وادي السلام
در زيارات معصومين صلوات الله عليهم و آداب آن
از تأليفات عالم رباني و حكيم صمداني
مرحوم آقاي حاج ابوالقاسم خان ابراهيمي كرماني اعلي الله مقامه
الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .
اما بعد چون موضوع زيارت قبور ائمه معصومين صلوات الله عليهم اجمعين افضل اعمال مستحبه و اكمل از جميع آنها و بهترين موضوعي است كه خداوند در مراتب بندگي براي دوستان و شيعيان آلمحمد عليهم السلام قرار داده و خاصة زيارت حضرت ابيعبدالله الحسين عليه السلام موافق اخبار و نصوص متعدده واجب شمرده شده و بعض اصحاب هم واجب شمردهاند و بعضي قريب بواجب و سنت مؤكد دانستهاند و عمل و سيرت مستمره شيعه از اول تا الآن بحمد الله بر اين استمرار داشته و هيچ عملي را افضل از آن نميدانند و مهما امكن ترك زيارت نميكنند و كتب عديده در اين باب و بيان آداب زيارت هر يك از معصومين صلوات الله عليهم و كيفيت زيارت و بيان زيارات مأثوره مخصوصه يا مطلقه هر يك از ايشان علماء [ص 3] ابرار و محدثين كبار رضوان الله عليهم نوشتهاند و كوتاهي نفرمودهاند و بحمد الله در دسترس جميع شيعه هست و عمل زوار بر آنها است و با وجود آن كتب احتياج بكتاب تازه نيست مگر اينكه كسي براي كسب ثواب روايت اخبار و فرمايشات آلمحمد عليهم السلام تكرار نمايد كما اينكه اصحاب ما رضوان الله عليهم هم هر يك كتاب تازهٔ نوشتهاند اغلب باين نيت بوده است يا بر حسب تقاضاي سائلي كه دوست ميداشته است كتابي بخواهش او نوشته شود و طبع و نشر نمايد و نخواستهاند رد سؤال نمايند و باقتضاي سؤال يا موقع يا مناسبت حال سائل و ملاحظات ديگر كتب مختصره يا مفصله فارسي يا عربي تأليف فرمودهاند و بهمه آن كتب كه صحت انتساب آنها بمؤلفين و اعتبار آنها در نزد علماء ابرار محرز است عمل ميشود و عمل بزرگان و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هميشه بر كتب متداوله مثل زاد المعاد و تحفة الزائر و مصباح المتهجد و اقبال و غيرها از كتب ادعيه و زيارات اصحاب بود تا در اين اواخر كه كتاب تحية الزائر مرحوم مبرور محدث نوري رضوان الله عليه بطبع رسيد و منتشر شد چون دقت زيادتري در آن شده بود و مخصوصا بعضي از نوادر زيارات را سند صحيح و معتبر آنها را كه در كتب سابقه كمتر متعرض شده بودند دست آورده بود عمل مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه غالبا بر آن قرار گرفت و در چند سال قبل كه در ركاب مبارك ايشان بكربلاي معلي مشرف بوديم بعضي از اخوان خدمتشان عرض كردند كه دوست ميداشتيم كتاب زيارتي مشتمل بر زيارات مختار خودتان مرقوم ميداشتيد و ايشان جواب فرمودند كه مختار من همين زيارات متداوله است كه اصحاب متقدمين [ص 4] رضوان الله عليهم جمع كردهاند و مخصوصا همين كتاب تحية الزائر در كمال اعتبار است و مرحوم محدث در تصحيح آن مجاهده فرموده است و حاجتي بكتاب ديگر نيست و حال مزاجي من هم مقتضي تحرير و تأليف در اين اوقات نيست تا در مجلسي ديگر كه بعضي از اخوان در خدمتشان بودند و صحبت از اين مقوله بود باين ناچيز فرمودند كه اگر مجموعهٔ از كتاب مزار فصل الخطاب ترجمه شود و مدون شود و بعضي از زيارات و ادعيه منقوله در تحية الزائر هم كه در آنجا نقل نشده از اين كتاب روايت شود و آن قدر هم مفصل نشود كه حمل و نقل آن مشكل باشد خوب است و خدمتي است و حقير فقير هم بعد از مراجعت از آن سفر در سال بعد هنگامي كه باز در ركاب ايشان بآستانه مقدسه رضويه صلوات الله علي صاحبها مشرف شديم در هر موقع كه فراغتي دست ميداد بترجمه آن كتاب ميپرداختم و اجزائي چند برنگاشتم و بعض از آنرا هم از لحاظ مبارك ايشان گذراندم ولي بر حسب تقدير در مراجعت از همان سفر بواسطه پريشاني حواس آن اجزاء مسوده كه هنوز ناتمام بود مفقود گرديد و ندانستم چه شد و كجا ماند بعد از آن هم بواسطه حوادث و گرفتاريهاي پيدرپي كه اهم آنها پريشاني كسالت و ناخوشي آن بزرگوار بود كه در آن سنوات اخيره حواس اين ناچيز مصروف ساير امور كمتر ميشد و حال و مجالي باقي نميماند تقديم اين خدمت بتأخير افتاد تا مبتلا بداهيه عظمي و قيامت كبراي رحلت آن بزرگوار شديم و از همه چيز حتي از خود فراموش كردم تا چه رسد بمنوياتي كه داشتم و روزگاري از آن تاريخ گذشت تا اين زمان كه شش سال و چند روز از آن وقت ميگذرد و ماه رجب [ص 5] هزار و سيصد و شصت و شش هجري قمري است كه سعادت مساعد و توفيقمان رفيق گرديده و با جمعي از اخوان و دوستان و بستگان در مشهد مقدس رضوي روحي و ارواح العالمين فداه مشرف هستيم و از آستانه آن بزرگوار اميد داريم كه با روي سياه و پشت پرگناه و نداشتن معرفت كامل اين زيارت را از اين بندگان ضعيف بپذيرند و دست رد بر سينه ما نگذارند و خائب و خاسر برنگردانند و مادام حيوة باز توفيق معاودت و زيارت مرحمت فرمايند و از لطف عميم ايشان دور نيست زيرا بر اجابت اين خواهش جزئي توانا و عنايت و تفضل بر بندگان و كمترين دوستان از عادت ايشان است .
باري در اين ايام باز چنين افتاد كه روزي يكي از اجله دوستان عظيم الشأن و برادري با جان برابر كه بزرگترين افتخار خود را در شمول لطف ايشان ميدانم و انواع حقوق بر گردن اين بيمقدار دارند كه از آن جمله حق تعليم است زيرا از اول اوان تحصيل با ايشان بودم و از فيض خدمت و افادات و افاضات اين وجود محترم مستفيض ميشدم و در جميع مراحل تحصيل هميشه بر من سبقت داشتند و پيشقدم بودند و ايشان را اسوه و قدوه خود قرار ميدادم و باندازه قوه پيروي ميكردم و هزار افسوس دارم كه قابليتم محدود و لياقتم بآن حد نبود كه از آن منبع علم و كمال استفاده كافي نمايم ولي معذلك ارادت بايشان را از نفيسترين ذخاير ميدانم و مدحت ايشان را از بزرگترين مفاخر خود ميشمارم ،
مدح الاكارم من اجل مكارمي شرفاً علي رغم اللئيم اللائم
ان التوسل بالكرام كرامة و ولاؤهم للمرء اكرم عاصم
اعني جناب عالي الجناب و المقدس عن الالقاب سليل الاطياب و سلالة السادة [ص 6] الطيبين الطاهرين سلام الله عليهم اجمعين العالم الفاضل و البارع الكامل الجامع بين المعقول و المنقول و المطلع علي الفروع و الاصول المؤيد المسدد الذي عضّ علي العلم بضرس شديد و ابصر الدقايق و الحقايق بنظر حديد سيدي السيد مجيد الموسوي القراباغي الشهير بالفائقي نجل العالم الجليل و الفاضل الكامل النبيل علم الاعلام و نور الظلام الفقيه الاجل و الجامع بين العلم و العمل المؤيد المسدد سيدنا الحاج سيد محمد الموسوي القراباغي اسكنه الله بحبوحة جنته و جمعنا و اياه في مستقر رحمته امر و تأكيد فرمودند آن اجزاء كه مفقود شده بود دوباره تجديد نمايم و باتمام رسانم و جمعي ديگر هم از محترمين و اجله اخوان عظيم الشان كه امتثال امرشان واجب بود هر يك جداگانه يادآوري ميفرمودند لذا براي امتثال امر ايشان باز شروع ميكنم ، و علاوه بر امر ايشان موجبات ديگري هم بنظر رسيد كه لازم دانستم اقدام باين تأليف نمايم و اهم آنها اين است كه كتاب مبارك فصل الخطاب را كه آن مولاي بزرگوار جد امجد و عالم آلمحمد عليهم السلام اعني علامة العصر و ناموس الدهر و تاج الفخر موضع الحقيقة و الطريقة و محيي الشريعة علي الحقيقة عماد الملة و الدين مولانا و استادنا و من اليه في جميع العلوم الحقة استنادنا العالم الكامل و الفقيه الفاصل بين الحق و الباطل علم الاعلام و نور الظلام و مركز دائرة الايمان الآغا حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه و انار في العالمين برهانه در جميع ابواب فقه جمع و تدوين فرمودهاند و آنهمه رنج بردهاند البته براي اين بوده كه از ايشان بگيرند و عمل بآن نمايند و كتب عبادات آن كتاب بحمد الله در دست عموم متداول و رواياتش معمول بها است و از حق عظيم ايشان بر گردن بندگان و فرزندان جسماني [ص 7] و روحاني ايشان اين است كه در زيارت معصومين صلوات الله عليهم هم از آنچه اين بزرگوار جمع فرموده است استفاده نمايند و روايات ايشان در طاق نسيان نماند كه شايد يكي از هزار و اندكي از بسيار حق تعليم ايشان ادا شود و شكر احسان و احياء ايشان مر اين بندگان را شده باشد و ان شاء الله اسباب وثوق و اطمينان بقبولي اعمال و عبادات شود چنانچه حضرت امام موساي كاظم عليه السلام در دعاي اعتقاد ميفرمايد و من لااثق بالاعمال و ان زكت و لااريها منجية لي و ان صلحت الا بولايته و الايتمام به و الاقرار بفضائله و القبول من حملتها و التسليم لرواتها ، عرض ميكنم از اين حديث و اخبار زياد ديگر ثابت است كه شرط قبولي اعمال و عبادات تسليم و اخذ از حاملين و رواة آنها است . و يكي دو حديث ديگر هم براي تيمن و تبرك نقل ميكنم : حضرت ابيعبدالله عليه السلام ميفرمايد من دان الله بغير سماع من عالم صادق الزمه الله التيه الي الفناء و من ادعي سماعا من غير الباب الذي فتحه الله فهو مشرك و ذلك الباب هو الامين المأمون علي سر الله المكنون ، از اين حديث شريف هم مطلب اين است كه هر كس متدين شود بدون اينكه از عالم راستگوئي شنيده باشد خدا او را ملازم حيرت خواهد كرد تا هلاك شود و هر كس مدعي باشد كه شنيده است ولي از آن عالم و بابي كه خداوند باز كرده است نشنيده و تسليم براي او نشده است او مشرك است و اين باب همان اميني است كه خداوند بر سرّ خود معين فرموده ، عرض ميكنم و اما ديگران كه مدعي امانت باشند اي بسا شواهد امتحان اغلب را تكذيب مينمايد چنانچه بر صاحبان هوش مخفي نيست و عمل جميع [ص 8] شيعه بر همين قرار گرفته كه جز از امناء و موثقين نميگيرند و حضرت رضا عليه السلام فرمود اذا اخذ الناس يمينا و شمالا فالزم طريقتنا فانه من لزمنا لزمناه و من فارقنا فارقناه الخبر ، يعني همينكه ديدي مردم متفرق شدهاند و اين طرف و آن طرف رفتهاند تو ملازم طريقه ما باش ، و طريقه آلمحمد عليهم السلام همان است كه خودشان فرمودهاند و امر فرمودهاند كه از رواة اخبار ايشان بگيريم و ايشان را حجت بر ما قرار دادهاند و آنچه را كه از غير آنها گرفته باشيم و از اشخاص مجهول و افواه مردم گرفته شود بر فرض صحت هم مقبول و پسنديده ايشان نيست زيرا كه خداوند دوست داشته است كه عبادت كرده شود از همان راه كه خواسته و امر فرموده نه از هر راهي كه اتفاق افتاد و حديثي را كه بعضي نسبت ميدهند كه الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق كه صحت آن هم معلوم نيست غلط معني ميكنند و راه بسوي پروردگار متعدد نيست و راه بسوي پروردگار يكي است و از هر راهي بخدا نميتوان رسيد و معقول نيست كه طرق مختلفه متقابله انسان را بمقصد واحد برساند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم اين مطلب را بحدي ثابت كردهاند كه ميتوان گفت مِنبعد براي هيچ متدين شبهه نخواهد ماند ، و اينكه ملاحظه ميكني در عمل بنا بر اين است كه از همه محدثين و علماي معتبرين و موثقين گرفته ميشود و عمل ميشود باين جهت است كه مرجع جميع آنها يكي است و از يك مأخذ گرفتهاند و همه از امام روايت ميكنند نه از رأي خودشان ، و ما فعلا در صدد تفصيل اين مطلب نيستيم مگر بهمين اندازه كه اين كتاب را هم خالي از اشاره باين مطلب بزرگ نگذارده باشيم و اداي تكليفي اجمالاً كرده [ص 9] باشيم و يادآور شويم كه امر دين از جزئي و كلي از پروردگار بايد برسد و امر و نهي آن با او است و خداوند بوسيله پيغمبر (ص) و اوصياء او جميع اوامر دين و كليات و جزئيات آن را رسانيده و ايشان بوسيله رواة و محدثين بما ميرسانند و امر فرمودهاند كه از ايشان بگيريم و از غير ايشان نگيريم ، و در ميانه اين جماعت هم اختلافات بسيار مشاهده ميكنيم تا بآنجا كه اي بسا در بسياري از كليات و اصول اسلام هم ميبينيم مختلف ميشوند و بداهة ميدانيم كه در مورد اختلاف فاحش هر دو طرف صحيح نميگويند زيرا حكم خدا و رسول يكي است و مختلف نيست معذلك در صدد كشف حقيقت برنميآئيم بعضي از باب تعارف يا سهلانگاري همه را صحيح ميدانند و از همه ميگيرند و بعضي از هيچيك نميگيرند و صاف راه ميروند و معذلك خود را هم مسلم بلكه مؤمن ميخوانند بعضي با كمال بيانصافي يك دسته را تكذيب و دسته ديگر را تصديق ميكنند در حالي كه از عقيده هيچيك اطلاع درستي ندارند و مناط صحت و سقم را شهرت بين عوام ميدانند ولو آنكه شهرت بياصلي باشد ، خلاصه كه همه اينها دردها و امراضي است كه عالم اسلام و مسلمين را فرا گرفته و علاجش را هم فرمودهاند و راه را نشان دادهاند الا اينكه كسي در صدد نيست و مثل اين است كه اغلب دست بر گوش خود گذاردهاند و نميخواهند بشنوند و راه آن ملازمتِ طريقه آلمحمد است صلوات الله عليهم و طريقه ايشان همان است كه بتفصيل در سنت خود بيان كردهاند و امر فرمودهاند كه از عالم راستگو بگيريم و هميشه با صادقين باشيم و تشخيص صادق از كاذب هم يقينا محال نيست و الا امر بآن نميفرمودند پس تكليف همان است لاغير حال اگر بسياري در صدد نباشند نقصي در حكمت پروردگار نيست و بحثي [ص 10] بر پيغمبر و ائمه اطهار وارد نميآيد . پس تمام سعي را در اين باب بايد بنمائيم و ثقات و امناء را دست بياوريم و بشناسيم تا شرط اول اسلام و ديانت خود را بجا آورده باشيم و اگر شناختيم شاكر شويم و مسائل دين خود را از راستگويان دريافت نموده مشغول عمل باشيم و با مسامحه در اين باب گويا هيچ قدمي در ديانت برنداشتهايم و از امر خدا چيزي تعقل نكردهايم و از اولياء او قبول ننمودهايم .
و اگر مطالعهكنندگان در اين عرايض ساده قدري غور فرمايند تصديق خواهند نمود كه امر دين غير از آنچه عرض كردم نيست زيرا شبهه نيست كه خداوند خلق جاهل را بخود وانگذارده كه خود طريقهٔ را وضع نمائيم وحي و الهامي هم بهيچيك از ما نميشود عقل ماها هم كافي بهمه احتياجات نيست و بعلاوه رفع اختلاف نميكند و اصلاح مفاسد با اين عقول نميشود و خاصة كه همه اختلافات هم از ناحيه عقلا است و عوام مردم منشأ امري نيستند ، پس چاره همان است كه فرمودهاند بايد از خدا و رسول بياموزيم و طريقه ايشان را اخذ نمائيم آن هم بايد از طريق روايت باشد و ملازم طريقه آلمحمد عليهم السلام باشيم و روايت را هم بايد از راستگوئي گرفت ، حال چرا همه متوجه باين مطلب نيستند بايد بگوئيم يك عده هنوز جاهلند و بحثي بر جاهل نيست و قلم از آنها برداشته است يك عده هم كه جاهل نيستند لابد از پي دين نيستند با آنها هم كلامي نيست و شايد يك عده باقي بمانند كه از پي دين هستند منتهي اين است كه بواسطه اختلافات زياد و ضد و نقيضهائي كه شنيدهاند هنوز يقين بامري ننمودهاند و البته اين جماعت تا درجهٔ ممكن است حق داشته باشند [ص 11] زيرا تا انسان يقين بچيزي يا شخصي ننمايد از پي آن نميرود و اين از فطرت خداست و ناچار در تفحص و تجسس هستند و نصيحت ميكنم برادران را و آنها كه از پي دين هستند كه تا ميتوانيد در صدد علم و يقين برآئيد كه غير از راه علم در دنيا و آخرت راهي نيست و باور كنيد كه اگر علم نباشد پس ديني هم العياذ بالله نبايد باشد زيرا دين بدون علم و يقين فايده نميكند و تفصيل زياد در صدد نيستم و منظورم بيش از اشاره نبود . و خلاصه عرض اين شد كه بايد عبادات و احكام دينيه را از شخص امين راستگو گرفت و عمل كرد تا وقتي كه پسنديده خدا و رسول باشد نه اينكه از كتاب گرفت زيرا هر كس خواسته كتابي نوشته و بطبع رسانده و بدست جارچي داده كه بفروش برساند و حتي بر ما حتم است كه تصديق صحت و سقم كتب سابقه معتبره را هم كه در دست است از شخص راستگوئي شنيده باشيم و نفهميده و نسنجيده نميتوان بهر كتابي عمل كرد مگر اينكه انسان خود بدرجهٔ رسيده كه علم و يقين در كار خود حاصل كرده كه او مستثني است و اما سايرين بايستي رجوع باو يا مثل او از اهل خبره و بصيرت و امانت نمايند .
و بنا بر مراتب مذكوره خواستيم در احكام زيارت هم كه از اعظم عبادات موضوعه ما است بر طبق دستور جاري شويم و از خداوند و اولياء او استعانت ميجوئيم كه اين عمل را خالص براي خود قرار دهد و ان شاء الله در نظر است كه در اين كتاب بصرف روايت زيارات قناعت ننمائيم بلكه ببعض مراتب ديگر هم كه دانستن آن براي زائر لازم است و بايد متوجه باشد اشاره شود ان شاء الله ولي باختصار ميكوشيم زيرا رعايت حجم كتاب هم بايد بشود كه [ص 12] تحميل زياد نشده باشد و اين كتاب را بر دو مقصد مرتب كرديم و در هر مقصد ابوابي قرار داديم و در ذيل هر بابي فصولي قرار ميدهيم مقصد اول در بيان بعض مقدمات كه اغلب از كتاب مبارك فصل الخطاب نقل ميشود مقصد دويم در زيارات وارده براي پيغمبر صلي الله عليه و آله و هر يك از معصومين صلوات الله عليهم و انبياء عظام صلوات الله عليهم و بزرگان از شيعيان كه از كتاب مبارك فصل الخطاب نقل ميكنيم و در صورت لزوم اگر از جاي ديگر روايتي نمائيم اسم كتاب و راوي را ذكر خواهيم كرد ، و از مطالعهكنندگان و آنانكه بآنچه ما اعتماد كردهايم اعتماد نمودهاند التماس دعا دارم و اينك شروع ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و منه التوفيق و عليه التُّكلان و اين كتاب مبارك را نام نهاديم بوادي السلام .
در ذكر بعضي از مقدمات كليه زيارات و بعض از شروط و فضايل زيارت و بعض آداب زيارت و احكام مشاهد مشرفه معصومين صلوات الله عليهم و در آن ابوابي است :
در عمارت قبور پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم است بواسطه آمد و رفت و زيارت آنها و در آن فصولي است :
فصل - حضرت پيغمبر (ص) فرمود يا علي هر كس زيارت نمايد مرا [ص 13] در حيوتم يا بعد از موت من يا زيارت نمايد تو را در حيوة تو يا بعد از موت تو يا زيارت نمايد دو پسر تو را در حيوة آنها يا بعد از موت آنها ضامن ميشوم براي او روز قيامت كه خلاص نمايم او را از ترسهاي قيامت و سختيهاي آن تا آنكه او را با خودم در درجه خودم قرار دهم و فرمود حضرت ابوجعفر عليه السلام كه فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله گريه كرد گريه شديدي پس عرض كرد باو حسين عليه السلام كه چرا گريه كردي فرمود خبر داد بمن جبرئيل كه شماها كشته ميشويد و مصارع شما متشتت و دور از هم است پس عرض كرد اي پدر بزرگوار چيست براي كسي كه زيارت كند قبور ما را با اينكه از يكديگر دورند فرمود اي پسرك من اين جماعت طوائفي از امت منند كه زيارت ميكنند شما را باميد بركت و سزاوار است بر من كه بيايم نزد آنها روز قيامت پس خلاص نمايم آنها را از ترسهاي قيامت بواسطه گناهانشان و جا بدهد خداوند آنها را در بهشت و عرض شد بحضرت ابيعبدالله عليه السلام چيست براي كسي كه زيارت نمايد قبر او را يعني اميرالمؤمنين عليه السلام و عمارت نمايد تربت او را فرمود حديث كرد بمن پدرم از پدرش از جدش حسين بن علي از علي عليه السلام كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود بحضرت حسين هرائينه كشته ميشوي البته البته در زمين عراق و دفن ميشوي البته البته در آن عرض كردم يا رسول الله چيست براي كسي كه زيارت نمايد قبور ما را و عمارت نمايد آنها را و تعاهد نمايد قبور ايشان را فرمود بمن اي ابوالحسن بدرستي كه خدا قرار داده قبر تو و قبر فرزند تو را بقعِهائي از بقاع بهشت و عرصهٔ از عرصات [ص 14] آن و خداوند قرار داده دلهاي نجبائي از خلقش و صفوه از بندگانش را كه مايل ميشود بسوي شما و متحمل ذلت و اذيت ميشوند در راه شما پس عمارت ميكنند قبور شما را و بسيار بزيارت آنها ميآيند بجهت تقرب بخدا و دوستي رسول او ، اين جماعت يا علي مخصوص بشفاعت من هستند و وارد بر حوض من ميشوند و ايشانند زوار من فردا در بهشت ، يا علي هر كس عمارت نمايد قبور شما را و متعاهد آنها شود گويا بسليمان بن داود كمك داده است در بناء بيت المقدس ، و هر كس زيارت نمايد قبور شما را معادل همين ثواب او است هفتاد حجه بعد از حجة الاسلام و تا برميگردد از زيارت شما بيرون ميآيد از گناهان خود مانند روزي كه از مادر متولد شده است ، پس بشارت باد تو را و بشارت بده اولياء و دوستان خود را بنعمت و روشني چشمي كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و بر قلب هيچ بشري خطور نكرده و لكن يك عده از ارذال مردم عيب ميگيرند بر زوار قبور شما همچنانكه بر زن زانيه عيب ميگيرند اين جماعت بدترين امت من هستند نرساند خداوند بآنها شفاعت مرا و وارد نشوند حوض مرا و فرمود حضرت ابوجعفر عليه السلام اين است و جز اين نيست كه امر شدهاند مردم كه بيايند و طواف بكنند باين احجار بعد از آن نزد ما بيايند و خبر بدهند بما ولايت خود را و عرضه بدارند بر ما ياري خود را و عرض شد بحضرت ابوجعفر (ع) چيست براي كسي كه زيارت نمايد يكي از شما را فرمود مثل كسي است كه زيارت كرده است رسول خدا صلي الله عليه و آله را و فرمود هر كس زيارت نمايد ما را بعد از مرگ ما مثل اين است كه زيارت كرده ما را در حيوة ما و از عبدالرحمن بن مسلم است كه ميگويد [ص 15] داخل شدم بر حضرت كاظم عليه السلام پس عرض كردم كدام يك افضل است زيارت اميرالمؤمنين صلوات الله عليه و آله يا زيارت ابيعبدالله عليه السلام يا فلان يا فلان و يكي يكي ائمه را شمردم فرمود اي عبدالرحمن بن مسلم هر كس زيارت نمايد اول ما را زيارت كرده است آخر ما را و هر كس زيارت نمايد آخر ما را بتحقيق زيارت كرده است اول ما را و هر كس دوست بدارد اول ما را بتحقيق دوست داشته است آخر ما را و هر كس دوست دارد آخر ما را بتحقيق دوست داشته است اول ما را و هر كس برآورد حاجت يك نفر از اولياء ما را گويا برآورده است حاجتي را براي همه ما ، اي عبدالرحمن دوست بدار ما را و دوست بدار در ما و دوست بدار براي ما و ولايت ما را داشته باش و ولايت اولياء ما را داشته باش و دشمن بدار دشمنان ما را ، آگاه باش ردكننده بر ما مثل ردكننده بر رسول خداست صلي الله عليه و آله جد ما و هر كس رد نمايد بر رسول خدا صلي الله عليه و آله پس بتحقيق رد بر خدا نموده ، آگاه باش اي عبدالرحمن هر كس دشمن بدارد ما را بتحقيق دشمن داشته است محمد را و هر كس دشمن بدارد محمد را بتحقيق دشمن داشته است خداوند جل و علا را و هر كس دشمن بدارد خداي جل و علا را بر خداست كه بچشاند باو آتش را در حالي كه ياريكنندهٔ براي او نيست و فرمود حضرت رضا عليه السلام كه براي هر امامي عهدي است در گردن اولياء او و شيعه او و از تماميت وفاء بعهدْ زيارت قبور ايشان است .
عرض ميكنم اخبار در فضل زيارت قبور اين بزرگواران بيش از اينها است و بهمين چند حديث در اين مقام اكتفا شد و مراد از عمارت و تعاهد قبور ايشان آمد و رفت بآن مشاهد و عبادت نمودن [ص 16] و اقامت در آن مقامات و آباد نگاه داشتن و احياء ذكر آنها است و براي آلمحمد عليهم السلام حيات و ممات فرق نميكند چنانچه حضرت امير عليه السلام در حديث نورانيت ميفرمايد يا سلمان ان ميتنا اذا مات لميمت و ان قتيلنا اذا قتل لميقتل و غائبنا اذا غاب لميغب و لايقاس بنا احد من الناس يعني ميت ما نمرده است و كشته ما كشته نشده است و غايب ما غايب نشده است و قياس نميشود بما احدي از مردم ، پس همه فضائل ايشان هميشه براي ايشان ثابت است و احترامات حيات ايشان در حال وفات هم بايد ملحوظ باشد و همانطور كه در حياتشان ميبايست ملازم آستانه ايشان باشيم و آنچه از خداوند ميخواستيم از ايشان بخواهيم در مماتشان هم فرق نميكند و باب خداوند هستند بسوي خلق و باب خلقند بسوي خداوند و امامت بغير اين نميشود و اگر امام صاحب اين فضايل و اين احاطه نباشد امام نيست و اگر تمام تعين ايشان بهمان بدن عرضيه و حيوة چهار روزه بود امام خلق نميشدند و حجت پروردگار نميشدند و باب خداوند نبودند و مردم اغلب از اين معني غافل هستند و معرفت ائمه خود را ندارند و از طرفي هم جمعي از شياطين انس وسوسِها ميكنند و مردم را از در خانه آلمحمد عليهم السلام بازميدارند و اين جماعت همانهايند كه در حديث شريفي كه گذشت امام عليه السلام خبر از وجود آنها ميدهد كه ايراد بر زوار ائمه اطهار عليهم السلام ميگيرند و با عبارات غريبه و عجيبه مردم را منصرف مينمايند و ميگويند كه اينها بتپرستي است و عبادت خاك و خشت و طلا و نقره است و با اين الفاظ مردم را گمراه ميكنند و جمعي هم گمراه ميشوند و اگر مسلمين [ص 17] تا اين درجه بسهلانگاري نميگذراندند و معرفت ائمه خود را تحصيل ميكردند و بعلماء عارفين رجوع ميكردند گول اين حرفها را نميخوردند ولي افسوس كه كمتر رجوع ميكنند و در صدد فهم مطلبي نيستند ولي بزرگان دين و علماء ابرار و خاصة مشايخ كبار اعلي الله مقامهم فروگذار در بيان اين مراتب نفرمودهاند و هر كس واقعا در صدد تصحيح عقايد و از پي مذهبي هست خواهد يافت و ما هم در اين مقام بطور اختصار اين رساله را خالي نميگذاريم و فصل مختصري در اين باب فعلا عنوان ميكنيم .
فصل - در اين اواخر زياد شنيده ميشود حتي از بعضي متشبهين بعلما كه زيارت رفتن را انكار دارند و كفر و زندقه ميشمارند و همان طور كه عرض شد بنام بتپرستي ميخوانند ، عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم كه هر چه از غير پروردگار پرستيده شود بت است و خداوند در كتاب مجيد امر فرموده است كه نپرستند جز او را و قضي ربك الاتعبدوا الا اياه و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون فرموده و بندگي و پرستش فرع شناسائي است و تا انسان نشناسد چيزي را معاملهٔ با او نميتواند بكند و بهمين جهة است كه در تفسير آيات شريفه هم عبادت تفسير و تعبير بمعرفت شده است ، ولي مطلب در اينجا است كه معرفت و شناسائي خداوند بنحو شناسائي كه در ميانه خلق معروف است كه يكديگر را ميشناسند و علم حاصل ميكنند ممكن نيست و كسي احاطه بخداوند پيدا نميكند كه او را بشناسد و پروردگار بيكي از اين مدارك خلقيه هم كه هر يك از ما دارا هستيم مثل چشم و گوش و ساير مدارك ظاهري يا خيال و وهم و علم و عقل و امثال اينها از مشاعر باطنيه بيرون [ص 18] نميآيد زيرا اگر خداوند بهر يك از اين مشاعر ادراك ميشد لامحاله از جنس اينها بود و مثل آنها بود پس خلقي بود و خدا نبود و در اين مطلب هيچ شبههٔ براي اهل فهم نيست ، پس بديهي است كه مراد از معرفت و بندگي خداوند كه در جميع اديان امر بآن شده است بنحوي است كه براي ما بندگان مقدور و ممكن باشد نه بطوريكه تكليف ما لايطاق باشد ، و بعد از آنكه معلوم شد كه معرفت پروردگار بذاته حاصل نميشود و چيزي هم كه بغير از خدا و خلق نيست و معرفت خدا هم كه ممكن نشد پس يقين است كه مراد معرفت او است در مقام خلق و آثار و آيات او را بايد شناخت و يگانگي او را در مقام خلق بايد دانست و تصديق كرد و همين معرفت را معرفت خدا خواندهاند و امر كردهاند و شبهه نيست كه در هر مقام كه انسان آثار وحدانيت را ديد و فهميد و عظمت پروردگار بر او ظاهر شد خاضع و خاشع ميشود و همين است معني بندگي و جز اين چيزي نيست و خداوند هم بهمين امر فرموده و بعبادت و معرفت ذات ناديده و غيب مطلق امر نفرموده است و خداوند در خلق خود مقامات و علامات و آياتي را قرار داده كه آنها را مظاهر و مواقع صفات خودش قرار داده يعني صفات خود را در آنها بروز داده و ساير خلق را امر فرموده كه از آن مقامات و علامات صفت خدا را بهبينند و بياموزند و خود را بآن صفات بيارايند و شبيه بآنها شوند براي اينكه خداوند صفت خود را دوست داشته و هر كس هم كه خود را بآن صفت بيارايد دوست ميدارد و معني عبادت و بندگي همين است و در كتاب خود در هر جا كه امر باطاعت خود فرموده اطاعت همين است كه انسان خود را بصفت خدا كه امر بآن فرموده بيارايد .
حال اين مطلب را كه [ص 19] دانستي عرض ميكنم آن مقامات و علامات و آياتي را كه خدا در خلق آيت خود و نمونه صفات خود قرار داده اشرف و اعلي و اكرم و اول آنها وجودهاي مقدسه انبيا و اولياء و بزرگان دين است زيرا كه بزرگترين و گراميترين خلق خدا بنيآدم هستند كه در قرآن فرموده است و لقد كرمنا بني آدم و در ميانه بنيآدم البته انبياء مقدم بر كل هستند و بعد از آن پيروان ايشان و اولياء ايشان علي قدر مراتبهم و در ميانه انبيا اشرف و اكمل آنها وجود مقدس پيغمبر ماست صلي الله عليه و آله بضرورت مسلمين و آلمحمد صلوات الله عليهم كه بمنزله نفس او و نور او و شعاع اويند و اين بزرگواران اشرف مقاماتند و صفات و اخلاق ايشان نمونه صفت خداست زيرا آنچه از ايشان ديده ميشود يا شنيده ميشود صفت خداست و آنچه ميكنند براي خدا است و بامر خدا است نه بميل خودشان يا ديگري و همين است معني عصمت و اينكه ايشان معصومند يعني چيزي جز آنچه خدا خواسته و دوست داشته و امر بآن فرموده در هيچ حال از ايشان ديده و شنيده نميشود پس معصيت از ايشان سر نميزند زيرا معصيت آن بود كه خداوند دوست نداشته بود و امر بآن نفرموده بود و ايشان سر تا پا اطاعت خدايند و بهمين جهة است كه اطاعت ايشان هم واجب شده و مخالفت و معصيت ايشان حرام شده و امر ايشان امر خدا شده و نهي ايشان نهي خدا شده و رد بر ايشان رد بر خدا شده زيرا كه ايشان آنچه دارند و ميگويند و اظهار ميكنند از خداست و بندگي خدا امتثال امر ايشان است و امر ايشان هم صفت خداست و جميع عبادات اوامر خداست كه بر زبان ايشان بما فرموده و صفات خداست كه بوسيله ايشان بما نشان داده شده پس ايشان بابهاي [ص 20] خداوند هستند و هر كس خدا را دوست بدارد و بخواهد بندگي كند بايد از باب داخل شود و خداوند ميفرمايد ليس البر بأن تأتوا البيوت من ظهورها و لكن البر من اتقي و أتوا البيوت من ابوابها پس اين بزرگواران بابهاي خدايند و خانِهاي ايشان و مشاهد ايشان خانِهاي خداست و مواضع آثار ايشان است زيرا ذكر خدا در آنجا ميشود و براي خدا ركوع و سجود ميشود و ان المساجد لله يعني مساجد مال خداست ، پس هر كس نزديكي پروردگار را طالب است بايد بخانه خدا برود و شبهه نيست كه خانِهاي خدا مثل خانِهاي ما نيست و خدا هم مثل ما در خانه و اطاق خود منزل نميكند ولي خانه خدا جائي است كه ذكر او ميشود مثل اينكه كعبه خانه او است براي اينكه ذكر او و عبادت او در آنجا ميشود و مسلمين كه بحج خانه خدا ميروند براي بتپرستي و عبادت سنگها نعوذ بالله نميروند بلكه بامر پيغمبر (ص) براي عبادت خدا بآنجا ميروند و اين بتپرستي نيست بلكه اگر بجاي ديگر بروند يا آنكه فرضا رو به بيت المقدس بكنند آن بتپرستي است زيرا بر خلاف امر عمل كردهاند ، حال زيارت رفتن و تعاهد مشاهد ايشان هم از جهتي از همين باب است اگر چه جهات حقيقيه ديگر هم دارد كه بالفعل ما در صدد بيان آنها نيستيم ولي يك جهة ظاهرش همين است كه در آن مشاهد هم ما بامر پيغمبر (ص) و امر خود اين بزرگواران براي عبادت خدا ميرويم نه براي بتپرستي و عبادت خدا را هم از جهتي بايد كرد كه خودش فرموده و خود خدا بر زبان اولياء خود اين طور فرموده و اگر غير اين بكنيم آن بتپرستي و شرك ميشود و آنها كه بغير اين ميگويند امر به بتپرستي [ص 21] ميكنند و ما را امر بعبادت خودشان ميكنند و در حديث است كه هر كس گوش بسخن سخنگوئي بدهد عبادت او را كرده پس اگر سخنگو از جانب خدا سخن ميگويد عبادت خدا را كرده است و اگر از جانب شيطان سخن ميگويد عبادت شيطان را كرده است ، و ما اميدواريم ان شاء الله كه عبادت شيطان را ننمائيم و گوش بسخن غير آلمحمد (ع) و شيعيان ايشان كه بروايت از ايشان سخن ميگويند ندهيم ، و بيش از اين تفصيل نميدهيم و براي اختصار استشهاد بآيات و اخبار زياد ننموديم ولي عين عرايض مذكوره مضمون آيات و اخبار بود و يك كلمه را بحمد الله از خود نگفتم و اهل اطلاع ملتفت هستند . و مناسب است در اين مقام فصل ديگر راجع بقباب مقدسه ائمه اطهار (ص) و شبههٔ كه وهابيه نمودهاند براي اطلاع بعض زوار عنوان نمايم .
فصل - طايفه وهابيه كه در اين اواخر نزديك بصد و پنجاه سال قبل پيدا شدهاند بدعتهاي زيادي در دين گذاردند كه از آن جمله بيادبي بزرگي است كه نسبت بقباب مقدسه ائمه بقيع صلوات الله عليهم نمودند و آنها را منهدم نمودهاند و ذرهٔ از شرايط عداوت و نصب آلمحمد عليهم السلام را فروگذار ننمودند و جراحتي را بر دلهاي شيعيان و دوستان آن بزرگواران باقي گذاردند كه تا قيامت التيام نخواهد يافت و اين قضيه در حدود بيست و دو سال قبل بود سال چهل و چهار و چهل و پنج قمري هجري و هنوز هم تا كنون كسي آن قباب مقدسه را عمارت و بنا ننموده است و بحال خود باقي است و حتي از زيارت آنها هم حاج را منع ميكنند و از ضعف جمعيت شيعه و اختلاف داخلي آنها و اسبابي كه شيطان فراهم نموده سوء [ص 22] استفاده ميكنند و اگر خداوند ميخواست و وحدت كلمه در ميانه جمعيت شيعه بهم ميرسيد و همگي در بندگي و نوكري آلمحمد عليهم السلام يكدل و يكجهة ميشدند همه اختلافات هم رفع ميشد و آنها هم ميديدند كه بيادبي را تا اين حد ادامه نميدادند و بجاي خود مينشستند و آن قباب مقدسه هم تجديد و ترميم ميشد ، هزار افسوس كه اين عبارت از چندين سال قبل از زبان اغلب اهل علم و اهل قلم از طبقات مختلفه مسلمين شنيده ميشود و فرياد اتحاد اسلام و مسلمين را دارند و از اختلافات شكايت دارند و نصيحتها ميكنند ولي اشكال در دو چيز است و اينكه فرياد و فغانها بياثر مانده از اين دو جهة است اول آنكه اين سخنها بيشتر از زبان اشخاصي شنيده ميشود كه در دينداري و مسلماني خود آنها شك ميكنيم زيرا حرفهاشان مقرون بعمل نيست و خود آنها را باحكام اسلام بيعلاقهتر از همه كس ميبينيم و وقتي هم كه خوب رسيدگي ميشود ميبينيم مزدور اجانب هستند و از جاي ديگر ارتزاق ميكنند و آنها هم كه اين درسها را ميدهند شيطانشان بسيار عالم و دانا است و مخصوصا اين عبارات را بزبان همين اشخاص بيدين ميدهند كه مردم عوام از زبان اينها بشنوند و از طرفي هم متوجه اعمال خود اينها بشوند و يكسره بدين و ايمان بيعلاقه بشوند و گمان كنند كه نعوذ بالله اين حرفها بكلي بياصل است و منظور اصليشان كه ضعيف كردن اسلام و مسلمين است حاصل شود . و اما جهة دوم آن است كه اين گويندگان و نويسندگان دايم دم از اتحاد اسلام و مسلمين ميزنند و تحريص و ترغيب ميكنند اما راه آن را نميدانند يا اگر ميدانند نميگويند و منتهي درجه مفهوم عبارات آنها اين است [ص 23] كه دعوت ميكنند همه فرق مختلفه مسلمين را كه باصول مذهب خود بيعلاقه باشند و آنها را سست بپندارند و تعصب زيادي در آنها نداشته باشند و سعي ميكنند كه با تمويهات و اشتباهكاريها و حرفهاي بيمعني اختلاف را بردارند مثلا گاه در صدد برميآيند كه اثبات كنند در ميانه اميرالمؤمنين عليه السلام و آن خلفاء ثلثه اختلافي نبوده و منكر ضرورت مسلمين بلكه همه تواريخ دنيا ميشوند و خلاصه آنكه ساعي هستند شيعه در تشيع خود جديت نداشته باشد و سهل بپندارد و ميانه امام و غير امام فرقي قائل نشود و امام را مفترض الطاعة نداند و مخالف فرمايش او را كافر و نجس نداند و عينا مثل برادر ديني خود با او سلوك كند و او را دوست بدارد ، و جميع اين دستورها محالاتي است كه امكان ندارد بر آرزوي اين جماعت اين خيالات پيش بيايد جز اينكه بهمين اندازه كه اسباب سستي مردم جاهل در مذهب ميشود و ضعفي در اسلام زياد ميشود آنها فعلا بهمين قانع هستند و اين كيفيات هيچ وقت نخواهد شد ، و بر فرض محال و فرض اين جماعت كه خود را مصلح مينامند اگر اين طورها ميشد و همه فرق بدون استثنا با هم متحد ميشدند و بهمان گفتن لا اله الا الله و محمد رسول الله (ص) بدون اراده معني اين الفاظ و بدون اعتقاد بلوازم اين كلمات قانع ميشدند معني آن اين بود كه همه دست از مسلماني و مذهب خود برداشتهاند و در آن موقع اتحاد اسلام معني نداشت بلكه اتحاد بر بيديني بود و منتهاي آمال و آرزوي اينها هم همين است و اين بفضل الله نخواهد شد و پيغمبر (ص) فرمود الاسلام يعلو و لايعلي عليه .
خلاصه آنكه سخن ما در اين باب نبود و كلام منجر باينجا شد و مقصود اين بود [ص 24] كه راه اتحاد اسلام و پيشرفت و ترقي منحصراً اجتماع بر ولايت آلمحمد عليهم السلام و دوستي و بندگي ايشان است ، بطبقات ديگر كه كار ندارم ولي بهمه فرق شيعه محترما عرض ميكنم كه تا جميع آنچه در دست گرفتهايد و داريد همه را نيندازيد و اجماع بر بندگي و نوكري و اطاعت و انقياد آلمحمد عليهم السلام ننمائيد و جميع رأي و هوي و قاعده و عقل و سياست و مصلحت و هر چه بغير از فرمايش آلمحمد عليهم السلام در دست داريد نيندازيد بجائي نميرسيد و كار دنياتان بهيچ جا نميرسد و روز بروز هم پستتر و ضعيفتر و ذليلتر ميشويد كه سهل است و مهم نيست در آخرت هم بجائي نميرسيد و گويا بهيچ فرمايشي از فرمايشات پيغمبر (ص) عمل نكردهايد و با اسمي دل خوش كردهايد و بيك زندگي تنگ و كثيف و مقرون با كمال ذلت و پستي در دنيا و آخرت قانع شدهايد ، ولي اسلام در ولايت و اجتماع بر محبت آلمحمد عليهم السلام و معرفت و پيروي ايشان است و سعادت دنيا و آخرت در اين است ، و كمال بدبختي و تفرقه مسلمين از همين جا شروع شده كه اختلاف درباره اميرالمؤمنين عليه السلام و آلمحمد عليهم السلام نمودهاند كه خداوند ميفرمايد عم يتسائلون عن النبأ العظيم الذي هم فيه مختلفون و خبر بزرگ خدا اميرالمؤمنين است و پيغمبر (ص) فرمود باميرالمؤمنين عليه السلام لا اختلاف في الله و لا فيّ و لكن الاختلاف فيك يا علي يعني اختلافي در خدا و من نيست اما اختلاف در تو است يا علي ، پس بايد اجتماع مسلمين هم در مادّه ايشان باشد و وحدت كلمه در اين مقام بين مسلمين حاصل ميشود لاغير و بصرف اينكه دستور ميدهند كه همه قائلين لا اله الا الله و محمد [ص 25] رسول الله متفق شوند و ولايت و محبت و پيروي آلمحمد عليهم السلام را شرط نميكنند بجائي نميرسند و اين دستوري است كه عملي نميشود و رفع اختلاف و ايجاد اتحاد هم نميشود .
باري قصدم اين بود كه اگر اتحاد بين فرق شيعه پيدا ميشد اسلام ترقي ديگر داشت قباب مقدسه ائمه اطهار (ص) هم عمارت ميشد و مجدد بنا گذارده ميشد ، بلكه عرض ميكنم كه اگر وهابيه از همان دور ميفهميدند كه شيعيان از اين پيشامد متأثر هستند و ممكن است هيجان بكنند خودبخود آن قباب مقدسه درست ميشد و از مال خود بنا ميكردند ، هزار افسوس كه روح ولايت را شيطان در ميانه شيعه بسيار ضعيف كرده و هر دسته را وادار كرده كه بر خود كوس لمن الملكي داشته باشند هزاران رئيس و پيشوا و اعلم در هر گوشه و زاويه برپا داشته كه هر يك از آنها رأي و عقل و اجتهاد خود را بر ديگران ترجيح ميدهد و فقط خود را جايز التقليد ميداند و بغير از خود حتي حق امامت نماز جماعت هم بكسي نميدهد و حتي بعنوان امامت اجازه ورود بمسجدش هم نميدهد و اگر ناچار ديگري هم آمد فورا مسجد را بتقسيمات مختلفه تقسيم ميكنند و تعيين حدود مينمايند و هر يك قسمتي را مالك و متصرف ميشوند . واويلاه چرا اينهمه در هدم اسلام ميكوشند چرا همه با هم نميگويند كه ما امت پيغمبريم ، امروز امام ما صاحب الامر است عجل الله فرجه ، مرجع را در ميانه ما امروز اخبار خود قرار دادهاند همه بآن بگيريم ، چرا اين همه دعاوي را كنار نميگذارند ؟ باري منظور اين كلمات نبود و تلك شقشقة هدرت ثم قرّت و در موضوع اتحاد اسلام شرح مفصلي در كتاب تنزيه الاولياء نوشتهام هر كس خواسته باشد رجوع ميكند .
[ص 26] و فعلا مختصري در ابطال بدعت طايفه وهابيه مينگاريم كه ان شاء الله اگر شبههٔ در اذهان اخوان خودمان شده است زدوده شود و درد بيدرمان اينجا است كه بعضي از متشبهين بعلما هم كه خود را عالم شيعه ميخوانند گاهي تقويت شبهات وهابيه را مينمايند و آنها هم كه منع از زيارت ميكنند و توسل بائمه اطهار صلوات الله عليهم را كفر و شرك ميشمارند از همين قبيلند .
وهابيه بناي قبه و عمارت را بر قبور جايز نميدانند و بدعت ميشمارند و ببعض اخبار هم استدلال ميكنند و بهمين مستمسك قباب مقدسه ائمه بقيع صلوات الله عليهم را خراب كردند و بيادبيها نمودهاند و آنچه لازمه دشمني بود فروگذار ننمودند و اگر از ترس ساير مسلمين نبود قبه مقدسه حرم پيغمبر (ص) را هم منهدم ميكردند ولي جرأت نكردند . و از فرمايش پيغمبر (ص) آنچه حقير ديدهام حديثي است كه در مصابيح از صحيح بخاري و صحيح مسلم نقل ميكند كه جابر گفت نهي فرمود رسول خدا صلي الله عليه و سلم كه گچ كرده شود بر قبر و اينكه بنا گذارده شود بر آن و اينكه بنشينند بر قبر ، و باين مضمون حديث از طرق خودمان هم داريم چنانچه در فصل الخطاب است از حضرت ابيعبدالله عليه السلام كه نهي فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه نماز بكنند بر قبر يا بنشينند بر قبر يا بنا بگذارند بر قبر و نيز سؤال شد حضرت موسي بن جعفر عليهما السلام از بناي بر قبر و نشستن بر آن آيا صالح هست ؟ فرمود صالح نيست بناي بر قبر و نه نشستن بر آن و نه گچ كردن آن و نه گل كردن آن .
عرض ميكنم شبهه نيست كه احكام مذكوره [ص 27] در موضوع قبور عامه مسلمين است كه نهي فرمودهاند خصوصيات و مشخصاتي براي آنها قائل شوند و اما قبور معصومين صلوات الله عليهم مسلم است كه براي آن خصوصيت و حرمتي است كه براي سايرين نيست همان طور كه در حال حيوة خصوصيات و احتراماتي داشتند كه سايرين نداشتند قبور ايشان هم احتراماتي دارد كه ساير قبور ندارد و فرمودهاند در اخبار كه حرمت ميت ما مثل حرمت حي ماست ، و در اخباري كه در فصل سابق ترجمه كرديم ملاحظه كردي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله بحضرت امام حسين عليه السلام فرمود من عمر قبوركم و تعاهدها فكأنما اعان سليمان بن داود علي بناء بيت المقدس و اين عبارت اشعار ميكند كه عمارت را بمعني بناء نمودهاند و شواهد ديگر در اين باب داريم كه بعضي را ذكر خواهيم كرد و از سياق عين اخبار مذكوره در فوق كه نهي از بناء فرمودهاند و اخبار ديگر كه دلالت بر رخصت دارد از همه معلوم است كه مراد از نهي هم نهي حرمت نيست بلكه پيداست كه اساسا نهي در موردي است كه بخواهند احترام خاصي بر ميت و قبر او قائل شوند كه داراي آن نبوده و خواسته باشند كه در مقابل ائمه بحق ائمه باطلي قرار دهند و درهائي باز كنند همين طور كه مشاهده ميكني بناهائي نمودهاند و عوام مردم را باشتباه ميندازند همان طور كه نسبت باحياء ميكردند و ميكنند و چه بسيار كه بچشم خود ديدهايم بناها و قُبِّها بر قبوري ميسازند و زنجيرها و قنديلها ميآويزند كه صاحب آن قبر در حيوة كه بود اي بسا جزو ديوانگان شمرده ميشد و بعد از مردن از اولياء الله ميشود و صاحب احترامات ميشود و از انفاس قدسيهاش استشفا ميجويند و حال مردم اين است ، و چه بسيار بتها كه در مقابل حق ميتراشند و سجده [ص 28] و عبادت ميكنند و بنام امام يا عالم ميخوانند ، پس نهيي كه در اين مقام از بناي بر قبور فرمودهاند از اين باب است كه بيجا و بيجهة زيارتگاه درست نكنند و مردم را باشتباه نيندازند و الا بناي بر قبر گذاردن بدون اين نيت يا آنكه ميت را در جاي سقفدار دفن نمودن حرمتي ندارد چنانچه شواهد آنرا ذكر خواهيم كرد و در مثل اين مقامات منهمك در همان لفظ و همان حديث تنها نبايد شد بلكه بايد باحاديث و شواهد ديگر رجوع كرد و بسيار ميشود در مقاماتي خود ائمه اطهار (ص) شرح فرمايش خود را ميفرمايند و مطلب توضيح ميشود چنانچه در فصل الخطاب است در حديثي كه حضرت ابيعبدالله (ع) ميفرمايد اياك و الرياسة و اياك ان تطأ اعقاب الرجال فقيل جعلت فداك اما الرياسة فقد عرفتها و اما ان اطأ اعقاب الرجال فما ثلثا ما في يدي الا مما وطئت اعقاب الرجال فقال ليس حيث تذهب اياك ان تنصب رجلا دون الحجة فتصدقه في كل ما قال يعني بپرهيز از رياست و بپرهيز از اينكه عقب اشخاص راه بروي ، عرض ميكنم لفظ « اياك » اغلب در مورد نهي استعمال ميشود در مقامي كه با تأكيد زياد ميترسانند و راوي در اين مقام مضطرب ميشود و عرض ميكند : اما رياست فهميدم آن را و اما اينكه عقب اشخاص راه روم پس دو ثلث از آنچه دارم از آن چيزي است كه از راه رفتن پشت سر اشخاص پيدا كردهام فرمود مطلب آن نيست كه خيال ميكني بپرهيز از اينكه نصب كني كسي را غير از حجت خدا و تصديق نمائي او را در آنچه ميگويد ، عرض ميكنم اين تفسيري كه بر فرمايش خودش فرمود در اين مقام بابي است از علم كه هزار باب از آن گشوده ميشود و در جميع [ص 29] فرمايشات ايشان بايد دقت كرد كه چه منظور دارند و البته هر منظوري هم كه داشته باشند شاهدش در فرمايش خودشان هست و منظور اين نيست كه فرمايش ايشان را از معني خودش صرف نمايند و تأويل نمايند .
خلاصه آنكه نهيي كه در اين اخبار از بناي بر قبور فرمودهاند با اينكه پيدا است كه در مورد قبور عامه مسلمين است معذلك چون رخصتهائي هم در عمل و فرمايش ايشان بر خلاف آن ميبينيم حمل بر كراهت مينمائيم و بسيار ميشد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله نهي از چيزي ميفرموده است و مرادش حرمت نبوده چنانچه در فصل الخطاب از حضرت امير عليه السلام است در حديثي كه گاهي رسول خدا (ص) كراهت ميداشت چيزي را و نهي نميكرد از آن نهي حرام و اين است و جز اين نيست كه نهي ميكرد از آن نهي اعافه و كراهت و بعد از آن رخصت ميداد در آن پس گرفتن برخصت او هم واجب ميشد بر بندگان مثل اينكه گرفتن بنهي حرام هم واجب است و اما در آنچه نهي حرام فرموده رخصت نداده است و در آنچه هم كه امر فرض فرموده رخصت ترك نداده است ، عرض ميكنم پس از علائم نهي كراهت موافق اين فرمايش اين است كه اجازه و رخصت هم در مقابل آن رسيده باشد و برخصت هم بايد گرفت زيرا آن هم فرمايش پيغمبر است چنانچه فرمودند خداوند دوست ميدارد برخصتهاي او گرفته شود همچنانكه دوست ميدارد كه بعزائم او گرفته شود ، و در مقابل اخبار فوق رخصت قولي و عملي هر دو رسيده است و بخصوص قبور معصومين صلوات الله عليهم هم از اين احكام مستثني است و فرمودهاند ميت ما هر گاه بميرد نمرده است و كشته ما كه كشته شود كشته نشده است و قياس بما نميشود [ص 30] احدي از مردم .
و از جمله شواهدي كه داريم و مولاي بزرگوار والد ماجد اعلي الله مقامه در حاشيه فصل الخطاب بعضي را يادداشت فرموده است اين است كه حقير هم از خط ايشان نقل مينمايم و خلاصه ميكنم اولا فرمايش پيغمبر است صلي الله عليه و آله من عمر قبوركم و تعاهدها فكأنما اعان سليمان بن داود علي بناء بيت المقدس كه اشعار ميكند كه مراد از عمارت بنا نهادن هم هست ، و از آن جمله ذكر قبه است كه در زيارات معصومين صلوات الله عليهم ذكر آن بسيار است از آن جمله در زيارت مفصله حضرت ابيعبدالله عليه السلام است بروايت صفوان از حضرت صادق عليه السلام ثم تأتي باب القبة و قف من حيث يلي الرأس ، و همچنين در زيارت حضرت ابيعبدالله عليه السلام است كه از راه دور ميخواني و ان لمازرك بنفسي و المشاهدة لقبتك ، و در زيارت عباس عليه السلام است وقفت علي باب السقيفة ، و همه اين زيارات مأثور است و در كتب معتبره ما روايت شده است ، و ميفرمايد مخفي نيست كه اين قباب از بناي دشمنان ايشان نبوده بلكه دوستان و شيعيان ايشان بنا كردهاند و معلوم است كه منعي از طرف ائمه اطهار صلوات الله عليهم نشده و عيب نگرفتهاند بر آنها و در تواريخ هست كه در زمان متوكل قبه موجود بود كه او امر كرد خراب كنند و در حكايت زيد مجنون نيز ذكر هدم بنيان هست ، تا اينكه ميفرمايد : دفن شدن رسول خدا صلي الله عليه و آله در خانه خودش معلوم است و در روايت ابوالصلت هروي است كه حضرت رضا عليه السلام امر فرمود باو كه در قبه هروني آن حضرت را دفن نمايند و موضع قبر خود را هم تعيين فرمود و خود اين دلالت دارد بر اينكه دفن در تحت قبه جايز است و اگر [ص 31] اصلا جايز نبود ممكن بود منع بفرمايد آنها را از دفن در آن مقام همچنانكه منع فرمود از اينكه پشت سر هرون دفن نمايند او را .