پس از عرض اين عريضه ● بعضي از بزرگان و محترمين ادام الله عزهم و اطال بقائهم امر فرمودند كه بعضي از ايراداتي كه مردم نسبت باين سلسله عليه دادهاند كه مخالف ضرورت اسلام است بطور اختصار بيان نمايم زيرا كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم مخصوصا والد ماجد و برادر بزرگوارم اعلي الله مقامهم كتب و رسائل متعدده در رفع اين شبهات نوشتهاند و حق مسأله را در هر بابي استيفا نمودهاند كه مزيدي بر آن متصور نيست الا اينكه مردم بكتب مفصله كمتر مراجعه ميكنند پس بمن امر فرمودند كه بآنچه نوشتم اضافه نمايم كلمات مختصري در مهمات مسائلي كه محل ايراد شده است شايد بعضي از موردين ببينند و در حق ما انصاف دهند و الله ولي التوفيق .
و اولا خداوندي را كه خدائي جز او نيست و ملئكه و اولي العلم را شاهد ميگيرم كه آنچه در اين مقام مينويسم همان است كه در قلب من است و دين ميورزم بآن خدا را ، ثانيا عرض ميكنم مذهب ما و دين ما اسلام است كه دين خداست و محمد بن عبدالله (ص) را كه بهترين خلق است براي اظهار آن فرستاده پس حق آن است كه [ص 3] او آورده و تصديق فرموده و باطل آن است كه او منكر شده و تكذيب فرموده است از امر توحيد گرفته تا ارش خدش حق همان است كه او اظهار فرموده يا پنهان داشته خواه بما رسيده باشد يا نرسيده باشد الا اينكه آنچه بما رسيده است عينا معتقد بآن هستيم و آنچه نرسيده است اجمالا اعتقاد بآن داريم و آنچه را كه ضرورت مسلمين بر آن قائم شده است يعني اهل حل و عقد ايشان خاصة از فرقه محقه اثنيعشريه كه خلافي در آن نباشد و اتفاق نموده باشند بر اينكه آن از دين پيغمبر است (ص) آن حق است و شكي در آن نيست و ما معتقد و متدين بآن هستيم و خلاف آن را منكريم و اگر متشابهاتي در كلمات ما وجود داشته باشد بر شخص منصف و متدين لازم است كه آن را بمحكمات كلام ما كه تصريح بآن ميكنيم برگرداند و اگر بنا بر حكم بمتشابهات باشد لازم ميآيد كه متشابهات كتاب و سنت را هم بگيرند و بمقتضاي آنها حكم كنند و اين باطل است اجماعاً بل ضرورةً و در صدد تفصيل اين موضوع بيش از اين نيستيم .
پس از جمله ايرادات مهمه بر ما قول ما است در ولايت اولياء آلمحمد عليهم السلام و برائت از اعداء ايشان كه اين ركن رابع است از اركان ايمان كه آلمحمد (ع) نص بر آن فرمودهاند . شاهد بر اين مطلب نصوص متكثره و اخباري است كه از شماره بيرون است و اندكي از بسيار را در اين مقام ذكر ميكنم و ناظر خبير [ص 4] بهمان اكتفا ميكند :
از آن جمله است حديث شريف مروي در تفسير حضرت امام حسن عسكري (ع) در تفسير قول خداوند و ان كنتم في ريب مما نزلنا علي عبدنا الآية ، تا آنكه بعضي از معجزات را ميشمرد تا اينكه ميفرمايد : و اما خواندن پيغمبر (ص) شجره را اين است كه مردي از ثقيف كه اطب مردم بود و حارث ابن كلده ثقفي نام داشت آمد خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله و عرض كرد يا محمد آمدهام كه جنون تو را مداوا كنم تا اينكه از پيغمبر (ص) خواست كه درخت را بطلبد و آن حضرت با دست خود اشاره بدرخت فرمود كه بيا پس درخت از جا كنده شد با تمام ريشهها و عروق آن و حركت كرد و آمد طوري كه زمين را ميشكافت و كأنه نهر عظيمي را تشكيل ميداد تا نزديك پيغمبر (ص) رسيد پس ايستاد و با صوتي فصيح فرياد كرد اينك منم يا رسول الله چه امر ميفرمائي پس فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله خواندم تو را براي اينكه شهادت بدهي به نبوت من بعد از آني كه شهادت بدهي براي خداوند بتوحيد پس از آن شهادت بدهي براي علي اين علي بامامت و اينكه او تكيهگاه من است و پشت من و بازوي من و فخر من و اگر او نبود خداوند چيزي از آنچه آفريده است نميآفريد پس درخت فرياد كرد كه شهادت ميدهم كه خدائي جز خداي وحده لا شريك له نيست و شهادت ميدهم كه تو اي محمد بنده او و رسول او هستي تو را بحق فرستاده [ص 5] است كه بشارتدهنده و ترساننده و دعوتكننده بسوي او و چراغ روشن باشي و شهادت ميدهم كه علي كه پسر عم تو است او برادر تو است در دين تو كه حظ او در دين از همه خلق فراوانتر است و نصيب او از اسلام كاملتر و اينكه او پشتيبان تو است و پشت تو و براندازنده دشمنان تو و ياريكننده اولياء تو و باب علوم تو است در ميان امت تو و شهادت ميدهم كه دوستان تو كساني كه او را دوست ميدارند و دشمن ميدارند دشمنان او را در بهشتند و اينكه دشمنان تو كه دوست ميدارند دشمنان تو را و دشمن ميدارند دوستان تو را در آتشند پس پيغمبر (ص) بحارث بن كلده نگاه كرد و فرمود آيا ديوانه شمرده ميشود كسي كه اين است آيات او ؟ تا اينكه نظير اين معجز را از اميرالمؤمنين (ع) نقل ميفرمايد در جواب طبيب يوناني و معجزاتي را كه آن حضرت اظهار ميفرمايد تا اينكه طبيب يوناني عرض ميكند كه اگر كافر بشوم بعد از ديدن اين آيات بينات هرائينه مبالغه كردهام در عناد و گمراهي و در هلاك خود كوشيدهام شهادت ميدهم كه تو از خاصان خداوند هستي و راستگوئي در آنچه كه از خداوند ميگوئي امر بفرما مرا بآنچه ميخواهي كه اطاعت كنم تو را ، پس علي (ع) فرمود : امر ميكنم تو را كه اقرار بكني براي خداوند بوحدانيت و شهادت بدهي براي او بجود و حكمت و منزه بداني او را از عبث و فساد و ظلم به بندگان و شهادت بدهي كه محمدي [ص 6] كه من وصي او هستم (ص) سيد انام و افضل اهل دارالسلام است و شهادت بدهي كه علي آنچناني كه نمايانيد بتو آنچه را كه نمايانيد و بخشيد بتو نعمتهائي را كه بخشيد بهترين خلق خداست بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و سزاوارترين مردم است بمقام محمد بعد از او و برپا داشتن شرايع و احكام او و شهادت بدهي كه دوستان او دوستان خدايند و دشمنان او دشمنان خدايند و اينكه مؤمنيني كه با تو مشارك و مساعد هستند در اين امري كه نمودم برگزيدگان امت محمدند (ص) و صفوه شيعيان علي هستند ، الحديث . عرض ميكنم قسم بخدائي كه شريكي براي او نيست كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم نفرمودهاند و ما نگفتهايم مگر آنچه اين دو خبر شريف و امثال اين دو محتوي بر آن است ميخواهي قبول كن و ميخواهي انكار كن و هر كس كه در تفسير عسكري (ع) از اول تا آخر مراجعه نمايد ميبيند كه تمام آن در تشييد مباني اين ركن عظيم و تحكيم اين اساس متين است و الحمد لله .
و نيز نظر كن در آنچه آن حضرت در تفسير قول خداوند ام تريدون ان تسألوا رسولكم كما سئل موسي من قبل بيان ميفرمايد هنگامي كه اعرابي خدمت پيغمبر (ص) آمد و سوسمار را آورد تا اينكه پيغمبر (ص) باو امر فرمود كه سوسمار را بيرون بياورد پس آن را از جراب خود بيرون آورد و بر زمين نهاد پس سوسمار ايستاد و رو كرد برسول خدا (ص) و گونِهاي خود را بر خاك ماليد [ص 7] پس از آن سر خود را بلند كرد و خداي تعالي او را بنطق آورد پس گفت شهادت ميدهم كه خدائي جز خدا نيست وحده لا شريك له و شهادت ميدهم كه محمد بنده او است و رسول او و صفي او و اينكه اين بنده كه رسول خداست سيد مرسلين و افضل همه خلق و خاتم النبيين و قائد الغر المحجلين است و شهادت ميدهم كه اين برادر تو علي بن ابيطالب بر همان صفت است كه وصف كردي او را و داراي همان فضيلت است كه ذكر كردي و اينكه دوستان او در بهشت گرامي داشته ميشوند و دشمنان او در آتش اهانت ميشوند پس اعرابي عرض كرد در حالي كه گريه ميكرد يا رسول الله و من شهادت ميدهم بآنچه شهادت داد بآن اين سوسمار . و نيز در تفسير قول خداي عزوجل الذين ينقضون عهد الله حضرت عسكري (ع) از حضرت باقر (ع) روايت ميفرمايد كه مراد كسانيند كه نقض عهد پروردگار ميكنند كه از ايشان گرفته شده است براي خداوند بربوبيت و براي محمد به نبوت و براي علي بامامت و براي شيعيان اين دو بمحبت كه آنها را ببهشت برد و مشمول كرامت فرمايد ، الخبر . عرض ميكنم پس نگاه كن و آنچه را كه گفتهايم بيپرده ببين .
و نيز در فصل الخطاب است از پدرم اعلي الله مقامه از كافي از يعقوب بن جعفر كه گفت در خدمت ابوابرهيم (ع) بودم مردي از اهل نجران يمن وارد شد كه از رهبان بود و راهبهٔ با او بود و فضل بن سوار براي آن دو اذن خواست تا اين كه ميگويد راهب [ص 8] عرض كرد خبر ده مرا از هشت حرفي كه نازل شده است و چهار حرف از آن در زمين آشكار شده است و چهار حرف آن در هوا باقي مانده است بر كه نازل شده آن چهار كه در هواست و كي تفسير ميكند آنها را فرمود اين قائم ما است كه خداوند آنها را بر او نازل ميكند و او تفسير ميفرمايد و خداوند بر او نازل ميكند آنچه را كه بر صديقين و رسل مهتدين نازل نكرده است پس راهب عرض كرد خبر ده مرا از دو حرف از آن چهار حرف كه در زمين است كه چيست فرمود خبر ميدهم تو را بهمه آن چهار اما اولي آنها اينكه نيست خدائي جز خداوند كه شريكي براي او نيست و باقي است دويم آنكه محمد رسول خداست (ص) و سيّم ما اهل بيتيم و چهارم شيعيان ما از مايند و ما از رسول خدا هستيم (ص) و رسول خدا از خداست بآن سبب كه خدا قرار داده پس راهب گفت شهادت ميدهم كه خدائي جز خدا نيست و اينكه محمد رسول اوست (ص) و آنچه را كه از نزد خدا آورده است حق است و اينكه شما صفوه خدا هستيد از ميان خلق او و اينكه شيعيان شما مطهرون و مستبدلون هستند و براي ايشان است عاقبت از جانب خداوند و الحمد لله رب العالمين . و در كتاب المبين از كتاب قرة العيون روايت شده است كه تأليف بعض از محدثين اصحاب ماست كه شنيده شد حضرت ابيعبدالله (ع) كه ميفرمود حمد خدا را كه يك فرقه مرجئه شدند و يك فرقه [ص 9] حروريه و يك فرقه قدريه و ناميده شديد شما شيعه علي (ع) به ترابيه آگاه باشيد قسم بخدا كه نيست مگر خداي وحده لا شريك له و رسول او (ص) و آل رسول او و شيعه ايشان صلوات خدا بر او و بر ايشان باد و نيستند مردم مگر ايشان و علي (ع) افضل مردم بود بعد از رسول خدا (ص) و اولاي مردم است بمردم و سه مرتبه اين عبارت را تكرار فرمود . عرض ميكنم اخبار در اين معني بيش از آن است كه علي العجاله بتوانم همه را ذكر كنم و در صدد تفصيل نيستم و ميدانيد من بر جناح سفر هستم و كتاب بسياري با من نيست و الا همه اخبار را از اصول آنها براي تو استخراج ميكردم و لا قوة الا بالله و معذلك اگر افترا زده باشم جرم آن بر من است .
و نيز مخفي نماند كه براي اولياء آلمحمد (ع) درجات و مقاماتي است و بعض از ايشان مقربين و سابقين هستند و بعضي اصحاب يميناند چنانچه در رساله ديگري كه در همين ايام كه در عتبه عليه حسينيه صلوات الله علي مشرفها مشرف بودهام شرح دادهام و با آيات و اخبار اجمالا اثبات نمودهام و اينجا هم مجملا عرض ميكنم كه شك نيست كه ميان ائمه اطهار صلوات الله عليهم و ضعفاء از مواليان ايشان و عامه شيعيان وسائط و سفرائي است كه بزرگان شيعيان ايشان باشند كه در قول خداوند سبحانه و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و آيه مباركه فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين [ص 10] و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم اشاره بايشان شده است و شك نيست كه ولايت اين جماعت و معرفت ايشان از ميانه شيعيان الزم و اوجب است از معرفت عامه ضعفاي شيعه و گمان ميكنم كه اين مسأله از بديهيات اوليه است كه فطرت همه مردم بر آن است آيا نه اين است كه واجب است بر انسان كه يا مقلد باشد يا مجتهد و اگر مقلد باشد نه اين است كه معرفت مجتهد و دوستي او بر او واجب است براي اينكه تقليد او را نمايد و دين خود را از او اخذ كند و غرض ما از ركن رابع والله همين است لاغير و اين را اصل ناميدهايم براي اينكه معرفت فروع متفرع بر اين اصل است و مرحوم ميرزاي قمي رحمه الله در قوانين در بحث تجزي در اجتهاد تحقيق انيقي در اين خصوص ميفرمايد و تصريح ميكند كه معرفت مجتهد از اصول دين است كه ناچار استدلال بعقل در آن بايد نمود و اگر چه دليل نقلي هم دلالت بر آن بكند و ما در اينجا اكتفا ميكنيم بذكر بعض اخبار .
پس در كتاب المبين روايت شده است از پدرم اعلي الله مقامه از حيوة القلوب و بحار از مفضل از حضرت صادق (ع) كه فرمود خداي تعالي فرمود كه فرض قرار دادم بر بندگان خودم ده فريضه كه اگر بشناسند آنها را در ملكوت خودم جا ميدهم و بهشت خود را سود آنها قرار ميدهم اول آنها معرفت من است دويم معرفت رسول من است و اقرار باو و تصديق بامر او و سيّم معرفت اولياء من است و اينكه [ص 11] ايشانند حجتها بر خلق من هر كس دوست بدارد ايشان را مرا دوست داشته و هر كه دشمن بدارد ايشان را مرا دشمن داشته و ايشانند عَلَم ميان من و خلق من و هر كس انكار كند ايشان را ميچشانم باو آتش خودم را و مضاعف ميكنم بر او عذاب خود را و چهارم معرفت اشخاصي است كه برپاداشته شدهاند از ضياء قدس من و ايشانند برپادارندگان عدل من پنجم معرفت برپادارندگان فضل اين جماعت است و تصديق ايشان ششم معرفت دشمن من ابليس است و آنچه از خود او و ياران او است هفتم قبول امر من است و تصديق به پيغمبران من و هشتم پنهان داشتن سرّ من است و سرّ اولياء من نهم تعظيم اهل صفوه من است و قبول از ايشان و رجوع بسوي ايشان در آنچه اختلاف در آن نمايند تا شرح آنرا ايشان بدهند دهم اين است كه شخص با برادر ديني خود مساوات نمايد پس اگر چنين شدند آنها را داخل ملكوت خود مينمايم و از فزع اكبر ايمن ميدارم و در عليين نزد من خواهند بود . عرض ميكنم اين خبر صريح است در وجوب معرفت علماء كاملين از شيعه و ايشانند كساني كه برپاداشته شدهاند از ضياء قدس خداوند و تعداد فرايض در اين مقام بده فريضه منافات ندارد با آن كه ما چهار شمرديم بجهت اينكه فريضه هفتم و سه تاي بعد از آن متعلق بعمل است و چهارمي و پنجمي و ششمي تفصيلي است كه ما در ولايت اولياء و برائت از اعداء ميدهيم [ص 12] پس غافل مشو و ولايت و برائت در حقيقت يك چيز است و در حال واحد انسان واجد هر دو ميشود نميبيني كه اگر روي خود را بنور كردي در عين حال پشت بظلمت كردهٔ و خلاصه اينكه چاره از معرفت ايشان نيست حتي اينكه وارد شده است از پيغمبر (ص) سلمان باب خداست در زمين هر كه بشناسد او را مؤمن است و هر كس انكار كند او را كافر است و در كتاب المبين از عوالم از جابر از علي بن الحسين (ع) در حديث خيط وارد شده است عرض كرد جابر خدمت آن حضرت حمد خدا را كه منت گذارد بر من بمعرفت شما و الهام نمود بمن فضل شما را و موفق داشت مرا براي بندگي شما و دوستي دوستان شما و دشمني دشمنان شما فرمود اي جابر آيا ميداني معرفت چيست معرفت اثبات توحيد است اولا و معرفت معاني است ثانيا و معرفت ابواب است ثالثا و معرفت امام است رابعا و معرفت اركان است خامسا و معرفت نقباء است سادسا و معرفت نجباء است سابعا و اين است قول خداي تعالي قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا ، الحديث . پس شكي نيست در وجوب معرفت ايشان مگر اينكه بر حسب اخبار آلمحمد (ع) بر ما ثابت شده است كه معرفت شخصيه صاحبان اين مقامات يعني نقابت و نجابت در زمان غيبت ميسر نيست زيرا كه آنها خودشان كه ادعاي اين مقامات را نميكنند و شخص داني [ص 13] هم معرفت عالي را حاصل نميكند مگر بدلالت خود عالي و دعوت خود او زيرا كه خداوند آلتي براي تحصيل معرفت در مردم قرار نداده است مگر اينكه خداوند خودش بشناساند بايشان همچنانكه فرموده است لايكلف الله نفسا الا ما آتيها يعني ما عرّفها تكليف نميفرمايد خداوند نفسي را مگر آنچه را كه باو داده است يعني شناسانيده است باو ، و اخبار صريحه باين مضمون داريم . پس مردم بخودي خود اهل اين مقامات را نميشناسند و خود صاحبان اين مقامات هم ظاهر نفرمودهاند از خودشان اين مقامات و شئون را پس منحصر شد امر در معرفت علمائي كه محل وثوق باشند و منصوب از قبَل حجة عصر هستند عجل الله فرجه و در اخبار صفات و علامات نوعيه ايشان را فرمودهاند و اين است فرمايش حجة (ع) اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله يعني در جميع حوادث رجوع براويان اخبار ما كنيد كه ايشان حجة من هستند بر شما و منم حجة خداوند و فرمايش حضرت صادق (ع) است نظر بكنيد بسوي مردي از خودتان كه روايت بكند حديث ما را و نظر بكند در حلال ما و حرام ما و بشناسد احكام ما را پس راضي بشويد باو كه حكم باشد در ميان شما زيرا كه من او را حاكم قرار دادم بر شما و فرمايش حضرت عسكري است عليه السلام در تفسير خودش كه روايت ميكند از پدرش عليه السلام كه اگر نبودند بعد از غيبت قائم شما [ص 14] علمائي كه دعوت بسوي او ميكنند و دلالت بر او ميكنند و دفع ميكنند از دين خدا با حجتهاي خدائي و نجات ميدهند ضعفاي بندگان را از شبكِهاي شيطان و مَرَده او و دامهاي نواصب باقي نميماند احدي مگر اينكه مرتد ميشد از دين خداوند و لكن ايشانند كساني كه زمام قلوب ضعفاي شيعه را نگاه ميدارند همچنانكه ناخدا سكان كشتي را نگاه ميدارد اين جماعتند كه در نزد خداوند افضلند .
پس يومنا هذا مرجع ما اين علمايند و چاره از وجود ايشان نيست و اين است كه در كتاب المبين از محاسن برقي از حضرت ابيجعفر (ع) روايت شده است كه فرمود خالي نميماند زمين از مردي كه بشناسد حق را پس اگر زياد كردند مردم در آن بگويد زياد كردند و اگر كم كردند بگويد كم كردند و هر گاه حق گفتند تصديق نمايد ايشان را و اگر غير اين بود حق از باطل شناخته نميشد و شنيده شد حضرت ابيعبدالله (ع) كه ميفرمود ترك نميشود زمين مگر اينكه عالمي در آن باشد كه مردم محتاج باو باشند و او محتاج بايشان نباشد و حلال و حرام را بداند و شنيده شد آن حضرت كه ميفرمود خالي نمانده است زمين از عالمي كه حق را از باطل ميشناسد . عرض ميكنم پس وجود عالمي كه عارف باحكام آلمحمد (ع) باشد و پيرو ايشان باشد و تأسي بايشان نمايد هميشه ضرور است و مردم ناچارند كه تأسي و اقتدا و ايتمام بايشان نمايند و وقتي كه ايتمام بآنها نمودند [ص 15] پس آن علما لغةً و عرفاً ائمه ايشان ميشوند همچنانكه امام جماعت را امام ميگويند و انكاري ندارند بلكه بطور كلي هر كه در امري مقدم ميشود كه ايتمام باو ميكنند خواه حق باشد يا باطل امام ناميده ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد ائمة يهدون بامرنا و فرمود ائمة يهدون الي النار و فرمود يوم ندعو كل اناس بامامهم و اين امامها شامل مؤمنين و كفار هر دو ميشود و لفظ امام بعينه در اخبار بسيار در حق علماي شيعه وارد شده است و مشايخ ما (اع) هم در استعمال اين لفظ در بعض مقامات تأسي بايشان فرمودهاند و بعضي از كوتاهنظران كه ديدند نسبت دادند بمشايخ ما (اع) كه ايشان اعتقاد بامامت كليه در حق شيعه نمودهاند و العياذ بالله و بر ائمه اثنيعشر زياد كردهاند و اگر بر كسي هم مشتبه شده باشد ملامتي نيست زيرا كه بعض از صوفيه بر خلاف ضرورت شيعه تجويز كردند براي مراشد خودشان كه بمقام امامت و ولايت كليه برسند نعوذ بالله و گفتند در هر عصري وليي قائم است و همين معني را اراده كردند و لكن مشايخ ما (اع) بيزاري ميجويند از اين مذهب فاسد ، خداوند لعنت كند كسي را كه بر دوازده نفر ائمه معصومين كه معلوم و معين هستند كه هر يك وصي پسر وصي است زياد بكند غير ايشان را زيرا كه ايشان در مقامي ايستادهاند كه بلندي نميجويد بر ايشان هيچ بلنديجويندهٔ و ملحق نميشود بايشان هيچ ملحقشوندهٔ بلكه طمع در ادراك مقام ايشان نميكند هيچ [ص 16] طمعكنندهٔ .
و اما امامت بمعني عام كه مستعمل در هر مقام است خواه امامت حقه باشد يا باطل يا امامت در امور متعارفه باشد از قبيل علوم و صناعات كه بمعني كسي است كه در امري مقدم ميشود و ايتمام باو مينمايند پس چه مانعي دارد ؟ اينك اخبار آلمحمد (ع) است با نظر انصاف نگاه كن ببين استعمال ميشود يا نه ، نشنيدهٔ حديث مشهور همام را كه در كافي روايت شده است در صفة مؤمن : دوري او از كسي كه دوري ميكند بجهة دشمني و تنزه است نزديكي او بهر كه نزديك شود ملايمت و رحمت است دوري او تكبر نيست نزديكي او مكر و خدعه نيست بلكه اقتدا ميكند به پيشينيان خودش در خير و او امام است براي كساني كه بعد از اويند از اهل نيكي و از عوالم است در خبري از حضرت صادق عليه السلام آگاه باشيد كه براي هر چيزي امامي است و امام زمين زميني است كه شيعه در آن سكني دارند و از علي (ع) روايت شده است در فضل علم بلند ميكند خداوند بعلم گروهي را كه قرار ميدهد آنها را در خير امامان كه اقتدا ميشود بآنها و بعمل آنها نگاه ميكنند و آثار آنها را اقتباس ميكنند و از تفسير امام (ع) است كه فرمود بالا ميبرد خداوند باين قرآن و علم بتأويل آن و بدوستي ما اهل بيت و تبري از دشمنان ما اقوامي را و آنها را در خير امام و قائد قرار ميدهد كه پيجوئي آثار آنها را مينمايند و باعمال آنها نظر ميكنند و اقتدا بآنها ميكنند و از تحف العقول است در [ص 17] حديث طويلي از علي بن الحسين (ع) تا اينكه فرمود پس حقوق ائمه تو سه حق است واجبترين آنها حق سائس تو است بسلطان بعد از آن سائس تو بعلم پس از آن سائس تو بملك و هر سائسي امام است ، الحديث . عرض ميكنم عموم لفظ را ملاحظه كن كه هر سائسي را امام خوانده است .
پس بموجب اين اخبار و اخبار بسياري ديگر كه در صدد ذكر آنها نيستم اطلاق اسم امام را بر عالم شيعه كه ايتمام باو ميشود تجويز كردهايم لكن نگفتهايم آنها تالي سادات خودشان ميشوند در فضل و العياذ بالله و احدي را نميرسد كه اين افترا را بما ببندد پس بنا بر اين خداوند محمود است پس هر كه را محمود ناميدي خواه پيغمبر باشد (ص) يا غير او اعتقاد بربوبيت او كردهٔ و خداوند علي است پس هر كه را علي اسم گذاردهٔ خدا خواندهٔ ، نه والله اين از شرك نيست و اينها الفاظ مشتركهايست كه در هر مقام معنيي از آنها اراده ميشود غير از معني ديگري ، همچنين است امر در ما نحن فيه ، نه هر كه امام ناميده شد از ائمه اثنيعشر است نعوذ بالله ، آيا نيست كه امام جمعه را امام ميگوئي با اينكه جماعت در جمعه و عيدين از حقوق آلمحمد (ع) است و اين مقام ايشان است حتي اينكه در حديث وارد شده است كه در عيدين حزن آلمحمد (ع) تجديد ميشود كه حق خود را در دست دشمنان مغصوب ميبينند معذلك امام جمعه را مردم امام ميخوانند پس آيا ائمه را سيزده شمردهاند ؟ نه والله ابدا [ص 18] چنين ارادهٔ نكردهاند ، پس اندكي در حق ما انصاف دهيد و اين نسبتها را بما ندهيد خدا لعنت كند كسي را كه اعتقاد كند كه عدد ائمه معصومين بسيزده ميرسد يا بيشتر ميشود . و از شماها ميپرسم كه چرا اقتصار بر سيزده كردهايد با اينكه در هر عصري و زماني لابد است از وجود عالمي كه ايتمام باو نمايند و او امام است براي كساني كه ايتمام باو ميكنند بداهةً پس اگر اين امامت كليه و عصمت حقيقيه است چرا نميگوئيد اعتقاد ما بچهل امام است يا پنجاه امام ؟ پناه ميبريم بخدا از زوال عقل و قبح زلل و باو استعانت ميجوئيم . پس بيقين بدانيد كه ما بر ائمه اثنيعشر احدي را زياد نكردهايم بلكه ميگوئيم احدي ملحق بايشان نميشود و احدي معرفة ايشان را بحقيقت پيدا نميكند جز خودشان و لعنت خدا بر كسي كه بغير اين بگويد و مخالفت ضرورت شيعه را بنمايد الا اينكه انصاف كم است و بازگشت همه بسوي خداست .
و از جمله چيزها كه در حق مشايخ ما رضوان الله عليهم گفتهاند بعد از آني كه شنيدند كه اعراض دنيويه با انسان بآخرت نميآيند و انسان با طينت اصليه خودش كه روز اول از آن خلق شده است محشور ميشود در حالي كه مصفا شده از اعراضي كه موجب فناء و زوال است گفتند معاد جسماني را انكار كردهاند و هر چه فرياد ميكنند و از اين اعتقاد فاسد تبري ميجويند قبول نميكنند و انصاف نميدهند در حق ايشان بلكه بكتب علماي [ص 19] محققين و حكماي متبحرين نگاه نميكنند كه اطلاع بر بيانات و اقوال آنها بهم برسانند ، اين مجلسي است عليه الرحمه كه در بحار و حق اليقين تصريح باين معني ميكند آيا تكفير ميكني او را و ميگوئي از ضرورت خارج شده ؟ اين تلميذ مقدم او عبدالله بن نورالله است كه در عوالم تصريح ميكند ، و جماعتي ديگر از علماي محققين همه تصريح باين معني ميكنند آيا تكفير ميكني اين جماعت را ؟ نه والله احدي را نميرسد كه تكفير نمايد ايشان را زيرا كه ايشان مخالفت ضرورت ننمودهاند و بر خلاف اخبار آلمحمد (ع) نگفتهاند و لكن مردم در دين خودشان بمعتقدات پيرزالها قانع شدهاند كه هر را از بر تميز نميدهند و بقول عجايز رد بر علماي ربانيين ميكنند بدستآويز حديث مجعولي كه در هيچ اصلي از اصول ديده نشده است .
و اينك من ذكر ميكنم براي تو بعض اخبار آلمحمد (ع) را اگر خواستي تسليم كن تا سالم بماني و الا بگو در حق علما هر چه ميخواهي زيرا كه ايشان بعد از آني كه متابعت آلمحمد (ع) را نموده باشند در آنچه گفتهاند از اعتراضات مردم باك ندارند از آن جمله است حديثي كه در كتاب المبين از عوالم از هشام بن حكم روايت شده است كه گفت آن شخص دهري بحضرت صادق عليه السلام كه كجا روح برانگيخته ميشود و حال اينكه بدن پوسيده است و اعضاء متفرق شده است تا اينكه فرمود امام (ع) كه روح در [ص 20] مكان خودش مقيم است روح نيكوكار در روشني و گشادگي و روح بدكار در تنگي و تاريكي و اين بدن خاك ميشود خاكي كه از آن خلق شده است و آنچه درندگان و جانوران از آنها خورده باشند و از جوفهاي خودشان بيرون بريزند همه اينها در خاك محفوظ است در نزد كسيكه دور نميشود از او مثقال ذرهٔ در ظلمات زمين و ميداند عدد چيزها و وزن آنها را و بدرستيكه خاك روحانيين بمنزله طلا است در خاك پس همين كه هنگام برانگيختن شود ميبارد بر زمين باران نشور پس زمين باد ميكند پس بهم زده ميشود مثل مشك پس خاك بشر مثل طلا ميشود وقتي كه خاك آن را بشويند و مثل مسكه ميشود كه از شير گرفته ميشود وقتي كه بهم زده ميشود پس خاك هر قالبي جمع ميشود و نقل ميشود باذن خداي تعالي بجانب روح خودش پس برميگردند صورتها باذن مصورشان بهيئت اول و روح داخل ميشود در آنها پس مستوي ميشود و منكر نميشود از نفس خودش چيزي را ، الخبر . عرض ميكنم مراد از تراب روحانيين آن طينة اصليه است كه بمنزله طلا شده است بجهة كمال صفا و اعتدالي كه موجب بقاء آن شده است و اما طينت عرضيه لازمه آن فناء است همچنانكه در اين دنيا ميبيني .
و گمان مكن كه مشايخ ما (اع) اين معني را برأي خودشان تفسير كردهاند و عرض و جوهري در اين جا از پيش خود اثبات نمودهاند ، نظر كن بروايتي كه [ص 21] در كتاب المبين از وافي نقل ميكند و در فصل الخطاب از علل از ابرهيم ليثي از حضرت صادق (ع) نقل ميكند در حديث طويلي كه اختلاط طينت مؤمن و ناصب را بيان ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد : پس هر گاه عرضه بشود اعمال مؤمن و اعمال ناصب بر خداوند ميفرمايد خداي عزوجل كه من عادلي هستم كه جور نميكنم و منصفي هستم كه ظلم نميكنم قسم بعزت و جلال و بزرگي خودم ظلم نميكنم بر مؤمني بگناهي كه از جهت سنخ ناصب مرتكب شده است و بواسطه طينت او و مزاج او است اين اعمال صالحه همه از طينت مؤمن و مزاج او است و اعمال بدي كه از مؤمن سر زده است از طينت عدو ناصب است و ملازم ميفرمايد خداوند هر كسي را بآنچه از اصل او و جوهر او و طينت او است و او داناتر است به بندگان خودش از همه خلق اي ابرهيم آيا ميبيني در اينجا ظلم يا جور يا عدواني را ، پس از آن اين آيه را تلاوت فرمود معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده انا اذا لظالمون پناه ميبريم بخدا كه بگيريم كسي را مگر اينكه متاع خود را در نزد او بيابيم در اين هنگام ما ظلمكنندگانيم اي ابرهيم همين كه آفتاب طالع ميشود و شعاع او همه جا منتشر ميشود آيا آن شعاع جدا از قرص است يا متصل باوست ولي شعاع در تمام مشرق و مغرب ميرود و همين كه آفتاب غايب شد باز شعاع باو برميگردد آيا اين طور نيست [ص 22] عرض كردم بلي يا بن رسول الله فرمود همچنين است كه هر چيزي باصل خود و جوهر خود و عنصر خود برميگردد پس همين كه روز قيامت شود ميگيرد خداوند از عدو ناصب سنخ مؤمن و مزاج او و طينت و جوهر و عنصر او را با جميع اعمال صالحه او و برميگرداند بسوي مؤمن و ميگيرد خداوند از مؤمن سنخ ناصب و مزاج او و طينت و جوهر و عنصر او را با جميع اعمال سيئه او را و برميگرداند بسوي ناصب از كمال عدل خودش جل جلاله و تقدست اسمائه ، الحديث . و حديث شريف بتمامه در اين معني است . و از عبدالله بن كيسان از ابيعبدالله (ع) است در جواب سؤال او از علت صدور معاصي از مؤمن و طاعات از كافر فرمود آيا ندانستهٔ اي ابنكيسان اينكه طينتي از بهشت گرفته شده است و طينتي از جهنم پس هر دو را مخلوط بهم كردهاند بعد از آن آن طينت را از اين طينت و اين طينت را از آن طينت بيرون آوردند پس آنچه در آن جماعت ببيني از امانت و حسن خلق و حسن سمت پس از مسحه طينت جنت است و خودشان باصل خود برميگردند كه از آن خلق شدهاند و آنچه كه در اين جماعت ببيني از كمي امانت و بدخلقي و تندي پس از مسحه طينت جهنم است و خودشان باصل خود برميگردند كه از آن خلقت شدهاند . عرض ميكنم و اخبار وارده در بيان طينت مؤمن و كافر همه شاهد اين معني است الا اينكه ما در صدد تفصيل نيستيم .
پس قسم ميدهم [ص 23] تو را اي معترض در صورتي كه جايز باشد از طينت مؤمن طينت ناصب و جوهر او را بگيرند و از طينت مؤمن هر چه از طينت ناصب در آن باشد بگيرند و هر چيزي بايد بجوهر خودش و اصل خودش و مبدء خودش برگردد پس چه عيب است براي كسي كه اعتقاد بكند اين را و از حضرت ابيعبدالله (ع) روايت شده است كه ميفرمايد طينت قلوب مؤمنين از عليين است و قلوب دشمنان ايشان از سجين است ، تا اينكه فرمود : و خداوند برميگرداند هر طينتي را بمعدن خودش يكي را بعليين و يكي را بسجين و از بحار است از صدوق كه فرمود عيسي بن مريم بحواريين بحق ميگويم بشما كه بالا نميرود بآسمان مگر آنچه از آسمان پائين آمده . عرض ميكنم پس طينت عليين از آسمان نازل شده است و بآسمان بالا ميرود و طينت سجين از زمين گرفته شده است و بزمين فرو ميرود . و از ارشاد ديلمي است در حديث جاثليق از اميرالمؤمنين (ع) فرمود دنيا رسم آخرت است و آخرت رسم دنيا است و دنيا آخرت نيست و آخرت دنيا نيست همين كه روح از جسم مفارقت نمود هر يكي بمبدء خود برميگردد كه از آن خلق شده است . نميدانم مراجعه باخبار آلمحمد (ع) نميكنند يا مراجعه ميكنند و نميفهمند يا ميفهمند و انكار ميكنند فانا لله و انا اليه راجعون . و فرمود حضرت ابيعبدالله (ع) در حديثي پس همچنين است انسان خلق شده است از شأن دنيا و شأن آخرت [ص 24] پس همين كه جمع فرمود خداوند ميان آن دو را حيوة او در زمين ميشود بجهة اينكه شأن آسمان بدنيا نازل شده است پس همين كه جدا فرمود خداوند ميان اين دو را اين جدائي موت ميشود كه برميگردد شأن آخرت بآسمان پس حيوة در زمين است و موت در آسمان است بجهة اينكه ارواح و جسد جدا ميشوند پس روح و نور بقدرة اولي برميگردد و جسد انداخته ميشود در دنيا زيرا كه از شأن دنيا است ، الحديث . و در معالم الزلفي است از مفضل بن عمر از حضرت ابيعبدالله (ع) فرمود مثل روح مؤمن و بدن او مثل جوهرهايست كه در صندوقي باشد همين كه جوهره را بيرون آوردند صندوق را مياندازند و اعتنا بآن نميكنند و ارواح ممزوج با بدن نميشود و روح اكليل بدن است و محيط بآن است .
عرض ميكنم اين دو خبر هم معنا موافق با يكديگر هستند و معذلك ما منكر معاد جسماني نيستيم زيرا كه مراد از روح كه در اين دو خبر و غير اين دو اشاره بآن شده است آن طينت اصليه است و روح جسم لطيفي است كه قالب كثيفي بر آن پوشانيده شده همچنانكه حضرت صادق (ع) فرمود در جواب شخص دهري بعد از آني كه روح را قياس بنور چراغ كرد كه ميرود و برنميگردد فرمود روح جسم رقيقي است كه قالب كثيفي بر آن پوشيده شده و بمنزله چراغ كه گفتي نيست ، الحديث . و اين طينت اصليه خاكي است كه ملك [ص 25] مخلوط ميكند آنرا با نطفتين و اين فرمايش ابيعبدالله (ع) است شنيده شد كه ميفرمود همين كه نطفه واقع شد در رحم ميفرستد خداي عزوجل ملكي را كه ميگيرد از تربت آنچناني كه دفن ميشود در آن پس مخلوط ميكند آن را با نطفه پس هميشه قلب او ميل ميكند بآن خاك تا دفن بشود در آن و عرض كرد ابوبصير خدمت حضرت صادق (ع) يا بن رسول الله چگونه است انتقال ميت و گذاردن ديگري در جاي آن فرمود اي ابامحمد خداوند عزوجل خلق فرمود هفتادهزار ملك را كه نقاله ناميده ميشوند كه در مشارق و مغارب منتشر ميشوند كه هر يك از اموات را دفن ميكنند در مكاني كه مستحق آن باشد و آنها جسد ميت را از تخت او برميدارند و ديگري را بجاي او ميگذارند بطوريكه نميدانيد و شعور نميكنيد و اين بعيد نيست و خداوند ظلم به بندگان نميكند . عرض ميكنم تو را بخدا قسم ميدهم آيا يك مرتبه ديده شده است كه جسد عرضي ميت از نعش او برداشته شود ديگري بجاي او گذارده بشود ، پس معني اين اخبار چه چيز است ، آيا همه روايات را تكذيب ميكني يا معني ديگر براي آنها سواي آنچه علماي محققين از فحواي اخبار آلمحمد (ع) استنباط كردهاند فرض ميكني يا نه يا طرح ميكني اين اخبار را بالمره با اينكه جمع مهما امكن اولي از طرح است . بالجمله و روايت شده است مضمرا از كشكول شيخ اوحد (اع) كه سؤال شد از موت كه چيست و از چه چيز است فرمود [ص 26] موت از طبايع چهارگانه است كه در انسان تركيب شده كه آن دو مره باشد و ريح و بلغم پس همين كه روز قيامت شود اين طبايع از انسان گرفته ميشود و موت از آنها خلق ميشود پس بصورت گوسفند سياه و سفيدي آورده ميشود پس ميان بهشت و جهنم ذبح ميشود پس اين طبايع آنجا در انسان نيست پس نميميرد هرگز . عرض ميكنم گمانم اين است كه همين حديث يا حديث ديگر باين معني در تفسير علي بن ابرهيم ديدهام پس ببين چگونه تصريح شده كه اين طبايع در قيامت با انسان نيست . و دلالت ميكند بر اين خبري كه در كتاب المبين از معالم الزلفي روايت شده است از حضرت ابيعبدالله (ع) سؤال شد از ميت كه ميپوسد جسد او فرمود بلي تا اينكه نميماند گوشتي و نه استخواني مگر طينت اصليه آنچناني كه از آن خلق شده است كه او نميپوسد و مستديرةً در قبر ميماند تا دومرتبه از آن خلق شود همچنانكه روز اول خلق شده است و در فصل الخطاب است از بحار از عالم (ع) در حديثي در صفة خلق انسان تا اينكه فرمود و خلق كرد او را بنفسي و جسدي و روحي پس روح آنچيزي است كه مفارقت نميكند او را مگر بمفارقت دنيا و نفس چيزي است كه مينماياند باو خوابها را و جسم آنچيزي است كه ميپوسد ، و در بعض تفاسير از اختصاص روايت شده است كه فرمود كه جسم او آنچيزي است كه ميپوسد و برميگردد بسوي [ص 27] خاك و در كتاب المبين است از عوالم از پيغمبر (ص) در حديثي كه فرمود همه ابن آدم ميپوسد مگر عَجْب ، و در روايتي است عجب ذنب .