مطلب دويم - در اثبات لزوم وجود ايشان بدليل آفاق و انفس و اين دو دليل هم از دليلهاي محكم دنياست و در اين مطلب چند فصل است :

فصل - در مقدمهٔ است كه بآن واسطه بفهميم چگونه دليل آفاق و انفس دليل بر مدعي ميشود ، پس عرض ميكنم كه از آنچه تا حال [ص 206] عرض شده است فهميده و دانستهٔ كه امر خداوند عالم جل شأنه در تمام ملك واحد است پس از آن محتاج بشرح زياد و بيان مفصل نيستيم ولي في‌الجملهٔ ديگر بسط ميدهم اين مطلب را . بدانكه خداوند عالم بود و چيزي با او نبود و اول چيزي كه آفريد مشيت او بود كه آن را بنفس خود او خلقت كرد چنانچه در حديث است كه خداوند آفريد مشيت را بنفس خودش و پس از آن جميع چيزها را بمشيت آفريد و مشيت او واحده است و در او هيچ اختلاف نيست چنانچه فرموده و ما امرنا الا واحدة و با اين مشيت واحده مسلم است كه مختلف نمي‌آفريند پس همه خلق بر يك نسق خواهند بود خواهي گفت آسماني مي‌بينم غير از زمين و زميني غير از آسمان و مواليدي بعضي غير بعض و هر يك از اينها را صورتي است و شكلي خاص چگونه در اينها اختلاف نيست عرض ميكنم اگر درست نگاه بكني و عمق هر يك را مشاهده كني مي‌بيني كه هر يك داراست آن چيز را كه غير او داراست نهايت اين است كه بواسطه اعراض و امراض در هر يك چيزي قوت گرفته و چيز ديگر پنهان شده است و اين باعث اختلاف نيست و اين اختلاف هم از قبل خود مشيت نيست بلكه از جانب قوابل است چرا كه خلق از مشيت هر چه دورتر ميشوند تكثرشان زيادتر ميشود و ابهامات مشيت در آنها قوت ميگيرد [ص 207] و بروز ميكند پس اختلاف صور پيدا ميشود و هر صورتي حكايت كمالي خاص را ميكند و حد ديگري ميشود پس بسياري چيزها را در ديگري بقوه ميگذارد و مانع از بروز و ظهور ميشود مثل اينكه قدرت سلطان قدرت رعيت را پنهان ميكند و رطوبت دريا رطوبت نهر را ميپوشاند و هكذا ساير كمالها پس هر يكي حاكي كمالي ميشوند و بعضي در بعضي اثرها ميكنند و از تأثير هر يك در ديگري مواليد مختلفه حاصل ميشود باز چون بعمقش برخوري مي‌بيني كه اختلاف نيست و امر خداوند واحد است . مثلي عرض كنم جسم مطلق داراي كمالي است مطلق و مبهم و او است جوهري قابل ولي ظاهر شده است در اين افلاك و عناصر و چون مواد افلاك و عناصر تنگ است و همه در يك عرض ايستاده‌اند كمالات جسم را بطور اختلاف حكايت ميكنند يعني يكي عرشيت او را بهتر حكايت ميكند يكي كمتر ، يكي كرسيت جسم را بيشتر حكايت ميكند يكي كمتر و لامحاله عرشيت در جائي چون بيشتر بروز كرد كمال عرشي از آنجا بيشتر بروز ميكند و چون از جائي كرسيت زيادتر بروز كرد كمال كرسي بيشتر آنجا بروز ميكند و هكذا در ساير كواكب و عناصر امر بر همين منوال است و چون اينها در يك عرضند از تأثير و تأثرشان مواليد مختلفه حاصل ميشود و بزياد و كم انوار آنها اين صور پيدا ميشود ولي چون [ص 208] نظر كني در مواليد مي‌بيني كه مواليد همين افلاكند و زمين و در آنها همينها گذارده شده است پس امر جسم در همه يكي است يعني عرش جسم است و داراي ما به الجسم جسم و كرسي جسم است و افلاك جسم و مواليد هم جسم نهايت هر كدامي صورتي دارند خاص و صورت خاصشان از جهة تنگي ماده است و حد هم از همين پيدا شده است و تنگي ماده از جهة غلظت است و اين مطلب را اگر چه بطور اختصار و درهم‌پيچيده عرض كردم ولي اگر درست نگاه كني مطلب را ميفهمي و ملتفت ميشوي . بالجمله حاصل كلام اينكه امر خداوند عالم در مقام مشيت در كمال وحدت است و بساطت و در مقام مشاءات تفصيل پيدا كرده يعني همين امر مفصل شده است و از اين تفصيلات اجزائي چند فراهم ميآيد و اعراضي متولد ميشود ولي همه تفصيل همين امر است نهايت پارهٔ از كمالات در آنها پيداست و پارهٔ پنهان و امر خداوند عالم يكي است در همه اينها و شكي در اين امر نيست پس هر چه نظر كني يكي مي‌بيني .

پس اگر اين را دانستي عرض ميكنم پس امر در آسمان و زمين مثل امر مواليد است و امر مواليد مثل آسمان و زمين و امر نوع مثل امر شخص است و امر شخص مثل نوع و اين امر الحمد لله بعد از بيانهاي مشايخ ما ظاهر و هويداست و اگر امر چنين باشد وجود چيزي در جائي دليل وجودش است در همه جا [ص 209] و همه چيز لهذا استدلال بآفاق و انفس بر هر مطلب ميكنيم و در اثبات اين مسأله من بيانهاي مختلف عرض كرده‌ام در هر رساله و مباحثه كه موقع اين سخن شده است و اين هم يك گوشه بيان بود كه اينجا عرض شد و تمام سخن را در يك جا نميتوان نوشت .

فصل - بعد از آنكه چشم دل را باز كني مي‌بيني كه خداوند عالم جل شأنه جسم را از ملك پنهان كرده است ولي عرش را از حيث كمال و نور مقرب درگاه كرده است و هم‌چنين كرسي را ، و ساير افلاك و عناصر را محتاج بعرش و كرسي نموده است پس همه استمداد از آنها ميكنند چنانكه در حديث وارد است كه عرش و كرسي دو باب از ابواب غيبند و ميفرمايد كه خداوند عالم هر چه اراده ميكند القا ميكند بروح القدس و روح القدس القا ميكند بعرش و عرش القا ميكند بافلاك و نجوم و آنها جاري ميكنند بامر خداوند عالم جل شأنه آنچه خواسته است ، پس جميع اين افلاك و عناصر محتاجند بعرش و كرسي و چون كه عرش و كرسي دورند از زمين و امر آنها بزمين نميرسد مگر بوسايط لهذا خداوند عالم وسايطي چند ميان كرسي و زمين قرار داده است و آنها افلاكند و آفتاب و ماه و هر چه خداوند جاري ميفرمايد از عرش و كرسي بواسطه اين وسايط جاري ميكند و آفتاب و ماه [ص 210] واسطه‌گان بزرگند و ساير نجوم واسطه‌گان كوچك و هر چه بزمين ميرسد بهمين واسطه است ، اين است كه خداوند عالم جل شأنه ميفرمايد و جعل لكم النجوم لتهتدوا بها تا آخر ، يعني خداوند قرار داد نجوم را تا اينكه هدايت بيابيد در ظلمات ، و ميفرمايد و جعل القمر فيهن نورا يعني خداوند قرار داد در آنها ماه را روشنائي و نور . و اخبار در اين معني بسيار است اين است كه ميفرمايد مثل اصحابي كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم يعني مثل اصحاب من مثل ستارگان هستند و بهر يك از ايشان كه اقتداء كنيد هدايت مي‌يابيد . پس ستارگان حجتهاي خدا بر زمين هستند و واسطه ميان كرسي و عرش بلكه ميان آفتاب و ماه و آن دو از عرش و كرسي ميگيرند و نور بنجوم ميدهند و هر كس فكر كند خواهد فهميد . هم‌چنين خداوند عالم جل شأنه فيض ميدهد به بني نوع انسان بواسطه پيغمبر كه عرش است و انبياء واسطه هستند ميان پيغمبر صلي الله عليه و آله و شيعيان و شيعيان واسطه‌اند ميان خلق و پيغمبران و ايشان نجوم طالعه‌اند بر همه خلق و فيض ميدهند بهمه خلق و خلق از آنها فيض‌يابي ميكنند .

فصل - در دليل انفس است . بدانكه خداوند عالم جل شأنه اصل حيوة و نور و قوت و قدرت عقل را قرار داده است و او است [ص 211] اول ما خلق الله و خداوند عالم جل شأنه او را اول مستمدّ از مشيت كرده است و هيچ چيز جز او از مشيت نميگيرد و همه از او و بواسطه او ميگيرند و خداوند عالم جل شأنه چون خواست كه اين ابدان غليظه دنيويه را حيوة دهد و نور بخشايد عقل را در آنها ظاهر فرمود و اين ابدان بر گرد عقل گردش كردند و نور گرفتند ولي اصل عقل معنوي و غيبي است و محال است كه اين بدن عنصري از آن متأثر شود مثل اينكه تو با اين تن از جن متأثر نمي‌شوي و از ملك متأثر نميشوي و زمين از عرش متأثر نميشود لهذا خداوند عالم از براي عقل كه قلب و قطب است حاملي آفريده از سنخ افلاك بدن آدمي كه روح حيواني باشد و عقل بآن تعلق گرفته است مثل اينكه آتش غيبي بدود تيره تعلق ميگيرد و فعل و امر خود را از دود بروز ميدهد و اصل روح حيواني هم بلطافت فلك است بلكه بلطافت غيب اين فلك است و از عالم مثال است و حال او هم مثل ابدان جان است و بدن دنيوي از آنها متأثر نميشود لهذا خداوند دخاني لطيف آفريده است كه از يك حيث شباهتي بآن روح مثالي داشته باشد و از حيثي شباهتي باين بدن پس آن روح تعلق بدخان گرفت و بهمان طور كه سابقا عرض شد روح بخاري تعلق بدم گرفت و اين بدن بر گرد دم حركت ميكند و دور ميزند و استمداد مينمايد و [ص 212] در واقع و حقيقت دور زدن بدن بر گرد دم عرضي است و دور نميزند بر آن مگر از جهة بخار نه از جهة بخار بلكه از جهة روح حيواني نه از جهة آن بلكه از جهة عقل غيبي كه در آن پيدا شده است پس روي خود را بوسايط ميكند از جهة روح غيبي چنانكه شاعر گفته :

امرّ علي جدار ديار ليلي اقبّل ذا الجدار و ذا الجدارا

و ما حب الديار شغفن قلبي و لكن حب من سكن الديارا

از اين جهة است كه ميخواني اللهم لو وجدت شفعاء اقرب من محمد و آل‌محمد اليك لجعلتهم شفعائي چرا كه مقصود بالذات خداست نه ايشان و اين مسأله بسيار مهم است و عارف بايد بفهمد كه در اعمال خود چه ميكند و چه اراده مينمايد ، باري پس بدن استفاضه از عقل ميكند بواسطه اين مراتب كه عرض شد . و هم‌چنين است امر در بني نوع انسان ، عقل غيبي كه خاتم است تعلق ميگيرد بانبياء و نبوت تعلق ميگيرد بشيعيان و شيعيان فيض ميدهند بساير خلق و در اين مراتب كه ذكر شد امامت را نشمرديم در سلسله وسايط چرا كه ائمه با خاتم از يك نورند و يك طينت و جدا از ايشان نميشوند و گاه هم ميشود كه ايشان را جدا ميشمريم و واسطه ميگيريم چنانچه ميفرمايد انا مدينة العلم و عليّ بابها فمن اراد المدينة فليدخلها من بابها ،

[ص 213]

منم شهر علم و عليّم در است درست اين سخن قول پيغمبر است

و چون امر را در آفاق و انفس و آن مقام كه منظور ما است مطابق ديدي ديگر شك نمي‌ماند انشاء الله در اينكه وجود مبارك بزرگان دين واجب و لازم است .

مطلب سيوم - در اثبات وجوب وجود ركن رابع و معرفت ايشان بدليل كتاب و سنت . اولاً بطور مقدمه عرض ميكنم كه شك نيست كه در ظاهر كتاب خدا آيه صريحي كه بعد از ائمه هدي متمسك بشيعيان بشويد نيست بلكه اسم ائمه هم نيست و اگر چنين آيه صريحي هم بوده است دشمنان برميداشتند و اگر خداوند كتاب خود را باين صراحت نازل كرده بود جميعش را ميدزديدند و بكلي از ميان ميرفت مثل اينكه كتاب موسي و عيسي رفت و مسلمين بي كتاب ميماندند از اين جهة خداوند در پارهٔ جاها بطور صراحت آياتي نازل فرمود تا اينكه بر مردم حجتي باقي نماند چنانچه در حديث است كه اگر كتاب را تحريف نكرده بودند اسامي ما را در آن ميديدند ، و هم‌چنين بد دشمنان هم در كتاب بود و از همين جهة اولي قرآن حضرت امير را قبول نكرد چون در آن نظر كرد اول صفحه بد صحابه را ديد كتاب را ترك كرد . پس اين گونه آيات صريحه محض اتمام حجت در كتاب بود ولي آياتي ديگر كه بطور اطلاق يا كنايه يا بباطن [ص 214] بر حق دلالت كند قرار دادند كه سايرين نفهمند و اهل دل خود بفهمند كه مراد چيست و تفسير آنها را تعليم آل‌محمد فرمود و ايشان تعليم دوستان خود فرمودند . پس خيال مكن كه بايد در صريح قرآن چيزي باشد كه اگر نباشد مطلب حاصل نشود ، بلكه عرض ميكنم خداوند كتابش را عمداً چنين نازل فرموده است از جهات ديگر يكي اينكه مردم نفهمند و محتاج بآل‌محمد باشند يكي اينكه متحمل معاني بسيار باشد پس از آنكه بنا شد كتابي حاوي و طاوي جميع علوم و رسوم باشد و ما كان و ما يكون در آن جمع باشد چاره چيست جز اينكه كلش مطلق باشد اگر بنا شد بطور خاص نازل شود بايد هزار هزار مرتبه بلكه زياده وسعتش از اين آسمان و زمين زيادتر باشد كه همه چيز اينجا نوشته شود و چنين كتاب نفعي بخلق نميداد اگر چه خدا چنين كتاب هم دارد و شكي در آن نيست . باري در ظاهر آيات بطور شخصيت اين مطلب نيست ولي در باطن است و باطن هم دو باطن است باطني است مبهم كه در همه آيات اين مطلب گذارده شده است ولي عامه خلق از آن منتفع نميشوند و باطني است كه باندك اشاره معلوم ميشود بايد بآن گونه استدلال نمود .

پس چون اين مقدمه را دانستي حال عرض ميكنم كه يكي از آيات كه دلالت بر اين معني دارد قول خداي تعالي است و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها [ص 215] قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين و چون عرض كردم سابقا كه علم اين كتاب را مخصوص بآل‌محمد سلام الله عليهم نموده بحديث ايشان بايد معني آيه را فهميد از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه فرمود در ما زده است خداوند مثلها را در قرآن پس مائيم قريه‌هائي كه خدا آنها را مبارك كرده است و اين است آيه كريمه در كساني كه اقرار كردند بفضل ما جائي كه خدا امر كرده است ايشان را كه بيايند ما را پس فرمود و جعلنا بينهم تا آخر ، يعني قرار داديم ميان ايشان و ميان آن قريه‌هائي كه مبارك كرديم آنها را قريه‌هاي ظاهرهٔ و قريه‌هاي ظاهره رسولانند و ناقلان از ما براي شيعيان ما و فقهاي شيعيان ، تا آخر حديث و از حضرت قائم است عليه السلام كه مائيم والله قريه‌هاي مباركه و شمائيد قريه‌هاي ظاهره . و احاديث صريح وارد شده است در اينكه مراد از اين آيه قريه‌هاي ظاهره معروفه نيستند و اصل قريه بمعني رجال است پس بحسب ظاهر هم ميتوان گفت و آيه گواه اين مطلب است نهايت عامه عمياء طور ديگر معني كنند و مفسرين از آنها اخذ كرده باشند چه حجيت بر ما دارد و صريح قرآن است كه قريه اسم رجال است چه مؤمنين چه كافرين و در اينجا مراد قراي مؤمنه هستند و چون كتاب فارسي است نمي‌توان همه اخبار [ص 216] و ادله را ذكر كرد و الا احاديثي و ادله عقليهٔ بر اثبات اين مطلب مي‌آوردم . پس حاصل و مجمل كلام اين شد كه ميان ائمه و ساير شيعيان كه مراد دوستان باشند ناقلان آثار و فقهاء اخيار واسطه‌اند و مراد از راوي و فقيه در اصطلاح اخبار بزرگان دينند .

و بعد از اين آيه آيه ديگر است كه آنجا مذمت ميفرمايد جماعتي را كه خواستند خود را از شيعه دور بگيرند قالوا ربنا باعد بين اسفارنا يعني گفتند خدايا دور كن ميان سفرهاي ما را ، باين نهج كه قريه‌ها را از ميان بردار و ظلموا انفسهم يعني بخود ظلم كردند چون نفس خود را بهلاكت انداختند فجعلناهم احاديث پس قرار داديم ايشان را احاديث ، يعني سخن ايشان را در عصرها و قرنها بگويند يا حرف ايشان را محض سخني لفظي قرار داديم ، و تفريق كرديم ايشان را فرقه‌هاي متفرقه .

و از جمله آياتي كه دليل اين مطلب است اين است كه ميفرمايد ليس البرّ بان تأتوا البيوت من ظهورها تا آخر آيه ، يعني خوبي نيست اينكه از پشت بام خانه‌هاي غير وارد شويد و لكن برّ برّ كسي است كه تقوي پيشه كرده است و داخل بيوت شويد از در آنها و از خدا بترسيد شايد شما رستگار شويد و امام علي بن ابي‌طالب عليه السلام ميفرمايد مائيم آن‌چنان بيوتي كه خداوند امر فرموده است كه بابواب آنها بيايند . و احاديث و آيات صريح است در اينكه بيوت [ص 217] رجالي هستند و هر گاه ايشان بيوت شدند لامحاله شيعيان ابواب ايشان ميشوند چرا كه شيعيان انوار ايشان هستند و ميفرمايد انما سمّيت الشيعة شيعة لانهم خلقوا من شعاع نورنا پس شيعه شعاع ايشانند و راه صاحب شعاع مسلماً شعاع او است و همه خلق بصاحبان شعاع متوسل ميشوند بواسطه انوار آنها پس شيعيان باب ائمه هستند اين است كه ميفرمايد سبيل الله شيعتنا يعني راه خداوند شيعيان ما هستند و حديث صريح در اين معني وارد شده است و كسي در آن شك نميكند پس از يافتن و آن حديثي است كه سعيد بن منخل روايت كرده است كه فرمود البيوت الائمة و الابواب ابوابها يعني بيوت ائمه اطهارند و ابواب ابواب اين بيوت است ، و تو ميداني كه منظور در خشت و گلي نيست چرا كه در خشت و گل در ائمه نيست در خانه دنيوي است و مخصوصاً باين لفظ فرموده است كه تو بداني منظور چيست و الا ميفرمود بيوت ائمه و ابواب ابواب خانهاي ايشان است اگر چه در عرب ميگويند باب فلان و مراد در خانه است ولي كلام فصيح كلام ظاهر بيّن است نه كلامي كه موهم دو معني باشد پس فرمايش امام صريح در همين است كه مراد از ابواب ابواب ائمه است . و در حديثي معني ميفرمايد كه ان يأتي من وجهها حال وجه هر چيز را بايد معين فرمود لامحاله وجه صاحب نور نور است بي شك و شبهه .

[ص 218] و از آياتي است كه دلالت بر وجود ايشان و درجاتشان ميكند السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه از قمي روايت شده است پس ذكر كرد سابقين را و فرمود و السابقون تا آخر ، و ايشان نقبا هستند كه ابوذر باشد و مقداد و سلمان و عمار و هر كس ايمان آورد و تصديق نمود و ثابت شد بر ولايت حضرت امير عليه السلام . و در حال سابقين و شأن ايشان اخبار بسيار است و شك نيست كه هر كه سابق است پيشوا و امام لاحق است و صريح آيه است لزوم متابعت ايشان و مراد از مهاجرين نقبا هستند و مهاجر كسي است كه از دشمنان مهاجرت كند و حديث در اين معني صريح است و انصار نجبا هستند و آنها كسانيند كه نصرت كردند آل‌محمد را بجان و مال خود و مشايعين ايشان دوستان ايشانند . و همين قدر از آيات در مقام كافي است و آيات ديگر در اين باب در كتاب مبارك برهان ذكر كرده‌ام و بادله و براهين دلالت آنها را اثبات نموده‌ام و مولاي من اعلي الله مقامه در الزام النواصب آياتي چند نقل فرموده‌اند اگر خواسته باشي آنجا رجوع كن تا بمطلب خود برسي .

فصل - در ذكر اخباري است كه در اين باب وارد شده است . از جابر بن يزيد جعفي روايت است كه عرض كرد خدمت حضرت [ص 219] علي بن الحسين عليه السلام حمد خدائي راست كه منت گذارد بر من بمعرفت شما و الهام نمود بمن فضل شما را و توفيق داد مرا بطاعت شما و موالات دوست شما و دشمني دشمنان شما فرمود اي جابر آيا ميداني چيست معرفت ؟ معرفت اثبات توحيد است اولاً پس معرفت معاني ثانياً پس معرفت ابواب ثالثاً پس معرفت امام رابعاً پس معرفت اركان خامساً پس معرفت نقباء سادساً پس معرفت نجباء سابعاً اين است قول خداي تعالي قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا و تلاوت فرمود اين آيه را و لو ان ما في الارض من شجرة تا آخر . و حديث صريح است در اينكه معرفت نقبا و نجبا واجب است .

و از حضرت صادق عليه السلام مروي است فرمود صالح نميشويد تا عارف شويد و عارف نميشويد تا تصديق كنيد و تصديق نميكنيد تا تسليم كنيد چهار باب را كه صالح نميشود اول آنها مگر بآخر آنها گمراه شدند اصحاب سه تا و حيران شدند ، خداي تبارك و تعالي قبول نميكند مگر عمل صالح را ، تا آخر حديث . و شك نيست كه اين چهار باب توحيد است و نبوت و ولايت ائمه هدي و ولايت اولياء و معاداة اعداء .

و از يكي از دو امام مروي است كه فرمود بنده مؤمن نمي‌شود تا بشناسد خدا و رسول و همه ائمه را و امام زمان خود را و رجوع باو نمايد و تسليم از براي او كند ، [ص 220] آنگاه فرمود چگونه ميشود آخري را بشناسد و اولي را نشناخته باشد ؟ و ذكر كردن امام زمان پس از ائمه معلوم است كه مراد شيعه است و الا همان ائمه كه فرمود شامل دوازده امام است و حاجت اعاده اسم امام زمان نيست .

و از حضرت صادق عليه السلام مرويست در حديث معراج نبي صلي الله عليه و آله فرمود چونكه عروج كرد سوي آسمان اول ملئكه گفتند اي محمد چگونه است احوال برادر تو چون نازل شدي سلامش برسان حضرت پيغمبر فرمود ميشناسيد شما برادر مرا عرض كردند چگونه نمي‌شناسيم و حال آنكه خدا ميثاق تو و او را از ما گرفته و ميثاق شيعيان او را از ما گرفته تا روز قيامت و بدرستيكه ما بالهاي خود را بر روي شيعيان ميماليم در هر روز و شب پنج مرتبه ، تا آخر حديث و در هر آسمان همين را عرض كردند .

و از حضرت امير عليه السلام است در حديثي هر كس ميخواهد بداند دوست ماست يا دشمن پس امتحان كند قلب خود را پس اگر دوست ميدارد دوست ما را پس دشمن نيست و اگر دشمن ميدارد دوست ما را دشمن است .

و از حضرت امام حسن عسكري عليه السلام مروي است در تلو قول خداي تعالي الذين ينقضون عهد الله فرمود آن‌چنان عهدي كه از ايشان گرفته شده است بربوبيت و از براي پيغمبر بنبوت و از براي علي عليه السلام بامامت و از براي شيعيان ايشان بجنت و كرامت . و اخبار بسياري [ص 221] وارد شده است در ميثاق كه اگر همه را بخواهم ذكر كنم كتاب گنجايش ندارد .

و روايت شده است حروف اسم اعظم چهار است لا اله الا الله و محمد رسول الله و علي ولي الله و چهارم شيعيان ما .

و حضرت باقر عليه السلام فرمود ده چيز است كه هر كس خدا را با آنها ملاقات كند داخل جنت خواهد شد شهادت او باينكه خدا يكي است و محمد صلي الله عليه و آله رسول خدا است و اقرار بآنچه از نزد خدا آمده است و اقامه نماز و دادن زكوة و روزه ماه رمضان و حج بيت و ولايت اولياء خدا و براءت از اعداي خدا و اجتناب كردن از هر مسكري .

و از حضرت صادق عليه السلام مروي است فرمود دوستي اولياء خدا واجب است و ولايت ايشان واجب است و براءت از اعداي ايشان و كساني كه ظلم كردند بايشان واجب است و ولايت مؤمنيني كه تغيير ندادند و تبديل ندادند دين را بعد از پيغمبر واجب است مثل سلمان و ابي‌ذر و مقداد و عمار و جابر بن عبدالله و حذيفه و ابي‌الهيثم و سعد و ابي‌ايوب و عبدالله بن صامت و عباده و خزيمه و ابوسعيد و هر كس كه بنحو ايشان راه رفت و مثل ايشان كار كرد و دوستي و متابعت ايشان و اقتداء كردن بايشان و بهدايت ايشان واجب است .

و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه حمل ميكنند دين را در هر زماني عدولي كه نفي ميكنند از آن تأويل [ص 222] مبطلين و تحريف غالين و انتحال جاهلين را هم‌چنانكه كوره كثافت آهن را ميگيرد .

و اخبار در اين مطلب بسيار است و پس از اين‌همه اخبار و آيات و ادله كه عرض شد چگونه ميتوان شك كرد در وجود بزرگان دين و وجوب دوستي ايشان و دشمني دشمنانشان ولي شيطان القاء شكوك و شبهات مي‌نمايد و خلق را بانواع خيالات باطله گمراه مي‌سازد و از براي رفع شكوك و شبهات رساله خاص نوشته‌ام و كتاب مبارك الزام النواصب هم كتاب مباركي است هر كس در آن كتاب نظر كند بر او هيچ شبهه نميماند كه اولياء خدا در هر زمان هستند و دوستي ايشان واجب است و بهتر ذكر نكردن شكوك و شبهات است چرا كه گفته‌اند يموت الباطل بترك ذكره و براءت از اعداء هم از همين اخبار معلوم شد حاجت به بيان خاص ندارد .

مطلب چهارم - در ذكر علاماتي است كه باين علامات ميتوان اين وجود مبارك را شناخت و آنچه ملحق باين باب است و در اين مطلب هم چند فصل ذكر مي‌كنيم :

فصل - بدانكه وجود بزرگان دين در ملك خداوند هميشه واجب و متحتم است خواه امام ظاهر باشد يا پنهان ولي اين بزرگان چند قسمند ، پارهٔ از ايشان داراي مقامات عاليه هستند مانند نقباء و نجباء [ص 223] و شأن ايشان ارفع است از حدي كه بتوان ذكر نمود و آثار ايشان آثاري است غريبه و كسي هم بتّ نكرده است كه واجب است ايشان هميشه ميان خلق معروف باين صفت باشند و اگر احياناً چيزي از مشايخ ما ميشنوي در وجوب دوستي ايشان و متابعت ايشان مراد نوعي است چرا كه بشخصه ايشان ظاهر نشده‌اند و از براي ظهور ايشان وقتي معين است ولي آن كساني كه دايما در اين عالم بوده‌اند بظاهر و هستند علماي شيعه هستند و هرگز عالم از وجود ايشان خالي نخواهد شد و اگر احياناً وقتي از اوقات خداوند خواسته باشد يكي از بزرگان را يعني نقباء يا نجباء را ظاهر فرمايد ميفرمايد و لازم هم نكرده كه پس از اين حكماً باز هم ظاهر شوند چرا كه امر بسته بتقدير خداست و خداوند تقدير نمي‌فرمايد مگر بحسب اقتضاي ملك و در هر زمان هر چه اقتضا كند خداوند عطا ميفرمايد ، يك وقتي است اقتضا ميكند نقباء ظاهر باشند يك وقتي است اقتضا ميكند مخفي باشند مثل اينكه ملك يك وقتي اقتضا ميكند كه خاتم ظاهر شود يا امام يا نبي يك وقتي هم اقتضا ميكند پنهاني ايشان را و امر در دست خداست ، و بدانكه مراد از ظاهر نبودن نه اين است كه در جاي پنهاني خود را پنهان ميكنند بلكه بسا ميان مردم راه ميروند نهايت اسم ايشان نقيب نيست شايد بلباس علم بروز كنند يا بلباس زهد يا بلباس كسب [ص 224] بطوري كه هيچ كس نداند كه ايشان كيستند و چه‌كاره‌اند و اما علماء لابد بايد يكي از ايشان در هر عصر ظاهر باشد يا جمعي بر حسب صلاح ملك ولي مقامات علماء مختلفه است جمعي علماي ظاهره‌اند مانند فقهاء و حكما و آنها بر حسب صلاح زمان ظاهر بودند و هستند و جمعي علمائي هستند كه خداوند ايشان را جامع كرده است و فضل و درجه ايشان را از ساير خلق بيرون برده و ايشان بسيار كمند و شأن ايشان بسيار جليل است و حجج خدا هستند و ايشانند آن عدول كه از دين خداوند نفي ميكنند تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را و ايشان ملحقند بنجباء و اي بسا گاهي بر پارهٔ از ايشان اسم نجابت جزئيه صدق كند مثل زراره و محمد بن مسلم و از براي هر يك خداوند علامات قرار داده است ، اما علامات نقباء و نجباء كه در كتاب مبارك ارشاد العوام مذكور است و اگر خواهي بداني بآنجا رجوع كن و بدان كه داني ايشان را نمي‌شناسد مگر بعد از ادعاي خود ايشان يا تعريف كسي كه در عرض ايشان باشد ولي بعلامات ميفهمند كه شأن ايشان برتر است از شأن ماها . و اما علمائي كه حجج خلقند علاماتي دارند و ان شاء الله علامات ايشان را در دو فصل ذكر ميكنم .

فصل - بدانكه شخصي كه حجت خداست و جزو عدول صفاتي چند لازم [ص 225] دارد كه اينجا ذكر ميكنم حواس خود را جمع كن تا بفهمي و پس از اين اميدوارم كه براي احدي شبهه نماند .

بدانكه آن كسي كه حجت خداست بايد حلال‌زاده باشد و ولد الزنا هرگز دوست اهل بيت نميشود و اگر احياناً جزو دوستان هم شد خالص نيست و از اهل اعراف است ، و از مردمان سفله و رذل نيست از كساني است كه بحسب ظاهر قابل نفسي بزرگ باشند مثل لولي مثلاً يا غير ايشان اينها قابل اين مقام نيستند ، آيا نمي‌بيني كه رسول خدا (ص) نهي فرموده است از زن گرفتن از ايشان و فرموده اياكم و خضراء الدمن و مراد زن نانجيب است و نه اين است كه منظور اين باشد كه حكماً از سلاطين يا سادات بايد باشد بلكه مراد مردمان معقول است و بچه حيض و ولد شبهه نميشود كه حجت باشد و بچهٔ كه نطفه او بي بسم الله منعقد شده است حجت نميشود ، آن بچه كه در تنش زياد يا كم است يا كوسج است يا سياه پررنگ است يا زياد بلند است يا خارج از اعتدال است حجت نميشود چرا كه همه اينها در اخبار مذمومند و آنچه خارج از اعتدال است جاذب روح غير معتدل است و روح غير معتدل دوست آل‌محمد نميشود ، اينها كه صفاتي است كه متعلق است بظاهر .

و اما آنچه متعلق است باخلاق او مجملش اين است كه بايست جميع اخلاق خوب را [ص 226] داشته باشد ، اگر در جهتي فاقد خلق نيكي باشد حجت خداوند ناقص ميشود ، بلي معصوم نيست و گاه بگاه بخطا از او بدي شايد سر زند ولي اين باعث اينكه از او سلب شود صفت نيك نيست ، و في الجمله از تفصيل اخلاقش ميخواهي موافق اخبار آل‌محمد سلام الله عليهم اين است كه بايد عالم باشد ، اگر علم نداشته باشد جاهل است و علمي هم كه منظور نظر است وراي علوم ظاهري است از قبيل نحو و صرف و منطق بلكه آن علمي است كه فوق همه اينهاست و آن علم مشايخ ماست ، و چه بسيار اين سخن را از مشايخ ما شنيده‌اند و گمان كردند كه بايد ساير علوم را نداشته باشد يا جايز است كه نداشته باشد و علم مشايخ را هم همين علم قشر ظاهر پنداشتند و حال اينكه اين سخن از جهل است و اين را شيطان بزبان ايشان داده است محض اينكه اگر اولياي او دعوي باطلي كنند جهل ايشان نقصشان نباشد مثل اينكه صوفيه چون ديدند كه معاصي از ايشان بسيار سر ميزند و نفوس ايشان تاب نمي‌آورد كه صابر باشد چنين گفتند كه براي مرشد عصيان عيب نيست و مكلف غير از مكلف است ، و اين كلام بسيار شبيه است باينكه كسي بگويد كه مرشد حيوان باشد ضرر ندارد چرا كه اين معاصي صفت حيوان است و انسان اين گونه معاصي را متحمل نميشود ، و هم‌چنين آن سخن مثل اين است كه بگوئي [ص 227] حجت خدا جاهل باشد نقلي نيست چرا كه جميع اين علوم كمالات است و همه را مأخذي است و مأخذ كل علوم نزد اولياء خداست و هر كس وراي اين خيال كند خسران كرده است حجت خداوند بايست عالم باشد و اگر اين علوم ظاهره را نداند از فهم كتاب و سنت محروم ميماند اگر از فهم آنها عاجز شد عالم بعلم ايشان نميشود و همان حكمت شيخ مرحوم (اع) كه شنيدهٔ مجموع اين علوم است و هر سخني از سخنان ايشان مركب از كل اينهاست پس چه طور ميشود كه قايم مقام ايشان فاقد اينها باشد ؟ باري متعهد شديم كه شبهات را ذكر نكنيم و همه را در سنبل خود گذاريم اگر در كتاب ثبتشان كنيم سالها ميماند و اگر تركشان كنيم باندك زمان تمام ميشوند ، بهر حال بايد آن شخص عالم باشد ، اما از علوم خارجه بقدر ضرورت جمع داشته باشد و اينكه ميگوئيم اينها علم نيست مقصود اين است كه اگر كسي تمام هنرش اينها باشد داراي آن مقام نيست مثل اينكه ميگوئيم انسان بايد روح حيواني و نباتي و جمادي داشته باشد اگر ندارد ناقص است بلكه انسان نيست و اگر كسي اينها را دارد و آن روح را ندارد حيوان است نه انسان بهر حال اين علوم را ميخواهد و آن علم اصلي را هم ميخواهد و اگر احياناً مقامش بالا رفت در اين علوم هم استاد بالغ ميشود بجائي ميرسد كه [ص 228] از اهل فنشان استادتر باشد و آن علم اصلي علم فضايل است اگر در آن علوم نقصي دارد در اين علم بقدر صلاح زمان بايد استاد باشد و اگر زياده دارد نعم المطلوب . و بايد اين علم را مقرون كند بعقل چنانكه در حديث است كه اگر كسي علم را بحلم مقرون كند زود باشد كه نجيب شود و مراد از حلم عقل است بيكي از معاني و هر گاه عاقل نباشد بر فرض اينكه عالم هم باشد علم او نافع نيست علم بي عقل مثل اين است كه كسي وجهي دارد و شعور اينكه اين را در جاي خود صرف كند نداشته باشد آيا نمي‌بيني چه بسيار از اين مردم عالم ميشوند ولي عقل ندارند جاي هر سخني را نمي‌دانند قاعده سلوك و رفتار با خلق را نميدانند و باندك چيزي ميان خلق را تفريق ميكنند و شق عصاي مسلمين مينمايند و اين كلام كلامي است مسلم و بي‌شك . و بايد علم را بحكمت مقرون كند ، اگر حكيم نباشد از طرز بيان و عمل عاجز ميشود و هيچ چيز را در جاي خود نميگذارد و علم و حكمت مثلشان مانند مفردات و مركبات است علوم صور مفرده است و بحكمت تركيب ميشوند اگر حكيم باشد درست تركيب ميشود و الا فلا و بحكمت غور در جميع خلق ميتوان كرد اگر حكمت نباشد عاجز ميماند . و از شروط عظيمه و صفات كريمه كه بايست دارا باشد اين است كه حليم باشد ، اگر حليم نباشد غضوب ميشود و شخص غضوب [ص 229] بمحضي كه خلاف رأي خود را ديد غضب ميكند و مردمان تاب معاشرت او را نمي‌آورند و از دور او ميپاشند اين است كه خدا ميفرمايد و لو كنت فظّا غليظ القلب لانفضّوا من حولك فاعف عنهم . و هم‌چنين صفات ديگر داراست كه اگر همه را باين براهين بخواهم ثابت كنم طول ميكشد ولي ذكر آنها را بايد نمود ، عالم با توكل است و عابد و ناسك و متفكر چرا كه خير نيست در عبادتي كه فكر در آن نيست ، متذكر است چرا كه غير متذكر غافل است و غافل مذكر ديگري نيست ، بوالهوس نيست ، بشّاش است هشّاش نيست خنده او تبسم است و سكوتش تفكر و نظرش اعتبار و سؤالش تعلم ، امتحان‌كننده نيست ، مستهزئ نيست ، حزن او در دل او است و سرورش در رخساره‌اش ، اگر سخن بگويد زياد نميرود اگر ساكت شود عبوس نميكند ، در حركات خود معتدل است ، در اعمال خود منحرف نيست ، در فرائض و نوافل كوتاهي نميكند ، مرتكب قبايح نميشود ، بديها را عفو ميكند ، كينه از احدي از مؤمنين بدل نميگيرد چرا كه آن كسي كه كينه بدل ميگيرد عبادت او قبول نميشود و دايماً طبع او منزجر است و كسي كه طبعش منزجر شد هادي نميشود ، اهل دنيا نيست چرا كه امام تو ميفرمايد اگر عالم را طالب دنيا يافتيد او را بر دين خود متهم سازيد و طالب دنيا معرض از آخرت است و كسي كه [ص 230] از آخرت معرض شد پشت بخدا و مرضات خدا ميشود و آخر امر او منجر است بفساد و تباهي ، غيبت نميكند چرا كه غيبت از كبائر معاصي است و اشدّ از زناست ، اصرار بر معاصي نميكند ، اكول و نوّام نيست ، نمّام نيست ، ريا و سمعه ندارد ، فحش نميگويد ، بدحرفي نميكند ، اگر بر كسي رد كند بطور معقوليت رد ميكند ، اگر چيزي را بر كسي اثبات كند بطور ملايمت اثبات ميكند ، مماري و مجادل نيست ، شارب الخمر و لاطي و زاني نيست ، معصيت را بخوشحالي نميكند ، عياش نيست ، از اهل غفلت منزجر است ، باري مختصري عرض ميكنم تو بر اين تفريعات كن ، مؤمن را خداوند از شعاع آل‌محمد سلام الله عليهم آفريده است بر سيرت و صورت آل‌محمد است و تو ميتواني از مراجعه سير مطلع بر فضايل و صفات حميده و اخلاق پسنديده آل‌محمد شوي شخص هادي را قياس كن بر ايشان اگر شبيه است فبها و الا از ايشان نيست چرا كه شيعه كسي است كه مشايع ايشان باشد و اخبار آنچه عرض شد اگر طالبي رجوع كن بكتاب مبارك كافي و فصل الخطاب تا بيابي .

فصل - در صورتي كه يكي از كاملين اعصار را ديده باشي و از حال ايشان مطلع شده باشي پس از آن در شناختن كامل حيران نمي‌ماني ولي شرطش انصاف دادن است و عجب اين است كه كسي [ص 231] مشايخ ما را به‌بيند و پس از آن جمعي را به‌بيند كه يقين داشته باشد كه نايب ايشان ميان آنهاست و او را نشناسد و ما عيب ميگرفتيم بر بني‌اسرائيل كه با اينكه پيغمبر بر ايشان بسيار نازل شده است چرا خاتم را نشناختند با اينكه ميفرمايد ماكنت بدعا من الرسل پس صفات ايشان همه در پيغمبر بود چرا نشناختند ، هم‌چنين اگر كسي شناخت اوصياء و اولياء ايشان را و دو نفر را ديد ديگر چه حاجت است كه طلب برهان ديگر نمايد تو يك دفعه كه آب ديدي ديگر محتاج بزحمت در طلب آب نيستي هر وقت كه آب ديدي مي‌شناسي بلكه حيوانات آب را كه ديدند پس از آن مي‌شناسند و نباتات را مي‌شناسند و اين جبلّي بشر است و احدي را در اين باب شك نيست ولي شيطان دايماً در دلها رخنه ميكند و القاء شكوك و شبهات مينمايد و هر روزي يك چيزي تعليم ايشان ميكند و هر گاه درست نظر كني در آنچه عرض كردم بر مطلب واقف ميشوي و تنگي مجال و بسياري ملال مرا منع ميكند از طول مقال ولي اميدوارم بفضل خداوند كه بقدر حاجت اشاره بادله و براهين كرده باشم و چون تمام مراد را ذكر كردم همين جا رساله را ختم ميكنم و سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين .

تمام شد كتاب مبارك در شب پنجشنبه بيستم شهر جمادي الاولي سنه هزار و دويست و نود و پنج هجري در شهر كرمان حامدا مصليا مستغفرا .

تمت .