و قسم بخدا كه مشايخ ما (اع) نفرموده‌اند چيزي را و اعتقاد نورزيده‌اند جز آنچه را كه از آل‌محمد (ع) نص يا نصوص متعدده بر آن وارد شده باشد و حتي آنكه پدرم (اع) هميشه تصريح ميفرمود كه هر چه را كه آل‌محمد (ع) فرموده باشند ميگويم و آنچه را كه نصي بر آن نيابم علم بآن ندارم و باين مقاله هميشه افتخار ميفرمود و استنكافي از اقرار بجهالت بر نفس خودش نداشت و اين عين عبارت او است در آخر كتاب غصب از كتاب جامع بعد از ذكر مسائلي چند ميفرمايد : هذه المسائل مواقع النصوص و قد ذكر الاصحاب فروعا كثيرة اعرضنا عنها لعدم نص فيها و عدم علمي بما لا نص فيه و لا حول و لا قوة الا بالله سبحانك لا علم لنا الا [ص 52] ما علمتنا انك انت العليم الحكيم . عرض ميكنم پس جماعتي كه دأب و دَيدن ايشان و مذهب ايشان اين است چگونه گمان ميرود در حقشان كه بر خلاف كتاب و سنت يا ضرورة مسلمين اعتقادي داشته باشند ؟

بلي لفظ ضرورتي شنيده‌ايد و گمان كرده‌ايد كه موافقت مسلمين يا شيعه در ضروريات لفظاً و معنيً هر دو واجب است يعني هم‌چنانكه عبارات ضروريه را از اهل آن ميگيري معاني آنها را هم بايد از آنها بگيري ، بنا بر اين عدل و توحيد از ضروريات مذهب ما است عامه مسلمين و متوسطين طلاب كه بجاي خود ، تو از فحول علما از معني عدل و توحيد سؤال كن و بشنو كه چه ميگويند و اول ببين كه در معني اين مسائل تا چه اندازه اختلاف دارند بعد از آن بگفته‌هاي ايشان نظر كن و انصاف بده كه آيا ممكن است براي عاقلي كه اندك معرفتي بخداي خود دارد كه باين اقوال اعتقاد نمايد يا نه ؟ همچنين است امر در ما نحن فيه ، شنيده‌اند كه معاد جسماني است و از ضروريات مذهب ما هم هست اما معني آنرا ندانسته‌اند و يكي از منتحلين علم بود كه از شدت تمسك بظاهر و ملاحظه معروف بين عامه مردم ميگفت كه انسان در قيامت ميآيد و جثه او بزرگ ميشود و پوست او وسيع ميشود باندازهٔ كه هر چه در مدت عمر در دنيا از او خارج شده است از فضلات و چركها و موها و ناخن‌ها و غيرها همه را جا بگيرد و هيچكس باو نميگفت اي شخص ، پيغمبر ما (ص) در دنيا راضي نميشد كه اين فضلات نصف روز [ص 53] با تو باشد و دائما امر بشست و شو و تنظيف و گرفتن ناخنها و تراشيدن موها ميفرمود با اينكه اينها در هر حال خود فاني هستند و بدون ازاله هم زايل ميشوند ولو بعد از مدت كمي باشد و معذلك پيغمبر (ص) راضي نشده است كه اينها با تو باشند پس آيا خداوند براي مؤمنين راضي ميشود كه جميع اين كثافات و اعراض در بهشت با او باشند يا نميشود و اگر بگوئي نه معاد جسماني را بنا بر قول اين محقق انكار كردهٔ و اگر بگوئي بلي كه خداوند راضي نيست و پيغمبر (ص) منكر او است و اگر درست تحقيق كني اكثر مردم اينطورند و شعور و تعقل ندارند و ميخواهند كه علما و حكما را هم مجبور نمايند كه متابعت سفها را بنمايند لا لامر الله يعقلون و لا من اوليائه يقبلون حكمة بالغة فماتغني الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون و بهمين جا كلام را ختم ميكنيم و بر اهل فهم و تسليم سلام ميفرستيم .

تمام شد اين رساله بر دست مصنف آن در نجف اشرف علي مشرفه السلام حامدا مصليا مستغفرا در شب بيستم ماه ربيع الاول سال هزار و سيصد و سي دو ١٣٣٢ و انا العبد زين‌العابدين بن كريم بن ابرهيم .

و بدانكه باعث بر تجديد طبع كتاب در اين هنگام بعد از آنكه چند مرتبه در ايران و نجف اشرف و بصره طبع شده بود اين شد كه در اين سنه ميمونه كه باز تشرف بزيارت عتبات مقدسه صلوات الله علي ذويها حاصل شد بعضي مغرضين باز القاء شبهات سابقه را نموده و اذهان عامه را مشوش ساختند در حق من و در حق [ص 54] مشايخم اعلي الله مقامهم و از اينجهة بخاطرم گذشت كه باز همين رساله را طبع نمايم در نجف اشرف و چند صفحه از آنهم طبع شد كه باز مانعي از حضرات منع از طبع نمود و مرا ملجأ نمود كه در بغداد طبع آنرا باتمام رسانم چون همين چند صفحه كه در نجف اشرف طبع شده بود منتشر شد و بعضي منصفين خواندند و تصديق نمودند الا اينكه كه شنيدم بعض كسانيكه خوانده بودند گفته‌اند كه اين اعتقادات صحيح است و موافق ضرورت عامه مسلمين هم هست و عيبي ندارد ولي فلان در آنچه نوشته تقيه كرده و مذهب پدرش در اين مطالب غير از اين است كه نوشته ، پس از اين جهة ملحق كردم بآن در اينجا مقصد دويم را از كتاب جامع در احكام شرايع كه از مصنفات پدرم اعلي الله مقامه است تا اينكه ناظر در آن واقف شود بر عقيده پدرم در اصول عقايد و من نميدانم از پدرم رحمه الله عقيدهٔ غير از اين ، و كتابهاي آن بزرگوار (اع) در همه بقاع و اصقاع منتشر است و عقيده او واضح است كنارٍ علي عَلَم و بر احدي پنهان نمانده مگر اينكه مردم انصاف ندارند در حق ما و ضرري هم بما نميرساند بحول الله و قوته ،

لزين‌الدين احمد نور علم تضاء به القلوب المدلهمة

يريد الحاسدون ليطفئوه و يأبي الله الا ان يتمه

و من الآن قصد نكرده‌ام مگر رفع شبهه را از اذهان عوامي كه [ص 55] مطلع نيستند و از روي انصاف در صدد تفحص هستند نه غير ايشان و اما غير ايشان را من از عهده علاج برنميآيم مگر اينكه خداوند وجدان آنها را اصلاح فرمايد ، و اين است عبارت پدر بزرگوارم كه در مقدمه جامع فرموده و در رساله عربي لفظ بلفظ نقل شده ولي در اين مقام ترجمه ميشود :

مقصد دويم در مجملي از اصول عقايدي است كه ديانت بآنها واجب است و در آن فصولي است :

فصل در معرفت خداي سبحانه است . بدانكه قديم آن چيزي است كه عدم آن ممتنع است و هر چيزي كه عدم در آن جايز است قديم نيست و دليل قدمت بر آن اقامه نميشود زيرا كه در قول محال حجتي نيست و در مسألت از آن جوابي نباشد و آنچيزي كه عدم در آن جايز نيست محتاج بدليلي نيست ، پس واجب است كه اعتقاد شود بثبوت قديم و وجود آن ، پس همين كه عاقل مي‌بيند كه جميع مشهودات بر نهج حكمت و صواب تركيب و تأليف شده بطوريكه همه محتاج بيكديگر و مربوط بيكديگر هستند و قوام بعض آنها ببعض است و مي‌بيند كه اگر بغير اين ترتيب بود نظام آنها مختل و قوام آنها باطل ميشد ميفهمد كه هر جزئي از عالم محتاج بغير است و قائم بنفس خود نيست و چيزي كه در بقاء خودش بر آن نحو كه هست محتاج بديگري است قديم نيست پس لابد قديمي بايد باشد كه اين عالم را احداث نموده باشد كه خود مركب [ص 56] و مؤلف از اجزاء نباشد كه در بقاء خود محتاج باجزاء خود باشد و مثل ساير خلق حادث بشود ، پس واجب شد اعتقاد باينكه صانع احد و صمد است كه نزائيده و زائيده نشده است و براي او شبيهي از خلقش نيست زيرا كه اضداد هر يك از صفات مذكوره مستلزم تركيب و تأليف است ، و واجب است اعتقاد باينكه خداوند احد است در ذات خودش و براي او ندّي و ضدّي نيست و واحد است در صفات خودش پس چيزي مثل او نيست و واحد است در افعال خودش پس خالق و رازق و محيي و مميتي سواي او نيست و همه افعال خداوند راجع باين چهار است كه اصل همه افعالند و واحد است در عبادت خودش پس هر معبودي از دون عرش پروردگار تا زمين هفتم باطل و مضمحل است سواي وجه كريم پروردگار كه او از وصف وصف‌كنندگان برتر و بالاتر است و قلوب بندگان بحقيقة عظمت او راه نمي‌يابند ، و واجب است اعتقاد باينكه علم پروردگار ذات او است و معلومي نيست و سمع ذات او است و مسموعي نيست و بصر ذات او است و مبصري نيست و قدرت ذات او است و مقدوري نيست و او حي دائم و ثابت است و عدلي است كه جور نميكند و همچنين هر صفتي از غير صفات مذكوره كه نفي آن از خداوند جايز نيست باين منوال است و عين ذات او است و اختلاف و تعدد و تجزيه آن‌جا نيست ، و واجب است اعتقاد باينكه هر صفتي كه اثبات آن [ص 57] و نفي آن از خداوند جايز باشد او در حيز ممكنات است و لايق ذات پروردگار نيست و از صفات فعل او است مثل خالق و رازق و محيي و مميت و مريد و متكلم و آنچه ملحق بآنها است از صفات فعل ، و واجب است اعتقاد باينكه هر صفتي كه جاري بر چيزي از خلق او بشود لايق خداوند نيست زيرا كه هر چه مقترن بحادث ميشود حادث است و در ذات ازل ممتنع است زيرا كه او ممتنع از حدث است پس خداي سبحانه جسم نيست مثال نيست ماده نيست طبيعت نيست نفس نيست روح نيست عقل نيست براي او وقتي نيست مكاني نيست جهتي ندارد رتبهٔ ندارد كم و كيفي براي او نيست وضعي ندارد اجلي براي او نيست و خلاصه اينكه از مجانسة مخلوقات و شباهت بآنها منزه و مبري است ، و واجب است اعتقاد باينكه خداي سبحانه جميع خلق را بمشيت خود خلق فرمود بطوريكه خواست نه از ماده‌اي و نه از مدتي و اختراع فرمود خلق را بدون اينكه عين يا كون يا ذكر يا صلوحي در قدم براي آنها باشد بوجود يا عدم يا نفي يا اثبات بلكه اختراع فرمود خلق را بدون ماده يا صورت سابقه ، و تغيير و تبديلي در ذات او بعد از خلق پيدا نشد و مقترن بخلق نگرديد ، و واجب است اعتقاد باينكه هر چه در آسمان و زمين است بمشيت او است و اراده او و قدر او و قضاء او و اذن او و اجل قرار دادن او و كتاب او و احدي شريك در فعل پروردگار نيست ، و واجب است اعتقاد باينكه براي [ص 58] خداوند است بداء در جميع آنچه خواسته و اراده فرموده و تقدير نموده و قضا فرموده مادام كه بحد امضاء نرسيده باشد و پس از امضاء ديگر بدائي نيست ، بلي محو ميفرمايد هر چه را كه خواسته باشد بعد از امضاء و ثابت ميدارد و در نزد او است ام الكتاب ، و واجب است اعتقاد باينكه خداوند جميع خلق را مختار خلق فرموده و همه را بقدرت خود حفظ فرموده در جميع امورشان پس بنده بحفظ خداوند مختار است و اختيار او هم محفوظ بحفظ پروردگار است و فعل او هم محفوظ بحفظ پروردگار است و حفظ پروردگار در جميع افعال عبد مثل روح است در بدن و خداست مالك مر آنچه تمليك فرموده بندگان را و قادر است بر آنچه توانائي بآنها داده پس بندگان در دست پروردگار در مَثَل مثل شاقولي است در دست يكي از ما كه اگر نازل بشود بسبب سست كردن ما است و نازل شدن از شاقول است و ما حاجت او را برآورده‌ايم و سؤال او را اجابت نموده‌ايم و ماظلمناهم و لكن انفسهم يظلمون ، افحسب الذين يعملون السيئات ان يسبقونا و اگر شاقول بالا بيايد بواسطه بالا بردن ما است و ما بالا برده‌ايم فما اصابك من حسنة فمن الله و ما اصابك من سيئة فمن نفسك و اين است مجمل قول در معرفة پروردگار و صفات او و افعال او .

فصل در معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله است و صفات او . بدانكه هر كس تدبر بكند در خلق انسان مي‌يابد كه او مدني الطبع است [ص 59] و قيام و انتظام امر انسان در اجتماع است و اجتماع هم سبب اختلاف است پس واجب است در حكمت كه رئيسي بر آنها قرار دهد كه در اختلاف مراجعه باو كنند و بين آنها قضاوت بحق نمايد و تعليم نمايد بآنها آنچه را كه نميدانند از آنچه قوام و نظام آنها بسته بآن است و اگر اين رئيس در ميانه نباشد نظام خلق مختل ميشود و قوام آنها باطل ميشود و از خلقت بي‌قوام عبث لازم ميآيد و عبث از حكيم صادر نميشود ، پس واجب است اعتقاد كند باينكه خداوند اخلال باين حكمت نميفرمايد و منع از اين لطف نميكند پس لابد است از اينكه برگزيند از بندگان خودش كسي را كه جميع آنچه نفع يا كه ضرر دارد باو تعليم فرمايد و جميع آنچه قوام خلق بآن است باو بياموزد و او را صاحب سلطنت و هيمنه بر ساير خلق قرار دهد تا اينكه سائس باشد در ميان آنها و قضاوت نمايد بحق ، و بايد او را معصوم از هر خطائي قرار دهد كه اگر معصوم نباشد ظلم بر آنها خواهد نمود و با وجود او محتاج بحاكم ديگر ميشوند ، و چون خلق علم نداشتند و معصوم را نمي‌شناختند تعيين چنين حاكمي باختيار ايشان ممكن نيست زيرا كه علم و عصمت از صفات باطن است لهذا واجب شد كه آن حاكم را خداوند اختيار فرمايد ، و چون اين اختيار با خداست و كسي هم از جانب پروردگار خبر نميآورد مگر خود آن رسول واجب [ص 60] شد كه براي او آيت بينه باشد كه خلق عاجز از مثل آن باشند كه اين آيت تصديق پروردگار باشد بر آن رسول ، و چونكه مصالح خلق در اوايل و اواسط و اواخر مختلف بود معلوم شد كه لابد است در هر عصري پيغمبري باشد كه حاكم باشد از جانب خداي سبحانه كه ابلاغ اوامر نمايد و حكم بحق فرمايد در ميان مردم و جايز نيست كه در همه اعصار يك رئيس باقي باشد زيرا كه چاره نيست از اينكه حاكم از جنس مردم بايد باشد تا اينكه معلوم شود كه آنچه بر دست او جاري ميشود خرق عادتي است كه از عاديات اين جنس نيست پس باين جهة انبيا و رسل پشت سر هم آمدند و شرايع مختلفه آوردند و هر يك ايشان استيفاء مدت خود را نموده و از دنيا رفت ، پس واجب است اعتقاد باينكه جميع انبياء و رسل كه از نزد پروردگار آمدند و صاحب آيت بينه بودند همه ايشان در دعواي خود صادق بودند و معصوم و مطهر هستند از هر عيبي و نقصي كه نهي كردند از آن امم خودشان را و عمل ايشان موافق رضاي پروردگار بوده است ، و واجب است اعتقاد باينكه محمد بن عبدالله (ص) كه از ميان عرب برخاست و خوارق عادات آورد و تحدي نمود همه امم را و شمشير بر سر آنها نهاد و همه از ابطال امر او عاجز شدند و چاره جز تسليم نديدند او خاتم النبيين است و بدع از رسل نبوده است و معصوم و مطهر بود از هر عيبي و نقصي و سهو و نسيان و خطائي و عصياني و طيب الذات و طاهر المولد بود ، [ص 61] و واجب است اعتقاد باينكه او اول ما خلق الله و اشرف خلق بود كه هيچ پيشي‌گيرندهٔ بر او پيشي نگرفته است و هيچ ملحق‌شوندهٔ باو ملحق نشده است و هيچ طمع‌كنندهٔ طمع در ادراك مقام او نكرده است ، و واجب است اعتقاد باينكه او رسول خداست بر جميع اهل عالمها و تمام ماسواي او امت او است و بايد متدين بدين او باشند و متشرع بشرع او و شريعت او خاتم شرايع است كه تا روز قيمة منسوخ نميشود ، و واجب است اعتقاد باينكه هر كه اطاعت او را نمايد اطاعت خداوند را نموده است و هر كس عصيان او نمايد عصيان خداوند را نموده است زيرا كه او از هواي خود نميفرمايد و جميع آنچه ميفرمايد وحي خداوند است پس او صادق است و مصدق در جميع آنچه آورده است از امر توحيد گرفته تا مادون تا ارش خدش و مافوق آن ، و واجب است اعتقاد باينكه قرآني كه جاري شد بر زبان او كلام خداست كه اگر جن و انس جمع شوند كه مثل آن را بياورند نخواهند آورد ولو اينكه بعضشان كمك بعض باشند و در قرآن است بيان هر چيزي كه اسم شئ بر آن اطلاق شود پس هيچ رطب و يابسي نيست مگر اينكه در قرآن است زيرا كه بعلم پروردگار نازل شده است و جميع آنچه در آن است حق و صدق و عدل است و لا مبدل لكلماته ، و واجب است اعتقاد باينكه جميع آنچه خبر داده است بآن پيغمبر (ص) از رجعت و معاد جسماني و احياء عظام رميم و بهشت برزخ و جهنم آن و بهشت آخرت و نار آن و صراط و [ص 62] ميزان و حشر و نشر و قضا و منبر وسيله حق است و آن بزرگوار بجسم شريف خود معراج فرمود تا بآسمانها و سدرة المنتهي و با خداوند تكلم نمود ، و واجب است اعتقاد باينكه آن حضرت (ص) ميداند قرآن را بظاهر و باطن و تأويل و باطن باطن آن و بجميع تفاسير آن بجهة اينكه خود آن بزرگوار است مخاطب بآن ، و واجب است اعتقاد باينكه آن حضرت (ص) مستجاب الدعوة است در هر چه كه از خداي سبحانه سؤال نمايد از امر دنيا و آخرت ، و واجب است اعتقاد باينكه قول بتفويض امر خلق و امر دين را بسوي پيغمبر (ص) كه خود به تنهائي تشريع نمايد يا بشراكت خداوند يا بوكالت از او يا باذن پروردگار و باستقلال خود امري را جاري نمايد يا بهمراهي خداوند جميع اينها شرك است بخداي علي عظيم و كفر است بخداي آنچناني كه سبع المثاني و قرآن كريم را نازل فرموده پس خداست وحده لا شريك له كه براي او است خلق و امر و وضع شرايع و او داناتر است كه كجا قرار بدهد رسالت خودش را ، و واجب است اعتقاد باينكه كسي كه قائل شود بخدائي آن حضرت يا قدم او يا اينكه بگويد مقترن بخداست در ذات او يا مشابه يا مشاكل او است يا ضد او است او غالي و كافر است و خارج از دين اسلام است بلكه قول عدل آن است كه محمد (ص) عبدي است مخلوق و رقي است مرزوق كه مالك نيست براي نفس خود نفعي را و نه ضرري را و نه موت [ص 63] و نه حيوة و نه نشوري ، و واجب است اعتقاد باينكه او نميداند از غيب مگر آنچه خداوند باو تعليم فرموده از آنچه خواسته است از علم خودش و او دائما مستزيد و مستمد از خداست و محتاج است بمدد و زياد كردن او و مستغني از خداوند نميشود و هر كس غير از اين بگويد عظمت خدا را كوچك شمرده است ، و واجب است اعتقاد باينكه ديانت بضرورت اسلام و مذهب و به آنچه كه براي نفس مكلف ثابت شود از دين واجب است و تخلف از آن كفر است بخداي علي عظيم زيرا كه اين تكذيب آنچيزي است كه صدور آن از پيغمبر (ص) دانسته شده است ، و اين است مجمل قول در معرفت پيغمبر (ص) و صفات او .

فصل در معرفت امامت است . بدان كه هر كس سرّ وجوب رئيس را در ميان خلق بداند بنحوي كه ما اشاره بآن كرديم و بداند كه پيغمبر ناچار بايد بميرد ميداند بعين آن ادله كه بعد از هر پيغمبري مادامي كه شريعت او باقي است لابد است از حاكمي كه عامل باشد بشريعت او در ميان امت او و حفظ نمايد دين او را و حاكم باشد در ميان رعيت او و متصف باشد بصفات او بهمان علل كه ذكر كرديم پس واجب است كه از جانب پروردگار اختيار شده باشد و منصوص عليه باشد از جانب پيغمبر (ص) زيرا كه مردم علم بعصمت و طهارت و علم ندارند و اهل آنها را نمي‌شناسند پس واجب است اعتقاد باينكه وصي هر پيغمبري [ص 64] مختار از جانب خداست و منصوص عليه است از جانب پيغمبر و واجب است پيروي او و تخلف از او تخلف از خداست و رد بر او رد بر خداست و ردكننده بر خداوند مشرك است ، و واجب است اعتقاد باينكه لابد براي محمد (ص) اوصياء متعدد لازم است كه جميعا معصوم و مطهر و منصوص عليه باشند تا روز قيمة زيرا كه پيغمبري بعد از او نيست و زمين خالي از حجت نمي‌ماند ، و غير از فرقه شيعه اقرار دارند كه امام ايشان معصوم نيست و منصوص عليه هم نيست پس امام ايشان بر ضلالت است ، و اما شيعه اثني‌عشرية مدعي هستند كه ائمه ايشان منصوص عليهم هستند از خدا و رسول و ايشان معصوم و مطهر هستند و ائمه ايشان هم اين ادعا را نمودند و خود از ذوي القربي بودند كه خداوند ولايت ايشان را واجب فرموده است و اعلم امت و اورع و اتقي و اصدق از همه بودند بالاجماع و خداوند تصديق امر ايشان را فرمود و تقرير نمود و باطل نفرمود امر ايشان را با اينكه ميفرمايد الله يعلم المفسد من المصلح و ميفرمايد ان الله لايصلح عمل المفسدين و ميفرمايد بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و ميفرمايد يحق الله الحق بكلماته و يبطل الباطل و ميفرمايد لايفلح الساحرون و لايفلح الساحر حيث اتي و فرموده است و ماكان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبين لهم ما يتقون ، پس چون خداوند تقرير فرمود امر ايشان را و تسديد فرمود و باطل نفرمود طريقه ايشان را بلكه عطا [ص 65] فرمود بايشان نور و قوت و سلطان و هيمنه و ظاهر فرمود از ايشان خوارق عاداتي و تقويت فرمود ايشان را با اينكه سلطان عصر معاصر هر يك از ايشان دشمني ميكرد با ايشان و كوشش ميكرد بتمام سعي خود در اطفاء نور ايشان و اعوان سواره و پياده خود را بر دفع ايشان حاضر ميكرد و استعانت ميجست بعلماي ملل و نحل و سحره و كهنه براي خاموش كردن نور ايشان يا اظهار عجز ايشان پس خودشان عاجز شدند و سستي امرشان ظاهر شد تا خود را مضطر بر قتل ايشان دانستند پس كشتند ايشان را براي دوام ملك خودشان و معذلك روز بروز بر نور ايشان افزوده شد و احدي نتوانست كه متهم نمايد ايشان را بقصوري ، و واجب است اعتقاد باينكه امام منصوص عليه بعد از پيغمبر (ص) كه معصوم است علي است پس بعد از آن حسن است پس حسين پس علي بن الحسين پس محمد بن علي پس جعفر بن محمد پس موسي بن جعفر پس علي بن موسي پس محمد بن علي پس علي بن محمد پس حسن بن علي پس محمد بن الحسن الحجة القائم المنتظر و ايشانند ائمه راشدون مهديون كه معصومند و مطهر و منصوص از جانب خداوند و رسول او و متصف هستند بتمام صفات پيغمبر (ص) غير از نبوت و ايشانند حافظين دين و حكام بحق در همه اهل عالمها و قائم مقام پيغمبر خدا (ص) در هر عصري و وقتي ، و واجب است اعتقاد باينكه ايشان بندگان مكرم خداوند هستند كه سبقت نميگيرند بر خدا در [ص 66] قولي و بامر او عمل ميكنند ، و واجب است اعتقاد باينكه ايشان ميدانند علم قرآن و دين را و مستجاب الدعوة هستند در جميع دعواتشان بيقين و اينكه ايشان اشرف از جميع انبياء و مرسلين و جميع ما خلق الله بعد از پيغمبر (ص) هستند ، و واجب است اعتقاد باينكه ايشان خدا نيستند و پيغمبر نيستند اما هر فضيلتي كه در رتبه حدوث ممكن است دارا هستند ، و واجب است اعتقاد باينكه قائم منتظر زنده است و نميميرد تا باطل نمايد جبت و طاغوت را و بعد از آن ميميرد چنانكه سابقين آن حضرت مردند ، و واجب است اعتقاد باينكه رجعت ايشان حق است ، برميگردند بدنيا و دنيا بمالكيت ايشان خاتمه مي‌يابد ، و واجب است اعتقاد باينكه هر كس منكر خصوصيت و فضيلت ظاهره ايشان و آنچه خداوند مخصوص بايشان فرموده شود كافر است و مخلد در آتش است و هكذا ساير متعلقات امامت ، و واجب است اعتقاد باينكه هر چه از فضائل خودشان فرموده‌اند و آنچه از مقامات خود و شرايع و احكام و اخبار و ملاحم اظهار فرموده‌اند حق است و صدق و از خداست و نطق نميكنند مگر بالهام پروردگار ، و واجب است اعتقاد باينكه ضرورة مذهب حق است و پيروي آن واجب است و متخلف از آن بعد از تدين بدين ايشان مرتد است و كافر و آنچه حجت بر آن قائم شده است بواسطه ثقات و امناء ايشان حق است و واجب الاتباع و تخلف از آن كفر است ، و اين است مجمل قول در امامت .

[ص 67] فصل در ولايت اولياء ايشان و برائت از اعداء ايشان است . بدانكه هر كس بداند كه انسان مدني الطبع است و ناچار بايد رئيسي در ميانه باشد بادلهٔ كه سابق ذكر شد و بداند كه اخلال باين امر از حكيم صادر نميشود و بداند كه حاكم بايد مشهود و محسوس باشد و قائم مقام خداوند باشد در ميان خلق و از جانب خداوند ادا نمايد زيرا كه اگر شهود آن لازم نبود همان وجود خداوند كافي بود كه حاكم باشد و ميداند كه خداوند اجل از اين است كه اخلال باين لطف فرمايد و پيغمبر را از دنيا ببرد و اوصياء او را از دنيا ببرد يا پنهان نمايد و حجة را از ميان رعيت غايب نمايد و خلق را مهمل گذارد مثل چهارپاياني كه راعي نداشته باشند و كساني را كه در اصلاب رجال و ارحام امهاتند ضايع گذارد و عالم امين و حاكمي در ميان ايشان نگذارد كه از جانب امام ايشان بايشان برساند و در ميانه مردم قضاء بحق نمايد و نفي نمايد از دين تحريف غالين و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را پس واجب است اعتقاد باينكه از براي آل‌محمد (ص) در هر قرني از قرون غيبت و غير آن عالم شيعه اميني است كه قائم مقام ايشان است براي اينكه رعيت ايشان را تعليم نمايد خواه مطاع باشد يا غير مطاع ، بشناسد او را هر كه بشناسد و يا انكار كند هر كه انكار كند ، مانند ائمه ايشان سلام الله عليهم كه بايد باشند ، و دلالت ميكند بر لزوم وجود او از قرآن آيه قري و ابواب و غير اينها ، [ص 68] و از اخبار آنچه روايت شده است در كافي از حضرت صادق (ع) نظر بكنيد بعلم خودتان كه آن علم از كه ميگيريد آن را پس بدرستيكه در ما اهل بيت با هر امامي كه برميخيزد عدولي است كه نفي ميكنند از دين تحريف غلوكنندگان و انتحال مبطلين و تأويل جاهلين را . و اين عدول غير از ائمه هستند زيرا كه امام هر عصري يكي است و قول امام (ع) كه ميفرمايد ( در ما اهل بيت ) دلالت ميكند بر اينكه آن عدول از اهل بيت هستند هم‌چنانكه سلمان از ايشان است ، و غير اينها از آيات و اخبار و ادله عقليه كه در جاي خود ذكر كرده‌ايم ، پس هر گاه اعتقاد نمايد وجوب بودن عالمي را بعد از حجة در هر عصري واجب است اعتقاد بلزوم دوستي ايشان در هر عصري و پيروي ايشان و گرفتن از ايشان و رجوع بسوي ايشان و بيزاري از ردكنندگان بر ايشان و منكرين ايشان ، و واجب است اعتقاد باينكه تسليم‌كننده براي ايشان مؤمن است و ردكننده بر ايشان مشرك است بجهة فرمايش حضرت صادق (ع) در مقبوله عمر بن حنظله كه در كافي روايت شده است كه فرمود پس هر گاه حكم كرد بحكم ما پس قبول نكرد از او پس بحكم خداوند استخفاف نموده و بر ما رد كرده است و ردكننده بر ما ردكننده بر خداست و هر دو در حد شرك بخداست ، و واجب است اعتقاد باينكه هر كه دشمن داشت ايشان را و ميداند كه ايشان از شيعه آل‌محمد (ع) و دوستان ايشانند او ناصب است بجهة فرمايش حضرت صادق (ع) در اخبار [ص 69] متعدده هم‌چنانكه شيخ حر روايت نموده است از اصول متعدده و فتوي داده‌اند بمضمون آنها جمعي از علما فرمود نيست ناصب كسيكه عداوت بكند با ما اهل بيت بجهة اينكه تو نمي‌يابي احدي را كه بگويد من دشمن ميدارم محمد و آل‌محمد را و اين است و جز اين نيست كه ناصب كسي است كه دشمن بدارد شما را و حال آنكه ميداند كه شما دوست ميداريد ما را و شما از شيعه ما هستيد و فرمود بابوبصير ردكننده بر تو اين امر را مثل ردكننده بر رسول خداست (ص) و فرمود سلمان دوستي او ايمان است و انكار او كفر است ، و واجب است اعتقاد باينكه ولايت ايشان شرط قبول اعمال است هم‌چنانكه وارد شده است در دعاي اعتقاد كه در مصباح و بلد الامين و مفتاح الفلاح روايت شده است در صفة علي (ع) : وثوق ندارم باعمال و اگر چه پاكيزه باشد و نجات‌دهنده خود نمي‌بينم آنها را اگر چه صالح باشند مگر بولايت او و ايتمام باو و اقرار بفضايل او و قبول كردن از حمله آنها و تسليم نمودن براي روات آنها و فرمود حضرت صادق (ع) هم‌چنانكه در عوالم روايت شده است باك ندارد ناصب نماز بكند يا زنا نمايد ، روزه بگيرد يا دزدي نمايد ، و سزاوار است اعتقاد باينكه ايشان محفوظ هستند بعون الله از گناهان كبيره و اصرار بر صغيره‌ها زيرا كه ايشان عدول هستند هم‌چنانكه حضرت صادق (ع) خبر داد از ايشان و بجهة اينكه خداوند فرموده است ان الله لايهدي القوم الظالمين [ص 70] و ايشان هدايت‌كنندگان خلقند و مادام كه خودشان هدايت نشده باشند هدايت‌كننده نميشوند ، و واجب است اعتقاد باينكه اولياء ايشان اولياء خدايند و دشمنان ايشان دشمنان خدايند هم‌چنانكه فرمود حضرت ابوالحسن (ع) هر كس دشمن بدارد شيعيان ما را بتحقيق ما را دشمن داشته است ، تا اينكه فرمود : هر كس رد كند بر ايشان بتحقيق كه بر خدا رد كرده است و هر كس طعن بر ايشان زند طعن بر خداوند زده است ، و واجب است اعتقاد باينكه هر كس اطاعت نمايد ايشان را اطاعت خداوند را نموده و هر كس عصيان نمايد ايشان را معصيت خداوند را نموده است بجهة فرمايش حجة (ع) درباره ايشان هم‌چنانكه شيخ حر روايت كرده است كه ايشان حجة من هستند بر شما و من حجة خدا هستم ، و بر همين است اتفاق جميع ملل و مذاهب از يهود و نصاري و مجوس و انكار نميكند احدي از ايشان بعد از موت پيغمبرشان و از ميان رفتن وصي‌شان لزوم پيروي حفظه دين و دوستي ايشان را و اينكه تسليم براي آنها تسليم براي پيغمبرشان است و تسليم براي خداست و رد بر ايشان رد بر پيغمبرشان است و رد بر خداست ، و واجب است اعتقاد باينكه بر امت نيست كه بعد از غيبت امام باجماع و اختيار خودشان مردي را نصب نمايند زيرا كه احدي از مردم از نفاق و نصب باطني اشخاص اطلاع ندارد و فسق پنهان آنها را نميداند و بتحقيق كه فرمود حضرت صادق (ع) نه هر كه [ص 71] قائل بولايت ما است مؤمن است و فرمود در صفة علماي منافقين كه اظهار ولايت و برائت مينمايند و بعضي از ايشان قومي هستند ناصب كه نمي‌توانند ما را قدح نمايند پس بعضي از علوم صحيحه ما را تعليم ميگيرند براي اينكه بسبب آنها توجه بشيعيان ما نمايند و در نزد دشمنان تنقيص نمايند ما را و اضعاف آنچه تعليم گرفته‌اند از علوم ما از اكاذيب خودشان بر آن اضافه ميكنند چيزهائي كه ما از آنها بيزار هستيم و اهل تسليم از شيعه ما قبول ميكنند آنها را بگمان اينكه از علوم ما است پس اين جماعت گمراه شدند و گمراه نمودند جمعي را و ضرر ايشان بر شيعيان ما بيشتر است از ضرر لشكر يزيد بر حسين بن علي عليهما السلام و اصحاب او زيرا كه آنها سلب ارواح و اموال از ايشان نمودند و آن مصائب براي آنها موجب افضل احوال گرديد و اين جماعت علماء سوء و ناصب‌هائي كه خود را شبيه بدوستان ما ميكنند و اظهار عداوت با اعداء ما مينمايند چون شك و شبهه داخل در دلهاي ضعفاي شيعيان ما مينمايند گمراه ميكنند آنان را و از راه راست منع ميكنند ، تا آخر حديث شريف . پس بنا بر اين ممكن نيست براي خلق كه كسي را اختيار نمايند و حق ايشان نيست زيرا كه علم بواطن را ندارند ، و جايز نيست بر كسي كه نصب كند خود را براي قضاء و حكم و اظهار علم و ادعاي عدالت و امانت نمايد و چه خوب ميگويد شاعر :

[ص 72]

و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر لهم بذاكا

پس ناچار بايد براي محق علامتي باشد كه بآن از مبطل ممتاز شود و اين علامت نشانه خداي سبحانه است و نشانه پيغمبر و نشانه ائمه اطهار است عليهم السلام در افعال و احوال و اقوال خودش هم‌چنانكه خداوند فرمود ان في ذلك لآيات للمتوسمين پس كمتر رتبه اين شخص علم است و حلم و ذكر و فكر و نباهت و نزاهت و حكمت و بايد در جميع اين صفات مستند بكتاب خدا و سنت پيغمبر و آثار ائمه اطهار (ص) باشد نه غير آنها از كتب عامه و يهود و نصاري و مجوس و ساير كفار و مشركين و مذاهب باطله و آراء فاسده و بالاتر رتبه او بقاء در فناء و نعيم در شقاء و فقر در غناء و عز در ذل و صبر در بلاء و رضا و تسليم است ، و علاوه بر اينها بايد از جانب خداوند تقرير و تسديد شده باشد و همين است دليل تصديق خداوند او را زيرا كه خداوند عمل مفسدين را اصلاح نميفرمايد و تفصيل علامت ايشان در حديث همام مذكور است در علامات مؤمنين كه در كافي و نهج البلاغة روايت شده است ، و محال است كه شخص منافق باشد و خداوند نفاق او را براي شخص طالب واضح نفرمايد و او را مفتضح نكند و حال اينكه فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا و ايشانند سبيل خداوند هم‌چنانكه حضرت صادق (ع) فرمود سبيل الله شيعتنا و اين مطلب را در رساله الزام النواصب بسط داده‌ايم ، [ص 73] و واجب است اعتقاد باينكه خداي سبحانه زمين را خالي نميگذارد از امثال اين جماعت در غيبت وليّ زيرا كه اين لطفي است كه قوام دين و نظام شرع مبين بسته بآن است و اگر زمين از وجود ايشان خالي شود مردم همه مرتد ميشوند و از دين خدا برميگردند هم‌چنانكه حضرت علي بن محمد (ع) فرمود كه اگر نبود كسي كه بعد از غيبت قائم شما باقي ماند از علمائي كه دعوت باو ميكنند و دلالت بر او ميكنند و دفع مينمايند از دين او با ادله و حجج خدائي و بندگان ضعيف را از دام ابليس و مرده او نجات ميدهند و از دامهاي نواصب ، باقي نميماند احدي مگر اينكه مرتد ميشد از دين خداوند و لكن ايشانند كساني كه نگاه ميدارند زمام دلهاي ضعفاي شيعه را همان طور كه ناخداي كشتي سكان را نگاه ميدارد اين جماعتند افضلون در نزد خداوند .

پس اين است مجمل قول در اصول دين بطوريكه كتاب خداوند بر آن نازل شده و پيغمبر (ص) و ائمه اطهار امر بآن فرموده‌اند و تفصيل و ادله اينها در كتب مفصله ما مذكور است هر كس ميخواهد طلب نمايد و در اين جا بآنچه ذكر كرديم اكتفا نموديم زيرا كه زيادتر از آن از وضع كتاب خارج ميشد و بر خداست توكل در مبدء و مآب .

تمام شد ترجمه كتاب مبارك ايضاح الاشتباه و مقصد دوم از مقدمه كتاب مبارك جامع الاحكام كه بر حسب لزوم در اين مقام ملحق بايضاح الاشتباه فرمودند بر دست بنده بي‌مقدار ابوالقاسم بن [ص 74] المصنف روحي فداه در تاريخ دويم محرم هزار و سيصد و پنجاه و چهار هجري قمري علي مهاجرها السلام در دارالخلافه طهران .