و گمان مكن كه اين كلام يكي ميشود با قول كساني كه قائلند بوحدت وجود و مي‌شمرند خلق را در ذات خدا و ميگويند :

و لولاه و لولانا لماكان الذي كانا

فكن حقا و كن خلقا تكن بالله رحمانا

و بفارسي ميگويد شاعر ايشان :

من و تو عارض ذات وجوديم مشبكهاي مشكوة وجوديم [ص 37] 

چو ممكن گرد امكان برفشاند بجز واجب دگر چيزي نماند

و اينها همه كفر صريح است و از مذهب سنيان و يونانيان سابقاً خورده خورده دست بدست رسيده و لا عن شعور علماي شيعه تصديق نموده‌اند بلكه مذهب فرعون اين بوده چرا كه مي‌بيني ادعاي ربوبيت ميكرد و ظاهر از سبك كلام او اين است كه وحدت وجودي بوده نه اينكه اين تن خود را خدا ميدانسته و نعوذ بالله ميگويد گوينده ايشان كه ليس في جبتي سوي الله .

باري مطلب همين قدر بود كه گمان نكني كه ايشان مذهب حقي دارند بلكه مذهب ما اين است كه حق و خلق لا ثالث بينهما و لا ثالث غيرهما يعني حقي است و خلقي و ثالثي غير از حق و خلق نيست ، و ميانه حق و خلق بينونت است يقينا نه بينونت عزلت بلكه بينونت صفت چنانكه از اخبار ساطعة المنار ظاهر و آشكار است و تو خود را ضبط كن و شعور خود را جمع كن تا آنكه درست بفهمي و هرگز كج نشوي بحول و قوه خداوند عالم جل شأنه ، پس از اين مختصر كلام كه در توحيد ذات گفتيم ذات خداوند را توحيد بنما .

مطلب دويم - در توحيد صفات است و در اين مطلب هم چند فصل است :

فصل - بدانكه از تمامي توحيد آن است كه خداي خود را توحيد [ص 38] كني در صفات همان طور كه در ذات توحيد نمودي يعني هم‌چنانكه دانستي كه خداوند احد است در ذات بداني كه واحد است در صفات و براي او شريكي و شبيهي در اين مقام نيست پس هر صفتي از صفات كه منسوب باو است احدي در آنها با او شريك نيست ، پس او است واحد در علم يعني احدي بجز او عالم نيست و همه علم مختص باو است و هم‌چنين حكمت مختص باو است و هيچ كس با او در حكمت شريك نيست و هم‌چنين جميع صفات و همين طور كه اگر كسي در خالقيت كسي را با خداي خود شريك بگيرد كافر ميشود هم‌چنين در علم اگر كسي با خداي خود كسي را شريك بداند كافر ميشود و هم‌چنين ساير صفات از هر سنخ و هر قبيل كه باشد .

و برهان اين مطلب بطور مجادله بالتي هي احسن كه شعار علماي راسخين است اين است كه ما نظر ميكنيم در خلق هر گاه كسي با كسي در صفتي شريك شد لامحاله ميان اين دو ما به الاجتماعي است و شراكتي دارند پس در تحت يك مطلق خواهند افتاد ، آيا نمي‌بيني كه دو نفر كه در صفت علم با يك‌ديگر شريك شدند لامحاله جامعيت ميان اين دو پيدا ميشود كه ميگوئي دو نفر عالمند و چون ذات اين دو ظاهر در علم شد معلوم است كه مناسبتي ميان دو ذات اينها هست و الا چرا هر دو عالم شدند و خصوصيت اين از چه جهت است ؟ لامحاله [ص 39] از جهة مناسبت است و الا مي‌بايست يكي عالم باشد يكي صباغ يكي نجار مثلاً و چون ذاتهاي اين دو يا سه يا چهار از يك نوع است تثنيه و جمع مي‌آيد و جايز ميشود و ميگوئي دو عالم و سه عالم و اگر در يك عرض نبودند اين جايز نبود ، آيا نمي‌بيني كه زيد را با الاغ تثنيه نمي‌بندي و نميگوئي دو نفرند و هم‌چنين جمع بنا نمي‌شود از آنها پس نميگوئي بزيد و اسب و الاغ اين جماعت ، پس ما به الاشتراكي ميانه لازم است و بايد در صفتي شريك باشند يا در ذات شريك شوند . و چون اين را دانستي عرض ميكنم كه ميان مؤثر و اثر شراكت در صفتي كه اصل آن از مؤثر است نخواهد آمد پس آفتاب كه صاحب نور است و شعاع او كه نوراني است در صفت نور با هم شريك نيستند پس نميگوئي كه اين نوراني است و آن هم نوراني است و لكن همه نور را نسبت بآفتاب ميدهي و ميگوئي نور از آفتاب است و صاحب نور آفتاب است و لكن نور او از شعاع او ظاهر ميشود و آشكارا ميگردد ، و هم‌چنين هر صفتي از صفات مؤثر كه ظاهر ميشود از آثار ، آيا نمي‌بيني كه تو كاتبي و كتابت تو از دست تو ظاهر ميشود و اصل كتابت از تو است و كاتب توئي پس دست را با ذات خود در كتابت شريك نميكني هم‌چنانكه نفس خود را با چشم شريك نميكني باين طور كه بگوئي من و چشم مي‌بينيم يا من و گوش ميشنويم [ص 40] بلكه همه اينها صفت خود تو است و مؤثر كل توئي نهايت اين است كه از اعضا و جوارح فعل تو آشكارا ميشود ، و هم‌چنين است امر در عالم بالا ، خداوند عالم جل شأنه صاحب همه صفات است و هر صفتي از صفات كه جلوه كرده است از خلق صفت خود او است و باعث شركت خلق با او در اين صفت نمي‌شود ، پس اگر علم خداوند از جائي ظاهر شد اين عالم شريك با خداوند در علم نميشود بلكه ظاهركننده و حكايت‌كننده اين صفت ميگردد مثل اينكه دست تو حكايت مينمود كتابت تو را و چشم تو ديدن تو را و هم‌چنين است امر در هر صفتي از صفات پروردگار جل شأنه .

از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام روايت شده است كه در خطبهٔ از خطب خود ميفرمايد الحمد لله الذي لم‌تسبق له حال حالا فيكون اولا قبل ان يكون آخرا او يكون ظاهرا قبل ان يكون باطنا كل مسمي بالوحدة غيره قليل و كل عزيز غيره ذليل و كل قوي غيره ضعيف و كل مالك غيره مملوك و كل عالم غيره متعلم و كل قادر غيره يقدر و يعجز و كل سميع غيره يصم عن لطيف الاصوات و يصمه كبيرها و يذهب عنه ما بعد منها و كل بصير غيره يعمي عن خفي الالوان و لطيف الاجسام و كل ظاهر غيره غير باطن و كل باطن غيره غير ظاهر حاصل معني آنكه حمد مخصوص خداوندي است كه حال او تغيير نميكند پس اول باشد پيش [ص 41] از آخر بودن و آخر باشد پيش از اول بودن هر چه در عالم اسم او را واحد گذاردي غير از خداوند قليل است و هر عزيزي سواي او ذليل است و هر صاحب قوتي غير او ضعيف است و هر مالكي غير از او مملوك است و هر عالمي سواي او شاگرد است و متعلم و هر قادري غير او گاهي قادر است و گاهي عاجز و هر سميعي غير او نمي‌شنود صداهاي نازك را و صداهاي بلند او را كر ميكند و صداهاي دور را نمي‌شنود و هر بيننده غير او از رنگهاي مخفي كور است و جسمهاي لطيف را نمي‌بيند و هر ظاهري سواي او باطن نيست و هر باطني غير از او ظاهر نيست ، يعني ظاهر خلق باطن نميشود و باطنشان ظاهر نميگردد و لكن خداوند باطن است در حال ظهور و ظاهر است در حال بطون . پس از فقرات اين خطبه شريفه معلوم شد كه ميان خلق و خداوند در اين اسمها شراكت معنوي نيست پس اين عالم كه بخلق گفته ميشود آن عالم نيست كه صفت پرورنده است چرا كه اين عالم از بسياري چيزها محروم است و جاهل است بامور بسيار و خداوند عالمي است كه هيچ جهل ندارد و شايد از اين بفهمي كه عالم حقيقي او است و قوي حقيقي او و قادر حقيقي او چرا كه اين صفات اگر مشوب باضدادشان نشدند واقعيت دارند و الا واقعيت ندارند اگر چه اسمي بواسطه ظهور صفتي بگذارند ولي اين مجاز است .

[ص 42] و سمع ابوالحسن عليه السلام يقول في الله عز و جل هو اللطيف الخبير السميع البصير الواحد الاحد الصمد لم‌يلد و لم‌يولد و لم‌يكن له كفوا احد منشأ الاشياء و مجسّم الاجسام و مصوّر الصور الحديث ، يعني او است لطيف و خبير و سميع و بصير و واحد و احد صمد نزائيده است و زائيده نشده است و كفوي ندارد او است احد انشاءكننده اشياء است و جسم‌كننده جسمها و نقش‌كننده صورتها . و كساني كه از علم عربيت سررشته دارند ميدانند كه اين صفات را مصدّر بالف و لام فرموده از جهت اينكه معلوم شود كه لطيف او است و سواي او لطيفي نيست و هم‌چنين باقي صفات و در همه خود او فرد است و بي شريك ، و باز تصريح ميفرمايد در آخر باين معني باين قول كه واحد است و احد و صمد و كفوي ندارد و اگر براي او در صفتي از صفات شريك بود آن شريك كفو خدا ميشد نعوذ بالله و هم‌چنين در قرآن جميع اين صفات را كه ذكر فرموده است در همه جا الا پارهٔ از آيات با الف و لام فرموده است مثل هو السميع البصير ، العليم الحكيم ، الرزاق ذو القوة المتين همه جا بهمين نحو ميفرمايد مگر پارهٔ جاها و بجهة اشعار بهمين مطلب است و اخبار هم در اين معني بسيار است و ما بجهت اختصار ترك نموديم .

پس معلوم شد از آيات و اخبار و ادله عقليه كه خدا در صفات خود هم شريكي ندارد و اگر كسي بگويد پس از چه راه است كه [ص 43] جماعتي از خلق مسمي باسمهاي خدا ميشوند عرض ميكنم كه از براي اين حرف دو جواب است يكي آنكه پيش گذشت كه اين علم آن علم نيست و اين حكمت آن حكمت نيست و محض اشتراك لفظي است چنانكه شخصي خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد تو فرمودي الاحد الصمد و فرمودي شباهت بچيزي ندارد و حال اينكه خدا واحد است و انسان هم واحد آيا نيست كه وحدانيت شبيه شد فرمود آن تشبيه كه منع كرديم در معاني است يعني در معني شبيهي براي او نيست اما اسمها يكي است و اين شباهت صوري همان دلالت بر مسمي است انسان را اگر چه واحد بگويند و لكن مراد اين است كه جثه واحدي است و دو تا نيست و الا انسان نفس او يكي نيست بجهة اينكه اعضاي او مختلف است و بسيار و يكي نيست و او اجزائي است مجزّي و مساوي نيست خون او غير گوشت او است و گوشت او غير از خون او است و عصب او غير رگهاي او است و موي او غير از بشره او است و سواد او غير از بياض او است و هم‌چنين ساير خلق پس انسان واحد است در اسم نه در معني و خداوند جل جلاله واحدي است كه غيري براي او نيست و اختلاف در او نيست و تفاوت و زيادتي و كمي ندارد ، تا آخر حديث و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله مروي است كه [ص 44] خداوند واحدي است احديّ المعني و انسان واحدي است ثنويّ المعني جسمي دارد و عرضي و بدني و روحي اين است و جز اين نيست كه تشبيه در معاني است لاغير . پس از اين دو حديث شريف معلوم شد كه شركت در معني نيست و لكن اين كلام قشري ظاهري است و در اين اخبار هم مدارا فرموده‌اند .

و باطن‌تر از اين آن است كه عرض كردم سابقاً كه اصل اين اسمها و صفتها مال خداست و كسي با او شريك نيست و هر خلقي هر قدر كه حكايت نموده هر اسمي را بهمان خوانده مي‌شود و اصل اسم مال خداست و لكن خلق آئينه‌ها هستند و حكايت ميكنند آن آفتاب جهان‌تاب را ، اين است كه در دعاي اسماء حسني ميفرمايد اللهم اني اسألك يا من ليس له سميّ ان تصلّي علي محمد و آل‌محمد كما صلّيت علي ابرهيم و آل ابرهيم انك حميد مجيد يعني خدايا سؤال ميكنم تو را اي كسي كه هم‌اسمي نداري كه صلوات بفرستي بر محمد و آل‌محمد همان طور كه صلوات فرستادي بر ابرهيم و آل ابرهيم بدرستيكه توئي حميد مجيد . پس معلوم شد كه خداوند هم‌اسم ندارد و اين حديث شريف اطلاق دارد و باطلاقش دلالت ميكند بر آن معني و با آن اخبار سابقه هم معارضه ندارد چرا كه در حكمت معارضه نيست ظاهري دارد و باطني و جهات نظري و حيوثي و از راههاي مختلف [ص 45] تعبيرات آورده ميشود و همه صحيح است و حق و عرض ميكنيم خدايا بجميع آنها ايمان داريم و تصديق مينمائيم و معارضه نمي‌بينيم پس ما را تقرير بفرما و تصديق بكن و تسديد بنما بحق محمد و آل‌محمد صلوات الله عليهم اجمعين ، پس خدا مثل خلق خود هم‌اسم ندارد چرا كه لامحاله يك نوع شركتي بايد ميان هم‌اسمان باشد علي ايّ نحو كان و ميان خداوند و خلق بهيچ قسم شراكت نيست و همه از خداست .

فصل - چون دانستي وحدت خداوند را در صفات حال اشاره باصل صفت مي‌نمائيم اگر چه بقاعده علمي اين مطلب را ميبايست پيشتر ذكر كنيم ولي چون مراد سائل رحمه الله توحيد صفات بوده است ابتدا بآن نموديم و حكمت همه مسائلش از هم است . پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه فهم صفت از جمله مسأله‌هاي مشكل است و تمام هوش و گوش خود را جمع كن شايد از آنچه عرض ميكنم آن قدر كه نصيب ما شده است بفهمي و از خداوند استمداد ميجويم كه زبان آساني عنايت فرمايد تا بطور آسان شرح اين مسأله را هم بكنم . بدانكه خداوند عالم ذاتي است يگانه بي‌همتا و منزه از جميع صفتها و اسمها و شكلها چنانچه پيش گذشت و از براي خود ظهوري اختيار فرموده است و ظاهر از آن شده است و اين ظاهر در عرف حكما مسمي بصفت است [ص 46] چنانچه مي‌بيني و لله المثل الاعلي كه آتش غيبي از انظار خلايق خاكي برتر رفته است و خود او از رنگهاي آبي و خاكي و هوائي منزه و مبراست ولي از براي ما ظاهر شده است بشعله و شعله ظهور او است و راه بسوي او و ما او را بآنچه از شعله مي‌فهميم توصيف ميكنيم و ميگوئيم آتش سوزان است و آتش درخشان و آتش تابان و هم‌چنين ساير صفات او را برشته تحرير مي‌آوريم و تقرير مينمائيم با اينكه ذات آتش منزه از اين گونه صفات است و اگر او را سوزان بخوانند از اين سوزندگي است كه از شعله يافته‌اند و اگر او را درخشان بگويند از اين درخشاني است نه اينكه از براي ذات او درخشاني است مثل اينكه ذات تو را كاتب ميخوانيم و عالم و فهيم و حكيم ميگوئيم اينها هيچ‌يك در ذات تو نيست و تو از اينها براي ما ظاهر ميشوي پس از نفس خود اظهار علم ميكني و از عقل خود اظهار حكمت و فهم مينمائي مثل اينكه نار از شعله اظهار سوزاني و درخشاني ميكرد و از دست خود مي‌نويسي و چون نوشتي تو را كاتب ميخوانيم و دليل اينكه اين صفتها غير ذات تو است واضح و آشكار است ، آيا نمي‌بيني كه تو هميشه تو بودهٔ و كاتب نبودي چون نوشتي كاتب شدي و تو در ايام جهل تو بودي و عالم نبودي حال عالم شدي و در هر روز بتغيير صفات تو را موصوف بصفتي [ص 47] ميكنيم و بآن اسم ميخوانيم با آنكه ذات تو همان هست كه بود و تغييري ننمود و از اينها جلوه فرمود و اگر او خود نفس عالميت بود چگونه پيشتر جاهل بود و حال اينكه جهل نقيض علم است و نقيض با نقيض جمع نميشود ، نمي‌بيني امام تو ميفرمايد دنيا همه جهل است مگر موضع علم ، پس اگر ذات تو عالم بود هرگز جاهل ننمود بفهم چه ميگويم ، پس صفات غير از ذات تو است و تو از آنها جلوه مينمائي از اين جهت معروف بآنها ميشوي و موصوف بآنها ميگردي پس همه صفات ظهورات تو است و تو را از آنها بايد جست ، هم‌چنين است امر در آتش و هم‌چنين در عالم بالا و لله المثل الاعلي خداي تو ذاتي است منزه و مبرّي از همه صفات و اسماء ولي جلوه فرموده است از اين ظهورها و همه اينها خلق او است و ظهور و نور و آيت و دليل و مظهر و سبيل او و گمان مكن كه يك وقتي گذشته كه اين صفات نبوده و خداوند نعوذ بالله معطل از صفات گرديده پس عالم نبود و پس از چندي ايجاد علم فرمود حاشا و كلا اين كلام جاهلان است و عالم خدا را از تعطيل و تشبيه منزه ميكند پس نه هرگز بي صفت بوده و نه قرين صفتي گرديده و اخبار آل‌محمد گواه اين معني است و قرآن بر اين مدعي برهاني جلي است .

ميفرمايد سبحان ربك رب العزة عما يصفون و سلام علي المرسلين و الحمد [ص 48] لله رب العالمين يعني منزه است پرورنده تو كه پرورنده عزت است از آنچه وصف ميكنند و سلام بر مرسلان و حمد مختص است به پرورنده عالميان .

و در كتاب عوالم شيخ عالم عبدالله بن نورالله عليه رحمة الله از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود الله غاية من غيّاه فالمغيي غير الغاية توحّد بالربوبية و وصف نفسه بغير محدودية فالذاكر الله غير الله و الله غير اسمائه و كل شئ وقع عليه اسم شئ سواه فهو مخلوق الاتري الي قوله العزة لله العظمة لله و قال و لله الاسماء الحسني فادعوه بها و قال قل ادعوا الله او ادعوا الرحمن ايّا ما تدعوا فله الاسماء الحسني فالاسماء مضافة اليه و هو التوحيد الخالص يعني خداوند غايت كسي است كه براي او غايت قرار داده است پس آنچه غايتها بآن منتهي ميشود غير از غايت است چرا كه غايت هر چيزي منتهاي او است و منتهي همان فرد آخر است و اما مغيّي آن طرف غايت افتاده است پس خداوند غايت چيزها نيست بلكه او متوحد شده است بربوبيت و وصف نموده نفس خود را بدون اينكه محدود كند خود را پس ذكركننده الله غير خدا را ذكر كرده يا آنكه ذاكر غير الله است و الله غير اسماء او است و هر چيزي كه بر او اسم چيزي واقع شود سواي خداوند مخلوق است آيا نمي‌بيني كه خداوند ميفرمايد العزة لله يعني عزت مخصوص خداست و العظمة لله يعني [ص 49] عظمت مخصوص خداست و فرموده براي خداوند اسمهاي نيكوست پس بخوانيد او را باين اسمها و فرموده بگو اي پيغمبر كه ميخواهيد بخوانيد الله را و ميخواهيد رحمن را هر يك را كه ميخوانيد از براي خداوند اسمهاي نيكوست پس اسماء مضاف بسوي خداست و اين است توحيد خالص . و امام تو اثبات ميفرمايد باين آيات كه مي‌بيني خدا ميفرمايد عزت مخصوص خداست پس عزت غير از خداست كه نسبت بخدا داده ميشود و هم‌چنين ميفرمايد عظمت مخصوص خداست پس خداوند غير عظمت است و عظمت صفت او است از اين جهت باو نسبت داده ميشود و هم‌چنين در آيه سيوم معلوم شد كه براي خداوند اسمهاي نيكوست پس اسمها غير خداست و هم‌چنين در آيه دويم پس اسمها غير خدا است و شك نيست كه اسم صفت است پس صفت غير او است و آن طايفه كه اسم را عين مسمي گرفته‌اند خطا كرده‌اند و مشرك بخداي خود شده‌اند .

و از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود اسم الله غير الله و كل شئ وقع عليه اسم شئ فهو مخلوق ما سوي الله يعني اسم الله غير خداست و هر چه بر او واقع شود اسم چيزي مخلوق است سواي خداوند جل شأنه .

و در حديث مفصلي شرح اين مطلب روايت شده است و چون مفصل است بترجمه‌اش اكتفا ميكنم ابوهاشم جعفري ميگويد [ص 50] نزد حضرت امام محمدتقي عليه السلام بودم مردي از آن حضرت سؤال كرد و عرض كرد خبر ده مرا از رب جل شأنه آيا براي او در كتاب او اسمها و صفتها هست يا نه و آيا اسمها و صفتهاي او عين او است حضرت فرمود براي اين سخن دو وجه است اگر ميگوئي كه آنها او است يعني او متعدد و متكثر است پس خداوند بلند است از اين توصيف و اگر ميگوئي اين اسماء و صفات هميشه و لازال است محتمل دو معني است اگر لازال در علم او بوده است و او مستحق آنها بوده صحيح است و اگر ميگوئي صور و حروف و هيئت آن اسمها و صفتها لازال است پس معاذ الله كه هم‌چنين باشد و با او چيزي سواي او باشد بلكه خداوند تعالي ذكره بود و خلق نبود پس اين اسمها و صفتها را آفريد تا آنكه وسيله باشند ميان او و خداوند و بواسطه آنها تضرع نمايند نزد خداوند و عبادت كنند او را و اينها ذكر خداست و خدا بود و ذكري نبود و مذكور باين ذكر خداي قديم است كه لم‌يزل است و اسمها و صفتها مخلوقاتند و مقصود بآنها خدائي است كه باو لايق نيست اختلاف و ايتلاف و اين است و جز اين نيست كه مختلف و مؤتلف ميشود متجزّي ، تا آخر حديث شريف .

و شايد از اين حديث چنين بفهمي كه ذات خداوند مدت زماني بوده است و بي اسم و رسم و نام و نشان بوده پس در زماني اسمها [ص 51] آفريد پس آن وقت صاحب اسم و رسم شد ، حاشا كه چنين چيزي باشد چرا كه لازم مي‌آيد از اين قول اقتضا داشتن ذات پروردگار و تغيير كردن حالات او چرا كه اين چيز بخصوص ميگوئي نبوده پس از آن پيدا شد آيا او را كي ايجاد كرد لامحاله خواهي گفت خداوند ايجاد فرموده است پس عرض ميكنم مقتضي وجود و عدم اين شئ چه بوده خود او كه نبود كه اقتضائي كند لامحاله اقتضا را نسبت بخدا بايد داد پس گاهي اقتضاي بودن اسمي را ميكند و گاهي اقتضاي نبودن و اين اقتضا لازمه‌اش تغيير حالت است و تغيير حالت از صفات خلقي است و جميع آنچه عرض كرده‌ايم سابقاً اينجا يا جاهاي ديگر در صفات خلق لازم دارد و اين خطاست پس نميشود كه يك روزي بگذرد و اسم و صفتي نباشد پس هميشه هست يعني هميشه زماني باين معني كه در جميع زمانهاي گذشته اسمهاي خدا بوده است و بعد از اين خواهد بود ولي از براي حدوث اسمها و صفتها معني است كه غير از حكيم راسخ نمي‌فهمد و آن اين است كه اين اسمها در مقام خود هميشه بوده‌اند و در بالاتر از مقام خود نيستند و همين قدر كافي است از براي محدود بودن آنها ، چرا كه براي آنها اولي پيدا ميشود و هر چه اول پيدا كرد آخر پيدا ميكند و هر چه اول و آخر دارد لامحاله وسط دارد پس حادث ميشود چرا كه ما را مقصودي [ص 52] از حادث بجز همين نيست و اينكه در روزي نباشد و روزي پيدا شود يك معني از معنيهاي حادث است و آنها كه جميع خلق را حادث زماني گرفته‌اند خطا كرده‌اند و براي ايشان لازم مي‌آيد كه بالاتر از عالم زمان خدا باشد و حال اينكه شنيدهٔ از اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه خداوند هزار هزار آدم آفريده و هزار هزار عالم و اين آدم آخري آدمهاست و اين عالم آخري عالمها پس اين عالم بنص امام عليه السلام آخري عالمهاست و اين عالم عالم زمان است و عالمهاي بالاتر چنانكه خود آنها برتر است از اين عالم وقتشان هم لطيف‌تر است پس زمانشان وراي اين زمان است و عالم اسمها و صفتها يكي از عالمهاي بالاست ولي برتر از همه عالمهاست پس موقت بهيچ وقتي از اوقات عالمهاي پست‌تر نمي‌شود و مع‌ذلك آن عالم هم حادث است و قديم نيست محتاج بخداست و غني نيست و صاحب صفتهاي خلقي است پس از خلق است لامحاله و در اين فصل هم همين قدرها كافي است .

فصل - بدانكه جماعتي از حكما صفات خدا را اولاً بر دو قسم كرده‌اند صفات خلقيه و صفات ذاتيه و مراد ايشان از صفات ذاتيه صفاتي است كه با ذات است و منفك از ذات نميشود و مراد از صفات خلقيه صفاتي است كه خارج از ذات است و چند صفت مخصوص را از صفات ذاتيه شمرده‌اند و شماره كرده‌اند ولي ما را [ص 53] عرضي است نوعاً در اين مقام و آن اين است كه اين صفات كه با ذات پروردگار بشمار درمي‌آوريد آيا عين ذات خداست من جميع الجهات يا غير ذات است ، اگر غير ذات است پس غير ذات با ذات چگونه جمع ميشود ، اگر قديم است كه تعدد قدما لازم مي‌آيد ، اگر خلق است كه خلق با خدا جمع نميشود ، و اگر من جميع الجهات عين ذات است كه چه اختلاف است و چرا مسمي بصفاتشان كرده است ؟ پس اين حي و قديم كه از صفتهاي ذاتيه شمرده ميشود عين ذات خداست و مفهومشان با مفهوم ذات يكي است بدون اختلاف نه اينكه معني حيوة چيزي زايد بر ذات باشد يا علم غير از او باشد ، اگر امر چنين شد پس مفهوم خود اين صفتها هم اختلاف ندارد پس مفهوم عالم عين مفهوم حي است و مفهوم حي عين مفهوم قديم است و هكذا و اختلاف تعبيرات محض بيان است و در اخبار از اين صفات بيانها فرموده‌اند و مطلب را براي ما شرح داده‌اند تا دانستيم كه مقصود چيست و در اين مقام بايد حديثي ذكر نمود تا قلب عارفان روشن گردد و نفسشان مطمئن شود .

در كتاب عوالم روايت كرده است از محمد بن مسلم از حضرت باقر عليه السلام انه قال من صفة القديم انه واحد احد صمد احديّ المعني ليس بمعان كثيرة مختلفة قال قلت جعلت فداك يزعم قوم من اهل العراق انه يسمع بغير الذي يبصر و يبصر بغير الذي [ص 54] يسمع قال فقال كذبوا و الحدوا و شبهوا تعالي الله عن ذلك انه سميع بصير يسمع بما يبصر و يبصر بما يسمع قال قلت يزعمون انه بصير علي ما يعقلونه قال فقال تعالي الله انما يعقل ما كان بصفة المخلوق و ليس الله كذلك يعني از صفت قديم اين است كه او واحد است و احد و صمد احديّ المعني است و نيست معنيهاي بسيار مختلف گفتم فداي تو شوم قومي از اهل عراق گمان ميكنند كه او مي‌شنود بغير آنچه مي‌بيند و مي‌بيند بغير آنچه مي‌شنود فرمود دروغ گفتند و ملحد شدند و تشبيه كردند خداوند بلندتر است از اين توصيف بدرستيكه او سميع است و بصير مي‌شنود بعين آنچه مي‌بيند و مي‌بيند بآنچه مي‌شنود راوي ميگويد عرض كردم گمان ميكنند كه او بصير است بهمان نحو كه آنها تعقل كردند فرمود تعالي الله اين است و جز اين نيست كه تعقل كرده ميشود آنچه بصفت مخلوق است و خدا چنين نيست .

و عن ابي‌بصير قال سمعت اباعبدالله عليه السلام يقول لم‌يزل الله جل و عز ربنا و العلم ذاته و لا معلوم و السمع ذاته و لا مسموع و البصر ذاته و لا مبصر و القدرة ذاته و لا مقدور فلما احدث الاشياء و كان المعلوم وقع العلم منه علي المعلوم و السمع علي المسموع و البصر علي المبصر و القدرة علي المقدور قال قلت فلم‌يزل الله متكلما قال ان الكلام صفة محدثة ليست [ص 55] بازلية كان الله و لا تكلم يعني شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود هميشه پرورنده ما جل و عز بوده است و علم ذات او بوده ولي معلومي با ذات او نبوده و سمع ذات او بوده و مسموعي نبوده است و بصر ذات او بوده و مبصري نداشته و قدرت ذات او بوده و مقدوري نبوده پس چونكه احداث فرمود اشياء را و معلومي پيدا شد علم او بر معلوم واقع شد و گوش او بر صداها و بصر او بر ديدنيها و قدرت او بر مقدورات او واقع شد گفت عرض كردم پس خداوند عالم هميشه متكلم هم بوده فرمود كلام صفتي است كه احداث كرده شده است و ازلي نيست خداوند بود و تكلمي نبود . و اين كلام رد است بر وحدت وجوديها كه معلومات را با خداوند ميگيرند و اصول ازليه ثابت ميكنند ، به‌بين چه‌قدر نادانند و چه طور علانيه مخالفت ميكنند اخبار آل‌محمد عليهم السلام را و به‌بين كه بزرگان ما چگونه متابعت نمودند آل‌محمد را و هر چه ايشان فرموده‌اند گفتند و همين بس است در بطلان قول مردم و حقيت قول ما كه ما قال آل‌محمد قلنا ما دان آل‌محمد دنّا .

باري پس از اين اخبار شريفه معلوم شد كه اين صفات با ذات خداوند نيست و نيز معلوم شد كه صفات ذاتيه كه آل‌محمد سلام الله عليهم اثبات ميفرمايند عين ذات است و در آنجا اختلاف نيست و همه يكي است بلكه دانستي [ص 56] از حديث اول كه سمع ذاتي عين بصر است و بصر عين سمع است و همه عين يك‌ديگر است و هيچ‌يك با يك‌ديگر اختلاف ندارند و هيچ‌يك با ذات خداوند جل شأنه اختلاف ندارند ، پس سخن ما همه در صفات صفتي است و خداوند عالم جل شأنه در آنها واحد است و شريكي با او در آنها نيست و آنهاست كه اسباب فيض است و خداوند بآنها شناخته ميشود و براي هر يك خداوند موقعي قرار داده است و هر كس مواقع صفات را شناخت خدا را شناخته چنانكه امام عليه السلام ميفرمايد من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة يعني هر كس شناخت مواقع صفات را بآن معرفتي كه خداوند از او خواسته خواهد رسيد . و ما الآن در صدد بيان اين مطلب نيستيم و شايد بعد از اين در شرح مقام امامت ذكر نمائيم ان شاء الله و در آنچه عرض شد ميان صفات سلبيه و ثبوتيه اختلافي نيست .

و با نوع تقسيم‌كنندگان ما را يك كلامي است و آن اين است كه ايشان اين تقسيم را كه كرده‌اند از اين است كه نفي كردن صفات ذاتيه را از ذات خداوند نقص خداوند دانسته‌اند و چنين فهميدند كه اگر خدا را عالم در ذات خود ندانند نقص است براي او پس او را عالم گرفتند و هم‌چنين در حيوة و سمع و غير اينها پس با ايشان ميگوئيم كه آيا اگر خداوند عالم جل شأنه رازق نباشد نقص او [ص 57] هست يا نه ؟ مسلماً اگر فاقد اين كمال باشد براي او نقص لازم ميآيد و هيچ فرقي ميان علم و اين صفت و ساير صفات نيست و جميع اينها كمالات است و لازم است كه بالفعل باشد پس اگر نفي اينها از ذات باعث فقدان كمال ميشود لازم مي‌آيد كه نفي هر صفتي باعث فقدان كمال شود پس چرا همه صفات را ذاتيه نشمرده‌اند و اگر ميگويند كه صفات فعليه را خارج نموديم عرض ميكنم بر قول آنان كه امر را با خدا ميگيرند چه مانع است از اين ؟ باري بنا بر هر رأي و قولي از اقوال ايشان امر فاسد ميشود و رأيشان كاسد ، و اگر از جهة ثابت كردن صفات در عرصه صفات لازم نمي‌آيد فقدان كمال و خداوند مع‌ذلك داراي كمال است و همه صفات در علم او است عرض ميكنم پس چه مانع است از اثبات كردن ساير صفات در عرصه خلق نه در ذات و كمالات خداوند عالم جل شأنه همه در عرصه وصف است و وصف مقام خلق است و خلق خدا غير خداست و عبد خدا پس همه صفات عبد خداست و مع‌ذلك خداوند واجد همه است ، آيا نمي‌بيني كه تو داراي دست و پا و چشم و گوش هستي و مع ذلك كله هيچ‌يك از اينها در عرصه ذات تو نيست و در مقام بدن تو است .

فصل - در عدل است و اين وصف را شيعه كه قائل بعدل خداوند هستند و قائل بجبر نيستند جزو اصول دين خود قرار دادند [ص 58] و نه اين است كه معني اين اين است كه ساير صفات از اصول دين نيست حاشا كه چنين باشد و احدي از مؤمنين چنين سخني نخواهد گفت و اقرار بجميع صفات خداوند جزو اصول دين است و اگر كسي منكر شود مثلاً حكمت خداوند را كافر ميشود و اگر منكر شود فضل خدا را نيز كافر ميشود و اقرار بعدل اولاي از ساير نيست و لكن چون جمعي قدري شدند و بر خداوند جبر قايل شدند شيعه در اصول دين عدل را ذكر نمودند تا اينكه بچه‌ها در مكتب‌خانه‌ها بخوانند و در دل ايشان جا كند كه مبادا بزرگ شوند و حرف قدريين در دل ايشان جا كند و امروز علما چنين پنداشته‌اند كه بخصوصه بايد اسم عدل را برد در اصول دين و چنين نيست و حديثي در اين باب وارد نشده است بلكه اقرار بكل صفات از اصول دين است ، از اين جهة است كه مشايخ ما در ذكر اصول دين اكتفا نمودند بذكر معرفت خداوند و در ضمن همين افتاده است اقرار بتوحيد و عدل و فضل و حكمت و همه چيز و جهال چنين پنداشتند كه ما منكر عدل شده‌ايم نعوذ بالله من غضب الله مثل اينكه حكماي سلف معاد را از ما جاء به النبي جزو اصول دين قرار دادند تا جميع مردم گوشزدشان شود و ياد گيرند چرا كه جمعي منكر معاد بودند و گمان ميكردند كه معادي نيست تا اين زمان چنين پنداشتند كه معاد را از ما جاء [ص 59] به النبي خصوصيتي است و حال اينكه اقرار بجميع ما جاء به النبي واجب است و عجب اين است كه در اصول دين خود آنچه خداوند از اصول قرار داده است ذكر نكردند كه ولايت و براءت باشد و در اخبار بسيار ذكر اين ركن است و آن را ترك نمودند و بر ما ايراد ميكنند در چيزي كه ما منكر نيستيم و از دين خود ميدانيم بلكه كافر ميدانيم كسي را كه اقرار بمعاد و عدل نكند نهايت ميگوئيم اقرار بكل بايد نمود بي تفاوت باري بناي من بر رد كسي نيست و همان صرف حق را در هر مرتبه ذكر ميكنيم پس سخن ما در بيان عدل است .

بدانكه عدل لازمه احديت است چون خداوند عالم جل شأنه احد است براي او ميل بجهتي نيست و اقتضائي ندارد و شك نيست كه اقتضا داشتن باعث ظلم كردن است ، آيا نمي‌بيني كه اگر تو ميل خاصي نداشته باشي بكسي و اعراض از كسي بخصوصه نداشته باشي مسلماً محبت بيكي و ظلم بديگري نخواهي كرد بلكه با همه مردم بالسويه راه ميروي و تو دانستي سابقاً كه خداوند احد است و احد نسبت و قرابتي باحدي ندارد بلكه فوق كل است خواه نبي مرسل باشد يا ملك مقرب يا مؤمن ممتحن يا ساير ناس همه عبد او هستند ،

چنان لطف خاصيش با هر تن است كه هر بنده گويد خداي من است [ص 60] 

در قدسي ميفرمايد خلق كردم شما را تا سود ببريد از من . پس نفع او شامل حال همه ميشود بدون اينكه باحدي ظلم شود يا زياده بآن داده شود چرا كه ظلم كردن بمعني كم كردن است از حق كسي يعني كسي مستحق چيزي باشد و تو از آن كمتر باو بدهي و فضل بمعني زياد دادن است از حد و هيچ‌يك بر خدا روا نيست چرا كه خداوند عالم جل شأنه را از خود اقتضاي خاصي نيست چرا كه دليل مزاج خاص داشتن است و هر گاه مزاج خاصي نداشته باشد البته اقتضاي خاص نميكند مثلا آنكه محروري است اقتضاي غضب ميكند آنكه مرطوبي است اقتضاي حلم ميكند اگر كسي فوق مزاج ايستاد نه اقتضاي اين ميكند و نه آن ، مثلاً چشم اقتضاي ديدن ميكند پس مي‌بيند ، گوش اقتضاي شنيدن ميكند پس ميشنود و هكذا هر عضوي اقتضاي امر خاصي ميكند پس همان كار را ميكند و لكن روح اقتضاي هيچ‌يك را نميكند پس همه كار ميكند ولي باقتضاي مقتضي‌هاي خارجي ، هم‌چنين است امر و لله المثل الاعلي از براي خداوند عالم جل شأنه ، خداوند عالم نه اقتضاي دادن ميكند نه اقتضاي ندادن ، نه اقتضاي رضا ميكند و نه اقتضاي غضب ، فعلي دارد مطلق و امري مطلق و خلق قوابل هستند از براي حكايت كردن امر و حكم خداوند و امر از جانب او نازل ميشود و تعلق بخلق ميگيرد [ص 61] پس هر قابليتي بقدر وعاء خود قبول ميكند آنكه اقتضاي چيزي ميكند بقدر همان ميگيرد از خداوند عالم جل شأنه اگر زياد است زياد اگر كم است كم ، پس تو اقتضاي خير اگر كردي بتو خير ميدهد و اگر كه اقتضاي شر كردي شر بتو ميدهد و امر امر خداست و فعل فعل او و حكم حكم او .

و اگر گفتي پس فضل خداوند از چه راه است و حال اينكه مسلما خداوند عالم جل شأنه صاحب فضل است بلكه خداوند عالم جل شأنه صاحب فضل عظيم است اين چه معني دارد و چه كلام است عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه اين مطلب را كم كسي درك كرده است و راه معرفت اين هم بسيار است و منحصر بيكي نيست ، يكي از آن بيانها اين است كه سابقاً دانستي كه خداوند عالم جل شأنه احد است و هم‌چنين دانستي كه جميع افعال خلق بحول و قوه خداست و پس از اين هم در توحيد افعال خواهي فهميد كه هيچ چيز از هيچ كس صادر نميشود مگر بامر خداوند عالم جل شأنه ، پس تو هر چه اقتضا نمائي بامر خدا و مشيت خداست لاغير و او است فاعل از دست تو و او است كننده كار و تو مي‌بيني كه خداوند عالم جل شأنه خير را از دست بنده خود جاري ميكند و كننده كار او است و بعد از اين جزاي خير خود او عنايت ميفرمايد پس چونكه فعل از او است و او جزاي خير را [ص 62] بتو عنايت ميفرمايد پس فضل خداست كه ابتدائي عنايت فرموده است و هر نعمتي كه ابتدا شود اين فضل است . و معاني ديگر بسيار دارد و لكن مرا مجال تفصيل دادن جميع مطالب نيست و از خداوند عالم استمداد ميجويم و طلب مينمايم كه اگر كسي از اول اين كتاب تا بآخر بخواند بر غالب اين مطالب اطلاع بهم رساند . و دوست ميدارم كه اخباري چند و آياتي چند ذكر نمايم .

خداوند عالم جل شأنه ميفرمايد و ان الله ليس بظلام للعبيد و ميفرمايد ان الله لايظلم الناس شيئا و لكن الناس انفسهم يظلمون و ميفرمايد و ماظلمناهم .

و در حديث ميفرمايد چنانكه در كتاب المبين روايت كرده‌ام شخصي عرض كرد خدمت حضرت صادق عليه السلام كه اساس دين توحيد است و عدل و علم آن بسيار است و عاقل لابد است از علم آن دو پس بيان فرما چيزي كه بر ما آسان شود فهميدن آن و سهل شود حفظ كردن آن فرمود اما توحيد پس اين است كه تجويز نكني بر پرورنده خود آنچه بر تو جايز است و اما عدل اين است كه نسبت ندهي باو چيزي را كه هر گاه تو موصوف بآن شوي تو را باين واسطه لئيم شمارند . و فرمود بهشام بن الحكم آيا عطاء نكنم بتو جملهٔ در عدل و توحيد ؟ عرض كرد بلي فدايت شوم فرمود از عدل اين است كه خدا را متهم نسازي و توحيد اين است كه او را توهم ننمائي . [ص 63] و اخبار بسيار وارد شده است در نفي جبر و همه دلالت بر عدل خداوند عالم ميكند .

و اخباري وارد شده است كه دلالت ميكند بر آنچه عرض كردم در بيان فضل خداوند عالم از ابي‌الحسن عليه السلام روايت شده است كه فرمود خداوند تبارك و تعالي فرمود اي پسر آدم بمشيت من تو موجود شدهٔ توئي آن كسي كه ميخواهي و ميگوئي و بقوت من اداء كردي فرايض مرا و بنعمت من قوت پيدا كردي بر معصيت من آنچه بتو برسد از حسنات از خداست و هر معصيتي كه بكني از تو است و اين از اين جهة است كه منم اولي بحسنات تو از تو و توئي اولي بسيئات خودت از من و اين از اين سبب است كه من سؤال كرده نمي‌شوم از آنچه ميكنم و خلق سؤال كرده مي‌شوند . و همين يك حديث كفايت ميكند از همه بيانات شريفه و مطالب عاليه . پس مختصر سخن اينكه خداوند عالم جل شأنه عادل است و مع‌ذلك صاحب فضل عظيم است .

مطلب سيوم - در توحيد افعال است و در آن چند فصل است :

فصل - بدانكه فعل بمعني كردار است و كردار هر كسي غير از ذات او است مثل اينكه مي‌بيني كه رفتن و گفتن و كردن تو همه غير از ذات تو است چرا كه تو نرفته بودي پس رفتي و نگفته بودي پس گفتي و اگر اين رفتن و گفتن عين ذات تو بود پس تو بعد از [ص 64] گفتن و رفتن از صورت خود تغيير ميكردي و غير از شخص اول بودي و حال اينكه تو هماني كه بودي نهايت آن وقت نرفته بودي حال رفتي و نگفته بودي حال گفتي ، پس افعال تو ظهورهاي تو هستند كه تو بآنها ظاهر شدهٔ و چونكه ظهور تو هستند پست‌تر از تو هستند و قايم بذات تو هستند و تو آنها را ايجاد كردهٔ ، هم‌چنين است امر در افعال خدا نسبت بخدا و لله المثل الاعلي جميع فعلهاي خدا غير از خدا هستند و همه مخلوق خدا هستند .

و چون اين مسأله براي تو محقق شد باين برهان و برهانهائي كه در توحيد صفات گذشت عرض ميكنم بدانكه خداوند عالم اول چيزي كه خلقت فرمود مشيت او بود چنانكه امام عليه السلام ميفرمايد خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية و در حديث ديگر ميفرمايد اول چيزي كه آفريد مشيت او بود و پس از آنكه مشيت خود را ايجاد فرمود جميع خلق خود را بواسطه مشيت ايجاد فرمود ، و نسبت خلق بمشيت نسبت انوار است بچراغ و هر يك قائمند بفعلي از افعال خداوند كه از مشيت باو تعلق گرفته است و جميع فعلهاي خدا همه ظهورات مشيتند و ايادي مشيت و از اين جهة همه مسمي باسم مشيتند ، و از براي اين معني مثلي از آيات انفس عرض ميكنم تا بطور وضوح بفهمي تو صاحب يك فعل مطلقي هستي كه آن اول ظهور [ص 65] تو است و جلوه تو است و خصوصيت بامر بخصوصي ندارد و بعد از اينكه در آئينه قابليت بدن تو ظاهر شد از هر جهتي و مشعري و عضوي بطوري ظاهر ميشود پس از پا ميروي و از دست ميدهي و هكذا از هر عضوي كاري ميكني و عرب جميع اين كارهاي تو را فعل ميگويد با اينكه فعل مطلق تو همان فعل اول است و ليكن چونكه اين اعضا حكايت آن فعل را كردند و از هر عضوي يك نوعي صورت او جلوه‌گر شد اسم و رسم او ظاهر شد پس رفتن تو فعل تو است و گفتن تو فعل تو است و همه نسبت بتو داده ميشود ، هم‌چنين است امر در عالم بالا ، جميع فعلهاي خداوند عالم در هر مظهري از مظاهر كه جلوه ميكند فعل اوست و اسم فعلي بر او صدق ميكند خواه جزئي باشد خواه كلي ، روحاني باشد يا جسماني ، غيبي باشد يا شهادي و اين فعلهاي جزئي كه از مرآتها ظاهر ميشود رؤس مشيت است كه بهر رأسي آنچه متعلق باوست ايجاد ميشود و چونكه رأوس مشيتند بر صفت مشيتند و هم‌چنانكه مشيت مخصوص خداست و احدي را در آن دستي نيست هم‌چنين است امر در اينها ، همه اينها مخصوص خدا هستند و اشاره بيگانگي خدا ميكنند ، چونكه فهم اين مسأله بسيار مشكل است دوست ميدارم در اين بيان حكمتي كنم تا درست واقف بر اصل مسأله شوي .

در توحيد ذات گذشت كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه [ص 66] و وجودي است كه در او شائبه عدم نيست و در وجود و هستي كسي با او شريك نيست و هر چه غير از او است عدم بحت است و امتناع صرف و اگر كسي سواي اين بگويد كافر است پس هيچ ذاتي با ذات او قايم نيست پس اگر براي هيچ ذاتي با ذات او هستي متصور نباشد چگونه اثري براي او مترتب ميشود ؟ چرا كه آثار بر وجودات مترتب ميشود و حال اينكه از شرط تأثير وجود مؤثر است ، اگر مؤثر نباشد اثرش هم نيست و اين مسألهٔ است بسيار بلند و سخت و مثل اين معني را خداوند عالم در خود تو براي تو زده است ، آيا نمي‌بيني كه در مملكت بدن تو فرمان‌فرمائي بجز از ذات تو نيست و جميع اعضا و جوارح تو مطيع و منقاد تواند و از هر يك چيزي بجز كار تو ظاهر نمي‌شود و فاعل از همه آنها تو هستي نه غير تو و غير تو با تو شريك نيست در كارهاي تو و اعضاي تو فرمان از احدي بجز تو نميبرد چرا كه جان آنها توئي بجان ديگري آنها زنده نيستند و چونكه بجان ديگري زنده نيستند فرمان از ديگري نميبرند مگر باراده و مشيت خود تو ، و هم‌چنين در آفاق هيچ چيز بجز صاحب نور نور ندارد پس هر چه نور هست مال صاحب نور است و ظلمت با صاحب نور در نور شريك نخواهد شد پس منير واحد فرد است در انوار خود و جميع نور بازگشتش بخود او است هم‌چنانچه از او صادر شد ، و اگر اين دو مثل را دانستي [ص 67] در توحيد بينا ميشوي . پس اگر غير از خدا موجودي نيست كي صاحب فعل ميشود بجز او ؟

و دوست ميدارم كه در اين فصل هم اخباري و آياتي ذكر نمايم ، خداوند عالم ميفرمايد الله الذي خلقكم ثم رزقكم ثم يميتكم ثم يحييكم هل من شركائكم من يفعل من ذلكم من شئ سبحانه و تعالي عما يشركون يعني آن‌چنان خدائي كه آفريده است شما را پس روزي داده شما را پس ميميراند شما را پس زنده ميكند شما را آيا از شركاء شما كسي هست كه يكي از اينها را بكند منزه است او و بلند است از آنچه مشرك ميشوند . و ميفرمايد قل الله خالق كل شئ يعني بگو اي پيغمبر كه خدا خالق هر چيزي است . و شك نيست كه همه چيز خواه جواهر و خواه عرض مخلوق است و خداست خالق همه آنها .

و عن ابي‌عبدالله عليه السلام قال في الربوبية العظمي و الالوهية الكبري لايكوّن الشئ لا من شئ الا الله و لاينقل الشئ من جوهريته الي جوهر آخر الا الله و لاينقل الشئ من الوجود الي العدم الا الله يعني در پرورندگي عظيم و در خداوندي كبير تكوين نميكند چيزي را نه از چيزي مگر خدا و نقل نميكند چيزي را از جوهريتش بجوهري ديگر مگر خدا و نقل نميكند چيزي را از وجود بسوي عدم مگر خدا . و قال ان الله تبارك و تعالي خلو من خلقه و خلقه خلو منه و كل ما وقع عليه اسم شئ ما خلا الله عز و جل فهو مخلوق و الله خالق كل شئ يعني بدرستيكه [ص 68] خداوند تبارك و تعالي خالي است از خلقش و خلق خاليند از او و هر چه ماسواي خداست مخلوق است و خدا خالق هر چيزي است . پس معلوم شد از اين حديث شريف و حديث سابق كه با خدا در فعل خدا شريكي نيست پس كافر شدند بخدا كساني كه در ملك دو خالق پنداشتند و بعضي از خلق را نسبت به يزدان دادند و بعضي را باهريمن و نوري و ظلمتي پنداشتند و چيزي بنور نسبت دادند و چيزي بظلمت .

فصل - در اينجا يك مسأله‌ايست بسيار مشكل دوست ميدارم اشاره بآن نمايم و آن اين است كه در اخبار بسيار و كتب علماي اخيار بسيار است كه خير را نسبت بخدا ميدهند و شر را نسبت بخلق چنانكه ميفرمايد در دعا الهي خيرك الينا نازل و شرّنا اليك صاعد يعني خدايا خير تو بسوي ما نازل است و شرّ ما بسوي تو صاعد است . و هم‌چنين ميگوئيم كه امر از خداست و قبول از خلق ، اولاً بايد معني فعل و قبول فعل را دانست تا اينكه اصل مسأله آسان شود . بدانكه مراد از فعل اثر فاعل است كه تعلقي بمفعول ميگيرد و مقصود از قبول متأثر شدن است و متأثر شدن فعل قابل است پس از براي او فعلي پيدا شد چنانكه از براي فاعل فعلي است ، و هم‌چنين است خير و شر اما خير آن چيزي است كه مرضاة خداست و شر آن چيزي است كه [ص 69] بر خلاف رضاي خداست آنچه از جانب خدا نازل ميشود چيزي است كه برضاي خداست و آنچه از جانب ماست بر خلاف كينونت خداست چنانكه در حديث قدسي است يا ابن آدم روحك من روحي و طبيعتك علي خلاف كينونتي و شر از طبع خلق است پس بر خلاف مشيت محبوبه خداست و از خداوند مي‌طلبم كه زبان آساني باين بنده ناقابل عنايت فرمايد تا جوابي عرض نمايم كه خاص و عام بهره‌ور شوند .

پس عرض ميكنم بحول و قوه خداوند كه دانستي از آنچه پيش گذشت كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه بي‌همتا و مثل خلق خود نيست چنانكه فرموده است ليس كمثله شئ و هو السميع البصير يعني نيست مثل خداوند چيزي و او است سميع و بصير وحده لا شريك له ، پس خدائي كه بي مثل و مانند است بر خلاف خلق است آنچه بر خلق جايز است بر او جايز نيست و آنچه بر او جايز است بر خلق جايز نيست چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند در خطبهٔ كه دليله آياته و وجوده اثباته و معرفته توحيده و توحيده تمييزه من خلقه و حكم التمييز بينونة صفة لا بينونة عزلة انه رب خالق غير مربوب مخلوق ما تصور فهو بخلافه يعني دليل خداوند آيات او است و يافتن او اثبات او است و شناختن او توحيد او و توحيد او تميز دادن او است از خلق او [ص 70] و حكم تميز دادن بينونت او از خلق است بصفت نه باين طور كه جدا از خلق خود باشد مثل اينكه زيد غير عمرو است باين نحو كه بداني كه او پرورنده است و خالق و پرورده ديگري و مخلوق ديگري نيست و هر چه تصور شود وراي او است . پس از اين فرمايش محكمه دانستي كه هر چه بر خداوند رواست بر خلق او روا نيست .