[ص 27] فرموده‌ايد : در حال حاضر حامل علم ابدان كيست ؟ اگر اطبا را حامل اين علم بدانيم علنا مي‌بينيم كه خود اين اطبا معترف بجهالت خود هستند و علم خود را از آل‌محمد عليهم السلام اخذ ننموده‌اند و گاهي منكر بديهيات هستند و غالبا در معالجات اشتباه مي‌كنند راه غلط ميروند و به نتيجه نميرسند چه بسا خودشان بيمار هستند و براي اغلب بيماريها چاره و دوائي نميدانند و حال آنكه خلاف آن از اخبار استنباط مي‌شود پس سلمان عصر حاضر در مورد علم طب كيست ؟

عرض ميكنم علم ابدان شامل سه علم ميشود چون ما صاحب سه بدن هستيم بدن دنيائي بدن برزخي بدن اخروي و اهل ظاهر از اين دو بدن آخر خبري ندارند و خبر آنها نزد انبيا و اوليا است كه اطباي نفوس هستند و جميع اين شرايع كه آورده‌اند عمده براي اصلاح و معالجه آن دو بدن است و قسمتي از آنها براي معالجه بدن ظاهري است و حامل هر سه علم محمد و آل‌محمد عليهم السلام و شيعيان ايشانند كه خزينه‌هاي علم ايشان ميباشند و آنچه كه مربوط به بدن ظاهري [ص 28] دنيائي است در علم شريعت مندرج است و آنچه مربوط به بدن برزخي است كه با ترك بدن دنيائي پس از مرگ در عالم برزخ با آن بدن زندگي ميكنيم در علم طريقت مندرج است و آنچه مربوط به بدن اخروي است در علم حقيقت مندرج است و همه اين علوم را آل‌محمد عليهم السلام كه اطباي نفوس هستند در اخبار و احاديث خود بيان فرموده‌اند و علماي حقه در هر زمان بقدر حاجت خلق و استعداد آنها شرح و توضيح فرموده‌اند و چون هر چيزي را بايد با مشعري كه مناسب آن باشد احساس كرد و ياد گرفت مثلا ديدنيها را با چشم بايد ديد و شنيدنيها را با گوش شنيد و با گوش نميشود چيزي را ديد و با چشم نميشود چيزي را شنيد ابدان برزخي و اخروي را هم كه در غيب اين بدنند با مشاعر ظاهري نميتوان ادراك كرد و علم به داء و دواء آنها پيدا كرد بايد سعي در پيدا كردن مشعر برزخي و اخروي نمود كه آنها را ديد و فهميد و الا هر چه كه از آن عوالم بگويند براي كسي كه مشعر آنرا ندارد مثل توصيف الوان و اشكال براي شخص نابينا است كه فقط الفاظي را ياد [ص 29] ميگيرد و معني آنها را ادراك نميكند مثلا اگر شما چندين روز بنشينيد و شرح گلهاي يك قالي را بدقت و جزء بجزء اشكال و الوان آنها را براي نابينائي بگوئيد و نابيناي باحافظهٔ هم باشد و همه را ياد بگيرد و بازگو بكند كه همه بينايان هم تصديق گفته او را بكنند خود اين نابينا هيچ نفهميده نه معني رنگ را فهميده نه معني شكل را فهميده و تازه نسبت بقالي ديگر كه غير اين نقش است جاهل صرف ميماند و اگر عمر دنيا را صرف كند باين طرز تعلم باز جاهل است و تمام‌شدني هم نيست ولي اگر شما تدبيري بزنيد و نابينا را پيش طبيبي ببريد و چشم اين را مداوا كند كه بينا شود همينكه چشم باز كند همه آن قالي را در يك آن مي‌بيند و آنچه چندين روز سعي نموده بوديد از وصف قالي براي او بگوئيد و نفهميده بود در يك آن مي‌بيند و قاليهاي ديگر را هم بدون توصيف شما خواهد ديد حال ما هم كور باطن هستيم و اوضاع عالم برزخ و آخرت را نميتوانيم ادراك كنيم ولي خداوند چشم آنها را داده جز اينكه از بس ضعيف است مثل نابينا هستيم و سعي پيغمبران [ص 30] و معلمين در اين است كه آن چشم ما را مداوا فرمايند كه همه چيز را بتوانيم به‌بينيم و بفهميم اين است كه كمتر بتفصيل دادن و ذكر جزئيات پرداخته‌اند و دستورات ايشان همه براي مداواي چشمهاي ما است و اينهمه دستورات كه براي تهذيب اخلاق و بكار بردن مشاعر باطنه از فكر و ذكر و علم و حلم و محبت برادران و غيره داده‌اند اينها همه براي مداواي آن درد است كه اگر عمل كنيم انشاء الله بينا ميشويم و علم بدون تعلم براي ما حاصل ميشود و همه چيز را ادراك ميكنيم و اخبار و احاديث ايشان و كتب علما پر است از اين دستورات و كيست كه خوانده باشد و عمل كرده باشد و به نتيجه نرسيده باشد اما علم اين بدن ظاهر كه قسمتي از آن قسمتي از طب است و همچنين قسمت ديگر علم طب كه علم معرفت ادويه و تراكيب و خواص آنها است كه براي اصلاح ظاهر مورد حاجت اهل ظاهر و باطن است اصول آنرا انبيا بيان فرموده‌اند و تعليم مردم فرموده‌اند و چون خداوند عالم حكيم است و اين ملك را بر نهج حكمت خلقت فرموده و مردم را شهري‌طبيعت خلقت [ص 31] فرموده و بهم احتياج دارند و در طبيعت آنها قرار داده كه هر يك طبعي مناسب برآوردن حاجتي از حاجات خلق را دارد و بآن مشغول ميشود يكي مي‌بيني طبيعتا مايل به بنائي است و پي بنائي ميرود يكي مايل بنجاري است و پي نجاري ميرود و هر يك پي كاري ميروند و همه امور مدينه باين ترتيب منظم ميشود طبع جماعتي را هم مناسب طبابت قرار داده كه صاحب ذوق و فهم مخصوص اين كار هستند و پي اين كار ميروند و اين جماعت با اصولي كه در اول از پيغمبران فرا گرفته‌اند و تجاربي كه بر اساس آن اصول كرده‌اند روز بروز بر علوم خود افزوده‌اند تا بپايه علم طب امروزي رسيده است و اگر همه آن اصول را بكار مي‌بستند علم طب خيلي پيشرفت آن بيش از اين بود و بعلاوه دستورات انبيا اغلب دستوراتي است كه انسان كاري بكند كه مريض نشود كه محتاج بمداوا باشد ملاحظه نمائيد چه همه اين امراض كه هست از ترك نكردن محرمات است مثل خمر و گوشت خوك و غيره كه علاوه بر آنكه خود آن مرتكبين را بامراض صعب مبتلا ميكند به نسل‌هاي بعد از آنها هم بميراث [ص 32] ميرسد و اگر اطاعت امر نموده بودند مبتلا نميشدند كه مداوا بخواهند يا اگر زنا را ترك ميكردند اينهمه امراض تناسلي شايع نميشد يا اگر بدستورات ايشان راجع به خوردن و نوشيدن و خواب و بيداري و غيره عمل ميكردند به بيشتر بيشتر اين امراض كه مبتلي ميشوند نميشدند و در معالجاتي هم كه دستور فرموده‌اند در اغلب مي‌بيني كه از همان راهي كه خداوند عالم قرار داده و نزديكترين راه است رفته‌اند مثلا خداوند نظم بدن را بواسطه روح قرار داده مثل اين درخت كه خداوند روح نباتي را در او گذارده شيره غذائي كه از زمين ميگيرد به برگها ميفرستد و بحرارت آفتاب طبخ ميشود و هر قسمت آنرا بمقدار لازم بهر عضوي از اعضاي خود ميفرستد آنچه مناسب چوب است به تنه و شاخه ميفرستد آنچه مناسب برگ است به برگ ميفرستد آنچه مناسب ميوه است به ميوه ميفرستد و در كار خود خطا نميكند و همچنين در بدن حيوان اين روح است كه غذاها را هضم مي‌كند و تجزيه مي‌كند و بعد بنحو اعتدال تركيب ميكند و هر جزء را بمقدار لازم و [ص 33] تناسب خاص به عضو خاص ميفرستد و اگر اين ناظم در ملك بدن نبود ممكن بود همه اين غذاها بروند به دست فقط دست بزرگ بشود و باقي اعضا كوچك بمانند و همچنين اين ناظم است كه فضول اعضا را باز جذب ميكند و از راه عروق و ادرار و تنفس دفع ميكند كه اگر نكند فضول باقي ميمانند و باعث مرض ميشوند حال براي معالجه مرض آيا بهتر نيست كه روح حيواني كه حرارت غريزي است آنرا تقويت كنيم و خودش همه اين كارها را بكند اين است كه مثلا مي‌بيني براي تب شربت فرموده‌اند بخورد چون شيريني حرارت غريزي را تقويت ميكند البته قطع سبب خارجي مرض را بايد كرد و با تقويت طبيعت دفع مرض را نمود و از جمله اين نوع معالجه انواع ادعيه و تصدق دادن و رو بخداوند نمودن كه مبدء هر خيري است ميباشد كه روح تقويت ميشود و مرض را دفع ميكند و معالجه با تقويت روح بسيار مؤثرتر از معالجه به ترتيبات معموله است و اي بسا مريضي كه مداواي آن يك سال طول بكشد بيك ساعت يا بيك روز با تقويت روح شفا پيدا كند مثل همين علمي كه تازه [ص 34] صحبتش زياد ميشود كه با هيپنوتيزم بعض امراض را معالجه مينمايند ولي چون مردم به تمام و كمال پي انبيا نرفتند از اين نوع معالجات محروم شدند و همه توجهشان بنفس ادويه شده و طبيعت را مؤثر ميپندارند و اساس علم خود را بر تجربه گذارده‌اند و بواسطه عدم احاطه در چند مورد تجربه ميكنند و آنرا قانون كلي مي‌پندارند بعد از مدتي معلوم ميشود كه كليت نداشت مثل بيشتر اين دواها كه ميسازند و تبليغ ميكنند و ميفروشند و بعد از مدتي معلوم ميشود كه چه مضاري دارد و آنرا موقوف ميكنند و دوباره پي دواي ديگري بهمين ترتيب ميروند و چون نظر آنها باشياء از پائين است خبط و خطا بسيار ميكنند مثل چراغي كه در جائي باشد و جلوي آن چند شيشه رنگين گذارده باشند يكي پشت ديگري نور چراغ از يكي يكي اين شيشه‌ها كه ميگذرد رنگي ميگيرد به شيشه ديگر كه رسيد رنگي ديگر هم از او ميگيرد و با رنگ اولي تركيب ميشود و همچنين تا بما با چندين رنگ مركب ميرسد حال اگر تمام نظر ما از همين شيشه آخري باشد نمي‌فهميم كه هر يك از اين رنگها از [ص 35] كدام شيشه و در چه مرتبه بوده و اصل رنگ چراغ چه بوده و هر حكمي بكنيم اغلب خطا مي‌شود ولي اگر از جائي نظر كنيم كه چراغ و شيشه‌ها را جدا جدا به‌بينيم رنگ چراغ و تغييرات نور آنرا در هر جا ميتوانيم بفهميم و درست حكم كنيم حال همه چيز از خزائن بالاي خداوند نازل شده كه فرموده است و ان من شئ الا عندنا خزائنه و طبيب ظاهري كه به دوا نظر ميكند از اين پائين نگاه ميكند و سرگذشت عبور اين را از طبقات مختلفه نميداند و بهمان خاصيت ظاهر او نگاه ميكند و اي بسا كه باطن اين خاصيت ديگر دارد اي بسا دوائي كه ظاهر آن را مثلا گرم و خشك مي‌بيند بعد از آنكه در معده هضم شد و به كبد رفت و روح نباتي بآن تعلق گرفت روح نباتي متعلقه بآن رطوبت بر او غالب باشد و بعد كه بقلب رفت و روح حيواني باو تعلق گرفت روح حيواني متعلقه بآن برودت بر او غالب باشد اين دوا معده را گرم ميكند و كبد را مرطوب و قلب را مثلا سرد ميكند و او از همه اينها غافل است و اگر طبيب حاذقي باشد كه علم را از معدن آن گرفته باشد همه اينها را ميفهمد و چنان دوائي [ص 36] تركيب ميكند كه در عضو معين فقط جذب شود و روح متعلقه بدوا طوري باشد كه مرض حاصله بآن عضو را فقط معالجه كند ولي دواهائي كه بغير طريق حكمت تركيب شده براي درد سر مثلا آنرا در نظر گرفته قسمتي از آن مثلا در كبد ميماند و كبد سالم را هم مريض ميكند و از اين جهت است كه هر دواي ايشان مرضي ديگر را تحريك ميكند كه غالبا هم بعد از تجربه پي ميبرند بهر حال بي‌علمي ايشان از باب پشت كردن بانبيا و اوليا و رو كردن به تجارب خودشان است كه اگر صحيح باشد راه دور و درازي است و اگر هم نباشد كه هيچ ، قسمتي از بي‌علمي آنها هم از اين جهت است كه بسياري كه ذوق طبابت ندارند و براي اين كار خلقت نشده‌اند پي اين كار رفته‌اند كه پول دربياورند ميخواهد مريض خوب بشود ميخواهد نشود و اغلب دخالتهاي جهال در امور باعث اين قبيل چيزها ميشود يك روز قانوني ميگذرانند كه باطبا مثلا حقوق زياد بدهند مي‌بيني بچهٔ كه ذوقش براي مهندسي است ميرود پي طب كه حقوق زيادتري بگيرد و اين آخرش هم طبيب خوبي [ص 37] نميشود ولي هستند جماعتي كه خداوند در فطرت آنها ميل باين علم را قرار داده و پي آن هم ميروند و اطباي نسبتا خوبي ميشوند و همين معالجات و بهبودي‌ها كه براي مرضٰي حاصل ميشود بواسطه وجود آنها است كه خداوند آنها را براي جبر اين نقصان و نظم ملك قرار داده است ، حال اگر درست رو بمعدن علم نكرده‌اند و كارشان ناقص است مثل همه امور ملك است كه خداوند داء و دوايشان را بر زبان انبيا فرموده است و قبول نكرده‌اند و ضررشان هم متوجه خودشان است ببين كه اگر مردم بيك دستور انبيا عمل بكنند فقط دروغ نگويند چه همه امور ملك اصلاح ميشود عدليه‌ها بسته ميشود تجارت‌ها زياد ميشود نزاع‌ها تمام ميشود ولي وقتي كه گوش نميكنند خودشان بشر كار خودشان گرفتار ميشوند بهر حال همانطور كه خداوند صاحب هر صنعتي را باب آن كار قرار داده نانوا باب تهيه نان است و قصاب باب تهيه گوشت است اطبا هم باب مداواي امراض هستند و خداوند قرار داده كه بهمين‌ها رجوع كنيم انبيا و اولياء هم كه خود صاحب علم ما كان و ما يكون بودند به همين [ص 38] اطبا رجوع ميفرمودند و در احاديث هست كه حتي ائمه عليهم السلام به طبيب نصراني مراجعه فرموده‌اند و اجازه هم فرموده‌اند كه باو مراجعه نمايند و بعد از آنكه خداوند كسي را باب كاري قرار داد شفا را هم از همان راه ميدهد و چه بسيار شده كه حتي طبيب نفهميده دوائي تجويز كرده و بهمان مريض شفا يافته اگر شفا را از خداوند بخواهيم و بهمين ابواب كه براي ما قرار داده رجوع كنيم از همين راه بما شفا ميدهد مگر آنكه تقدير طور ديگر فرموده باشد و الا طريق معمول براي شفا دادن همين راه است و خداوند اگر بخواهد شفا بدهد اي بسا كه بدل دكتر چيزي مياندازد كه نمي‌دانسته و همان باعث شفا ميشود و اگر نخواهد از همانها هم كه ميداند غفلت ميكند و سهو مينمايد ، چون قضا آيد طبيب ابله شود ، بهر حال داء از خداوند عالم است و شفا هم از او است و طبيب باب آن است و در حديث است كه از حضرت ابي‌جعفر عليه السلام سؤال شد كه شخص نصراني و يهودي او را مداوا ميكند و براي او دوا ميسازد فرمود باكي بآن نيست اين است و جز اين نيست كه شفا [ص 39] بدست خداوند عالم است و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه پيغمبري از پيغمبران مريض شد و گفت مداوا نميكنم تا اينكه آنكه مرا مريض كرده مرا شفا بدهد پس وحي فرمود خداوند تعالي باو كه شفا نميدهم ترا تا اينكه مداوا كني پس هراينه شفا از من است .

و اما اينكه در آخر نوشته‌ايد : و حال آنكه خلاف آن از اخبار ظاهر است ، مقصود را نفهميدم اگر قصد خلاف آنچه ظاهر از حال اطبا و اشتباهاتشان است كه چنين چيزي نديده‌ايم كه فرموده باشند اطبا اشتباه نميكنند و اگر قصد اين بوده كه فرموده‌اند براي هر مرضي دوائي است جز مرض موت معني آن اين نيست كه اطبا دواي همه امراض را ميدانند يا حتما بايد كسي باشد كه بداند و اگر قصد اين بوده كه از اخبار استنباط ميشود كه صاحب اين علم در دنيا هميشه هست عبارت شما باين معني رسا نيست جز اينكه بقرينه سؤالي كه بعد نموده‌ايد پس سلمان عصر حاضر در مورد علم طب كيست معلوم ميشود كه مرادتان همين است ولي آن هم باز در اخبار نيست كه علم خود را هم ظاهر مي‌كند [ص 40] ائمه اطهار هم عليهم السلام كه علم امثال سلمان از ايشان است تشريف داشتند و نه طبابت ميفرمودند نه علم طب تدريس ميفرمودند فقط گاهي براي بعضي دستور دوائي ميفرمودند كه بهمان دستورات هم اغلب بي اذن طبيب نميشود عمل كرد چون آن كسي كه مثلا براي سردردش سؤال كرده و امام مي‌دانسته‌اند كه محروري است و دواي بارد تجويز فرموده‌اند سر من هم كه امروز درد ميكند لازم نيست حتما از حرارت باشد شايد از جهت ديگر باشد و آن دوا ضرر برساند اما قسمت آخر سؤال كه سلمان عصر حاضر در مورد علم طب كيست شايد از عرايضي كه سابقا عرض شد معلوم شده باشد كه اين علوم براني قابل شعبه شعبه بودن هست كه يكي طب بداند يكي نجوم يكي علم ديگر ولي علوم جواني كه راه تعلم آن تحصيل نفس عالمه است اختصاص بعلمي ندارد مثل بينائي كه اگر در كسي پيدا شد همه رنگها را ميتواند ببيند ديگر بيناي بنور قرمز بيناي بنور سبز بيناي بنور سفيد نداريم حال اگر كسي به درجه حضرت سلمان باشد عالم بهمه علوم است اختصاصي به [ص 41] طب ندارد و بهر حال امثال ايشان كه باب امام هستند در همه اعصار و از جمله عصر حاضر البته تشريف دارند ولي معروف خلق نميشوند و فرموده‌اند باب امام دوازدهم با غيبت امام دوازدهم غايب ميشود و بعلاوه شناختنشان بمقام سلمانيت مقدور و ممكن براي ما نيست شما هر وقت عرش را با چشم ديديد ايشان را هم مي‌شناسيد مثل نقبا را فقط نجبا ميشناسند آنها هم كه ميشناسند نميگويند چون نقبا اسم امام زمان عجل الله فرجه هستند و بردن اسم ايشان در زمان غيبت حرام است و اگر كسي هم در زمان غيبت ادعاي بابيت آن حضرت را براي خود يا ديگري بكند دروغگو است چون آنكسي كه ميداند نميگويد و اينكه ميگويد يقينا نمي‌داند و دروغگو است و بهر حال حضرت سلمان در وقتي كه تشريف داشتند نشنيديم كه به طبابت مشغول باشند سلمان عصر حاضر هم همينطور .

فرموده‌ايد : اگر كسي خواست طب را از استاد كامل ياد بگيرد تكليفش چيست ؟

عرض ميكنم اگر قصد استاد كامل در علم برّاني طب باشد [ص 42] استاد كامل وجود ندارد همانطور كه هيچ كوري نيست كه رنگهاي همه اشياء را شنيده باشد و حفظ كرده باشد و اگر بآن كاملي نخواسته باشيد همين اساتيد كه هستند و راه ياد گرفتن از آنها هم معلوم و معمول است و اگر قصدتان علم جوّاني طب كه حقيقت علم طب است باشد از عرايض سابقه معلوم شد كه علم حق آن است كه از آل‌محمد عليهم السلام گرفته شده باشد و علم ايشان نزد شيعيان ايشان است كه خزينه‌داران ايشانند اما نقبا كه عالم بجميع علوم و متصرف در آسمان و زمين هستند و منال ايدي ما نيستند ايشان مقام عرش را دارند و ما مقام فرش و بر فرض كه امام عليه السلام تشريف داشته باشند و شخصي را معرفي فرمايند كه اين نقيب است ما بيش از رتبه خودمان از او چيزي نمي‌فهميم مثل حيواني كه بانسان نگاه كند انسانرا حيواني مثل خودش ادراك ميكند و بهيچ وجه متوجه وجود روح انساني كه فوق حيوانيت است و در اين انسان است نميشود و مطلقا معني انسانيت را درك نميكند و از علوم انسانيت هم هر چه براي او بگويد نميفهمد چه برسد به شناختن و ما از [ص 43] كلمه نقيب بيش از همان نون و قاف و ياء و باء چيزي نمي‌فهميم و اما نجبا كه معرفت آنها اولين درجات معرفت است و اول راه هستند چون صاحب نفس قدسيه هستند صاحب علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نزاهت و حكمت هستند و صاحب همه علوم هستند براي ما كه دون درجه ايشان هستيم استاد كاملند و ائمه عليهم السلام هم آنچه كه از علوم براي ما ناقصين بيان فرموده‌اند از راه پائين مرتبه كه بالاتر از ماست يعني از مقام نجابتشان بيان فرموده‌اند ولي شناختن ايشان هم تا استعداد و معرفت خود را زياد نكنيم ميسر نيست ولي چون قصدشان تعليم و هدايت ما بوده راه آنرا فرموده‌اند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم در كتب خود بتفصيل شرح آنرا فرموده‌اند و آنچه حقير از فرمايشات ايشان فهميده‌ام اين است كه بايد ظاهر را درست كرد تا باطن درست شود و تا بدن معتدلي نباشد روح معتدلي بآن تعلق نميگيرد و ما ضعفاي دوستان چهار صنف هستيم يكي عوام كه يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون دوم اصحاب شريعت ظاهره [ص 44] سوم اصحاب طريقت ظاهره چهارم اصحاب حكمت ظاهره و فوق ما نجبا هستند و از عوام شروع ميكنيم كه چه بايد بكنند قدم اول تعلم از راه همين تعليم و تعلم ظاهري است بايد علم باحكام پيدا كنند اول تحصيل علم خواندن و نوشتن را بنمايند و بعد براي فهم اخبار و احاديث و كتب علمي تحصيل عربيت بنمايند بقدري كه مثل يكي از عرب عربي را بفهمند ديگر پرداختن بفروع و حواشي و انهماك در علم نحو ضرورت ندارد و بعد تحصيل علم اصول فقه همان اصولي كه در اخبار فرموده‌اند نه اصول سنيان بايد نمود و بعد علم فقه را ياد بگيرند كه از اخبار آل‌محمد عليهم السلام احكام ايشانرا بتوانند استنباط نمايند و بآن عمل نمايند تا بدن ظاهري علم درست شود و ظاهر اصلاح شود بعد باصلاح باطن بپردازند و قصدم از اين كلمه بعد اينجا بعد زماني نيست و مقصودم اين است كه در تمام مدت آن تحصيلات بباطن هم مشغول كار و تهذيب اخلاق خود باشند و اراضي وجود خود و آسمانهاي آنرا از لوث شياطين پاك نمايند و تفصيل اين مرحله در كتاب مبارك رجوم الشياطين [ص 45] و كتاب مبارك طريق النجاة مذكور است و در همه اين احوال بايد كسب معرفت و محبت كرد و حقيقت علم معرفت است و حقيقت عمل محبت و در همه اين اوقات هر علمي كه پيدا كرد بآن عمل كند و در هر مرحله استاد و رفيقي داشته باشد تا وقتيكه در پي تحصيل نحو است استاد نحوي داشته باشد وقتيكه نحوي شد اگر آن استاد علم بالاتر را ميداند كه باز استاد است و الا اگر خواست رفيق راه شما ميشود كه نزد استاد فقه تعليم بگيريد و رفيق هميشه كمك انسان است و در هر درجه كه انسان باشد و طالب استادي باشد اگر مجاهده كند خداوند باو ميشناساند و بهمين طور در اين مراحل سير ميكند رو بخداوند به رو كردن بابواب معرفت كه خزائن علم خداوند هستند ولي مقصد و مقصود وجه خداوند عالم بايد باشد نه نفس علم و ابواب چون اگر رو بابواب از جهت علمشان بنمائيد حجاب مي‌شوند نه باب و اين خلاف اخلاص است و هر اثري هست در اخلاص است و در حديث فرموده‌اند من اخلص لله اربعين صباحا اجري الله من قلبه علي لسانه ينابيع [ص 46] الحكمة و چهل صباح يعني انسان بجميع مراتبش اخلاص داشته باشد ولي اگر هدفش ينابيع حكمت باشد اين مخلص براي ينابيع حكمت است نه براي خدا شما هم اگر قصد سير و سلوكي داريد هر چه ميكنيد براي خداوند بكنيد نه براي يافتن علم طب و اگر براي خداوند بكنيد درهاي علم بروي شما گشوده ميشود كه طب يكي از آنها است و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

كتبه العبد المسكين عبدالرضا بن ابي‌القاسم بن زين‌العابدين روحي لهما الفداء ، ١٥ ذي‌الحجه ١٣٨٩ .