رساله زينبيّه
در مقام حضرت زينب سلام الله عليها در جواب مرحوم نواب وكيل
از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج زينالعابدين خان كرماني اعلي الله مقامه
حمد بيحد و ثناي بي انتها و عدد خداي بيچوني را سزد كه پرورنده جهانيان است و درود نامعدود بر پيغمبر محمود كه برگزيده رب ودود و اشرف عالميان است و بر اوصياء اخيار و ائمه اطهار و اولياء ابرار نيز صلوات بيپايان است و بر شيعيان و پيروان ايشان رحمت و رضوان است و لعنت ايزدي بر كافه اعادي دين مبين و دشمنان ائمه طاهرين تا آخر دوران است .
و بعد چنين گويد بنده مسكين ابن محمدكريم زينالعابدين عفا الله عن جرائمه بحق محمد و آله الطيبين صلواته عليهم اجمعين كه چندي قبل رقيمه كريمه عنبر شميمهٔ از جانب سنيّ الجوانب جناب مستطاب مكارم انتساب محامد نصاب سلالة الائمة الاطياب و سليل السادات الانجاب المولي المؤيد و الولي المعتمد آقاي آقا ميرزا سيد محمد خلف مرحوم مبرور مغفور سيد مؤتمن آقا ميرزا [ص 3] سيد حسن نواب رضوي يزدي بوّأه الله في جوار محمد و علي عليهما الصلوة و السلام من الرب العلي رسيد مشحون بر اظهار لطف و مرحمت و دوستي و محبت و بعد از طي مراسم دوستي مرقوم داشته بودند كه چندي قبل از حضور مرحوم مبرور آقاي بزرگوار اعلي الله مقامه و رفع في الدارين اعلامه استدعا نمودم كه رسالهٔ مرقوم فرمايند درباره عصمت صغري حضرت زينب صلوات الله عليها و مقام آن حضرت كه در چه مقام بودند مقام نبوت و امامت كه مسلما دارا نيستند از طرف ديگر ملاحظه ميشود مولودي كه از بطن دو معصوم كلي مثل حضرت امير صلوات الله عليه و حضرت فاطمه صلوات الله عليها بوجود آيد البته خيلي شأن دارد تصرفات كلي هم در ملك ميفرمودند حتي در جمادات و حيوانات ، احاديثي هم كه از حضرت سجاد صلوات الله عليه در حق آن معصومه روايت شده ، و همچنين تسليت دادن حضرت زينب سلام الله عليها حضرت سجاد صلوات الله عليه را دلالت بر جلالت قدر آن معصومه صغري دارد . خلاصه كه بعد از استدعاي اين بيان از مرحوم مبرور آقا اعلي الله مقامه بواسطه تكسّر مزاج و كمي مجال يا ملاحظات ديگر جواب فرمودند كه « سپهر » كتابي در حالات آن حضرت نوشته و احاديثي جمع كرده است بآنجا رجوع كن ، حسب الامر رجوع نموده ولي مقصودي كه داشتم از آن كتاب حاصل نشد . و باز خواهش فرمودهاند از اين [ص 4] ناچيز كه در اين باب آنچه بنظر قاصر اين بنده جاهل ميرسد عرضه دارم و از آيات و اخبار آنچه دلالتي بر شأن آن معصومه صغري دارد استشهاد نمايم و في الحقيقة اگر ملاحظه حق جناب مستطاب سائل دام عزه نبود از اقدام باين امر معذرت ميخواستم زيرا كه از اخبار و آثار اهل بيت اطهار سلام الله عليهم آنچه توضيح اين مطلب را بنمايد در دست نيست مگر چند حديث مجمل و در صورتي كه از علماي كبار و حكماي والاتبار در مثل اين مسئله ديدهايم كه بطور قطع و يقين فرمايشي نميشود بلكه بسا در يك مسأله كه محل نظر ايشان ميشده مثل اينكه آيا حضرت عباس در شأن و مقام بالاتر بودهاند يا حضرت علي اكبر سلام الله عليهما ، هر يك از ايشان از ظواهر اخبار استنباطي ميفرمودهاند و بسا استنباطات هم بحسب ظاهر مختلف ميشد و بديهي است كه با وجود اختلاف قطع بر اينكه اين رأي صحيح است و آن رأي فاسد از هيچيك ايشان سر نميزد زيرا كه مسأله نظري است و بايد بظواهر ادله رجوع كرد و از آنها استنباط نمود و هر كسي مؤدّاي نظرش چيزي خواهد بود و با وجود اين از مثل من جاهلي در اين مسأله سخن گفتن و متصدي جواب گرديدن شايسته نيست ولي يقين است كه جناب سائل دام مجده حقيقت واقع را از اين بنده جاهل نخواستهاند و تكليف ما لايطاق نفرمودهاند ولي آن قدر ناقابل [ص 5] كه بنظر اين بنده جاهل ميرسد و از براهين و دلائل ظاهر ميشود حسب الامر جناب سائل عرضه ميدارم و از خداوند مسألت دارم بحق و حرمت خود آن معصومه مظلومه و جد و پدر و مادر و برادران و برادرزادگان آن معصومه از ائمه انس و جان صلوات الله عليهم كه فهم و بصيرتي عطا فرمايد و توفيق را رفيق سازد كه بر خلاف رضاي خداوند عرضي نكنم و بقدر معرفت ناقابل خود آنچه بنويسم با دليل و برهان بعرض برسانم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم و غاصبي حقوقهم و الظالمين لهم اجمعين و مسمي نمودم اين رساله شريفه را بزينبيه و بجهت توضيح بيان فصولي چند عنوان ميكنيم .
فصل - چون جناب سائل دام عزه خود تصريح فرمودهاند درباره آن معصومه كه داراي مقام نبوت و امامت كه مسلّماً نيستند ، از باب تأكيد و توضيح عرض ميكنم كه آنچه ضرورت مذهب حقه اثنيعشريه بر آن قائم است و كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام دلالت بر آن دارد همين است كه احدي از خلق اولين و آخرين با چهارده نفس مقدس كه مراد حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اثنيعشر و حضرت فاطمه سلام الله عليهم باشند در مقام ايشان با ايشان شريك نيست و اگر چه ظاهر كتاب خداوند موافق آنچه امروز در دست ما هست مجمل باشد اما اخبار اهل بيت و ضرورت [ص 6] مذهب كه شارح كتابند دالّ بر اينند كه احدي از خلق با ايشان در شأن و رتبه شريك نيست و از اخبار آلمحمد عليهم السلام ظاهر ميشود كه اسماء مباركه ايشان در قرآن مذكور بوده است و لكن منافقين سقط كردند چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود لو قد قرئ القرآن كما انزل لألفيتنا فيه مسمّين يعني اگر قرآن چنانكه نازل شده است خوانده بشود هرائينه مييافتي ما را در آن كه اسم برده شدهايم ، و اخبار باين معني بسيار است و لكن معاندين آن تصريحات را در جمع قرآن ترك نمودند ولي باز خداوند رموزي چند در آن گذارده و چشم و دل آنها را كور كرده كه نهبينند و نفهمند و حجت خداوند قائم باشد و علم اين رموز در نزد آلمحمد است عليهم السلام كه اشاره ببعض آنها در اخبار خود فرمودهاند . خلاصه مقصود آن است كه آنچه ضرورت مذهب بر آن قائم است همين است كه با ايشان كسي شريك در مقام نيست و تصريحات ايشان همه دالّ بر اين است و اگر الفاظ مجملهٔ چند در بعض اخبار بوده است شرح و توضيح فرمودهاند تا آنكه اسباب اشتباه نشود مثل اينكه بحضرت صادق (ع) عرض كرد شخصي يا بن رسول الله از پدر بزرگوارت شنيدم كه فرمود بعد از قائم دوازده مهدي هستند فرمود كه فرموده دوازده مهدي و نفرمود دوازده امام و لكن ايشان قومي از شيعيان ما هستند كه [ص 7] مردم را بموالات ما و معرفت حق ما ميخوانند . پس اگر اين شرح و توضيح از ايشان نبود محتمل بود كسي گمان كند كه اين دوازده نفر يا يازده نفر باختلاف روايات با قائم عجل الله فرجه يك شأن و يك درجه دارند و لكن بعد از آنكه توضيح فرمودند كه ايشان از شيعيان ما هستند ظاهر شد كه اين جماعت تابعين آن بزرگوارانند و با ايشان شريك در شأن نيستند . باري پس در مثل حضرت زينب و حضرت امكلثوم سلام الله عليهما با اين ضرورتي كه دست داريم نميتوان شبهه كرد يا اعتقاد نمود كه ايشان شريك با آن چهارده نفس مقدس باشند زيرا كه خداوند برهان اين مطلب را براي ما ثابت نفرموده است بلكه خلاف آنرا ظاهر فرموده است و بديهي است كه تا برهان امري را ظاهر نفرمايد تكليف بآن هم نميفرمايد چنانكه فرموده است لايكلّف الله نفسا الا ما آتاها حتي آنكه اگر بالفرض ايشان صاحب همچه شأني باشند و ما نشناخته باشيم و دليلي بسوي آن دست نياورده باشيم مكلف باعتقاد بآن نيستيم بلكه اگر با وجود عدم برهان اعتقاد هم بكنيم ثمر بحال ما نميكند و از اهل ايمان شمرده نميشويم چنانكه در حديثي فرمودند كه اگر كسي همه خيرات را بجا آورد و همه اينها بدلالت خودش بسوي آنها باشد يعني از معدنش نگرفته باشد و دليلي از جانب خداوند بر آن نداشته باشد حقي بر خداوند در ثواب آن [ص 8] اعمال ندارد و از اهل ايمان نيست و در حديث ديگر فرمودند كه هر كس برأي خود فتوي دهد اگر بحق رسيده باشد اجر ندارد و اگر خطا كند بر خداوند دروغ بسته . و امر اعمال و عقايد در اين باب فرق نميكند زيرا كه خداوند علامت صدق را مطلقا برهان قرار داده است چنانكه فرموده است هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين و حضرت امام موساي كاظم عليه السلام در كتابي كه برشيد نوشتند ميفرمايد فما ثبت لك برهانه اصطفيته و ما خفي عنك ضوؤه نفيته يعني هر چه برهان آن براي تو ثابت شد اختيار ميكني و هر چه پنهان شد از تو روشني آن نفي ميكني آنرا . خلاصه پس چون براي ما ثابت نشده است كه اين معصومه صاحب مقام نبوت يا امامت باشند ما هم از اثبات آن ساكتيم بلكه موافق فرمايش حضرت كاظم (ع) چون برهان اين مطلب بر ما پنهان مانده نفي آنرا هم ميتوانيم بكنيم و از خداوند مسألت داريم كه ما را واقف بر حق و ثابت بر آن بدارد و غرضي سواي تسليم امر خداوند و تصديق او نداشته باشيم .
فصل - و باز فرمودهاند از طرف ديگر ملاحظه ميشود مولودي كه از بطن دو معصوم كلي مثل حضرت امير صلوات الله عليه و حضرت فاطمه صلوات الله عليها بوجود آيد البته خيلي شأن دارد . عرض ميكنم صحيح فرمودهاند و البته شأن ايشان فوق تصورات ما [ص 9] است و اخبار بسيار دلالت بر اين مطلب ميكند منجمله اخباري كه از ايشان رسيده است در تأثير حالات و اوقات و وضعهاي مقاربت در حال طفل و از اين قبيل اخبار بسيار است و بعض از وصاياي پيغمبر صلي الله عليه و آله را كه بحضرت امير عليه السلام فرموده است روايت ميكنم همين قدر كه سررشته بدست آيد و اگر بيشتر طالبي باخبار ديگر رجوع كن . در فصل الخطاب روايت شده است از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود بحضرت امير عليه السلام يا علي لاتجامع اهلك في آخر درجة اذا بقي يومان فانه ان قضي بينكما ولد يكون عشّارا و عونا للظالمين و يكون هلاك فئام من الناس علي يده و قال يا علي لاتجامع اهلك في اول ليلة من الهلال و لا في ليلة النصف و لا في آخر ليلة فانه يتخوّف علي ولد من يفعل ذلك الخبل فقال علي عليه السلام و لم ذاك يا رسول الله فقال ان الجن يكثرون غشيان نسائهم في اول ليلة من الهلال و ليلة النصف و في آخر ليلة اما رأيت المجنون يصرع في اول الشهر و في وسطه و في آخره و نيز بآن حضرت فرمود يا علي لاتجامع امرأتك في اول الشهر و وسطه و آخره فان الجنون و الجذام و الخبل يسرع اليها و الي ولدها و باز در وصيت خود بآن حضرت فرمود يا علي لاتجامع امرأتك بعد الظهر فانه ان قضي بينكما ولد في ذلك الوقت يكون احول و الشيطان يفرح بالحَوَل في الانسان ، [ص 10] الي ان قال يا علي لاتجامع امرتك ( امرأتك ظ ) في ليلة الفطر فانه ان قضي بينكما ولد لميكن ذلك الولد الا كثير الشر فيكبر ذلك الولد و لايصيب ولدا الا علي كبر السن يا علي لاتجامع امرأتك في ليلة الاضحي فانه ان قضي بينكما ولد يكون له ست اصابع او اربع اصابع يا علي لاتجامع امرتك ( امرأتك ظ ) تحت شجرة مثمرة فانه ان قضي بينكما ولد يكون جلّادا قتّالا او عريفا يا علي لاتجامع امرأتك في وجه الشمس و تلألؤها الا ان ترخي سترا فيستركما فانه ان قضي بينكما ولد لايزال في بؤس و فقر حتي يموت يا علي لاتجامع امرأتك بين الاذان و الاقامة فانه ان قضي بينكما ولد يكون حريصا علي اهراق الدماء يا علي لاتجامع اهلك في ليلة النصف من شعبان فانه ان قضي بينكما ولد يكون مشوما ذا شامة في وجهه و نيز از وصيت آن حضرت است يا علي عليك بالجماع ليلة الاثنين فانه ان قضي بينكما ولد يكون حافظا لكتاب الله راضيا بما قسم الله عز و جل له يا علي ان جامعت اهلك ليلة الثلثا فقضي بينكما ولد فانه يرزق الشهادة بعد شهادة ان لا اله الا الله و ان محمدا رسول الله و لايعذبه الله مع المشركين و يكون طيّب النكهة و الفم رحيم القلب سخيّ اليد طاهر اللسان من الكذب و الغيبة و البهتان يا علي و ان جامعت اهلك ليلة الخميس فقضي بينكما ولد فانه يكون حاكما من الحكام او عالما من العلماء و ان جامعتها يوم الخميس [ص 11] عند زوال الشمس عن كبد السماء فقضي بينكما ولد فان الشيطان لايقربه حتي يشيب و يكون قيّما و يرزقه الله السلامة في الدين و الدنيا يا علي و ان جامعتها ليلة الجمعة و كان بينكما ولد فانه يكون خطيبا قوّالا مفوّها و ان جامعتها يوم الجمعة بعد العصر فقضي بينكما ولد فانه يكون معروفا مشهورا عالما و ان جامعتها ليلة الجمعة بعد العشاء الآخرة فانه يرجي ان يكون الولد من الابدال ان شاء الله . و از اين قبيل اخبار بسيار است و در مواقع حرمت مثل حال حيض و غير آن كه ديگر آثار عظيمه بر آن مترتب است كه باعث كفر و زندقه و نصب هم نعوذ بالله ميشود .
و بديهي است كه در ايشان خاصة در صورتي كه طرفين معصوم و مطهرند احتمال اينكه بر خلاف رضاي خداوند واقع شود نميرود و البته بعد از آنكه از هر جهت موافق حكمت است و رضاي پروردگار ، فرزندي كه حاصل ميشود عيب و نقص در او پيدا نميشود و بكمال اعتدال و استقامت و موافقت رضاي خدا خواهد شد و از اين باب است آنچه روايت شده است كه سؤال كردند از حضرت صادق عليه السلام كه آيا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است ان فاطمة احصنت فرجها فحرّم الله ذرّيّتها علي النار فرمود بلي قصد فرموده باين حسن و حسين و زينب و امكلثوم را و در روايت ديگر اجمالا فرمود اين مخصوص بفرزند بطن اوست . عرض ميكنم [ص 12] پس چون عمل از جميع جهات موافق رضاي خداست البته ثمر آن هم موافق رضاي خداوند خواهد بود و بر جهنم كه دار غضب خداست حرام خواهد شد .
و از آن جمله اخباري كه در اختيار زنان و مردان وارد شده است نيز شاهد اين است كه حالات و طبايع و اخلاق آنها در اولاد اثر كلي دارد و ميفرمايند كه مناكحه با زنجي نكنيد كه خلق مشوّهي هستند و همچنين با اكراد كه جنسي از جنّند كه پرده از ايشان برداشته شده و همچنين سندي و هندي و قندهاري كه در ايشان نجيب نيست و همچنين از بعضي قيافات مثل اعور و ازرق و سياهچهره و غير اينها منع فرمودهاند و همچنين از زن حمقاء منع فرمودهاند و همه اينها علاوه بر دشواريِ معاشرت آنها تأثيرات كليه در نطفهها دارند و از اين جهة در حديثي فرمودند شجاعت در اهل خراسان است و باه در اهل بربر و سخاوت و حسد در عرب ، بعد فرمودند فتخيّروا لنطفكم يعني براي نطفههاي خود اختيار كنيد موضعي را كه پسنديده باشد . و بديهي است كه از اين جهات هم در معصومين خللي و نقصاني نيست و اشرف و اعدل و انجب خلق خدا ايشانند و آثار حسنه تمام بر وجود ايشان مترتب است .
و همچنين بديهي است و شواهد اين هم در اخبار موجود است كه در اكل و شرب والدين اولا از حلال يا حرام آثار بسيار است و ثانيا در غذاها و دواها هر يك در اين باب [ص 13] آثار خاصه هست و اگر بخواهم شواهد هر يك را از اخبار بنويسم سخن بطول ميانجامد و در اين هم شبهه نيست كه ايشان در اين باب هم خلاف رضاي خداوند و خلاف اعتدال و حكمت از ايشان سر نميزند .
و همچنين از باب تذكر خداوند در آن حال و اجتماع حواس و عدم اضطراب آثار غريبه بر آن مترتب است كه يقين است كه ايشان از همه اين جهات ترك اولي نميكنند و امر ايشان مثل ساير خلق هم نيست كه اختيارشان ضعيف باشد و يك وقتي در مثل اين امور اضطرارا بر غير نهج حكمت جاري شوند .
خلاصه سخن اينكه بدون شبهه اعراضي كه عارض ساير خلق ميشود و آنها را از اعتدال خارج ميكند عارض ايشان نميشود و در هر حال كمال اعتدال را دارند و البته نطفههاي مطهره ايشان بكمال اعتدال در رحم مطهر قرار ميگيرد و بكمال اعتدال تربيت ميشود و مستحق كمال سعادت از جانب خداوند خواهد بود كه فرمود السعيد من سعد في بطن امه و الشقيّ من شقي في بطن امه پس اجمالا در اين مطلب شبهه نيست كه مولودي كه از ميانه دو معصوم بيرون آيد صاحب شأن عظيم است ولي تتمه اين مطلب بعد بيان خواهد شد ان شاء الله .
فصل - و باز فرمودهاند كه تصرفات كلي هم در ملك ميفرمودند حتي در جمادات و حيوانات . [ص 14] عرض ميكنم بلي روايات بسيار وارد شده است و بعضي از آنها كه با تتبع قليل دست بيايد در اين مقام روايت ميكنيم از جمله روايتي است كه در طراز المذهب نقل كرده است از بحر المصائب كه اهل بيت (س) در سفر شام بكوه حرّان رسيدند و در آنجا معدن مس بود و جماعتي مشغول بعمل آوردن مس بودند و اطفال اهل بيت در آن مقام تشنه شده از سوز عطش فرياد برآوردند و نيز در ميان اهل بيت يكي از زنهاي حضرت سيدالشهداء (س) بود كه حامل بود و او هم از تشنگي بيتاب بود و جناب زينب خاتون سلام الله عليها يكي را نزد مسگدازها فرستاده تا مقداري آب بياورد آن جماعت براي خشنودي پسر سعد اجابت نكردند و آن زن حامله از شدت عطش طفل خود را سقط نمود چون جناب صديقه صغري آن حال را بديد بحضرت خداوند متعال بناليد كه از چه بر چنين مردم بلا نازل نميشود در ساعت برقي بزد و آن جماعت را بسوخت و نيز از مجالس المتقين نقل كرده است در كيفيت ورود اهل بيت بشام كه عارفان شيعه خود را از گوشه و كنار بپاي اهل بيت ميفكندند يكي از ايشان در صدد تحقيق امري برآمد سطوت امامت مانع شد كه از امام زينالعابدين پرسش كند پس بشتري كه زينب (ع) بر آن سوار بود نزديك شد و عرض كرد اي بضعه فاطمه زهرا سلام الله عليها مگر شما از آن اهل بيت نيستيد كه عالم بطفيل وجود شما [ص 15] و اجداد شما خلق شده متحيرم كه اين حال چيست و اين گرفتاري از چه روي است در آن حال حضرت زينب (ع) فرمود اي صحابه رسول مختار (ص) و بدست مبارك اشاره بفوق نمود كه جلالت قدر ما را در حضرت يزدان تعالي بنگر ميگويد نگاه كردم و آن چند لشكر در ميان آسمان و زمين بديدم كه شمارش را جز پروردگار ندانستي و قبّهها و علمها بر تارك ايشان افراخته در پيش روي امام و اهل بيت او ندا ميكردند بپوشيد ديده خود را از حرمي كه ملك بآنها نامحرم است و اساس چند ديدم كه پادشاهان هرگز آن تصور نكرده بودند و از آن چيزها كه پادشاهان بيت المقدس در خدمت حضرت يوسف (ع) ديده بودند افزون بود ، و بعد مؤلف كتاب معجزه حضرت يوسف (ع) را كه در بيت المقدس اظهار فرموده بود نقل ميكند و حاجت بنقل آن در اينجا نيست و نيز حكايت آن شير است كه باجازه حضرت زينب سلام الله عليها فضه خاتون برفت و او را بحراست جسد امام شهيد (ع) بياورد و اين داستان در اصول كافي مسطور است ، عرض ميكنم اين حكايت بسبب اشتهار حاجت بنقل ندارد و نيز بعضي از مكالمات آن مخدره را با سر مطهر برادر و جسد آن حضرت و جواب شنيدن و غير اينها را نيز نقل نموده است و نسبت دادن آنها بحضرت سيدالشهداء و حضرت سجاد سلام الله عليهما اولي است اگر چه كل از معجزات ايشان [ص 16] است و از جمله كرامات دعاهائي است كه در راه شام فرمودهاند چون در بعض منازل اهل آن مقام از دشمنان بودند و بمقتضاي دشمني رفتار ميكردند و حضرت امكلثوم خاتون بر بعض آنها نفرين ميفرمود بقحط و غلا و تسلط ظلمه و غير اينها و دعاي آن مخدره مستجاب ميشد و اهل بعض منازل از دوستان بودند و بمقتضاي دوستي رفتار ميكردند و آن مخدره دعاي خير و بركت و منع ظلم از آنها ميفرمود و مستجاب ميشد و از جمله نفرينها كه فرمودند يكي آن بود كه بر عجوزهٔ كه امالحجّام او را ميناميدند فرمود بعد از آنكه نسبت بسر مقدس امام (ع) جسارت كرد و سنگ زد آن مخدّره عرض كرد بخداوند اللهم خرّب عليها قصرها و أحرقها بنار الدنيا قبل نار الآخرة راوي گويد سوگند با خداي چون آن دعاي بپاي رسيد در ساعت آن قصر ويران شد و ديدم آتشي در آن قصر مخروبه بيفتاد و همي بسوخت تا نشاني از آن قصر و اهلش بجاي نماند و بجمله خاكستر گرديد و هم در آن حال بادي بوزيد و خاكسترش را پراكنده ساخت چنانكه اثري از آن بجاي نماند گويا هرگز در آنجا عمارتي و علامتي و اهلي نبوده است و از جمله آنها آن بود كه در شهر شام پنج زن ملعونه در قصري جهة تماشا برآمده بودند و در ميان آنها زني فرتوت و محدوبة الظهر بود و سنگي بر سر مقدس آن حضرت زد كه بر ثناياي [ص 17] آن بزرگوار واقع شد و زينب خاتون يا امكلثوم خاتون يا امام زينالعابدين (ع) بر آنها نفرين فرمود و فورا مستجاب شد و آن قصر فرود آمد و آن پنج زن ملعونه هلاك شدند و بروايتي اين زن همان امحجام است كه نقل شد و از آن جمله است نفريني كه زينب خاتون يا امكلثوم خاتون در مجلس يزيد بر آن مرد شامي كه طمع كنيزي در سكينه يا فاطمه يا امكلثوم (ع) علي اختلاف الروايات كرد فرمودند فقالت زينب للشامي اسكت يا ملعون اخرس الله لسانك و فضّ فاك و قطع يديك و رجليك و اعمي عينيك و جعل النار مثويك و ايتم عيالك و اذلّ حريمك يا ويلك ما اعمي قلبك ألاتعلم ان بنات الانبياء لايحللن لاحد ان يملكهن و لايكنّ عبيد الادعياء قطّ و راوي ميگويد سوگند با خداي هنوز كلام آن مخدره بپاي نرفته بود كه خداي دعايش را مستجاب فرمود و آن مرد در حضور يزيد بناله و نفيري شديد درآمد و يزيد بسوء حال و زشتي مآل او نگران بود آنگاه چندان زبان خود را بگزيد تا قطع شد و هر دو چشمش را با دو دست خود كور ساخت چنانكه هيچ نديد و هر دو دستش بر گردنش مغلول گشت ، در اين حال امكلثوم عرض كرد سپاس خداوندي را كه دعاي ما را در حق تو مستجاب ساخت و در ابتلاي تو در دار دنيا پيش از دار آخرت تعجيل فرمود پس اين است جزاي آن كس كه متعرض حرم رسول خداي صلي الله عليه و آله بشود [ص 18] و از جمله آنها نفرينهائي است كه از اهل بيت بر كساني كه در كربلا ايشان را غارت كرده بودند شده بود و بر دست مختار بن ابيعبيده مستجاب شد و همچنين از اين قبيل آثار و غرايب بسيار است و منجمله آنكه در صحراي كربلا از فرمايشات آن مخدره و فاطمه صغري موافق بعض روايات و ذكر مصائب خودشان و گريه و زاري كه داشتند روايت شده كه دوست و دشمن را گريانيد حتي چهارپايان گريه ميكردند طوري كه سمهاي آنها تر ميشد .
و بدانكه موافق استنباط بعض از محدثين زينب و امكلثوم را يكي ميشمرند و اختلاف روايات در اين مقام بسيار است .
خلاصه كه در صدور نوع اين كرامات از آن مخدره شبهه نيست اگر چه همه جزئيات روايات باسناد معتبره دست نيامده باشد و همه اينها از معجزات آلمحمد عليهم السلام است كه كرامةً لشيعتهم اظهار ميفرمايند ولي اشكالي كه در اين مقام وارد ميشود اين است كه بسا شبه اين كرامات در بعضي از دوستان كه صاحب مقامات عاليه هم نبودهاند ديده ميشد كه اگر سؤال و جواب و تحقيق واقع نميشد سبب شبهه بود كه آيا اين شخص صاحب چه مقام است كه اين قسم كرامت از او بروز ميكند مثل اينكه روايت شده است در تفسير عسكري (ع) آنچه حاصلش اين است كه شبي حضرت امام حسن عسكري (ع) در غرفه نشسته بودند و بعض اصحاب حاضر بودند در اين وقت [ص 19] والي جسرين در كوچه سوار بود و روزنه غرفه باز بود والي مقابل حضرت رسيد و بجهة اجلال و تعظيم حضرت پياده شد حضرت باو مرحمت فرمود و فرمود بجاي خود برگرد بعد والي عرض كرد اي مولاي من شخصي را يافتهام در دكان صيرفي و او را متهم بدزدي كردهام خواستم او را تأديب كنم بمن گفت از خدا بپرهيز من از شيعيان آلمحمد عليهم السلام هستم مرا آزار مكن و اينك او را بحضور شما آوردهام كه اگر از شيعيان شما است او را رها كنم حضرت فرمود اين از شيعيان ما نيست پس والي او را بطرفي برد و بدو نفر از كساني كه با او بودند امر كرد كه او را برو بيندازند و با چوبهاي خود بزنند همين كه مشغول زدن شدند عصاهاي آنها بزمين ميخورد والي متغير شد كه چرا بزمين ميزنيد گفتند باختيار ما نيست چهار نفر ديگر را با آنها مأمور كرد آنها هم بهمين طريق بر زمين و بر يكديگر ميزدند و بر تغير والي ميافزود و بالاخره عصاها برميگشت و بخود والي ميخورد تا بحدي كه او را از حيوان بزمين انداختند و سر و روي او را مجروح كردند و والي فرياد ميزد كه خدا شما را بكشد مرا كشتيد و آنها جواب ميدادند كه معاذ الله كه ما قصد تو را كرده باشيم ولي از اختيار ما خارج است تا آنكه شخص مقصود فرياد برآورد كه آيا عبرت نميگيريد از اين الطافي كه درباره من بروز ميكند مرا برگردانيد حضور [ص 20] امام ، او را برگردانيدند و والي عرض كرد كه عجب است يا بن رسول الله كه درباره اين شخص فرمودي كه از شيعيان شما نيست و هر كه شيعه شما نباشد شيعه ابليس است و من در اين معجزات ديدم كه مخصوص بانبيا است فرمود بلكه اوصيا هم دارند والي عرض كرد اوصيا هم دارند امام فرمود معذلك اين شخص دروغ ميگويد و از شيعيان ما نيست بلكه از دوستان ما است و از شيعيان ما نيست والي عرض كرد من همه اينها را يكي ميدانم فرمود نه چنين است شيعه ما آن كسي است كه در جميع اوامر و نواهي ما تابع ما باشد و آنكه مخالفت ميكند در بسياري از آنچه خداوند بر او فرض فرموده اين از شيعيان ما نيست ، تا اينكه فرمود كه اين آثار از معجزات ما است كه خداوند در او ظاهر فرمود بجهت اظهار حجت ما و جلالت ما ، و حديث شريف طولاني است و ما خلاصهٔ از آنچه محل حاجتمان بود نقل كرديم . پس از اين قبيل آثار بسا در نوع دوستان ايشان بسيار ديده شود و همه اينها از معجزات آلمحمد است صلوات الله عليهم كه بجهة اظهار حجت در دوستان خود ظاهر ميفرمايند و باختيار خود ايشان نيست .
اما شيعيان خالص ايشان شأن ايشان بالاتر از اين است ، اگر چه نسبت بآلمحمد عليهم السلام تمام خلق در تحت تصرف ايشانند و احدي صاحب اختيار از خود نيست ولي شيعه در درجات متابعت از ايشان بجائي [ص 21] ميرسند كه خالص ميشوند و بكلي ترك هوا و هوس خود را مينمايند و با اين حال بجائي ميرسند كه هر وقت عرضي بكنند و استدعائي بكنند اظهار امري و كرامتي از آلمحمد عليهم السلام ميشود و چون اين بزرگواران در درجات متابعت بجائي رسيدهاند كه چشم بيناي ايشان و گوش شنواي ايشان شدند كه فرمود ان لنا مع كل وليّ اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا و در قدسي فرمود انّما يتقرّب اليّ العبد بالنوافل حتي احبّه فاذا احببته كنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصر به و يده التي يبطش بها ان دعاني اجبته و ان سكت عنّي ابتدأته پس آن بزرگواران بواسطه اين بصيرت و معرفت در موقعي كه اظهار كرامت مناسب نيست كه ابدا سؤال نميكنند و در موقعي كه مناسب است و سؤال كنند فورا مستجاب ميشود و اما عامه دوستان امرشان اين طور نيست كه بسته بسؤال ايشان باشد و اي چه بسيار كه سؤال هم بكنند و صلاح در اجابت ايشان نباشد مگر در آن موقعي كه خود آلمحمد عليهم السلام صلاح را در اظهار امري بدانند پس بسؤال دوستان يا بدون سؤال اظهار بفرمايند .
پس اگر چه كه كل معجزات حقيقةً مخصوص بايشان است و هيچ امري در ملك جاري نميشود مگر بر دست ايشان اما در حال شيعيان و دوستان ايشان كه ملاحظه ميكني در بادي نظر همچه استنباط ميشود كه شيعيان [ص 22] كامل مختارند و هر وقت بخواهند اظهار كرامتي بفرمايند ميفرمايند اما دوستان ضعيف امرشان اين طور نيست و بسته بآن است كه آلمحمد عليهم السلام صلاح را در چه بهبينند و امر را بر وجه صلاح جاري فرمايند و حقيقت امر آن است كه كل مخصوص بآلمحمد است (ع) و باختيار ايشان و شيعيان كبار آئينه نماينده آثار و انوار ايشان و بهمين جهت وقتي كه بظاهر ملاحظه كني امر را نسبت بشيعه ميدهي اما بچشم حقيقت كه بنگري همه از آلمحمد است (ع) و بهمين حسب ظاهر است كه ميفرمايند از حق مؤمن بر خداوند آن است كه اگر باين درخت يا كوه حكم كند كه بيا بيايد .
خلاصه غرض اين بود كه چون گاهي از اين قبيل كرامات در دوستان ايشان هم ديده ميشود بطور كليت نميتوان قطع و بَتّ نمود كه در هر كس كه از اين قبيل امور ديده شد اين صاحب مقام است و اي چه بسيار كه ضعفاي دوستان ايشان دعاها يا نفرينها ميكنند و مستجاب ميشود ، و مقصود از اين بيان نه تنقيص شأن عصمت صغري صلوات الله عليها است العياذ بالله ولي مطلب آن است كه بايد سخن را از روي معرفت و بصيرت گفت و بمحض ديدن يك كرامت براي كسي اثبات مقام نميتوان نمود و حقيقت شأن هر كسي را خداوند دانا است و ان كان و لا بد اگر بنا باشد كه بآثار و علامات پي بمقام كسي ببرند بايد علامات [ص 23] ديگر را هم ملاحظه كرد و ببعض آنها نميتوان اقتصار نمود و در اين خاتون عالميان روحي لتراب نعالها الفداء آثار و علامات شأن و رفعت از حد معرفت و احصاي اين بندگان افزون است و كمي از بسيار آنها را عرض خواهم كردم .
فصل - و باز فرمودهاند احاديثي هم از حضرت سجاد صلوات الله عليه در حق آن معصومه روايت شده . عرض ميكنم بلي احاديثي چند از حضرت سجاد و غير آن حضرت از ائمه صلوات الله عليهم در فضل آن مخدره رسيده است ، منجمله حديثي است كه در ناسخ التواريخ از بشر بن حزيم روايت ميكند كه بعد از انشاد خطبه زينب خاتون در كوفه حضرت سجاد باو فرمود يا عمة اسكتي ففي الباقي من الماضي اعتبار و انت بحمد الله عالمة غير معلّمة فهمة غير مفهّمة ان البكاء و الحنين لايردّان من قد اباده الدهر و اين كلام مبارك اگر چه بحسب متعارف محتمل است كه مراد همين باشد كه تو ميداني كه كسي را كه روزگار هلاك كرد بگريه و ناله برنميگردد مثل اينكه در مقام تسكين صاحب مصيبت غالبا گفته ميشود كه تو ميداني و حاجت بتعليم نداري كه رفتگان بگريه و زاري ما برنميگردند كه متعلق علم همين يك مسأله باشد ولي در كلام امام عليه السلام غالبا در موارد احتمال خاصة در اين گونه مطالب بزرگ كه اجمال كلام شايد باعث فساد عقيده شود [ص 24] در صورتي كه اراده عموم ندارند قرينه واضحتر از اين ميگذارند كه مراد از اين علمِ همين مسأله است و باقي مسكوت عنه است ، بهر حال كه اين كلام بانضمام فرمايشات و اخبار ديگر كه در فضل آن مخدره رسيده است دلالت بر رفعت مقام آن مخدره دارد . و نيز در طراز المذهب روايت ميكند از قطب راوندي در كيفيت ورود اهل بيت بكربلا در مراجعت بمدينه و عزاداري ايشان در كربلا و وصيت نمودن امام زينالعابدين (ع) اهل بيت را بصبر و شكيبائي و بحضرت زينب خاتون كه سخت پريشانحال و آشفتهخيال بود نزديك شد و بازوي شريفش را گرفته فرمود اي عمه گرامي تو دختر فاطمه زهرا و لنگر سفينه صبر و شكيبائي و غوّاص درياي تسليم و توكلي اين بيآرامي چيست آيا نگران نيستي كه اين زنان و اطفال قرين هلاكت شدهاند ؟ ساخته سفر باش ، تا آخر روايت و نيز از بحر المصائب نقل ميكند كه چون امام زينالعابدين آن حالت اضطراب را در حضرت زينب بديد فرمود يا عمّتاه انت عارفة كاملة و الصراخ و الجزع من عادة الجاهلين اصبري و استقرّي تا آخر حديث شريف . عرض ميكنم اين حديث هم دلالت بر رفعت شأن و كمال آن مخدره دارد و از حديث اول صريحتر در عموم است و باز از جمله احاديث كه مؤيد عموم اين اخبار شريفه است حديثي است كه از كمال الدين روايت شده است باسناده عن [ص 25] محمد بن الحميري عن ابيه عن محمد بن جعفر عن احمد بن ابرهيم قال دخلت علي حكيمة بنت محمد بن علي الرضا عليه السلام اخت ابيالحسن صاحب العسكر (ع) فقلت الي من تفزع الشيعة فقالت الي الجدة ام ابيمحمد عليه السلام فقلت لها اقتدي بمن وصيته الي امرأة فقال اقتداء بالحسين بن علي و الحسين بن علي عليه السلام اوصي الي اخته زينب بنت علي بن ابيطالب عليه السلام في الظاهر و كان ما يخرج عن علي بن الحسين عليه السلام من علم ينسب الي زينب سترا علي علي بن الحسين ، الخبر . عرض ميكنم اين حديث هم دلالت بر رفعت مقام آن مخدره دارد و عالمه غير معلَّمه و فَهِمه غير مفهَّمه بايد باشد كه براي اين منصب اختيار شود و بمقام نيابت بايد رسيده باشد ، اگر چه نوابي كه براي ايشان هستند از باب ستر و تقيه در همه جا نيستند بلكه از باب اين است كه خلق قابل استفاضه فيوض باطنيه از نفوس مقدسه ايشان نيستند و محتاج بابواب و نوابند كه از ايشان استفاضه كنند خواه در زمان تقيه باشد يا نباشد و شواهد اين مطلب از اخبار آلمحمد عليهم السلام بسيار است و آيه قرٰي صريح در اين مطلب است كه ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدّرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين ولي منافات هم ندارد كه در اين موقع علت تقيه هم مزيد شده باشد و آن مخدره عظمي صاحب مقام سفارت [ص 26] و وساطت هم باشد . و از بحار نقل شده است از بصائر باسناده عن ابيجعفر عليه السلام قال ان الحسين عليه السلام لما حضره الذي حضره دعا ابنته الكبري فاطمة فدفع اليها كتابا ملفوفا و وصية ظاهرة و وصية باطنة و كان علي بن الحسين عليه السلام مبطونا لايرون الا لما به فدفعت فاطمة الكتاب الي علي بن الحسين عليه السلام ثم صار ذلك الكتاب الينا فقلت فما في ذلك الكتاب فقال والله جميع ما يحتاج اليه ولد آدم الي ان تفني الدنيا و في حديث آخر و كان علي بن الحسين مريضا لايرون انه يبقي بعده . و اين حديث هم دلالت بر رفعت مقام فاطمه كبري دختر آن حضرت دارد كه حامل اين وصيت شده است ولي منافات با حديث اول ندارد كه وصيت بسوي حضرت زينب هم شده باشد در تبليغ و اداء بسوي خلق و بهمين نظر شايد اين وصيت فوق وصيتي باشد كه بفاطمه كبري شده است و اگر چه همان هم مقام خطيري است اما مقام تبليغ و اداء مقام ديگر است ، و اما نسبت بمقام امامت كه ميسنجي از آن قبيل است كه حضرت پيغمبر (ص) ميفرمايد رُبّ حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه و حتم نيست كه هر كه حامل اين كتب بشود از آنها منتفع بشود چنانكه صحيفه كوچكي در ذؤابه شمشير اميرالمؤمنين عليه السلام بود و آنرا بحضرت امام حسن عليه السلام دادند و آن حضرت خواند الف و باء و سين و [ص 27] لام و حرف حرف آنرا و همچنين بحضرت امام حسين (ع) دادند و ايشان هم خواندند بمحمد حنفيه دادند و او نتوانست بخواند و از هر حرف از آن هزار حرف ظاهر ميشد براي ائمه كه ميخواندند . پس حتم نيست كه هر كه حامل كتاب شد بخواند آنرا . و رسول خدا صلي الله عليه و آله كتابي از همين قبيل كتب بامسلمه سپرد كه بعد از او هر كه از او خواست بدهد و اميرالمؤمنين (ع) از او خواست و گرفت . و خود آن حضرت در وقت سفر عراق كتب را بامسلمه سپرد و امام حسن (ع) بعد گرفتند . و در اين مقام هم كه بفاطمه كبري (س) سپردهاند بظاهر از همين قبيل است و بديهي است كه داراي مقام امامت نبودهاند هر چند كه بزرگ بودهاند و خداوند دانا است شأن هر يك از ايشان را .
و نيز از اخباري كه دلالت بر شأن و مقام آن مخدره ميكند حديثي است كه در طراز المذهب روايت ميكند از بحر المصائب از علي بن الحسين عليهما السلام فرمود عمهام زينب با آن كثرت رنج و تعب از كربلا تا بشام بنافله شب قيام و اقدام داشت و با آن حال گرفتاري و پرستاري عيال و تحمل زاري اطفال و تفقد احوال جمعي پريشان روزگار از مراسم عبادت غفلت نداشت اما در يكي از منازل نگران شدم نشسته بنماز نافله اشتغال دارد سبب اين ضعف را پرسيدم گفت سه شب است كه حصه خود را باطفال خردسال ميدهم [ص 28] و امشب از نهايت گرسنگي قدرت بپا ايستادن ندارم چه آن مردم نكوهيده منوال در هر روز و شبي افزون از يك گرده نان نميدادند شايد از اين نيز گاهي غفلت ميرفته است و نيز روايت ميكند كه نوشتهاند گاهي كه امام حسين عليه السلام آهنگ ميدان مينمود با زينب خاتون فرمود اي خواهر شبها مرا فراموش مكن خاصه در وقت نماز شب . عرض ميكنم حقيقةً مراقبت عبادت در چنين حالت براي آن حضرت فوق تصور اين خلق است و كمال بزرگي و رفعت مقام را ميخواهد كه در چنين حال فراموش نكند بلكه قدرت و قوت بر عبادت داشته باشد و زنان بلكه مردان اين امت اگر هزار يك از مصائب ايشان را بهبينند چنان از خود بيخود ميشوند كه قوت اداء فرايض را نخواهند داشت چه جاي نوافل و اين نيست مگر از عزم راسخ ايشان در عبوديت كه فرمود ماضعف البدن عما قويت عليه العزيمة و اين طور بايد باشد كه از معاني الاخبار روايت ميكند از حضرت پيغمبر (ص) در فضل سيدالشهداء (ص) كه پدرش علي و مادرش فاطمه و برادرش حسن و خواهرش زينب و رقيه است . عرض ميكنم كه اگر زينب و رقيه مثل ديگر زنان عالم بودند شرفي براي سيدالشهداء (ص) در خواهري ايشان نبود پس واضح است كه صاحب شأن رفيع بودهاند .
و نيز از اخباري كه دلالت بر رفعت شأن آن مخدره ميكند اخباري است كه در محبت [ص 29] آن مخدره نسبت ببرادر بزرگوارش صلوات الله عليه رسيده است چنانكه در طراز از بحر المصائب نقل ميكند كه آن مخدره در ايام كودكي با برادرش امام حسين عليه السلام چنانش انس و محبت بود كه جز در آغوش و دامان آن حضرت سكون و آرام نميگرفت و بهر هنگام كه در خدمت امام حسين عليه السلام بودي يكسره ديده بر ديدارش داشتي و ديدار از ديدارش فرو نگذاشتي و ساعتي از حضور مباركش دوري نتوانستي و اگر دور شدي بگريستي و اين حال بدان مقام پيوست كه روزي حضرت فاطمه زهرا در خدمت رسول خداي عرض كرد اي پدر شگفت محبتي بيرون از نهايت كه در ميان زينب و حسين ظاهر است چنانكه بي ديدار حسين شكيب نياورد اگر ساعتي بوي حسين را نشنود جانش بيرون شود چون رسول خداي صلي الله عليه و آله اين سخن را بشنيد آه دردناك بركشيد و اشك ديده بر چهره روان گردانيد و فرمود اي روشني چشم من اين دخترك من زينب با هزار گونه رنج و تعب دچار و بانواع مصائب و بلا گرفتار خواهد شد و نيز در طراز مينويسد كه درجه محبت و دوستي اين حضرت عصمت آيت نسبت با برادر والاگوهرش بآن ميزان بود كه هر روز چند مرتبه خدمت حسين عليه السلام را دريافتي و ديده بديدار مباركش روشن و خاطر بحضور شرافت دستورش گلشن ساختي تا بآنجا كه [ص 30] گفتهاند در اوقاتي كه اقامت نماز خواستي از نخست نظر بصورت آن كعبه مقصود و قبله اهل حاجت افكندي آنگاه در حضرت بينياز بنماز و نياز بايستادي و نيز نقل كرده است كه در مقام ياري دين مبين و حمايت امام مبين بآن درجه پيوست كه كمتر مساعدتش تقديم دو فرزند سعادت آيتش بميدان شهادت بود و دست محمد و عون را بگرفت و در آستان مبارك برادرش امام همام عليه السلام حاضر ساخته عرض كرد جدم خليل قبول فدا فرمود تو نيز اين قرباني را از من بپذير ، و البته اگر نه آن بودي كه بر زنان جهاد و قتال وارد نگشته در هر آن هزار جان نثار جانان كردي و بهر ساعت هزار شهادت خواستار شدي ، وقار و سكينهاش بآن رتبت نايل گشت كه چون روز عاشورا دو پسرش را شهيد كردند از خيمه پاي بيرون نگذاشت و در شهادت حضرت ابيالفضل العباس عليه السلام از خيمه بيرون نتاخت لكن چون نخل قامت قيامت آيت علي اكبر سلام الله عليه را بر خاك افكندند با ديده نمناك و سر و پاي برهنه فريادكنان بيرون دويد و همي فرمود يا حبيباه و يا ثمرة فؤاداه پرسيدند كيست گفتند زينب دختر علي بن ابيطالب صلوات الله عليهم است پس خود را بر روي نعش علي اكبر انداخت امام عليه السلام دستش را بگرفت و بخيمه باز آورد و نيز محبت آن مخدره نسبت بسيد ساجدين (ع) بدرجهٔ [ص 31] بود كه در هر موقع كه در صدد قتل آن حضرت برميآمدند آن مخدره راضي بقتل خود ميشد چنانكه نقل كردهاند كه شمر خواست حضرت علي بن الحسين (ع) را بقتل رساند در حالي كه مريض بود زينب خاتون (ع) بيرون آمد و خود را بر روي آن حضرت انداخت و فرمود بخدا قسم كه كشته نميشود تا من كشته شوم و نيز در مجلس ابنزياد آن وقتي كه ملعون امر كرد بقتل آن بزرگوار زينب خاتون باو درآويخت و رو بابنزياد كرد و فرمود بس است تو را از خونهاي ما همان كه ريختي و دست بگردن سيد سجاد درآورد و فرمود بحق خدا مفارقت نميكنم از او اگر او را كشتي مرا هم با او بكش ابنزياد ساعتي نظر كرد و بعد گفت عجب است از رحم كه گمان ميكنم كه دوست ميدارد كه او را با او بكشم .
و نيز از جمله اخبار كه دلالت بر علو رتبه آن مخدره سلام الله عليها ميكند اخباري است كه در كيفيت تولد آن مخدره و تسميه و تربيت و رضاع ايشان وارد شده است منجمله در كيفيت تولد بعض اصحاب نقل كردهاند از معصوم در ذكر حضرت فاطمه عليها السلام انها ولدت الحسن و الحسين عليهما السلام من فخذها الايمن و زينب و امكلثوم من فخذها الايسر و در حديث مولد قائم عجل الله فرجه است كه حضرت امام حسن (ع) بعمه خود حكيمه فرمود انا معاشر الاوصياء ليس نحمل في البطون و انما نحمل في [ص 32] الجنوب و لانخرج من الارحام و انما نخرج من الفخذ الايمن من امهاتنا لاننا نور الله الذي لاتناله الدناسات و نيز در تولد مسيح عليه السلام از وهب بن منبه روايت شده است كه ان مريم عليها السلام ولدت المسيح من فخذها الايمن . عرض ميكنم اين فقره كه زينب و امكلثوم از فخذ ايسر حضرت فاطمه (ع) تولد يافتهاند دلالت بر كمال رفعت شأن و درجه ايشان دارد اگر چه بدرجه حسنين (ع) نميرسند كه از فخذ ايمن تولد يابند ولي همين كه تولد ايشان بر خلاف تولد عامه ناس است دليل كمال بزرگي است كه حقيقةً خارق عادت است و معجزي است بيّن كه در شأن ايشان بروز يافته .
و در وجه تسميه آن مخدره روايت شده است در طراز از سرور المؤمنين تأليف حاج شيخ محمدعلي كاظميني عليه الرحمة كه در آن زمان كه حضرت صديقه كبري سلام الله عليها باين گوهر بحر عصمت و طهارت حامل بود رسول خداي صلي الله عليه و آله در يكي از اسفار رهسپار بود چون زينب سلام الله عليها بعرصه وجود خراميد حضرت صديقه طاهره بحضرت اميرالمؤمنين عليه السلام پيام فرستاد كه چون پدرم در سفر است اين دختر را نام بگذار فرمود من بر پدرت سبقت نجويم صبوري فرماي كه آن حضرت بزودي مراجعت ميفرمايد و آن نام كه صلاح بداند ميگذارد و چون سه روز بگذشت رسول خداي مراجعت فرمود بر [ص 33] حسب آن رسم كه معمول بود از نخست بسراي فاطمه زهرا درآمد اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كرد يا رسول الله خداي تعالي دختري بدخترت عطا فرموده است نامش را معين فرماي فرمود اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من هستند لكن امر ايشان با پروردگار عالم است منتظر وحي ميباشم در اين حال جبرئيل نازل شد و عرض كرد خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد اين مولود را زينب بنام چه اين نام را در لوح محفوظ نوشتهام رسول خداي حضرت زينب را طلب كرد و ببوسيد و فرمود وصيت ميكنم حاضرين و غايبين امت را كه اين دختر را بحرمت پاس بداريد همانا وي بخديجه كبري مانند است . عرض ميكنم رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود سادات نساء العالمين اربع خديجة بنت خويلد و فاطمة بنت محمد و آسية بنت مزاحم و مريم بنت عمران عرض ميكنم بديهي است كه منظور نظر رسول خدا صلي الله عليه و آله از شباهت زينب خاتون بجدهاش حضرت خديجه شباهت صوري عرضي نيست زيرا كه اعراض دنيا محل نظر ايشان باين درجه نيست كه بفرمايد حاضرين و غايبين امت حرمت اين دختر را بدارند كه شبيه خديجه است ، پس معلوم است كه در خلق و خلق و رفتار همه شبيه بوده و البته كه آن مخدره هم سيده نساء عالمين است چنانكه درباره حضرت خديجه فرمود . و همچنين در تقدم نجستن بر وحي خداوند [ص 34] در تسميه اين مخدره نيز دلالت بر رفعت مقام اين مخدره دارد اگر چه تمام اسماء بايد از آسمان نازل شود ولي طريق نزول اسماء ساير خلق طرق عامه است و چه بسيار اعراض و تغييرات از وضع اولي بواسطه اعراض حاصل ميشود اما در اين مخدره بواسطه آنكه ساحت مقدسش از آلايش اعراض بري بود ميبايست كه اسم مقدسش بوحي خاص باشد كه هيچ عرضي عارض او نشود و شاهد بر اين خصوصيت روايتي است كه از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است در تزويج حضرت فاطمه (ع) كه پيغمبر (ص) فرمود بمردم من بشري هستم مثل شما زن ميگيرم از شما و زن ميدهم بشما مگر فاطمه پس بدرستي كه تزويج او از آسمان نازل شده است . عرض ميكنم ملاحظه كن كه با اينكه همه تزويجها بتقدير خداست اما تزويج نوع بشر با تزويج فاطمه (ع) فرقي دارد و چنين است امر تسميه در حسنين (ع) و زينب خاتون كه وحي خاص در اينها دليل كمال اختصاص است مثل اينكه تزويج زينب بنت جحش براي پيغمبر (ص) كمال اختصاص را دارد زيرا كه خداوند ميفرمايد فلما قضي زيد منها وطرا زوجناكها . خلاصه پس تسميه آن مخدره بزينب از جانب خداوند و ثبت آن در لوح محفوظ دليل كمال اختصاص است .