[ص 1]

رساله در جواب آقاي مهندس موسي ژام

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه

[ص 2] ١٢ ذي‌حجه ٨٩

بسم الله الرحمن الرحيم

خدمت جناب آقاي مهندس موسي ژام دامت توفيقاته .

چند روز پيش دستخطي رسيد از حضرت بندگان اجل سركار آقاي حاج محمداسمعيل خان دامت بركاته كه در جوف پاكت مراسله و سؤالاتي از جنابعالي گذارده بودند كه از ايشان سؤال فرموده بوديد و بحقير امر فرموده بودند كه جواب آنها را عرض كنم و با اينكه خود ايشان اولي و احق بجواب بودند ندانستم كه چه شده است كه بحقير امر فرمودند و بهر حال چون اطاعت امر ايشانرا بر خود لازم ميدانم اگر چه چيزي نميدانم ولي بقدر همانقدر كه در فرمايشات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم ديده‌ام و بفهم ناقص خود فهميده‌ام از باب رب حامل فقه و ليس بفقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه جوابي عرض ميكنم باشد [ص 3] كه خداوند از خزائن علم خود آنچه بخواهد بجنابعالي انعام فرمايد نصيبي هم باين ناچيز برساند و لا حول و لا قوة الا بالله .

فرموده‌ايد : حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله فرموده است العلم خزائن و المفاتيح السؤال فاسألوا يرحمكم الله ، حضرت امير عليه السلام فرموده است :

اذا كنت لاتدري و لم‌تك سائلا عن العلم من يدري جهلت و لاتدري

حضرت صادق عليه السلام فرموده است انما يهلك الناس لانهم لايسألون .

عرض ميكنم كه عالم صفت خداوند عالم است و صفت ذاتي خداوند عالم ذات او است و كيفيتي براي او نيست و احدي از آن مطلع نيست جز اينكه چون در خلق او مي‌بينيم كه بطوري است كه بر نهج علم جاري شده ميگوئيم عالم است همانطور كه چون مي‌بينيم خلق بر نهج حكمت است ميگوئيم خداوند حكيم است و اثبات عالم بودن و حكيم بودن و ساير صفات كه براي خداوند عالم مي‌كنيم مدلول ادله ما صفتي است كه آنرا خداوند عالم خلق [ص 4] فرموده و آنرا نسبت بخود داده است و صفت خود شمرده است و آل‌محمدند عليهم السلام اسماء و صفات خداوند چنانچه فرموده‌اند نحن والله الاسماء الحسني و از اسمهاي خداوند يكي عالم است پس ايشانند عالم و چون ايشانند كه خداوند عالم همه خلق را از نور و شعاع كمال و جمال ايشان خلقت فرموده در نفس خودشان به همه خلق علم اجمالي دارند و در خيال خودشان كه صور آن مبادي كاينات و وجوه موجودات ميباشند به همه موجودات علم تفصيلي دارند و همه موجودات از حيث معلوميت كه مرتبه‌ايست فوق موجود بودن ، علم آن بزرگواران هستند و ايشانند مدينه علم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايند انا مدينة العلم و علي بابها و بهمه موجودات در امكنه و حدودشان يعني در مرتبه وجود و اعيانشان بصفت احديتي كه خداوند عالم بايشان عنايت فرموده و همه جا حضور دارند علم وجودي دارند چنانچه در دعا ميخوانيم بهم ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت و هر يك از موجودات كه رو بايشان بكند و مستنير بنور ايشان بشود نور علم ايشان در دل او ميافتد [ص 5] همانطور كه هر چيزي كه رو بآفتاب باشد روشن ميشود و كمال و جمال او را بر حسب استعداد خود حكايت ميكند اگر سنگ است مثلا حرارت او را حكايت ميكند و نور او را كم حكايت ميكند اگر آينه است نور و حرارت او هر دو را حكايت ميكند حال اگر اين آينه شعور داشته باشد به همين نور و گرمي كه در خودش بواسطه آفتاب پيدا شده علم بهمه انوار آفتاب كه در جهان تابيده پيدا ميكند و ميگويد همه گرم و روشنند حال اگر كسي رو بمحمد و آل‌محمد عليهم السلام بكند و نور ايشان كه حاكي جميع كمال و جمال ايشان است در دل او بيفتد علم بچيزها بر حسب استعداد خود پيدا ميكند و اين است آن علمي كه فرموده‌اند كه علم نوري است كه مياندازد خداوند در دلهاي اوليائش و زبان آنها را بآن ناطق مي‌كند و فرموده‌اند كه ليس العلم بالتعلم انما هو نور يقع في قلب من يريد الله تبارك و تعالي و طريق تحصيل آن را هم فرموده‌اند چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند ليس العلم في السماء فينزل اليكم و لا في الارض فيصعد اليكم بل هو مكنون فيكم مخزون في قلوبكم تخلّقوا [ص 6] باخلاق الروحانيين يظهر لكم و كليد و مفتاح آن همين تخلق باخلاق روحانيين است و سؤال از اين علم همين تخلق باخلاق روحانيين است كه هر كس با اين كليد سؤال كند درهاي خزينه علم بر او گشوده ميشود و واقف بر نقطه علمي ميشود كه جهال آنرا تكثير كرده‌اند و اما تحصيل علم بطريقي كه معمول است و از راه تعليم و تعلم حاصل ميشود اين آن علم نيست و باصطلاح اهل فلسفه اين علم برّاني است و آن علم اول جوّاني است و اگر مثل آنرا بخواهيد بدانيد مثل آتش غيبي و شعله و انوار او است شعله در اثر اينكه در اول خود را متصف بصفات نار و متخلق باخلاق او كرده و با مجاورت و معاشرت شعله‌هاي مشتعل خود را گرم كرده و بر صفت آتش كرده و توانسته كه توجه به آتش غيبي پيدا كند نور آتش از غيب در قلب او افتاده و روشن شده و آتش از زبانش سخن ميگويد و بهمه در و ديوار و آنچه اطراف او است ميگويد روشن شويد و شعله باب مدينه آتش غيبي شده و هر چه از آن مدينه بيرون مي‌آيد از راه اين باب است و روشن شدن او جوّاني است اما در و ديوار كه در اثر [ص 7] توجه و مواجه بودن با اين شعله روشن شده‌اند اين روشني بعمق آنها فرو نرفته و مثل شعله ظاهرا و باطنا روشن نشده‌اند و بمحض اينكه شعله از مقابل آنها برود تاريك و ظلماني ميشوند و روشني آنها برّاني است حال شعله سؤال علم آتش را كرده بهمين طريق كه خود را متصف به صفات او كرده و سؤال او همين است و خداوند رحمت خود را بر او نازل كرده و در و ديوار هم سؤال نور آتش را كرده‌اند باين طريق كه روي خود را بشعله كرده‌اند و در محضر علم او حاضر شده‌اند و سؤال آنها باينطور است پس براي تحصيل هر نوع علمي سؤال مناسب با آن علم را بايد كرد و كليد مناسب باب او را بايد پيدا كرد حال اگر كسي در صدد تحصيل علم حق كه علم آل‌محمد است عليهم السلام باشد بايد ابواب آن را پيدا كند و ابواب ايشان شيعيان ايشانند كه فرمودند نحن خزّان الله في الدنيا و الآخرة و شيعتنا خزّاننا و شيعه بمعني اعم شامل انبيا و اولياء هر دو ميشود و وجود مبارك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در همه ملك مثل سراج منيري هستند كه خداوند فرموده [ص 8] يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا و داعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا نور علم پروردگار را حكايت ميكنند و عالم اول ما خلق اللهي را روشن ميفرمايند اما انبيا كه در عالمي پائين‌تر از آن عالم هستند قادر بر ادراك نور آن بزرگوار نيستند و عالم آن بزرگوار نسبت به عالم انبيا غيب است و همانطور كه ما آتش غيبي را خودبخود نمي‌بينيم و قادر بر ادراك آن نيستيم انبيا هم قادر بر ادراك نور آن بزرگوار نيستند مگر آنكه اعظم و اصفاي آنها است و اشبه بصفت آل‌محمد عليهم السلام شده و مثل شعله‌اي شده است كه حكايت آن نار غيبي را بطور جوّاني ميكند و آن وجود مبارك حضرت نوح است علي نبينا و آله و عليه السلام كه در عالم انبيا باب غيب شده‌اند و نور غيبي محمد و آل‌محمد عليهم السلام را براي انبيا حكايت ميكنند و انبياء ديگر به توجه به ايشان مستنير بنور محمد و آل‌محمد عليهم السلام ميشوند و شيعيان بمعني اخص كه در عالمي پائين‌تر از عالم انبيا هستند نور محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه در همه عالم انبيا منتشر است و آنرا پر كرده نمي‌بينند و آن [ص 9] نور براي ايشان حكم آتش غيبي را دارد براي ما و اگر نباشد يكي در ميانه شيعه كه از همه اعظم و اصفي و اشبه بصفت آن بزرگواران باشد همه شيعيان در تاريكي ميمانند و باب علم بر آنها مسدود ميشود ولي از آنجا كه فرموده‌اند خداوند علمي را كه با حضرت آدم علي نبينا و آله و عليه السلام نازل فرموده است بالا نمي‌برد معلوم ميشود كه هميشه باب علم مفتوح است و در ميانه شيعيان هميشه كسي هست كه با اتصاف بصفات ايشان زبان سؤال خود را گشوده و نور رحمت ايشان بر او نازل شده و شعله حاكي آن نور شده است كه از راه او نور علوم محمد و آل‌محمد عليهم السلام بر در و ديوار قابليتهاي كدره تابيده است و باب علم ايشان شده است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند لو لم‌يكن في الارض مؤمنين كاملين اذا لرفعنا الله اليه و انكرتموا الارض و انكرتموا السماء و همه ناقصين در مقام خود مستنير بنور ايشان شده‌اند و به رو كردن بايشان و سؤال از ايشان كليد اين در را چرخانده‌اند و آنرا بروي خود باز كرده‌اند و علم محمد و آل‌محمد عليهم السلام را [ص 10] فرا گرفته‌اند ولي آنها كه رو بايشان نكرده‌اند و سؤال نكرده‌اند روشن نشده‌اند در ظلمت جهل باقي مانده كه فرمود جهلتَ و لاتدري و با پشت كردن باين فواره نور و سؤال نكردن و رو نكردن باو هلاك شده‌اند كه فرمود انما يهلك الناس لانهم لايسألون و تفصيل اين اجمال را شايد بعد از اين عرض بكنم .

فرموده‌ايد : چون فرموده‌اند و لكل عصر سلمان و السلمان منا اهل البيت و فرموده‌اند سلمان علوم اولين و آخرين را ميداند .

عرض ميكنم چون خداوند عالم لطيف است و بصيرتهاي خلايق او را ادراك نميتوانند بكنند چنانچه فرموده است لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير و خداوند عالم اين خلق را براي معرفت و عبادت خلقت فرموده چنانچه ميفرمايد ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون و در تفسير آيه شريفه در حديث شريف ميفرمايند اي ليعرفون خداوند براي شناساندن خود بخلق حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل او را در ميانه خلق آيت تعريف و تعرف خود قرار داده است كه هر كس بخواهد [ص 11] خداوند را بشناسد از راه ايشان بشناسد چنانچه فرموده‌اند بنا عرف الله و بنا عبد الله و لولانا ماعبد الله و در زيارت ميخوانيم من عرفكم فقد عرف الله و من جهلكم فقد جهل الله و ايشان را اسماء و صفات خود قرار داده كه خلق صفات او را در ايشان ببينند و بشناسند و توحيد او را در صفات كنند و همه امور ملك را بر دست ايشان جاري فرموده چنانچه حضرت امير عليه السلام ميفرمايند نحن صنايع الله و الخلق بعد صنايع لنا و ايشان را قبله بندگي خود قرار داده و اطاعت ايشانرا اطاعت خود قرار داده و معصيت ايشانرا معصيت خود قرار داده و فرموده است من يطع الرسول فقد اطاع الله و در تفسير آيه فقد آتينا آل ابرهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما فرموده‌اند ان جعل فيهم ائمة من اطاعهم اطاع الله و من عصاهم عصي الله فهو الملك العظيم و چون صفت بايد راست باشد نه دروغ و نميشود گفت بشكل مثلثي كه بر روي قطعه موم است اين صفت چهارگوشي موم است و دروغ است و مثلث صفت مثلثي موم است همچنين بايد همه اسمها و صفتهاي خداوند بر ايشان صادق باشد و از جمله [ص 12] صفتهاي خداوند غيب است و اگر كسي مشهود باشد نميشود كه صفت غيب خداوند عالم باشد و خداوند لطيف است و قابل درك نيست حال اگر ايشان قابل درك باشند صفت غيب بودن خداوند و صفت غير مدرَك بودن او نميتوانند باشند پس ايشان هم قابل درك خلايق نيستند چنانچه حضرت امير عليه السلام در صفت پيغمبر ميفرمايند لايسبقه سابق و لايلحقه لاحق و لايطمع في ادراك مقامه طامع و ميفرمايد ظاهري امامة و وصية و باطني غيب ممتنع لايدرك پس حقيقت مقام ايشان كه اسم و وصف خداوند عالمند از غير ايشان چه انبيا و چه اولياء و چه ساير خلق پنهان است و بصيرتها ادراك ايشانرا نميتواند بكند اين است كه خداوند عالم براي شناساندن خود ايشان را بعالم انبيا تنزل داد نه بذاتشان بلكه بنور و شعاعشان و در عالم انبيا آنكه از همه بالاتر و صافي‌تر و مستعدتر بود بنور ايشان مشتعل شد و براي انبيا آيت تعريف و تعرف و اسماء و صفات و توحيد او در ذات و صفات و افعال و عبادت پروردگار گرديد و اگر چنين جلوهٔ از ايشان در عالم انبيا نبود [ص 13] انبيا خداوند را نمي‌شناختند و تسبيح و تقديس او را نميتوانستند بكنند و چون بهمان ادله سابقه مقام شيعيان پائين‌تر از مقام انبيا است و ادراك انوار آن عالم را نميتوانستند بكنند خداوند ايشان را به عالم اناسي فرستاد ولي نه بذاتشان بلكه به نور نورشان و شعاع شعاعشان و لباس بشريت بر ايشان پوشاند و دعوت بسوي خداوند عالم نمودند كه فرمود قل انما انا بشر مثلكم يوحي اليّ انما الهكم اله واحد و اين وحي همان نور نازل است كه آيت توحيد و تعريف و تعرف پروردگار است و اگر چنانچه نيامده بودند و تعريف خداوند عالم را ننموده بودند و نشناخته بوديم ايشانرا خدا را نمي‌شناختيم مثل همه امت‌هائي كه روگردان از ايشان شده‌اند و چون باز در اين عالم بهمان ادله مذكوره ادراك حقيقت ظهور ايشان در اين عالم براي عامه خلق ميسر نبود بين خود و رعيت واسطگاني قرار دادند كه از ايشان بگيرند و بخلق برسانند چنانچه خداوند عالم ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها [ص 14] ليالي و اياماً آمنين و در تفسير آيه شريفه فرموده‌اند كه قراي مباركه ائمه اطهارند عليهم السلام و قراي ظاهره شيعيان ايشان هستند و اين قريه‌هاي ظاهره اركان و نقبا و نجبا هستند اما اركان كه چهار پيغمبري هستند كه حيات دارند و مقامشان از شيعيان بالاتر و از ائمه اطهار عليهم السلام پائين‌تر است و اما نقبا بزرگان شيعه امثال حضرت سلمان هستند و نجبا از ايشان پائين‌تر و از ساير رعيت بالاترند ولي همه آنها هر يك نسبت بمادون سبيل و راه معرفت خداوند عالم هستند و از اين جهت مراتب معرفت را هفت شمرده‌اند چنانچه حضرت سجاد عليه السلام براي جابر بيان فرمودند و فرمودند يا جابر اوتدري ما المعرفة المعرفة اثبات التوحيد اولاً ثم معرفة المعاني ثانياً ثم معرفة الابواب ثالثاً ثم معرفة الامام رابعاً ثم معرفة الاركان خامساً ثم معرفة النقباء سادساً ثم معرفة النجباء سابعاً و گمان نكنيد كه بدون واسطه آن بزرگواران معرفت ممكن است ابدا ممكن نيست آيا از آتش غيبي جز از راه شعله ميتوان خبري گرفت نميشود و از شعله هم آنها كه دور از شعله هستند مثل [ص 15] ديوار آيا بدون وسيله هوا و اجسامي كه بين ديوار و شعله واقع شده‌اند ميتوانند مستنير شوند نميتوانند و ناچار نور شعله اول بايد به جزء نزديك برسد بعد از راه آن بجزء دور و بدون واسطه ممكن نيست تا اينكه برسد بانسان حال در مقام مشاهده انوار و آيات خداوند هم همينطور است و وجود واسطگان لازم است حتي به انسان هم كه ميرسد همه مراتبش ابتداء از آن مطلع نميشوند و لطيفترين و شبيه‌ترين جزء انسان كه نفس او باشد اول مطلع بر آن انوار و آيات ميشود و مستنير بآن انوار و متصف بآن صفات ميشود تا آنكه خود آيت معرفت پروردگار ميشود كه فرموده‌اند من عرف نفسه فقد عرف ربه و بعد از نفس انسان بساير مراتب تنزل ميكند و همه مراتب او يكي بعد از ديگري هر پائيني بواسطه بالائي از امر پروردگار مطلع ميشود نمي‌بيني كه اول نفس اراده مي‌كند و بعد در مشاعر باطنه مصور ميشود و بعد در بدن ظاهر از راه قلب كه شعله حكايت‌كننده آتش غيبي روح در ملك بدن است ظاهر ميشود و اعضا و جوارح ظاهر از راه قلب مطلع بر امر پروردگار ميشوند و به اطاعت و عبادت [ص 16] او واداشته ميشوند .

و اگر بگوئيد پس چطور اشخاصي كه خدمت ائمه (ع) و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميرسيدند و اخذ معالم دين را بدون آنكه امثال سلمان و ابوذر حاضر باشند مي‌نمودند عرض ميكنم خود امام عليه السلام صاحب جميع مراتب از جماد تا مقام امامت بوده‌اند با همان مرتبه كه هم‌جنس شنونده و در درجه او بوده مكالمه ميفرموده‌اند ولي باز هم امثال حضرت سلمان و ابوذر قبل از آن شنونده مطلع بر حكم امام ميشده‌اند چنانچه در كتاب المبين از زيد بن كثير روايت فرموده‌اند كه گفت داخل شدم بر مولانا ابوالحسن علي بن محمد صاحب العسكر كه سؤال كنم از او از مسائلي كه تنگ شده بود بآن سينه من و ميخواستم كه از سيدم ابامحمد سؤال كنم و امور دنيا حائل شد بين من و آن پس حضرت ابوالحسن ( يعني امام علي النقي ) عليه السلام فرمود برو نزد عمر بن فرات پس او خبر ميدهد ترا بعلم آنچه سينه تو بآن تنگ شده است گفت پس عرض كردم اي مولاي من پس آنچه جواب بدهد بمن از آن پس هر جوابي كه از شما ميشنوم از او قبول كنم آنرا فرمود ويحك [ص 17] اي زيد آيا در خدا شكي است گفت عرض كردم نه فرمود پس در ما شكي است عرض كردم معاذ الله فرمود پس در عمر بن فرات شكي است و حال آنكه او خازن علم من است و باب من است و مجمع سرّ من است و كسي است كه علم منايا و قضايا و وصايا و ناسخ و منسوخ را دارد و آنچه را كه بوده و ميباشد تا روز قيامت زيد گفت پس اذن گرفته شد ( از امام ) براي صاحب عمر بن فرات گفت پس داخل شد و در دست او كاغذي بود كه در آن مسائلي بود كه در دل من بود و جوابهاي آنها پس فرمود بمن مولاي من ابوالحسن عليه السلام بگير آنها را اي زيد پس آوردم براي تو مسائلت را كه ميخواستي از آنها از پدر من سؤال كني پيش از آنكه از من بپرسي پس ( عمر بن فرات ) جواب داد بتو پس نه پدر من و نه من حرفي در آن زياد نميكنيم و نه كم ميكنيم ، تا اينكه ميگويد خواندم آنها را و عرض كردم والله تمام مسائل من است ، تا آخر حديث كه مشتمل بر فضايلي از حضرت عمر بن فرات باب آن حضرت است . و قصدم از اين روايت آن بود كه بداني آنها كه باب امامند و واسطه بين ما و ايشانند حتي پيش از سؤال [ص 18] كردن بزبان هم بر آن مطلع ميشوند چه برسد ببعد از آن بعلاوه اين نوع كسب علم و فيض از امام عليه السلام يا از واسطگان و روات احاديث كسب علم برّاني است مثل كسب نور ديوار از چراغ بواسطه واسطگان بين ديوار و چراغ و براي كسب اين نوع علم شايد هميشه مؤمني هم واسطه نباشد و بسياري از احاديث و فرمايشات ايشان هست كه از راه سنيان و ناصبيان و دوستان ضعيف بما ميرسد و با رعايت شرايطي كه معين فرموده‌اند از ايشان ميگيريم و حتي يهودي و نصراني هم حامل ظاهر اين روايات ميتواند باشد نمي‌بيني وقتيكه خود امام عليه السلام يا راويان كه حديث را براي ما ميفرمايند واسطه ميان ما و آنها هواست كه جماد است و صوت ايشان را بگوش ما ميرساند و گوش ما است كه خبر آنرا به حيوانيت و حس مشترك ما ميرساند و آن بخيال ما مي‌رساند تا بنفس ما ميرسد و مي‌فهميم و اينها همه واسطه‌اند و جمادند و حيوانند و منظور اين نوع وساطت نيست و اصل اين نوع كسب علم و فيض براي تكميل قوابل و تهيه اسباب و اتصاف ظاهري بصفات آتش غيبي علم ايشان [ص 19] است كه پس از تكميل شدن از راه نفس راه بآتش غيبي علم ايشان پيدا كنيم و بنور آن علم مشتعل شويم مثل چراغ روشني كه شعله او را نزديك فتيله چراغ خاموش مي‌آوريم و با رواياتي كه اين شعله از آتش غيبي مي‌كند و بفتيله خاموش ميگويد گرم بشو و روشن بشو و متصف به صفات آتش بشو آنرا گرم ميكند و فتيله خاموش هم در اثر شنيدن اين اوامر و اطاعت آنها گرم ميشود و داغ ميشود و بر صفت نار ميشود و مستعد براي حكايت آتش غيبي ميشود تا بجائي ميرسد كه يك‌مرتبه درميگيرد و راه بآتش غيبي پيدا ميكند و مشتعل ميشود و علم جوّاني بآتش غيبي پيدا ميكند و همه صفات آتش بي تكلف از او ظاهر ميشود و شعله اول را هم كه ببرند او مشتعل خواهد ماند و ديگر اسم اوامر را تكليف نميگذارد و آنچه كه از اين راه غيبي باو ميرسد همه را مطابق احاديث وارده از راه آفاق شعله سابق مي‌بيند چنانچه خداوند ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق همانطور كه شيخ مرحوم (اع) در شرح حالات خود ميفرمايند كه آنچه را در طيف از ائمه اطهار عليهم [ص 20] السلام ميشنيدند پس از بيداري در احاديث مي‌يافتند كه مطابق آن است .

باري اين روايات و احاديث كه از طرق ظاهر بما ميرسد و علم بآنها پيدا ميكنيم علم برّاني است و اگر عمل كرديم و متصف بصفاتي كه در اين روايات فرموده‌اند بشويم و متخلق باخلاق روحانيين بشويم مشتعل به نور علم امام عليه السلام ميشويم و علم ما جوّاني ميشود و از غيب ميرسد و همان علمي ميشود كه فرمودند العلم نور يقذفه الله في قلب من يحب و اين علم به تعلم از راههاي برّاني نيست بلكه از راههاي حقيقي و واقعي از علم غيبي امام عليه السلام از راه شيعيان ايشان بما خواهد رسيد كه فرمودند سبيل الله شيعتنا و ديگر سني و ناصب و فطحي و زيدي و غيرهم در اين راه نميتوانند وساطتي داشته باشند و از اين راه است وساطت حقيقي شيعيان و ايشانند بابهاي علم خداوند كه فرمودند سلمان باب الله في الارض و از راه اين قريه‌ها است كه بايد در آنها سير كنيم و از كذب و دروغ بستن و تحريف و اشتباه راويان ايمن باشيم كه فرمودند سيروا فيها ليالي و اياما آمنين و رو به قريه‌هاي مباركه بكنيم و اين [ص 21] است صراط مستقيمي كه هر روز در نماز ميخوانيم اهدنا الصراط المستقيم و ايشانند آن راههائي كه خداوند فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و فرمودند سبيل الله شيعتنا و ايشانند آن وسيله كه خداوند فرموده و ابتغوا اليه الوسيلة و بايشان است كه خداوند روزي بما ميدهد و باران بر ما ميباراند كه درباره محبين خود فرمودند بهم يشفي الله السقيم و يغني العديم و بهم تنصرون و بهم تمطرون و بهم ترزقون و هم الاقلون عددا الاعظمون عند الله قدرا و خطرا و اقرار بوجود ايشان از كمال معرفت است كه در حديث معرفت ذكر ايشان گذشت ولي

سخنها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد

و غرضم از اين شرح اثبات لزوم وجود ايشان بود و در ميانه شيعيان بزرگ البته يك كسي هميشه هست كه نزديك‌تر بامام عليه السلام است و شعله‌اي است كه حكايت نور و صفت و علم امام عليه السلام را ميكند و بما در و ديوارها ميرساند و وجود ايشان از كمال حجت بالغه و اكمال دين مبين است و در هر عصري وجود [ص 22] امثال ايشان كه ابواب و نواب امام عليه السلام هستند لازم است و اگر نباشند از اوامر و نواهي امام عليه السلام مطلع نميشويم و چون ايشان از جانب خداوند مأمور به ابلاغ اوامر و نواهي خداوند هستند و خداوند به پيغمبر خود فرموده بلّغ ما انزل اليك من ربك و تبليغ ايشان كه غيب هستند به در و ديوار از راه شعله است اين است كه در هر دوره امثال اين بزرگواران را قرار داده‌اند و بما هم فرموده‌اند لكل عصر سلمان و امثال ايشان كه حكايت تمام كمال و جمال آن بزرگواران را در اين عالم بقدر آنكه در اين عالم ممكن است براي اهل اين عالم ميفرمايند و در همه چيز تبعيت ايشان را مي‌فرمايند از ايشان شمرده ميشوند چنانچه در قرآن از قول حضرت ابرهيم عليه السلام ميفرمايد كه فمن تبعني فانه مني يعني هر كس تبعيت مرا بكند از من است پس ايشان هم از اهل بيت هستند زيرا كه كمال تبعيت را كرده‌اند و ذره‌اي از آنرا فروگزار ننموده‌اند اين است كه فرموده‌اند و السلمان منّا اهل البيت و چون حكايت انوار علوم ايشان را بتمام و كمال نموده‌اند و ايشان عالم بعلوم [ص 23] اولين و آخرين هستند فرمودند كه سلمان علم علم الاول و الآخر و امام عليه السلام در معني حديث فرمودند يعني علم محمد و علي و حضرت سجاد به ابوخالد كابلي فرمودند و انت بابي يخرج علم الله الذي رويته عن آبائي منك كذا اختارك الله و جعلك مجمع علمي و موضع سرّي و الباب منّي لكل من وحّد الله و عرفنا حق معرفتنا .

فرموده‌ايد : از طرف ديگر فرموده‌اند العلم علمان علم الاديان و علم الابدان .

عرض ميكنم بياني از مشايخ اعلي الله مقامهم در خصوص اين حديث نديده‌ام و در كتاب المبين آنرا از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت نموده‌اند و ظاهر اين است كه قصد انحصار علوم در اين دو نبوده است چنانچه حضرت امير عليه السلام فرمودند العلوم اربعة الفقه للاديان و الطب للابدان و النحو لللسان و النجوم لمعرفة الازمان و بهر حال اين دو علم از علوم حقه هستند و علم صحيح هم آن است كه از نزد محمد و آل‌محمد عليهم السلام بيرون آمده باشد چنانچه حضرت باقر عليه السلام به سلمة بن كهيل و حكم بن عتيبه فرمودند شرِّقا و غرِّبا [ص 24] فلاتجدان علماً صحيحاً الا شيئاً خرج من عندنا اهل البيت و علم ايشان از ابواب ايشان بيرون مي‌آيد و در حديث ابوخالد كه روايت كرديم باين تصريح فرمودند ، بنا بر اين حضرت سلمان و نظراي ايشان عالم به علم اديان و ابدان هستند و از ايشان به شيعيان دون درجه ايشان كه نجبا باشند نيز رسيده است زيرا كه علم از قواي پنج‌گانه نفس قدسيه انسان است كه در حديث آنها را شمرده‌اند علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نفس انساني در نجبا بالفعل است پس ايشان هم صاحب همه علوم از جمله علم طب هستند جز اينكه نجبا بر دو قسمند نجباي كلي و نجباي جزئي نجباي كلي عالم بهمه علوم بالفعل هستند مثل شخص نحوي كه همه مسائل علم نحو را حاضر الذهن است هر مسأله را كه بپرسي فورا توجه ميكند و جواب ميدهد ولي نجيب جزئي همه علوم را بالفعل ندارد ولي بهر علمي توجه كند بزودي بر آن واقف ميشود مثل آينه‌اي كه رو بهر طرف آنرا بنمايند عكس آنطرف در او ميافتد ولي نجيب كلي مثل آينه‌ايست كه بشكل كره باشد و همه اطراف آن [ص 25] صيقلي باشد و در هر آن همه اطراف عالم در آن عكس انداخته است و علم بآن بالفعل دارد ، و پوشيده نماند كه اين علم و اطلاع مخصوص مقام دهريت و نفسانيت ايشان است نه اين بدن شخصي زماني چون بدن زماني متحمل ظهور همه چيز در يك آن نيست و با بدن شخصي وقتي كه مثلا توجه بعلم نجوم دارند توجه بعلم طب ندارند و تا توجه نكنند نميدانند و چون همه كارهاي ايشان بامر خداوند است و از خود ميلي ندارند اي بسا كه چون مأموريتي ندارند ابدا توجهي ننمايند حتي اين مطلب در انبياء عظام صادق است حضرت موسي علي نبينا و آله و عليه السلام مأمور بعلم ظاهر بودند و براي تعلم علم باطن مأمور به ياد گرفتن از حضرت خضر (ع) شدند با اينكه حضرت موسي (ع) از انبياء اولوا العزم بودند و مقامشان بالاتر از حضرت خضر بود ولي نوعا اصول علم طب كه قسمتي از آن از آيات انفس شمرده ميشود از باب فرمايش خداوند سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم مورد توجه ايشان هست و از همين باب است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم در [ص 26] كتب خود استدلال باين علم بر ساير علوم غيبيه و شهاديه فرموده‌اند و از ظواهر ببواطن و از بواطن بظواهر پي برده‌اند چونكه خلق خداوند عالم همه بر يك نسق است و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و حضرت رضا عليه السلام ميفرمايند قد علم اولوا الالباب ان الاستدلال علي ما هنالك لايعلم الا بما هيهنا و فرموده‌اند كل شئ فيه معني كل شئ اين است كه مشايخ ما براي مشاهده آيات خداوند كه فرموده است قل انظروا في ملكوت السموات و الارض و براي كشف مخفيات هر عالمي از ظواهر عالم ديگر باغلب علوم توجه فرموده‌اند كه از آن جمله علم طب است و براي راهنمائي ديگران كتابي در آن مرقوم فرموده‌اند و مولاي من مرحوم آقاي حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه سه كتاب در اين فن مرقوم فرموده‌اند يكي حقايق الطب در كليات نظري طب كه مثل آن تا كنون كتابي نوشته نشده است و ديگر كتاب دقايق العلاج در طب عملي و ذكر جزئيات است و ديگري موسوم به جوامع العلاج در كليات معالجات كه مخصوص بمرض خاصي نيست .