فصل - بدانكه خداوند عالم بهيچ چشمي ديده نميشود نه بچشم دنيائي نه آخرتي نه ظاهري نه باطني پس نميتوان او را مشاهده نمود با خيالها و فكرها و عقلها و وهمها اين است كه ميفرمايد لاتدركه الابصار و ابصار جمع بصيرت است موافق حديث و مراد اوهام خلايق است هر چه باشد از درك او قاصر است اين است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در خطبه غدير و جمعه اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثّله غوامض الظنون في الاسرار لا اله الا الله الملك الجبار يعني پيغمبر صلي الله عليه و آله را قايم مقام خود قرار داد در اداء كردن در ساير عوالم خود زيرا كه ادراكهاي ظاهريه خلق او را درك نميكرد و فكرهاي ايشان او را درك نميكرد و عقلهاي ايشان هم عاجز بود از درك كردن او ، پس بهيچ مشعر ادراك نميشود نه بظاهر نه بباطن پس همچنان كه ظاهر را خداوند جل شأنه معالجه فرموده است باينكه [ص 106] براي ايشان قبله و مسجود ظاهر قرار داده است در مراتب عاليه ايشان هم قبلهها قرار داده است چنانكه ميبيني از براي اهل آسمان بيت المعمور را قبله قرار داده است براي حمله عرش عرش را قبله كرده براي بالاتر بالاتر و شك نيست قبله هر مرتبه و مقام بايد از سنخ اهل آن مرتبه باشد چرا كه اگر قبله آنها را بالاتر قرار دهد تكليف ما لايطاق است چرا كه بالاتر از خود را درك نميكنند و اگر ايشان را ميسور بود درك بالاتر از خود را كنند چرا مأمور نميشدند توجه بخود خداوند كنند و خود او را شفيع خود قرار دهند و حال اينكه اولي بود باينكه عبادت كرده شود و اگر قبله را پستتر از آن مرتبه قرار دهد لازم ميآيد كه رو باسفل كنند پس مثل حيوانات رو بزمين شوند افمن يمشي مكبّا علي وجهه اهدي امن يمشي سويّا علي صراط مستقيم پس نميتوان رو بپائين كرد و عبادت نمود و اين بسيار عملي قبيح است كه انسان مثل حيوان سرازير شود و استمداد از اسفل نمايد و تو ميبيني كه خداي تو راضي باين نشده است چرا كه براي عالم اجسام قبله جسماني قرار داد و چندي خلق رو به بيت المقدس كردند و مدتي رو بطرفي از اطراف عالم نمودند و حال مأمور شدهاند كه رو بكعبه كنند و همه اينها از اجسامند و شنيدي از براي اهل آسمان بيت المعمور را قرار داده است و بيت المعمور را از سنخ [ص 107] اهل آسمانها قرار داده است و همچنين است امر در همه قبلههاي ملك ، پس خداوند عالم جل شأنه از براي خيال عباداتي خياليه قرار داده است و وجهه خيالي قرار داده است پس وجهه آنجا وراي وجهه جسم است مسلماً ، نميبيني كه عبادت خيال تصورات حسنه است از علومي كه خداوند عالم جل شأنه پسنديده است و تصور كردن صورتهاي طيبه طاهره است از قبيل صورتهاي نيك مثل صورت علما و صلحاء و ائمه اطهار سلام الله عليهم پس تصور صورت ايشان در خيال عبادت است ، و هكذا از براي فكر وجههٔ است و آن نسبتهاي طيبه طاهره است و تصديقهاي حسنه ، و هكذا براي جميع مراتب وجهههاست و لكل وجهة هو موليها فاستبقوا الخيرات پس براي هر مشعري از مشاعر خداوند وجهه عبادتي قرار داده است و آنچه مثل آورديم همه در عين عبادت بود و در واقع خداوند عالم جل شأنه كعبهها قرار داده است و رو كردن بآن كعبهها مثل رو كردن باين كعبه است و همه در غيب همين كعبه است و اهلش آنها را ميشناسند و اگر كسي رو بآنها كند از جهة نفس آنها مثل اين است كه رو باين كعبه كند محض خود او و اين است كفر و عبادت اسم تنها و اگر كسي آن كعبهها را با خدا عبادت كند شرك ورزيده است بخداوند عالم جل شأنه و اين است شرك بخداوند عالم جل شأنه و لكن اگر كسي عبادت خدا كند از [ص 108] اين راه او بحق واصل شده است .
و دوست ميدارم اخباري چند ذكر كنم و بفكر صائب خود جناب سائل مطلب را بفهمد . در دعا ميخواني قبل از نماز اللهم اني اتوجّه اليك بمحمد و آلمحمد و اقدّمهم بين يدي صلوتي و اتقرّب بهم اليك فاجعلني بهم وجيها في الدنيا و الآخرة و من المقربين مننت عليّ بمعرفتهم فاختم لي بطاعتهم و معرفتهم فانها السعادة و اختم لي بها فانك علي كل شئ قدير و همچنين در زيارت آل يس ميخواني انتم جاهي اوقات صلواتي تا آخر ، و امام عليه السلام ميفرمايد بعبادتنا عبد الله و لولانا ماعبد الله و در حديث ديگر ميفرمايد بنا عبد الله و لولانا ماعرف الله و از اين قبيل اخبار بسيار است و سائل خود بفهم خود غور نمايد و مطلب خود را درآورد .
و بدانكه در عالم اجسام خداوند چنين مقدر فرموده است كه هر گاه كسي در مسجد الحرام باشد رو بخانه كعبه كند و او را سجده نمايد و وجهه خود قرار دهد ولي آنكه در شهر مكه است خانه را نميبيند پس رو بمسجد ميكند چرا كه مسجد مشتعل شده بشعله خانه و در او اثر نموده است مسجد شده است بمنزله دود و آتش كعبه در اين جلوهگر شده است و چون مشتعل بشعله آن شد هر كس رو بآن كند رو بكعبه كرده است و هر گاه كسي از شهر بيرون رفت و محروم شد از ديدن مسجد قبله او شهر ميشود پس رو بشهر ميكند [ص 109] و اصل شهر مستنير بنور مسجد شده است و خانه در مسجد اثر نموده است و از اين جهة شهر هم قبله شده است و اگر كسي از حرم بيرون رفت بايد رو بحرم كند و حرم قبله او است چرا كه حرم مستنير بنور شهر شده است كه او مستنير بنور مسجد است كه او مستنير بنور خانه است و اگر كسي باقصاي بلاد رفت سمت حرم قبله او ميشود و بر او حرجي نيست حتي آن كسان كه در خانههاي خود سكني دارند ديوار سمت قبله قبله ايشان ميشود و همه از اين جهت است كه نور خانه در اينها اثر كرده است ، اين است كه خداوند ميفرمايد و اجعلوا بيوتكم قبلة يعني خانههاي خود را قبله قرار دهيد . پس خداوند تكليف خلق را رو كردن بخانه كرده باين نحو كه عرض شد و اگر وراي اين تكليف ايشان را قرار دهد جبر است چرا كه نميتواني تو در كرمان مثلاً رو باصل خانه كني بدون توجه كردن باين راهها كه گفتيم كه اگر بنا باشد تو از اينجا بي واسطه رو بآنجا كني البته بمطلب نميرسي و خداوند عالم ظلمكننده نيست و لايكلف الله نفسا الا ما آتيها و در آيه ديگر الا وسعها خداوند عالم جل شأنه تكليف نميكند نفسي را مگر آنچه باو عطا كرده است يا بقدر وسعت آن نفس ، و همه كس ميدانند كه وسع از طاقت وسعتش زيادتر است بسا چيزي را كه انسان طاقت دارد ولي بر او سخت [ص 110] ميشود و حرج لازم ميآيد و اما وسعت در آن سختي فرض نميشود و اين است كه خداوند عالم حرج را نفي فرموده و ماجعل عليكم في الدين من حرج يعني خداوند عالم در دين تنگي قرار نداده است . و تو فرض كن حرجي از اين عظيمتر ميشود كه بر مسلمين واجب شود كه روانه مكه شوند و همان جا سكني كنند و در نماز خود رو بكعبه نمايند ؟ اين كمال سختي و حرج است و خدا نفي فرموده و از خانههاي خود هم كه محال بود كه رو بكعبه كنند پس همان سمت را خداوند قبله قرار داد . و همچنين است امر در قبلههاي عالم بالا ، خداوند عالم در همه جا مسجدي و حرمي و جهاتي قرار داده است ولي عارف آنها را ميشناسد و مردم در اين توجهات مختلف هستند طايفهٔ عالمند و علماء وضع توجهي خاص دارند و حكماء را وضع توجهي خاص است و عرفاء را كيفيت توجهي است مخصوص و خداوند عالم جل شأنه هر كدامي را بقدر فهم خود تكليف فرموده است ، زياده از اين در اين مقام نميتوان بسط داد و همين كافي است ان شاء الله .
مطلب اول - در اثبات نبوت عامه است و اين گونه مطالب [ص 111] امروز اگر چه الحمد لله از همه مسائل واضحتر است و امروز مسلمانان محتاج باين گونه مسائل نيستند و لكن از باب اينكه سائل سلمه الله تعالي و وفقه خواهش نمودهاند كه اصول دين را بادله و براهين عرض نمايم لابدم از بيان هر مطلبي ، لهذا باختصار ميكوشم پس در اين مطلب بدو فصل اقتصار مينمايم يكي در اثبات اين مطلب بدليل عقلي و يكي در اثبات آن بدليل كتاب و سنت .
فصل - بدانكه ادله عقليه براي اثبات اين مطلب بسيار است و ما اكتفا بسه قسم دليل مينمائيم يكي مجادله و يكي دليل موعظه حسنه و يكي دليل حكمت .
دليل اول دليل مجادله است . پس عرض ميكنم كه شك نيست كه ما خداوند عالم را نميبينيم و او را تصور نمينمائيم و بهيچ وجه من الوجوه از خداوند عالم نميتوانيم مستفيض شويم و اين مسأله بسي واضح و آشكار است ، و همچنين شكي هم در اين نيست كه ما را خداوند از براي چيزي آفريده است چنانچه بادله سابقه معلوم شد و آن چيز هم علمش نزد خود خداست و خلق عالم بآن نيستند چنانچه مكشوف و رأي العين ميبيني كه ما نميدانيم در هر مرحله كه رضاي خداوند عالم چيست و سخط او چه و منظور و مقصود او چه . حال خداوند عالم كه ديده نميشود و ما او را [ص 112] نميبينيم و از او نميشنويم اگر ما را براي چيزي خلقت كند كه نميدانيم آيا رواست كه اين امر را از ما پوشيده دارد و بنحوي از انحاء بر ما اظهار نفرمايد يا پوشيده ندارد و بر ما اظهار كند اگر گفتي پوشيده دارد عرض ميكنم پس از آنكه ما عمل نكرديم بر ما بگيرد يا نگيرد اگر گفتي نگيرد عرض ميكنم پس چه حاصل از آفريدن محض چيزي و اين مثل اين است كه تو غلامي بخري محض شغلي آن وقت آن شغل را باو نگوئي پس از آن از او سؤالي هم نكني كه چرا نكردي ، شك نيست كه اين كار را عقلا لغو ميشمارند و جزو كارهاي بامعني نميشمارند و تو ميداني كه خداي تو حكيم است جل شأنه و خداي حكيم لغو و عبث نميكند و اين كار مثل اين است كه بيفايده بيافريند ديگر چه فرق و امتياز دارد و اگر گفتي كه خداوند براي فايدهٔ ميآفريند و چيزي بايشان نميفرمايد پس از آن ايشان را عقاب ميفرمايد نعوذ بالله كه چرا مقصود مرا عمل نياورديد عرض ميكنم اين نهايت جبر و ظلم است و تو اين كار را براي خود و خلق نميپسندي چگونه براي خداوند ميپسندي و او را نسبت بظلم ميدهي و چه كار از اين قبيحتر كه تو آن غلام را بخري و باو نگوئي چه بكن آن وقت كه كاري كند تو او را كتك بزني كه چرا چنين كردي حاشا كه چنين كني ، پس لابد بايد خداوند [ص 113] بخلق برساند كه ايشان را براي چه ايجاد فرموده . حال ميگوئي كه بچه نحو بايشان بايد برساند آيا خود خداوند با ايشان بايد سخن گويد بدون واسطه احدي يا بواسطه كسي اگر ميگوئي كه بدون واسطه احدي بايد بخلق برسد پس لازم ميآيد كه همه خدا را بهبينند و سابقا معين شد كه خداوند عالم ديده نميشود بلكه شناخته نميشود پس خلق چگونه او را درك ميكنند و از او ميشنوند و ميفرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار ، و اگر ميگوئي با واسطه بايد برساند عرض ميكنم آيا واسطه بشري است يا ملكي اگر بگوئي بواسطه بشر است كه مطلب ما حاصل و همان بشر اسمش نبي است و اگر ملك است عرض ميكنم ملك در لباس بشر بايد باشد كه فرض همين نبي است و انبياء ملئكه خدايند و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون و اگر بدون لباس بشري باشد شك نيست كه بايد ملك شناخته شود و ديده شود تا از او سخني شنيده بشود و شك نيست كه ميان رائي و مرئي بايد مناسبت باشد و خلق با ملك مناسبت ندارند ، آيا نميبيني الآن كه ملك را نميبيني و جن را نميبيني و اهل غيب را نميبيني پس چگونه از ايشان ميشنوي و با ايشان محشور ميشوي ؟ پس لابد بايد خداوند عالم جل شأنه از عين لطف و مرحمت و عطوفت و مكرمت واسطهگان بشري [ص 114] ميان خود و خلق بگذارد كه ايشان متحمل اينكه از خداوند عالم جل شأنه بشنوند باشند ديگر بهر قسم كه خداوند صلاح در آن بيند چه بوحي يا از وراء حجاب بآنها برساند و آنها بساير خلق ميرسانند و ايشان پيغمبرانند و اگر خلاف اين شد خلاف حكمت است . و اگر كسي گويد كه چرا خداوند همه خلق را پيغمبران خلق نكرد عرض ميكنم اين ايراد بر خدا وارد نميآيد چرا كه خداوند را اقتضائي نيست پس او كه اقتضا نميكند ، اگر اقتضا داشته باشد مثل خلق خود ميشود و مركب ميگردد پس هر چه خلق اقتضا كنند خداوند عالم جل شأنه عنايت ميفرمايد و همه خلق اقتضاي نبوت نميكنند چرا كه ايشان از طبايع مختلفه خلقت شدهاند و چون طبايع مختلفه شد همه اقتضاي اعتدال نميكنند هر كسي ميل بطرفي ميكند و اگر طرفي شد قطب نميشود و چون قطب نشد روح نبوت باو تعلق نميگيرد ، آيا نميبيني كه نقاط يك دايره همه اقتضاي اينكه مركز باشند نميكنند يكي راست است يكي چپ يكي فوق است يكي تحت يكي نزديك مركز است يكي دور از مركز و آنكه در مركز است يا نزديك بمركز قابل نبوت است و ساير قابل نيستند و چون قابل نيستند خداوند عالم هم بايشان عنايت نميفرمايد پس همه پيغمبر نميشوند ، و اين عرض كه شد شقّي از مجادله است ولي از مجادلات [ص 115] عاليه و ادله مجادله بسيار است و حاجت بذكر آنها نيست .
دليل دويم دليل موعظه است و اين دليل مختص بعقلاست و غير عقلا متحمل اين دليل نميشوند و براي ايشان يقين بر مطلب حاصل نميشود . پس عرض ميشود كه خود انصاف ده و عقل خود را بكار ببر كه خداوند عالم جل شأنه خلق خود را چون براي عبادت آفريده است راه عبادت را بايشان بنماياند و كساني را بسوي ايشان بفرستد كه علم بندگي تعليم ايشان نمايند اولي و اكمل است و اقرب بحكمت و صواب يا آنكه بايشان راه را ننماياند و تعليم بايشان ننمايد ؟ شك نيست كه عاقل ميفهمد و حكم ميكند كه تعليم نمايد اولي و اكمل است و بحكمت نزديكتر و شك نيست كه خداوند حكيم حكمت و صواب را ترك نميكند و چون كامل است اكمل را ترك نمينمايد و تو ميبيني كه بندگان را تهديد فرموده بترك اكمل و احكم و ترك اولي را بر پيغمبران خود معصيت شمرده است و ايشان را بعذاب خود باين واسطه معذب ساخته است و اگر اين صفت خود او بود مسلما مرضات او بود و ديگري را باين واسطه عتاب نمينمود و تو ميبيني كه اگر خود تو كاري را پسنديدي بر غلام خود عيب نميگيري پس چگونه اين را بر خداي خود ميپسندي ؟ پس خدا اكمل و اولي و احكم را ترك نميفرمايد پس ميان خود و خلق خود واسطهگان قرار داده است كه علم را تعليم [ص 116] خلق نمايد چنانكه ميفرمايد هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين .
دليل سيوم دليل حكمت است و اين عين مدلول است و شأن اهل فؤاد است و همه كس از اين دليل بهرهور نميشوند و اي بسا جمعي از اهل ظاهر استدلال باين دليل كنند و گمان كنند كه باين واسطه از اهل فؤاد شدهاند و حاشا كه چنين باشد ، كلماتي چند از اهل فؤاد شنيدهاند و ميپندارند كه اين از فهم خود ايشان است و حاشا كه چنين باشد بلكه سخني طوطيواري پند گرفتهاند بعينه مثل حرف كساني است كه از طبخ سررشته ندارند و ميگويند قاعده پلو پختن مثلاً اين است كه برنج را در آب بجوشانند پس از آن برداشته دم كنند و اين سخن اگر چه بحسب ظاهر درست است ولي اين حرف را از طباخان ياد گرفته است و اگر برنج بدست او بدهند نميتواند طبخ بدهد همچنين است امر در اين عالم ، بسيار فرق باشد از انديشه تا وصول ، حرفهاي مردم همه محض خيال است و سخن اهل فؤاد عيان است و فرق بسيار است ميان عيان و بيان ، بفهم اين نكته را و گول بسياري از بيانهاي بيانكنندگان را مخور و علامت اينكه شخص سخنش از روي بصيرت است نه محض ياد گرفتن اين است كه هر مطلب را از همه چيز بسه دليل استخراج [ص 117] كند و با استدلال بكتاب و سنت حالت او هم حالت توحيد باشد اگر چنين است واقف بر نقطه است و الا فلا .
باري برويم بر سر مطلب ، بدانكه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است غايب از نظرها و نظر هيچ خلقي باو نميافتد و احدي از خلق با او محشور نميشود و نزد او نميايستد بلكه او كنزي است مخفي و گمان مكن آنچه فرموده كه من گنج پنهاني بودم دوست داشتم شناخته شوم پس خلق كردم خلق را كه شناخته شوم يعني پس از آفريدن خلق از خفاء ظاهر شده است حاشا ولي مراد اين است كه اشخاصي آفريده است و معرفت ايشان را معرفت خود قرار داده و ذات او كنزي مخفي بوده و هست و خواهد بود و ابدا شناخته نميشود نه در دنيا و نه در آخرت و نه در رجعت هرگز احدي او را نخواهد شناخت پس چون ذات او معروف خلق نيست و دانستي در سابق و از اين حديث شريف كه خلق را براي معرفت آفريده است پس از براي خود جلوهگاهها خلقت فرموده است و بايشان تجلي فرموده است و نور خود را در ايشان قرار داده و خلق را امر فرموده كه رجوع بايشان كنند و ايشان آيت تعريف و تعرف او شدند و هر كس غير از اين بپندارد مسأله را نفهميده است و دليل اين معني اين است كه آثار خود را در ايشان قرار داده اگر ايشان محل بروز او نبودند آثار او از ايشان ظاهر نميشد چرا كه هر اثري صفت مؤثر [ص 118] است و مادام كه صاحب صفت نباشد صفت بروز نميكند مثل اينكه حرارت و اشراق صفت نار است و چون نار در دخان جلوهگر شد دانستيم كه نار آنجا پيدا شده است اگر نار نبود آثار لازمه او چگونه ميآمد و چون نار از ديدههاي ما برتر بود از براي خود جلوهٔ قرار داد و صفات و اسمهاي خود را آنجا گذارد تا ما از آن باخبر شويم و اين صفات صفت خود نار است كه از شعله بروز كرده است و در حقيقت شعله آيت اوست ، چه خوب ميفرمايد مولاي من در اين مقام :
نار افروزنده شعله آيتي است نار خود سوزنده شعله آلتي است
و اين شعله چون صفات نار همه را حكايت ميكند خبر از نار ميدهد بلكه ميگويد منم نار ظاهره چنانچه باز ميفرمايد :
نطق او از آتش سوزان كند نعره اني انا الناري زند
پس چون شعله خبر نار را ميدهد اسم او نبي او ميشود ، و چون اين مثل را دانستي عرض ميكنم همچنين خداوند از وراء حجاب اشخاصي چند جلوه ميفرمايد و صفات و اسماء خود را از ايشان بروز ميدهد پس از لسان ايشان خبر از خود ميدهد و ايشان انبياء ميشوند چرا كه خبر از او ميدهند يا نبي هستند از جهة اينكه برتري جستند بر ساير خلق و خدا ايشان را صاحب رفعت قرار داده است و بهر دو معني صحيح است و درست و همين قدر هم [ص 119] در دليل حكمت كافي است و چون گرفتاري اين ناچيز بسيار است باختصار ميكوشم .
فصل - در ذكر آيات و اخباري كه بر اثبات نبوت دلالت دارد و در اين فصل هم باختصار ميكوشم .
خداوند عالم جل شأنه ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرّين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه و مااختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ما جاءتهم البينات بغيا بينهم فهدي الله الذين آمنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه و الله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم يعني بودند مردم يك امت پس خداوند مبعوث كرد نبيين را مبشرين و منذرين و نازل كرد با ايشان كتاب را بحق تا اينكه حكم كند ميان مردم در آنچه اختلاف كردند در او و اختلاف نكردند در او مگر آنچنان كساني كه كتاب بسوي ايشان فرستاده شده است بعد از آنكه آمد ايشان را بينات بجهت ضلالت و گمراهي كه ميان ايشان است پس هدايت كرد خداوند آنچنان كساني را كه ايمان آوردند بآنچه اختلاف كردند در آن از حق باذن خداوند و خداوند هدايت ميكند آن كسي را كه ميخواهد بسوي صراط مستقيم . و ميفرمايد انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح تا اينكه ميفرمايد رسلا مبشرين و منذرين لئلايكون للناس علي الله حجة بعد الرسل و كان الله عزيزا حكيما يعني پيغمبراني كه بشارت دهندهاند و ترساننده [ص 120] تا اينكه از براي مردم بر خداوند حجتي باقي نماند بعد از پيغمبران و خداوند قوي است و حكيم . و ميفرمايد و لقد ارسلنا رسلا من قبلك و جعلنا لهم ازواجا و ذرية و ماكان لرسول ان يأتي بآية الا باذن الله يعني فرستاديم رسولاني پيش از تو و قرار داديم براي ايشان ازواج و ذريهٔ و نيست از براي رسولي كه بياورد آيتي را مگر باذن خداوند عالم جل شأنه . و ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير و همين قدر از آيات كه اينجا ذكر شد كافي است و جميع كتاب خدا دليل اين معني است .
و حديثي هم در اين فصل ذكر ميكنيم و آنچه در اثبات نبوت خاصه ميآيد كفايت از اين كلام هم ان شاء الله ميكند در كتاب بحار الانوار روايت كرده است از هشام بن الحكم كه گفت سؤال كرد زنديقي كه خدمت حضرت صادق عليه السلام رسيد پس عرض كرد از كجا اثبات انبيائي و رسلي ميكني حضرت فرمود ما چون كه اثبات كرديم كه براي ما خالقي است و صانعي كه برتر از ما است و از جميع آنچه خلق كرده و او حكيم است و جايز نيست كه او را مشاهده كنند خلق او و نه ملامسه نمايند او را و نه او خلق را مباشر ميشود و نه ايشان مباشر او ميشوند و محاجّه ميكند او خلق را و خلق محاجّه ميكنند او را پس ثابت شد كه براي او سفرائي است در ميان خلق كه تعبير ميآورند از جانب او بر خلق او و دلالت [ص 121] ميكنند خلق را بر مصلحتها و منفعتهاي ايشان و آنچه بآن چيز است بقاء ايشان و در ترك آن است فناي ايشان پس ثابت شد كه از جانب خداي عالم حكيم آمرين و ناهين هستند در ميان خلق او و ثابت شد در نزد اين كه از براي خدا معبرين هست و ايشانند پيغمبران و اصفياء او از خلق كه حكماء هستند و ادب كرده شدهاند بحكمت و مبعوث شدهاند بحكمت و با مردم مشارك نيستند در حالاتشان با اينكه شريكند با خلق در صورت و خلقت و مؤيدند از جانب خداي عليم حكيم بحكمت پس ثابت شد باين دليل در هر دهر و زمان آنچه پيغمبران آوردهاند از دلايل و براهين تا اينكه زمين خداوند از حجت خالي نباشد . و همين يك حديث هم در اين باب كافي است .
پس واجب است بر همه مسلمانان اقرار كردن بوجود پيغمبران و بدانكه عدد ايشان موافق رواياتي چند صد و بيست و چهار هزار است و اوصياء ايشان نيز صد و بيست و چهار هزار است و سيصد و سيزده نفر از ايشان مرسل بودهاند و پنج نفر اولوا العزم بودهاند و ايشان نوح و ابرهيم و موسي و عيسي و محمد صلي الله عليه و آله ميباشند و ايشان صاحبان عزيمتند و در عدد اولوا العزم ميان شيعه و سني اختلاف بسيار است و در صدد رفع اختلاف آنها نيستيم و همين مختصر در اثبات نبوت عامه كافي است چرا كه اصل مسأله امروز الحمد لله [ص 122] مفروغ عنه است و شيعه و سني اثبات اين امر را كردهاند و حاجتي بتفصيل نيست .
مطلب دويم - در اثبات نبوت خاصه است يعني نبوت پيغمبر ما محمد صلي الله عليه و آله و در اين مطلب چند فصل است و در هر فصلي مطلبي ذكر ميشود .
فصل - در ذكر مطلبي شريف كه هم دليل نبوت عامه است و هم خاصه و هم دليل امامت ائمه هدي صلوات الله عليهم و هم ولايت اولياء ، پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله كه خداوند عالم جل شأنه انسان را براي غايتي آفريده است و آن غايت از ايشان بروز نخواهد كرد مگر باينكه مدني الطبع باشند چرا كه ايشان را خداوند براي ظهور توحيد آفريده است و توحيد ظاهر نميشود مگر باين طور كه گرد هم جمع شوند و متفرقات طبايع ايشان مجتمع گردد و اقوال مختلفه ايشان يكي شود چنانكه در حديث در توحيد ميفرمايد آن كسي كه همه زبانها جمع شدهاند بتوحيد او . و در كتاب خود منت بر بندگان ميگذارد كه ايشان را بر كلمه واحده جمع فرموده و ميفرمايد و اذكروا اذ كنتم اعداءا فالّف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا و ميفرمايد و لاتفرّقوا [ص 123] و ميفرمايد فاصلحوا بين اخويكم پس غايت ايجاد باتحاد خلق و جمع شدن در قري و بلدان حاصل ميشود از اين جهة است كه ايشان را امت واحده قرار داده است و در كتاب خود در چند جا ايشان را امت واحده خطاب فرموده است پس لابدا خلق مدني بايد باشند يعني در مداين و قري جمع شوند و بجهة رفع حوائج مختلفه ايشان را مختلف الطبع قرار داده است و شك نيست كه طبايع مختلفه چون در يك قريه جمع شوند اقتضاي اختلاف ميكنند مثلاً شخص صفراوي اقتضاي تندي و استعلا و سلطنت و غضب و بلندي و غير اينها را ميكند و شخص بلغمي اقتضاي كندي و پستي همت و رعيتي و حلم ميكند و هكذا هر طبعي اقتضائي دارد يكي اقتضاي كنّاسي ميكند يكي اقتضاي تجارت ميكند يكي فلاحت يكي كسب ديگر و تو تجربه بسيار كردهٔ كه طبايع مختلفه در يك حرف و رأي با هم جمع نميشوند و اين اول نزاع است و آن مطلب كه مراد و منظور است حاصل نخواهد شد لهذا خداوند حكيم در حكمت بالغه خود قرار داده است كه ميان طبايع مختلفه سلطاني باشد آمر و ناهي تا ايشان را عنفاً و جبراً بر يك كلمه جمع كند و غالي را برگرداند و تالي را بحد اعتدال برساند كه هر كس خلاف كند او را تأديب كند و بترساند و هر كس درست رود او را بر حد خود واقف سازد . و هر گاه اين مطلب محقق [ص 124] و معلوم شد عرض ميكنم اين سلطان اگر از سنخ طبايع خلق باشد او هم لامحاله ميل بجهتي ميكند و چون از عرض ايشان است پس طرف نزاعي خود او واقع ميشود و امر او فاسد و رأي او كاسد خواهد شد پس بايد خارج از طبايع ايشان باشد و اگر بكلي از عرصه ايشان خارج باشد كه ايشان او را نميبينند و نميشناسند و از او منتفع نميشوند پس از نفس ايشان هم بايد باشد و آنكه از نفس ايشان حساب ميشود و معذلك از عرض ايشان خارج است نقطه مركز است كه از حيث نقطه بودن از اجزاء دائره است و از حيث اعتدال مايل بهيچ طرف نيست و واقف است در قطب و همه بر گرد او ميگردند و از او استمداد مينمايند و اين امر ان شاء الله واضح است و آشكارا و حاجتي بتفصيل دادن آن نيست و مولاي من اعلي الله مقامه در كتاب مبارك ارشاد العوام شرح اين مطلب را كما ينبغي دادهاند پس بايد سلطان معتدلتر از كل باشد و چون سلطان را خداوند محض رفع خلاف آفريده است و منظور اين است كه خلق را براه هدايت وادارند و از انحراف بازدارند اگر او عاصي باشد شايد معصيت كند و خلق را براه گمراهي وادارد و مقصود حاصل نميشود پس بايد اين سلطان در عين اعتدال معصوم هم باشد و اگر احتمال سهو و خطاء باو برود احتمال ميرود امري بفرمايد و سهو باشد و خطا باشد پس خلق ابداً يقين [ص 125] بمطلب نخواهند كرد پس از اين جهت خداوند از حكمت بالغه خود قرار داد كه اين سلاطين سهو هم نكنند و اگر معذلك عالم نبودند لامحاله جاهل بودند پس صلاح و فساد را نميدانستند و اي بسا امري ميكردند و در آن صلاح خلق نبود و اي بسا نهي ميكردند از چيزي و در آن صلاح خلق بود و مطلب حاصل نميشد لهذا خداوند قرار داد از حكمت خود كه آن سلاطين عالم هم باشند و اگر علم ايشان از رأي و هواي خودشان بود بسا با رأي خداوند مخالف ميشد و چه ميدانستيم كه آنچه ميفرمايند علم خدا است لهذا خداوند از حكمت بالغه خود قرار داد كه علم اين رسولان بوحي باشد و الهام از جانب او و چون از سنخ بشر بودند و ما نميتوانستيم بدون برهان و دليل يقين حاصل كنيم كه آنچه ميفرمايند علم خداست با اينكه خداوند عالم از جهة عدل خود مدعين بباطل و سلاطين جوري هم آفريده بود تا اينكه اگر كسي ميل بمخالفت امر ايشان داشته باشد بهانه داشته باشد و ايشان هم دعوي علم داشتند خداوند عادل جل شأنه از براي معرفت ايشان علامتي قرار داده از علامات ربوبيت كه معجز باشد و بمعجز خداوند ايشان را بما ميشناساند كه علم ايشان راست و درست است و از جانب خداوند عالميان است و اين امر الحمد لله واضح است و شك نيست كه آن سلطان كه صاحب علم باشد و معجز و اعتدال [ص 126] و عصمت از سهو و عصيان پيغمبر است ، پس لابد و لاعلاج بايد پيغمبران باشند تا اينكه خلق را حفظ كنند و سياست بلدان نمايند پس لابد بايد انبياء در ميان خلق باشند . و يك فصل ديگر از سنخ اين مطلب ملحق مينمائيم تا اينكه سخن درست واضح شود .
فصل - شك نيست كه اين اختلاف طبايع در همه اعصار ثابت است و هرگز نيست در اين دنيا در تحت اين قبه كه اختلاف طبايع مرتفع شود پس نميشود كه نزاع از ميان خلق برداشته شود هرگز ، پس اگر در يك زمان خداوند منان سلطان قرار دهد و در ازمنه ديگر سلاطين نگذارد البته رفع اختلاف از جميع ازمنه و اوقات نخواهد شد و اين امر بسي واضح است چنانكه ميبيني كه هر چه مايحتاج خلق است و قوام ايشان باو است خداوند هميشه قرار داده است و هيچ زماني را در اين باب محتاج بزمان ديگر ننموده ، مثلاً خداوند بخلق عطش داده آبي هم كه رفع عطش كند بايشان عنايت كرده است و چون عطش ايشان در هر زمان و مكان است در هر زمان و مكان آب قرار داده است و بسا در جاهائي كه سكناي خلق نيست آب نباشد ولي هر جا كه سكني است آبي آنجا يا نزديك آنجا است كه رفع عطش كند و آب زمان ديگر رفع عطش زماني ديگر نميكند از اين جهت خداوند تو را بآب سلف حواله نكرده است و آب آينده را براي تو قرار نداده است بلكه همين آب موجود در اين زمان [ص 127] را براي رفع عطش تو قرار داده ، و همچنين است امر در سلطان عادل ، نزاع و جدال ما هميشه است و دايماً ما محتاج برافع نزاعيم پس هرگز رافع نزاع و حاكم عدل را از ميان ما بر نخواهد داشت و اين امري ظاهر است الحمد لله ، پس هميشه در ملك بايد يا انبياء يا اوصياء ايشان باشند از زمان تولد آدم تا آن وقت كه بنياد بنيآدم برپاست هرگز زمين خالي از حجت نميشود پس از هر نبيي وصيي و پس از هر وصيي نبيي يا وصيي قرار داده است تا قيامت و چون صلاح عالم در اين بود كه نبوت منقطع شود و هميشه پيغمبر مبعوث نشود بادلهٔ چند كه اينجا مقام ذكر آنها نيست چرا كه كتاب فارسي و عاميانه است و مطالب علميه را بلسان عجمي خاصة عاميانه مشكل است بيان كردن ، خداوند عالم نبوت انبياء را منقطع كرد بخاتم انبياء صلوات الله عليه و آله كه خاتم پيغمبران است ولي وصايت را منقطع نميفرمايد و اوصياء تا قيامت برپا هستند بفضل و كرم خداوند جل شأنه و بركت خود ايشان و علم و آداب او ابدا در ملك هست و تمام نميشود ، باري نوبت سلطنت و حكمراني رسيد بخاتم انبياء صلوات الله عليه و آله ، و تو اين دليل كه عرض شد محكم داشته باش تا بعد هر چه اشاره شود بداني و بفهمي ، حال شروع ميكنيم باثبات نبوت خاصه آن بزرگوار پس فصولي چند ذكر ميكنيم .
[ص 128] فصل - اگر مردم انصاف دهند و فهم و شعور خود را جمع كنند بعد از آنكه بر ما ثابت شد كه انبياء سابق پيغمبر خداوندند و باين يقين كرديم ديگر چه حاجت داريم باينكه طلب برهان كنيم براي نبوت پيغمبر خودمان ، چرا كه ما پيغمبر شناختيم و همان آثار را در او يافتيم و اگر تو انصاف دهي همين حرف تو را بس است ، آيا نميبيني كه تو اگر يك نفر آدم ديدي پس از آن هر چه آدم بهبيني ميشناسي ، اگر يك گوسفند ديدي هر چه گوسفند بهبيني ميشناسي و اگر يك قطره آب ديدي پس از آن هر چه آب ديدي آنرا ميشناسي ، همچنين چون موسي را ديدي و يوشع و اوصياي ايشان را شناختي و همچنين عيسي را شناختي و شمعون را شناختي و همچنين از اخبار انبياء سلف مطلع شدي پس از اين اگر ديدي پيغمبري ديگر را ديگر چه حاجت داري باينكه دليل از او بطلبي ، ميگوئي اين هم مثل آنها است چرا كه ميبيني كه اين پيغمبر كتاب دارد مثل سايرين كه كتاب داشتند معتدل است و صادق و با وفا و با علم و با معجز مثل آنها و همچنين ساير صفات نبوت همه را داراست ، پس اگر امر چنين است چگونه ميتوان شك كرد كه اين پيغمبر است ؟ مثل اينكه ميبيني مثلاً كه زيد نامي سر دارد پا و اعضا و جوارح دارد مثل انسان ميگوئي انسان است ، همچنين ميبيني شخصي بعلم [ص 129] تنطق ميكند مثل ساير علما ميگوئي عالم است و بسياري از خلق را شيطان گمراه داشت و انكار كردند اين كلام را و پيغمبر را منكر شدند و همچنين امروز بسا حجتي را ميشناسند پس از آن شيطان ايشان را گمراه ميكند و حجت لاحق را انكار ميكنند با اينكه ميبينند كه همه چيزش بسا مثل حجت سابق است و شيطان در اين گونه چيزها دخيل ميشود ولي در ساير امور دخيل نميشود آب را يك دفعه ديده تا قيامت هر چه بهبيند ميگويد آب است نان را ديده در يك جا هر چه از آن جور ميبيند ميگويد نان است ولي حجت خدا ديده و حجت بعد را نميشناسد ، اين نيست مگر شرك شيطان و اگر بگوئي مشعر اين را ندارم عرض ميكنم دروغ ميگوئي و افترا بر خدا ميبندي اگر اين مشعر را نداشتي خدا تو را تكليف نميكرد ، خداوند عالم جل شأنه تو را تكليف كرده است پس معلوم است كه اين مشعر را داري .
باري پس يهود و نصاري كه پيغمبر ديده بودند و ميشناختند كمال بيانصافي را كردند كه انكار كردند با اينكه انبياء سلف از بعثت او خبر داده بودند و صفات او را حتي صفات ظاهريه و دار هجرت و اصل ولايت و غزوات و كتاب و اوصياء او همه را خبر داده بودند و در ميان يهود و نصاري علما هم بودند و همه اينها را مطلع بودند و معذلك منكر شدند و قبول ننمودند و اين نيست مگر از عين عداوت [ص 130] و كدام دليل از براي حقيت شخص از اين بهتر و بالاتر كه شخص برحقي كه بمعجز و دليل و برهان حقيت خود را اثبات نموده باشد نص بر او كند و صورت و سيرت او را براي ما بيان كند حتي اينكه بگويد از كجا برميخيزد از كدام طايفه است و چه قبيله و سيماي او چگونه و از كدام ولايت برميخيزد و بكدام ولايت هجرت ميكند و هكذا ساير صفات او را بيان كند بعد از آن بهبينند و منكر شوند ، اين نيست مگر صرف لجاج و عناد و دشمني با حق ، و اين يك دليل محكم است از براي كساني كه ميل دارند بتمكين از پيغمبر و عذر نميآورند و لكن خداوند عالم جل شأنه از بركت آلمحمد سلام الله عليهم چشم ما را باز كرده است و انواع ادله بر نبوت خاصه بما عنايت فرموده حتي آنكه ما را مخصوص فرموده است باينكه با دليل نيّر عقلي و نقلي از كتاب و سنت و آفاق و انفس استدلال كنيم بر اينكه خاتم پيغمبران بايد صاحب چه اسم و چه وصف و چه لقب و چه كنيه و از چه قبيله و چه طايفه و چه بلد باشد و احدي از سايرين قادر بر اين كار نبودهاند بقدري كه از حالشان مطلعيم و اين نيست مگر از بركت مشايخ ما اعلي الله مقامهم و اگر خداوند خواست در اين كتاب اين نحو دليل را ذكر ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
[ص 131] فصل - شكي و ريبي نيست بلكه همه خلق دانسته و يقين دارند كه در سابق زمان مردي برخاست كه اسم شريف او محمد صلي الله عليه و آله پسر عبدالله مادرش آمنه بود از شجره هاشمي و شك نيست كه ادعاي نبوت فرمود و همه مردم شنيدند و جمعي از يهود و نصاري تسليم امر او را نمودند و اطاعت كردند و اسلام قبول نمودند و چه بسيار از كفار و مشركين تسليم كردند و بطور بتّ و يقين ميدانيم مثل اينكه يقين بوجود هند داريم و بلادي كه نديدهايم كه اين بزرگوار معجزاتي چند آورد و قرين ادعاي نبوت خود نمود و جمعي كثير تسليم او را بهمين معجزات كردند و اگر معاندي اين را اقرار نكند اقرار باين دارد كه جمعي آن بزرگوار را ساحر دانستند و بر ايشان رد ميكردند مسلمانان و از جانب خداوند عالميان رد بر ايشان نازل ميشد و اگر ما همه معجزات را امروز يقين نكنيم بسياري را يقين ميكنيم مثل اينكه يقين بچيزهاي ديگر ميكنيم و اگر شيطان در پارهٔ دلها تصرفي كند و القاء شكوك و شبهات كند كه ما از كجا يقين كنيم عرض ميكنم امروز يهود و نصاري تسليم امر موسي و عيسي را بهمين نحو ادله ميكنند و جميع مليين تسليم انبياء و مرسلين را از همين راه ميكنند چه ميشود كه آنجا يقين ميكني و اينجا يقين نميكني و امر در هر دو جا مثل يكديگر است ، آن روز شخصي آمد موسي نام [ص 132] آن روز شخصي آمد محمد نام عليهما السلام ، آن روز او ادعاي نبوت كرد پيغمبر ما هم ادعاي نبوت فرمود ، او دعوي خود را بمعجز اثبات نمود پيغمبر ما هم بمعجز اثبات نمود ، يهود امروز باخبار يقين كردند كه دعوي موسي بر حق است مسلمين هم باخبار يقين كردند كه آن بزرگوار پيغمبر است ، چه باعث است كه يهود يقين نميكنند و نصاري نميفهمند با اينكه نص بر نبوت نبي ما از حضرت موسي و حضرت عيسي بسيار است در همين كتب و اخبارشان و نص بر نبوت آن دو بزرگوار از انبياي متقدمين بطوري كه همه كس يقين كنند نيست مگر نصوص مبهمهٔ كه بعضي بفهمند و تو اگر اعتقاد بحضرت موسي كردهٔ كه خبرآورندهٔ خبر آورده و چنين و چنان گفته اعتقاد كن كه خبرآورندهٔ خبر چنين هم آورده كه محمدي است مبعوث در عرب و معجزاتي چند آورده است و بمعجزات نبوت خود را اثبات كرده است .
فصل - معجزات سابقه پيغمبر صلي الله عليه و آله پارهٔ را بطور يقين فهميدهايم ولي بچشم خود نديدهايم ولي دو معجز از آن بزرگوار تا امروز باقي است كه عقلا و دانايان ميفهمند و روي سخن هم با ايشان است نه جاهلان و آن دو معجز يكي شريعت است و يكي قرآن .
اما شريعت اگر عاقلي مطلع بر علوم و سياست و رياست و دأب نبوت باشد و نظر باين شرع نمايد خواهد ديد [ص 133] كه صاحب اين شرع مردي بوده است عالم و دانا و رئيس و سايس و واقف بر اسباب و مسببات و علل و معلولات و حكم و احكام و خواص اشياء و علم نبوت و ولايت همچنانكه اگر بكتاب عالمي نظر كني خواهي فهميد كه او عالم است يا نه و حد علم او چه قدر است همچنين بعد از آنكه نظر كردي بشرع و علم آن حضرت ميفهمي كه آن حضرت چه قدر عالم است و اي بسا شيطان وسوسه كند كه ما بر علم او چه طور احاطه ميكنيم عرض ميكنم كلمه حقي است ولي منظور او دور كردن تو از حق است حرف او را مشنو ، تو احاطه بهمه علم او نميكني صحيح است و لكن خداوند رؤف و مهربان بانسان مشعري داده است كه هر گاه دو مسأله يا سه مسأله از كسي شنيد و فهميد ميفهمد نوعاً كه اين شخص عالم است ، مثل اينكه ما از زرگر ميبينيم كه دو انگشتر ساخت مطلع ميشويم كه اين زرگر است و شيطان اگر وسوسه كند كه تو دو انگشتر بيشتر نديدي كه او ساخته است تو چه ميداني كه سه انگشتر ميتواند بسازد يا چيز ديگر ميتواند بسازد يا نه تو قبول نميكني چرا كه جبلي تو است كه تو تسليم كني از اين شخص بهمين كه دو انگشتر ساخت ، مثلاً اگر كسي ده قصه براي تو حكايت كرد يقين ميكني كه اين شخص تاريخدان است با اينكه ده قصه بيشتر نشنيدهٔ و علم غيب هم نداري مع ذلك كله مطمئن ميشوي ، [ص 134] همچنين از شخص فقيه بسا نشنوي مگر ده درس فقه معذلك يقين ميكني كه اين مرد فقيه است ، همچنين بعد از آنكه نظر كردي باحكام شرعي پيغمبر ده حكم را موافق قواعد فهميدي بر سيمياي محمدي صلي الله عليه و آله مطلع ميشوي و يقين ميكني كه او عالم است و هر گاه در احكام قضائي او نظر كردي ده حكم را درست ديدي ميفهمي كه موافق قواعد است و از روي سلطنت فرموده است ، باري از هزار يكي را ميفهمي همين براي يقين كردن تو كافي است ان شاء الله . پس شيطان عقل تو را زايل نكند و وحي بتو نكند شبهات و شكوك را و چه بسيار القا ميكند بجمعي كه جاهل عالم را نميشناسد چرا كه واقف بر علم نيست و اين كلمه بحسب ظاهر حق است ولي منظور او اين است كه جاهل را آزاد كند و منقطع از حق نمايد ، اصل حرف را شيطان از رؤساء ما گرفته است ولي مراد او اغواي تو است مپذير سخن او را ، جاهل بر علم عالم واقف نميشود ولي از هزار مسأله يك مسأله را ميفهمد و بهمين علم عادي حاصل ميكند كه او عالم است مثل آنچه سابقا ذكر كرديم در ساير امثال . پس تو هر گاه در شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله نظر كردي نوعاً بدست تو ميآيد كه او مردي بزرگ بوده است و حد ساير خلق نيست كه اين طور حكم نمايند بلكه عرض ميكنم كه يك جزئي از احكام او را اگر دانستي و اطراف همان [ص 135] يكي را فهميدي يقين ميكني كه اين مرد بزرگي است مثل اينكه تو از يك شعر ميفهمي كه اين شاعر چه قدر عالم بشعر است و اما ساير دانايان كه بسياري از چيزها را ميفهمند و ميدانند .
و اما قرآن كه كتاب خداست و هر كس نظر كند در آن بقدر فهم خود ميداند و ميفهمد كه اين كتاب معجز است نهايت هر كسي از راهي ميفهمد ، خداوند در همين قرآن نازل كرده كه مثل يك سوره از اين كتاب نميتوانيد بياوريد و پيغمبر اين را آورده و تحدي نموده و ادعا كرده كه هيچ كس مثل اين را نميآورد و الآن هزار و سيصد سال بيشتر گذشته كه بناي نزول اين كتاب شده است و احدي از آحاد مثل اين را نياورده است با اينكه فصحاء و بلغا و علما جمع شدند و مثل اين را نياوردند و اين را همه كس دانستند حتي آنكه شورها كردند و مجمعها ساختند و خواستند مثل اين كتاب را بياورند و امر او را باطل كنند و نشد با اينكه صاحبان شعور از اين كتاب معجز بودن را ميفهمند نهايت هر كسي از راهي و طوري و ما در صدد اثبات كردن معجز بودن و نحو معجز بودن نيستيم و الا شرح ميدادم و آن قدري كه همه را كفايت ميكند اين است كه علمي در قرآن گذارده شده است كه فوق علم همه علماست نهايت جمعي خود ميفهمند و تسليم ميكنند و جمعي هم از علما ميشنوند و آثاري در اين قرآن [ص 136] گذارده شده است كه ميبيني يك آيه را براي دردي ميخوانند و فوراً رفع ميشود ، و در اين قرآن اخبار غيب داده شده است كه چه بسيار را ديدي يا شنيدي كه واقع شده است و چه بسيار كه روز بروز بروز ميكند و همين كافي است تو را ، و در اين باب اخبار بسيار از آلمحمد سلام الله عليهم وارد شده است و بجهة اختصار ترك كرديم .
فصل - اين ادله كه عرض شد ادلهٔ است كه همه علما ذكر ميكنند ولي قلب انسان را ساكن نميكند مگر دليل تسديد و اين دليل از ادلهٔ است كه خداوند عالم جل شأنه مختص بما كرده است و ما را بآن سرافراز فرموده است و اگر اين دليل نباشد هيچ چيز يقين نميشود اين جواهرسرمه چشم رمدديده است و عصاي هر كور و نور قلب هر صاحب دل است هوش خود را جمع كن تا آنكه درست بفهمي . پس عرض ميكنم كه خداوند عالم جل شأنه بينا است و عالم و هيچ چيز از او پوشيده و مخفي نيست مطلع است بر حال همه خلق و ميبيند ايشان را و ميشنود صداي ايشان را و چگونه ميشود كه خلق بكند و بيافريند و مطلع بر حال ايشان نباشد الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخبير و اين امر بسي واضح است و شكي در اين نيست . و همچنين شكي در اين نيست كه او مهربان است بخلق خود و تو آثار مهرباني را [ص 137] مشاهده ميكني كه تو را آفريده و نبودي و در قدسي خود نازل فرمود ماخلقتكم لاربح عليكم بل خلقتكم لتربحوا عليّ يعني من نيافريدم شما را كه سودي از شما ببرم بلكه آفريدم تا شما از من سود ببريد . و ميبيني كه چه بسيار اسباب بقاء تو را فراهم آورده و در چه موارد تو را محارست و محافظت نموده و چه سختيها را از تو و امثال تو رفع نموده و با تو مثل پدر مهربان راه ميرود و همين دليل مهرباني است و خدائي كه در همه احوال مهرباني ميكند در يك مورد خلاف مهرباني نكرده است و اگر احيانا از او بلائي ميبيني آن هم از مهرباني است و مانند پدر مهربان بتو صدمه ميزند كه وارد بجائي نشوي كه باعث هلاك تو شود مثلاً يك چوب زدن بجهة اينكه تو بترسي و خود را از بام بلند نياندازي عين مهرباني است پس از آثار پي بمؤثر ببر و بدان كه خداي تو مهربان است . و همچنين خداي تو قادر است و آثار قدرت را مشاهده ميكني و احتياج باثبات آن نيست ، خداي نگاهدارنده آسمان و زمين لامحاله قادر است و خداي قادر مسلماً قادر است بر اينكه زنده را بميراند و مرده را زنده كند و نعمت خود را از كسي سلب نمايد خداوند قادر بر همه اينهاست .
حال خود انصاف ده كه خداوند قادر مختار عالم مطلع شود و بهبيند كه در حضور او شخصي برخاست و ادعا كرد كه من رسول خدايم و او مرا [ص 138] فرستاده بجهة هدايت كردن خلق و كتابي بدست گرفته و نسبتش را بخدا ميدهد و هر كس از خلق خدا كه تسليم امر او را ميكند ايشان را مهتدي ميخواند و نوازش مينمايد و هر كس تخلف از او ورزد كافر ميداند و نجس ميشمارد و حكم بقتل او ميفرمايد و مع ذلك كله خداوند ساكت ميشود و ابطال امر او را نمينمايد بلكه يوماً فيوماً امر او را واضحتر مينمايد و كلمه او را بلند ميكند و دليل صدق او را ظاهر مينمايد و در همه حال تصديق او را ميفرمايد با اينكه بي شك و شبهه ميبيند و ميداند و بر خلق خود هم مطلع و آگاه است كه جاهلند و معرفت ندارند مگر اينكه او بشناساند و مهربان بايشان هم هست و ايشان را گمراه نميفرمايد قادر هم هست بر اينكه او را نفي كند و باطل او را اظهار نمايد معذلك محال است كه اظهار ننمايد با وجود اينكه او خدائي است مهربان بخلق و مطلع و قادر چگونه ميشود كه اظهار بطلان اين مدعي را نكند و علاوه در همه جا تصديق او را نمايد بلكه در همه جا اين نبي شاهد بياورد بر صدق دعواي خود تسديد خدا را و خدا هم تسديد كند يقين ميكنيم كه خدا خواسته است و دوست داشته اين نبي را . مثلي عرض ميكنم در خود تو ، هر گاه غلاماني داشته باشي و در حضور تو يكي از آنها برخيزد و بساير بگويد كه مولاي شما گفته است كه چنين كنيد [ص 139] و تو شاهد باشي و مطلع و معذلك ساكت شوي سكوت تو دليل اين است كه راست گفته و دروغ نگفته است و كسي نميتواند بگويد كه اين غلام دروغ گفته است چرا كه مولاي همه تأييدش كرد و اگر كسي بگويد تعمد كرده بر تضييع غلامان و دروغ گفته است اين غلام معلوم است كه خود مولي مايل شده است كه دروغ گفته شود و بضايع شدن غلامان راضي شده است و همچنين است امر در عالم بالا ، خداوند عالم شاهد است و مطلع و اگر پيغمبري در حضور او ادعاي نبوت كرد و او تأييد و تصديقش نمود همين دليل اين است كه خدا راضي شده است و ما چيزي بجز رضاي خدا نميخواهيم .