هست از عالم بالا است و مانع از اين تأثير نيست بلكه اگر از جانب خود پيغمبر يا امام (ع) دفع و منع نباشد از طرف باطل هم ممكن است كه تأثير در ابدان ايشان بروز بكند مثل اينكه چشم عيّان در بدن ايشان اثر ميكرد ، خلاصه كه باز هم كه ملاحظه ميكني اجابت پروردگار بدعاي بندگان است و مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم و معذلك موضوع اختصاص هم از ميان نرفته زيرا كه بعد از آنكه بدعوت ابرهيم عليه السلام اين مولود مبارك متولد ميشود عطاي خداوند را نسبت بخود اين مولود ميسنجي اختصاص ميشود ، و مثَلي قشري ظاهري عرض ميكنم براي اين مطلب تا ظاهر [ص 90] شود ، فرض كن اگر انساني بگيرد قطعه چوب مناسبي را و آنرا بصورت ضريح براي قبر امام عليه السلام بسازد البته اين چوب صاحب شرافت و بركت و مطاف ملائكه و بوسهگاه همه خلايق ميشود و اينهمه شرافت را خداوند باختصاص باين چوب عطا فرموده بدون عملي از خود او اما عمل را آن شخص صانع كرده است و بعمل او و قبول اين چوب كه بحسب استعداد خود نموده اين باين مقام رسيده است .
خلاصه كه غرض رفع اشكال بود كه اختصاص بدون هيچ عملي از بنده چه نحو صورت ميگيرد و اصل سخن در اين بود كه عطاي خداوند گاهي باختصاص ميشود و تعلق گرفتن ارواح طيبه آلمحمد عليهم السلام بآن ابدان طيبه طاهره حقيقةً باختصاص است چنانكه حضرت امام رضا (ع) در حديث عبدالعزيز بن مسلم در فضايل امام ميفرمايد مخصوص بالفضل كله من غير طلب منه له و لا اكتساب بل اختصاص من المفضل الوهاب فمنذا الذي يبلغ معرفة الامام او يمكنه اختياره الحديث ، پس بلاشك تعلق روح امامت كليه باين ابدان مطهره خاصة اختصاصي است از خداوند كه يختصّ برحمته من يشاء و روح امامت است كه رحمت واسعه خداوند عالم است و الا ابدان خاصه محدودهٔ در درجات كمال به بيحدي مطلق برسند و جاذب روح كلي اول ما خلق الله و حاكي او بشوند فرض كرده نميشود مگر اينكه عنايت خاصهٔ از [ص 91] جانب خدا بشود و الا ابدان هر چه باشند خاصند و او عام است و حكمت اقتضاي غير اين نميكند زيرا كه بايد لباس بشري بپوشند و لباس بشري خصوصيت دارد پس مناسبت تامه ميانه بدن ايشان با روح اول ما خلق الله پيدا نميشود و لكن باختصاص امر خود را ظاهر ميفرمايند و الله اعلم حيث يجعل رسالته و نميتوان گفت كه هر بدني كه بحسب طينت ظاهره قريب بابدان ايشان است او مستحق امامت است زيرا كه امر امامت باستحقاق ظاهري نيست بلكه باختصاص است و هر كه را خداوند بخواهد مخصوص برحمت خود ميفرمايد و اين امر تحصيلي نيست .
فصل - بدانكه آلمحمد صلوات الله عليهم در مقام عقل مؤثر جميع خيرات عالم هستند چنانكه فرمودند نحن اصل كل خير و من فروعنا كل برّ و همه انبيا و اوليا صلوات الله عليهم از نور ايشان و شعاع ايشان خلقت شدهاند و شيعه ايشانند چنانكه فرمود انّ من شيعته لابرهيم و اخبار باين معني بسيار است و خداوند ميثاق ولايت آلمحمد عليهم السلام را از همه انبيا و اوليا در عرصه ذر گرفته است و بديهي است كه احدي از خلق از مبدء وجود خود تجاوز نميكند و تكليفي هم بآنچه فوق مقام اوست باو نميكنند چنانكه خداوند فرموده لايكلّف الله نفسا الا ما آتاها و لايكلّف الله نفسا الا وسعها و شكي نيست كه در وسع احدي نيست [ص 92] كه از مقام خود بالاتر رود پس تكليف بآنچه فوق مقام اوست باو نميشود مگر اينكه اعلي از مقام خود تنزل كند و در مقام اسفل جلوه نمايد و اشاره باين معني است فرمايش حضرت صادق عليه السلام در جواب كسي كه عرض كرد دو مؤمن داخل جنت ميشوند و يكي از آن دو مكانش بالاتر است از ديگري پس ميل ميكند كه صاحب خود را ملاقات كند فرمود آنكه بالاتر است از براي او ممكن است كه هبوط كند و آنكه تحت رتبه اوست براي او نيست كه بالا رود زيرا كه او بآن مكان نرسيده و لكن ايشان هر گاه دوست بدارند اين را و ميل كنند ملاقات ميكنند يكديگر را بر تختها و حضرت پيغمبر (ص) بحضرت امير (ع) فرمود كه شيعيان تو اذن داده ميشود بايشان كه داخل بر شما شوند در هر جمعه و آنها نظر ميكنند بشما از منازل خودشان در روز جمعه همچنانكه اهل دنيا بستاره آسمان نظر ميكنند و شما در اعلي عليين هستيد در غرفهٔ كه فوق آن درجه براي احدي از خلق نيست و اميرالمؤمنين (ع) فرمود كه اهل جنت نظر ميكنند بمنازل شيعه ما همچنانكه انسان بستارگان نظر ميكند . عرض ميكنم بديهي است كه نظر كردن بستارگان باين قسم است كه شبح آنها ميآيد پائين و اهل زمين ميبينند و هيچكس از حد خود تجاوز نميكند و بالا نميرود ، پس ميثاق ولايت آلمحمد عليهم [ص 93] السلام و رسالت رسول و امامت ائمه صلوات الله عليهم را كه از ساير خلق گرفتهاند البته بظهوري بوده است كه در عرض ايشان بوده و معرفت او را داشتهاند و الا تكليف بمجهول كه نميكنند اين است كه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد در حديثي بمفضل كه آيا ندانستي كه خداي تبارك و تعالي فرستاد رسول خود را صلي الله عليه و آله و او روح بود بسوي انبياء عليهم السلام و ايشان ارواح بودند پيش از خلقت خلق بدوهزار سال . و نيز از حضرت امير عليه السلام روايت شده است كه همين كه خداوند اراده فرمود انشاء مخلوقات را برپا داشت خلايق را در يك صورت پيش از خلق زمين و آسمانها بعد افاضه فرمود نوري از نور خود از نور عزت خود پس لامع شد قبسي از ضياء آن پس ساطع شد بعد جمع شد آن نور در آن صورت و در آن صورت بود صورت پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله پس فرمود خداي تعالي كه توئي مرتضاي مختار و توئي محل سپردن انوار . عرض ميكنم ملاحظه كن كه ميفرمايد همه خلايق بصورت واحده بودند و صورت پيغمبر (ص) در ميان آنها بود و نور خداوند در آن صورت جمع شد و در حديث ديگر كه قريب بهمين مضمون است ميفرمايد پس موافق شد آن نور با صورت نبي ما محمد صلي الله عليه و آله . و تو ميداني كه اين نور خداوند همان حقيقت پيغمبر است صلي الله عليه و آله [ص 94] كه فرمود اخترعنا من نور ذاته و فوّض الينا امور عباده پس او را امر بنزول فرموده پس نازل شده است بعرصه ذر و در آن صورت كه در وسط صور بوده است قرار گرفته و در آن مقام ميثاق توحيد و نبوت و امامت و ولايت اولياء ايشان و برائت از اعداء ايشان را از خلق گرفته است ، پس ببين كه اين صورت مقدس از جنس همان صورت واحده است كه همه خلق بهمان صورت بودهاند و در وسط همانها بود كه قطب آنها باشد چنانكه از حديث ديگر ظاهر است ، و در حديث بعثت آن حضرت بسوي انبيا هم كه شنيدي كه او روح بود و انبيا هم روح بودند و در خطاب ببشر هم كه ميفرمايد قل انما انا بشر مثلكم يوحي اليّ بلكه بدليل و برهان ثابت فرمودهاند كه رسول بايد از جنس مرسل اليه باشد چنانكه باز خداوند فرموده قل لو كان في الارض ملائكة يمشون مطمئنّين لنزّلنا عليهم من السماء ملكا رسولا بگو اي پيغمبر بآنان كه ميگويند چرا ملك بسوي ما نفرستاده كه اگر در زمين ملائكهٔ بودند كه مطمئن راه ميرفتند هرائينه ملكي بسوي ايشان از آسمان برسالت نازل ميكرديم و حضرت پيغمبر (ص) در محاجّه با يكي از مشركين ميفرمايد و اما اينكه بمن ميگوئي كه اگر تو پيغمبر بودي ملكي با تو بود كه تصديق تو را كند و ما او را مشاهده كنيم بلكه اگر ميخواست خداوند كه نبيي بسوي ما [ص 95] بفرستد ملكي ميفرستاد نه بشري را مثل ما جواب اين است كه حواس شما ملك را مشاهده نميكند بجهة اينكه او از جنس اين هواء است كه معاينه ديده نميشود و بر فرض محال اگر او را مشاهده كرديد باينكه زياد بشود در قواي چشمهاي شما هرائينه خواهيد گفت كه اين ملك نيست بلكه بشر است بجهة اينكه بنا بر اين فرض ظاهر ميشد براي شما بصورت بشر آنچناني كه الفت داريد با او تا اينكه مقال او را بفهميد و خطاب و مراد او را بشناسيد پس اگر اين طور ميشد چه طور ميدانستيد صدق ملك را و اينكه آنچه ميگويد حق است بلكه خداوند بشر فرستاده و بر دست او ظاهر فرموده معجزاتي كه در طبايع بشر كه شما ضماير دلهاي آنها را دانستهايد نيست تا اينكه بدانيد بعجز خودتان از آنچه او آورده كه آن معجزه است و اين شهادتي است از خداي تعالي بر صدق او و اگر ملكي براي شما ظاهر ميشد و معجزاتي كه بشر عاجزند بر دست او ظاهر ميشد نبود در اين چيزي كه دلالت كند شما را كه اين در طبايع ساير اجناس او از ملائكه نيست تا اينكه اين معجز بشود آيا نميبينيد كه مرغاني كه طيران ميكنند اين از آنها معجز نيست بجهة اينكه اجناس طير هستند كه مثل آنها پرواز ميكنند اما اگر آدمي مثل طيران آنها پرواز كند اين معجز است پس خداي تعالي بر شما سهل كرده است امر را [ص 96] و قرار داده است آنرا طوري كه حجت بر شما قائم شود و شما تحكم ميكنيد عمل مشكلي را كه حجتي در آن نيست . عرض ميكنم اگر چه سخن ما در همين مقام بشر است اما تو اين بيانات را كه فرمودهاند تعميم بده در همه عوالمي كه خداوند پيغمبر (ص) را مبعوث فرموده است كه همه جا امر اين طور جاري ميشود و بسوي هر قومي بلباس آن قوم و لسان آن قوم فرستاده شده چنانكه فرمود ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه پس بسوي بشر يعني عالم انسانيت بلباس انسانيت و زبان اناسي فرستاده شدهاند و حجابي بر روي خود از اين عرصه گرفتهاند و اين صورت صورت ذاتي ايشان نيست .
پس اگر اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم پس مانع از اين نيست كه طينت ذريه حضرت فاطمه صلوات الله عليها بحسب ظاهر قريب بيكديگر باشند بدرجهٔ كه اشبه الناس خلقا و خلقا و منطقا برسول الله باشند و معذلك خداوند باختصاصي كه بعلم خود ميدهد بعضي از ايشان را اختيار بفرمايد براي اظهار امر امامت و آن قابليت كه در ميانه متعددين اعدل و اكمل از ساير باشد اختيار بفرمايد و اين امر بزرگ را اظهار كند و الله اعلم حيث يجعل رسالته و لايسأل عما يفعل و هم يسألون و بر ما نيست جز تسليم و نميتوان گفت كه چرا همه را باين منصب نرسانيدي ، بلكه در مقامي حضرت پيغمبر (ص) ميفرمايد فانّ موالينا [ص 97] و شيعتنا منّا و كلّنا كالجسد الواحد يحرم علي جماعتنا الزكوة و الصدقة عرض ميكنم و با اينكه همه موالي و شيعه خود را از خود شمردهاند و همه را مثل جسد واحد ميفرمايند معذلك كله احدي از شيعه ايشان حتي انبياء خدا (ص) با ايشان شريك در امامت نيستند و آن مخصوص بصفوه صفوه است كه در همين ابدان ظاهره علاوه بر مراتب بالاتر اعدل و اكمل و اصفي و اعلي از همه خلق باشند و خداوند ميداند كه او كدام بدن مقدس است و اين است كه بدون نصّي از جانب خداوند براي احدي اثبات اين مقام نميشود زيرا كه عرصه دنيا است و صورتهاي بشري است و از جنس يكديگرند و شبيه يكديگر كه ميفرمايد و للبسنا عليهم ما يلبسون اما حقيقت امر را خداوند دانا است و بادله ظاهريه نميتوان اثبات مقامي براي كسي كرد .
باري رفع اين اشكال هم الحمد لله بواسطه اين بيانات كه در اين فصول اخيره عرض كرديم شد و شأن و درجه آن مخدره و بانوي دو جهان هم آن قدري كه بفهم ناقص اين ناچيز از اخبار آلمحمد عليهم السلام ظاهر ميشد عرض شد و از جناب مستطاب سائل زيد عزه استدعاي عفو از زياده بر اين دارم و علاوه بر جهل و قصور اين ضعيف با اين عوارض و موانع روزگار كه لاتعد و لاتحصي است و بر جناب سائل پوشيده نيست مجال تتبع و تفحص در اخبار و آثار هم نيست كه شايد حديثي صريحتر [ص 98] و واضحتر از آنچه روايت شد دست بيايد و مطلبي ديگر از آن فهميده شود و از خداوند كريم منّان مسألت دارم كه چشم بينائي باين ناچيز و جناب ايشان و همه اخوان ما كرامت فرمايد و نور معرفت و بصيرت را در دل ما القا فرمايد و توفيق بندگي خود را عطا نمايد و بر ولايت آلمحمد عليهم السلام و ولايت اولياء ايشان و برائت از اعداء ايشان ثابت دارد .
تمام شد اين رساله شريفه بر دست مؤلفش زينالعابدين بن كريم بن ابرهيم در يوم شنبه ٢٧ جمٰدي الاولي سنه ١٣٢٦ حامدا مصليا مستغفرا .
[ص 99]