عرض ميكنم و اين اخبار بطوريكه ميبيني مجملاتي است كه تصريح بحقيقت مراد نميكند و لكن اينجا حديث شريفي است كه روايت فرموده است او را پدرم اعلي الله مقامه در فصل الخطاب از ملا محسن در كلمات مكنونه ، روايت ميكنم آن را در اينجا شايد يكي از علما يا حكما بر اين اوراق مرور نمايد و از حقيقت مسأله چيزي دريابد و لا قوة الا بالله فرمود روايت شده است كه اعرابي سؤال كرد از اميرالمؤمنين (ع) از نفس فرمود از كدام نفس سؤال ميكني عرض كرد اي مولاي من آيا نفس انفس عديدهايست فرمود بلي نفسي است ناميه نباتيه و نفسي است حسيه حيوانيه و نفسي است ناطقه قدسيه و نفسي است الهيه ملكوتيه عرض كرد اي مولاي من نباتيه كدام است فرمود قوهايست كه اصل آن طبايع اربعه است بدء ايجاد آن نزد مسقط نطفه است محل آن كبد است ماده آن لطائف غذاها است عمل آن نمو و زيادتي است سبب فراق آن اختلاف متولدات است و همين كه مفارقت كرد برميگردد بمبدء خودش و عود او ممازجه است نه مجاوره پس عرض كرد اي مولاي من نفس حيوانيه كدام است فرمود قوهايست فلكيه و حرارتيست طبيعيه اصل آن افلاك است بدء ايجاد آن در نزد ولادت جسمانيه است فعل آن حيوة است و [ص 28] حركت و ظلم و غشم و غلبه و اكتساب اموال و شهوات دنيويه مقر آن در قلب است سبب فراق آن اختلاف متولدات است و همين كه مفارقت نمود برميگردد بآن جا كه از آن ابتدا شده است و عود آن ممازجه است نه مجاوره پس صورت آن معدوم ميشود و عمل او و وجود او باطل ميشود و تركيب او از هم ميپاشد پس عرض كرد اي مولاي من نفس ناطقه قدسيه كدام است فرمود قوهايست لاهوتيه بدء ايجاد آن در نزد ولادت دنيويه است مقر آن علوم حقيقيه دينيه است ماده آن از تأييد عقل است فعل آن معارف ربانيه است سبب فراق آن تخلل آلات جسمانيه است و همين كه مفارقت نمود برميگردد بآن جا كه مبدء آن است بطور تجاور و ممزوج با غير نميشود عرض كرد اي مولاي من نفس لاهوتيه ملكوتيه كدام است فرمود قوهايست لاهوتيه و جوهري است بسيط كه حي بالذات است اصل آن عقل است كه از آن ابتدا شده است و از آن آموخته است و دلالت بسوي او ميكند و اشاره بآن مينمايد و همين كه كامل شد و شبيه بمبدء خود شد در عود خود بسوي او برميگردد و اين مقام مبدء موجودات است و عود همه باين جا است بسبب كمال ، الحديث . عرض ميكنم كه اگر عمري را در طلب اين خبر و معرفة معاني آن سير بكني تا آنرا دريابي سزاوار است ، از اول تا آخر آن با نظر عبرت و كمال دقت نظر كن و خداوند را بخوان بحرمت قائل آن صلوات [ص 29] الله عليه كه از ظواهر آن چيزي بتو بفهماند .
و معذلك ما منكر صريح كتاب و سنت و اينكه ارواح بابداني كه در دنيا دارند برميگردند نيستيم و شكي در آن نيست و لعنت خدا بر منكر آن باد و لكن ميگوئيم مقتضاي آن اخبار كه روايت كرديم اين است كه براي اين ابدان اعراضي است و اصولي ، اما اعراض همان است كه ميآيد و ميرود و از تو نيست و بتو برنميگردد و اما اصول همان است كه از ابتداي تولد جسماني با تو است يعني از حين استقرار نطفه تو در رحم و آن همان تربتي است كه ملك با نطفتين مخلوط ميكند و آن عجب ذنب است كه در آن اخبار اشاره بآن فرمودند كه ابن آدم بر آن ساخته ميشود و آن همان است كه در هر كسي مييابي آن را از ابتداي تولد دنيوي يعني خروج از رحم بسوي ظاهر دنيا و بهمان ميشناسي او را از اول عمر او تا آخر عمر او و آن همان است كه حضرت صادق (ع) اشاره بآن ميفرمايد در حديثي براي مفضل بن عمر در صفة خلقت ابدان فرمود پس هر گاه باين عالم آمد ميبيني كه چگونه نمو ميكند همه اعضاء او و در هر حال ثابت است بيك شكل و بيك هيئت زياد نميشود و كم نميشود تا بحد كمال خود برسد يا قبل از آن اجل او ميرسد آيا اين غير از حسن تدبير و حكمت حكيم است . عرض ميكنم تو را بخدا در اين خبر تأمل كن و مبادرت بانكار منما شايد بفهمي كه حق همان است كه ما ميگوئيم و چنين است و الحمد لله ، [ص 30] آيا نميبيني كه طفل متولد ميشود و في المثل نيم من وزن او است خورده خورده بزرگ ميشود و زياد ميشود تا در سن جواني بيست من وزن اوست اگر انساني كه تو قصد ميكني همين است چگونه امام (ع) فرمود كه او ثابت است بر شكل و هيئت خودش و زياد نميشود و كم نميشود و لكن مراد امام (ع) از آن اجزاء اصليه انسان است كه از بدء تولد تا آخر عمر انسان محفوظ است زياد نميشود و كم نميشود و زيد زيد است بهمان اجزاء اصليه و تو بهمان ميشناسي او را و نگاه بكوچكي جثه و بزرگي آن و تغيير حالات آن نميكني ابدا پس اين انسان دزدي ميكند يا زنا يا عملي ديگر ميكند كه حدي از حدود خداوند بر او وارد ميآيد و ميداني كه خداوند در حكم خود ظلم نميكند فرضا در اين موقع مريض و لاغر است و بعد از ايامي سالم ميشود و فربه ميشود و حد شرعي بر او جاري ميشود و بالبداهه اين گوشت و پوست و هر چه بر اين زياد شده است روزي كه دزدي يا زنا كرد با اين نبود پس آيا خداوند ظلم كرده و وزر ديگري را بر اين بار كرده تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا و زيد گناهكار همين است بعينه و كأنه آن روز كه دزدي كرد لباس ديگر داشت امروز آن لباس را بيرون آورده و لباس ديگر پوشيده پس اين است فرمايش حضرت صادق (ع) كه او ثابت است بر شكل خودش و هيئت خودش و زياد و كم نميشود و اين است زيد كه با طينت اصليه [ص 31] خودش است و او در اين اعراض بمنزله طلا است كه در خاك باشد خاك را ميشويند و طلا را ميگيرند و اين است آن جسم رقيق كه قالب كثيفي بر آن پوشيده شده است ، نظر بكن باخبار وارده در بيان صورتهاي اهل بهشت و وضع آنها ببين آيا شباهتي باهل دنيا دارد و آيا دنيا لياقت و گنجايش آنها را دارد و تو گمان ميكني كه رقت و لطافت اجسام اخرويه آنها را از جسمانيت خارج ميكند آيا آسمان با آنهمه لطافت جسم نيست نه اين است كه همين سنگ را ذوب ميكنند و تصفيه ميكنند شيشه ميشود و باز جسم است ، مجدد ذوب ميشود و تصفيه ميشود بلور ميشود و باز جسم است ، پس لطافت اجسام اهل بهشت آنها را از جسمانيت خارج نميكند و آن ابدان بعينها موجود است الآن در ابدان اهل دنيا سر او در سر اين است و چشم او در چشم اين است و بيني او در بيني اين و گوش او در گوش اين و گردن او در گردن اين و سينه او و شكم او و دو دست او و دو پاي او و احشاء او و جميع اعضاء او هر يك در موضع خودش است از اين بدن بطوري كه اگر هر عضو از اين بدن عرضي را مس نمائي هرائينه حقيقة اصليه اين عضو را كه در اين عضو عرضي است مس كردهٔ همچنانكه جوراب يا كفش كسي را ميبوسي و ميگوئي پاي او را بوسيدم و راست گفتهٔ و اگر بگوئي جوراب را بوسيدم يا كفش را بوسيدم ميگويند كه استهزاء ميكند يا شوخي يا دروغ ميگويد با اينكه [ص 32] ظاهر كلام تو هم حق و صدق است و لكن پاهاي او است كه در جورابها و كفشها اظهر و اولاي از آنها است و تقبيل تو بر پاها واقع شده اگر خوب كردهٔ خوب است و اگر بد كردهٔ بد است . پس درست تأمل كن و مبادرت بانكار علما و حكماء اتقياء كه پيروي ائمه و انبياء صلوات الله عليهم را نمودهاند منما كه والله العظيم ايشان سواي فرمايش آنها نگفتهاند و انكار تو و العياذ بالله انكار آنها است و رد تو بر آنها . خلاصه كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيانات مفصله در اين مسائل فرمودهاند و من هم در صدد تحقيق علمي در اين مقام نيستم و همين قدر خواستم بعض اخبار آلمحمد (ع) را براي تو ذكر كنم كه شايد حقيت فرمايش مشايخ را بفهمي و توفيق از خداوند عالم است .
و از جمله ايرادات بر مشايخ ما (اع) آن است كه گمان كردهاند ايشان منكر معراج جسماني شدهاند العياذ بالله و اينك من نقل ميكنم براي تو عبارت شيخ اوحد اعلي الله مقامه را در رساله قطيفيه كه اصل ايرادات مبني بر آن است پس از آن اشاره ببعض اخبار ميكنم كه شايد صحت و متانت كلام او را بفهمي .
قال السائل : ما معني حقيقة معراج محمد (ص) بجسمه من غير لزوم خرق و التيام ، الي آخر .
فقال شيخنا (رض) : اقول ان حقيقة المعراج هو العروج علي ظاهره و لا جهل فيه و انما الجهل في معرفة جسد النبي (ص) و في معرفة الافاعيل الالهية و في معرفة الخرق و الالتيام ، فنقول اعلم [ص 33] ان الله سبحانه خلق قلوب المؤمنين من فاضل طينة جسم محمد (ص) و اهل بيته (ع) و الفاضل اذا اطلق في الاخبار و في عبارات العارفين بالاسرار يراد به الشعاع و هو واحد من سبعين ، مثلا جسم النبي (ص) قرص الشمس و قلوب شيعتهم خلقوا من الشعاع الواقع علي الارض من قرص الشمس ، فاذا عرفت هذا عرفت انه يصعد بجسمه و لايكون خرق و لا التيام و هو انا نقول الجسم هو كذلك و لكنه لبس الصورة البشرية التي تحس و هي متجسدة و حكمها حكم ساير الاجسام الجمادية و الصعود بها يلزم منه الخرق و الالتيام و نجيب بان الصورة البشرية عند ارادة صعوده يجوز فيها احتمالان في الواقع هما سواء و في الظاهر الاول ابعد من العقول و الاخير اقرب فالاول ان الصاعد كلما صعد القي منه عند كل رتبة ما منها فيها مثلا اذا اراد تجاوز كرة الهواء القي ما فيه من الهواء فيها و اذا اراد تجاوز كرة النار القي ما فيه منها فيها و اذا رجع اخذ ما له من كرة النار فاذا وصل الهواء اخذ ما له من الهواء لايقال علي هذا ان هذا قول بعروج الروح خاصة لانه اذا القي ما فيه عند كل رتبة لميصل منه الا الروح لانا نقول انا لو قلنا بذلك فالمراد بها اعراض ذلك لان ذوات ذلك لو القيها بطلت بنيته بالكلية فيجب ان يكون ذلك موتا لان القائلين بعروج الروح يقولون ان بنيته باقية لاتتفكك و انما مرادنا ان الجسم بالنسبة الي عالم الفساد يتلطف اذا صعد الي عالم الكون و الا فهو علي ما هو عليه من التجسد و التخطيط و الثاني [ص 34] ان الصورة البشرية التي هي المقدار و التخطيط تابعة للجسم في لطافته و كثافته فان الملك الاعظم مثل جبرئيل اذا خرج في صورة البشرية كصورة دحية بن خليفة الكلبي يخرج بقدر دحية مع انه يملأ ما بين السماء و الارض و لو شاء حينئذ دخل في ثقب الابرة و اصغر لان الاجسام اللطيفة النورانية تكون بحكم الارواح لا تزاحم فيها و لا تضايق و لهذا يبلغ المعصوم (ع) من مشرق الدنيا الي مغربها في اقل من طرفة عين و لايستغربه السامع و هذا هو ذاك بعينه فافهم ، تا آخر كلام او اعلي الله مقامه .
كه ترجمه فارسي آن اين است كه بعد از آني كه سائل سؤال ميكند از حقيقة معراج پيغمبر (ص) بجسم خودش بدون اينكه خرق و التيامي لازم بيايد ، تا آخر آنچه سؤال كرده است ، ميفرمايد :
حقيقة معراج آن بالا رفتن است بمعني ظاهر و جهلي در آن نيست و جهل در معرفت جسد نبي است (ص) و در معرفت كارهاي خدائي و در شناختن خرق و التيام پس ميگوئيم بدانكه خداي سبحانه خلق كرد قلوب مؤمنين را از فاضل طينت جسم محمد (ص) و اهل بيت او (ع) و لفظ فاضل كه در اخبار آلمحمد و عبارات حكماي عارفين باسرار ايشان اطلاق ميشود مراد از آن شعاع است و شعاع يكي از هفتاد است بالنسبه بمنير مثلا جسم نبي (ص) قرص آفتاب باشد قلوب شيعه ايشان از شعاعي است كه واقع بر زمين شده است از قرص آفتاب و هر گاه اين را دانستي ميفهمي كه پيغمبر (ص) عروج ميكند بجسم خودش [ص 35] و خرق و التيامي لازم نميآيد و ما ميگوئيم كه جسم پيغمبر (ص) همچنين است و لكن آن جسم صورت بشريه بخود گرفته و باين جهة محسوس و متجسد شده است و حكم ساير اجسام جماديه را پيدا كرده و صعود با اين جسم خرق و التيام از آن لازم ميآيد و جواب ميگوئيم كه صورت بشريه در وقتي كه پيغمبر (ص) اراده صعود فرمايد دو احتمال در آن جايز است كه در واقع هر دو مساوي است ولي در ظاهر اولي دورتر است از عقول و دويمي نزديكتر پس اول اين است كه صاعد هر چه صعود نمايد ميندازد از خودش در هر رتبه آنچه از آن رتبه در آن است مثلا همين كه بخواهد از كره هوا تجاوز نمايد مياندازد آنچه در آن است از هوائيت و هر گاه بخواهد از كره نار تجاوز نمايد ناريت خود را آنجا مياندازد و همين كه برميگردد در كره نار آنچه انداخته برميدارد پس همين كه بهواء رسيد هوائيت خود را برميدارد گفته نشود كه لازمه اين قول قول بعروج روح است خاصة براي اينكه هر گاه صاعد هر چه از هر رتبه دارد در همان رتبه انداخت نميرسد مگر روح او بجهت اينكه ما اگر قائل باين قول بشويم ميگوئيم كه مراد اعراض هر رتبهايست زيرا كه اگر ذوات هر يك از مراتب را بيندازد بنيه او بكلي باطل ميشود و ميميرد و قائلين بعروج روح ميگويند كه بنيه او باقي است و متفكك نشده است و مراد ما اين است كه جسم اگر از عالم فساد بعالم كون صعود [ص 36] نمايد لطيف ميشود و الا كه بر همان حالت تجسد و تخطيط باقي ميماند و دويم اين است كه صورت بشريه كه همين مقدار و تخطيط است تابع است از براي جسم در لطافت و كثافت مثل اينكه جبرئيل ملك اعظم هر گاه بصورت دحية بن خليفة الكلبي بيرون بيايد باندازه دحيه ميشود با اينكه جبرئيل پر كرده است مابين آسمان و زمين را و اگر بخواهد كه در سوراخ سوزن يا كوچكتر از آن داخل بشود ميشود زيرا كه اجسام لطيفه نورانيه در حكم ارواحند و تزاحم و تنگي براي آنها نيست و بهمين جهة است كه معصوم (ع) در كمتر از طرفة العين از مشرق بمغرب ميرسد و شنونده غريب نميشمارد و اين موضوع هم بعينه همان است پس بفهم ، تا آخر كلام او (اع) .
عرض ميكنم اعتراض كردهاند بر آن بزرگوار كه فرموده است هر گاه خواست از كره هوا تجاوز نمايد هر چه از هواء در آن باشد آنجا ميندازد و هر گاه بخواهد از كره نار تجاوز نمايد ميندازد آنچه از ناريت در آن است كه بنا بر اين لازم ميآيد كه معراج روحاني باشد ، با اينكه ايشان جواب از اين اعتراض دادهاند باينكه مراد از هوا و نار اين جا اعراض آن دو است و اما ذوات اين عناصر باقي است و از همين جهة بود كه بنيه آن حضرت باقي بود كه متفكك نشده بود همچنانكه قائلين بعروج روحاني ميگويند و اگر ذوات عناصر را ميانداخت اين موت [ص 37] بود نه عروج .
و ما براي زيادتي توضيح ميگوئيم اولا كه همان طور كه ميبيني اين احتمالي است كه خود آن بزرگوار اول آنرا مستبعد از عقول شمرده پس از آن در دفع اعتراض فرموده است « انا لو قلنا بذلك فالمراد بها اعراض ذلك » و تو ميداني كه كلمه لو در مقام امتناع استعمال ميشود پس ظاهر است كه آن بزرگوار قطع نفرموده است باين احتمال و آن را احتمال بعيد شمرده است ، پس تو را بخدا قسم آيا جايز است تكفير شخص مسلم و مؤمني كه موالي آلمحمد (ع) و پيرو ايشان است بصرف اينكه احتمالي را ذكر فرموده و بعيد هم شمرده است و تصريح ميفرمايد كه قائل باين احتمال نيست زيرا كه با كلمه امتناع فرموده است با اينكه بناي استدلال و جدل بر ذكر احتمالات است كه براي تقريب ذهن ذكر ميكنند ولو بر خلاف واقع باشد ، نظر بكن در قول خداوند كه ميفرمايد و انا او اياكم لعلي هدي او في ضلال مبين پس بنا بر اينكه صرف احتمال ممنوع باشد در اين جا كه خداوند احتمال ضلالت داده است پس بايد كه بر ضلالت باشد ، پناه ميبريم بخداوند از جهالت . پس اي برادر بمحض احتمال مستبعدي كه انسان تصريح ميكند كه قائل بآن نيست كافر نميشود و جايز نيست تكفير او .
و اما قول آن بزرگوار كه ميفرمايد دو احتمال است كه هر دو مساوي هستند ، از قرينه عبارات بعد پيداست كه هر دو احتمال از عقول بعيد است الا اينكه اولي [ص 38] دورتر است و دويمي نزديكتر و حاصل كلام اين است كه دويمي را نزديكتر ميشمارد و آن اين است كه جسم پيغمبر (ص) كه ميبيني در غايت لطافت است و حدود و تخطيطات او هم بحسب لطافت ماده در غايت لطافت است همچنانكه جبرئيل با منتهاي لطافت و انبساط كه خافقين را پر كرده است در صورت دحية بن خليفة الكلبي ظاهر ميشد پس چه مانع دارد كه جسم محسوس پيغمبر (ص) هم بلطافت عرش باشد و بعرش بالا برود بدون لزوم خرق و التيام همچنانكه از مشرق بمغرب هم در كمتر از طرفة العين سير ميكرد و زمين براي او پيچيده ميشد زيرا كه اگر جسم او بكثافت اين اجسام غليظه بود با اين سرعت سير نميكرد ، پس اين است احتمالي كه قريب شمرده است و تقويت فرموده آن را .
و ما بعض اخباري كه دلالت بر اين معني ميكند ذكر ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله پس در فصل الخطاب است از بحار فرمود حضرت ابوجعفر كه خداوند خلق فرمود محمد و آلمحمد عليهم السلام را از طينت عليين و خلق فرمود قلوب ايشان را از طينتي فوق آن و خلق فرمود شيعه ما را از طينتي پائينتر از عليين و خلق فرمود قلوب ايشان را از طينت عليين پس قلوب شيعيان ما از طينت ابدان آلمحمد است ، الحديث و فرمود حضرت ابوعبدالله (ع) خلق فرمود خداوند ما را از نور عظمت خودش پس تصوير فرمود خلق ما را از طينتي كه در تحت [ص 39] عرش مخزون و مكنون بود پس آن نور را در اين صورت جا داد پس ما خلقي و بشري نوراني بوديم و براي هيچ كس از مثل آنچه ما را از آن خلق فرمود نصيبي قرار نداد و خلق فرمود ارواح شيعه ما را از ابدان ما و ابدان ايشان را از طينتي كه مخزون و مكنون بود در دون اين مقام ، الحديث . عرض ميكنم ببين چگونه تصريح فرموده است كه قلوب شيعه و ارواح ايشان از طينة ابدان آلمحمد (ع) است ، پس اگر از شيعه آلمحمد (ع) هستي بقلب خودت نظر بكن و ببين كه چه اندازه لطيف است و آيا ممكن است بدن جسماني كه باين لطافت باشد بآسمان صعود بكند و بعرش برسد بدون خرق و اليتامي يا ممكن نيست .
و نظر بكن نيز بسوي قول امام (ع) بعد از آني كه فرمود كه خداوند تصوير فرمود خلق ما را از طينتي زير عرش پس اين نور را در آن جا داد فرمود ما خلقي و بشري نورانيين بوديم ، پس اين بدن بشري براي ايشان خلق نوراني است كه از طينتي تحت عرش است ، و اين قول اميرالمؤمنين (ع) است در حديث طارق بن شهاب اي طارق امام بشري است ملكي و جسدي است سماوي و امري است الهي و روحي است قدسي و مقامي است علي و نوري است جلي و سرّي است خفي . عرض ميكنم قسم بخدا كه امثال اين عبارات را از كلمات اهل عصمت نميشمرند مگر مثل عبارات شاعرانه و مدايح آنها براي امثال خودشان و نميدانند [ص 40] كه امام دروغ نميگويد و مدح نميفرمايد خود را بآنچه خداوند در او قرار نداده است بلكه آن اندازه از فضايل خود را كه مردم متحمل نيستند پنهان ميدارد ، پس تصور كن اينكه ميفرمايد بشري است ملكي و جسدي است سماوي چه معني دارد پس اگر فرمايش صادق امين راست است پس بشر ملكي حقيقةً بلطافت ملك است و اگر چه خود را در صورت محسوسه باندازه معيني نشان داده باشد همچنانكه جبرئيل خود را بصورت دحيه نشان ميداد و جسد سماوي بلطافت آسمان است بلكه اعلي مراتب آن كه عرش باشد و مانعي ندارد براي او كه بمقام خودش صعود نمايد همچنانكه ستاره هم از آسمان نازل شد و بر بام خانه اميرالمؤمنين (ع) قرار گرفت و باز بمقام خود بالا رفت ، و مولاي من اعلي الله مقامه روايت فرموده است در فطرة السليمه از حضرت ابيعبدالله (ع) فرمود اول كسي كه سبقت گرفت بسوي بلي رسول خدا بود (ص) زيرا كه نزديكترين خلق بود بسوي خدا و صاحب مقامي بود كه جبرئيل وقتي كه آن حضرت بآسمان صعود فرمود عرض كرد پيش برو اي محمد كه هرائينه بجائي رسيدي كه هيچ ملك مقربي يا پيغمبر مرسلي بآن جا گام نگذارده است و اگر روح و نفس آن بزرگوار از آن مكان نبود بآن جا نميرسيد و مقام او از خداوند باندازه قاب قوسين يا كمتر بود . عرض ميكنم بخدا قسم نميدانم كه چه عيب است بر مشايخ ما (اع) كه پيروي [ص 41] سادات خود (ص) را بنمايند و نميدانم كه اعتراضات اين جماعت بر مشايخ ما (اع) است يا بر ائمه اطهار (ص) است .
خلاصه كه ابدان ايشان از آسمانها و كرسي و عرش پروردگار لطيفتر است بلكه بلطافت اهل جنت است و مولاي من (اع) فرمود كه آيا نشنيدهٔ كه پيغمبر (ص) براي او سايه نبود و از پشت سر خودش ميديد همچنانكه از پيش روي خودش ميديد و مدفوع براي آن حضرت ديده نميشد و سؤال شد آن حضرت از اين مطلب فرمود كه ابدان ما در دنيا مثل ابدان اهل بهشت است در بهشت . عرض ميكنم من بطوريكه ميداني در جناح سفر هستم و كتبي كه اين اخبار و غير اينها را از اصول آنها استخراج نمايم با من نيست و الا همه اخبار را از اصول معتبره روايت ميكردم تا يقين نمايي كه مشايخ ما نفرمودهاند جز آنچه آلمحمد (ع) فرمودهاند و خلاصه اين است كه ايشان با ابدان بشريه خودشان بآسمان عروج ميكنند بدون تزاحم و خرق و التيام بجهة اينكه ابدان ايشان صافيتر و لطيفتر از هر چيزي است و باين نظر گاهي روح ناميده ميشود زيرا كه روح جسم رقيقي است كه قالب كثيف بر آن پوشيده شده است كه در دعاي ندبه روايت شده است و سخرت له البراق و عرجت بروحه الي سمائك بنا بر روايت مجلسي عليه الرحمه در تحفه و لكن محدث نوري (ره) در تحية الزائر فرموده است كه در بعض نسخ قديمه چنين يافته [ص 42] است و عرجت به الي سمائك و بهر حال اگر روايت مجلسي هم صحيح باشد ما نميگوئيم كه معراج آن حضرت روحاني بود و لكن ميگوئيم كه ابدان جسمانيه ايشان از شدت لطافت روح ناميده ميشود و اين استعمال شايعي است كه در اخبار معاد نظير آن گذشت و بر معني كه ذكر كرديم حمل ميشود نه اينكه معاد يا معراج روحاني صرف باشد نعوذ بالله ، و از اين جهة بود كه حضرت سجاد (ع) هم صعود بآسمان فرمود و برگشت پس عرض شد بآن حضرت كه شما هم ميتوانيد صعود فرمائيد فرمود ما خودمان ساختهايم آنها را چگونه نميتوانيم كه صعود بر آنها بكنيم ، يا بعبارتي كه فرمود چون عبارت خبر الآن حاضر نيست و در مدينة المعاجز مذكور است ظاهرا .
و بدان اينكه شيخ اوحد (اع) اين جا دو احتمال را ذكر فرمود و فرمود كه اولي ابعد از عقول است و اظهار عدم قطع بآن فرمود نه اين است كه همان احتمال را هم براي خود داده باشد بدون هيچ مستندي حاشا زيرا كه آن بزرگوار هيچ چيز نميفرمود مگر بدلالت اهل بيت (س) و دليل بر آن قول عيسي (ع) است بحواريين كه در مسأله سابقه هم روايت كرديم فرمود بحق ميگويم براي شما كه بآسمان نميرود مگر هر چه از آسمان آمده است ، و مولاي من (اع) در فطرة السليمة روايت فرموده است از حضرت ابيعبدالله (ع) بلند شد عيسي بن مريم با مدرعهٔ از پشم از رشته مريم و از بافته مريم و [ص 43] دوخته مريم پس همينكه بآسمان رسيد ندا رسيد كه اي عيسي بينداز از خودت زينت دنيا را انتهي ، با اينكه ميداني كه عيسي (ع) نمرده است و بآسمان چهارم عروج فرموده است پس تدبر كن و بدان كه شيخ اوحد (اع) آن احتمال را نظر باين دو حديث و امثال اين دو حديث داده است و بعد از آني كه قطع بآن نفرموده است محتاج بتفصيل نيست پس تدبر كن و انصاف بده .
و از جمله اعتراضات بر مشايخ ما (اع) حديثي است كه از آلمحمد (ص) روايت نمودهاند كه پيغمبر (ص) و علي (ع) پدر و مادر اين امت هستند پس گفتند كه شما ميگوئيد العياذ بالله كه علي (ع) زني است و زوجه پيغمبر است (ص) و نميدانم كه آيا رد بر ما ميكنند يا بر آلمحمد (ع) ؟ اما مشايخ ما (اع) كه نفرمودهاند مگر آنچه را كه در اخبار و آثار صحيحه صريحه آلمحمد (ع) وارد شده است و در اين جا و در ساير اعتراضاتي كه بر مشايخ ما (اع) كردهاند حديث ابوبصير از حضرت باقر (ع) يا حضرت صادق (ع) صادق ميآيد كه عرض كرد خبر بده مرا كه ردكننده بر من در اين امر آيا مثل كسي است كه رد بر شما نموده است فرمود كسي كه رد كند بر تو اين امر را مثل اين است كه بر رسول خدا (ص) رد كرده است و مثل اين است كه بر خدا رد كرده است و آن در حد شرك بخدا است .
خلاصه كه اول بعض اخبار را كه شايد براي اهل بصيرت موجب عبرت باشد روايت ميكنيم ، پس در تفسير امام [ص 44] (ع) در تلو قول خداي تعالي و اذ اخذنا ميثاق بنياسرائيل لاتعبدون الا الله و بالوالدين احسانا و ذي القربي و اليتامي الآية ، تا اينكه فرمود فرمود علي بن ابيطالب (ع) شنيدم از رسول خدا (ص) كه ميفرمود من و علي ابوين اين امت هستيم و هرائينه حق ما بر ايشان بزرگتر است از حق ابوين ولادت ايشان زيرا كه ما نجات ميدهيم ايشان را اگر اطاعت ما را بنمايند از آتش جهنم بسوي بهشت و ملحق ميكنيم ايشان را از عبوديت بخيار احرار و فرمود حضرت فاطمه (ع) كه ابوين اين امت محمد و علي هستند (ص) كه كجي ايشان را راست ميكنند و از عذاب دائم نجات ميدهند اگر اطاعت آن دو را نمايند و نعمت جاويد را بر ايشان مباح مينمايند اگر موافقت با ايشان نمايند و فرمود حضرت حسن بن علي (ع) كه محمد (ص) و علي (ع) ابوين اين امتند خوشا بحال آنكه عارف بحق ايشان باشد و در همه احوال خود مطيع ايشان باشد كه خداوند او را از افضل سكان بهشت قرار ميدهد و بكرامت خود سعيد ميفرمايد و فرمود حضرت حسين بن علي (ع) هر كس بشناسد حق ابوين افضلين خود محمد و علي را و اطاعت نمايد ايشان را بحق اطاعت گفته ميشود باو كه در وسط هر بهشتي كه ميخواهي جا بگير و فرمود حضرت علي بن الحسين (ع) اگر حق ابوين بر اولاد خودشان عظيم است بجهة احساني كه بآنها كردهاند پس احسان محمد و علي باين امت بزرگتر است [ص 45] پس ايشان سزاوارترند كه ابوين اين امت باشند و فرمود حضرت محمد بن علي عليهما السلام هر كس بخواهد بداند كه قدر او در نزد خداوند چقدر است پس بايد نظر كند ببيند كه قدر ابوين افضلين او محمد و علي در نزد او چقدر است و فرمود حضرت جعفر بن محمد (ع) و هر كس رعايت بكند حق ابوين افضلين خود محمد و علي را ضرر نميرساند او را هر چه كه از حق ابوين خود و ساير مردم تضييع نموده باشد بجهة اينكه آن دو بزرگوار راضي ميكنند ديگران را بسعي خودشان و فرمود حضرت موسي بن جعفر (ع) كه ثواب نماز هر كس باندازه تعظيم او است براي ابوين افضلين خودش محمد و علي و فرمود حضرت علي بن موسي الرضا (ع) آيا كراهت ندارد يكي از شما كه نفي بشود از پدر و مادر ولادت خودش عرض كردند بلي فرمود پس بايد كوشش نمايد كه از پدر و مادر آنچناني كه از ابوين نسبي او افضلند نفي نشود . عرض ميكنم اخباري كه بر اين معني دلالت دارد بسيار است و خاصة در تفسير امام (ع) در ذيل همين آيه در تفسير ذوي القربي و اليتامي و اگر خواستي مراجعه كن و همه اين اخبار در اين معني كه مراد است صريح است .
و بعضي گفتهاند كه مراد از ابوين اين است كه رسول خدا (ص) پدر امت است و بعد از پيغمبر (ص) علي (ع) پدر ايشان است عرض ميكنم تسليم داريم كه علي (ع) هم پدر امت است و لكن معذلك مادر ايشان هم هست زيرا كه حديث [ص 46] آخر كه مروي از حضرت علي بن موسي الرضا (ع) است صريح است بلفظ ام و ساير اخبار نيز دلالت بر اين معني دارد و اين بديهي است كه مراد از ابوين نسبي در نزد اطلاق يكي پدر است و يكي مادر پس وقتيكه ابوين افضلين را قياس بآن دو ميكنند يا بابوين ولادت باختلاف الفاظ روايات پس دلالت ميكند بر اينكه ابوين افضلين نيز پدر و مادر شمرده ميشوند . و علاوه بر اخباري كه ذكر شد در كتاب المبين از كافي از حضرت رضا (ع) روايت شده است در حديث طولاني در صفة امام الامام الانيس الرفيق و الوالد الشفيق و الاخ الشقيق و الام البرة بالولد الصغير پس ملاحظه كن و انصاف بده و دين خود را بمخاطره مينداز و ببين آيا ميتواني انكار بكني روايت كليني (ره) را در كافي يا نه ؟
و اجمالا عرض ميكنم كه اگر استعمال لفظ در مقامي براي اينكه يكي از معاني آن مناسب اين مقام نيست جايز نباشد پس استعمال لفظ يد و عين و اذن و روح و نفس و غير اينها در خداي تعالي بايد جايز نباشد با اينكه استعمال اين الفاظ در كتاب و اخبار اهل بيت شايع است و اين نيست مگر از اين جهة كه براي اين الفاظ معاني هست كه منافي توحيد نيست و از اينجا است كه استعمال آنها جايز شده است ، بلي اگر براي لفظي معنيي كه مناسب مقام باشد نيست استعمال آن جايز نيست ، آيا نشنيدهٔ احتجاج رسول خدا (ص) را با نصاري وقتي كه عرض كردند باو اي محمد آيا شما نيستيد كه ميگوئيد ابرهيم خليل الله [ص 47] است فرمود گفتهايم اين را عرض شد اگر شما گفتهايد پس چرا منع ميكنيد ما را از اينكه بگوئيم عيسي ابن الله است پس فرمود رسول خدا (ص) اين دو شبيه يكديگر نيستند بجهة اينكه قول ما ابرهيم خليل الله خليل مشتق است از خلة يا خلة ، اما خلة معني آن فقر و فاقه است و ابرهيم خليل خدا بود و فقير بسوي او بود ، تا اينكه فرمود : و از اين معني تشبيه خدا بخلق لازم نميآيد نميبينيد كه اگر ابرهيم منقطع بسوي خدا نباشد خليل او نميشود و هر گاه اسرار خداوند را نداند خليل او نميشود و اما كسي كه تولد از مردي مينمايد و اگر چه او را اهانت كند و از خود دور بكند خارج نميشود از اينكه ولد او باشد بجهة اينكه معني ولادت ثابت است . عرض ميكنم و در خبر وارد شده است در معني يد كه بمعني قوت و نعمت است و از اين جهت براي خداوند جايز است و اما بمعني جارحه جايز نيست .
خلاصه كه اگر براي لفظ معنيي هست كه استعمال آن در مقامي صحيح است استعمال آن جايز است و محض اشتراك در معاني كه بعض آنها مناسب مقامي نيست منع نميكند از استعمال و اين بديهي است ، آيا نه اين است كه استعمال لفظ اب را در نبي (ص) و ولي تجويز ميكنيد و آيا در خبر نيست كه الآباء ثلثة اب ولدك و اب زوجك و اب علمك و شكي نيست كه توليد دنيوي در حق پيغمبر (ص) بالنسبه بجميع مردان امت صحيح نيست و ماكان محمد ابا احد من رجالكم و با وجود اين استعمال لفظ [ص 48] اب در نزد تو براي پيغمبر (ص) جايز است زيرا كه يكي از پدرها پدري است كه تعليم كرده تو را و همچنين براي پيغمبر (ص) شفقت پدر است بر اولاد فرمود خداي تعالي قد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رأوف رحيم پس او پدر امت است همچنانكه روايت شده است در كتاب المبين از علل الشرايع سؤال شد حضرت ابوالحسن (ع) و عرض شد چرا پيغمبر (ص) مكني بابيالقاسم شده است فرمود براي اينكه پسري براي آن حضرت بود كه قاسم ناميده ميشد باين جهة مكني بابيالقاسم شد ميگويد كه عرض كردم يا بن رسول الله آيا مرا اهل ميبيني براي اينكه زياد فرمائي بر من فرمود بلي آيا نميداني كه پيغمبر (ص) فرمود انا و علي ابوا هذه الامة عرض كرد بلي فرمود آيا ندانستهٔ كه علي قسمتكننده بهشت و دوزخ است عرض كرد بلي فرمود پس پيغمبر (ص) پدر قاسم جنت و نار است باز عرض شد معني اين چيست فرمود بدرستيكه شفقت پيغمبر بر امتش شفقت آباء است بر اولاد و افضل امت پيغمبر علي (ع) است ، الحديث . عرض ميكنم ملاحظه كن كه پيغمبر مكني بابوالقاسم شده است براي اينكه پدر علي است كه او قاسم بهشت و جهنم است و بديهي است مراد معني توليد نيست و چرا ايراد نميكنيد يا اين خبر را بكلي رد نميكنيد زيرا كه بنا بر اين نعوذ بالله لازم ميآيد كه پيغمبر (ص) دختر خود را به پسر خودش تزويج فرموده باشد بجهة اينكه [ص 49] علي (ع) بمقتضاي اين خبر پسر او است و فاطمه (ع) دختر او و بتحقيق تزويج فرموده است بين آن دو را ، و چرا اخوت پيغمبر و علي (ع) را تكذيب نميكنيد زيرا كه لازم ميآيد كه پيغمبر (ص) دختر خود را بعم او تزويج فرموده باشد نعوذ بالله ، پس از اينجا بفهم كه موردين نسبت بمشايخ ما (اع) از جاده انصاف خارج شدهاند و هر گاه جايز شد كه پيغمبر (ص) پدر امت ناميده بشود از جهة شفقتي كه درباره آنها داشته است و بعلت تعليم و هدايتي كه فرموده است پس چرا جايز نباشد كه علي مادر ناميده بشود براي مهرباني كه بآنها داشته و در دامن خود آنها را حضانت فرموده و تربيت فرموده و غذا داده است بشير علم خودش ، آيا نشنيدهٔ آنچه كه در تفسير قول خداي تعالي وارد شده است فلينظر الانسان الي طعامه كه فرمود يعني بايد بعلم خودش نگاه بكند كه از كه ميگيرد آن را ، و آيا نشنيدهٔ كه معبرين شير را بعلم تعبير ميكنند و آيا نبود كه اميرالمؤمنين (ع) تعليم امت ميفرمود و تربيت آنها را ميفرمود و غذا ميداد و حضانت ميفرمود .
و از براي ام بحسب لغت معاني بسياري است كه با اين مقام مناسبت دارد پس در مجمع البحرين است در قول خداي تعالي و انه في ام الكتاب الآية ، يعني در اصل كتاب و مراد لوح محفوظ است و ام الكتاب نيز فاتحة الكتاب است و ام ناميده شده است بجهة اينكه اول كتاب و اصل كتاب است و بجهة اينكه سوره نسبت باو داده ميشود و او نسبت بچيزي داده نميشود [ص 50] و گفته شده كه ام ناميده شده است زيرا كه جامع اصل مقاصد كتاب است و محتوي بر همه رؤس مطالب است و عرب هر چيزي را كه جامع چيزهاي متعدديست ام مينامد همچنانكه جلدي را كه جامع دماغ و همه حواس او است ام الرأس مينامند و براي اينكه فاتحة الكتاب فذلكه و مختصري است از آنچه كه در قرآن تفصيل داده شده است بجهة اشتمال آن بر معاني قرآن از ثناء بر خداوند بآنچه كه شايسته او است و عبوديت و امر و نهي و وعد و وعيد پس كأنه قرآن از فاتحة الكتاب متولد شده و تفصيل آن اجمال است همچنانكه مكه را ام القري گفتند بجهة اينكه زمين از آن كشيده شده است . عرض ميكنم از روي انصاف ملاحظه بكن كه لفظ ام بجميع اين معاني بر آن بزرگوار صادق ميآيد يا نه زيرا كه او اول امت است از حيث اسلام و اصل ايشان است و امت نسبت بآن حضرت داده ميشود و او نسبت باحدي داده نميشود و او است كه جامع شمل امت است و فضل جميع امت را او به تنهائي داراست و روايت شده است كه خداوند قرار داده است در امام از آلمحمد (ع) آنچه را كه در جميع مؤمنين متفرق فرموده است و او مثل فذلكهايست از آنچه در نزد همه امت هست و لايغادر صغيرة و لا كبيرة الا احصيها و كل شئ احصيناه في امام مبين . پس اي برادر چرا كلمه را باين معاني صحيحه معني نميكني و كلمات قبيحه مستهجنه ذكر ميكني كه علي (ع) را كه يگانه [ص 51] مرد دنيا است العياذ بالله زن نام نهادهايد و چرا متوجه نميشويد كه نطفه اولاد از نزد پدر است و اختلافي در آن نيست و اختلاف در رحم مادر است و يصوركم في الارحام كيف يشاء همچنين است حال امت نسبت به پيغمبر (ص) كه اختلاف در او نكردند و همه اختلاف در اميرالمؤمنين (ع) شد كه نبأ عظيم است و همه در آن بزرگوار مختلف شدند . خلاصه كه در صدد تفصيل نيستم و مولاي من (اع) و برادر بزرگوارم (اع) در رفع اين ايرادات و جواب اين اعتراضات بيانات مفصله مشروحهٔ فرمودهاند و قصد ما در اين اوراق اختصار است و ذكر بعض اخبار با بيان مختصري كه شايد بعض از موردين بهبينند و متنبه شوند و انصاف دهند و مبادرت بانكار ننمايند .