باري بد نيست كه بيان ديگر در اين باب عرض شود ، عرض ميكنم بحول و قوه خداوند كه از آنچه سابقاً عرض شد دانستي كه خداوند حكيم است و خلق را براي غايتي ايجاد فرموده كه عبادت او باشد و اين مسلم است و واضح و مسلم است كه هر گاه خداوند عالم غايتي از مخلوق خود منظور داشته باشد و شخصي پيدا شود كه بر خلاف منظور خداوند حكم نمايد و خلق را گمراه نمايد البته خداوند صبر نميفرمايد و فساد امر او را آشكار ميفرمايد كه همه كس بدانند و بفهمند و اگر چنين نكند او را لغوكار و عبث‌كار ميشماري و چون يافتيم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله برخاست و شمشير بر فرق بندگان [ص 140] گذارد و ايشان را امر كرد باطاعت خود و گفت من حجت خدايم و خلق را بخدا ميخوانم و خدا هم تصديق امر او را نمود و حقيت او را ظاهر فرمود معلوم ميشود كه اين نبي برحق است و صادق ، و بد نيست كه فصلي خاص ملحق نمائيم و آيات و اخباري كه در تسديد است بقدري كه ميسور است ذكر كنيم .

فصل - خداوند عالم جل شأنه در كتاب مبارك خود ميفرمايد كيف يهدي الله قوما كفروا بعد ايمانهم و شهدوا ان الرسول حق و جاءهم البينات و الله لايهدي القوم الظالمين اولئك جزاؤهم ان عليهم لعنة الله و الملئكة و الناس اجمعين خالدين فيها لايخفف عنهم العذاب و لا هم ينظرون يعني چگونه هدايت ميكند خداوند قومي را كه كافر شدند بعد از ايمانشان و شهادت دادند كه رسول حق است و آمد ايشان را بينات و خداوند عالم هدايت نميكند قوم ظالمين را و اين جماعت جزاي ايشان اين است كه بر ايشان است لعنت خداوند و ملئكه و همه مردم ، به‌بين چگونه ميفرمايد كه خداوند ظالمين را هدايت نميكند و ملعون خدا و رسول و ملئكه هستند و ميفرمايد مخلدند در آتش جهنم و عذاب از ايشان تخفيف داده نميشود و نه مهلت داده ميشوند . و هر گاه ايشان را ملعون كرد و هدايت ننمود و مهلت نداد بطلان امر ايشان ظاهر خواهد شد و مفتضح ميشوند . و ميفرمايد انه من يشرك بالله فقد حرم الله عليه الجنة و مأواه النار و ما للظالمين من انصار [ص 141] يعني هر كس مشرك شود بخداوند پس بتحقيق حرام كرده است خداوند بر او بهشت را و مأواي او آتش است و براي ظالمين هيچ ناصر نيست . و مسلم است كه اگر خداوند كسي را نصرت نكرد امر او فاسد و باير ميشود پس اگر ديدي كه خداوند ناصر كسي است معلوم است كه ظالم نيست . و ميفرمايد و هو القاهر فوق عباده و هو الحكيم الخبير قل ايّ شئ اكبر شهادة قل الله شهيد بيني و بينكم و اوحي اليّ هذا القرآن لانذركم به و من بلغ الآية ، به‌بين كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بجهت حقيت خود استشهاد بشهادت خداوند ميجويد ميفرمايد او است قاهر فوق بندگان و او است حكيم خبير بگو اي پيغمبر كه چيست اكبر از حيث شهادت بگو اي پيغمبر كه خدا شاهد است ميان ما و شما و او اكبر شهادة است مسلما و اين قرآن وحي بمن شده است كه من شما را باو بترسانم . حال تو خود انصاف ده اگر اطلاع خداوند حاصلي نبخشد پيغمبر چگونه استشهاد باطلاع او ميجويد و خلق ساكت ميشوند و اگر او بر باطل است نعوذ بالله خداوند چگونه ساكت ميشود و اگر آن مثل غلام را بنظر داري كه سابقا عرض كردم اين استدلال را درست ميفهمي . و ميفرمايد و من اظلم ممن افتري علي الله كذبا او كذّب بآياته انه لايفلح الظالمون يعني كيست ظالم‌تر از آن كسي كه افترا بسته بر خداوند بدروغ يا تكذيب نموده [ص 142] بآيات خداوند بدرستي و تحقيق كه رستگار نميشوند ظالمان . و اگر رستگار نشدند مطلقاً كارشان در دنيا و آخرت فاسد است و رسواي دارين خواهند بود . و ميفرمايد يريد الله ليحقّ الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين ليحقّ الحق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون حاصل معني اينكه خدا ميخواهد كه احقاق فرمايد حق را بكلمات خود و قطع بكند عقبه كافرين را تا اينكه حق ثابت شود و باطل باطل گردد و اگر چه مجرمين اكراه داشته باشند . و ميفرمايد فلما القوا قال موسي ما جئتم به السحر ان الله سيبطله ان الله لايصلح عمل المفسدين و يحق الله الحق بكلماته و لو كره المجرمون يعني چون حبال و عصي خود را انداختند موسي فرمود آنچه شما آورده‌ايد سحر است و خداوند آنرا باطل ميفرمايد بدرستيكه خداوند عمل مفسدين را اصلاح نميفرمايد و حق را بواسطه كلمات خود احقاق ميفرمايد و اگر چه مجرمين اكراه داشته باشند . و ميفرمايد ان الله لايهدي القوم الكافرين و ميفرمايد ان الباطل كان زهوقا و ميفرمايد لو تقوّل علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين باري از آيات قرآنيه شاهد اين معني بسيار است و همين قدر هم كه اينجا ايراد كرديم كافي است بلكه آيه در واقع يكي هم كافي است .

و چند حديث هم ذكر ميكنيم از براي اطمينان قلب مؤمنين و ليكن بطور ترجمه فارسي بجهت مختصر شدن عبارت [ص 143] ابن‌مسكان از ابي‌بصير از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود بدرستيكه خداوند عالم جل شأنه وانميگذارد زمين را مگر اينكه در آن عالمي باشد كه زياده و نقصان را بداند پس هر گاه زياد كنند مؤمنان چيزي را برگرداند ايشان را و هر گاه كم كنند كامل كند آنرا بر ايشان پس فرمود بگيريد اين را بطور كمال و اگر هم‌چنين نباشد هرائينه مشتبه ميشود بر ايشان امورشان و تفريق كرده نميشود ميان حق و باطل . پس معلوم شد باين حديث شريف كه هر گاه پيغمبر صلي الله عليه و آله حجت نبود و دعوي بباطل داشت خداوند كسي را ميرسانيد كه بطلان امر او را ظاهر فرمايد و چون ظاهر نفرمود بلكه عكس اين را ظاهر فرمود دانستيم كه او حق است و باين مضمون احاديث متعدده وارد شده است و احاديثي كه باين معني وارد شده است در غالب ميفرمايد اگر چنين نبود بر مؤمنين امر مشتبه ميشد ، پس در هيچ جا امر نبايد بر مؤمنين مشتبه بماند و حق بايد در هر حال ثابت باشد . و از حضرت امير عليه السلام وارد شده است بچند طريق كه خدايا لابد است از براي زمين تو حجتي از جانب تو بر خلق تو كه هدايت كند ايشان را بسوي دين تو و تعليم كند بايشان علم تو را تا اينكه باطل نشود حجت تو و گمراه نشوند متابعين اولياء تو بعد از اينكه ايشان را هدايت كردي ، تا آخر حديث . پس اين خلق [ص 144] كه تابع انبياء سلف بودند و در راه هدايت واقف بودند خدا اجل از اين است كه صبر كند كه شخصي برخيزد و جميع شرايع را نسخ نمايد و احكام را بردارد و خلق را بخود بخواند و ساكت شود و نرساند حجتي را كه كلام او را فاسد فرمايد و او است مسدّد حق خود در هر حال . و باين مضمون نيز چند حديث ديگر وارد شده است و حضرت صادق عليه السلام فرمود كه خالي نمي‌ماند زمين از حجتي كه عالم باشد كه زنده كند در زمين آنچه را كه مي‌ميرانند از حق ، آن وقت اين آيه را تلاوت فرمود يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم و الله متم نوره و لو كره الكافرون و از اين قبيل اخبار هم بسيار است و همين سه حديث تو را كافي است ان شاء الله تعالي . حال شروع ميكنيم باثبات نبوت خاصه پيغمبر بدليلهائي كه خداوند مختص بما فرموده است .

فصل - ميخواهم در اين فصل ثابت كنم بدليل عقل و نقل كه اسم رسول خاتم چه بايد باشد ولي بسيار باختصار ميكوشم چرا كه اين مسأله بسيار مشكل است و علمي است و نميتوان بزبان فارسي شرح و بسطش داد ولي از خداوند عالم جل شأنه استمداد ميجويم كه زباني آسان عنايت فرمايد پس عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شأنه اول چيزي كه آفريد مشيت او بود و اين مشيت را بر صفت خود آفريد چرا كه نور لامحاله بر صفت منير است بلكه [ص 145] عرض ميكنم كه نور عين صفت منير است لهذا ميفرمايد لا كيف لفعله كما لا كيف له پس فعل بر صفت او خواهد بود و تو ميداني كه خداوند عالم صاحب صفات حميده و اسماء پسنديده است لله الاسماء الحسني و الامثال العليا و ميفرمايد لله الاسماء الحسني فادعوه بها و ميفرمايد قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايا ما تدعوا فله الاسماء الحسني پس او جل شأنه داراي اسمهاي نيك است و شكي نيست كه خداوند خود عين صفات نيست چرا كه مي‌بيني مفاهيم صفات مختلفه است و خداوند جل شأنه احد است و مختلف المعني نيست و خلق چنين پنداشتند كه اگر صفات را از او نفي نمايند نقص بر او حاصل ميشود و حال اينكه نقص وقتي است كه چون صفتي را نفي نمودي ضدش ثابت شود پس چون بصير نشد اعمي باشد و حال اينكه چنين نيست اگر بصير نشد فوق بصر و عمي است و لايجري عليه ما هو اجراه و لايعود فيه ما هو ابداه باري خلق باين نظر براي او اثبات صفات ذاتي كردند و چون ديدند كه نقص وارد است تدارك كردند كه اينها در ذات متفق است و غير مختلف و اثبات آنها بر ايشان حاصلي ندارد ولي ما اثبات ميكنيم اسمهاي او را در مقام خلق چنانچه آل‌محمد سلام الله عليهم فرموده‌اند .

حال اگر در مقام خلق اثبات صفت كرديم لابد اشرف خلق صفت خدا ميشود [ص 146] نه اخس خلق چرا كه دويم منسوب باول است پس صفت اول است و آنچه مخصوص بخداست اول است ، مثلاً تو توصيف ميكني زيد را بقايم و قايم را بمستوي و غير مستوي و مستوي چونكه ثاني است صفت اول است كه قايم باشد ولي قايم مخصوص بزيد است اگر چه بنظري زيد از كل ظاهر است ولي اين نوع اختصاصي است كه در بعض نسبت ببعض حاصل ميشود و اين برهان برهاني است خاص كه كمتر شنيدهٔ پس اول خلق خداوند صفت خداست و ثاني صفت اول است پس اين اسمهاي نيكو آن خلق اول است كه مختص بخدا است و چون او صفت نيك است پس ثناي جميل است و ثناي جميل را خداوند عالم جل شأنه حمد ناميده است و عرب حمد ميگويند چنانچه ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين پس بفقره اولي نفي فرمود از خود جميع اسافل را و فرمود منزه است پرورنده تو از هر چه توصيف ميكنند از صفات خلقيه معنويه و صوريه كليه و جزئيه ولي حمد مختص باو است كه اول باشد ، و چون بواسطه اين حمد ميرسد بخلق جميع نعمتها و فيضهاي كونيه و شرعيه او واسطه كبري است و سفير اعظم است ، و چون بواسطه ابلاغ او اتمام حجت ميشود حجت است بر تمام عالمها ، و چون خلق از ذات خبري ندارند مگر بواسطه او نبي الله است يا از جهت رفعت مكان و علو مرتبه گرديده است [ص 147] نبي خداوند جل شأنه ، و چون هر باطني بايد ظاهر شود و هر غيبي را شهادهٔ است لابد و لاعلاج بايد اول ما خلق الله در دنيا ظهوري داشته باشد ، و ادله همه اينها ظاهر و هويداست و اگر من بخواهم ادله كل را در اين رساله فارسي ذكر نمايم بطول مي‌انجامد و مراد درست حاصل نميشود پس باشاره ميگذرانم ، پس اول ما خلق الله لابد و لاعلاج ظاهر ميشود ، پس چون جلوه در عالم خلق كرد خلق او را مشاهده نمودند و فهميدند كه نعمت همه از او است و علم از او است و قوت و قدرت و توحيد و نبوت و ولايت و رسالت همه از او است لهذا او را حمد كردند يا اينكه خداوند او را پسنديد پس او را حمد نمود پس محمود شد ، و چون نازل شد بسماوات بلند در آنجا نور توحيد خداوند را ظاهر فرمود پس از اين جهت خداوند عالميان جل شأنه و تعالي خواست كه در اسم شريف او دليل اين معني باشد الفي كه آيت او است و در آن شش صفت از صفات خداوند ظاهر و هويداست ملحق باو نمود پس احمد شد ، و در زمين جميع كمالات ظاهريه و باطنيه تفصيل مي‌يابد و ظاهر ميگردد و آنچه در غيب است آشكار ميگردد چنانچه در حديث شريف وارد شده است العبودية جوهرة كنهها الربوبية فما خفي في الربوبية اصيب في العبودية و ما فقد في العبودية وجد في الربوبية هر چه در ربوبيت پنهان است در عبوديت يافته ميشود [ص 148] و هر چه در عبوديت نيست در ربوبيت ديده ميشود پس تفاصيل دنيويه كه در بالا نيست در پائين موجود است و آنچه در بالاست از اجمالات همه در پائين مفقود است پس در زمين آنچه در اول ما خلق الله پنهان بود ظهور پيدا كرد و چون اسماء بر طبق معاني است و الاسماء تنزل من السماء بايد دليل معني در اسم پيدا شود اگر پيدا نشد دلالت درست نخواهد كرد و اگر در عالم اعراض پارهٔ چيزها مي‌بيني كه مخالف ميشود از جهت عرض است و امر در كليين مثل جزئيين نيست لامحاله در ايشان اختلاف نميكند پس از اين جهت خداوند در اسم آن ظاهري كه حمد او در آن جلوه‌گر شده است حمد گذارده و حرفي كه دلالت كند بر تمام مراتب قابليت و مقبول در آن گذارده است پس ميمي باو ملحق فرموده است و نام آن قابليت را محمد گذارده است پس لابد آن خلقي كه حكايت اول ما خلق الله را ميكند اسم او در عالم شهاده محمد است .

و چون از براي هر چيزي مادهٔ است و صورتي نهايت بر حسب حال خودش و ماده و صورت اول ما خلق الله در كمال نورانيت است و اتحاد و ماده حيث نوريت شئ است براي خداوند و مطيع امر خداست و عارف بخداوند و عابد او پس اسم او عبدالله است و صورت حيث انيت است و در هر كسي بر خلاف كينونت خداست چرا كه شيطان هر كسي است مگر در اول ما [ص 149] خلق الله كه امن است و ايمن از خطا و ختل چنانكه پيغمبر (ص) فرمود براي هر كسي شيطاني است عرض كردند يا رسول الله براي تو هم شيطاني است فرمود بلي ولي اسلام آورده است . پس انيت و ماهيت خلق اول اسلام آورده پس ايمن شده است پس اسم مبارك او آمنه است ، و چون اين ماده و صورت در دنيا ظاهر شوند ماده به پدر ظاهر ميشود كه حامل مني است و انسان را خداوند آفريده از مني چنانكه كتاب او باين تنطق ميكند و صورت بروزش در مادر است چنانچه خداوند ميفرمايد و يصوّركم في الارحام پس بايد اين نبي پدرش مسمي باسم عبدالله باشد و مادرش آمنه . و كتاب خداوند دليل اين معني است نيز ولي اثباتش در فارسي مشكل است و اگر بخواهم از ظاهر قرآن اثبات كنم اين مطلب را ميتوانم بحول و قوه خداوند بلكه اسماء جميع ائمه را از ظاهر قرآن استخراج ميكنم ولي براي هر علمي اهلي است و اين علوم بكار اين خلق نميخورد با اينكه مشاغل بسيار مانع از طول مقال است .

و چون اول ما خلق الله اشرف كاينات است ظهور او بايد در اشرف قبايل باشد و عرب اشرف خلقند لهذا خداوند زبان ايشان را مختص بخود كرده است و اشرف از همه عرب قريشند و اشرف از قريش بني‌هاشمند و اشرف از همه بني‌هاشم بني عبدالمطلب پس بايد آن بزرگوار [ص 150] از عبدالمطلب باشد كه نخبه از نخبه باشد و مصطفاي از كل ملك است از اين جهة است كه خداوند عالم جل شأنه ايشان را صاحب حسبي و نسبي كرده است كه فوق جميع نسب و حسبهاست كه اگر احدي از خلق بر ايشان در يكي از اين دو فخر نمايد بايد او را كشت .

و چون ظاهر عنوان باطن است و آن نور اعظم منشأ و منبع هر چيز بود ظهور او هم بايد در جائي شود كه منشأ و منبع جميع عالم است و منشأ كل ارض مكه است كه ام القري است و وجه ديگر اينكه كعبه قلب ملك است و آن بزرگوار روح و عقل ملك است و منبع روح قلب است و از آنجا متصاعد ميشود بدماغ و آنجا كامل ميشود و امرش در ساير بدن از آنجا ظاهر ميشود نه پيشتر ، هم‌چنين در دنيا كعبه بمنزله قلب است و مدينه بمنزله دماغ و كوفه بمنزله سينه و ساير مشاهد مشرفه هر يكي مشعري هستند مگر كربلا كه مقامش فوق كل است از اين جهت خداوند چنين مقدر كرد كه آن روح مبارك از مكه بيرون آيد و آنجا امرش بروز نكند تا هجرت نمايد بمدينه طيبه و از آنجا امر در ساير عالم ظاهر شود اين است كه ميفرمايد هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة يعني او است آن‌چنان كسي كه مبعوث نمود در اميين كه اهل مكه باشند رسولي از ايشان كه تلاوت ميفرمايد بر [ص 151] ايشان آيات او را و تزكيه نمايد ايشان را و تعليم فرمايد ايشان را كتاب و حكمت .

پس از اين ادله مجمله معلوم شد كه نبي خاتم لامحاله بايد در ملك ظاهر شود و اسم او محمد و احمد و محمود باشد پدرش عبدالله مادرش آمنه در مكه مبعوث شود و بمدينه هجرت فرمايد و اگر بخواهم جميع كني و القاب و اسماء و زوجات و اولاد و اوصياء او را تا قيامت باين نوع دليل اثبات نمايم بحول و قوه خداوند ميكنم ولي كتاب فارسي است و بايد كلام را عاميانه و مختصر نوشت و اين نوع بيان چون مختصر شود مجهول ميماند و از آن كم منتفع ميتوان شد پس قدرش مجهول ميماند ، و اما اثبات اوصياء در مقام خود خواهد آمد ان شاء الله تعالي .

فصل - چون دانستي كه آن بزرگوار پيغمبر است بر تو واجب است اقرار بجميع آنچه پيغمبر آورده است از هر قبيل كه باشد خواه از مسايل اصوليه و خواه از فروعيه چرا كه علم جميع اينها مختص است بخداوند عالم جل شأنه و احدي مطلع بر علم خدا نيست مگر خدا و خداوند عالم جل شأنه علم خود را مختص فرموده است به پيغمبر خود و علم ما كان و ما يكون را نزد او گذارده است و اوست عالم لاغير و جميع خلق جاهلند بلكه ايشان را از معدن جهل كه تراب باشد آفريده است و چون از معدن جهل خلق شده‌اند نميدانند مگر آنچه تعليم بگيرند پس هر چه امام [ص 152] يا پيغمبر بايشان آموخت ميدانند و هر چه نياموخت نميدانند از اين جهت است كه ميفرمايد ما آتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا و هيچ كس را با پيغمبر رأيي و حكمي نيست قول قول او است و امر امر او پس بر همه واجب است كه تسليم او را نمايند در كلي و جزئي و اگر كسي در يك جزئي از او نگرفت و برأي خود عمل نمود گمراه ميشود و چه بسيار آيات و اخبار در اين باب وارد شده است و جماعتي از معرفت اين محروم ماندند و برأي و خواهش خود عمل كردند و قول پيغمبر را ترك كردند و اجتهادات و ظنون را پيشواي خود كردند و مسلم است كه اگر كسي جاهل باشد و رأي خود را پيشواي خود نمايد او را نميرساند مگر بجهل پس جاهل شدند بامر خدا و رو بجهل رفتند پس هلاك شدند اين است كه امام عليه السلام ميفرمايد من عمل برأيه فقد هلك يعني هر كس برأي خود عمل نمايد هلاك ميشود و در حديث ديگر ميفرمايد هر كس برأي خود عمل نمايد كافر ميشود . پس بر هر كس كه آن بزرگوار را شناخت كه او رسول خداست لازم و متحتم است كه رأي خود را ترك كند و بقول او عمل نمايد بلكه عرض ميكنم كه بر هر كس كه خدا را شناخت همين قدر كه فهميد كه خدائي دارد بر او واجب است كه طلب كند نبي او را و عمل بقول او كند و لكن بسا [ص 153] برحمت و رأفت خود از او عفو كنند مادام كه پيغمبر خود را بر او ظاهر نفرموده است و امر خود را آشكار ننموده و او را دعوت نكرده است . باري همه مطلب اين بود كه بايد اعتقاد كرد كه آنچه پيغمبر آورده است حق است و صدق و تسليم آن بزرگوار واجب است و خودرأيي حرام .

مقصد سيوم - در اثبات امامت است و در اين مقصد هم دو مطلب است :

مطلب اول - در اثبات ولايت و وصايت است و در اين مطلب چند فصل است :

فصل - بهمان ادله و براهين كه سابقاً گذشت در نبوت ، اثبات ميشود كه لازم است كه بعد از هر نبيي وصيي باشد چرا كه دعوت كه دايم است و خلق هميشه محتاجند بلكه عرض ميكنم همان خلقي كه خدمت پيغمبر ميرسند دايما محتاجند چه جاي آنان كه خدمت پيغمبر نرسيده‌اند و جاهلند چرا كه اين خلق جاهل حوائج ايشان بسيار است و منحصر بهمان علم مسايل نيست كه بگوئي مسايلي چند ياد گرفتم ديگر چه حاجت دارم بمعلم با اينكه همان مسائل هم دايماً متجدد است و در هر روز مسألهٔ بر انسان وارد ميشود ، امام فرمود اگر ميخواست پيغمبر (ص) جميع مسائل را بشما بياموزد نميشد چرا كه مسايل متناهي نيست پس [ص 154] مسايل را تعليم شخصي فرمود و شأن آن يك نفر را براي مردم بيان كرد . و اگر امر در مسايل چنين است در ساير حوايج امر بطريق اولي چنين است پس امر خلق به پيغمبر گذشته نميگذرد ، مردم محتاج برئيسند رئيس گذشته نظم ملك آينده را نميدهد ، مردم محتاج بملجأند رئيس گذشته ملجأ خلق آينده نميشود ، مردم واسطه ميان خود و خدا ميخواهند نبي گذشته واسطه لاحقين نميشود و اگر عارفي بگويد كه پيغمبران مرده و زنده ندارند عرض ميكنم بلا كلام مخفي كه ميشوند و ما از حجت مخفي منتفع نميشويم اگر حجت مخفي بما نفع ميداد خداي مخفي بطريق اولي نفع ميداد و هرگز اين خلق از خداي مخفي منتفع نميشوند و اين مسأله بسي واضح و آشكار است . پس ما هميشه محتاجيم برئيس سايس ، آن رئيس اگر از خود ميگويد بوحي خاص اسمش نبي است و اگر راوي از ديگري است اسمش ولي . حال هر نبيي كه باين دنيا ميآيد بايد بعد از او هم حجتي باشد اگر نبي ديگر است كه او حجت است و الا وليي از جانب او بايد باشد و نبي لابد از ولي است ناطق باشد يا ساكت و نبي ديگر تنطق كند چرا كه ولي دست نبي است و وزير او و صورت او و اين امر ان شاء الله واضح است و محتاج به برهان ديگر نيست . و هم‌چنين بعد از هر وليي وليي است يا نبيي و چون پيغمبر ما صلي الله عليه و آله [ص 155] خاتم پيغمبران است پس از او پيغمبري برنمي‌خيزد پس همه بعد از او اوصياء او هستند تا قيامت .

و چون اين دليل را دانستي دليلي ديگر ملحق باين دليل مي‌نمايم ، پس عرض ميكنم كه سابقاً دانستي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نوري است سابق بر همه كاينات و در اين شكي و شبههٔ نداري و ميداني از طريق عقل و نقل كه او و اوصياء او يك نورند و يك طينت و اشاره نمودم باينكه براي هر باطني ظاهري بايد باشد كه اگر ظاهر نباشد تخصص نميگيرد و اين مسأله بسيار واضح است و خداوند ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و ميفرمايد و لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون پس هم‌چنانكه مي‌بيني كه روح مادام كه تني نباشد ظهور و بروزي ندارد و شخصيتي ندارد هم‌چنين در عالم بالاتر عرض ميكنم مادام كه اين نور اول بروز پيدا نكند در قابليتي خاص بروز و كمالي بطور خاص ندارد و جميع كمالات تعينشان در مقام شخصيت است چنانكه مي‌بيني كه روح داراي كمال است ولي بطور اطلاق و در آن چشمي خاص نيست و گوشي مخصوص ندارد و كمالات چشمي و گوشي از آن بروز نميكند و لكن چون در اين تن بروز كرد كمال چشم از چشم بروز ميكند و كمال گوش از گوش و كمال هر عضوي از هر عضوي ، هم‌چنين در اين [ص 156] مقامات كمالات آن نور بسيار است ولي بلا تعيّن و لابد بايد بدني خاص ساخته شود تا آن كمالات بروز كند و چون بروز آن كمالات بطور شخصيت در همين جاست و از اينجا بالا نميرود چنانچه از آنجا پائين نيامده است لهذا مادام كه بدن شخصي برجاست كمالات شخصيه برجاست و اين كمالات هميشه بايد بروز كند چرا كه خداوند عالم جل شأنه كمالات خود را از اينجا بروز ميدهد پس بايد هميشه بدني شخصي براي اين نور باشد نهايت اين است كه در هر قرن و زمان بر حسب اقتضاي مردمان بروز ميكند . پس در ازمنه سالفه خداوند عالم جل شأنه آن كمالات را از ابداني خاصه جلوه داده بقدر صلاح زمان و آن ابدان انبياء بود كه ابدان ايشان نيز ابدان آن نور مقدس است چنانچه صريح اخبار دلالت بر اين معني ميكند و اگر كسي اين را فهميد فضايل بسيار از ايشان ميفهمد ، و چون زمان اقتضاء كرد كه آن كمالات بيشتر و بهتر بروز كند بدن خاتمي خلقت شد پس از آن ديگر اقتضاي نبوت نميكند ولي ساير كمالات را اقتضا ميكند پس از اين جهت خداوند اوصياء دوازده‌گانه را برگزيد تا اينكه ايشان كمالات كليه را بروز دهند و هرگز اين عالم پس از ظهور ولايت اقتضا نميكند تمام شدن آن امر را ، پس هميشه يك نفر از ذريه پيغمبر از ائمه اثني‌عشر در ملك بايد باشد نهايت يا ظاهر [ص 157] است و مشهود يا خائف است و مغمور ولي دنيا از وجود ايشان خالي نخواهد بود ، و اين دليلي است بسيار شريف و در آن اشارات بسيار بود از براي اهل حكمت و مرتبت اگر بفهمند و ملتفت شوند . حال فصلي ملحق ميكنيم و ولايت عامه را بكتاب و سنت اثبات مينمائيم .

فصل - خداوند ميفرمايد انما انت منذر و لكل قوم هاد يعني اي پيغمبر تو منذري يعني پيغمبري و از براي هر قومي هادي است . و مقصود از هادي اوصياء ايشانند چنانكه در حديث ميفرمايد لازال منكم هاد من بعد هاد . و بعد ميفرمايد يوم نبعث من كل امة بشهيد و جئنا بك علي هؤلاء شهيدا پس هر امتي را حجتي است كه او شاهد ايشان است . و ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير و قمي روايت ميكند در تفسير خود يعني از براي هر زماني امامي است . و ميفرمايد افنضرب عنكم الذكر صفحا و در تفسير است كه اين استفهام است يعني آيا واميگذارد شما را مهمل كه احتجاج نكند بر شما برسولي يا بامامي يا بحجتهائي . و اگر كسي درست نظر كند خواهد يافت كه جميع قرآن دليل لزوم وجود حجت است و هيچ كس در اين شك نميكند مگر جاهل يا منكر نعوذ بالله من غضب الله .

و اما اخبار در اين باب بسيار است و براي احدي شكي نمي‌ماند [ص 158] پس از آنكه نظر بآنها كند كه لابدا بايد اوليائي در ملك باشند حضرت امير عليه السلام ميفرمايد خدايا بلي خالي نمي‌ماند زمين از قائمي از براي خداوند بحجتهاي او يا ظاهر باشد و مشهود يا خائف و مغمور تا اينكه باطل نشود حجتهاي خدا و بينات او و چه قدرند ايشان و كجايند اين جماعت ، اين جماعت والله كمترند از حيث عدد و اعظمند از حيث قدر ، بواسطه ايشان خداوند حفظ ميكند حجتهاي خود و بينات خود را تا اينكه وديعه بگذارند نظراء خود را و زرع كنند در قلوب اشباه خود علم را ، تا آخر حديث شريف و باين معني اخبار بسيار است و از حضرت باقر عليه السلام از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه فرمود مثل اهل بيت من مثل نجوم است هر زمان كه غايب شود نجمي طلوع ميكند نجمي ديگر و از جابر مروي است كه عرض كرد خدمت حضرت باقر عليه السلام كه چرا خلق محتاجند بنبي و امام فرمود بجهة بقاء عالم بر صلاح خود و اين از اين جهة است كه خداوند دفع ميكند عذاب را از اهل زمين هر گاه نبيي يا امامي در آن باشد چنانكه خداوند ميفرمايد و ماكان الله ليعذبهم و انت فيهم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود نجوم امان اهل آسمانند و اهل بيت من امان اهل زمين پس هر گاه نجوم بروند باهل آسمان ميرسد آنچه اكراه دارند و همين [ص 159] كه اهل بيت من بروند باهل زمين ميرسد آنچه اكراه دارند ، و مراد آن بزرگوار از اهل بيتش ائمه هستند كه خداوند عالم طاعتشان را مقرون كرده بطاعت خود ، پس فرمود يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم و اولوا الامر ائمه هستند كه معصومند و مطهر آن‌چنان كسان كه گناه نميكنند پس ايشان هستند مؤيدان و موفقان و مسددان ، بواسطه ايشان خداوند رزق ميدهد بندگان را و بواسطه ايشان تعمير ميكند خداوند بلاد خود را و بواسطه ايشان خداوند نازل ميكند باران را از آسمان و بواسطه ايشان بركات زمين بيرون ميآيد و از براي ايشان خداوند مهلت ميدهد اهل معاصي را و تعجيل ميكند ( نميكند ظ ) بر ايشان عقوبت و عذاب را و مفارقت نميكند ايشان را روح القدس و ايشان از او مفارقت نمي‌نمايند و از قرآن جدا نميشوند و قرآن از ايشان جدا نميشود صلوات الله عليهم . تمام شد حديث شريف و اگر بخواهم جميع احاديث اين باب را ذكر كنم سخن بطول مي‌انجامد و اگر كسي طالب اخبار باب باشد رجوع نمايد بكتاب مبارك عوالم و بحار الانوار و كافي و فصل الخطاب كه پر از روايات است و در واقع آيه و حديث يكي هم كافي است و حاجت بزياده نيست ، بلي اخبار زياد مقوماتند و سبب اطمينان قلوب خلق .

[ص 160] فصل - از اين آيات و اخبار نوعا معلوم شد كه در هر عصر و زمان بايد ميان مردمان حجتي باشد و اگر زمين يك آن خالي از حجت باشد البته عالم فاسد ميشود و زمين متفسخ ميشود و عالم تمام ميشود و اين مسأله بسي واضح است و عرض كردم سابقا كه هر كسي كه از جانب خود ميگويد نبي است و هر كسي از جانب ديگري ميگويد وصي است و اي بسا اسم وصي بر نبي هم صدق كند هم‌چنانكه هرون را وصي گفتند با اينكه نبي بود و شيث و انبيائي كه ميان آدم و نوح بودند وصي گفتند و اين از اين سبب است كه شرع سابق را بكار ميبرند و كأنه روايت از سابق ميكنند اگر چه بوحي جديد از رب جليل باشد .

و دوست ميدارم كه حديثي شريف در اتصال امر وصيت عرض نمايم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمود چون دو پسر آدم قربان كردند و از يكي قبول شد و از آن ديگري مقبول نشد قبول شد از هابيل و قبول نشد از قابيل داخل شد در دل قابيل حسدي شديد و ظلم كرد بر هابيل و دايما مراقب حال او بود و طلب خلوت مينمود تا يك وقتي دست بر او جست در جائي كه آدم نبود پس بر او جست و او را كشت و قصه اين دو همان است كه خداوند عالم در كتاب خود بيان فرموده است كه چه صحبت در ميان ايشان شد قبل از قتل [ص 161] پس چون آدم آگاه شد بقتل هابيل جزع فرمود بر او جزع شديدي و داخل شد بر او حزني شديد پس شكايت فرمود بخداوند عالم جل شأنه پس خداوند وحي فرمود باو كه من بتو هبه ميكنم فرزندي ذكر كه جانشين هابيل باشد پس حواء زائيد غلامي طيب و مبارك چونكه روز هفتم شد آدم او را شيث نام نهاد پس خداوند وحي فرمود بآدم كه آيا اين غلام هبه من نيست بتو ، او را هبة‌الله نام بنه پس چون اجل آدم رسيد خداوند وحي كرد باو كه اي آدم من تو را مي‌ميرانم و روح تو را بسوي خود ميكشم در فلان روز پس وصيت فرما به بهترين اولاد خود و اوست هبه من كه من بتو بخشيده‌ام پس وصيت كن باو و تسليم بنما باو آنچه ما تعليم تو كرديم از اسمها و اسم اعظم را و قرار بده اين را در فرزندان خود (ظ) ( تابوت خ‌ل ) بدرستيكه من دوست ميدارم كه زمين من خالي نماند از عالمي كه علم مرا بداند و حكم كند بعلم من و قرار بده او را حجت من بر خلق ، فرمود پس جمع كرد آدم جميع فرزندان خود را از رجال و نساء پس فرمود بايشان اي فرزندان من خداوند وحي فرمود بمن كه روح مرا بسوي خود بلند كند و امر كرد مرا كه وصيت كنم به بهترين فرزندان خودم و او هبة‌الله است و بدرستيكه خداوند اختيار كرد از براي من و از براي شما [ص 162] و بعد از من بشنويد از او و اطاعت كنيد امر او را پس بدرستيكه او وصي من است و خليفه من بر شما پس همه گفتند ميشنويم از او و اطاعت ميكنيم امر او را و مخالفت نميكنيم امر او را پس فرمود كه تابوت را بسازند پس ساختند پس قرار داد در آن علم خود را و اسمها را پس او را بدست هبة‌الله سپرد و مقابل روي او گرفت فرمود نگاه كن اي هبة‌الله من همين كه مردم پس غسل ده مرا و كفن كن مرا و نماز كن بر من و داخل كن مرا در قبر من پس چون چهل روز از وفات من گذشت پس استخوانهاي مرا از قبر من بيرون بياور و بگذار آنها را در تابوت و نگاه دار و احدي را امين بر آنها مشمار پس چون وفات تو دررسيد و فهميدي اين را از خود پس بجو بهترين فرزندان خود را آن فرزند كه بيشتر مراقب حال تو بوده است و در نزد تو افضل از كل است پس باو وصيت فرما بآنچه من بتو وصيت نمودم و زمين را خالي مگذار از عالمي از ما اهل بيت ، اي فرزند خداوند مرا بزمين فرستاد و مرا خليفه در زمين كرد و حجت بر خلق قرار داد و من بتو وصيت ميكنم بامر خداوند و قرار ميدهم تو را حجت خدا بر خلق او در زمين بعد از من پس از دنيا بيرون مرو مگر اينكه حجتي و وصيي بجاي خود بگذاري و تابوت را باو بسپاري با آنچه در او است چنانكه من بدست تو سپردم و بدانكه از اولاد [ص 163] من مردي بعمل آيد كه اسم او نوح باشد و در زمان او طوفان و غرق ميشود پس هر كس در كشتي او نشست نجات مي‌يابد و هر كس از كشتي او تخلف جست غرق ميشود و وصيت فرما بوصي خود كه تابوت را محافظت كند و چون وفاتش در رسد به بهترين فرزندان خود و آنكه ملازم خدمت او بيش از همه بوده و فضلش زياده از همه است وصيت كند و تابوت را باو بسپرد و هر وصيي وصيت خود را در تابوت گذارد و بهمين قسم بعضي ببعضي وصيت نمايند و هر كس نبوت نوح را دريافت با او در كشتي سوار شود و تابوت را با آنچه در او است در كشتي خود بردارد و تخلف نورزد از او احدي و حذر كن اي هبة‌الله از فرزند ملعون من قابيل و اولاد او ، تا اينكه فرمود كه آدم وفات كرد و هبة‌الله در ميان فرزندان او برخاست بامر وصايت و چون وفات او رسيد وصيت نمود به قينان و تابوت را باو سپرد با آنچه در او بود و فرمود اگر نبوت نوح را دريافتي متابعت او را بنما و تابوت را با خود برداشته بكشتي او ببر و تخلف مجو از او پس بدرستيكه در نبوت او طوفان است و غرق شدن پس هر كس در كشتي او نشست نجات يافت و هر كس از او تخلف كرد غرق شد پس قينان بوصيت برخاست در ميان برادران و فرزندان خود بامر هبة‌الله چون وفاتش دررسيد به مهلائيل وصيت كرد و تابوت را باو سپرد و او وصي شد [ص 164] و بسيرت پدر راه رفت و پس از خود وصيت فرمود به پسر خود نابرد و تابوت را باو سپرد و نابرد به پسر خود اخنوخ داد و او ادريس است و او برخاست بوصيت نابرد و چون اجلش رسيد خداوند باو وحي فرمود كه من ترا بآسمان بالا ميبرم و روح ترا در آسمان قبض ميكنم پس وصيت نما به پسر خود حرقاسيل پس حرقاسيل وصي ادريس شد و چون وفاتش دررسيد بنوح وصيت كرد و تابوت را با آنچه در او بود باو سپرد . و سخن حضرت باقر اينجا قطع شد . و در حديث ديگر اوصياء را ميشمارند تا زمان پيغمبر .

و اي بسا جمعي به‌پندارند كه ميان آدم و نوح كسي نبود و ميان عيسي و رسول خدا كسي نبود و استدلال بظواهر اخبار كنند عرض ميكنم صريح اين حديث را يافتي كه هرگز زمين خدا بي وصي نميماند و اين عهدي است معهود و ميثاقي است مأخوذ و اين است آنچه محكم است و اگر حديثي بر خلاف اين وارد شده است علمش در نزد اهلش است و جزو متشابهات بايد گرفت و بسا جمعي معني آنها را هم بفهمند ولي بر فرض نفهميدن بايد جزو متشابهات گرفت ولي امروز شياطين انس و جن دل مردم را منصرف كرده‌اند و بر ايشان طوري مشتبه نموده‌اند كه حق را از باطل تميز نميدهند و منكر شده‌اند لزوم وجود حجج را در زمين و استدلال بهمان متشابهات ميكنند و اما الذين [ص 165] في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه و اما مؤمنون محكم را ميگيرند و اگر محملي از براي متشابه يافتند فبها و الا آنرا در سنبل خود ميگذارند چنانچه خداوند فرموده فذروه في سنبله تا وقتي كه خدا بخواهد اظهارش فرمايد .

مطلب دويم - در اثبات ولايت ائمه اثني‌عشر و خصوصيت علي بن ابي‌طالب صلوات الله عليهم اجمعين و در اين مطلب چند فصل است :

فصل - در اثبات ولايت حضرت امير عليه السلام بدليل قاطع عقلي مستنبط از كتاب و سنت . بدانكه خداوند عالم جل شأنه عالم است بجميع خلق خود و علم او متناهي نيست يعني روزي تمام نميشود و بچيزي محدود نميشود ، عالم است بما كان و ما يكون قبل از كون آنها و بعد از كون آنها و آن علم كه محدود ميشود علم مشوب بجهل است و اما علم خالص متناهي نيست و احدي از آحاد خلق شريك او در اين علم نبودند بلكه او عالم بود وحده لا شريك له و خلق گمان ميكنند كه خدا را در ذات و پارهٔ افعال و صفات بايد توحيد كرد و از ساير مراتب توحيد غافلند ولي شأن مؤمن اين است كه او را در جميع مراتب توحيد كند و اين صفات را كه مي‌بيني در كلام مجيد مصدّر بالف و لام كرده مانند قول او و هو العليم الحكيم ، و هو الرؤف الرحيم ، و هو القاهر فوق عباده [ص 166] و امثال اينها محض اظهار اين معني است نه چيز ديگر ، يعني او است عليم و حكيم وحده لا شريك له و رؤف و رحيم وحده لا شريك له و قاهر وحده لا شريك له يعني كل علم و حكمت و رأفت و رحمت مخصوص او است پس براي غير علمي نيست . و شكي در اين نيست كه پيغمبر خود را صلي الله عليه و آله مظهر صفات و اسمهاي خود قرار داده است بلكه عين صفات و اسمها ، و اخبار خود ايشان و آيات كتاب گواه اين معني است و پس از اين شايد اشاره باين مطلب بشود ، پس پيغمبر محل اين علم مطلق است و نتيجه اين سخن اين ميشود كه جميع علم مخصوص آن سرور است و غير او جاهلانند ، پس احدي از آحاد خلق آگاه بر سرّ و حقيقت چيزها نميشوند مگر آن بزرگوار و بجميع چيزها اين خلق جاهلند و از اين جهت محتاجند بوجود علما كه اگر علما نباشند بناي عالم از هم ميپاشد و پيغمبر مبعوث نشده است ميان ايشان مگر براي همين پس همه چيز را پيغمبر بايد بايشان بفهماند .

و چون اين را دانستي عرض ميكنم علوم خلق بر چند قسم است پارهٔ علوم طبيعيه است مانند علوم حيوانات ، پارهٔ علوم كليه است پارهٔ علوم جزئيه اما علوم طبيعيه مثل اينكه اين آب است و اين نان و اين فلان و فلان از چيزها كه مشترك است ميان حيوان و انسان اين علوم را خداوند عالم جل شأنه بر زبان پيغمبر در عالم ذر تعليم اين خلق فرموده است از اين جهة است [ص 167] كه بمحض تولد كردن بچه ميداند كه شير بايد بخورد و دست و پاي خود را حركت دهد اگر چه تعبير نداشته باشد از آنها و همه اينها را خداوند تعليم نموده است و بچيزي جاهل نيستند و اگر احيانا چيزي را فراموش كنند از اين قبيل معلمين ايشان را متذكر ميكنند و زود تعليم ميگيرند . و اما علوم كليه همان قواعد است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از اول زمان تا آخر بر لسان انبياء و اولياء تعليم ايشان فرموده است و ميفرمايد و شايد اين كليات از شدت وضوح بجائي برسد كه خلق ندانند كه آيا در اينها محتاج بحجج هستند يا نه و حال اينكه محتاجند و اين از باب وضوح آنهاست . و اما جزئيات چيزهائي است كه همه روز محتاجند اين خلق بتعليم آنها . حال در ميان اين كليات يا جزئيات پارهٔ چيزها است كه هر گاه پيغمبر صلي الله عليه و آله قاعده كليهٔ در آنها بيان فرمايد مردم خود ميتوانند استنباط كنند و چندان امر ايشان فاسد نميشود ولي پارهٔ چيزها را اكتفا باين نمي‌توان كرد چرا كه امر در آنها سخت است و افهام ناقص خلق نميتواند در آنها كاري كند پس بايد تعيينش نمود ، مثلاً ميتوان بطور كليت حالي مردم كرد كه آب مادام كه رنگ و بو و مزه‌اش تغيير نكرده است پاك است و از اين منتفع ميشوند و مطلب ميفهمند و خود ايشان ميفرمايند بر ماست كه القاء اصول نمائيم و بر شماست كه [ص 168] تفريع نمائيد ولي نصب خليفه باين طور نميتوان كرد ، اما خلق كه جاهل محضند بخليفه و هيچ نميفهمند و اما در صورت خليفه هم علامت خاصي نيست كه بآن علامت او را تحت قاعده بياندازند مثلا سفيدرو باشد پس بفرمايد كه هر سفيدروئي خليفه من است بسا خليفهٔ كه سفيدرو نباشد و بسا سفيدروئي كه خليفه نباشد ، و اما علايم ديگر كه فرمايش شده است خارج از اذهان خلق است و خلق با سليقه‌هاي مختلفه درك آنها را نميكنند ، آيا نمي‌بيني كه امروز در ميان كبار شيعه نص خاص موقوف شده است بجهت مصالحي چند و بوصف و علامت نص ميكنند چه قدر اختلاف ميان مردم حاصل شده است چرا كه علم باوصاف جبلّي نيست و بالاتر از علم حيواني است پس اگر فرمودند مثلاً كه هر كس عالم است تمكين او را بكن بسا خلقي كه علم را نمي‌فهمند چيست و ابداً اسم علم را بسا نشنيده و آنان كه شنيده و فهميده‌اند اي بسا بر ايشان مشتبه ميشود علم حق و باطل و تميز نميدهند پس چگونه ميتوان حكم كرد ميان ايشان ، پس اگر پيغمبر صلي الله عليه و آله نص فرمايد باين طور كه خليفه من چنين و چنان است امر بر خلق واضح و روشن نميشود و اي بسا مشتبه ميشود و ابلاغ درست نميشود لهذا خداوند عالم جل شأنه در مشيت خود چنين قرار داد كه رسول خدا نص قاطع فرمايد كه فلان شخص وصي [ص 169] من است و فرمود در كتاب خود پس از آنكه امر فرمود كه ولايت علي را اثبات فرمايد ان لم‌تفعل فمابلّغت رسالته اگر نكردي چنين ابلاغ نكردي رسالت را . پس واجب است كه رسول خدا نص كند كه فلان كس ولي من است بدون اينكه بعقل مردم واگذارد چرا كه نميدانند و نمي‌فهمند و علم معرفت نيست از علومي كه اين خلق استنباط نمايند از كليات يا بحدس و تخمين بفهمند ، پس آن بزرگوار نص فرمود و بعقل مردم نگذاشت و آنچه شيعه و سني بر آن اجماع دارند و اخبار متواتره وارد شده است اين است كه آن بزرگوار نص فرمود بر علي بن ابي‌طالب و بر ديگري نص نكردند و اين را همه كس ميدانند و ميفهمند حتي آنكه از اهل سنت اگر كسي سؤال نمايد كه آيا پيغمبر صلي الله عليه و آله بر كه نص ميفرمود ميگويند بر علي بن ابي‌طالب عليه السلام و امر غدير خم چنان معروف و مشهور است كه نميتوان انكار كرد بلكه اگر كسي انكار كرد آن را حمل بجنون او ميكنند پس بنص رسول صلي الله عليه و آله آن بزرگوار خليفه است از براي پيغمبر .

و از براي اثبات نص دليل ديگر عرض ميكنم . بدانكه احتياج خلق برسول و حجج در هر قرن و زمان از جهت اختلاف نفوس ايشان بود كه هر كسي را از اين جهت ميلي است و بخواهش خود رو بجهتي ميكند و اعراض از جهتي ميكند و اگر [ص 170] خداوند ايشان را بحالت اختلاف خود واگذارد امر ايشان فاسد ميشود و دينشان فاسد ميشود و فساد در جميع امورشان حاصل ميشود و چون امرشان فاسد شد لامحاله عمرشان تباه ميشود و بغايت نميرسند لهذا خداوند حجتي در ميان ايشان گذارد كه ايشان را نگاه‌داري كند و رفع اختلاف از ميان ايشان بكند و آنها را بر كلمه واحده جمع نمايد تا علت غائيه از ايشان بالفعل شود . حال خود انصاف ده كه اگر پيغمبر صلي الله عليه و آله بعد از رحلت خود ايشان را مهمل گذارد و نص بر كسي خاص نفرمايد نه اين است كه همان فتنه و فساد كه از آن ترسان و گريزان بوديم وارد مي‌آيد ، چه فرق است ميان اينكه ابتداءً خداوند خلق را مهمل گذارد يا اينكه يكي را رسول فرمايد پس از آن ايشان را مهمل گذارد ؟ بعينه مثل اين است كه شهري سلطان داشته باشد و بميرد پس از آن مردم بي سلطان بمانند و متحير و حيران شوند ، بعينه مثل اين است كه از اول سلطان نداشته باشند روز بروز اختلافشان زياد ميشود و در ميان ايشان نزاع بر سر پا ميشود و گفتگوها بلند ميشود و فساد برپا ميشود و صلاح از ميان ميرود ، و چه علامت از براي صدق دعوي از اين بهتر ميخواهي كه مردم از آل‌محمد منقطع شدند و باجماعات و قياسات خود متمسك شده خليفه تراشيدند با اينكه آل‌محمد سلام الله عليهم بكلي منقطع از دنيا نشدند و امر و [ص 171] نهي خود را در ميان گذاردند و در هر موقع حق را ظاهر فرمودند مع‌ذلك كار بجائي رسيد كه بكلي اختلاف كردند و دين از ميان رفت و شرع و منهاج رسول را فراموش كردند و نماند در ميان مردم از دين مگر اسمي ، اگر خداوند برأي ايشان واگذارده بود و آل‌محمد را در ميان خلق نگذارده بود و رسول خدا صلي الله عليه و آله خليفه بحق نصب ننموده بود چه ميشد ؟ لامحاله بكلي دين فاسد ميشد و اسم اسلام از ميان ميرفت . پس باين برهان نيّر هم بايد پيغمبر صلي الله عليه و آله خليفهٔ نصب فرمايد .

اگر كسي گويد كه اگر فايده نصب خليفه حفظ ملك از اختلاف است پس چرا اختلاف شد عرض ميكنم همين هم از حكمت خداست ، اقتضاي حكمت حكيم و عدل خداوند عليم اين است كه اسباب هر چيزي را فراهم آورد از خير و شر و خلق را جبر بر چيزي نفرمايد پس هر كدام از خلق ميل بهر چه دارند بهمان عمل نمايند نه اينكه ايشان را جبر به يك وصف و حالت فرمايد و اگر بخواهم همه مسائل را يكجا شرح دهم سخن بانجام نميرسد ابداً پس باشاره در هر جا ميگذرانيم و تو بفهم شريف خود نظر نموده ملتفت باش تا بمطلب برسي .

پس معلوم شد كه نص از هر امام سابق و نبي سابق بر ولي لاحق در ائمه اثني‌عشر واجب و لازم است و حضرت خاتم صلي الله عليه و آله نص فرمود بر مولاي متقيان و امير مؤمنان [ص 172] عليه صلوات الله المنّان و ايشان واحداً بعد واحد نص بر يك‌ديگر فرموده‌اند .