و بدانكه اين جماعت ايراد كردهاند كه اگر يهود و نصاري از اهل عقاب نبودند و در آخرت معذب نبودند پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله در غزوات بسيار اصحاب خود را امر بقتال ايشان مينمود و ايشان را ميكشتند و مقاتله با علماي يهود و نصاري را باعث تقرب بخدا و نزديكي بنجات ميدانستند پس معلوم است كه مجتهدين كفار از اهل جهنم بودند و الا ايشان را نميكشتند و قتال با ايشان را واجب نميكردند و مرحوم فاضل نراقي عليه الرحمة در كتاب مناهج الاصول خود در مبحث جواز تقليد در اصول دين از اين ايراد جواب ميدهد و ميفرمايد : و اجيب عنه بان قتل الكفار لايستلزم تعذيب غير المقصر منهم في الآخرة لانه من احكام الدنيوية و لا كلام فيها ، يعني در جواب اشكال گفته ميشود كه قتال كفار و مجتهدين يهود و نصاري و كشتن ايشان منافاتي ندارد با اينكه در آخرت ايشان را عذاب كنند زيرا كه مقاتله با كفار از احكام دنيوي است و چه عيب دارد كه همان كفاري كه با حضرت رسول صلي الله عليه و آله محاربه ميكردند و از دست لشكر اسلام هم كشته ميشدند در آخرت از اهل جهنم نباشند و داخل بهشت شوند باز بر اين جماعت ايراد كردهاند كه خداوند عالم در آيه شريفه و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا وعده فرموده است كه هر كس طالب حق باشد و غرضي و مرضي نداشته باشد خداوند او را هدايت مينمايد و براه حق ميرساند پس معلوم است كه كفار [ص 61] يهود و نصاري طالب حق نبودند و صاحب غرض و مرض بودهاند از اين جهت خداوند عالم ايشان را هدايت نفرموده و تقصير از خودشان است كه صاحب غرض بودند و درد دين نداشتند و طالب ايمان نبودند و الا هلاك نميشدند و نجات مييافتند و بحق ميرسيدند حال كه خود خود را هلاك كردند و در راه حق داخل نشدند در آتش جهنم مخلد خواهند بود و مرحوم حاجي ملا احمد نراقي عليه الرحمه در كتاب مناهج الاصول در مبحث جواز تقليد در اصول دين جوابي از براي اين ميزان ذكر ميكند و ميفرمايد : اما النقص فبالفروع فانها ايضا سبيل الي الله سبحانه بل هي اقرب الي كونها سبيلا من العقايد مع ان المجتهدين فيها مختلفون و الحق مع واحد و اما الجل فبان سبيله سبحانه ما يتقرب به العبد اليه في الدار الآخرة و يمكن ان يتقرب العبد الي الله بعناية الله سبحانه بواسطة ما فهمه بعد بذل الجد و الكد و السعي و ان لميكن مطابقا للواقع فان لكل كبد حري اجرا ، يعني جواب از اين اشكال اول باين طور ميدهم كه واجب نيست خداوند عالم راه حق را براي طالبين واضح كند و ميشود كه شخص طالب حق باشد و اهل غرض هم نباشد و خداوند عالم راه حق را از براي او واضح و آشكار ننمايد و او را هدايت بسوي حق نكند چنانچه ميبيني علماي شيعه در فروع دين خود اجتهاد ميكنند و سعي در معرفت احكام الهي مينمايند و خداوند ايشان را بحكم واقعي الهي نميرساند و بحكم واقعي كه حق است نميرسند و از اين جهت است كه هميشه در فروع دين با هم اختلاف دارند بعضي قائل به [ص 62] حرمت چيزي ميشوند و بعضي همان چيز را حلال ميدانند و مع ذلك در آخرت هم معاقب نيستند و عذاب بايشان نمينمايند زيرا كه تكليف همين است كه بمقتضاي اجتهاد خود در فروع دين عمل كنند و بتكليف خود عمل كردهاند خواه حكم ايشان مطابق حق واقع باشد يا مطابق حكم واقعي نباشد پس در اصول دين هم امر بهمين نسق است و واجب نيست كه خداوند عالم طالبين حق را بسوي خود هدايت كند و ميشود كه شخص طالب دين حق باشد و مجاهده هم بكند و خداوند عالم او را بسوي حق هدايت نكند و دين حق را براي او واضح و آشكار ننمايد پس تكليفش همين است كه هر ديني را كه باجتهاد حق دانست متابعت كند خواه دين اسلام باشد و خواه دين كفر باشد و ثانيا چنين ميگوئيم كه خداوند عالم طالبين و مجاهدين را براه خودش ميرساند ولي راه هدايت و راه خدا عبارت است از ثوابهاي اخروي كه در بهشت باهل بهشت ميدهند و شكي نيست كه هر كس سعي كرد و اجتهاد كرد و ديني را اختيار نمود خداوند عالم او را بثوابهاي اخروي خواهد رساند و او را در راه نجات خواهد داخل نمود زيرا كه زحمت كشيده و سعي در راه خدا كرده اگر چه در دنيا بدين حق نرسيده باشد و در دين يهود و نصاري داخل شده باشد زيرا كه زحمتهاي او بي اجر نيست كه در دين اسلام داخل نشده پس هر كس مجاهده و سعي كرد براه خدا ميرسد و در آخرت به بهشت ميرود اگر چه در دنيا در دين يهود و نصاري و ساير فرق كفار و مخالفين باشد زيرا كه بتكليف خود عمل كردهاند [ص 63] چنانچه باز فاضل نراقي عليه الرحمة در كتاب مناهج الاصول خود و در مبحث اجتهاد در اصول دين ميفرمايد : المكلف علي قسمين لانه اما يعتقد احد الطرفين بحيث لايحتمل خلافه بسبب اجتهاده في تحصيل الادلة او لا فالاول لا اثم عليه و ان اعتقد خلاف الواقع لان التكليف بتحصيل غيره و بالمجاهدة لتحصيله تكليف بما لايطاق ، يعني همين كه مكلف اجتهاد نمود و اعتقاد كرد و ديني را حق دانست و مخالف اين دين را باطل دانست ديگر گناهي بر او نيست اگر چه در دين حق نباشد و بدين باطل رسيده باشد زيرا كه چنين كسي بتكليف خود عمل كرده و تكليف ديگر براي او نيست بجهت اينكه تكليف بما لايطاق قبيح است و عقابي از براي او نيست بلكه در آخرت باو ثواب خواهند داد چنانچه باز در همين كتاب در همين موضع در بيان اقسام مكلفين ميفرمايد : الثاني من حصل المعرفة العلمية به و وصل الي الباطل و الموافق لقواعد العدلية العقلية عدم عذابه بل كونه مثابا ، يعني قسم دويم از اقسام مكلفين اين است كه كسي بواسطه اجتهاد خود بدين باطل برسد و آن دين را حق بداند و متابعت آن دين كند پس موافق قواعد عقل اين است كه چنين كسي را عذاب نكنند بلكه در آخرت او را مأجور و مثاب نمايند و الا بقواعد عقل و عدالت نميسازد كه چنين كسي را بجهنم ببرند بجهت اينكه بتكليف الهي عمل كرده و تكليفش همين بوده كه هر ديني را كه حق دانست متابعت كند خواه دين حق باشد و يا دين باطل باشد چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در كتاب قوانين خود [ص 64] در مبحث اجتهاد در اصول دين در مقام جواب از آيات قرآن ميفرمايد : و رابعا ان تكليف ( التكليف ظ ) انما يرد علي مقتضي الفهم و الادراك و ان كانوا مكلفين بالجزم بما هو ثابت في نفس الامر و لكن المسلم منه هو ما يفهمون انه هو الذي مطابق لنفس الامر و ان لميكن تحصيله فالذي يعمل بجزمه معتقدا لانه مطابق للواقع عامل بالعلم علي زعمه و ليس تكليفه ازيد من ذلك ، يعني تكليف هر كسي باندازه فهم و ادراك او است و مردم مكلف نيستند كه دين حق واقعي را اختيار كنند خواه دين حق واقعي باشد مانند دين شيعه اثناعشري و يا اينكه دين حق نباشد و دين يهود و نصاري و ساير كفار و مخالفين باشد و در هر صورت بتكليف خود عمل كردهاند و بمقتضاي فهم و ادراك خود كه تكليفشان است راه رفتهاند و بيش از اين تكليف ندارند پس معذورند و گناهي بر ايشان نيست چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در همين مبحث ميفرمايد : فاذا كان غفلة المخاطب او اشتباهه في فهم ما شافهه النبي بالخطاب بلسانه معذورا فلم لايكون زلته في فهم ادلة الامامة او النبوة مع عدم تقصيره معذورا ، يعني چنانچه در احكام فروع اگر كسي از لفظ حديث اشتباه كند و خلاف امر واقعي را بفهمد معذور است و عقابي بر او نيست زيرا كه خود تقصير نكرده و عقابي بر كسي كه بجهت خطا و اشتباه كند نميكنند پس اگر كسي هم در ادله امامت اشتباه نمود و چنين فهميد كه دين اهل سنت بر حق است و ابوبكر خليفه بلا فصل رسول خدا است صلي الله عليه و آله چنين كسي [ص 65] هم معذور است زيرا كه اشتباه كرده و خطا رفته و بر خطا عقابي مترتب نميشود و اگر كسي در ادله نبوت هم اجتهاد كرد و چنين فهميد كه دين يهود و يا دين نصاري بر حق است پس چنين كسي را عقاب نميكنند زيرا كه در اجتهاد خود تقصير نكرده و بيش از اين از براي او ممكن نيست و تكليف ديگري هم باو نميكنند و باز مرحوم ميرزا عليه الرحمة در همين موضع ميفرمايد : و دعوي كل محق في نفس الامر مؤديا نظره حق و كل مبطل مقصر في غاية الاشكال ، يعني بعضي چنين گفتهاند كه هركه بحق رسيد و مجاهده صحيح كرد و غرض و مرض را از خود دور كرد و آن طوري كه خدا خواسته بود در راه طلب داخل شد هدايت يافت و هركه در دين ماند غرض داشت و مجاهده حقيقة ننموده و الا بحق ميرسيد پس خودش مقصر است كه از روي حقيقت مجاهده نكرده و گمراه شد پس مخلد خواهد بود هميشه در جهنم و از عذاب جهنم خلاصي ندارد اين قول باطل است زيرا كه ميشود كه شخص مجاهده نمايد و مجاهد باشد و غرض و مرض هم نداشته باشد و مع ذلك بدين حق نرسد و در دين باطل بماند پس تكليف عامه خلق همين است كه هر ديني را كه يافتند متابعت كنند خواه دين حق واقعي باشد يا نباشد چنانچه باز مرحوم ميرزا ابوالقاسم عليه الرحمة در كتاب قوانين خود بعد از عبارت سابقه ميفرمايد : و القول بان المطلوب اذا كان واجدا في الاصول فيجب علي الله نصب دليل عليه و الا لزم الظلم و اللغو و العبث فمن لميصبه فقد قصر انما يتم اذا ثبت وجوب اصابة الحق [ص 66] في نظره مع عدم التقصير ، يعني بعضي چنين گفتهاند دين حق هميشه يكي است و حجت خداوند عالم هميشه واضح و آشكار است و هميشه اوقات دليل و ميزاني از خداوند عالم هست تا كساني كه طالب حقند بآن دليل و ميزان حق را بشناسند اگر راه حق را آشكار نميكردند و اين ميزان را نميگذاشتند هراينه حجت بر خلق تمام نميشد و نعوذ بالله ظلم و عبث لازم ميآيد و بضرورت اسلام خداوند عالم ظلم كننده و لغو كننده نيست و عادل و حكيم است و حجت او بر خلق هميشه تمام است پس از براي كفار و منافقين كه از حق اعراض كردهاند عذري نيست و خود را بدست خود هلاك كردهاند و در آتش جهنم مخلد خواهند بود و اين درست نيست زيرا كه خداوند عالم دين حق واقعي را بعامه خلق تكليف نكرده بلكه چيزي كه بر عامه خلق واجب است اين است كه هر ديني را كه بسعي و اجتهاد خود حق دانستند متابعت كنند و در اجتهاد تقصيري ننمايند و بيش از اين هم تكليفي ندارند و اگر ايشان را تكليف نمايند كه دين حق را تحصيل نمائيد تكليف بما لايطاق است زيرا كه يقين بحقيت دين خود دارند و دين خود را حق ميدانند بلكه اگر هم تحصيل يقين از براي ايشان ممكن نشد و نتوانستند كه بطور يقين ديني را بدانند مظنه از براي ايشان كفايت ميكند پس اگر مظنه كنند و از روي مظنه و اجتهاد ديني را حق بدانند و متابعت كنند معذورند زيرا كه دستشان بيقين نميرسيد چنانچه باز مرحوم ميرزا ابوالقاسم عليه الرحمة در كتاب قوانين خود ميفرمايد در مبحث اجتهاد [ص 67] در اصول دين : كما ان الفروع مخرج بالدليل للزوم تكليف ما لايطاق مع فرض ثبوت التكليف و سد باب العلم لو لمتعمل به فهكذا في هذه المسألة فان التكليف بوجوب معرفة الله تعالي في الجملة ثابت و الاشكال في كيفيته فاذا لم يمكن تحصيل العلم بحقية التكليف فيكتفي بالظن ، يعني چنانچه در فروع دين عمل بمظنه حرام نيست و بايد مجتهدين در فروع دين خود مانند نماز و روزه و حج و جهاد و زكوة و امثال اينها عمل بمظنه نمايند زيرا كه يقين براي ايشان ممكن نيست و تكليف بمحال هم قبيح است پس بايد متابعت مظنه نمود خواه مطابق با واقع باشد و يا اينكه مخالف واقع باشد پس در اصول دين هم مظنه جايز است زيرا كه در بعضي از جاها مكلفين را ممكن نيست كه تحصيل يقين كنند پس بايد بمظنه خود عمل كنند خواه در معرفة الله باشد يا در معرفة النبي صلي الله عليه و آله و معرفة الامام عليه السلام و ساير معارف اعتقادية باشد و شخص مكلف در اصول عقايد خود مانند معارف مذكوره اگر چه مكلف بيقين است و بايد تحصيل يقين كند جايز است از براي او عمل بمظنه هم نمايد و از روي مظنه اعتقادات خود را تحصيل نمايد خواه در دين حق و عقايد حقه باشد و يا اينكه در دين باطل و عقايد باطله باشد و در هر صورت مثاب و مأجور ميباشد و عقابي بر او نيست چنانچه فاضل نراقي عليه الرحمة در كتاب مناهج الاصول خود در مبحث اجتهاد در اصول دين چنين ميفرمايد كه اگر كسي اجتهاد كرد در دين باطل داخل شد و يقين بر حقيت آن نمود او را عقاب نميكنند بلكه اجر [ص 68] و ثوابش ميدهند و بعد از اين بيان ميفرمايد : الرابع من حصل المعرفة الظنية الباطل عدم التمكن من الزايد و هو ايضا كسابقه ، يعني يك قسم از مردم اين جورند كه بطور مظنه اجتهاد ميكنند و در دين باطل داخل ميشوند و از براي ايشان هم تحصيل يقين ممكن نيست پس ايشان هم مانند جماعت سابقند و ايشان را عقاب نميكنند بلكه داخل بهشت ميكنند زيرا كه بمقتضاي تكليف خود عمل كردهاند و خداوند عالم حكيم عادل است و تكليف بمحال نميكند و عذاب اين جور اشخاص ظلم است تمام شد ترجمه عباراتي كه مناسب اين فصل بود و در اين مقام تو را بفطرت و عقل خودت واميگذارم پس بر تو باد كه انصاف را پيشه خود كني و از انس و ميل و عادت كناره جوئي و به سادهلوحيهاي قديم اعتنا نكني كه شفيع تو جز امامان تو كسي نيست پس خود را هلاك مكن و در اين اقوال بعبرت نظر نما و ببين كه كدام يك از قولها موافق شريعتها و كتابهاي آسماني است او را اختيار كن و از روي بصيرت و قلب صافي متابعت كن دل هيچ كس از براي تو نميسوزد صاحبان اقوال را چه باكي است كه تو هلاك شوي يا نجات يابي پس در راه دين بينا و زيرك باش و پيروي هر صاحب صوتي مكن و كثرت و جمعيت را دليل حقيت مدان كه اهل حق در دولت باطل هميشه كم بودهاند و هستند و بچند روزه دنيا كه حيات فاني است خود را مغرور مكن كه جز ندامت و پشيماني سودي در فرداي قيامت ندارد پس انديشه فرداي خود را نما چشم دل را بگشا و اولياي دين حق را در هر عصري بشناس و پيروي [ص 69] ايشان را اختيار كن با دوستان ايشان دوست و با دشمنان ايشان دشمن باش كه صفت هميشه با تو قرين است و بهترين سرمايههاي دار الخلد همين است قل بفضل الله و برحمته فبذلك فليفرحوا هو خير مما يجمعون و لا حول و لا قوة الا بالله .
فصل - بدانكه جمعي از علماي اعلام انار الله برهانهم مانند شيخ مرتضي عليه الرحمة و مرحوم شيخ محمدحسين اصفهاني كه صاحب فصول الاصول است و جمعي ديگر از علماي اعلام چنين فرمودهاند كه يقين بنفسه حجت و دليل است و هركه بچيزي يقين نمود و مطلبي را بطور يقين فهميد بايد بمقتضاي يقين خود راه رود و بتكليف يقين خود عمل كند و او را حكم خدا بداند خواه آن حكم مطابق حكم واقع باشد يا مطابق حكم واقع نباشد چنانچه شيخ مرتضي عليه الرحمة در اول كتاب فرائد الاصول خود اشاره باين مطلب مينمايد و چنين بيان ميكند كه يقين محتاج به بيان شارع و معصوم نيست و لازم نيست كه امام عليه السلام بگويد يقين مردم حجت و دليل است و يا اينكه بفرمايد يقين مردم حجت نيست زيرا كه هر دو قسمش باطل است بجهت اينكه اگر بگويد يقين حجت است و در احكام دين دليل است پس اين باعث تحصيل حاصل خواهد بود زيرا كه پر واضح است كه يقين حجت است و بر خلاف يقين معقول نيست كه كسي راه رود و اگر هم امام عليه السلام بفرمايد كه يقين حجت نيست و مردم بايد كه بيقين عمل كنند هراينه تناقض خواهد بود زيرا كه محكم نيست كه كسي از يقين خود دست [ص 70] بردارد چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در اول كتاب خود ميفرمايد : القطع بنفسه طريق الي الواقع و طريقته لايحتاج الي جعل الشارع اثباتا و نفيا ، و اين عبارت نقل بمعني است يعني خود قطع دليل است در هر جا كه باشد و از براي هركه حاصل شود محتاج باين نيست كه شارع او را معتبر كند و يا اينكه غير معتبر نمايد در هر صورت حجت است پس بر جميع مردم لازم است كه هرچه را از روي قطع و يقين فهميدند عمل كنند خواه آن يقين ايشان مطابق با واقع باشد و يا اينكه مخالف با واقع باشد پس اگر چنين كسي يقين نمود كه مؤمني از مؤمنين واجب القتل است بر او واجب است كه بمقتضاي يقين خود عمل كند و آن مؤمن را بكشد و عذابي بر او نيست زيرا كه تكليفش همين بود كه بيقين خود عمل كند و آن مؤمن را بكشد و عذابي بر او نيست زيرا كه تكليفش همين بود كه بيقين خود عمل كند و اگر بيقين خود عمل نكند و آن مؤمن را نكشد او را عقاب خواهند نمود كه چرا بمقتضاي يقين خود عمل نكردي پس خودت بمقتضاي اعتقاد خود عمل نكردي و معصيت كردي و واجب را ترك نمودي و همچنين است اگر كسي يقين بوجوب قتل ولي و نبي كند و چنين بفهمد كه آن وصي يا نبي واجب القتل است پس اگر اقدام بقتل ايشان نمود معذور است زيرا كه بتكليف خود عمل كرده بلكه مأجور است زيرا كه باعتقاد خود امتثال امر الهي را نمود و فعل واجبي را بجا آورده و اگر آن نبي و يا آن وصي را نكشت معاقب است چرا كه باعتقاد خود معصيت كرده و [ص 71] تجري بامر مولاي خود نموده است و باعتقاد خودش واجبي از واجبات را ترك كرده و لكن مرحوم شيخ محمد حسين صاحب فصول عليه الرحمة چنين ميفرمايد كه در چنين مواضع اگر باعتقاد خودش معصيت نموده و آن كسي را ( كه ظ ) واجب القتل ميدانست نكشت هراينه او را معاقب نميكنند بلكه مدح و تعريف ميكنند زيرا كه باعتقادش اگر چه معصيت كرده و آن مؤمن و نبي و وصي را كه واجب القتل ميدانست نكشته و اگر هم ميكشت معذور بود زيرا كه بيقين خود عمل كرده بود و ليكن در اين معصيت كه باعتقاد خود كرده است حسني عارض شده است زيرا كه باعث نجات مؤمن و وصي و نبي است كه از قتل خلاص شدهاند پس چنين كسي را بر اين معصيتي كه باعتقاد خود كرده است عقاب نميكنند چنانچه مرحوم شيخ محمد حسين عليه الرحمة در كتاب فصول خود در مبحث اجتهاد و تقليد ميفرمايد فمن اشتبه عليه مؤمن ورع عالم بكافر واجب القتل فحسب انه ذلك الكافر و تجري فلميقتله فانه لايستحق الذم علي هذا الفعل عقلا عند من انكشف له الواقع و ان كان معذورا لو فعل و اظهر عن ذلك ما لو جزم بوجوب قتل نبي او وصي فتجري فلميقتله الاتري ان المولي الحكيم اذا امر عبده بقتل عدو له فصادف العبد ابنه و زعمه ذلك العدو فيجري و لميقتله ان الولي اذا اطلع حاله لايذمه علي هذا التجري بل يرضي به و ان كان معذورا لو فعل ، يعني اگر كسي اشتباه كرده باشد و چنين فهميده باشد كه شخص مؤمن واجب القتل و كافر است پس يقيني و اعتقادي او چنين است كه او واجب [ص 72] القتل است و تكليف خود را در كشتن او ميداند پس بعد از آنكه او را كشت اگر چه بتكليف خود عمل كرده است و معذور است و گناهي بر او نيست زيرا كه تكليف او همين بود كه بمقتضاي يقين خود راه رود و ليكن اگر بيقين خود عمل نكرد و آن شخص را نكشت باعتقاد خود معصيتي كرده پس باعتقاد خود اگر چه ترك واجبي از واجبات را كرده و ليكن باو مذمت نميكنند كه چرا معصيت اعتقادي كردي و بمقتضاي يقين خود عمل نكردي زيرا كه آن معصيت اعتقادي مؤمني را از كشتن خلاص كرده است و همچنين اگر كسي چنين يقين نموده كه يكي از انبياء يا يكي از اوصياء واجب القتل است و تكليف خود را در اين دانست كه آن نبي يا وصي را بايد بكشد تا ترك واجب نكرده باشد حال او را كشت قطعا معذور است زيرا كه بهر چه فهميده بود عمل كرد و ليكن اگر باعتقاد خودش معصيتي كرد و آن نبي يا وصي را نكشت و بعقيده خودش ترك واجبي كرد پس در اين صورت او را مذمت نميكنند كه چرا معصيت كردي و بتكليف خود عمل نكردي زيرا كه آن شخص اگر چه باعتقاد خودش معصيت كرده و ترك واجبي نموده و ليكن اين معصيت سبب اين شد كه آن نبي و وصي از كشته شدن خلاص شدند و باقي ماندند پس چنين كسي را بمعصيت اعتقادي او عذاب نميكنند و مذمت نميكنند و اين مثل اين است كه مولائي بغلام خود امر كند و واجب نمايد كه فلان دشمن مرا بقتل برسان و هر جا او را ديدي بكش پس آن غلام در جائي بفرزند آن مولا برخورد و چنين يقين نمود كه شخص همان [ص 73] دشمن است كه مولايش امر بقتل او كرده بود و كشتن او را واجب نموده بود پس اگر فرزند مولاي خود را كشت شكي نيست كه معذور است زيرا كه بمقتضاي يقين خودش عمل كرده و غير از اين هم تكليفش نبوده و ليكن اگر آن فرزند را نكشت و باعتقاد خود معصيت كرد و ترك واجب خود را كرد پس در اين صورت او را مذمت نميكنند كه چرا در اعتقاد خود معصيت كردي و بتكليف خود عمل نكردي زيرا كه اين معصيت كه او باعتقاد خود كرده است باعث اين شده كه فرزند مولا از كشتن خلاص شده و در دنيا باقي مانده و مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در كتاب فرائد الاصول خود در مسأله تجري اين مطلب را از صاحب فصول نقل ميكند و بعد خودش ميفرمايد كه بر جميع مردم لازم است كه بمقتضاي يقين خود عمل كنند و تكليف خود را بجا بياورند خواه مؤمني را واجب القتل فهميده باشند و يا اينكه در ساير جاها چيزي را يقين كرده باشند و در هر صورت بر ايشان لازم و واجب است كه بتكليف خود عمل كنند و باعتقاد خود معصيت مولاي خود را نكنند و الا باعث اين ميشود كه تجري بر مولاي خود كرده باشند و تجري بر مولا هميشه قبيح است و هيچ حسني در هيچ مقام بر او عارض نميشود و هر كس معصيت اعتقادي كرد مورد مذمت خواهد بود كه چرا باعتقاد خودت معصيت كردي و تكليف خود را بجا نياوردي و اصل عبارت مرحوم شيخ محمدحسين عليه الرحمة در همين موضع از كتابش اين است كه ميفرمايد : يرد عليه اولا منع ما ذكره من عدم كون قبح [ص 74] التجري ذاتيا لان التجري علي الولي قبيح ذاتا كالظلم بل هو قسم من الظلم فيمتنع عروض الصفة الحسنة له ، بعد صاحب فصول چنين گفته است كه در پاره جاها بر معصيت اعتقادي عذاب و مذمت نميكنند مثل اينكه كسي باعتقاد خودش يك نبي يا يك وصي را و يا يك مؤمني را واجب القتل دانست و مع ذلك باعتقاد خود معصيت كرده و ايشان را نكشت پس در ( اين ظ ) صورت او را عقاب و ملامت و مذمت نميكنند كه چرا باعتقاد خود معصيت كردي زيرا كه آن نبي و وصي بواسطه همين معصيت اعتقادي از قتل خلاص شدهاند و اين قول باطل است بجهت اينكه يقين حجت است و تكليف عامه خلق همين است كه بيقين خود عمل كنند و چيزي را كه واجب دانستهاند بجا بياورند و ترك نكنند اگر چه در واقع آن چيز حرام باشد و الا عاصي خواهند بود و مورد مذمت و ملامت خواهند بود پس اگر كسي يقين كرد كه شخصي واجب القتل است بر او واجب و لازم است كه بتكليف خود عمل كند و آن شخص را بكشد خواه آن شخص مقتول در واقع مؤمن باشد و يا اينكه نبي و وصي باشد و اگر بتكليف عمل نكرد و آن شخص را نكشت پس باعتقاد خودش چنين كسي عاصي است زيرا كه بر خلاف آنچه فهميده عمل كرده و چنين كسي قطعا مورد مذمت و عذاب و عقاب خواهد بود بجهت آنكه بر خلاف اعتقاد عمل كرده معلوم ميشود كه او را باكي از معصيت و مخالفت نيست و بر معصيت الهي متجري است كه بيقين خود عمل نميكند و اگر آن شخص بمقتضاي يقين خود عمل نمايد و هرچه [ص 75] را يقين نمود واجب است بجا بياورد و هر كسي را واجب القتل دانست بقتل برساند هراينه مأجور و مثاب خواهد بود زيرا كه باعتقاد خود امتثال امر الهي را كرده و تكليف الهي را بجا آورده و قطعا ثواب در آخرت باو خواهند داد و او را تعريف و مدح خواهند نمود زيرا كه باعتقاد خودش امر واجبي را بجا آورده است اگر چه در واقع مؤمني را يا نبي يا وصي را كشته باشد زيرا كه تكليف واقعي و امر واقعي تكليف مردم نيست بلكه تكليف مردم همين است كه آنچه را فهميدند بمقتضاي آن عمل كنند خواه مطابق واقع باشد يا مطابق با واقع نباشد چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در كتاب فرائد الاصول خود در همين موضع ميفرمايد : لو فرض امره بقتل كافر فقتل مؤمنا معتقدا كفره فلانه لا اشكال مدحه ( فانه لا اشكال في مدحه ظ ) من حيث الانقياد و عدم مزاحمة حسنه بكونه في الواقع قتل مؤمن ، يعني اگر چنين فرض كنيم كه كسي را امر كنند و بر او واجب نمايند كه تو بايد كافري را بقتل برساني و آن شخص هم اعتقاد كرد كه مؤمني كافر است و آن مؤمن را بقتل رسانيد پس در اين صورت شكي نيست كه او را تعريف و مدح مينمايند زيرا كه امتثال امر مولاي خود را كرده و انقياد و تسليم امر مولاي خود را كرده اگر چه مؤمني را بقتل رسانده باشد و يا اينكه نبي و يا وصي را كشته باشد و اگر مخالفت اعتقاد خود را نمود و تكليف خود را بجا نياورد هراينه مورد مذمت و ملامت خواهد گرديد زيرا كه باعتقاد خود تجري بر مولاي خود نموده و معصيت او را مرتكب شده است و هر كس كه مخالفت [ص 76] كرد و مخالف اعتقاد راه رفت در همه جا مورد مذمت و سرزنش خواهد بود چنانچه باز مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در كتاب فرائد الاصول خود در مسأله تجري ميفرمايد : و التحقيق انه لا فرق في قبح التجري بين موارده و ان المتجري لا اشكال في استحقاقه الذم من جهة انكشاف خبث باطنه و سوء سريرته ، يعني حق مطلب اين است كه عمل نمودن بر خلاف اعتقاد و يقين قبيح است در هر جا واقع شده باشد و از هر كه سر زده باشد و چنين كسي باعتقاد خود عاصي و متجري است كه جرأت بر معصيت مولاي خود نموده و بر او واجب بود كه عمل بيقين خود كند خواه مؤمني را واجب القتل و كافر اعتقاد كرده باشد و يا اينكه يقين بقتل نبي و وصي كرده باشد و يا اينكه حكمي را در جاي ديگر بطور يقين فهميده باشد و در هر صورت بايست كه بيقين خود عمل كند و مخالفت ننمايد كه محل مذمت خواهد بود .
و جمعي ديگر از علماي ابرار انار الله براهينهم چنين فرمودهاند كه هر يقيني در نزد خدا و رسول صلي الله عليه و آله يقين نيست و هر يقيني را نميتوان حجت دانست و بحكم او عمل نمود زيرا كه غالب يقينها از براي غالب مردم در اصول دين الهي خطا ميكنند و آنهائي كه اهل غرضند از آن راهي كه خداوند قرار داده است تحصيل يقين نميكنند و غالبا بر خلاف واقع حكم ميكنند زيرا كه غالب خلق فطرتهاي خود را معوج كردهاند و بر فطرت اصلي باقي نماندهاند و آينههاي ادراك و شعور خود را منصبغ بصبغ عادات و شهوات دنياوي كردهاند و از اين جهت اشياء [ص 77] خارجه را بطوري كه خداوند عالم قرار داده است نمييابند و نميفهمند بلكه هر چيزي را بر خلاف وضع الهي ادراك ميكنند زيرا كه تا از خود رنگي و شكلي داشته باشد رنگ و شكل شاخص خارجي را بطوري كه هست حكايت نخواهد نمود چنانچه ميبيني كه شاخص خارجي در آينه سرخ سرخ است و در آينه آبي آبي است و در هر آينه برنگ و شكل آينه ظاهر است و خودش در ذات خود به هيچيك از آن الوان متلون نيست و نظير اين مطلب است آينه فرنگيان كه در اين زمانها ساختهاند كه عكس انسان در آن آينه بصورت سگ و خوك ظاهر ميشود و اين از كدورت و اعوجاج قابليت خود مرآت است نه شاخص و باز خودت در نفس خودت اين مثل را فكر كن و ببين كه اگر عينك سرخي را بچشم خود بگيري و از پشت آن عينك در خارج عالم نگاه كني همه چيز را سرخ ميبيني و اگر از عينك آبي نظر كني جميع عالم را آبي خواهي ديد و بسا آنكه بگوئي من بغير از رنگ آبي چيزي نميبينم و يقين دارم كه جميع عالم آبي است و بسا آنكه از عينك آبي نظر كني و رنگ زرد را سبز ببيني و يقين هم داري كه آنچه ميبيني سبز است و زرد نيست و حال اينكه اين يقين تو بر خطا رفته و مخالف واقع فهميده و آنچه كه در خارج است زرد بوده نه سبز پس اگر كسي آينه شعور خود را منصبغ بصبغ عادات و رسوم نمايد لابد بر خلاف وضع الهي خواهد ديد و خواهد فهميد و هر چيزي را بآن طور كه هست نخواهد يافت مگر آنكه آينه خود را بي رنگ (ظ) و بي زنگ [ص 78] نمايد و از راه فهم و معرفت داخل شود از آن راهي كه خداوند عالم از براي فهميدن اشياء خارجه قرار داده است سير و سلوك نمايد پس در اين صورت هر چيزي كه در خارج هست خواهد ديد و خواهد فهميد و فهم او مطابق با واقع خواهد بود و حق را حق و باطل را باطل خواهد يافت و اين است سر اين حديث شريف كه فرمودند كل مولود يولد علي الفطرة و لكن ابواه يهودانه و ينصرانه و يمجسانه يعني هر مولودي بر فطرت حق متولد ميشود و اگر فطرة اصليه خود را تغيير نداده باشد هراينه قبول حق را خواهد نمود و ليكن پدر و مادر او آينه وجود او را منحرف و معوج ميكنند و نميگذارند كه قبول حق نمايد و در راه حق داخل شود پس بدين يهوديت و نصرانيت و مجوسيت باقي خواهد ماند و قبول امر حق نخواهد نمود و مراد از پدر در اين حديث شريف فواعل و اعيان سوءند كه همه ايادي شيطان و اولياي او هستند و جميع همت ايشان مصروف باين است كه صور قبيحه را از قوابل مردم استخراج كنند و هر كس را مناسب مزاج و طبع خود يافتند در او تصرف ميكنند و از راه حق منصرف ميكنند و فطرة اصليه او را (كذا) فطرت خلق شده بود تغيير ميدهند و آينه قابليت او را برنگ عادات و شهوات باطله منصبغ ميكنند تا اينكه در جائي كه حق است حق نبيند و صداي حق را نشنود و رايحه حق را استشمام نكند چنانكه خداوند عالم در كلام محكم خود از كلام شيطان خبر ميدهد و ميفرمايد و لآمرنهم فليغيرن خلق الله فليبتكن آذان الانعام يعني شيطان لعين بدرگاه الهي [ص 79] عرض نمود كه من اولياء خود را امر ميكنم تا اينكه تغيير دهند خلقت اوليه الهيه را و مردم را از فطرت اصلي كه فطرت اسلام است و ايمان است منصرف نمايند و نگذارند كه تابعان ايشان بر فطرت اصليه باقي بمانند و گوشهاي پيروان خود را از بيخ بيرون كنند كه صداي حق را نشنوند و متابعت ننمايند پس در جميع زمانها پيروان شيطان فطرت خلق ( را ظ ) تغيير ميدهند و داعيان شيطان را اجابت ميكنند و قابليت شعور خود را بعادتها و شهوتهاي باطله منصبغ ميكنند و بكلي از حق و اهل حق اعراض مينمايند بطوري كه بچشم خود حق را نميبينند و بگوش خود حق را نميشنوند باشعور خود حق را نميفهمند و از اين جهت است كه خداوند عالم ايشان را در كلام محكم خود بصفت كوري و كري و گنگي توصيف نموده چنانچه ميفرمايد صم بكم عمي فهم لايعقلون و باز ميفرمايد و لقد ذرأنا لجهنم كثيرا من الجن و الانس لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون يعني خلق كرديم از براي جهنم بسياري از جن و انس را كه قبول حق نكردند و همه ايشان صاحبان قلبند ولي حق را نميفهمند و همه صاحب چشمند ولي حق را نميبينند و در راه حق كورند و همه ايشان صاحبان گوشند ولي صوت حق را نميشنوند و ايشانند كه از حيوانات پست ترند زيرا كه شعور انساني خود را مسخر طبيعت حيواني كردهاند و اسير طبيعت حيواني خود شدهاند و ايشانند كه از حق غافلند و بالجمله هركه فطرت اصليه [ص 80] خود را تغيير داد هراينه در فهم و ادراك خود خطا ميكنند و بسا يقين بر خلاف واقع نمايند پس حق را باطل و باطل را حق خواهند يافت چنانچه معروف است كه دو نفر از اهل تسنن با هم قرار دادند كه در دين تشيع داخل شوند و اقرار بحقيت دين شيعه نمايند و چون بمجلس شيخ و مرشد خود داخل شدند و آن شيخ كه از جمله مرتاضين اهل سنت بود گفت كدام معصيت را مرتكب شدهايد كه امروز شما را بصورت خوك ميبينم پس آن جاهلان بي فهم از قصد خود توبه كردند و از دين تشيع اعراض كردند و حقيقت امر خود را بشيخ خود گفتند پس شيخ گفت من از شدت رياضت حق را بصورت حق و باطل را بصورت باطل ميبينم و باطل را از حق تميز ميدهم و شكي نيست كه اين از اقتضاي تغيير فطرت است و از انس و ميل بمذهب باطل است و لامحاله بعد از اعوجاج فطرت در فهم خود (كذا) خواهد نمود و بر خلاف واقع حكم خواهد نمود و چنين كسي در فهم خودش معذور نيست بلكه او را عقاب ميكنند و عذاب خواهند نمود چرا كه فطرت اصليه خود را تغيير داده و بر خلاف امر يقين نموده و چنين يقيني باصطلاح خدا و رسول صلي الله عليه و آله يقين نيست بلكه جهل مركب است و جهل مركب باعث هلاك و خسران صاحب خود ميشود پس ( به ظ ) هر يقيني نبايست مغرور شد و به هر يقيني نبايد عمل كرد زيرا كه چنانكه يافتي غالب يقينها از روي عادت و شهوت و انس است لابد بر خلاف امر واقع خواهد گرديد مگر اينكه شخص بيغرض باشد و جميع مرضها و ميلها و [ص 81] عادتها و انسها را از خود دور كند و از راهي كه خداوند عالم از براي فهم حق و باطل گشود داخل شود كه در اين صورت بحق خواهد رسيد و حق را حق و باطل را باطل خواهد يافت و اين صفت مخصوص فرقه اثناعشري است كه در آخرت اهل نجاتند و غير ايشان همه از اهل ضلالتند و هلاك خواهند شد چنانچه خداوند عالم ميفرمايد در كتاب خود فماذا بعد الحق الا الضلال و ايشان جماعتي هستند كه در راه خدا مجاهده ميكنند و از همان راه بي غرض و مرض سير و سلوك ميكنند و جميع ميلهاي ايشان ميل مولا ميشود و ميل و هوسهاي خود را از خود دور ميكنند و طبيعتها و شهوتهاي خود را از سر مياندازند و آينه قابليت خود را از جميع رنگها و شكلها و خودنمائيها صاف ميكنند و صيقلي مينمايند و تابع امر و حكم خداوند عالم ميشوند و بميزان الهي مذاهب مختلفه را موازنه ميكنند و هر دليلي كه از جانب خدا است اقامه ميكنند و برهانهاي آسماني را متابعت ميكنند و از پيش نفس خود و خواهش عقل خود سخن نميگويند پس هميشه حق را ميشناسند و متابعت ميكنند و باطل را ميفهمند و اعراض ميكنند و در فهم و يقين خود خطا نميكنند زيرا كه آينه بيرنگ و شكل شاخص را بطوري كه هست حكايت خواهد نمود و ساير فرقههاي باطل را بواسطه تغيير فطرت خود در فهم خود خطا ميكنند و اگر بچيزي يقين نمودند جهل مركب است و چنين يقيني را نبايد متابعت نمود و بحكم چنين يقيني نبايد عمل نمود و اگر متابعت يقين خود را بكنند هراينه معاقب خواهند [ص 82] بود و ايشان را در آخرت مخلد خواهند نمود در عذاب و آتش جهنم و اگر بنا است كه هر كس بمقتضاي يقين خود عمل كند مثاب و مأجور باشد پس بايد كه خوارج نهروان عليهم لعائن الله از اهل جهنم نباشند و داخل بهشت شوند زيرا كه ايشان باعتقاد خود چنين فهميدند كه حضرت امير عليه السلام نعوذ بالله كافر است و واجب القتل است و محاربه با او واجب است و يقين باين اعتقاد هم رسانيده بودند و از اين جهت هم بود كه در جنگ و مقاتله از يكديگر تقدم ميجستند و كشته گان خبيثه خود را شهيد ميدانستند و حال آنكه بضرورت مذهب شيعه كافر بودند و در عذاب جهنم مخلد خواهند بود پس به هر يقيني نبايد پيروي نمود و بحكم هر يقيني نبايد عمل نمود و الا لازم ميآيد كه هيچ يك از اهل باطل كافر نباشند و در آخرت از اهل عذاب نباشند زيرا كه هيچ يك از فرقههاي باطله تصديق اهل حق را ندارند و هيچ يك نميگويند كه ماها بر باطليم و طايفه ديگر بر حقند بلكه همه خود را حق ميدانند و غير خود را باطل ميشمارند و بسا بگويند كه ما يقين بر حقيت خود داريم و يقين داريم كه فرقههاي ديگر بر باطلند و بسا آنكه بناي عناد و عداوت را با انبياء و اولياء عليهم السلام و ساير اهل حق بگذارند و باعتقاد خود اهل حق را واجب القتل بدانند پس اگر تكليف عامه خلق اين است كه بمقتضاي يقين خود عمل كنند بايستي كه همه فرقههاي باطله از اهل نجات باشند و ارسال رسل و انزال كتب لغو و عبث باشد و هر كس هر ديني را حق يافت باعتقاد خودش متابعت كند [ص 83] خواه در واقع حق باشد يا حق نباشد و اين دعوي بضرورت جميع اديان آسماني باطل است و هيچ صاحب ديني نيست مگر اينكه مخالف خود را باطل و از اهل هلاك ميداند و اتفاق جميع اديان آسماني اين است كه حق يكي است و همه فرق بر باطلند منتهي اين است كه هر فرقهاي ادعا ميكنند كه اهل حق مائيم و باعتقاد و يقين خود خود را از اهل نجات ميدانند و يقين دارند كه خودشان بر حق هستند و مخالف خودشان باطل است و اين جور يقين از براي اهل باطل است ولي در نزد خدا و رسول صلي الله عليه و آله يقين نيست بلكه جهل مركب است و اين جور يقين را نبايد اصلا اعتقاد و اعتنا كرد و متابعت چنين يقيني را نبايد نمود زيرا كه قاطبه اهل باطل خود را مشوب باعراض و امراض كردهاند و از راه حق كه راه خداست سعي و مجاهده نكردهاند و ميزان حق و باطل را كه از جانب خدا است و هميشه بوده است و هميشه خواهد بود متابعت نكردهاند و در مرضها و غرضهاي خود باقي ماندند و در جهالت و غفلت خود خود را محبوس كردند و شكي نيست كه بعد از اعوجاج و انصباغ فطرت در فهم خود خطا خواهد كرد و جميع مدركات و معلومات او جهل مركب خواهد بود پس اگر حق را باطل و باطل را حق فهميد در فهم خودش معذور نخواهد بود و در آخرت بانواع عذابها معذب خواهد گرديد و ازلا و ابدا در آتش جهنم مخلد است زيرا كه حجت خدا هميشه بر خلق تمام است و هرگز نيست كه خداوند عالم راه آشكار حق و هدايت را از براي طالبان و مجاهدان [ص 84] پوشيده و سد نمايد چنانچه در صريح آيه محكم قرآن ميفرمايد و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني كساني كه در راه ما سعي و جهد نمودند و بي غرض و مرض هستند بر ما است كه ايشان را بحق و راه هدايت برسانيم و براه نجات ايشان را هدايت كنيم و مفهوم مخالف اين آيه بر اين دلالت ميكند كه هر كس از اهل مجاهده نباشد خداوند عالم او را گمراه خواهد نمود و با گمراهي و مذلت محشور خواهد گرديد زيرا كه بعد از روشني و آشكارا بودن راه حق هيچ عذري از براي صاحبان عذر باقي نيست و خداوند عالم اجل از اين است كه راه حق را مستور و مخفي بدارد و در آخرت اهل باطل را عقاب نمايد كه چرا حق نفهميديد و بحق نرسيديد پس حجت خدا هميشه بر خلق تمام است و كامل است و هميشه حجت خدا با اهل حق است و هيچ حجتي از براي اهل باطل نيست و انبياء و اولياء عليهم السلام كه زبان مشيت خدا و ترجمان اراده اويند هيچ عذري از براي منكرين و معاندين خود باقي نگذارند و حجتهاي ايشان كامل بوده است و هست و راه حق و طريق هدايت را از براي مردم بيان فرمودهاند و ادله و براهين ايشان هميشه بطور محكم بوده است كه هيچ عذري براي احدي باقي نماند و امر ايشان بر هيچكس از طالبين حق مخفي نبوده و نيست و حجت ايشان بر منكرين هميشه تمام است و چگونه ميشود كه كسي ايشان را واجب القتل بداند و در چنين اعتقادي مثاب و مأجور هم باشد اگر چنين (كذا) پس بايستي كه جميع كشندگان انبياء و اولياء مأجور و مثاب [ص 85] باشند زيرا كه باعتقاد خود ايشان را واجب القتل ميدانستند نعوذ بالله من بوار العقل و قبح الزلل و باينجا ختم نمودم بيان اقوال طرفين را و بر تو باد كه با هوش باشي و در اين اقوال نظري بگمار و فكري كن و مذهبي را كه بميزان خدا و ائمه هدي حق يافتي متابعت نما و از قول باطل اعراض كن و از نفس خودت غرضها و مرضها را دور كن و عداوت بي سبب و محبت بي جهت نداشته باش كه در اين صورت بحق خواهي رسيد و نجات خواهي يافت و بر حذر باش كه خودت را بدست خود هلاك نكني و عذاب ابدي را از براي خود آماده نكني كه از اين سودا سودي نخواهي ديد و از اين تجارت نفعي نخواهي برد و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
فصل - بدانكه جمعي از علماي ابرار انار الله براهينهم چنين فرمودهاند كه واسطگان ميان خلق و خدا بايد معصوم باشند در جميع عمر خود مرتكب به هيچ يك گناهان صغيره و كبيره نشده باشند و اين مطلب ضرورت شيعه اثناعشريه است و هر كس انكار اين ضرورت را نمايد از دين شيعه بيرون خواهد رفت و در اخبار و احاديث ائمه طاهرين عليهم السلام تصريح باين مطلب بسيار است و آيات بسيار دلالت بر اين مطلب ميكند و اگر مناسب وضع اين رساله بود ذكر ميكردم و استدلال بآن آيات و اخبار مينمودم ولي در اين رساله بمحكمات و مسلمات اكتفا ميكنم از آن جهت كه مورد انكار نيست و كسي را نميرسد كه انكار مسلمي دين شيعه را نمايد مگر اينكه از دين شيعه بيرون باشد [ص 86] و يا اينكه خود را از دين تشيع بيرون كند و روي سخن با ايشان نيست بلكه با شيعه اثناعشري است و بالجمله جميع انبياء و اولياء عليهم السلام معصومند از اينكه عصياني داشته باشند و يا اينكه كذب و نسيان در وجود ايشان باشد حاشا و كلا تا چنين نباشند قابل مقام نبوت و ولايت نخواهند بود زيرا كه بايد ايشان احكام الهي را بخلق برسانند و جميع مرادهاي خداوند عالم را از براي خلق بيان نمايند و اگر بنا شد كه العياذ بالله عصيان و سهو و نسيان داشته باشند هراينه احكام الهي را بخلق نخواهند رساند و در تبليغ احكام الهي خطا خواهند نمود پس بسا آنكه در تبليغ حكمي كنند و حلال الهي را حرام نمايند و يا اينكه حرامي را از روي سهو براي امت خود حلال كنند و يا اينكه اگر داراي صفت نسيان العياذ بالله باشند و حكمي را كه خداوند از خلق خواسته است فراموش كنند و آن حكم را بخلق نرسانند و يا اينكه كذاب و دروغگو باشند و حكمي را كه از براي امت خود بيان ميكنند بر خلاف حكم الهي باشد و در هر صورت مقصود خداوند عالم بعمل نميآيد و آن احكامي را ( كه ظ ) خداوند از خلق خواسته بخلق نخواهند رسانيد و خلق هم باحكام الهي عمل نخواهند نمود و اين باعث هلاكت ايشان خواهد بود وانگهي كه كسي از بيان اين اشخاص خاطرجمع و مطمئن نخواهد بود زيرا كه در جميع كلمات و احكامي كه از ايشان ميشنوند احتمال ميدهند كه سهو كرده باشند و يا اينكه دروغ گفته باشند و آنچه ميگويند خلاف رضاي الهي است مطمئن باين نيستند كه متابعت اقوال و افعال ايشان [ص 87] باعث نجات ايشان خواهد بود و يا اينكه باعث هلاكت ايشان خواهد بود و خداوند عالم حكيم است و جميع ملك خود را بمقتضاي حكمت جاري ميكند و كساني كه صاحب سهو و نسيان و خطا و عصيان هستند انبياء و اولياء و قائم مقام خود نخواهد فرمود و ايشان را حاكم بر خلق نخواهد نمود و اگر بناست كه شخص ساهي و عاصي و ناسي حجت بر خلق باشد پس چرا سايرين از خلق حجت نباشند و چگونه ميشود كه خداوند حكيم عليم اين جور جماعت را حجت بر خلق خود قرار دهد و حال آنكه غرض الهي از بعثت چنين اشخاص حاصل نخواهد گرديد و آنچه را خداوند از خلق خواسته بخلق نخواهد رسيد و بعثت اين جور اشخاص بيثمر خواهد بود و بالجمله همه انبياء و اولياء عليهم السلام معصوم و مطهرند و ساحت وجود ايشان از ظلمت و سهو و نسيان و خطا و عصيان مبرا و معري است و جميع اعمال و اقوال ايشان از اول عمر تا آخر عمر مرضي خداوند عالم است و خداوند عالم ايشان را معصوم و بي عيب خلق فرموده و ايشان را از جميع خلق برگزيده و محل ظهور و پيدائي وحي خود نموده و ايشان را واسطگان فيوضات خود قرار داده كه از او بگيرند و بساير خلق برسانند و با زبان خلق از براي خلق بيان كنند بطوري كه در فرمايشات شيعه اثني عشري است بطوري كه از ضروري اين مذهب است و هر كس داراي اين اعتقاد نباشد از دين تشيع بيرون است پس واجب است بر جميع مكلفين كه در اصول دين خود اعتقاد بعصمت ائمه عليهم السلام داشته باشند و ايشان را [ص 88] معصوم بدانند و بدانند كه اين بزرگواران در جميع عمر خود معصوم بودند و هرگز داراي سهو و خطا نبودند و بايست كه اين مطلب را بطور جزم و يقين بفهمند نه بطور مظنه و تخمين تا اينكه يقين باحكام و فرمايشات ايشان نمايند و احكام ايشان را احكام خدا بدانند و تا شخص يقين بعصمت آن بزرگواران نداشته باشد يقين باحكام ايشان نخواهد نمود و مطمئن نخواهد بود كه احكام ايشان باعث نجات و هدايت هست يا نيست پس بر جميع مردم واجب است كه از روي دليل و برهان يقين بعصمت ائمه طاهرين عليهم السلام نمايند و ايشان را معصوم و مفترض الطاعة بدانند و اعتقاد كنند كه قول ايشان قول خدا است و فعل ايشان فعل خدا است و حكم ايشان حكم خدا است و امر نميكنند مگر بچيزي كه رضاي خداوند در او است و نهي نميكنند مگر از چيزي كه غضب خدا در او است و در هيچ حكمي خطا نميكنند و سهو و نسياني ندارند و از هواي نفس خود و خواهش رأي خود سخني نميگويند و جميع فرمايشات ايشان مطابق احكام الهي است زيرا كه ايشانند زبان مشيت خدا و ترجمان اراده او و خزان علم و مخزون (كذا) رضا و غضب او چنانكه اخبار بسيار وارد شده و شاهد بر اين مطلب است و اين رساله را گنجايش ذكر آنها نيست و هر كس كه اعتقاد بعصمت اين بزرگواران نداشته باشد هنوز داخل دين شيعه نشده است و فرق ميان مذهب شيعه و سني را هنوز نفهميده است .