فصل - در اثبات ولايت حضرت امير و ائمه اطهار بكتاب و سنت . بدانكه اسماء اين بزرگواران در كتاب خدا بطور صراحت بوده است و همه كس ميديده ملتفت بوده‌اند ولي اعادي از جهت عداوت اسمهاي ايشان را محو كردند و امام عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد اگر تغيير نداده بودند كتاب خدا را اسامي ما را علانيه ميديديد ، و هم‌چنين مذمت اعادي ايشان هم در كتاب علانيه بود محض حفظ آبروي خود آنها را برداشتند ، پس امروز بطور علانيه نمي‌تواني از كتاب اسم ايشان را استخراج كني و لكن در بواطن كتاب اسماء ايشان و فضايل و مناقبشان گذارده است و عاقل باشعور منكر نميشود و دوست ميدارم پارهٔ آيات را ذكر نمايم و اخبار از طريق شيعه و سني ذكر كنم تا احدي نتواند منكر شود و اكتفا بذكر همان اخبار ميكنيم و آيات در همانها ذكر ميشود .

در كتاب غاية المرام از طريق عامه عمياء روايت كرده است كه ابن‌مغازلي روايت كرده است از علي بن عابس كه داخل شدم من و ابومريم بر عبدالله بن عطا ابومريم گفت خبر ده علي را بآن حديث كه خبر داده مرا از ابوجعفر گفت نشسته بودم نزد ابوجعفر عليه السلام ناگاه گذشت بر او پسر عبدالله بن سلام گفتم جعلني [ص 173] الله فداك اين است پسر كسي كه در نزد او ام الكتاب است فرمود نه او صاحب شما علي بن ابي‌طالب است آن‌چنان كسي كه درباره او آياتي چند نازل شده از جانب خدا و اين آيات را تلاوت فرمود و من عنده علم الكتاب ، افمن كان علي بينة من ربه و يتلوه شاهد منه ، انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا تا آخر آيه .

و از ابن‌مغازلي شافعي نيز روايت شده است در تفسير انما وليكم الله تا آخر از ابن‌عباس كه اين آيه در حضرت امير نازل شده است . پس بنص اين آيه حضرت امير عليه السلام ولي الله است چنانكه ابن شهراشوب گفته است كه امت اجماع دارند در اينكه اين آيه در شأن حضرت امير عليه السلام نازل شده است .

و زراره از حضرت باقر عليه السلام روايت نموده در قول خداي تعالي فماظلمونا و لكن كانوا انفسهم يظلمون فرمود خدا اعظم و اعز و اجل و امنع است از اينكه ظلم كرده شود و لكن ما را مخلوط كرده بنفس خود پس ظلم بما را ظلم بخود قرار داده و ولايت ما را ولايت خود قرار داده جائي كه فرمود انما وليّكم الله تا آخر .

و هم‌چنين در جاي ديگر نص بايشان فرموده چنانكه از حضرت صادق عليه السلام مرويست شخصي عرض كرد كه طاعت اوصياء فريضه است فرمود بلي ايشانند آن كساني كه خداي تعالي فرموده اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم [ص 174] و ايشانند آن كساني كه خدا فرموده انما وليّكم الله تا آخر .

هم‌چنين نص قاطع بر ولايت حضرت امير است قول خداي تعالي جائي كه فرموده يا ايها الرسول بلّغ ما انزل اليك و در ميان امت اختلاف نيست كه مراد ولايت حضرت امير است .

و هم‌چنين ميفرمايد انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهّركم تطهيرا و ميفرمايد قل لااسألكم عليه اجرا الا المودّة في القربي و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه وارد شده است كه مراد اهل بيتند عليهم السلام .

و از طريق عامه روايت است از انس بن مالك در شرح قول خداي تعالي و ربك يخلق ما يشاء و يختار كه فرمود خداوند عالم خلق كرد آدم را از گل هم‌چنانكه خواست پس فرمود كه خدا اختيار كرد مرا و اهل بيت مرا بر جميع خلق پس ما را برگزيد پس مرا رسول قرار داد و علي بن ابي‌طالب را وصي قرار داد پس فرمود ماكان لهم الخيرة يعني قرار ندادم از براي بندگان اينكه اختيار كنند و لكن من اختيار ميكنم هر كس را كه بخواهم و منم و اهل بيتم برگزيده خداوند عالم از خلق ، تا آخر حديث .

و از طريق عامه است نيز از حضرت صادق از حضرت باقر از پدرانش عليهم السلام از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله از جبرئيل از پرورنده عزت جل جلاله كه فرمود هر كس بداند كه خدائي مگر من نيست و محمد بنده من و رسول من است [ص 175] و علي بن ابي‌طالب خليفه من است و ائمه از فرزندان او حجت منند او را داخل جنت مي‌نمايم برحمت خودم ، تا اينكه ميفرمايد جابر برخاست و عرض كرد يا رسول الله كيانند ائمه در فرزندان علي بن ابي‌طالب فرمود حسن و حسين دو سيد جوانان اهل بهشت پس سيد عابدين در زمان خود علي بن الحسين پس باقر محمد بن علي و زود باشد كه او را دريابي اي جابر پس چون او را ملاقات كردي سلام مرا باو برسان پس صادق جعفر بن محمد پس كاظم موسي بن جعفر پس رضا علي بن موسي پس تقي محمد بن علي پس نقي علي بن محمد پس زكي حسن بن علي پس پسر او قائم بحق مهدي امت من آن‌چنان كسي كه پر ميكند زمين را از قسط و عدل چنانكه پر شده است از جور و ظلم ، اين جماعتند اي جابر خلفاء من و اوصياء من و اولاد من و عترت من هر كس ايشان را اطاعت كند اطاعت مرا كرده و هر كس ايشان را معصيت كند معصيت مرا كرده و هر كس انكار كند ايشان را يا يكي از ايشان را انكار مرا كرده و بواسطه ايشان خدا نگاه ميدارد آسمان را از اينكه واقع شود بر زمين و بايشان حفظ ميكند خدا زمين را از اينكه اهل خود را فرو برد .

و اگر بخواهم تمام اخبار و آيات وارده در اين باب را ذكر نمايم دفترها ميشود و كتب بسيار در اين باب بايد نوشته شود چرا كه منحصر بصد و دويست نيست بلكه [ص 176] از اين قدرها بيشتر است كه بتوان روايت نمود و اگر بخواهي مطلع بر آن اخبار شوي رجوع بكتب اصحاب بنما .

فصل - چه بسيار جاهل و نادانند كساني كه خليفه‌ها از براي خود تراشيدند و عبادت آنها را نمودند چنانكه خداوند عالم جل شأنه در كتاب مبارك خود ميفرمايد در شأن يهود اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله يعني احبار و رهبان را ارباب خود گرفتند غير از خداوند عالم جل شأنه . و در حقيقت ايشان جواب ندارند و انسان بايد ساكت شود از اين سخن ولي گاه ميشود كه انسان محتاج شود بگفتگو . عرض ميكنم كه اي آن كسي كه خليفه قرار ميدهد تو خود خليفه ميتراشي و براي خود بت مي‌سازي آيا تو عقلي داري كه اختيار كني كسي را براي اين عمل يا نه ؟ اگر نداري كه چه ميفهمي و چه طور ميتواني كه اين كار را بكني ، بعينه مثل آن كسي كه خط ندارد و خطاطي معيّن ميكند اين حرف بسيار ركيك و بي‌معني است ، هم‌چنين است امر در تعيين كامل و خليفه و اگر تو عقلي داري خليفه‌شناسي و ميتواني تميز دهي كه كيست لايق اين مقام پس تو عقلي داري بسيار رفيع و مناسب اين مرحله و منصب خود تو هستي پس چرا تسليم ديگري را ميكني ؟ بعينه مثل اين است كه خود خوش‌نويس باشي پس چه غم داري و هيچ كم نداري . و مسلّم [ص 177] است و در اين شك نيست كه مردم عقلشان قاصر است و هيچ اين مطلب را نمي‌فهمند اگر اينها حجت‌شناس بودند اين‌همه اختلاف در ملك نميكردند ، آيا نمي‌بيني كه همه خلق گوسفند را مثلاً ميشناسند و هيچ اختلاف نميكنند و همه نباتات را ميشناسند و اختلاف نميكنند و اگر يكي هم مشتبه شود باندك تدبير ميشناسند و هم‌چنين بني نوع آدم را ميشناسند و هم‌چنين چيزها كه مشعري از سنخ آنها دارند ميشناسند ولي مردم خليفه نميشناسند چنانچه امام ميفرمايد كه خداوند بمردم همه در هر چيزي صنعي داده است ولي در معرفت هيچ دست نداده است و قدرت ندارند مگر اينكه خداوند بايشان بشناساند و معرفت بايشان عنايت فرمايد ، پس از پيش خود ما چه طور خليفه مي‌شناسيم ؟ و از براي تو در اين باب مثلها عرض مينمايم مثلاً از جمله صفتهائي كه خليفه بايد داشته باشد يكي علم است ، ترا بخدا قسم ميدهم كه اين مردم اشباه بهائم آيا ميفهمند كه كي اعلم خلق است تا آنكه او را خليفه قرار بدهند ؟ مسلم نمي‌فهمند پس مسلما آنها نميتوانند معين كنند ، يكي از صفات قدرت است و خليفه بايد قادرتر خلق باشد ، اين مردم چگونه ميتوانند بفهمند كه قادرتر خلق كي است و اين حرف بسي دور است از صواب كه تو بگوئي كه من ميفهمم قادرتر خلق كيست چرا كه قدرت اثري نيست [ص 178] كه بر جبين مردم بروز كند تا همه كس بشناسند بايد لامحاله خودش قدرت خود را بروز دهد تا ما بفهميم ، اگر انسان خود سنگ بزرگ را از جاي خود حركت ندهد ما چه ميدانيم كه ميتواند بردارد ، پس انسان بايد اين كار را بخود صاحب كار واگذار نمايد نه كه از پيش خود بگويد ، و هم‌چنين صفات ديگر كه خارج است از ظاهر بدن يا عرصه حيوانيت يا اسافل درجه انسانيت هيچ‌يك از آنها را ما بعقل خود نمي‌فهميم و تميز نميدهيم و اين امري بسيار واضح و بيّن است و شكي هم در اين نيست كه خليفه رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌بايست داراي جميع صفات حميده و اخلاق پسنديده هم باشد بايد كسي كه داراي آن صفات است و ميشناسد كسي را كه داراي آنهاست اختيار كند چنين شخصي را ، لهذا هر امامي و نبيي بايد وصي بعد از خود را معين فرمايد . و اما در غير ائمه صلوات الله عليهم و انبياء قاعده تخلف ميكند يعني ميشود نص خاص در ميان نباشد چرا كه همه بر سيرت آل‌محمد سلام الله عليهم بايست حركت كنند و تخلف از ايشان نورزند پس هر كس بسنت ايشان راه رفت ناجي است و اعظم نصي كه ما يافتيم بودن بر سنت نبي يا امام است و مردم بسا گمان ميكنند كه اگر بر كسي عالم سابق نص كرد آن كافي است و حاشا كه چنين باشد بلكه اين مقرب ذهني است از براي ما ، پس از نص [ص 179] اگر آثار عالم سابق را در او يافتيم تسليم ميكنيم و نص را هم مصدق خود ميدانيم و الا فلا مگر اينكه نص‌كننده شأنش از درجه علم بالا باشد كه خود بصير است و ميداند كه بر كه نص فرمايد و ما پس از آن محتاج بنظر و تدبر در منصوص عليه نيستيم و همين قدر در اين فصل هم كافي است ان شاء الله .

فصل - ميخواهم بدليل عقل مستنير اثبات نمايم امر وصايت را باين معني كه بعقل حكم كنيم كه وصي پيغمبر را چه اسم بايد باشد و چه وصف و چه نسبت با آن سرور بايد داشته باشد . پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه آنچه از اخبار و آيات فهميده‌ايم اين است كه بايد ظاهر عنوان باطن باشد و عقل هم بهمين حكم ميكند چرا كه خداوند عالم جل شأنه واحد است و خداي واحد صاحب امر واحد است چنانچه ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة يعني نيست امر ما مگر يكي . و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و شك نيست كه منير واحد نور او يك است مثل اينكه آفتاب يكي است نور او هم يكي است و در او اختلاف نيست هم‌چنين است نور خداوند عالم جل شأنه اگر چه از خداوند چيزي صادر نميشود چنانچه باو چيزي متصل نميشود ولي در مقام بيان چاره جز ذكر كردن نيست و امام عليه السلام خود اين لفظ را اختيار فرموده است چنانچه ميفرمايد [ص 180] يصدر نورنا من نور ربنا كما يصدر نور الشمس من الشمس يعني صادر ميشود نور ما از نور پرورنده ما چنانچه صادر ميشود نور آفتاب از آفتاب ، و اين مسأله بسي واضح است كه از ذات احد چيزي بيرون نمي‌آيد و بر او چيزي داخل نميشود و مع‌ذلك تعبير باين لفظ آورده است و اشاره بهمين ميفرمايد بفرمايش خود كه صادر ميشود نور ما از نور پرورنده ما .

باري پس امر خداوند عالم جل شأنه يكي است و در آن هيچ اختلاف نيست پس هر چه در اين عالم مي‌بيني بر يك نسق است از ظاهر و باطن و غيب و شهاده و كلي و جزئي و غير اينها ، پس از اين قرار هر چه ما در آسمان مي‌بينيم بايد بعينه در زمين پيدا شود و آنچه در اين عالم مي‌بينيم بعينه در عوالم علويه بايد يافت و از جمله چيزها كه مي‌بينيم در اين عالم عرش و كرسي است كه جميع آثار در ملك از اين دو بروز ميكند پس عرش محرك كل است و مدير كل و جميع آثار كه در اسفل بروز ميكند همه از عرش است و عرش مبدأ كل است و هم‌چنين كرسي فيّاض است بساير و اول مستفيض از عرش است ولي عرش مقام اجمال است و كرسي محل تفصيل ، آنچه از عرش بطور اجمال بروز ميكند در كرسي بطور تفصيل ظاهر ميشود و از اين اجمال و تفصيل جميع تقديرات ملكيه ميشود و امام عليه السلام ميفرمايد كه اين دو دو بابند از ابواب غيب و با يك‌ديگر [ص 181] برادرند و برادري ايشان در همينهاست كه عرض شد ، و عرش جلوه ميكند بآفتاب ولي جميع آنچه او اظهار كند بواسطه كرسي است و محال است كه از غير راه كرسي اشراقي فرمايد و نوري افاضه نمايد چرا كه عرش احاطه نموده است بر كرسي و كرسي در تحت او افتاده است و محيط بجميع ماسوي چنانچه در حديث شريف وارد شده است كه جميع ماسواي خداوند از ملك تحت كرسي افتاده است و كرسي احاطه بكل آنها نموده است پس آفتاب بواسطه كرسي از عرش نور ميگيرد و كسي در اين باب شكي ندارد و آفتاب اشراق مي‌نمايد بماه چنانچه علانيه مشاهده ميكني كه نور او از آفتاب است پس آفتاب از كرسي ميگيرد و ماه از آفتاب ولي قمر حكايت كرسي را مينمايد يعني آن نور كه آفتاب از كرسي گرفته است آنچه متعلق بعرش بوده براي خود نگاه داشته و آنچه متعلق بكرسي بوده است از براي قمر بروز داده است از اين جهت است كه سردي خود را بقمر داده است با روشنائي سفيد و گرمي و نور زرد را براي خود گذارده است پس آفتاب و ماه ظاهر كرسي و عرش هستند و عرش اصل است و كرسي فرع و آفتاب حجت است بر اهل زمين و ماه نايب مناب او است كه چون آفتاب از ميان برود مردم رو بماه كنند و او را وسيله خود قرار دهند و اين امري است بسي واضح و آشكارا و آنچه متعلق بنور است در كتاب [ص 182] نفس باقيه شرح داده‌ام اگر كسي طالب باشد بآنجا رجوع نمايد .

باري پس چون اين مطلب را دانستي بدانكه آفتاب چون كه جزء عرش است چنانچه ميفرمايد كه يك جزء از هفتاد جزء عرش است بمنزله فرزند است و هم‌چنين است قمر نسبت فرزندي دارد بكرسي پس هر دو دو فرزند عرش و كرسي هستند و آن دو دو پدرند پس آفتاب و ماه با هم پسر عمو ميشوند ، هم‌چنين است در عالم غيب خداوند عالم جل شأنه نبوت را در غيب بر كرسي مقدم داشته است و نبي عرش جميع عوالم و اول ما خلق الله شده است و مستواي رحمن گشته و كرسي نسبتش بعرش نسبت صورت است و صورت نفس شئ است و ظاهر او و وليّ و خليفه او و هم‌چنين علي نفس نبي است در ملأ اعلي بنص آيه و انفسنا و احاديث متظافره كه در اين مورد وارد شده است از ائمه هدي عليهم صلوات الله و در ظاهر نبي صلي الله عليه و آله از صورت باطنيه خود اخذ ميكند و فيض‌يابي مينمايد و دانستي كه صورت او وليّ او است كه با او در معراج و در مقام اول ما خلق الله بوده است پس ظاهر نبوت فيض‌يابي از باطن وليّ ميكند ولي در مقام شخصيت نبي فيض ميبخشد بوليّ شخصي پس وليّ از نبي استفاضه مينمايد ولي حكايت ميكند ولايت غيبيه را و تو ميداني كه صورت مقام اسم است چرا كه اسم آن چيزي است كه منبئ از مسمي باشد و هيچ چيز بهتر و بالاتر از صورت شئ [ص 183] حكايت از حقيقت آن نميكند پس ادل دليل از براي اشياء صورتهاي آنهاست و صورت نبوت كه اسم آن است اول وصفي و اسمي است كه خداوند براي خود اختيار كرده اما مقام نبوت مقام مسمي است نه مقام اسم و چونكه اين اسم اول اسمها است از همه برتر است پس اسم او علي باشد چنانكه امام ميفرمايد فاول ما اختار لنفسه العلي العظيم پس اسم مبارك علي عظيم اول اسمها است و اول اسمها ولي است پس ولي در باطن مسمي باسم علي است و چونكه ظاهر حكايت باطن را ميكند در ظاهر هم بهمين اسم خوانده ميشود اگر چه داراي همه كمالات است و بملاحظه هر كمالي اسمي دارد ولي اسم ذات آن سرور اين بايد باشد .

و عقل حكم ميكند كه ولي بايد شوهر دختر پيغمبر باشد چرا كه دختر ماهيت و انيت است و مادام كه نور اعلي اتصال بانيت پيدا نكند هيچ شئ در ملك تركيب نميشود و موجود نميگردد هم‌چنين مادام كه امر نبي و روح او و نفس با مقام انيتش كه حيث عبوديت و عصمت او باشد تركيب نشود امر ولايت انجام نخواهد گرفت ولي چون اين دو تركيب شدند با يك‌ديگر ولايت صورت ميگيرد و شئون ولايت بروز ميكند اين است كه خداوند عالم فرموده است و اضرب بعصاك الحجر فانبجست منه اثنتاعشرة عينا قد علم كل اناس مشربهم اما عصا مقام نفس نبوت است [ص 184] كه فرمود ما تلك بيمينك يا موسي قال هي عصاي تا آخر آيه مباركه و سنگ مقام ظاهر نفس و انيت است و بواسطه اين حجر خلق متوسل بآل‌محمد ميشوند چنانكه بماهيت هر چيزي متوسل بحقيقت آن ميتوان شد پس خلق دوستي آل‌محمد را بواسطه او عليها السلام كسب ميكنند از اين جهت است كه دوستي او مايه نجات شده است و هر كس او را دوست دارد اهل بهشت است و از آتش جهنم خلاص ميشود لهذا اسم او را فاطمه گذاردند يعني فطمت محبيها من النار و هر كس او را دوست دارد با او محشور ميشود اين است كه فرموده است من احب حجرا حشره الله معه . باري اگر بخواهم جميع خصوصيات را درباره ايشان بدليل عقل ذكر كنم كلام بطول مي‌انجامد با اينكه در كتاب فارسي پارهٔ چيزها نمي‌توان نوشت و اصل سخن قاصر است و مطلب بزرگ پس باختصار ميكوشم .

و بدانكه شئون ولايت دوازده است كه حاصل ميشود از ضرب سه در چهار چرا كه هر چيزي صاحب روحانيتي است و نفسانيتي و جسدانيتي ، اما روح حيث اعلي و غيب شئ است و اما نفس مقام برزخيت و اما جسد مقام ظاهر شئ و هر يك از اين سه صاحب چهار كيفيتند كه حرارت و برودت و يبوست و رطوبت باشد و سه چهار دوازده ميشود و بر اين دوازده بناي جميع موجودات شده است از اين جهت بروج دوازده شده است و [ص 185] شهور دوازده شده است و عدد نقباي بني‌اسرائيل دوازده شده‌اند و اسباط هم دوازده شده‌اند و نقباي پيغمبر (ص) دوازده شده‌اند و اوصياء دوازده كه دوازده مرتبه است ، اما در عالم غيب همه مراتب يكي است و اما در عالم شهاده خداوند چنين تقدير فرمود كه در هر عصر و زمان يكي از كمالات دوازده‌گانه بروز و ظهور كند و زمان متحمل بروز همه نيست ولي در هر عصر يكي را ظاهر ميكنند و خلق را تكميل ميكنند مثل اينكه آفتاب نبوت هر روزي در يك برجي ميرود و تربيت ميكند اين زمين و اهل زمين را پس در هر روز و زمان يك جلوه و ظهور ولايت بايد بروز كند و مجموع دوازده ميشود و بر سه دوره ميگردد كه دوره اول چهار است و دويم و سيوم نيز چهار و چهار اول كامل‌تر است و بزرگ‌تر است و خداوند جل شأنه اشاره باين مطالب فرموده است در آيه كريمه ان عدة الشهور عند الله اثناعشر شهرا في كتاب الله يوم خلق السموات و الارض منها اربعة حرم ذلك الدين القيم فلاتظلموا فيهن انفسكم شكي نيست كه باين تأكيد اكيد بيان ماه را لازم نيست بكنند و معلوم است كه مراد امر ديگري است و اخبار آل‌محمد گواه اين معني است كه مراد از اين دوازده ماه ايشانند بي شك و ريب و همين قدر در اين فصل هم كافي است .

[ص 186] فصل - بدانكه شك نيست در اينكه يازده نفر از اولاد فاطمه عليها السلام برخاستند و ادعاي ولايت كردند حال ميخواهيم بفهميم حقيت ايشان را ، اولاً عرض ميكنم بحول و قوه خداوند كه بعد از آنكه ما حقيت يك نفر از ايشان را فهميديم درباره ساير هيچ حاجت بدليل و برهان نداريم و نص همان يك نفر در باقي كافي است و ما بهمه ادله و براهين اثبات كرديم حقيت شخص پيغمبر را صلي الله عليه و آله و همان كافي است از تجسس كردن در ساير ادله بلكه خداوند عامه مردم را تكليف نكرده بزيادتر از همين كه بشنوند نص پيغمبر را درباره ساير خلفاء و در واقع همين كافي است و حاجت بزياده از اين نيست حتي اينكه كسي طلب معجز نبايد بكند اگر خلق انصاف دهند پس از آنكه صاحب معجز نص فرمايد در حق يكي كفايت از معجز منصوص عليه ميكند ، پس هيچ دليلي ما بر خلافت علي بن ابي‌طالب عليه السلام نميخواهيم بعد از آنكه پيغمبر صلي الله عليه و آله در غدير خم نص فرمود بر خلافت او ، و هم‌چنين نص آن بزرگوار درباره حضرت امام حسن عليه السلام كفايت ميكند از همه ادله و هم‌چنين درباره هر يك از ائمه هدي نص سابق كافي است و هر گاه نظر كني باخبار آل‌محمد سلام الله عليهم مطلع بر نصوص ميشوي ولي از باب اينكه ايشان حجج خدا هستند بلكه اتم و اكمل حججند بايست جميع [ص 187] ادله را بر حقيت خود جمع نمايند بطوري كه شك باقي نماند و اين امر بسي واضح و آشكار است كه امر هر چه كلي‌تر ميشود بايستي دليلش واضح‌تر و نيّرتر شود پس جميع انحاء ادله كه براي حقيت پيغمبر صلي الله عليه و آله هست بايست براي خلفاء ايشان هم ثابت باشد پس هر يك از اينها را خداوند عالم جل شأنه صاحب معجزه كرد كه باين معجزات ثابت ميشود حقيت ايشان .

و اي بسا شياطين گاهي در دلها وسوسه كنند كه معجزها بسحر مشتبه ميشود ما چگونه ميتوانيم بفهميم كه اين شخص نبي است يا ساحر عرض ميكنم اين حرفي است كه ضعفا گفتند و علما محض مدارا بر ايشان رد نكردند و دليل ديگر بايشان آموختند ولي امروز فهم مردم في الجمله ترقي كرده است و اي بسا ميفهمند مطلب را ، عرض ميكنم كدام ساحر در ملك خداوند امري را مثل معجز توانسته بروز دهد ؟ جميع عمل آنها يا به تردستي است يا بمعالجات يا بچشم‌بندها ، اگر انسان باشعور باشد كي بر او مشتبه ميشود با فعل كسي كه هر چه ميخواهد بشود باو ميگويد بشو ميشود . و از اين گذشته تمام كار ساحر اين است كه يك چيزي را بچشم تو بياورد و صاحب معجز عين اشياء را تغيير ميدهد با همان دستي كه روز اول ايجاد شده است و كي سراب با آب مشتبه ميشود ؟ و بزبان ديگر عرض ميكنم ساحران كه دعوي [ص 188] نبوت كردند معجز هر پيغمبر در زمانش بر او غالب آمد مانند ساحرين عصر موسي حضرت موسي بر همه غالب آمدند و همه را مفتضح فرمودند ولي باز خداوند مرحمتي جديد فرموده است و معجز صاحب معجز را مقرون بصفات ديگر كرده است از علم و حلم و تقوي و غيرها كه ساير خلق اينها را ندارند و ساحران هرگز رستگار نمي‌شوند و لامحاله يك كاري از كارهاي ايشان فاسد و رأيشان كاسد است .

و از جمله علامات و آيات كه خداوند منّان در ايشان گذارده است علم ايشان است كه لامحاله علم حجج خدا زيادتر از همه خلق است گذشته از اينكه ائمه اطهار سلام الله عليهم عالم‌تر از همه خلق هستند و اگر كسي شك در اين كند از جهل او است و همين بس است كه علوم ايشان الآن در ميان خلق منتشر است و اهل هر فن و علمي امروز علم خود را از فرمايشات ايشان اخذ ميكنند با اينكه مسلم ميدانيم كه همه علم خود را ابراز نداده‌اند و بيان نفرموده‌اند و مع‌ذلك دوست و دشمن اقرار دارند باين مطلب و اگر احيانا جاهلي منكر شود علم ايشان را بر اهل علم سخن او حجت نيست بعينه مثل اين است كه كور منكر آفتاب شود و قد ينكر العين ضوء الشمس من رمد اين چه دخل بحقيت سخن دارد ؟ و هم‌چنين خداوند بايشان كمالاتي نوعاً داده است كه در هر يك از آنها كاملند و احدي از خلق را [ص 189] نميرسد كه مثل آن كمالات را بياورد و هر گاه كسي احاديثي كه در علايم امامت وارد شده است بخواند مستغني ميشود از اينكه شرح زياد و مطلب بسيار بگويد چرا كه علانيه مي‌بيند كه جميع آنها منحصر است در ايشان صلوات الله عليهم و مولاي من اعلي الله مقامه در كتاب مبارك فطرة السليمة فصلي خاص عنوان فرموده است و از آيات قرآنيه اثبات فرموده است كه ائمه بايد از قريش باشند و آل هاشم و بني ابرهيم و عرب و عدد ايشان دوازده باشد و اگر كسي بفهمد و شعور كند محتاج نيست به بيان دليل ديگر و در اينجا آن ادله را ما ذكر نكرديم چرا كه اگر بنا بر اين باشد كه مطالب را دائماً مكرر بنويسند هرگز سخن بآخر نميرسد اگر چه اصل بناي اين رساله ما هم بر مكررات شده است چرا كه اصول عقايد در ميان ما مكرر نوشته شده است و بسيار گفته شده است ولي من اميدوارم بفضل آل‌محمد صلوات الله عليهم و بركت اولياء ايشان كه در همين مكررات باز يك بياني خاص عرض كنم كه باعث كسالت و ملالت مطالعه كنندگان نشود .

باري و از اعظم ادله بر حقيت ايشان تسديد است و دوست ميدارم فصلي خاص ذكر كنم چرا كه دليلي بسيار شريف است ولي در اينجا نحو خاصي از بيان عرض ميكنم بحول و قوه خداوند عالم جل شأنه .

[ص 190] فصل - از براي اثبات هر مطلبي و سخني دو نحو بيان است يكي الهي و ديگري طبيعي ، اما راه الهي را در تسديد غالبا گفته‌اند و شنيده‌اند و عمده آنچه مشهور است ميان علما و عوام ما همان است چرا كه مشايخ ما همان را مفصلاً فرموده‌اند و ضبطكنندگان ضبط نموده‌اند ولي بنحو طبيعي تسديد را اثبات نفرموده‌اند مگر بنحو اشاره لهذا كمي از ايشان ملتفت اشاره شده‌اند و تو حواس خود را جمع فرما تا من بياني خاص بطور اجمال كنم و اگر طالب تفصيل اين برهاني از كتاب تسديد بطلب كه در اين باب نوشته‌ام . بدانكه خداوند عالم جل شأنه هر چيزي را بر صورتي خاص آفريده است و آن شئ آن شئ است بهمان صورت و قوام وجودش بهمان صورت است مثلاً آتش آتش است بصورت آتش هر گاه صورت آتشي را از او گرفتند چيز ديگر ميشود ، آب آب است بصورتش هر گاه صورت آبي را گرفتي آب آب نيست ، و هكذا زيد زيد است با صورت زيدي هر گاه صورتش از او گرفته شد او او نيست و اين مسأله مسلم است و در آن شكي نيست و از براي هر صاحب صورتي اثري است مخصوص و همان اثر از او طراوه ميكند لاغير و اثر ديگر از آن ظاهر نميشود ، مثلاً آتش اثرش گرم كردن و خشك نمودن و سوختن است هر گاه آتشي آتش باشد ابدا سرد نميكند و تر نميكند و اگر احياناً [ص 191] بخواهد كسي امر آتش را مشتبه كند پس از چند ساعتي ظاهر ميشود ، گيرم وراء حجاب فولادي او را بگذاري عما قريب فولاد را قرمز ميكند و گرمي و سوزندگيش بروز ميكند و بر اين قياس كن جميع آثار را از اشخاص .

و چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم از براي حق صورتي است كه اعتدال باشد و متابعت كردن امر خداوند و امتثال فرمايشات و احكام او ، و باطل بر خلاف اين است صورتش شرك شيطان است و كفر و نفاق و خطا و زلل و ساير چيزها ، حال انصاف ده كه هيچ‌يك صورت خود را ميتوانند تغيير دهند ؟ حاشا كه چنين چيزي ميسر شود ، باطل ابداً بصورت حق نميشود و حق هرگز بصورت باطل نميگردد اين امري محال است مثل اينكه طول هرگز عرض نميشود و عرض عمق نميشود هيچ چيز از صورت خود برنميگردد اگر كسي خلاف اين را بگويد بر او است اثبات كردن و الا آنچه من عرض كردم موافق كلام خدا و احاديث ائمه هدي است ، نمي‌بيني خداوند عالم ميفرمايد ان الله لايهدي من يضل يعني خداوند كسي را كه مصور بصورت گمراهي فرموده هدايت نميكند ، پس صورتش تغيير نميكند ابداً ، و هم‌چنين ميفرمايد ان الله لايغيّر ما بقوم حتي يغيّروا ما بانفسهم پس مادام كه صورت چيزي تغيير نكند حكمش تغيير نميكند ابدا . باري پس خداوند بهر كسي صورتي داده است و آثار [ص 192] خاص از آن بروز ميدهد و همين است تسديد خداوند .

اگر بگوئي كه خداوند آدمي‌زاد را باشعور آفريده است و شعور فوق اين حرفها است و صاحبان شعور ميتوانند حالت خود را بنفاق تغيير دهند عرض ميكنم اين امر دايم نيست چرا كه خلق معصوم نيستند كه بر ايشان غفلت نباشد نهايت يك ساعت متذكر است خود را نگاه ميدارد و خطا نميكند دقيقه ديگر چه ميكند ، مثلش مثل اين است كه خود را بعلم قسراً روي هوا نگاه دارد بمحض اينكه غافل شد بزمين مي‌افتد از اين جهت است كه خداوند ميفرمايد ان الله لايهدي كيد الخائنين و لايفلح الساحر حيث اتي باري خداوند حق را ظاهر و علانيه قرار داده است و امرش از اين بدن ظاهر ميشود و از براي باطل علامتي است و اگر احياناً امري مشتبه بماند از امورشان چند صباحي طول ميكشد و امرش بروز ميكند و خداست مسدد و مؤيد در جميع احوال .

حال چون اين بيان را دانستي عرض ميكنم خداوند ائمه اطهار صلوات الله عليهم را صاحب صورتي مخصوص قرار داده است و صورت ايشان را اگر بخواهي بشناسي از اخبار ايشان بفهم و اين صورت بلا كلام از ايشان بروز ميكند و هر گاه تو از كسي اين صورت را يافتي تسليم نما امر او را و متابعتش كن . و زباني ديگر در اين باب مي‌گشايم و آن اين است كه ما طالب چه هستيم جز صفات و اسمهاي خدا و آنها علم است [ص 193] و حلم و قدرت و شجاعت و سخاوت و رفعت و غير اينها از صفات كماليه ، هر گاه در يكي از ذريه پيغمبر جمع شد و مقترن بنص شد تسليم امامت او را بكن كه ما را منظوري بجز چنين وجود نيست مثل اينكه هر گاه منظور تو آتش باشد هر گاه ديدي جسمي پيدا شد صاحب حرارت و يبوست و ساير خواص آتش اسم اين را آتش بگذار و از او آتش طلب كن كه بمطلب خود برسي و اگر شيطان در دل تو وسوسه كند كه شايد اين آتش نباشد و امر را بر ما مشتبه كرده تصديق امر او را مكن چرا كه آتشي كه خداوند عالم آن را آتش قرار داده است همين طور چيزي است ديگر معني ديگر ندارد و همين صفت را او دارد اظهار ميكند و ما را بس است . و اگر نفس باين دليل هم قانع نشود عرض ميكنم ما يك همچو چيز طالبيم كه آب ما را بجوش آورد و اين است كه آب ما را جوش آورد اگر همين را بگيريم بمطلب ميرسيم يقيناً و چيز ديگر شايد ما را بمطلب خود نرساند ، پس راه يقين همين است كه ما رو بآتش كنيم . باري بعد از آنكه طالب خداوند شدي آثار خدا را در ائمه مي‌بيني تسليم ايشان را بكن و از مخالف اين وصف در حذري و در اعداء ايشان مي‌يابي پس از آنها بر حذر باش ، و همين قدر تفصيل در اين مقام نيز كافي است و شايد در مقصد چهارم هم ذكر تسديد را بنمايم آنجا هم جهات [ص 194] ديگر عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله .

مقصد چهارم - در اثبات ركن رابع است و ضياء لامع و اين مطلب بسيار بزرگي است و كمي از اين خلق اين را فهميده‌اند و كمتر از آنها آن كسي است كه تسليم اين امر را نموده باشد و چه بسيار از مردم كه خود را بصورت تسليم‌كنندگان ميدارند و در دل منكرند و چه بسيار كه در زمان مشايخ ما تسليم كردند و پس از ايشان منكر شدند و اميدوارم بفضل و كرم آل‌محمد سلام الله عليهم كه از جمله آن كسان باشم كه تسليم نموده باشم و ابدا نه در دل و نه در ظاهر انكار اين مطلب را نكرده باشم بلكه بچشم بصيرت اين مطلب را فهميده باشم نه بدليل و برهان ظاهري چرا كه پاي استدلاليان چوبين بود و چه بسيار كه گمراه ميشوند و بمطلب خود نميرسند ، و از براي اثبات اين مطلب و رفع شبهات از قلوب مسلمين يك رساله خاص نوشته‌ام و اسم آن رساله را برهان قاطع گذارده‌ام و در آنجا بيست و هفت دليل متجاوز براي اثبات اين نوشته‌ام و در اين رساله حالت تفصيل دادن ندارم ولي باز اينجا هم چهار مطلب ذكر ميكنم يكي در اثبات لزوم وجود ايشان بدليل عقل يكي در اثبات آن بدليل آفاق و انفس يكي در اثبات آن بدليل كتاب و سنت و يكي در علامت و سبيل [ص 195] شناختن ايشان و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

مطلب اول - در اثبات لزوم وجود ايشان بدليل عقل مستنير از كتاب خداوند و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و در اين مطلب چند فصل است :

فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه بجهة همان حكمتها كه سابقاً دانستي پيغمبران بسوي اين خلق فرستاد و اوصياء قرار داد و خاتم را مبعوث كرد و اوصياء او را در ميان گذارد و هر گاه در آنچه سابقاً عرض كردم نظر كني خواهي يقين كرد كه وجود ايشان لازم و متحتم است ، حال هم شك نيست كه از ميان رفته‌اند و پيغمبري نيست و ائمه هم كه پارهٔ بحسب ظاهر مردند و كشته شدند و امام زمان هم غايب شد ، حال خودت نظر كن از روي بصيرت و فكر خود را جمع كن و گوشهٔ بنشين و قدري حواس را جمع كن كه آيا اين خلق از حجت مستغني شدند بكلي و بواسطه وجود حجج تربيت شدند و كار ايشان گذشت و الآن خود اساتيد بالغند هر گاه بچشم دل نظر كني مي‌بيني كه ايشان اگر چه تربيت شدند ولي اين خلق را خداوند فراموش‌كار خلقت كرده است اگر امروز بايشان حكمي شود فردا فراموش ميكنند چنانچه مشاهده مي‌بيني كه يك مسأله و حكم امروز براي ايشان ميگوئي فردا فراموش ميكنند و از آن گذشته [ص 196] شيطان هم سعي دارد كه ايشان را گمراه كند پس اگر يك روزي حجتي آمد و ايشان را تربيت كرد و ساكت شد يا از ميان رفت بكلي آداب او را فراموش ميكنند چنانچه علانيه مي‌بيني كه بعد از هر حجت احكامش را فراموش كردند و هر كس پي خيالي خاص رفته و دين را خراب كردند ،

دين احمد را برأي آراستند گاه افزودند و گاهي كاستند

و در اين امر احدي شك نميكند . و از اين گذشته كه خلق چه هادي چه مهتدي چه پيغمبر چه امت همه حادثند امت ميميرند و امت جديد مي‌آيد پيغمبر هم لامحاله ميميرد پس حكماً بايد يا امامي در ميان باشد يا نايب امام و الا مردم دين را بكلي فاسد ميكنند مگر اينكه كسي بگويد كه لازم نيست خلق هدايت شوند و الا نمي‌تواند بگويد كه حجت نميخواهند ، اگر تو اقرار كردي كه صاحب خطي بايد در ملك باشد لابدي از اقرار اينكه هميشه استاد خطاط بايد در ملك باشد ، اگر اقرار كردي كه مرضي هميشه هستند طبيبان هم بايد هميشه باشند اگر خلاف اين بگوئي نسبت لغو و عبث بخداي خود دادهٔ و اين كفر است و شرك .

چون اين را دانستي عرض ميكنم كه مصالحي چند اقتضا كرد كه امام عليه السلام بنفس نفيس خود از ميان برود و چندي پنهان باشد پس لامحاله از جانب امام يك كسي ميان اين خلق [ص 197] بايد باشد كه هميشه حفظ خلق را بكند و حجج گذشته بكار مردم آينده نمي‌آيند مثل اينكه آتش سال پيش بكار امسال نمي‌آيد و اگر بگوئي كه حجت سابق كتاب احكامي و عقايدي بنويسد و بگذارد عرض ميكنم همه خلق بايد منتفع بشوند از كتاب يا نه ؟ خواهي گفت همه نميتوانند منتفع شوند و اين مسلم است پس بعضي منتفع ميشوند و بعضي نميشوند ، حال به‌بينيم آن بعض كه منتفع ميشوند همه يك چيز از كتاب ميفهمند يا هر كدامي چيزي ؟ آنچه تجربه كرديم و ديديم اين بود كه هر كسي چيزي خاص ميفهمد و مزاجي مخصوص دارد و هر چه خودش اقتضا كند ميفهمد چنانچه مي‌بيني كه فقهاء با آن دقت و احتياط كه دارند و سالها زحمت ميكشند كه لحن اخبار را بفهمند مع ذلك كله هر كسي يك چيزي ميفهمد ، حال بگو به‌بينم كه همه حرفها حق است ؟ مسلم است كه ده قول متعارض حق نيست مگر يكي از آنها ، در يك مسأله خداوند ده حكم نميفرمايد و هيچ نميدانيم كه كدام يك اولاست كه متابعت كنيم پس اول حيرت است و چون اختلاف شد مرجعي نيست كه بآن رجوع كنيم و اگر بگوئي كه يك نفر را شاخص كنند و رجوع بآن كنند عرض ميكنم ثبت المطلوب اين همان حرف ماست نهايت ما ميگوئيم خدا بايد معين كند تو گفتي خودشان شاخص كنند و هر گاه [ص 198] همه متفق باشند آخر خواهي گفت كه جهال رجوع بعلماء كنند . پس كتاب حجت كل نشد همان صاحبان زبان و قول و بيان حجت شدند و اين امر الحمد لله بسي واضح است و پس از اين شايد در مقام روايت اخبار روايت كنيم احاديثي را كه دليل اين مطلب است ، پس ما هميشه محتاج بحجتيم و كتاب نوشتني كافي نيست .

و بطور مجادله بالتي هي احسن مجدداً عرض ميكنم كه هميشه اوقات طبايع اين خلق مختلف است چرا كه از عناصر اربعه مختلفه مكوّن شده‌اند و هميشه مدني الطبع ميباشند يعني بالطبع مي‌بايستي در يك شهر و قريه جمع شوند و امر ايشان رواج نميگيرد مگر بهمين و شهر منظم نمي‌شود مگر بواسطه حجتي از جانب خداوند كه معتدل باشد و اين منحصر بيك عصر و زمان و وقت و آن نيست بلكه هميشه است و اگر اخلال بحجت شود امر خلق بكليه فاسد ميشود و اجتماعشان از هم ميريزد و قانون و ياسائي كه حجت سابق بگذارد رفع شكوك و شبهات و خرابي و افتضاح امر لاحق را نميكند مثل اينكه نان سابق رفع گرسنگي اين عصر را نميكند و آب سابق رفع عطش حال را نميكند .

فصل - بدانكه ما در هر حال محتاجيم بحجتي از جانب خداوند كه بداند احكام را و حلال و حرام را و اگر يك عصر خالي [ص 199] از حجت شد خلق جاهل ميمانند و خداوند جاهل را تكليف نميكند و معذب نمي‌فرمايد چرا كه او عادل است و عادل ظلم نميكند اين است كه در خبر چند چيز را از امت برداشته‌اند يكي از آنها جهل است كه هر چيز را كه ندانند در آن تكليف ندارند يعني ثواب و عقابي بر آن مترتب نيست اين است كه خداوند فرموده است لايكلف الله نفسا الا ما آتاها يعني خداوند تكليف نميكند نفسي را مگر بآنچه باو عنايت فرموده است . پس هر گاه معلوم شد كه ما مكلف نيستيم مگر با علم و اگر حجت از ميان ما برود جهل پيدا ميكنيم پس اگر ميگوئي حجت نيست ميگويم پس ما غير مكلفيم نه ثواب داريم نه عقاب ، اگر امر چنين است جمعي را مي‌بينيم ميگويند حجت هست و حساب و كتاب و ثواب و عقابي هم هست جمعي ميگويند حجت نيست و نتيجه‌اش اين ميشود كه هيچ نيست و احتمال صدق و كذب در هر دو جاري است پس ما اگر بگوئيم كه حجت هست و يك كسي را كه صورةً شبيه بساير حجج است حجت به‌پنداريم يقيناً بي‌ضرر است و جهنم نميرويم چه راست باشد چه دروغ اگر تمكين نكنيم شايد جهنم برويم پس بهتر تمكين و تسليم است ، و اين دليل موعظه است و حجت بر هر جاحد و چراغ هر تاريكي و نور چشم هر كوري ، پس باين دليل متمسك شو اگر عاقلي [ص 200] در همه عقايد و سالماً و غانماً راه برو كه بمطلب برسي .

فصل - در بيان اين مطلب است بدليل حكمت كه اشرف ادله است و اين دليل مخصوص است بحكماي بالغين . بدانكه خداوند عالم جل شأنه پنهان است از ديده همه خلق و احدي بهيچ مشعري او را درك نميكند چرا كه او فوق جميع مشاعر است و هر چيزي درك كرده ميشود در صورتي كه محدود بيك حدي از حدود باشد كه در مشعري از مشاعر ما بگنجد ، مثلاً اگر چيزي از قبيل رنگها و كيفيتها باشد محدود باين صورت ميشود و در چشم عكس انداخته ديده ميشود و اگر از قبيل صداها باشد محدود باين حد ميشود و با گوش درك كرده ميشود و اگر از قبيل طعمها باشد هم‌چنين با زبان درك كرده ميشود و اگر از بوها باشد با بيني و اگر از قبيل ساير كيفيات است با لمس درك كرده ميشود و اين مسلم است و اگر خارج از كل باشد نه ديدني باشد نه شنيدني نه چشيدني نه بوئيدني نه لمس كردني و فوق همه باشد يا صاحب همه اين حالتها باشد چنين چيزي بهيچ مشعري از مشاعر ظاهره درك كرده نميشود چرا كه محدود بهيچ حد از اينها نيست پس نه در چشم جا ميشود و نه در گوش و نه در دهان و نه در غير آنها پس همه اين مشاعر از درك آن عاجز ميشوند ولي با خيال ميتوان دركش كرد و جاهلي نه‌پندارد كه هر چه خارج از مشاعر خمسه است [ص 201] بخيال نميگنجد عرض ميكنم آنچه در خيال پيدا ميشود در اينها نميگنجد نهايت اينها اسباب رسيدن بخيال است كه آنچه او درك ميكند از اينها بگيرد و آن فوق جميع اينها است ، هم‌چنين آنچه محدود بحدود صوري است خيال درك ميكند و آنچه نسبي است فكر درك ميكند و معاني جزئيه را وهم درك ميكند و صور كليه را عالمه و معاني را عاقله و هر چه از اينها خارج شد و محدود بهيچ‌يك نشد دركش شأن نفس و عقل است و در اين مشاعر نميگنجد و آن كليتي است فوق جميع ولي آن هم باز صورتي است تصوري يا تصديقي اگر چيزي باشد كه نه تصور باشد نه تصديق او منزه است از جميع مشاعر و در هيچ‌يك نخواهد گنجيد و معني ندارد دركش بچيزي از اينها و او حقيقتي است كه نافذ در كل است و معري از كل ، با هر يك جمع ميشود و بصورت هيچ‌يك مصور نميشود و آن حقيقت است و آلت دركش فؤاد كه خود باين صفت است ، اگر چيزي پيدا شد كه باين حد هم محدود نشد آن در فؤاد هم نميگنجد و از آن هم برتر ميرود چرا كه حد او حدش نميشود پس در آن هم نخواهد گنجيد و آن هم درك نميكند آن شئ را چرا كه معني درك كردن دو چيز است يكي اينكه مشعر مصور بصورت آن چيز شود يكي اينكه چيزي خودش را درك كند اما اول مثل رنگ شدن چشم برنگها و [ص 202] مصور شدن خيال بصورتها و اما قسم دويم مثل درك كردن عقل و فؤاد كه چيزي عارض آنها نمي‌شود و خود درك خود را ميكنند اما بقسم اول كه خداوند درك كرده نميشود اما بقسم ثاني هم كه تو هر گاه خود را يافتي او را نيافتي و اگر او را يافتي كه خود را نيافتهٔ و اين مسأله بسي واضح است و در اين كتاب نميگنجد ، گر نويسم شرح آن دفتر شود ، كي در رسائل مختصره متعرض اين گونه مسائل ميتوان شد .

بهر حال پس خداوند احد چون بهيچ حد محدود نميشود در هيچ مشعر از مشاعر نميگنجد ولي همه مشاعر را او پر ميكند و جائي را از خود خالي نميگذارد و شك در اين نيست كه خداوند خلق را محض معرفت خود آفريده است و معرفت را علت غائي قرار داده است و اين امر هم كه محال است لهذا از حكمت بالغه خود براي خود آئينهٔ گرفته است از سنخ اين خلق و آن را مظهر خود قرار داده است و اسمها و صفتهاي خود را در آن گذارده است تا آنكه خلق رو بآن كنند و خداي خود را از آن راه بشناسند ولي چون اين آئينه اول مظهر است لامحاله لطيف‌تر و صاف‌تر از همه خلق است اگر لطيف‌تر نبود در آن ظاهر نميشد و چون لطيف‌تر است بچشم اين خلق نخواهد آمد ، مثلي عرض كنم روح غيبي هفتاد مرتبه لطيف‌تر است از اجزاء اين بدن و اين بدن درك آنرا نميكند [ص 203] و فعل او باين بدن تعلق نميگيرد و خداوند عالم از حكمت بالغه خود چنين مقدر فرموده است كه اين روح از بخاري ظاهر شود كه جسدانيت داشته باشد و بواسطه جسدانيت مناسب ابدان باشد و بواسطه لطافت مناسب ارواح ولي چيزي كه هست اين است كه اين بدن مناسبتش با بخار كم است و متألم از بخار نمي‌شود نمي‌بيني كه بخار لطيف صافي از اين گوشت و پوست تجاوز ميكند و اين بدن متألم نميشود پس بخار بي واسطه چيز ديگر اثر نخواهد كرد لهذا خداوند واسطه ديگر قرار داده است كه برزخ ميان بخار و بدن باشد و آن خوني است كه يكاد زيتها يضيء و لو لم‌تمسسه نار و خون هم اگر واسطهٔ نداشت مثل بخار بود از كمال صفا و لطافت محدود نميشد و در جائي نمي‌ايستاد و باندك زمان متفرق ميشد خداوند برزخ ديگر آفريد كه خون را محدود كند و امر او را احساس كند آنگاه القاء بپائين كند و آن شرائين است پس امر روح باين وسايط بپائين ميرسد ، هم‌چنين خداوند از براي خود جلوهٔ گرفته است و آن جلوه اول ما خلق الله است و دور است از مقام خلق پس دست خلق بآن نميرسد ، خداوند برزخ ديگر آفريده است كه بمنزله آن خون باشد كه مانند جان در بدن رفته است و آن وجود مبارك انبياء است و انبياء مثل خون نوعيت دارند و خصوصيت ايشان بسيار [ص 204] كم است نمي‌بيني در مقام سلسله روح را بازاء ايشان ميگذارند كه معنوي است و ملكوتي و نفوذ ميكند در جميع اقطار ملك و در مقامي نمي‌ايستد كه امثال ايشان را بشناسند لهذا خداوند شيعيان را برزخ ديگر كرده است كه ايشان منبع آن خون باشند و خون تعلق بايشان بگيرد و بخار وجود اول ما خلق الله بآن خون تعلق گيرد و آن نور غيبي بآن بخار پس جميع اوامر و نواهي و رضا و غضب آن نور را از اين راه باعضاء و جوارح كه ساير امت باشند برسانند پس اگر چه وجود مبارك پيغمبر سفير است ولي از درك خلق دور است و او حجت انبياء است و انبياء حجج شيعيان هستند و شيعيان حجج اين خلقند . پس چون مطلب مختصر را دانستي معلوم ميشود كه اين خلق هميشه محتاج بوجود شيعيان هستند و اگر شيعيان از ملك مرتفع شوند عالم خراب ميشود و قوام همه خلق بايشان است و اخبار آل‌محمد سلام الله عليهم شاهد اين مطلب است اگر كسي رجوع بآنها كند مستغني از اين بيانها ميشود .

ولي در اينجا يك اشكالي هست و جواب مفصل را در رسالهٔ يكي از اخوان نوشته‌ام و بطور اختصار اينجا اشاره ميكنم و آن اين است كه مي‌بينيم خلق را كه منتفع از نفس نفيس خاتم ميشوند بدون حاجت بنبي ديگر يا امام يا وصي ، چه بسيار كه در خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله بودند و از آن [ص 205] بزرگوار علم مي‌آموختند و حال آنكه عقل حكم ميكند كه هيچ چيز باين خلق نميرسد مگر بواسطه كساني كه عرض شد حتي يك آب از دست نبي نميتوانند بگيرند و در اين شك نيست عرض ميكنم كه جميع آنچه عرض شد مقاماتي است كه بدن نبي كامل داراي آنها است مثل اينكه مي‌بيني اين بدن نباتيت دارد و حيوانيت و انسانيت هم‌چنين داراي مقام نجابت است و نقابت و نبوت و امامت و خاتميت و هر چه از خاتميت او باين خلق برسد بواسطه اين مراتب ميرسد پس آنچه باين خلق ميرسد از نفس نفيس نبي صلي الله عليه و آله بواسطه مرتبه نجابت است لاغير و گاه ميشود كه عالم مقتضي نيست كه قالب خاتم بخاتميت جلوه‌گر شود و دعوي خاتميت نمايد براي خود مقام خود را اثبات نميكند و ساير مراتب خود را بروز ميدهد بهر حال لابد بايد بواسطه آن مراتب نور خداوند بروز كند و بروز ميكند بي شك و شبهه و همين قدر بيان در اين فصل هم كافي است ان شاء الله .