[ص 1]

كتاب مبارك وسيلة النجاة

از مصنفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

ستايش افزون از قياس خالق يكتائي را سزد كه پرورنده جهانيان است و شكر بيرون از شمار ايزد متعالي را شايد كه مخترع زمين و آسمان است و درود نامعدود نبي محمودي راست كه برگزيده عرصه امكان است و سلام نامحدود بر عترت او رواست كه خيره انس و جانند و لعنت هر موجود بر دشمنان اولياء خداست كه سكنه نيرانند .

اما بعد چنين گويد بنده اثيم محمد بن محمدكريم كه چندي قبل مراسله مودت مواصلهٔ از جانب جناب زبدة الانجاب و عمدة الاطياب حبيب روحاني و برادر ديني مطاع محترم و شفيق معظم كهف الحاجّ و العمّار حاج محمدابرهيم كاشاني و جناب مستطاب مخدوم مكرم و مطاع مفخم رفيق صفي و شفيق وفي حاج كلب‌علي تاجر يزدي ايّدهما الله بلطف خفيّ از معموره [ص 3] بمبئي رسيد ديده و دل را شاد كرد و عهد محبت و مودت را از نو بنياد نمود و در ضمن مراسلات اظهار اين شده بود كه رساله مخصوص در توحيد و نبوت و امامت و ولايت بدليل عقل و نصوص بزبان فارسي تصنيف نمايم و براهين را با تطبيق با كتاب خدا بانجام رسانم بطوري كه پسند خاص و عام آيد و رفع شكوك و شبهات از قلوب عوام نمايد و اين بنده نابود از جهت بسياري مشاغل و توارد مسائل از اطراف و اكناف تكاهل از جواب ورزيد و معتذر باعذاري چند گرديد و جنابان محترمان بر اصرار افزودند و اعذار مرا قبول نفرمودند پس از باب احترام ايشان و مراعات حال عوام دوستان خصوصاً در اين عصر و زمان اقدام بتصنيف اين رساله با برهان نمودم و كتاب مبارك ارشاد العوام اگر چه در شرح مقامات همين چهار ركن دين تصنيف شده و تا كنون مثل آن كتاب نيامده و هر كه را آن درجه و مقام نيست هوس آوردن مثل آن كتاب او را نشايد كرد بلكه مثل يك فصل آن را نميتوان آورد و هر كس چنين ادعائي كند معلوم است كه بر سرّ آن خطاب صواب و كتاب مستطاب برنخورده و از آن گلهاي رنگارنگ و ميوه‌هاي گوناگون ثمري نبرده و در واقع آن كتاب مبارك حل هر مشكلي است و جواب هر مسأله معضلي و پس از آن سزاوار نيست كه كسي سؤالي از حكمتي نمايد و از [ص 4] كسي بيان معرفتي خواهد ولي چون آن بحري است زخّار و دريائي است تيّار همه كس لايق اينكه در آن شناوري نمايد نيست ، اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه تست ، و چه بسيار كه در آن بحر شناوري كرده و دست از پا نشناختند و در گرداب بلا افتادند و بيش از شك و شبهه نيفزودند و از آن معرفت قشر ظاهر كه داشتند كاستند و بمطلب خود نرسيدند و غنچه اميدي نچيدند ، لهذا جنابان محترمان از اين بنده ناقابل اين رساله را سؤال كردند كه بطور اختصار و عاميانه بنويسم تا آن كساني كه از بحار علوم مولاي من اعلي الله مقامه انتفاع زيادي نبرده‌اند از بيانات ناقابل من چون نزديك‌تر و مناسب بفهم ايشان است شايد منتفع بشوند و محض اختصار كتاب مايل بمطالعه و خواندن آن گردند و چون مستعد فهم شوند در آن درياي بيكران شناوري نمايند و رفع عطش فرمايند و چون گرفتاري اين ناچيز از هر حيث بسيار است و مجالم بسيار تنگ نمي‌توانم جميع ادله و براهين را بطور تفصيل ذكر نمايم و مشكلات را كما ينبغي حل كنم ولي معروف است كه لايسقط الميسور بالمعسور بقدري كه ميسر و ممكن است يا تصريح بدليل ميكنم يا باشاره ميگذرانم و مهما امكن باختصار ميپردازم و تفصيل هر مسأله را كه طالب باشند نظركنندگان مراجعه بساير رسائل خود اين ناقابل كنند يا از كتب موالي و [ص 5] مشايخ من طلب نمايند و كم مسألهٔ است كه در جائي خاص بسط داده نشده باشد و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

و اين رساله را مرتب ساختم بر چهار مقصد و در هر مقصدي چند مطلب مقصد اول در توحيد و در آن چند مطلب است و در هر مطلبي مرتبهٔ از مراتب توحيد ذكر ميشود مقصد دويم در نبوت است و در آن نيز چند مطلب است و در هر مطلبي مرتبهٔ از مراتب نبوت ذكر ميشود مقصد سيم در امامت است و در آن نيز چند مطلب است مقصد چهارم در ركن رابع است ، و از خداوند عالم جل شأنه طلب مينمايم كه مرا در هر باب توفيق صواب عنايت فرمايد و هو حسبي و نعم الوكيل و چون اين چهار ركن اصل دين است و اعتقاد بآنها سبب نجات ، اين كتاب را نام نهادم بوسيلة النجاة و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين .

مقصد اول - در توحيد است و در آن چند مطلب است :

مطلب اول - در توحيد ذات است و در اين مطلب چند فصل است :

فصل - بدانكه هر عاقلي كه اندك رويه و شعوري داشته باشد و فهم خود را بكار برد و خود را از عرصه جمادات و نباتات و [ص 6] حيوانات بيرون كشد و لختي بخود پردازد و نظر باين آسمان و زمين اندازد و مواليد بين اين دو را مشاهده نمايد مي‌بيند كه آسمان گرد زمين ميگردد و آفتاب در اين آسمان شناوري ميكند و ماه و ستارگان بر گرد زمين گردش ميكنند و با يك‌ديگر نظرات و قرانات و مزاجات دارند يقين ميكند كه اينها همه را گرداننده‌ايست و نگاه‌دارندهٔ ، حال خالي از اين نيست كه نفس خود اينها گرداننده آنهاست يا ديگري اگر بگوئي كه گرداننده آنها خود آنهاست عرض ميكنم پس از چه راه است كه دايماً بر يك نسق و يك صورت حركت ميكنند و هرگز آفتاب تندتر نميشود و كندتر نميگردد و اگر گوئي كه مقتضاي طبيعت او اين است عرض ميكنم سلّمنا خود آفتاب را اين طبع باشد و لكن گرداننده ماه و ساير را چه طبع است آيا طبيعت آفتاب آنها را حركت ميدهد يا طبايع مختلفه خود ايشان اگر ميگوئي طبع آفتاب آنها را مي‌جنباند عرض ميكنم از اين سخن لازم مي‌آيد كه همه ستارگان و ماه مثل آفتاب حركت كنند چرا كه گرداننده بر صفت خود بايد بگرداند اگر تند است تند و اگر كند است كند و تو مي‌بيني كه هر يكي را نوع حركتي است پس گرداننده او نيست و اگر گفتي طبايع خود آنهاست عرض ميكنم شك و شبههٔ نيست كه هر يكي از آنها را طبع [ص 7] خاصي و مزاج خاصي است و هر طبعي اقتضاي نوع حركتي ميكند و بسبك خاص جرم خود كوكب را ميگرداند پس بايد دايما مختلف باشند و انتظام پيدا نكنند و تو مي‌بيني كه در اين آسمان خداوند چه نظمي قرار داده است پس از اين مي‌فهمي و ميداني كه گرداننده اين آسمان و ستارگان و ماه ديگري است غير از اينها كه باين نظم و نسق همه را ميگرداند .

و هم‌چنين هر گاه بحال خود نظر كني مي‌بيني تو نبودهٔ و موجود شدهٔ و در شكم بودي بيرون آمدي و سالها بچه بودهٔ و پس از آن بزرگ شدهٔ و براي تو حالات مختلفه پيدا ميشود از خواب و بيداري و مرض و صحت و مي‌بيني كه چون خواب روي خود تو قادر بر بيداري نيستي و چون بيدار شوي باختيار خود خواب نميروي و چون مريض شوي باختيار خود سلامت نميشوي و هكذا مي‌بيني امور قهريه را كه بر تو واردند و از اينها همه مي‌فهمي و مطلع ميشوي كه ترا صانعي است غير از تو .

و هم‌چنين است در هر چه نظر كني اين مطلب را اوضح من الشمس مي‌يابي و هر صاحب شعور اين را مي‌فهمد ، اين است كه خداوند عالم ميفرمايد و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولنّ الله يعني اگر از ايشان سؤال كني كه آسمان و زمين را كه آفريده است هرائينه ميگويند البته البته كه خداوند خالق كل آنهاست . و ميفرمايد [ص 8] ان في خلق السموات و الارض و اختلاف الليل و النهار و الفلك التي تجري في البحر بما ينفع الناس و ما انزل الله من السماء من ماء فاحيي به الارض بعد موتها و بثّ فيها من كل دابّة و تصريف الرياح و السحاب المسخّر بين السماء و الارض لآيات لقوم يعقلون يعني بدرستيكه در آفريدن آسمانها و زمينها و آمد و شد شب و روز در پي هم و كشتيها كه جاري مي‌شوند در درياها بآنچه نفع مي‌بخشد بمردم و آنچه خداوند نازل فرموده از آسمان از آب پس زنده كرد بآن آب زمين را بعد از آنكه ميت بود و متفرق نمود در زمين از انواع جنبندگان و وزانيدن بادها و ابري كه تسخير كرده شده است ميان آسمان و زمين هرائينه آياتي است از براي قومي كه تعقل ميكنند . پس از اين آيه كريمه معلوم شد كه اين خلق دليلها هستند از براي اينكه خدائي هست و از آيات قرآني دليل براي اين مطلب بسيار است و لكن چون منظور نظر اختصار است اكتفا بهمين آيه كريمه ميشود .

و يك حديث هم در اين مقام ذكر ميكنيم ، در كتاب بحار الانوار روايت كرده است از هشام بن الحكم انه قال كان من سؤال الزنديق الذي اتي اباعبدالله عليه السلام قال ما الدليل علي صانع العالم فقال ابوعبدالله عليه السلام وجود الافاعيل التي دلت علي ان صانعها صنعها الاتري انك اذا نظرت الي بناء مشيّد مبنيّ علمت ان له بانيا و ان كنت لم‌تر الباني و لم‌تشاهده يعني چه دليل است [ص 9] از براي صانع عالم پس حضرت فرمود وجود كردارهائي كه دلالت ميكند بر اينكه صانع آنها آنها را ساخته آيا نمي‌بيني كه تو هر گاه به‌بيني عمارتي را كه كسي بنا گذارده استدلال ميكني از آن عمارت بر شخص باني پس معلوم شد كه اين بناي بزرگ دلالت ميكند بر اينكه آن را باني است .

پس چون اين مطلب محقق شد عرض ميكنم كه آيا اين باني از سنخ خود اينهاست يا غير اينهاست ؟ شك نيست كه از اين سنخ اگر باشد خود او هم خلقي مي‌شود مثل اينها و محتاج بصانع ديگر است بهمين برهان كه اينها محتاج بصانع هستند پس سخن ميگوئيم در صانع آن صانع پس لامحاله بهمين طور امر متصاعد ميشود تا اقرار كني بصانعي كه مثل مصنوعات خود نيست و محتاج بديگري نيست و خودش قايم است بذات خود ، پس عقل تصديق ميكند كه اين ملك را يك صانعي است كه محتاج بصانع ديگر نيست و از سنخ خود اينها نيست و لامحاله براي او صورتي مثل صورت اينها هم نبايد باشد چرا كه دانستي كه آفتاب عملش عمل آفتابي است و ماه عملش عمل ماهي و هم‌چنين است امر در هر صاحب صورتي پس او اگر بصورت يكي از مخلوقات خود بود عملي مناسب همان صورت از او سر ميزد پس اين خلق مختلف را چگونه مي‌آفريد پس او را صورتي مثل صورت خلق هم نيست چنانچه در همان حديث شريف شخص زنديق [ص 10] عرض كرد ما هو فرمود هو شئ بخلاف الاشياء يعني او چيزي است بخلاف ساير چيزها آنگاه فرمود ارجع بقولي شئ الي اثباته و انه شئ بحقيقة الشيئية يعني راجع ميشوم بقول خودم شئ بسوي اثبات كردن او و اينكه او شئ است بحقيقت شيئية ، يعني حقيقت شئ او است و ماسواي او شئ نيست .

باري و چون دانستي كه براي ملك صانعي است عرض ميكنم شك نيست در اينكه صانع ملك يكي است و متعدد نيست چرا كه اگر دو صانع بود لامحاله اختلاف در ملك بود و پارهٔ لامحاله خلق يكي بودند و پارهٔ خلق ديگري يا هر دو شريك بودند در خلق هر چيزي و لامحاله ميان آن دو اختلاف ميشد و اختلاف مايه بوار خلق بود و هلاك آنها بود و فاسد ميشدند چنانكه اگر در خانه دو آقا باشد لامحاله امر خانه فاسد ميشود چرا كه رأي اين دو ابدا واحد نميشود من جميع الجهات و لامحاله اگر از جهتي اتفاق شود در جهت ديگر اختلاف است و از همان جهت فساد حاصل ميشود .

اين است كه خداوند عالم جل شأنه در كتاب مجيد خود ميفرمايد لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا يعني اگر در آسمان و زمين خداياني بجز خدا بود آسمان و زمين فاسد ميشدند و ميفرمايد مااتخذ الله من ولد و ماكان معه من اله اذا لذهب كل اله بما خلق و لعلا بعضهم علي بعض يعني [ص 11] نگرفته است خداوند عالم فرزندي و نيست با او خدائي اگر چنين بود هر خدائي خلق خود را ميبرد و بعضي بر بعضي استعلا ميجستند .

و در كتاب بحار الانوار از تفسير قمي روايت نموده است در تفسير آيه كريمه لو كان الهين كما زعمتم لكانا يخلقان فيخلق هذا و لايخلق هذا و يريد هذا و لايريد هذا و لطلب كل واحد منهما الغلبة لنفسه و لايستبد كل واحد بخلقه و اذا اراد احدهما خلق انسان و اراد الآخر خلق بهيمة فيكون انسانا و بهيمة في حالة واحدة و هذا غير موجود فلما بطل هذا ثبت التدبير و الصنع لواحد و دل ايضا التدبير و ثباته و قوام بعضه ببعض علي ان الصانع واحد جل جلاله و ذلك قوله : مااتخذ الله تا آخر آيه . ميفرمايد اگر دو خدا بودند چنانكه شما گمان كرديد هرائينه هر دو خالق بودند لامحاله پس اين خلق ميكرد و اين خلق نميكرد و اين اراده مي‌نمود و اين اراده نمي‌نمود و هر يك غلبه براي خود طلب ميكرد و هر يك در آفريدن خود استبداد پيدا نميكرد و هر گاه اراده كند يكي از آن دو آفريدن انساني را و ديگري اراده كند كه بهيمهٔ بيافريند لازم مي‌آيد كه يك چيز در يك آن و يك حالت هم انسان باشد و هم بهيمه و چنين چيزي موجود نميشود ابدا پس چون كه باطل شد چنين چيزي ثابت شد و محقق تدبير و صنعت براي يك نفر و هم‌چنين دلالت ميكند [ص 12] اصل تدبير و قوام بعض خلق ببعضي بر اينكه صانع يكي است جل جلاله و اين است قول خداوند ، تا آخر آيه كريمه . و اخبار ديگر بر اين معني بسيار است ولي ما باختصار ميكوشيم و از هر بابي يك حديث يا دو حديث ذكر مي‌نمائيم .

پس از دليل كتاب و سنت و دليل عقل كه منظور نظر سائل رحمه الله است معلوم شد كه خداوند عالم جل شأنه يكي است و براي او شريكي نيست و ادله اين مطلب باز از عقل و نقل بسيار است .

و بيك قسم ديگر اثبات مينمائيم كه قلوب ضعيفه قوت بگيرد پس عرض ميكنم لامحاله اگر دو تا شدند ميانه اين دو ما به الامتيازي است و الا شماره نميشدند پس چون ما به الامتياز پيدا كردند اين غير از آن ميشود و آن غير از اين و ميان اين دو لامحاله فرجهٔ است كه جدا از هم مي‌ايستند و الا متصل بيك‌ديگر ميشدند و جدا نمي‌ايستادند و اين فرجه هم لامحاله بايستي از سنخ آنها باشد و الا فرجه ميان آن دو نميشد مانند اينكه ميان تو و انسان ديگر هوا فاصله ميشود كه جسمي است از سنخ ابدان شما و الا عالم مثال ابداً ميان دو جسم غليظ فرجه نميشود و عالم دهر واسطه نميگردد پس فرجه ميان دو خدا نعوذ بالله بايد قديم باشد و خدائي ، پس فرجه شماره با آن دو ميشود و چون شماره شد پس سه ميشود پس لازم مي‌آيد كه سه خدا پيدا شود [ص 13] و اين چيزي كه فرجه دارد دو طرف دارد پس پنج ميشود و هكذا بهمين دليل ميكشد عدد بهزار هزار پس منحصر در دو نميشود و اين خلاف بداهت است و تعدد قدما محال است .

و دليل ديگر اينكه لامحاله خدا خلقي دارد و رضا و سخطي لامحاله دارد و لابد بايد رضا و سخط او بخلق او برسد اگر نرسيد ابداً مطلع بر رضا و سخط او نمي‌شوند و بر خلاف ميل او حركت ميكنند و امر ايشان فاسد ميشود پس بايد خدا امر خود را بخلق خود برساند و بعد از اين ذكر ميكنيم كه امر خدا بواسطه رسولان بخلق ميرسد و مي‌بيني خداي ما رسولان بسوي خلق فرستاده است و اگر خداي ديگر بود بايستي رسولان او بيايند و خلق او را بسوي او هدايت كنند و يقين دانسته و فهميدهٔ كه هيچ رسولي بسوي خداي ديگر غير از خداي واحد احد جل شأنه دعوت ننموده است و اين امري مسلّم است و محتاج بتفصيل نيست و باين دليل حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام اثبات توحيد فرمود براي فرزند خود حضرت امام حسن و معلوم ميشود كه اين از هر دليلي محكم‌تر است بلكه ميتوان گفت كه اين دليل حكمت است بلكه حكيم مي‌تواند اثبات كند كه اين دليل محكم ظاهرش مجادله است و باطنش موعظه حسنه است و باطن باطنش حكمت است و اگر دليلي از اين اشرف بود امام عليه السلام براي [ص 14] فرزند دلبند خود استدلال بآن دليل ميفرمود چرا كه او را عزيزتر از همه كس ميداشت پس بهتر از همه استدلالات را براي او گذاشت .

و در اينجا يك مسأله بسيار شريف است پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم آيا يكي بودن پروردگار مثل يكي بودن خلق است چنانكه ميگوئي آفتاب يكي است و زيد يكي است و عمرو يكي ، هم‌چنين خدا هم يكي است ؟ حاشا كه امر چنين باشد چرا كه ما كه ميگوئيم زيد يكي است مقصود اين است كه يكي است نسبت بجماعت نه في حد نفسه بلكه في حد نفسه متعدد است ، آيا نمي‌بيني كه سري دارد دست و پائي و اعضائي و جوارحي دارد و گوشتي و پوستي و استخواني و خوني و رگهائي و پيهائي دارد و هم‌چنين از چهار خلط فراهم آمده است و او نيست مگر مثل يك تلي كه از سنگها و ريگهاي بي‌شمار فراهم آمده است و چون همه با هم جمع شدند آن را يك خوانديم با اينكه هزار هزار است هم‌چنين است زيد واحد ، پس اين واحد نسبي و اضافي است و جميع يكي‌هاي دنيا چنين است و اين يكي را عرب واحد ميگويد و اين واحد از شماره اعداد است و در عرض دو و سه و چهار مي‌ايستد اين است كه ميگوئي يكي دو و سه و چهار و پنج تا آخر اعداد . و اما خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه بي‌همتا و از اجزائي چند فراهم [ص 15] نيامده است و براي او اعضا و جوارح نيست اگر چنين بود مركب بود و هر مركبي تركيب‌كنندهٔ لازم دارد چرا كه خود اين اعضا و جوارح با يك‌ديگر جمع نمي‌شوند از اين جهت كه هر يكي را حيز و مقامي است و اراده خاصي دارد پس ميل بطرفي ميكند و با ضد خود جمع نميشود ابداً مگر آنكه قاسري پيدا شود و هر يك را از حيز خود مايل بجانب ديگري سازد پس با هم جمع كند چنانكه مي‌بيني كه آتش بطبع خود ميل ببالا ميكند و خاك رو به پائين مي‌كند و هوا و آب در وسط مي‌ايستند و ابداً خاك از عرصه خود بالا نميرود و آتش پائين نمي‌آيد مگر آنكه ديگري آن را پائين بياورد و اين را بالا ببرد پس چگونه با يك‌ديگر تركيب ميشوند مگر اينكه دستي از بالا بيايد و هر يك را نزديك ديگري فرمايد و با هم جمع نمايد ، پس هر مركبي باين دليل محتاج است بتركيب‌كنندهٔ پس اگر خداي تو صاحب اجزائي بود محتاج بديگري بود كه او اين اجزاء را فراهم آورد و اين دليلها محض مداراي با عوام است و تعليم نمودن ايشان و الا حكيم در توحيد محتاج بهيچ دليل و برهاني نيست و خود ميداند و مي‌فهمد كه خداي او احد است و بعد از اين اشاره باين مطلب هم مي‌نمائيم ان شاء الله و مراد ما حال همين قدر است كه بفهمي كه خداوند عالم مثل يكي‌هاي خلق يك نيست بلكه [ص 16] او يكيست كه بهيچ وجه من الوجوه براي او جزئي و حيثي و جهتي و طرفي نيست اين است كه در نسبت خود ميفرمايد قل هو الله احد يعني بگو اي پيغمبر كه خدا احد است . و تفاوت ميان احد و واحد همين است كه عرض نمودم .

و در اين باب هم حديثي ذكر مي‌نمائيم چرا كه سائل رحمه الله چنين خواسته‌اند ، پس عرض ميكنم كه روايت شده است كه اعرابي در روز جمل خدمت حضرت امير عليه السلام رسيد و عرض كرد : يا اميرالمؤمنين اتقول ان الله واحد فحمل الناس عليه و قالوا يا اعرابي اماتري ما فيه اميرالمؤمنين من تقسّم القلب فقال اميرالمؤمنين عليه السلام دعوه فان الذي يريده الاعرابي هو الذي نريده من القوم ثم قال يا اعرابي ان القول في ان الله واحد علي اربعة اقسام فوجهان منها لايجوزان علي الله عز و جل و وجهان يثبتان فيه فاما اللذان لايجوزان عليه فقول القايل واحد يقصد به باب الاعداد فهذا ما لايجوز لأن ما لا ثاني له لايدخل في باب الاعداد اماتري انه كفر من قال انه ثالث ثلثة و قول القائل هو واحد من الناس يريد به النوع من الجنس فهذا ما لايجوز لانه تشبيه و جل ربنا و تعالي عن ذلك و اما الوجهان اللذان يثبتان فيه فقول القائل هو واحد ليس له في الاشياء شبه كذلك ربنا و قول القائل انه عز و جل احدي المعني يعني به انه لاينقسم [ص 17] في وجود و لا عقل و لا وهم كذلك ربنا عز و جل . يعني اي اميرالمؤمنين عليه السلام آيا ميگوئي كه خداوند يكي است پس مردم حمله كردند بر او و گفتند اي اعرابي آيا نمي‌بيني شكستگي دل اميرالمؤمنين را پس حضرت فرمودند بگذاريد او را بدرستيكه آنچه او اراده ميكند همان است كه ما از اين قوم اراده داريم ، مجمل معني اينكه ما هم جنگ ميكنيم براي اثبات توحيد خداوند عالم جل شأنه ، پس فرمود اي اعرابي قول در اينكه خدا واحد است بر چهار قسم است دو وجهش بر خداوند جايز نيست و دو وجه ثابت ميشود در خداوند عالم اما آن دو وجهي كه جايز نيستند بر خداوند عالم يكي اين است كه گوينده بگويد واحد و قصد كند باب اعداد را يعني يكي است مثل يكي اعداد پس اين بر خداوند جايز نيست چرا كه چيزي كه ثاني ندارد در باب اعداد داخل نمي‌شود آيا نمي‌بيني كه كافر شده است بخدا كسي كه بگويد كه خداوند ثالث ثلثه است . و مراد از اين كلام اين است كه يكي اعداد جزو اعداد است و با آنها شماره ميشود مثل اينكه ميگوئي يك و دو و سه و خداوند با خلق خود شماره نميشود ابداً پس نمي‌توان گفت كه خدا اول است و خلق دويم و از اين جهت است كه كافر شدند كساني كه خدا را ثالث ثلثه گفته‌اند چرا كه سيّمي سه تا جزو سه است و در عرض دو و سه است از اين جهت است [ص 18] كه خداوند ميفرمايد لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثة و لكن خداوند عالم رابع ثلثه است و رابع ثلثه برتر از سه تاست و در عرض آنها نيست . باري برگرديم بترجمه حديث شريف ، و قسم ديگر كه بر خداوند روا نيست اين است كه گوينده بگويد كه خداوند يكي از ناس است و اراده بكند از اين كلام اينكه او يك نوعي است از جنس چرا كه اين تشبيه است و خداوند شباهت بخلق خود ندارد ، و اما آن دو وجه كه ثابت ميشوند در خداوند يكي اين است كه گوينده بگويد كه او واحدي است كه در ميان چيزها براي او شبيهي نيست و هم‌چنين است خداوند عالم جل شأنه ، و ديگر اينكه بگويد احديّ المعني است يعني تقسيم نميشود در وجود و عقل و وهم و هم‌چنين است پرورنده ما . و اين دو قسم كه حضرت اختيار فرمودند هر دو معني احد است پس واحد باين معنيها كه در خلق استعمال ميشود براي خداوند عالم جل شأنه روا نيست و اگر كسي بخواهد باين معنيها خدا را توحيد كند كافر ميشود و از عرصه توحيد كردن خارج ميشود .

و گاه ميشود كه واحد و احد هر دو بيك معني استعمال شوند و در اخبار هم ذكر اين شده است مثل اينكه حضرت امام محمدباقر عليه السلام در حديثي ميفرمايند كه واحد و احد بيك معني است ولي نه اين است كه چون بيك معني شدند معني واحد عددي [ص 19] و واحد يكي از خلق بر خدا صدق كند حاشا بلكه مراد از واحد واحدي است كه براي او شريك و شبيهي نباشد و چون بنا بر اختصار است بهمين قدرها در اين فصل اكتفا مي‌كنيم .

فصل - حال كه با دليل دانستي كه خداوند يگانه است و فهم تو قدري بالا رفت عرض ميكنم كه عوام الناس چون فرض كردند خداي خود را مانند شخصي از خلق و در دل خود تصور صورتي نمودند و ديدند كه در خيال خود مانعي از شريك براي خداوند نمي‌يابند محتاج بادله شدند كه اگر يكي باشد چه ميشود و دو تا چه ميشود و حكماي ايشان هم پارهٔ مثل ايشان عامي بودند بادله مجادله دل خود را تقويت كردند و نفي شريك از خداوند نمودند و چون انبيا هم مبعوث بسوي همين خلق بودند لابدّا بزبان ايشان سخن گفتند تا بفهمند و اگر بزبان ديگر سخن ميگفتند خلق نمي‌فهميدند و هم‌چنين ائمه اطهار سلام الله عليهم در پارهٔ از اخبار بهمان نحو ادله ذكر نمودند چنانكه ميفرمايد و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه يعني هيچ پيغمبري ما نفرستاديم مگر بزبان قومش . و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد نحن معاشر الانبياء نكلم الناس علي قدر عقولهم يعني ما معاشر پيغمبران با مردم سخن ميگوئيم بقدر عقل ايشان . بد نگفته است شاعر :

[ص 20]

چونكه با طفلان سر و كارت فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد

ولي حكيم راسخ ميداند و عارف بصير ميفهمد كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه بي‌همتا و آن كسي كه احتمال شريك با او برود او خدا نيست تا ما محتاج شويم بدليل بر اثبات يگانگي او ، تو گمان ميكني شخصي بالاي عرش ايستاده و براي او صورتي است نهايت بسيار بزرگ است و او خداست آنگاه فرض ميكني شخص ديگر هم پهلوي او ايستاده است ميگوئي چرا اين نباشد با او آن وقت دليل ميآوري ولي عارف ميداند كه اين شخص كه تو فرض ميكني بالاي عرش خدا نيست واحد هم نيست و شريك او هم موجود است و بي‌شريك آن كسي است كه با نظر دقيق نتوان براي او شريكي فرض كرد و خود او هم در فرض نيايد ،

اي برتر از قياس و گمان و خيال و وهم و از هر چه گفته‌ايم و شنيديم و ديده‌ايم

پس او بخيال تو نمي‌گنجد و صورت ندارد و با عقل تو درك كرده نميشود پس بهيچ فرضي از فرضها و بهيچ خيالي از خيالها احتمال شريك در او نميرود چرا كه شريك تا جائي محتمل است كه صورتي باشد و تو پهلوي آن صورت صورتي بگذاري يا خيال كني يا معنيي باشد كه با او معنيي ديگر فرض كني و تعقل نمائي [ص 21] ولي اگر از عرصه صورت و معني هر دو بيرون رفتي پس تو چه پهلوي او ميگذاري و حال آنكه پهلو ندارد و چه مقابل صورت آن ميكني و حال آنكه مقابل ندارد و كه را با او مي‌شمري و حال آنكه چيزي با او شمرده نمي‌شود هر چه در ملك هست همه خلق او است و هر چيزي را حدي است و از حد خود تجاوز نمي‌كند ابداً پس جسم تا بعرش جسم ميرود و مثال تا بعرش مثال ميرود و نفس تا بعرش نفس ميرود و روح تا بعرش روح ميرود و عقل تا بعرش عقل ميرود و برتر نميرود و بالاتر از كل فؤاد است و آن نور خداست و خلق خدا و نور بمنير خود نميرسد و از آن بالاتر مشيت خداست و مشيت اول خلق خداست و خلق با خالق خود جمع نميشود و بالاتر مقام كينونت خداست و كينونت اول انوار است و او علم خداست و چنان احاطهٔ دارد بمادون خود كه جائي از او خالي نيست و هيچ دلي بي او نيست و هيچ كس از جاي خود نمي‌جنبد مگر بقوت او و ساكن نميگردد مگر بقوه او و با او غير از او چيزي تعداد نمي‌شود و هر چه سواي او است در نزد او ممتنع و فاني است و برتر از كينونت عماي مطلق است كه هيچ چشمي آنجا باز نميشود و هيچ نفسي قايم نميگردد و كسي از آن بالاتر اسمي نمي‌برد و ذات احد جل شأنه محيط بكل اينهاست و بالاتر از كل ، پس تو چه چيز را با او مي‌شمري ، آيا از اجسام قرين [ص 22] او ميكني و با او شريك مينمائي كه دانستي از آنچه گذشت كه جسم از عرصه جسمانيت پا بالاتر نميگذارد و بمثال نميرسد پس چگونه با خداي تو شماره ميشود ، يا از امثله با او مي‌شمري كه دانستي آنها هم محصورند ، و هكذا هر يك را شبيه و شريك او كني خلقي را با او شمردهٔ و هر يك در مقام خود و حد خود واقف است و از جاي خود نمي‌جنبد و باو نميرسد ابداً .

و چون اندكي ذهن تو ملايم شد عرض ميكنم ذات او جل شأنه ماسوائي براي خود در مقام خود نگذارده كه تو با او بشماري و مثلي براي تو از آفاق مي‌آورم و مثل ديگر از انفس تا با بصيرت مطلب خود را بفهمي پس عرض ميكنم و لله المثل الاعلي كه هر گاه در اين ملك يعني عالم اجسام نظر نمائي خواهي يافت عرشي و كرسي و آسمانهائي و زميني و مواليدي چند و همه اينها را مي‌بيني كه با هم جمع ميشوند و تفريق ميشوند و از عرض هم حساب مي‌شوند يعني ماده آنها يكي است نهايت صورتهاي آنها مختلف است پس بواسطه اختلاف صورتها مي‌بيني عرش غير از كرسي است و كرسي غير از عرش است و عرش و كرسي غير از آسمانها هستند و بواسطه اتحاد ماده مي‌بيني كه با هم جمع ميشوند آسمانها همه پهلوي هم و متصل بهمند و عرش و كرسي متصل بآنها نهايت هر يك كه لطيف‌ترند بالاتر مي‌ايستند و [ص 23] هر كدام كثيف‌ترند پائين اين منافات با اتحاد ماده ندارد چرا كه ماده همه جسم است و براي جسم مراتبي است لطيفي دارد و كثيفي لطيفش صورت لطيف ميپوشد و كثيفش صورت كثيف ولي باز در ماده شريكند و چون صور هم همه از عالم مثال است در صورت داشتن هم همه شريكند نهايت هر كدامي نوع صورتي دارند ، و هم‌چنين مواليد اگر چه از اين آسمان و زمين حاصل شده‌اند ولي با آنها شريكند مانند پسري كه شريك پدر است در انسانيت پس اين عرصه عرصه شركاست و لكن هر گاه از اين مقام پا بالاتر گذاشتي و جسم مطلق را يافتي مي‌بيني كه با او هيچ‌يك از افراد او مذكور نيستند و سراسر جسم است بلكه با او وجود ندارند پس عرش آنجا ممتنع است و كرسي ممتنع و افلاك و عناصر همه ممتنع و هيچ‌يك آنجا ذكر ندارند نه بنفي و نه باثبات و همه وجود او است پس او است لاغير يعني غيري از اجسام و اگر احياناً ميگويند عرش غير از جسم است مقصود اين است كه عرش محدود بحد است و از حد عرشي تجاوز نميكند نه اينكه جسم در عرض او است و او غير از جسم است مثل اينكه ميگوئي عرش غير كرسي است اين است كه امام تو ميفرمايد غيوره تحديد لما سواه يعني اگر گفتند غير او ، ماسوي را تحديد كرده‌اند نه او را ، پس براي جسم غير نيست از اين عرصه و شماره با او نمي‌شوند [ص 24] و اگر تو غير مي‌بيني جسم را نديدهٔ صورتي فرض كردهٔ و اسم او را جسم گذاردي نه كه جسم را ديده باشي جسم را آن ديده كه غير نديده ، پس ما را چه حاجت است باستدلال كردن بر اينكه جسم يكي است و عرش و كرسي شريك او نيستند چرا كه عرش و كرسي با او نيستند پس چه دليل براي يگانگي جسم بهتر از اينكه عرش و كرسي در او ممتنعند و اين امتناع نه آنكه مفهومي دارد غير از مفهوم نفس جسم اگر چنين بود باز ذكري بود بلكه تعبيري است كه از مطلب مي‌آوريم يعني جسم جسم است و اين جسم كه چنين است حال او بنده‌ايست از بندگان خداوند و نسبت بافراد خود حالش چنين است ، اگر قدري بالاتر روي و آنچه در عرض جسم است به‌بيني باز ساير عوالم را خواهي يافت كه آن هم باز در حد خود شريك دارد نهايت نسبت بافراد حالش چنين است و اما او را و هم‌عرضهاي او را چون روي هم ريختي و قطع نظر از همه كردي يك وجودي مي‌يابي كه پر كرده جميع عالم را و ظاهر شده است از كون و امكان و براي خود غيري نگذارده و او است لاغير ، آيا در ملك بجز از هست چه مي‌بيني و با هست چه غير از او ميشماري ؟ اگر هست كه هست اگر نيست كه با هست شماره نميشود ، پس همه خلق در آن هستي مطلق ممتنعند و با او ذكر نميشوند چه جاي اينكه [ص 25] با او تعداد شوند حاشا كه شمرده شود با او چيزي سواي او و او ماسوي ندارد هر چه هست ظهورات او است و آيات او و علامات او و او است وحده لا شريك له و اين وجود با اين بساطت و وحدت اول آيات و اسماء خداست و منتهاي اسمهاست كه از اين بالاتر اسم و رسمي نيست و جاهلان پنداشتند كه خود اين ذات خداست و نشناختند خداي خود را و غافلند از اينكه او را اسم ميبرند و درك ميكنند و ميفهمند و او مطلق است و خدا منزه است از همه اين صفتها و او بي نام و نشان است و وجود آيت او و ظهور او است ، پس هر گاه امر در آيت چنين شد در خداوند چه خواهي گفت ، پس كه را با او فرض ميكني كه با دليل اخراجش كني ؟ حاشا كه شريك و شبيه و نظير آنجا پي ببرد و لاتضربوا لله الامثال .

و آيتي از آيات انفس براي تو در اين مقام ذكر مينمائيم چنانكه خداوند عالم ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني زود باشد كه بنمايانيم ايشان را آيات خودمان را در آفاق و در انفس خود ايشان تا اينكه ظاهر شود براي ايشان كه او حق است . و از آفاق مشاهده اين آيت را نمودي حال بچشم دل نظري بخود بيانداز كه براي تو ذاتي است و صفاتي ، اما صفات تو غير از ذات تو است مانند دانستن و فهميدن و عمل كردن و رفتن و كردن و گفتن ، [ص 26] همه اينها و امثال آنها صفتهاي تو است و تو غير از آنها هستي چرا كه مي‌بيني خودت را كه يك وقتي بودهٔ و اين صفتها نبوده است و هر روز تغيير و تبديل ميكنند پس گاه عالم بودهٔ و گاهي جاهل ، گاهي تند مي‌رفتي و گاهي كند ، اگر اين صفتها عين ذات بود ميبايستي تو تغيير كرده باشي و تو تو نباشي پس از تغيير كردن و حال اينكه مي‌بيني كه تو توئي و اينها از حال خود تغيير نموده‌اند با وجود اينكه بطور علانيه و مشاهده مي‌بيني كه اينها را بخودت نسبت ميدهي ميگوئي علم من ، جهل من ، يا من عالمم و جاهلم و ماشي هستم و قاعد و قائمم و هكذا و ديگري هم اين صفات را بر ذات تو حمل ميكند و اگر تو عين اينها بودي نسبت دادن اينها بخودشان معني نداشت با اينكه لازم مي‌آمد كه ذات تو متعدد شود و امر چنين نيست و او واحد و فرد است ، پس جميع اين صفات و علامات كه براي تو هست غير از ذات تو است و ذات تو آن واحد فردي است كه فوق جميع اينها و برتر از كل است و در عرض اينها نيست چرا كه مي‌بيني حكم و فرمان او بر كل اينها جاري است و همه اينها باطاعت او هستند او ميل ميكند اظهار ميكند آنها را ، ميخواهد پنهان ميكند ، آيا نمي‌بيني كه تو اگر بخواهي بگوئي ميگوئي ، بخواهي بشنوي مي‌شنوي ، بخواهي بروي ميروي ، پس معلوم است كه گفتن و شنيدن [ص 27] و رفتن در تحت قدرت تو است كه بميل تو هر يك ظاهر ميشود و پنهان ميگردد و اگر تو برتر نبودي از آنها چه تسلط داشتي بر سر آنها ، پس ذات در جائي است كه ابداً اينها نيستند بلكه رنگ اينها عارض ذات نميشود چرا كه اگر ذات برنگ علم مثلاً ملوّن بشود بايست هميشه عالم باشد و از صورت خود ابداً تغيير نكند و تو مي‌بيني كه زيد مثلاً گاهي جاهل است و گاهي عالم و آن وقت كه جاهل است برنگ علم نيست و بدانكه اصل اين صفات را خداوند در عرض يك‌ديگر قرار داده است پس هر يك با صورت خود بصورت ديگر بيرون نمي‌آيد مگر در صورتي كه صورت ديگر در زير باشد و او نسبت بصورت زيري اطلاق داشته باشد و از عرض او بيرون رفته باشد و مثل اين صفات مثل آسمان است و زمين ، آسمان غير از زمين است و زمين ابداً بصورت آسمان نميشود و آسمان بصورت زمين نميگردد بلكه هر يكي محصور و محدود بصورت خودش است و اگر بنا باشد آسمان بصورت زمين درآيد بايد كه صورت خود را ترك كند آن وقت ماده جسماني كه مقام او فوق آسمان و زمين است و بمنزله موم است از براي صورتهاي وارده بر آن بصورت زمين درآيد مانند چوب و سنگ ، چوب ابداً بصورت سنگ نميگردد و سنگ بصورت چوب نميشود ، هم‌چنين اين صفتها همه در عرض يك‌ديگرند و محال است كه [ص 28] بصورت ديگر غير از صورت خود ظاهر شوند ، پس آنكه مي‌بيني ظاهر از همه صورتها و صفتها ميشود لامحاله مقام او بالاتر از همه است پس اين صفتها در عرصه ذات تو ابداً ذكر نميشوند ، از اين جهت است كه چون در خود زيد مستغرق بشوي ابداً ملتفت صفات او نميشوي پس اگر نگاه باو كردي و خواستي صفتي از صفتهاي او را با او به‌بيني ابداً زيد را نديدهٔ و ملتفت چيز ديگر بودهٔ . باري پس ذات زيد منزه و مبري از جميع صفتهاست و هيچ صفتي با او شريك نيست و شماره نميشود و مذكور نميگردد پس ابداً از اين نشستن و برخاستن و گفتن و كردن و رفتن در آن چيزي ذكر ندارد و ما محتاج نيستيم كه استدلال نمائيم بر مفرد بودن ذات تو بدليلها و جميع اين صفتها خود شهادت ميدهند كه آنها را آنجا ذكري نيست ، و چه دليل قوي‌تر از اين ميخواهي كه ما چون نظر ميكنيم بزيد اولاً خود او را مي‌بينيم و با او چيز ديگر نمي‌بينيم و اسم چيز ديگر نمي‌شنويم و صفت ديگر نمي‌بينيم ذات زيد است كه ظاهر است از سر او و دست و پاي او و اطراف و جهات و حيوث او از همه طرفش زيد ظاهر است و از همه او كار خود را آشكارا ميكند ،

در هر چه نظر كردم سيماي تو مي‌بينم سرهاي سرافرازان بر پاي تو مي‌بينم [ص 29] 

لايري فيه نور الا نورك و لايسمع منه صوت الا صوتك و كيست كه اقرار باين معني بكند اگر چه بر زبان براند و با گوش خود بشنود ولي دل اقرار باين معني نميكند چرا كه مي‌بيني كه عمل نميكنيم و همه علم وبال و فتنه است مگر آنچه عمل باو كرده باشي .

باري از اين مثل آفاقي و انفسي معلوم شد كه خداوند عالم جل شأنه خود او نوري است احد و هيچ‌يك از صفات او با او جمع نمي‌شوند و محال است كه با او غير از او ديده شود و اين امر از براي موحد ظاهر و آشكار است و او مي‌فهمد و غير او نميفهمد .

و چون دانستي كه او احد است و با او هيچ‌يك از صفات او شمرده نميشوند اين را هم بدان و بفهم كه هر چه غير از خداست صفت خداست چنانكه حكما گفته‌اند كه ليس الا الله و صفاته و اسماؤه يعني نيست مگر خدا و صفتهاي خدا و اسمهاي خدا ، و هم‌چنين در حديث است كه ميفرمايد ليس الا الله و فعله يعني چيزي نيست مگر خداوند عالم و فعل خدا ، پس هر چه جز خداست فعل خداست و فعل صفت است پس همه خلق صفاتند پس هيچ‌يك از خلق خواه لطيف و خواه كثيف خواه عالي و خواه داني در ذات او مذكور نيستند و اين مسأله الحمد لله بسي واضح و آشكار است و مشايخ ما آن را در كتب خود مشروح و مفصل نوشته‌اند و در ساير رسايل خود هم هر جا موقع شده است [ص 30] نوشته‌ام و حاجت بتفصيل دادن اين مسأله الحمد لله نيست .

فصل - چون دانستي كه خداوند عالم جل شأنه احد است در ذات خود بدانكه خداوند عالم شناخته نميشود و هر كس ادعا كند كه او را شناخته غير او را شناخته چرا كه هيچ مشعري از مشعرهاي خلق بدرك او فايز نميگردد اين است كه در كتاب مبارك خود فرموده است لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير يعني درك نميكنند او را بصيرتهاي خلايق و لكن او است درك‌كننده بصيرتها و او است لطيف و خبير . و حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در خطبه جمعه و غدير كه اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثّله غوامض الظنون في الاسرار لا اله الا الله الملك الجبار يعني قائم ساخت او را در مقام خود در ساير عوالمش در اداء كردن از جانب او زيرا كه ادراك نميكرد او را چشمهاي ظاهر خلايق و نه مشاعر باطني ايشان و نه مشعرهاي باطن باطن ايشان نيست خدائي مگر پادشاه جبار . پس هيچ بينندهٔ خدا را نديده است و هيچ شناسندهٔ او را نشناخته است و بيان اين مطلب بطوري كه انسان شعور كند اين است كه هر شناختني بسته بديدن است بهر نحوي از انحاء ديدن كه باشد چرا كه اصل شناختن ديدن در دفعه دويم است مادام كه تو كسي را دفعه اول [ص 31] نبيني دفعه دويم نمي‌شناسي پس بايد اول بار به‌بيني كسي را بعد از آن دفعه دويم هم به‌بيني و در دفعه دويم ميگوئي من او را مي‌شناسم و تو نمي‌بيني چيزي را مگر با مشعري از جنس او چرا كه ادراك كردن منصدم شدن از چيزي است كه بمشعر تو برسد و چون مشعر منصبغ بصبغ آن چيز شد گفته ميشود كه ادراك كرد و اگر شئ از جنس تو نباشد يا آنكه مدركي از جنس او نداشته باشي ابداً منصدم از او نميشوي ، آيا نمي‌بيني كه تو با اين چشم جسماني جن را درك نميكني بجهت اينكه جن از جنس چشم جسماني تو نيست و از عرصه مثال است پس چشم تو صدمه از او نميخورد كه او را درك بكند از اين جهت خداوند از جنس هر چه كه خواست تو درك كني مشعرش را بتو عنايت فرمود پس از سنخ جسمانيات بتو چشمي جسماني داد و از سنخ مثاليات چشمي مثالي داد و از سنخ معنويات چشمي معنوي عنايت فرمود و هم‌چنين از سنخ ذاتيات چشمي ذاتي و از سنخ اسمها چشمي اسمي و از سنخ مسمي چشمي مسمائي بتو داده است و اين اعظم شاهدي است كه خدا خواسته كه تو آنها را درك كني و تو هم ميتواني درك همه اينها را بكني نهايت در وقت ادراك كردن هر يك چشم مناسب او را بايد بكار ببري و حال در صدد شرح دادن كيفيت ادراك آنها نيستيم . پس چون از سنخ هر چيزي در خودت [ص 32] چيزي يافتي ميفهمي كه بايد آن را درك كني چرا كه چون مشعر از سنخ آن شد از آن منصدم ميشود پس مواجه با او شده او را مي‌بيند و ميفهمد ولي ذات احد جل شأنه ابداً در خلق نميگنجد پس او در تو نيست و براي او غيري و شبيه و نظيري هم نيست كه بگوئيم شبيه او نعوذ بالله در تو گذارده شده است كه چون مواجه او شود او را درك ميكند و خلق هم كه از سنخ او نيستند نعوذ بالله پس خلق او را درك نمي‌كند ابداً و اينكه شنيدهٔ كه فرموده‌اند كه من عرف نفسه فقد عرف ربه يعني هر كس نفس خود را شناخت خداي خود را شناخته است ، نه اين است كه مراد معرفت ذات احد است جل شأنه زيرا كه لازم مي‌آيد از اين كه نفس انسان يا ذات باشد يا شبيه ذات و هر يك از اين دو كلام كفر است بخداوند عالم جل شأنه و آنها كه نفس انسان را خدا گرفته‌اند كافر شدند بخداي خود و شرك ورزيدند بلكه كسي كه از عربيت با سررشته است ميفهمد كه فرموده است فقد عرف ربه اولا رب بمعني مربي است يعني تربيت‌كننده و تربيت‌كننده اسمي است از اسمهاي خداوند و ثانياً اضافه كه ب‍هاء شده است يعني تربيت‌كننده خودش را ، پس اين رب اذ مربوب است نه رب اذ لا مربوب و رب اذ مربوب ظهوري از ظهورات خداست و اسمي از اسمهاي او ، و جهال چون نظر باين حديث شريف [ص 33] كردند گمان كردند كه معرفت خداوند باين نحو ممكن است نعوذ بالله من غضب الله و خطا كردند و كج رفتند ، پس شناختن خداوند عالم محال است .

و احاديث در اين معني بسيار است و چند حديث هم اينجا ذكر مينمائيم در كتاب بحار الانوار روايت كرده است از كتاب امالي بسندش از عبدالله بن سنان از پدرش گفت حاضر بودم نزد امام محمدباقر عليه السلام مردي از خوارج خدمت آن حضرت رسيد فقال يا باجعفر اي شئ تعبد قال الله قال رأيته قال لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و رأته القلوب بحقايق الايمان لايعرف بالقياس و لايدرك بالحواس و لايشبه بالناس موصوف بالآيات معروف بالعلامات لايجور في حكمه ذلك الله لا اله الا هو قال فخرج الرجل و هو يقول الله اعلم حيث يجعل رسالته يعني اي ابوجعفر چه چيز را عبادت مينمائي فرمود خدا را ، عرض كرد ديدهٔ او را فرمود چشمها بطور معاينه او را نمي‌بيند ولي دلها او را مي‌بيند بحقيقت ايمان و تصديق ، شناخته نميشود بقياس كردن و درك كرده نميشود بحاسه‌هاي خلايق و تشبيه كرده نميشود بمردم ، وصف كرده شده است بآيتها و شناخته شده است بعلامتها ، جور نميكند در حكم خود ، اين است خدا و نيست خدائي مگر او ، پس آن مرد بيرون آمد و ميگفت كه خدا داناتر است كه رسالت خود را در كجا بگذارد . و مخفي نماند كه ديدن بقلب كه آن حضرت فرمود [ص 34] مراد مشاهده نيست چرا كه آن را نفي فرمود بلفظ لم‌تره العيون بمشاهدة العيان و لفظ عيون شامل چشمهاي ظاهر و باطن هر دو ميشود و لكن مراد از ديدن قلبي ايمان و تصديق است و در حديثي ميفرمايد كه ايمان آن چيزي است كه بگوش تو بخورد پس ديدن ايماني محض شنيدن اسم خداست بواسطه وحيهائي كه خود او به پيغمبران كند و پيغمبران تعليم خلق نمايند نه اينكه خود او را به‌بينند يا از او بشنوند و از اين گذشته كه يكي از شروط ايمان باو ايمان بديده نشدن و شناخته نشدن او است بفهم چه ميگويم .

و از حضرت امير عليه السلام روايت نموده است كه فرمود در خطبهٔ الحمد لله الذي لاتدركه الشواهد و لاتحويه المشاهد و لاتراه النواظر و لاتحجبه السواتر تا آنكه ميفرمايد تتلقاه الاذهان لا بمشاعرة و تشهد له المرأي لا بمحاضرة لم‌تحط به الاوهام بل تجلي لها بها و بها امتنع منها و اليها حاكمها ليس بذي كبر امتدت به النهايات فكبرته تجسيما و لا بذي عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا بل كبر شأنا و عظم سلطانا تفسير ظاهرش اين است كه همه حمد مخصوص است بخداوندي كه درك نميكنند او را شواهد و حوايت نميكنند او را مشاهد و نمي‌بينند او را نواظر خلايق و محجوب نميكند او را پرده‌ها ، تا آنكه ميفرمايد حاصل معني اينكه و ذهنها او را مي‌فهمند نه بشعور كردن و چشمها او را [ص 35] مي‌بيند نه بحاضر ديدن مثل اينكه بعضي بعضي را مي‌بينند و مي‌فهمند ، احاطه نميكنند باو وهمهاي خلايق بلكه تجلي فرمود از براي آنها بخود آنها و بواسطه نفوس خود آنها از آنها ممتنع شد يا منع نمود و بسوي خود آنها محاكمه نمود خود آنها را ، بزرگي او نه از جهت عظمت جثه است و صاحب عظمتي نيست كه از بزرگي جسد باشد بلكه شأن او كبير است و سلطنت او بزرگ . اين بود حاصل معني . پس از اين اخبار كريمه معلوم شد كه خداوند ديده نميشود و شناخته نميشود .

بلي يك حرف باقي ماند و آن اين است كه خداوند از براي اين خلق تجلي فرموده است بنفوس خود ايشان و اگر چه سابقا عرض كرديم كه اين نفوس نفوس خلقيه است و اسمي است از اسماء خداوند كه تعلق گرفته است بخلق ولي مع‌ذلك خداوند عالم قدرتي بخلق عنايت فرموده است كه نظر بكنند و اسم خلقي نبينند و حد و حصر نيابند و نور صرف به‌بينند و نور وقتي ديده ميشود كه منير ديده شود و آيت وقتي آيت است كه صاحب آيت ديده شود پس مي‌بيند نوري معرّي از قيود و منزه از حدود و پاكيزه از آلايش رنگها و قيدها و كيفها و كمها كه هيچ نمي‌بيند مگر نوري واحد فرد و اين نور آن تجلي اعظم است و نور افخم و آيت كبري و نعمت عظمي و جنة المأوي و اسم اعظم و صراط اقوم ، بفهم اين اشارات را ، [ص 36] و از اين راه است كه نظر ميكني و مي‌يابي وجودي مطلق از هر قيد كه مقيد بقيدهاي آسماني و زميني نيست و محدود بحدود جسماني و روحاني و عقلاني نيست و آنجا جائي است كه هيچ حرف از اين حرفها كه گفته ميشود و شنيده ميشود آنجا مذكور نيست و تو وقتي عارف باين مقام ميشوي كه تعبيرات تو همه تمام شود و حرفهاي تو منقطع گردد و سؤالها و جوابها همه بي‌اثر شود و اين مقام است مقام اعرفوا الله بالله و مقام بك عرفتك و انت دللتني عليك و لولا انت لم‌ادر ما انت و لكن گمان مكن كه اين مقام از مقامات خلق است اگر مقام تو بود ميگفتيم تو ميتواني خدا را بشناسي و حال اينكه اين كفر صريح است و باطل مطلق ، بلكه خود او خود را مي‌شناسد يعني عالم است بنفس خود و اين حرفي است بسيار مشكل و در كتاب فارسي خاصة در اين مختصر نمي‌توان شرح داد .