پس چون اين معلوم شد عرض ميشود كه از جمله چيزها كه بر خلق رواست موصوف شدن است پس خداي تو نبايد موصوف بصفتي شود چرا كه او با خلق بينونت صفت دارد چون آنها بوصف درميآيند او برتر از وصف است و اگر بصفت درميآمد بينونت عزلت داشت چرا كه بر او جايز ميشد چيزي كه بر خلق رواست و آن موصوف شدن است پس در عرض خلق ميشد چرا كه صفت خداست و باين حد از خلق جدا ميشد پس خلق خالق نيستند و مخلوقند او خالق است و مخلوق نيست ، او رازق است و مرزوق نيست و خلق مرزوقند و رازق نيستند و هر يك از اين صفات بضد خود محدود ميشدند پس لازم ميآمد كه او هم از سنخ اينها باشد و معني بينونت عزلت همين است كه هر يك محدود بحد خود شوند و نافذ در ديگري نباشند و امر همين طور ميشود خالق محدود بمخلوق است و مخلوق محدود بخالق و شك نيست كه خداوند عالم محدود نيست پس او بذاته خالق نيست مخلوق هم [ص 71] نيست هم‌چنين فاعل نيست و مفعول هم نيست و الا محدود ميشد و منافات با اين عرض ندارد فرمايش امام عليه السلام در اين حديث شريف چرا كه مراد ايشان در اينجا مدارا بوده است با شنوندگان با اينكه در همين جا هم اشاره فرموده‌اند كه ميفرمايند ما تصور فهو بخلافه يعني هر چه تصور شود بر خلاف او است ، و شك نيست كه هر موصوفي متصور ميشود و تو آن را ميفهمي . و آخر همين كلام و اولش اشاره ديگر است ، اول فرمود وجود او اثبات او است ، يعني يافتن او اثبات او است يعني محض همين است كه تصديق كني كه او است خدا يا بشناسي او را كه او خداست لاغير و اگر صفتي بر او روا بود ميفرمود يافتن او اين است كه او را وصف كني مثل اينكه يافتن ساير خلق اين است ، و آخر كلام ميفرمايد ليس باله من عرف بنفسه هو الدال بالدليل عليه .

باري مراد همين قدر است كه در اين حديث اشاره براي اهلش گذارده‌اند و الا در اخبار ديگر بطور صريح اين مطلب را بيان فرموده‌اند چنانكه ميفرمايد در خطبهٔ و چون طويل است ترجمه‌اش را عرض مينمايم ميفرمايد اول دين معرفت خداست و كمال معرفت تصديق كردن بخداست و كمال تصديق كردن باو اين است كه او را توحيد نمائي و كمال توحيد او خالص شدن براي او است و كمال اخلاص براي او نفي همه صفات است از او چرا كه هر صفتي شهادت ميدهد كه غير [ص 72] موصوفش است و هر موصوفي شهادت ميدهد كه غير وصفش است پس هر كس خدا را توصيف كند او را قرين چيزي كرده و هر كس او را قرين با چيزي نمايد او را مثنّي شمرده و كسي كه او را مثني كرد مجزّي نموده و هر كه او را مجزي داشت جاهل باو شده است و هر كس اشاره باو نمود او را تحديد كرده است و هر كس او را تحديد كرد بشمارش درآورده و هر كس گفت در چيست او را در ضمن چيزي قرار داده و هر كس گفت بر روي چيست مكاني را از او خالي پنداشته خداوند كاين است نه از حدثي موجود است نه باين طور كه از عدم پيدا شده باشد با هر چيزي است نه باين معني كه مقارن شده باشد و غير هر چيزي است نه باين نحو كه زايل باشد فاعل است نه باين معني كه حركتي كند يا آلت چيزي باشد ، تا اينكه ميفرمايد خلق را آفريد نه باين نحو كه حركتي كند ، و تو ميداني كه فاعلي كه پهلوي قابل است لامحاله از عرض قابل است پس اگر قابل متحرك است او محرك است اگر اين متحرك بحركت است او هم محرك بحركت است و اگر تو خدا را باين فاعليت توصيف كني لامحاله او را محدود كردهٔ و در عرض خلق آوردهٔ و خداوند منزه است از اين صفت چنانچه خود او ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد لله رب العالمين پس فاعل بودن خداوند [ص 73] فاعل بودني است بي حركت و آلت و بي خيال و تجربه و آنچه متعلق بخلق است پس اين فاعل فوق فاعل و قابل هر دو است ، اين را در مقام خود داشته باش و نظر بساير خطبه بنما كه ميفرمايد با هر چيزي است نه بمقارنه و مكاني از او خالي نيست ، و خود ميگوئي و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم يعني از هيچ چيز رو نميگردانم و رو بهيچ چيز نميگذارم مگر بواسطه خداوند عالم جل شأنه ، پس همه چيزها و همه كارها بواسطه خداست و خداست ظاهر در همه آنها پس او است ظاهر از هر فاعلي و قابلي و امر او است آشكارا از هر يك آن دو پس فاعل ظاهر خداست و قابل ظهور خداست و او است پرورنده آن دو و هر كس غير از اين چيزي بگويد قائل باين است كه جائي از خدا خالي است نعوذ بالله و اين كفر است و منشأ همه اين سخنها اين است كه خداوند عالم جل شأنه محدود نيست و احد است و اگر آنچه تا حال عرض شده فهميدهٔ مسأله براي تو آسان ميشود پس خداوند غير فاعل نيست و غير قابل هم نيست و ظاهر از هر دو است و لكن فاعل غير قابل است .

و مثلي در اين باب عرض ميكنم تا اينكه مسأله خود را درست بفهمي عرض ميكنم كه اين آسمانها حكايت ميكنند فعل خداوند عالم جل شأنه را پس اسم فاعل در آنها بروز كرده نمي‌بيني كه جميع آثار از آنها بروز ميكند و اگر آسمان نبود چيزي در عالم ظاهر نمي‌شد [ص 74] و اگر اين را تعقل نميكني اين را تعقل ميكني كه اگر آفتاب طالع نشود زمين گرم نميشود و اگر ماه طالع نشود در زمين رطوبات پيدا نميشود و در درياها تغييرها حاصل نميشود و علفها از زمين نميرويد و آثار كواكب را مشاهده ميكني پس اين دليل است بر اينكه كه اگر اينها نبودند اين افعال بروز نميكرد مگر اينكه خداوند چيز ديگر مثل اينها مي‌آفريد ، و اما زمين قابل است يعني قبول ميكند جميع آثار اين فاعلها را و آسمان غير زمين است و زمين غير آسمان و هر دو نظير همند و بينونت عزلت با هم دارند و اما جسم مطلق از آسمان و زمين هر دو ظاهر و آشكار است و اسم و رسم خود را بهر دو داده است و امر خود را و فعل خود را از هر دو ابراز داده است و فعل او از آسمان تأثير است و از زمين قبول كردن ، پس جسم نه فاعل است و نه قابل چرا كه اگر صورت او فاعليت بود قابل نبود و اگر قابليت بود فاعل نبود و هم فاعل است و هم قابل چرا كه امري غير از امر او نيست . و هم‌چنين چون در خود نظر كني مي‌بيني كه روح تو فاعل است در بدن و بدن فعل او را قبول ميكند و منفعل ميشود و اما شخص تو فوق روح و جسدي و از هر دو ظاهري و امر تو در هر دو بروز ميكند چرا كه تو نه متصور بفاعليتي و نه بقابليتي ، نمي‌بيني كه ميتواني كاري نكني و مي‌تواني قبول نكني و اگر تو اين دو بودي يا يكي از اين دو [ص 75] لامحاله مجبور بر اين دو يا يكي از آن دو بودي و نمي‌توانستي صورت خويشتن را ترك نمائي چنانكه نمي‌تواني تو تو نباشي پس فاعل و قابل دو اسم تواند .

و چون اين مطلب را دانستي در آفاق و انفس عرض ميكنم كه مشية الله اسم فاعل خداست و خداوند فعل خود را در مشيت قرار داده است يعني او را فعل خود كرده و فاعل حيث اعلاي همان فعل است و اين كلام از ذهن عوام دور است ولي بر خواص مكشوف است و در ساير رسايل و مباحثات اين سخن را اثبات نموده‌ام و هر كس ديده يا شنيده فهميده است و فعل خداوند فاعل تعلق بامكان ميگيرد و او قابل است و اما ذات خداوند عالم جل شأنه مبري و منزه از هر دو صفت است و هر دو ظهور او هستند و نور او و اسم او و صفت او و ضرر ندارد كه قابل در قابل بودن خود اسم او باشد اگر چه عوام از اين كلام مشمئز شوند و نفهمند ولي بعد از اين بيان شريف همه مي‌فهمند ان شاء الله و آن بيان اين است كه در تعريف ميفرمايد الاسم ما انبأ عن المسمي يعني اسم آن چيزي است كه خبر از مسمي دهد ، و امكان دلالت بسوي خداي خود ميكند چرا كه آيت خداست و دليله آياته چنانكه اكوان دلالت بر او ميكنند و ميفرمايد خطاب بآسمان و زمين كه ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين و ميفرمايد ان من شئ الا يسبح بحمده پس همه مطيعند و همه [ص 76] تسبيح ميكنند و بهمين تسبيح كردن دلالت بر او ميكنند پس اسم او هستند از اين جهت است كه حكما فرموده‌اند كه ليس الا الله و صفاته و اسماؤه يعني نيست چيزي مگر اسمهاي خداوند و صفات او ، و اخبار اين مطلب بسيار است و فارسي بودن كتاب مرا منع ميكند از روايت كردن اخبار ، پس امكان هم اسم خداست و او قابل است و عوام گمان ميكنند كه اسم آن چيزي است كه عارض ذات شود و ميفهمند كه خداوند قبول چيزي نميكند آن وقت مشكلشان ميشود اقرار باين كلام ولي حكيم ميفهمد كه اسم علامتي است و آيتي و نور ذات و جلوه او است و چه ميشود كه يكي از علامات فاعل باشد و يكي قابل و او منزه از هر دو باشد و آمر و ناهي در هر دو ، بفهم آنچه گفتم . پس ذات خدا نه مشيت است نه امكان و او خداي هر دو است پس اگر امكان قبولي داشته باشد و مشيت فعلي براي خداوند شريك پيدا نميشود او فاعل مطلق است و فاعليت او بفعل و انفعال هر دو بروز ميكند ، اين بود مختصري از عرض در بيان فعل و قبول .

و اما خير و شر از براي اين هم جوابهاست و اقتصار بر يك جواب مجمل مينمائيم كه اصل خير و شر در شرع است نه در بناي ايجاد و در بناي ايجاد همه خير است و خداست خالق هر چيزي و همه مطيع خدا هستند و اوست فاعل هر چيزي و از خلق چيزي بالا نميرود و هر چه هست از خداست و لكن خير و [ص 77] شر در شرع است پس از آنكه خداوند عالم جل شأنه خلق را آفريد و صنع خود را محكم ساخت و امر خود را متقن نمود پيغمبري بسوي ايشان فرستاد و ايشان را بدار قرب دعوت فرمود و خير ايشان را در اين ديد و ايشان از جهت اينكه از دار بعد ايجاد شده بودند بالطبع مايل بدوري بودند و خداوند ايشان را بجوار خود خواند و اوامر و نواهي و شرعي قرار داد و خلق را منعم بنعمتها فرمود و ايشان از جهت دوري خود و مناسبت با دوران سر مخالفت را پيش نهادند و چون خداوند از ايشان ميدانست ضعف را چنانكه ميفرمايد خلق الانسان هلوعا اذا مسّه الشر جزوعا و اذا مسّه الخير منوعا و ميفرمايد خلقكم من ضعف بر ايشان ترحم ميفرمود و هر چه ايشان عصيان مي‌كنند او بر ترحم مي‌افزايد پس بنده عرض ميكند خدايا خير تو يعني اين نعمتها و اين عفو و كرم بسوي من نازل ميشود و شر من بسوي تو صعود ميكند يعني من خيري نميكنم كه ملئكه صبح و شام بحضور تو و اولياء عرض كنند و هر صبح و شام با شرهاي من صاعد ميشوند و كتاب روز و شب مرا در حضور تو ميخوانند نه اينكه شر تو بخدا برسد نعوذ بالله و اين يك معني قشري ظاهري است كه همه عوام بهره ببرند و بهمين هم اكتفا مي‌توان نمود ان شاء الله .

فصل - در معني مشيت و اراده است و اگر چه اين مطلب خارج است از [ص 78] محل سؤال و لكن از باب تمام كردن سخن لابد بايد اشاره باين مطلب هم بشود . بدانكه گاهي ميان مشيت و اراده و قدر و قضاء فرق گذارده ميشود و گاهي ميشود كه فرق نميگذارند و امام موسي كاظم عليه السلام ميفرمايند لايكون شئ في السموات و الارض الا بسبعة بقضاء و قدر و ارادة و مشية و كتاب و اجل و اذن فمن قال غير هذا فقد كذب علي الله او رد علي الله عز و جل يعني نيست چيزي در آسمانها و زمين مگر بهفت چيز بقضاء و قدري و اراده و مشيتي و كتابي و اجلي و اذني پس هر كس بگويد غير اين را دروغ بر خداوند بسته است يا رد بر خدا نموده است . و در حديثي شرح اين مراتب را ميفرمايد و بفارسي آن را ذكر مينمايم شخصي سؤال كرد از حضرت امام موسي كاظم عليه السلام چگونه خداوند عالم جل شأنه دانسته است فرمود دانست و خواست و اراده فرمود و تقدير نمود و قضاء فرمود و امضا كرد پس امضا نمود آنچه قضاء كرد و قضاء كرد آنچه را كه تقدير نمود و تقدير كرد آنچه اراده نمود پس بعلم او مشيت موجود شد و بمشيت اراده و باراده موجود شد تقدير و تقدير واقع شد بر قضا با امضا پس از براي خداست تبارك و تعالي بداء در آنچه دانست تا آنكه خواست و در آنچه اراده نمود از براي تقدير اشياء پس همين كه قضا امضا شد ديگر بدا نيست ، تا اينكه ميفرمايد و بعلم دانست [ص 79] اشياء را قبل از مكون شدن آنها و بمشيت شناخت صفات و حدود آنها را و انشاء كرد آنها را قبل از اظهار آنها و باراده تميز داد انفس آنها را در الوان و صفات و حدود آنها و بتقدير تقدير فرمود اقوات آنها را و دانست اول و آخر آنها را و بقضاء ظاهر فرمود از براي مردم اماكن آنها را و دلالت كرد آنها را بر آنها و بامضاء شرح نمود علل آنها را و اظهار نمود امر آنها را اين است تقدير عزيز عليم . تمام شد حديث شريف و از اين اخبار اختلاف آنها ظاهر ميشود . و در حديث ديگر امام عليه السلام ميفرمايد كه مشيت و اراده و قدر و قضاء معني آنها يكي است و الفاظ آنها متعدد است . و از خداوند استمداد ميجويم كه زبان آساني عنايت فرمايد تا بيان مطلب را بطوري عرض كنم كه همه كس بهره به‌برند .

بدانكه خداوند عالم جل شأنه بود و از براي او شريكي نبود باين معني كه هيچ چيز با او نبود نه بآن طور كه عوام الناس گمان ميكنند كه با او كسي بود ولي با او شركت نداشت چرا كه اگر با خداوند وجودي براي ديگري اثبات شود در وجود داشتن با او شريك ميشود نعوذ بالله و خداوند جل شأنه را شريكي در هيچ باب نيست نه اينكه در همان خلق كردن شريك نداشته باشد پس او بود وحده لا شريك له و آفريد مشيت خود را بخود مشيت و مشيت او هم واحده بود چرا كه نور او بود و نور در اول [ص 80] صدور متعدد نميشود ، بلي براي مشيت نوع تركيبي بود و اما آنچه گفته‌اند حكما كه واحد از او صادر نميشود مگر واحد كلامي است بي‌معني ، اما اولا كه از خداوند چيزي صادر نميشود و اگر مراد از صدور خلق كردن است همه متعددات را خدا آفريده است بلكه امام ميفرمايد ان الله لم‌يخلق شيئا فردا قائما بذاته و خداوند ميفرمايد و من كل شئ خلقنا زوجين يعني از هر چيز ما خلق كرديم يك جفت يا دو جفت بدو معني ، پس خداوند متعدد آفريده است ولي سخني كه ما داريم اين است كه اول متعدداتي كه خداوند ايجاد فرموده واحد است بادله حكمت بسيار يكي از آنها اينكه لامحاله همينكه چند جزء مختلف فراهم آمد لامحاله فوق آنها واحدي است كه حيث جامع كل باشد و آن صورت مجموعي است مثل سركه و انگبين كه چون با هم جمع شدند صورت جامعهٔ پيدا ميكنند كه يكي ميشوند و مرزنجوش و اسطوخودوس و ترياك چون جمع شدند صورت واحدهٔ پيدا ميكنند و يك معجون ميشود هم‌چنين چون زمين و آسمان و عرش و كرسي با هم جمع شد صورت واحدهٔ باينها تعلق ميگيرد و آن صورت ملك است و چون مجموع جبروت و ملكوت و ملك با هم جمع شدند صورت واحدهٔ بآنها تعلق ميگيرد و آن واحده اسمش فعل خداست و مشيت او است و هر گاه فرض نمودي كه [ص 81] آن هم متعدد است عرض ميكنم فوق آن دو يكي است كه جامع است و آن يكي مسلما خدا نيست چرا كه صورت مجموعي اين دو است پس خلق است و چون فوق او چيز ديگر نيست و بادله خارجه دانستيم كه خداوند بواسطه همين ايجاد اسافل را نموده معلوم شد كه همين مشيت است و باين صورت واحده تعلق ميگيرد طبيعت خامسهٔ كه او مظهر احد است و اسم او نور است و او علم خداست جل شأنه فوق اينها و آن همان است كه در علم طبيعي مزاجش ميخوانيم و غيب همه امزجه است .

باري حاصل كلام اينكه مشيت واحده است و در او تعددي كه در خلق راهبر است نيست ولي چون نگاه ميكنيم در خلق مي‌بينيم كه براي آنها نوعاً چهار مقام است دو حل و دو عقد يكي حل طبيعي و يكي حل هبائي و يكي عقد اول و يكي عقد ثاني ، اما حل هبائي مقام ماده نوعيه است و عقد اول مقام صورت نوعيه است و حل ثاني طبيعي مقام ماده شخصيه است و عقد ثاني مقام صورت شخصيه است ، مثلاً در سرير ملاحظه ميكنيم مقام ماده نوعيه در آن عناصر است و صورت نوعيه مقام خشب مطلق است و ماده شخصيه آن قطعه خشب كه مختص بسرير شده است و قطعه قطعه نموده و صورت شخصيه مقام صورت سريري است ، و اين امر در همه جا جاري است و هيچ چيز موجود نميشود مگر در اين چهار حل و عقد و [ص 82] هر كس از علم فلسفه اطلاع داشته باشد ميداند كه چيزي موجود نميشود مگر باين چهار و بناي آسمان و زمين بر همين است و بناي غيب و شهاده بر همين است و تو ميداني كه جميع اينها بمشيت خداوند عالم برپاست و مشيت او موجد كل اينها است و چون تعلق گيرد در بطن هر يكي صبغي ميگيرد پس در بطن نوع صبغ نوعي ميگيرد و در بطن شخص صبغ شخصي مثل اينكه آفتاب در شيشه زرد زرد ميشود و در شيشه قرمز قرمز و هم‌چنين است در همه عالمها ، پس آن مشيت كه ظاهر از ماده نوعيه است اسم او مشيت است و آنكه ظاهر از صورت نوعيه است اسم او اراده است و آنكه ظاهر از ماده شخصيه است اسم او قدر است و آنكه ظاهر است از صورت شخصيه اسم او قضا است با اينكه همه اينها مشيت است از حيث صدور لاغير ، و گاه باشد كه حكيم بتزييلات فؤاديه در خود مشيت هم اين مراتب را اثبات نمايد پس از آنكه در خلق ديد ، مثل اينكه تو در سكنجبين مزاج شيره و سركه هر دو را اثبات ميكني چرا كه سركه را ديدهٔ و شيره را هم ديدهٔ و او صورت مجموعي است ولي سركه آنجا از شيره ممتاز نيست ، هم‌چنين در مشيت ميگوئيم اعلائي دارد و اسفلي و وسطي براي وسطش هم حيث اعلائي است و اسفلي پس چهار ميشود و هر يك مسمي بيك اسمي از آنچه عرض شد ميشوند و اشاره بآنچه عرض نمودم [ص 83] در اول ميكند احاديثي كه گذشت كه حضرت بيان ميفرمايد كه مشيت چيست و اراده چه و قدر و قضا چه و هر يك ظاهر در همان مرتبه است كه گفتم و هم‌چنين حديث يونس بن عبدالرحمن دليل اين مطلب است كه فرمود مشيت ذكر اول است و اراده عزيمت است و قدر هندسه ايجاديه است و قضاء مقام ابرام است . و تو ميداني كه اول ذكر هر چيزي ماده نوعيه او است و چون صورت گرفت عزيمتي بر ايجاد آن شئ حاصل ميشود و مقام هندسه مقام همان تخته‌ها است كه عرض نمودم و مقام قضا مقام ابرام است يعني ثابت شدن امر شئ و محقق شدن صورت ، و مثل اين سه مرتبه در خود تو اين است كه چون خواسته باشي كاري بكني اول يك اراده مطلقه در تو پيدا ميشود مثل اينكه بروم مثلاً پس از آن عزم بر رفتن ميكني آن وقت برميخيزي پس از آن رو بطرف مخصوص ميكني ، اين چهار مرتبه فعل است .

و بعد از اتمام همه اين مراتب بر مؤمن واجب است اعتقاد نمودن باذن و اجل و كتاب ، اما اذن اين است كه با وجود جمعيت همه اسباب خداوند اذن بدهد كه اين چيز بشود يا نشود ، بسا جميع اسباب از براي ايجاد يك چيزي فراهم آيد از مشيت و اراده و قدر و قضاء و لكن خداوند اذن ندهد كه بشود مانعي پيدا ميشود و اين شئ موجود نميشود مثل اينكه از بام بلند مي‌افتي و دست [ص 84] و پاي تو نميشكند پس همين افتادن تقدير شكستن است ولي خداوند اذن نداده نمي‌شود پس مقام اذن مقام رفع مانع است و مشيت و اراده و قدر و قضاء اسباب و اسباب از جهة فاعل است و مانع از جهة قابل يا اسباب ديگر كه ضد آن اسباب باشد تا رفع اين نشود شئ موجود نميشود و اين نميشود مگر باراده خداوند و آن اراده كه تعلق بگيرد برفع مانع اسمش اذن است . و اما اجل و كتاب ، مراد از اجل تعيين مدت شئ است و هر چيزي را كه خداوند بيافريند اجل او را در همان وقت خلقت تعيين ميفرمايد و مراد از اين اجل اجل حتمي است نه معلقي و اين از شؤن تقدير است مثل اينكه نجار كرسي ميسازد چون تخته‌ها را نازك گرفت تعيين اجل او شده است كه يك سال بماند اگر كلفت‌تر شد اجلش بيشتر ميشود و هم‌چنين در تقدير خداوند است تقدير هر چيزي ميشود اجلش را معين ميفرمايد بهمين كه اندازه هر چيزي را طوري بگيرد كه تا مدت معيني دوام كند ، و اما كتاب تعيين تقديرات هر چيزي است از اول امر او تا آخر امر او و لفظ كتاب يعني ما كتب الله يعني آنچه خداوند عالم بر آن نوشته است و فرض فرموده است از آنچه بر او وارد ميشود و مؤمن اقرار باين هفت بايد بكند كه اگر يكي از اينها را كم بكند از درجه ايمان مي‌افتد و همين قدر بيان در اين فصل هم كفايت ميكند .

[ص 85] فصل - يك بيان ديگر در اينجا ميخواهم ذكر نمايم و آن بيان استطاعت است كه آيا از براي بندگان استطاعت اين هست كه كاري بكنند يا خير پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه دانستي از آنچه عرض كردم سابقا كه خداوند عالم جل شأنه صاحب فعل و مشيت است و بجز از او صاحب مشيتي نيست و او است خلق‌كننده اين خلق و حيوة‌بخشنده و روزي‌دهنده كه سواي او احدي صاحب اين امور نيست و احدي با او در اين صفات شريك نيست چنانكه ميفرمايد هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شئ سبحانه و تعالي عما يشركون پس براي احدي از بندگان قدرتي نيست سواي خدا و براي احدي فعلي و مشيتي و ارادهٔ بلكه نفسي نيست مگر بخداوند عالم جل شأنه ، پس چگونه احتمال ميرود كه بگوئي احدي را قوه اين است كه بدون مشيت خداوند كاري بكند و حال اينكه ذات او بامر او است و اين كلام را احدي نميگويد مگر آنكس كه خود را قائم بنفس خود بداند و حال اينكه احدي قائم بنفس خود نيست و همگي قائمند بامر خداوند عالم جل شأنه . پس اين مسأله مسلم است از اين طرف كه خداوند است قادر و فاعل و حاكم و احدي با او شريك نيست و از آن طرف هم از ضرورت اسلام است كه خداوند عالم جل شأنه امر و نهي فرموده است و بندگان استطاعت دارند كه اطاعت [ص 86] كنند و خداوند ميفرمايد فاتقوا الله ما استطعتم و مي‌فرمايد يدعون الي السجود و هم سالمون و امام ميفرمايد يعني مستطيعون و اخبار هم مختلف است در پارهٔ ميفرمايد استطاعت اصلا از دين ما نيست در پارهٔ اثبات ميفرمايند و اميدوارم بزباني آسان مطلب را عرض كنم كه اخبار مختلفه هم جمع بشود .

پس عرض ميكنم كه همان بيان سابق در واقع جواب اين مطلب است خداست صاحب امر و حكم و صاحب مشيت و اراده ولي اراده خداوند عالم تعلق باين خلق گرفته است و خلق باراده خداوند موفق شده‌اند پس اراده ميكنند بتوفيق خداوند اگر خداوند عالم خواست ايشان را توفيق ميدهد و الا فلا ، پس جمع ميان اخبار باين ميشود كه بندگان را استطاعت باستقلال نيست و قول باستقلال در استطاعت ابداً از دين آل‌محمد نيست چرا كه لازم مي‌آيد كه خداوند شريك داشته باشد و مثل اينكه او صاحب قدرت است ديگري صاحب قدرت باشد و حاشا كه چنين چيزي جايز باشد و بيان اين مطلب را ميكند حديث قدسي و ترجمه حديث را روايت ميكنم در حديث قدسي است كه ميفرمايد اي پسر آدم بمشيت من تو موجود شدهٔ و توئي كه ميخواهي براي نفس خودت آنچه ميخواهي و باراده من موجود شدهٔ و توئي كه اراده ميكني براي خود هر چه بخواهي و بفضل و نعمت من بر تو قوت گرفتهٔ بر معصيت من و بعصمت [ص 87] و عفو و عافيت من اداء كردهٔ بسوي من فرايض مرا پس منم اولي بحسنات تو از تو و تو اولائي بگناه خودت از من پس خير از جانب من نازل ميشود بسوي تو بسبب آنچه خوب كردهٔ اولا و شر از من نازل ميشود بسوي تو بسبب آنچه جفا كردهٔ و بواسطه سوء ظنت بمن از رحمت من مأيوس شدي ، تا آخر حديث . و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است در جواب سائل سؤال كردي خدا تو را رحمت كند از استطاعت داشتن براي فعل بدرستيكه خداوند عالم خلق كرد بنده را و قرار داد براي او آلت و صحت و اين است آن قوتي كه عبد بآن واسطه متحرك است و مستطيع از براي كردارها ، تا آخر حديث شريف . و حضرت امام حسن عليه السلام ميفرمايد آنچه من بر اين هستم اين است كه هر كس ايمان نداشته باشد باينكه خير و شر همه بتقدير خداست بتحقيق كه كافر شده است و هر كس حمل كند معاصي را بر خداوند بدرستيكه فاجر شده است خداوند عالم اطاعت كرده نميشود باكراه و معصيت كرده نميشود باين طور كه كسي بر او غالب آيد و بندگان را مهمل نگذارده از اينكه عملي داشته و مالك چيزي شوند و لكن او است مالك آنچه ايشان را مالك او گردانيده است و قادر بر آنچه ايشان را قادر بر او قرار داده است پس اگر اطاعت امر خدا را نمودند خداوند ايشان را منع نمي‌فرمايد و اگر [ص 88] معصيت كردند و خداوند بخواهد ايشان را منع فرمايد و حايل شود ميان ايشان و عصيان ميشود و اگر حايل نشد نه اين است كه او ايشان را واداشته است بعصيان از روي جبر و نه اينكه ايشان را ملزم فرموده باشد بر عصيان از روي اكراه بلكه احتجاج خداوند عزوجل بر ايشان اين است كه بايشان شناسانيده است و براي ايشان راه قرار داده است بسوي كردن آنچه ايشان را امر باو فرموده و ترك كردن آنچه ايشان را نهي از آن نموده است و از براي خداست حجت بالغه . تمام شد حديث شريف و گمان ندارم پس از اين حديث اشكالي بماند .

پس مجمل كلام اينكه قادر مطلق و فاعل مطلق او است ولي خلق را بقدرت خود قادر قرار داده است پس خلق استطاعت دارند ولي بخداوند عالم جل شأنه ، اگر بخواهد در ايشان ميگذارد و الا فلا و اين عرض صريح كلام حضرت امير است عليه السلام ، فرمود بشخصي كه قائل باستطاعت بود كه آيا مالك استطاعتي با خداوند عالم يا بي خدا و بپرهيز از اينكه يكي از اين دو را بگوئي كه مرتد ميشوي عرض كرد چه بگويم فرمود بگو مالك استطاعتم بواسطه خدائي كه اگر بخواهد اين قوه را بمن ميدهد و الا فلا . پس از اين بيانات و اخبار شريفه حقيقت مطلب را بفهم و از اين بيانات بفهم قول حضرت صادق عليه السلام را كه شخصي از آن بزرگوار سؤال كرد از استطاعت فرمود [ص 89] ليس من ديني و لا دين آبائي راوي عرض كرد الآن ثلج من صدري والله لااعود لهم مريضا و لااشيع لهم جنازة و لااعطيهم شيئا من زكوة مالي پس حضرت راست نشست و فرمود چه طور گفتي مكرر بگو عرض كرد ، فرمود پدرم ميگفت كه اين جماعت يعني قائلين باستطاعت قومي هستند كه خداوند عالم رخساره ايشان را بر آتش جهنم حرام كرده است عرض كرد پس چگونه فرمودي نيست از دين من و دين پدران من فرمود مراد من قول زراره و اشباه آن بود . و ظاهرا قول زراره اين بوده است كه خلق مستطيعند يعني بايشان واگذار شده است و شايد اين زراره آن زراره نجيب نباشد يا آنكه اوائل زراره قايل باين قول بوده است يا حضرت از باب تقيه بجهة حفظ زراره چنين فرموده‌اند چنانكه در حديث بخود زراره ميفرمايد كه از اشرف سفن اين بحري ولي من مذمت تو را ميكنم كه تو محفوظ بماني ، آن وقت استدلال بآيه فرمود كه فرمود فاردت ان اعيبها و كان وراءهم ملك يأخذ كل سفينة غصبا و الا چگونه تصور ميشود كه شخص نجيب قائل بقولي شود كه امام عليه السلام رد بر او فرمايد و باز از قول خود برنگردد ، و از حديث ديگر معلوم ميشود كه مذهب زراره مذهب حق بوده است و امام عليه السلام قسم ياد فرموده كه حق همين است كه زراره گفته است و مطلب ما الحمد لله معلوم [ص 90] شد و جمع همه اقوال و اخبار بهمين بيان شريف جامع شد .

مطلب چهارم - در توحيد عبادت است و در اين مطلب هم چند فصل است :

فصل - بدانكه هم‌چنانكه خداوند عالم جل شأنه يگانه است در ذات خود و در صفات و افعال خود هم‌چنين يگانه است در عبادت خود باين معني كه عبادت نمي‌توان كرد مگر خدا را چرا كه عبادت آن كاري است كه بندگان ميكنند و منسوب بايشان است و فارسي آن بندگي است عرب بنده را عبد ميگويد و كار او را كه بندگي است عبادت ميگويد و جميع اين خلق بندگان خداوندند چنانكه در مطلب سابق دانستي پس بندگي احدي را بجز خداوند عالم نبايد بكنند چرا كه بنده احدي بجز خداوند عالم نيستند و اگر كسي شريك خدا بود در ايجاد كردن ايشان لاجرم بندگي او را ميبايست بكنند چرا كه دانستي كه بندگي صفت بنده و فعل بنده است مثل اينكه آقائي صفت آقا و فعل آقاست اگر كسي آقاست آقائي ميكند اگر بنده است بندگي ميكند پس اگر تو خداي ديگر داشتي جز خدا لامحاله خدائي ميكرد تو هم بندگي او را ميكردي چون خدا يكي است بندگي منحصر بيك ميشود زيرا كه بندگي بندگان سزاوار نيست چرا كه آنها مثل تواند پس تو را ايجاد نكرده‌اند انت ماكوّنت نفسك و لا كوّنك [ص 91] من هو مثلك پس هيچ بندهٔ تو را نيافريده است پس بنده هيچ بندهٔ نيستي پس بندگي هيچ‌كس را شايسته نيست بكني و اين دليلي است قشري ظاهري از براي عوام الناس .

و لكن دليل حقيقي خواسته باشي كه اهل عرفان مطلع بر آنند لاغير اين است كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است احدي چنانچه پيش از اين گذشت و محتاج باعاده بيان نيستيم و معني احد اين است كه او اولي است بهمه خلق از خود خلق و اظهر است در آنها از خود آنها باين معني كه وجودي از براي احدي از خلق نيست مگر آنچه خداوند عالم جل شأنه در آنها گذارده است ، مثلي براي اين معني اشرف و اظهر از آنچه خداوند عالم جل شأنه در خود تو گذارده است نيست چنانچه ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبيّن لهم انه الحق و امام عليه السلام ميفرمايد من عرف نفسه فقد عرف ربه و خداي خالق خود ميفرمايد يا ابن آدم اعرف نفسك تعرف ربك پس آيت او را در نفس خود بنگر تا واقف بر سرّ معرفت شوي ، پس عرض ميكنم كه ذات تو ظاهر است از جميع اعضا و جوارح تو بطوري كه جز تو در جميع آنها ديده نميشود و سواي صوت تو از آنها شنيده نمي‌شود او است ظاهر از مشاعر برزخيه و نفسانيه و ظاهريه بطوري كه جميع آنچه متعلق باينهاست باو نسبت ميدهي و راست است و درست ، [ص 92] نمي‌بيني كه ميگوئي من گفتم و شنيدم و دادم و گرفتم و حال آنكه دست تو داده و گرفته و گوش تو شنيده است و زبان تو گفته است و مع ذلك كله تو همه را نسبت بخود ميدهي و ميگوئي منم كننده اين كارها و هر كس با تو معامله ميكند با همين‌ها معامله ميكند لاغير و فرمان‌فرمائي در جميع ملك بدن تو جز تو نيست ، پس اگر امر چنين است هر كس رو بتن تو كند بتو رو كرده است مسلما و هر كس از زبان تو حرفي شنيد از تو شنيده است و اطاعت تن تو را اگر كسي كرد اطاعت تو را كرده است پس غلام تو خدمت بدن تو را ميكند و مع‌ذلك خدمت تو شده است چرا كه از تن چيزي ظاهر نيست مگر تو مثل آفتاب كه صاحب انوار است و انوار او ظاهر شده است در همه زمين و در انوار جز اوئي ظاهر نيست پس هر كس رو باين انوار كند رو بآفتاب كرده است و هر كس اعراض از آنها كند اعراض از آفتاب نموده است و اين امر اظهر من الشمس و ابين من الامس است و هيچ كس منكر اينها نيست . اگر اين مطلب را دانستي عرض ميكنم كه اطاعت غير از شمس ممكن نيست چرا كه جز شمس از انوار چيزي ظاهر نيست و نور شمس نور شمس نيست مگر آن وقت كه اصل شمس از آنها ظاهر باشد مثل اينكه بدن تو بدن تو نيست مگر آن وقت كه ذات تو از آن ظاهر باشد پس غير [ص 93] از آن ديده نميشود تا اينكه عبادت كرده شود .

و چون اين مطلب را بمثال دانستي عرض ميشود كه خداوند عالم جل شأنه از همه ملك خود ظاهر و هويداست چنانكه در دعا ميخواني ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك متي غبت حتي تحتاج الي دليل يدل عليك و متي بعدت حتي تكون الآثار هي التي توصلني اليك عميت عين لاتراك و لاتزال عليها رقيبا يعني ديده نميشود در آنها نوري مگر نور تو و شنيده نميشود از آنها صوتي مگر صوت تو ، چه زمان غايب شدي كه محتاج شوي بدليلي كه دلالت بر تو كند و چه وقت دور شدي كه آثار مرا برساند بسوي تو ، كور باد آن چشمي كه تو را نبيند و حال اينكه تو هميشه مراقب آن چشمي . پس از ملك بجز خداي ملك چيز ديگر ظاهر نيست پس تو بهر طرف كه رو آوردي رو بخداوند كردهٔ پس تو چگونه ميتواني كه عبادت غير خدا را بكني و حال آنكه غير خداوند ظاهري نيست و كساني كه بت پرستيدند گمان وجودي براي آنها كردند و حال آنكه نيست و نابود بودند و چون نيستي را عبادت كردند بجز از جهنم چيزي حاصل ننمودند و اين مسأله‌ايست بسيار مشكل ، اي بسا جهال از اين سخنان قول وحدت وجوديان بفهمند و حال اينكه فرق ميان اين كلام و كلام ايشان مثل فرق ميان كفر است و ايمان ، پس خداوند عالم جل شأنه خود ظاهر است [ص 94] از هر معبودي بلكه او ظاهر است و غير او معبود نيست و حيث‌ما تولّوا فثمّ وجه الله يعني هر جا كه رو كنيد آنجاست رخساره خداوند عالم جل شأنه يعني رخساره خدا از آنجا ظاهر است يعني غير اوئي نيست ، و اينكه تو مي‌بيني خداوند طرفي را اختيار فرموده است شرعي است و پس از اين در فصلي بخصوص ذكرش ميشود ان شاء الله ، و شاهد اينكه شركاء وجودي ندارند و مشركين چنين گماني بي‌معني از ظن خود كرده‌اند قول خود شركاء است كه خدا را گواه ميگيرند كه مشركين ابدا آنها را عبادت نكرده‌اند ، خداوند عالم جل شأنه ميفرمايد و يوم نحشرهم جميعا ثم نقول للذين اشركوا مكانكم انتم و شركاؤكم فزيّلنا بينهم و قال شركاؤهم ماكنتم ايانا تعبدون فكفي بالله شهيدا بيننا و بينكم ان كنا عن عبادتكم لغافلين هنالك تبلوا كل نفس ما اسلفت و ردّوا الي الله موليهم الحق و ضلّ عنهم ما كانوا يفترون نظر كن در اين آيه كريمه كه ميفرمايد پس از آنكه جدا كرديم شركاء و معبودهاي آنها را از هم شركاء ميگويند شما ما را عبادت نكرده‌ايد و قسم ميخورند كه ما از عبادت شما غافل بوديم . و تو ميداني كه اينها در دنيا سجده به بتها كرده‌اند و براي آنها قربانيها كرده‌اند و جميع آنچه شايسته عبد است كه نسبت بمولاي خود معامله كند آنها با بتها كردند و مع‌ذلك آنها ميگويند كه شما ما را عبادت نكرده‌ايد و خدا را شاهد ميگيرند كه ما از [ص 95] عبادت شما غافل بوده‌ايم و اگر بگوئي بسا غفلت از جهت بي‌شعوري است عرض ميكنم بتها منحصر به بت سنگي و معدني و نباتي و حيواني نبود ، اي بسا آدميزادهٔ را عبادت كرده‌اند اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و مع ذلك كله ميگويند ما غافل بوده‌ايم و نفهميده‌ايم اصلاً ، يعني ما هستي نداشتيم و وجودي از براي خود نه‌پنداشته‌ايم شما خيالي كرده‌ايد و بظن خود عبادت كرديد . و پس از اين آيات تعرض ميفرمايد و افعال خود را ميشمارد و ميفرمايد نظر كنيد كه آنها هيچ كار ميتوانند بكنند و همه كارها را خداوند ميكند و تفصيل ميدهد از رزق دادن و زنده كردن و ميرانيدن و آفريدن و غير اينها پس آنها صاحب فعلي نيستند ، آخر ميفرمايد و مايتّبع اكثرهم الا ظنّا ان الظن لايغني من الحق شيئا پس همه عبادتها بگمان باطل است و حق اين است كه خدا را عبادت كنند كه صاحب هستي و وجود است . پس در كون رو بهر طرف بكنند طرف خداست و هر چه را كه به‌بينند نور خداست و هر اسم و رسم كه بشنوند و بگويند اسم و رسم خداست لاغير پس عبادت غير خداوند عالم نميتوان نمود و اگر كسي خيالي كند محض گماني است فاسد و رائي كاسد پس بفهم آنچه گفتم ان شاء الله .

فصل - در اين فصل بعضي از آياتي كه وارد است در عبادت كردن [ص 96] و پارهٔ از اخباري كه رسيده است عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

ميفرمايد فمن اظلم ممن افتري علي الله كذبا او كذب بآياته انه لايفلح المجرمون و يعبدون من دون الله ما لايضرهم و لاينفعهم و يقولون هؤلاء شفعاؤنا عند الله قل اتنبئون الله بما لايعلم في السموات و لا في الارض سبحانه و تعالي عما يشركون يعني كيست ظالم‌تر از كساني كه افترا بستند بر خداوند دروغ را يا تكذيب نموده‌اند بآيات خداوند بدرستيكه رستگار نمي‌شوند مجرمين و عبادت ميكنند سواي خداوند عالم آنچه ضرر نميرساند بايشان و نفع نمي‌بخشد بآنها و ميگويند اين جماعتند شفيعان ما در نزد خداوند عالم بگو اي پيغمبر كه آيا شما خبر ميدهيد بخداوند بآنچه نميداند در آسمانها و نه در زمين ، يعني آنچه قرار نداده است يعني نه در آسمان و نه در زمين اين بتها را شفيع قرار نداده است ، منزه است خداوند و بلند است از آنچه آنها شريك ميكنند باو . و اين آيه رد بر قريش است كه بت مي‌پرستيدند و ميگفتند دست ما بخداي واحد نميرسد ما شفيع ميخواهيم نزد خداوند و اينها شفيعان ما هستند و اين آيه رد ميشود بر آن جماعت كه صور مراشد خود را در دلهاي خود گرفته و آنها را واسطه‌گان ميان خود و خدا قرار دادند . و ميفرمايد ان ربكم الله الذي خلق السموات و الارض في [ص 97] ستة ايام ثم استوي علي العرش يدبر الامر ما من شفيع الا من بعد اذنه ذلكم الله ربكم فاعبدوه افلاتذكرون يعني بدرستيكه خداي شما خدائي است كه آسمانها و زمين را آفريده است در شش روز پس مسلط شده است بر عرش و تدبير ميكند امر را نيست شفيعي مگر بعد از اذن و رخصت او اين است پرورنده شما پس او را عبادت كنيد آيا متذكر نميشويد . و ميفرمايد قل يا ايها الناس ان كنتم في شك من ديني فلااعبد الذين تعبدون من دون الله و لكن اعبد الله الذي يتوفيكم و امرت ان اكون من المؤمنين و ان اقم وجهك للدين حنيفا و لاتكونن من المشركين و لاتدع من دون الله ما لاينفعك و لايضرك فان فعلت فانك اذا من الظالمين و ميفرمايد و لقد ارسلنا نوحا الي قومه اني لكم نذير مبين ان لاتعبدوا الا الله اني اخاف عليكم عذاب يوم اليم باري جميع قرآن در واقع شاهد اين معني است و اگر آيات كه بلفظ عبادت است بخواهي جمع كني بسيار است اين دو سه آيه در دو سه ورق است و چون جناب سائل خواهش چنين فرموده‌اند كه همه مطالب را بدليل عقل و كتاب و سنت عرض كنم چند آيه را ذكر كردم و الا يومنا هذا اثبات اين گونه مطالب در ميان شيعه چندان لازم نيست چرا كه واضح و نيّر است . و از همه آيات كفايت ميكند يك آيه كريمه كه ميفرمايد من كان يرجو لقاء [ص 98] ربه فليعمل عملا صالحا و لايشرك بعبادة ربه احدا .

و چند حديث هم در اين فصل تيمنا و تبركا عرض ميكنم . در بلد الامين در دعاء حريق روايت نموده است اني اشهد انك انت الله لا اله الا انت المعبود وحدك لا شريك لك و ان محمدا صلي الله عليه و آله عبدك و رسولك و ان كل معبود مما دون عرشك الي قرار ارضك السابعة السفلي باطل مضمحل ماخلا وجهك الكريم يعني شهادت ميدهم كه توئي خدائي كه نيست خدائي مگر تو و توئي معبود بتنهائي و شريكي براي تو نيست و شهادت ميدهم كه محمد صلي الله عليه و آله بنده تو است و رسول تو و اينكه هر معبودي از زير عرش تو تا جايگاه زمين هفتم باطل است و مضمحل سواي رخساره تو كه كريم است . و در كتاب المبين روايت نموده‌ام از هشام كه خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد الله مما هو مشتق قال فقال لي يا هشام الله مشتق من اله و الاله يقتضي مألوها و الاسم غير المسمي فمن عبد الاسم دون المعني فقد كفر و لم‌يعبد شيئا و من عبد الاسم و المعني فقد كفر و عبد اثنين و من عبد المعني دون الاسم فذاك التوحيد تا آخر حديث ، يعني عرض كرد الله از چه مشتق است فرمود اي هشام الله مشتق است از اله و اله اقتضا ميكند مألوهي و اسم غير مسمي است پس هر كس عبادت كند اسم را دون معني پس بتحقيق كه كافر شده است و عبادت نكرده چيزي را و كسي كه [ص 99] عبادت كند اسم و معني را پس بتحقيق كه كافر شده است و دو چيز عبادت كرده است و هر كس عبادت كند معني را دون اسم پس اين است توحيد . و همين قدر از آيات و اخبار كفايت ميكند ان شاء الله و معلوم ميشود كه معبود خداست وحده لا شريك له و جميع معبودها باطلند و مضمحل ماسواي رخساره خدا بلكه عابد آنها چيزي عبادت نكرده است ابداً پس معبودي ندارند .

فصل - در عبادت شرعي است . بدانكه خداوند عالم جل شأنه پس از آنكه ماسوي را ايجاد فرمود نظر بمصالح ايشان پارهٔ چيزها را اختيار فرمود و نظر بمفاسد پارهٔ چيزها را اختيار نفرمود ، آنچه صلاح اين خلق در آن بود اسم آنرا رضاي خود گذارد و آنچه را كه فساد ايشان در آن بود اسم آنرا سخط گذارد و اين است معني رضا و غضب نه آنكه براي ذات او رضائي است و غضبي يا آنكه بگوئي جنتي خلقت فرمود و اسم آنرا دار رضا گذارد و جهنمي آفريد و اسم آنرا دار سخط و غضب گذارد پس آنچه خلق را نزديك به بهشت ميكرد امر بآن فرمود و آنچه ايشان را دور از جنت ميكرد نهي از آن فرمود ، پس هر كس كه بمقتضاي امر و نهي او عمل كرد اسم آن را عابد گذاردند يعني بمقتضاي عبوديت خود عمل نمود چرا كه عبادت نيست مگر عمل كردن بمقتضاي عبوديت و عبوديت نيست مگر [ص 100] عمل كردن بفرمايش مولي و آقا و اين مطلب را اولاً عرض كردم از باب مقدمه كه ملتفت باشي .

حال مقدمه ديگر هم بدان كه علم باين صلاح و فساد مختص بخداست و سواي خداوند عالمي باين علم نيست چرا كه او آفريده است الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير ، و لايحيطون بشئ من علمه الا بما شاء وسع كرسيه السموات و الارض و لايؤده حفظهما و هو العلي العظيم و چون اين علم مختص است بخداوند و خلق احاطه بعلم او نميكردند لهذا رضا و غضب خود را وحي فرمود به پيغمبران كه ايشان بخلق برسانند پس ايشان حكم خداوند را بخلق رسانيدند ، آنچه متعلق بود بذوات خلق اسمش حقيقت شد و آنچه متعلق بود باصلاح نفوس خلق اسمش طريقت شد و آنچه متعلق بود باصلاح اجساد اسمش شريعت شد ، پس اين سه علم كه علم صلاح و فساد است نزد پيغمبران خداست و بر خلق واجب است كه از ايشان بگيرند .

پس عبادت خداوند عالم جل شأنه امتثال فرمايش پيغمبران شد صلوات الله عليهم و اين امري است واضح و نيّر و اين را دين خود قرار ده و از اين مگذر كه عبادت خدا را وحده لا شريك له بفرمايش پيغمبران بايد بكني ، اگر فرمايش ايشان را گرفتي و در غير راه خداوند استعمال كردي مثلاً صدقه دادي ولي براي بتان خدا از تو قبول نميكند و اگر لله و في الله كاري كردي نه از راه امتثال [ص 101] امر پيغمبران خدا از تو قبول نميكند ، اين است كه به پيغمبر خود وحي فرمود كه من يطع الرسول فقد اطاع الله و وحي فرمود ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و مذمت ميفرمايد جمعي را از يهود و نصاري كه اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله عرض كردند خدمت معصوم عليه السلام كه جميع آنچه وحي شده است از اخبار امم سالفه حق است و لكن اين را ندانستيم كه احبار و رهبان خود را عبادت كنند فرمود آيا نه اين است كه آنها چيزي را حلال كردند و چيزي را حرام و تلامذه ايشان تمكين نمودند عرض كردند اين بود فرمود همين است مراد خداوند عالم جل شأنه . پس هر كس تقليد غير معصوم را نمود غير خدا را عبادت كرده چرا كه عبادت را در امتثال امر ايشان قرار داده است ، پس مجملاً عبادت شرعي امتثال امر پيغمبران صلوات الله عليهم است هر كس اطاعت كرد عابد است و هر كس تخلف ورزيد عابد نيست لهذا خلق دو فرقه شدند جمعي تخلف ورزيدند پس كافر شدند در شريعت اگر چه در كون عابد باشند و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم ، ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين ، و كل اتوه طائعين احدي تخلف از امر كوني خداوند نمي‌ورزد و لكن شرعاً ميشود تخلف از پيغمبر او كنند يا اطاعت نمايند و هر كس [ص 102] تسليم امر او را ننمود كافر شده است شرعاً و اين مسأله اصلي است بسيار شريف .

فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه غايت ايجاد را عبادت خود قرار داده است چنانكه ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني من نيافريدم جن و انس را مگر براي اينكه عبادت كنند مرا . پس بناي اين ملك محض همين گذارده شده است و تو ميداني كه اين خلق از ديدن خداوند عالم و شناختن او عاجزند چنانكه ميفرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير يعني درك نمي‌كنند او را بصيرتهاي خلق و او درك ميكند همه بصيرتها را . و هم‌چنين اخبار بسيار بر اين معني وارد است كه خداوند شناخته نميشود و احدي منكر اين مطلب نخواهد شد مگر ديوانگان و نه در دنيا ديده ميشود و نه در عقبي ، بلي در قيامت آيات او بروز ميكند و اين است مراد از آنچه ميفرمايد كه جاء ربك و الملك صفا صفا و هم‌چنين يأتي في ظلل من الغمام بهر حال ايشان درك خدا را نميكنند پس عبادت او را نمي‌توانند بكنند چرا كه اول عبادت معرفت خداست چنانكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد اول عبادة الله معرفته پس اگر او را نشناختي چگونه عبادتش ميكني ؟ پس از اين جهت خداوند عالم جهاتي خلقت فرموده است و خلق را امر [ص 103] فرموده كه رو بآن جهات كنند و رو كردن بآن جهات را عبادت خود قرار داد مثل اينكه اشخاصي را آفريده و اطاعت آنها را اطاعت خود قرار داده است از جمله جهات مثلاً آسمان است كه آنرا وجهه خلق قرار داده است كه دست بسوي آسمان بلند كنند و از آن طرف بخواهند و كعبه را وجهه اهل زمين قرار داد كه رو بآن كنند و سجده براي خداي خود كنند و طواف گرد آن نمايند و قصد آن كنند و همين حج بمعني قصد است نهايت قصدي است خاص و هكذا اشخاصي را جهت عبادت قرار داده است مثل اينكه فقراء و مساكين را جهت عبادت قرار داده است براي زكوة دادن و صدقات بايشان دادن و احسان بآنها نمودن و برادران ديني را وجهه قرار داده براي اخوت كردن و دوستي نمودن و ايثار كردن بر خود و اساتيد را وجهه قرار داده بجهت تحصيل علم كردن و بزرگان را وجهه قرار داده است براي استمداد فيوضات غيبيه و شهاديه ، مثل اينكه سلطان از رعيت اطاعت خواسته ولي براي آنها جهات قرار داده است مثلاً يكي را امر ميكند به پيش‌خدمتي پس بدن خود را وجهه عبادت او قرار داده است و يكي را امر بفراش خلوتي كرده و حجره و مسكن خاص خود را وجهه عبادت او قرار داده است و يكي را امر بفراشي نموده است و درب سراي خود را وجهه عبادت او قرار داده است [ص 104] و يكي را مهتر ميكند و اسب خود را جهت عبادت او قرار داده است يكي را ساربان كرده و شتر خود را جهت عبادت او قرار داده است و هكذا بهر نوكري جهت عبادتي داده است و هر كسي را مأمور بخدمتي فرموده و همه نوكر پادشاهند و اطاعت او را ميكنند اگر چه مهتر عبادت اسب را ظاهرا ميكند و آشپز عبادت اسباب طبخ را ميكند و ميرزا عبادت كاغذ و قلمدان ميكند و هكذا هر كسي رو بجهتي ميكند و سمتي را براي خود قرار ميدهد مع‌ذلك قصد كل سلطان است ، هم‌چنين آنها كه رو بكعبه ميكنند اگر چه سجده بكعبه ميكنند ولي معبود ايشان خداست و قصد ايشان او لاغير و هر كس غير از اين قصد كند عبادت وثن نموده است ، و هم‌چنين هر كسي را وجهه‌ايست و همه قصد خدا ميكنند اگر نكنند مشرك بخدا شده‌اند چنانكه در حديث ميفرمايد اگر كسي عبادت اسم كند دون مسمي كافر شده است و اگر كسي عبادت اسم و مسمي هر دو را بكند مشرك است و اگر كسي عبادت معني كند بواقع ساختن اسم بر او اين جماعت اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلامند . اين است كه خداوند ميفرمايد قد نري تقلّب وجهك في السماء فلنولّينك قبلة ترضاها فولّ وجهك شطر المسجد الحرام پس مسجد الحرام را قبله براي آن بزرگوار قرار داد يعني رو بآن جهت ميفرمايد و لكن اراده [ص 105] غير خداوند نميكند و در اينجا نكته‌هاي بسيار است و نمي‌توان تصريح بآنها نمود ولي از اشاره كردن مضايقه نميكنم خداوند عالم جل شأنه حافظ است ان شاء الله ، پس فصلي بخصوص قرار ميدهيم براي اين مطلب ولي اگر كسي مطلب را فهميد كتمان فرمايد اگر نفهميد از خداوند طلب فرمايد كه باو بفهماند .