و جمعي از علماي اعلام جزاهم الله خير جزاء المحسنين چنين فرموده‌اند [ص 89] كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام اگر چه ( معصوم ظ ) و مطهر بودند و ليكن بر عامه مكلفين واجب نيست كه اعتقاد بعصمت ايشان نمايند و ايشان را مطهر و معصوم بدانند چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در كتاب فرائد الاصول خود در مسأله اصول دين از محقق ثاني عليه الرحمة نقل ميكند و ميفرمايد : و يكتفي في معرفة النبي معرفة شخصه بالنسب المعروف المختص به و لاتعتبر في ذلك اعني الاعتقاد بعصمته من اول (كذا) الي آخر عمره ، يعني كفايت ميكند در معرفت نبي صلي الله عليه و آله همين قدر كه او را بنسب معروف بشناسيم و بدانيم كه او محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و تصديق به نبوت او داشته باشيم و او را در نبوت خود ثابت بدانيم و همينقدر هم كه معرفت پيدا كرديم و اعتقاد ورزيديم در معرفت نبي كافي است و واجب نيست كه عامه مردم علاوه بر اينكه ذكر شد اعتقاد كنند در عصمت او و او را در تمام عمر خود معصوم بدانند بلكه اگر هم اعتقادي بعصمت رسول الله صلي الله عليه و آله نداشته باشند ولي همينقدر او را نبي از جانب خدا بدانند هراينه بتكليف خود عمل كرده‌اند و چيزي غير از اين بر ايشان واجب نيست و در اين حكم ائمه طاهرين عليهم السلام با حضرت رسول صلي الله عليه و آله شريكند و واجب نيست كه همه مردم اعتقاد نمايند باينكه ائمه طاهرين معصوم بودند از اول عمر تا آخر عمر چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة بعد از عبارت مذكور ميفرمايد : و يكتفي [ص 90] في معرفة الائمة معرفتهم بنسبهم المعروف و التصديق بانهم ائمة يهدون بالحق و يجب الانقياد اليهم و الاخذ منهم و في وجوب الزايد علي ما ذكر من عصمتهم الوجهان و قد ورد في بعض الاخبار تفسير معرفة حق الامام بمعرفة كونه اماما مفترض الطاعة ، يعني در معرفت ائمه عليهم السلام كفايت ميكند كه ايشان را به نسب معروف بشناسيم و اسامي پدران و مادران ايشان را بدانيم و تصديق كنيم كه ايشان امامان بحق ميباشند و مردم را بسوي خدا هدايت ميكنند و اعتقاد كنيم كه مفترض الطاعة هستند و بر ما لازم است كه انقياد و تسليم از براي ايشان داشته باشيم و اما اينكه آيا اعتقاد بعصمت ايشان واجب است يا نيست پس دو احتمال دارد يعني ميتوان گفت كه اعتقاد بعصمت ايشان واجب است و ميتوان هم گفت كه بر عامه مردم واجب نيست كه اعتقاد بعصمت ايشان داشته باشند و ايشان را در تمام عمر خود معصوم و مطهر بدانند زيرا كه پارهٔ احاديث ائمه اطهار عليهم السلام تصريح باين مطلب فرموده‌اند كه مفترض الطاعة بايد دانست امام را و معرفت حق امام همه همين است و اسمي از عصمت در اين اخبار نيست پس معلوم است كه اعتقاد بعصمت واجب نيست و الا ذكر ميكردند و باين مقام ختم ميكنيم ترجمه اقوالي را كه مناسب اين فصل است و بر تو باد كه با تأمل تمام در اين دو قول نظر كني و با اخبار و آيات و ضروريات دين موازنه كني و از روي انصاف قول پسنديده و حق را اختيار نمائي و از روي دليل و برهان بآن قول اعتقاد كني كه سرمايه نجات و اصل جميع [ص 91] خيرات و نيكوئي و پاكيزگي اعتقاد است و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

فصل - بدانكه جمعي از علماي اعلام انار الله براهينهم چنين فرموده‌اند كه امام عليه السلام عالم بجميع چيزها است و او دو چشم بينا و گوش شنواي خدا است و خداوند او را خليفه و قائم مقام خود قرار داده و احكام بلاد و عباد را از زبان آن جاري ميكند و او را عالم بجميع مصالح و مفاسد هر چيزي قرار داده و معقول نيست كه كسي را حجت و هادي كل ملك قرار دهند و آن وقت چيزي را از او محجوب و مستور دارند و اگر امام چيزي را نداند و مطلع بر او نباشد پس در اين صورت معقول نيست كه هادي و حجت بر او باشد و حال آنكه بضرورت و مذهب شيعه امام عليه السلام حجت بر كل خلق است و ائمه طاهرين عليهم السلام پيشواي تمام ملكند و ايشانند هاديان هر عصري و نذيران هر چيزي در هر وقتي و هر مكاني و در صريح قرآن است كه ميفرمايد تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا يعني مبارك است آن خدائي كه نازل فرمود قرآن را بر بنده خود تا هادي ملك خدا باشد و مراد از عالمين ما سوي الله (كذا) پس حضرت رسول صلي الله عليه و آله و ائمه طاهرين عليهم السلام هاديان و نذيران تمام ملك خداوند عالمند و ايشانند كه حجت هستند بر خلق آسمانها و زمينها و خلق دنيا و آخرت و ايشانند كه بر تمام هزار هزار عالم و هزار هزار آدم حجتند پس چگونه ميشود كه چيزي از ايشان محجوب و مستور باشد [ص 92] و اين جماعت را بر احاطه علم امام عليه السلام دليلهاي بسيار و براهين بيشمار است كه اين مختصر را ذكر گنجايش همه آنها نيست و مقصود بنوع فرمايشات ايشان بود و اشاره بذكر نوع آنها شد .

و جمعي ديگر از علماي اعلام جزاهم الله خير الجزاء چنين فرموده‌اند كه لازم نيست كه امام عليه السلام دانا و عالم بهمه چيز باشد و علم بهر چيز داشته باشد چنانچه مرحوم حاجي محمد ابراهيم عليه الرحمة در اشارات خود در مسأله تقرير چنين فرموده‌اند كه اذا فعل بحضرته و شك في اطلاعه لم‌يمنع للاصل ، يعني تقرير امام عليه السلام در وقتي حجت است و معتبر كه در حضور امام كاري كرده شود و امام هم مطلع بآن كار بشود و منع از آن عمل نفرمايد پس در اين صورت ما ميفهميم كه آن عمل جايز بود و عيب نداشت و الا امام عليه السلام آن عمل را منع ميفرمود و اما اگر در حضور امام عليه السلام اتفاقي بيفتد و كسي كاري بكند و ما شك داشته باشيم كه آيا امام عليه السلام مطلع باين عمل شد يا نشد پس در اين سكوت و تقرير امام عليه السلام حجت نيست زيرا كه ما شك در علم و اطلاع امام داريم و هر جا كه شك در علم امام عليه السلام داشته باشيم آنجا علم امام را باصل عدم نفي ميكنيم و ميگوئيم اصل عدم علم امام است پس همچه جائي حكم ميكنيم كه سكوت و تقرير امام عليه السلام از روي بي علمي و بي اطلاعي بوده و چنين سكوتي كه از روي بي اطلاعي باشد حجت نخواهد بود زيرا كه سكوت و تقرير در صورت دانستن و مطلع شدن حجت است نه در صورت [ص 93] ندانستن و مطلع نشدن و بالجمله ميشود كه امام عليه السلام مطلع و عالم بچيزي نباشد و چيزي را نداند و اگر در جائي در علم امام شك داشته باشيم بقاعده اصل عدم علم و اطلاع امام را نفي ميكنيم و باين مقام ختم ميكنم اقوال علماي اعلام را و اگر بخواهيم همه اقوال ايشان را ذكر نمائيم در اين باب مناسب وضع اين رساله مختصر نيست و منافي با اختصار است و بر تو باد كه باين اقوال نظر كني و اعتقادات خود را درست نمائي و بمقتضاي اعتقاد حق متدين شوي تا علماي حق را و بزرگان دين خود را بشناسي و آنها را متابعت كني تا ان شاء الله باعث نجات تو شود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

فصل - بدانكه جمعي از علماء اعلام انار الله براهينهم قائل باينند كه امام عليه السلام بايد عالم بجميع چيزها باشد و علم او بايد علم محيط باشد و همه چيز را بداند و جمعي در رد اين جماعت گفته‌اند كه اين قول باطل است بلكه غلو است زيرا كه علم مخصوص بخداوند عالم است و غير خدا كسي نيست كه عالم بهمه چيزها باشد و امام همه چيز را نميداند و بسا چيزها هست كه امام عليه السلام بآنها جاهل است چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در كتاب قوانين خود در مبحث ترك استفصال ميفرمايد : فاما يعلم ان المسؤل يعلم بالحال علي النهج الذي وقع في نفس الامر او لايعلم سواء علم انه لايعلم او جهل الحال ، تا اينكه ميفرمايد : و هذا فيما علم عدم العلم واضح و اما فيما لم‌يعلم فكذلك لاصالة عدم العلم فان علوم المعصومين ايضا حادثة و كل حادث مسبوق [ص 94] بالعدم الازلي يقينا و لايجوز نقض اليقين الا بيقين مثله للاستصحاب ، يعني اگر سائلي از امام عليه السلام مسأله سؤال نمايد و امام هم بطور حكمي فرمايش فرمايد پس اگر در اين صورت اگر بدانيم كه امام عليه السلام بآن واقعه‌اي كه سؤال از او شده عالم بوده پس در اين صورت نميتوان جواب امام را حمل بر عموم نمود بلكه بايد آن جواب را اختصاص بمورد سؤال نداد پس حكم اين مسأله اين شد كه اگر بدانيم كه امام عالم بود بايد جواب امام را حمل بر عموم نكرد و اگر هم بدانيم كه امام جاهل بآن واقعه بود بايد جواب حمل بر عموم نمود و اگر ندانيم امام عليه السلام عالم بوده يا اينكه جاهل بوده پس در اين صورت هم حكم بجهل و ندانستن امام ميكنيم زيرا كه اصل عدم علم امام است زيرا كه علمهاي ائمه طاهرين عليهم السلام حادث است و هر حادثي مسبوق بعدم است و يك وقتي نبود بعد پيدا شد پس علوم ائمه طاهرين عليهم السلام حادث است و هر حادثي را بعد از شك ميتوان اصل جاري نمود پس شك در علم امام عليه السلام داشته باشيم (كذا) ميگوئيم كه اصل عدم علم امام است و باين اصل جهل را از براي امام ثابت ميكنيم و بحكم جهل جاري ميشويم و جواب امام را بر عموم حمل ميكنيم وانگهي علم امام بعد از اينكه حادث شد مسبوق بعدم خواهد بود پس يقين ميدانيم كه يك وقتي علم ايشان نبود پس اگر در علم ايشان شك كرديم و ندانستيم كه بواقعه‌اي عالم هستند و يا اينكه نيستند حال يقين سابق را كه عدم علم است استصحاب ميكنيم و باستصحاب حكم ميكنيم كه بايد بآن واقعه مفروضه علم نداشته باشد پس معلوم شد كه امام عالم بهمه چيزها نيست [ص 95] و ميشود كه بچيزي علم نداشته باشد و مرحوم حاجي محمدابراهيم كلباسي عليه الرحمة در كتاب اشارات خود ميفرمايد و اشاره باين مطلب در مبحث ترك استفصال ميكند و ميفرمايد : و الثاني ينقسم الي ما علم عدم علم المسؤل به و الي ما علم علمه به و اما ما ظن باحد الطرفين او شك ، و مرحوم آقا سيد ابراهيم قزويني در كتاب نتايج خود در مسأله تعارض عرف سائل و مسؤل ميفرمايد : و الحق ان صور المسألة كثيرة لان كلا من السائل و المسؤل اما عالم باصطلاح الآخر او جاهل فهما اما عالمان باصطلاح او جاهلان او مختلفان ثم المسؤل اما عالم باصطلاح السائل اما يعتقد بان السائل ايضا يعلم اصطلاحه او يعتقد عدم علمه او يشك او لايلتفت ، يعني در پاره جاها هست كه سائل سؤال ميكند و ما ميدانيم كه امام عالم بواقعه سائل نيست و از آن واقعه اطلاعي ندارد و بسا هم كه ميدانيم كه امام عالم و مطلع بآن واقعه بود و جوابي هم از براي آن سائل فرمايش فرمود و يا اينكه مظنه داريم كه امام مطلع بر آن واقعه بود و يا اينكه مطلع نبود پس در صورت شك اصل جاري ميكنيم و ميگوئيم اصل عدم علم امام است و در صورتي كه اصطلاح سائل با اصطلاح ( امام ظ ) يكي نشد پس صورتهاي مسأله بسيار است زيرا كه سائل و امام عليه السلام يا هر دو عالم و مطلع باصطلاح يكديگر هستند و يا اينكه هر دو جاهل باصطلاح يكديگر هستند يا اينكه سائل عالم باصطلاح امام است و امام عالم نيست باصطلاح سائل و يا بر عكس است و اگر امام عالم باصطلاح سائل باشد خالي از اين نيست يا ميداند كه سائل هم باصطلاح [ص 96] خودش عالم است و يا اينكه نميداند سائل باصطلاح امام عالم است و از حال سائل هم مطلع نيست پس بنا بر اين ميشود كه امام عليه السلام عالم نباشد و از حال سائلي كه سؤال ميكند خبر نداشته باشد چنانچه باز مرحوم آقا سيد ابراهيم قزويني عليه الرحمة در كتاب خود كه كتاب نتايج باشد ميفرمايد در مبحث ترك استفصال : فاعلم انه اذا كان السائل عما وقع و كان الاجمال في عارض مراد السائل و علمنا بعدم علم المسؤل بالواقعة فان كان المطلق الواقع في كلام الامام صريحا ، تا اينكه ميفرمايد : و ان شككنا في علمه نفينا بالاصل ، يعني اگر سائلي از امام عليه السلام واقعه مخصوصه است و يا اينكه مرادش سؤال از حكم كلي است پس اگر بدانيم كه امام عليه السلام بآن واقعه علم نداشت پس در اين صورت مطلق را كه در كلام امام است حمل بر عموم ميكنيم آن جواب را در همه جا و اگر در جائي شك در علم امام داشته باشيم و ندانيم كه امام مطلع بر آن واقعه بوده يا نبوده پس در اين صورت باصل عدم علم امام را نفي ميكنيم و ميگوئيم كه اصل عدم علم امام است پس پيدا ميشود كه در همه جا امام عليه السلام علم نداشته باشد و واجب نيست كه امام عليه السلام بهمه چيز علم داشته باشد بسا ميشود كه بچيزي علم نداشته باشد و واقعه‌هاي چندي را علم نداشته باشد و واقعه‌هاي چندي را مطلع نباشد چنانچه مرحوم آقا سيد ابراهيم قزويني عليه الرحمة در كتاب نتايج خود در مسأله خبر واحد در اثبات حجيت ظن ميفرمايد : و اطلاع المعصوم علي اخبار تلك الاصول تفصيلا اول الكلام فكيف [ص 97] يكون تقريره هنا حجة ، و باز در همين موضع ميفرمايد : و ان كان الكافي عرض علي الامام و قال انه كاف للشيعة و سماه كافيا و هذا يكشف عن صحة جميع اخباره ففيه ان اصل العرض غير معلوم ثم التسمية غير معلومة و ان في تقريره ما في التقرير السابق ، و غرض صاحب اين كلام رد بر جماعت اخباريين است و چون جماعت اخباريين چنين گفته بودند كه اين اخبار و احاديثي كه در كتب شيعه است يقينا از امام عليه السلام است از آن جمله كتاب كافي است كه ما يقين بصدور اخبار داريم و بطور يقين ميدانيم كه اخبار كتاب كافي از امام عليه السلام است زيرا كه امام عصر عجل الله فرجه در خصوص كتاب كافي فرموده‌اند الكافي كاف لشيعتنا يعني كتاب كافي فرموده‌اند همچنين ساير كتب اخبار كه در دست ماست يقين داريم كه صادر از امام عليه السلام است زيرا كه اين كتب ائمه عليهم السلام نوشته شده است (كذا) و اخباري كه در كتابهاي اصحاب ائمه عليهم السلام بوده همه صحيح و معتبر بوده زيرا كه ائمه طاهرين عليهم السلام مطلع بر آن كتابها بودند و اصحاب خود را امر فرموده بودند كه بآن كتابها عمل كنند و اگر آن اخبار و كتب دروغ بود هراينه اصحاب خود را منع از عمل بآنها ميفرمودند و نميگذاشتند كه اصحاب بآنها عمل كنند پس معلوم است اين اخباري كه در كتب شيعه موجود است كلا صحيح است و يقينا از امام عليه السلام است و مقصود صاحب نتايج عليه الرحمة اين است كه اين يقيني نيست كه اين اخبار يقيني باشد و يقين از براي ما [ص 98] حاصل نميشود كه اين اخبار از امام عليه السلام صادر شده باشد زيرا كه كتابهاي اخبار اگر چه در دست اصحاب ائمه بوده است و اصحاب ائمه عليهم السلام هم بآنها عمل ميكردند و ائمه عليهم السلام هم ايشان را منع نميفرمودند و نميفرمودند هم كه اين اخبار از ما نيست و لكن ائمه عليهم السلام بهمه اخبار آن كتب اطلاع نداشتند كه در ميان آن اخبار خبر دروغ و بي اصل دارد و بيك يك آنها علم نداشتند پس چنين تقريري حجت نخواهد بود زيرا كه تقرير امام در وقتي حجت است كه علم و اطلاع داشته باشند و اگر علم و اطلاع نداشته باشند تقرير ايشان حجت نيست پس ائمه طاهرين كه اصحاب خود را از عمل كردن بآنها منع نميفرمودند از اين جهت بود كه بتفاصيل آنها مطلع نبودند پس تقرير ايشان حجت نخواهد بود و همچنين است كتاب كافي كه الآن موجود است پس ماها يقين باخبار كتاب كافي نداريم زيرا كه امام عليه السلام بر فرض اينكه فرموده باشند كافي كفايت شيعيان ما را ميكند چنين تقريري حجت نيست زيرا كه در كتاب كافي اخبار دروغ و بي اصل بسيار پيدا ميشود و امام عليه السلام همه اين اخبار را نميدانست و از راست و دروغ آنها خبر نداشت و از همه آنها بتفصيل مطلع نبود پس اگر تقرير نمود كه كافي شيعه ما را كفايت ميكند چنين تقريري حجت نيست زيرا كه از روي علم و اطلاع نيست پس از اين بيانات چنين معلوم شد كه ميشود امام عليه السلام دانا و مطلع بچيزي نباشد و آن چيز را نداند پس چشم بصيرت خود را باز كن و از روي انصاف در اقوال [ص 99] علماي اعلام تدبر كن و قول حق را از باطل و باطل را از حق بشناس تا نجات يابي و بهمين قدر از اقوال علماي اعلام در اين فصل اكتفا ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

فصل - بدانكه جمعي از علماي اعلام انار الله برهانهم چنين فرموده‌اند كه ضروريات دين حجت محكم و برهان واضحي است كه از جانب خداوند عالم در ميان خلق باقي مانده است و اين ضروريات كه در ميان اهل ايمان مسلمي است عروة الوثقائي است كه جميع خلق بايد متمسك بآنها بشوند و آنها را حجج الهي بدانند و قائم مقام انبياء و اولياء عليهم السلام بشمارند و جميع اختلافي كه در ميان ايشان حادث ميشود آنها را با ضروريات دين موازنه كنند و هرچه را مطابق بآنها ديدند حق بدانند و هر قولي را كه با ضروريات اديان آسماني مخالف يافتند باطل بشمرند زيرا كه هيچ ميزاني از براي سنجيدن و تميز دادن حق از باطل بهتر و محكمتر از ضروريات نيست و ضروريات هر ديني محكمات آن دين است و كساني كه غرض و مرض ندارند بايد پيروي محكمات نمايند و علامت حقيت همين است و آن كساني كه از ضروريات اعراض ميكنند كساني هستند كه پي متشابهات ميروند و خود را بواسطه غرضها و مرضهائي كه دارند گمراه ميكنند و خداوند عالم از اين دو جماعت در كلام محكم خود خبر داده و ميفرمايد هو الذي انزل اليك الكتاب منه آيات محكمات هن ام الكتاب و أخر متشابهات فاما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله [ص 100] و ما يعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم يقولون آمنا به كل من عند ربنا و ما يذكر الا اولوا الالباب يعني خداوند عالم كتاب و شريعت خود را بر ما نازل نمود و در شريعت و كتاب محكم و متشابهي قرار داد و كساني كه در قلوب ايشان مرضها و غرضها هست متابعت ميكنند متشابهات كتاب و شريعت را و دست از محكمات و مسلمات كتاب و شريعت برميدارند زيرا كه ميخواهند غرض باطل خود را ترويج دهند و مردم را بسوي خود بخوانند و چنانچه خود گمراهند بضلالت بيندازند پس بناي تأويل را در كتاب و سنت و ساير دين الهي ميگذارند و امورات دينيه را تأويل ميكنند و از محكمات دين اعراض ميكنند و حال اينكه تأويل كتاب را كسي مطلع نيست مگر كساني كه راسخين در علم و يقين هستند كه ايمان بمحكمات و متشابهات هر دو دارند و هر دو را از جانب خدا ميدانند و از محكمات دست برنميدارند و جميع متشابهاتي كه در آيات و كلمات انبياء و اولياء مي‌بينند بمحكمات برميگردانند و آن متشابهات را مطابق با محكمات ميكنند بطوري كه با محكمات تنافي نداشته باشد پس از اين آيه شريفه چنين معلوم ميشود كه عبادت اهل حق هميشه اين است كه متابعت محكمات ميكنند و شيوه اهل باطل هميشه چنين است كه از پي متشابهات ميروند و خود را گمراه ميكنند و مطلب خود را بسا اينكه متشابهات بر باطل خود استدلال ميكنند (كذا) و آن متشابهات را دليل خود قرار ميدهند و اين از اقتضاي حكمت است كه خداوند عالم بمحكمات تنها اكتفا نميكند و متشابهات [ص 101] را هم از براي خلق در ميان خلق ميگذارد زيرا كه خداوند عدل و حكيم است و ميل باحدي و نفرت از احدي ( ندارد و با احدي ظ ) خويشي ندارد كه با ديگري بيگانگي داشته باشد و از اقتضاي حكمتش چنين قرار نداده كه بجبر و اكراه مردم را در ايمان داخل نمايد و ريسمان بگردن كسي نبسته است كه بقهر و غلبه او را هدايت كند بلكه هميشه راه حق و باطل را آشكار ميكند تا هر كس داخل نجات است در راه حق داخل شود و هر كس طالب هلاكت است از راه باطل برود چنانچه در كلام محكم خود ميفرمايد انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا انسان را هدايت و دلالت نموديم و راه خير و شر را باو شناسانديم و بعد از شناختن يا براه خير داخل خواهد شد و نجات يابد و يا اينكه براه شر و باطل خواهد رفت و خود را هلاك خواهد نمود و در هر صورت بميل و اختيار نفس خود راه ميرود و هيچ چيزي باو نميكنند كه بقهر و غلبه حق را يا باطل را اختيار نمايد ان احسنتم احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها اگر كار نيك كرديد از براي خود كرديد و اگر امر بد و باطل را اختيار نموديد باز از براي خودتان است و در ( هر ظ ) صورت قهر و جبري بر كسي نميكند و كساني كه نميخواهند هدايت بيابند در دلهاي خود صاحب غرض و مرض هستند و طالب اينند كه براه باطل داخل شوند خداوند عالم هم راه باطل را از براي ايشان سد نميكند و ايشان را جبر و منع نميكند كه از راه باطل نروند زيرا كه ذات خدا دوستي و خويشي با احدي ندارد و هيچ ميلي و اقتضائي در ذات او نيست و اگر در ذات او ميل و اقتضائي [ص 102] باشد هراينه مثل خلق خواهد بود و خداي مسلمانان خدائي است كه حكيم و عدل باشد و ميل بجهتي و نفرت از جهتي نداشته باشد و هيچ جبر و قهري در او نباشد پس هيچ يك از راه حق و باطل را مسدود ننموده بلكه راه حق و باطل را از براي خلق مفتوح و آشكار گردانيده تا هر كس هر چه طالب است باو برسد و مقصودش بعمل بيايد و طالب حق منجي است و طالب باطل بهلاكت برسد بلكه خداوند عالم هر يك از اين جماعت را امداد ميكند و قدرت ميدهد تا هر يك بتوانند كه بمطلوب خود برسند و اگر خداوند عالم امداد و فيض خود را از اهل باطل قطع مينمود هراينه اهل باطل كوچكتر و حقيرتر از اين بودند كه بي فيض الهي از پي مذهب باطل خود بروند و انكار حق و عداوت با اهل حق نمايند زيرا كه بي فيض الهي جميع خلق نيست و نابود خواهند گرديد و خلق كوچكتر از اينند كه بي فيض الهي زيست كنند و اين مطلب در صريح آيه قرآن است كه ميفرمايد كه كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ما كان عطاء ربك محظورا يعني ما امداد ميكنيم و مدد ميدهيم هر يك از جماعت حق و جماعت باطل را و فيض بهر دو جماعت ميدهيم تا هر يك بتوانند كه به آرزو و مقصود خود برسند و مطلب خود را با فيض و مدد ما تحصيل كنند و عطاي خداوند عالم و فيض و مدد او هرگز قطع و بريده نخواهد گرديد زيرا كه خلق ضعيف هميشه محتاج بفيض وجود خداوند قوي هستند و هرگز غني و بي نياز نخواهد گرديد و اين فيض فيض رحمانيت خداوند عالم است كه بمؤمن و كافر هر دو ميرسد [ص 103] و اين دو در گرفتن فيض و مدد الهي شريك ميباشند بالجمله هيچ جبري و قهري در امر خداوند عالم نيست نه بجبر كسي را در ايمان داخل ميكند و نه بقهر كسي را از دايره ايمان بيرون ميكند بلكه هريك از كفر و ايمان را واضح ميكند تا هر كسي بهر راهي مايل است سير و سلوك كند و بمقصود برسد و از اين جهت در كتاب و شريعت آسماني كه بر انبياء عليهم السلام نازل ميكند محكمات و متشابهات قرار ميدهد تا اهل حق و كساني كه طالب راه هدايت بودند متابعت محكمات و شريعت كنند و خود را نجات دهند و متشابهات را بمحكمات رد كنند و يا آنكه در متشابهات تسليم داشته باشند و علمش را باهلش واگذارند و كساني هم كه از اهل غرض و مرض هستند و خود را تابع هواهاي خود كرده‌اند و ميخواهند كه غرضهاي خود را ترويج دهند ايشان هم از پي متشابهات روند و از محكمات مسلميه اعراض نمايند و متشابهات را دليل خود قرار دهند و از براي غرضهاي فاسده خود متمسك بآيات و كلمات متشابهه شوند و مردم را بسوي خود دعوت كنند و در مقام الزام و اقامه برهان بدليلهاي متشابه استدلال نمايند و ريسمان پوسيده در دست داشته باشند و بواسطه پيروي آنها و متابعت آنها خود را هلاك كنند و اين متابعت متابعت شيطان است زيرا كه شيطان دعوت خود را در متشابهات گذاشته و اولياء خود را بواسطه متشابهات گمراه ميكند و ايشان را امر ميكند كه از محكمات دست بردارند و پيروي متشابهات نمايند و از اين جهت است كه جميع هفتاد و دو ملت [ص 104] اسلام استدلال بآيات ميكنند و از آيات متشابهه بر مطلب استدلال ميكنند مگر اهل حق كه دخلي بآن هفتاد و دو فرقه ندارند و هميشه بمحكمات متمسك ميشوند و متشابهات را دليل خود قرار نميدهند و ميدانند كه دليل متشابه سست‌ترين دليلها است و سست‌تر از خانه عنكبوت است و بر چنين دليلي انسان عاقل اعتنا و اعتماد نخواهد كرد و اين نيست ( مگر ظ ) اينكه شيطان دعوت خود را در ميان متشابهات ميگذارد تا پيروان و اولياء خود را بواسطه همان متشابهات گمراه كند بطوري كه بكلي از محكمات اعراض كنند و خود را هلاك نمايند و متشابهات اگر چه از زبان انبياء و اولياء عليهم السلام بيرون ميآيد و ليكن شيطان دعوت خود را در ميان كلمات ايشان ميگذارد تا اولياء خود را بسوي خود بكشاند و از حق اعراض دهد چنانچه در صريح آيه قرآن است كه خداوند ميفرمايد و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبي الا اذا تمني القي الشيطان في امنيته فينسخ الله ما يلقي الشيطان ثم يحكم الله آياته و الله عليم حكيم . ليجعل ما يلقي الشيطان فتنة للذين في قلوبهم مرض و القاسية قلوبهم و ان الظالمين لفي شقاق بعيد يعني نفرستاديم پيش از تو رسولي و نبيي مگر آنكه خواند كلام خدا را و مردم را بسوي خدا دعوت نمود انداخت شيطان در كلام او كلام خود را و دعوت خود را در دعوت او گذارد و مرادات خود را در متشابهات دعوت و شريعت او گذارد تا اولياء بآن متشابهات دعوت كند و ايشان را هلاك نمايد پس محكم ميكند خدا آيات خود را از براي طالبين و مؤمنين و خداست دانا و محكم كردار و متشابهات قرار ميدهد [ص 105] تا بگرداند آنچه را كه شيطان القا ميكند آزمايش از براي كساني كه در دلهاي ايشان مرض است و دلهاي صاحب غرض و مرض است و صاحب قساوت است و بدرستي كه هراينه در مخالفت بعيدي هستند پس معلوم شد كه اهل حق هميشه متابعت محكمات ميكنند واهل باطل هميشه پيروي متشابهات مينمايند و شكي نيست كه ضروريات دين از محكمات و مسلمات آن دين است و هر كس متابعت و پيروي آن ضروريات نكند هراينه در آن دين كافر خواهد شد و اهل آن دين او را از دين نخواهند شمرد بلكه او را از آن دين بيرون خواهند دانست چنانچه اگر كسي مسلمات و ضروريات دين يهود را انكار كند جماعت يهود او را از دين خود خارج ميدانند و او را از جمله اهل دين خود نميشمرند و اگر ضروريات و مسلمات دين حضرت عيسي را انكار كند جماعت نصاري او را از دين خود خارج ميدانند و همچنين مسلمات و ضروريات دين اسلام را اگر كسي انكار نمايد هراينه از جمله مسلمين و زمره مسلمين بيرون خواهد بود و اهل اسلام او را از مسلمين نخواهند حساب نمود مثل اينكه كسي خاتميت رسول خدا صلي الله عليه و آله را انكار نمايد و بگويد رسول خدا صلي الله عليه و آله خاتم الانبياء نيست پس چنين كسي قطعا كافر است زيرا كه انكار ضروري دين اسلام را نموده و في الحقيقه انكار اين ضروري انكار خود حضرت رسول است صلي الله عليه و آله و اگر كسي انكار ضروري و مسلمي هر ديني را نمايد هراينه چنين كسي در جميع اديان آسماني كافر است [ص 106] مثل اينكه انكار علم و قدرت و ساير صفات كماليه خدا را نمايد چنين ( كسي ظ ) باعتقاد جميع اديان آسماني كافر است زيرا كه انكار چنين ضرورتي انكار جميع انبياء و اولياء خدا عليهم السلام است و چنين كسي داخل هيچ يك از اديان آسماني نيست و اگر كسي انكار دين را كند چنين كسي البته از دين تشيع بيرون خواهد بود و كافر بدين شيعه خواهد بود مثل اينكه عصمت انبياء و اولياء و ائمه طاهرين عليهم السلام را اقرار نداشته باشد و بگويد آنها هم مثل ما معصيت ميكردند چنين كسي البته تكذيب ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين نموده اگر منكر اين ضرورت از براي خود ادله و براهين درست كرده باشد و از آيات متشابهه قرآن دليل اقامه نمايد و بگويد بمقتضاي آيه شريفه و عصي آدم ربه فغوي بايد انبياء معصيت داشته باشند و اين بزرگواران معصيت ميكردند و بسا بمناجاتهاي ائمه و دعاهائي كه از آن بزرگواران رسيده است استدلال كند كه ائمه طاهرين عليهم السلام معصيت داشته‌اند و شكي نيست چنين كسي اگر هزار استدلال از اين جور بياورد كافر است و از دين شيعه بيرون است زيرا كه ضرورت دين شيعه را انكار كرده و جميع ضروريات در اين شريكند و فرقي ندارند پس هر كس انكار وجوب نماز و حج و زكوة و خمس و ساير واجبهاي معروفه نمود هراينه از دين شيعه بيرون خواهد بود و اگر از براي انكار خود استدلال متشابه داشته باشد و از براي روپوش خود بمتشابهات استدلال كند زيرا كه اگر اهل غرض و مرض نبود از مسلمات [ص 107] و محكمات اعراض نميكرد و از پي متشابهات نميرفت و دليلي محكم‌تر از ضرورت نيست و راهي بسوي حق واضحتر و روشنتر از راه ضروريات نيست زيرا كه همين ضروريات ثمره جميع معجزات انبياء و اولياء عليهم السلام است و نتيجه جميع برهانها و دليلهاي انبياء همين ضروريات است كه در ميان شيعه اثناعشريه شايع است و هيچ ميزان عدل‌تر از اين ضروريات نيست زيرا كه ميزان الهي بايد روشن و واضح باشد تا همه مردم از زن و مرد و سياه و سفيد و كوچك و بزرگ او را بدانند و بدان ميزان حق و باطل را با هم موازنه نمايند و استقامت را از انحراف تميز دهند و مؤمن موافق را از ملحد منافق بشناسند و اين منحصر در همين ضروريات است كه ميزان و حجت خدا و قائم مقام ائمه هدي عليهم السلام ميباشند و هر قولي كه موافق و مطابق با اين ضروريات است صحيح و حق است و هر مذهبي كه مخالف با اين ضروريات است باطل و عاطل است اگر چه از براي خود دليلهاي متشابهه داشته باشند و بمتشابهات استدلال نمايند و اين ضروريات دين شيعه براي فرقه‌هاي مختلفه در ميان شيعه پيدا ميشوند ميزان و حجت است زيرا كه ميزان الهي بايد بهمه خلق رسيده باشد و همه مردم او را بدانند و چنين ميزاني در ميان فرق اثناعشريه همين ضروريات دين شيعه است و ميزان بهمين ضروريات است زيرا كه همه مردم در دانستن آنها شريكند و همه هم بطور ضرورت اين مطلب را دانسته‌اند كه منكر ضروري كافر است پس ميزان [ص 108] صدق همين ضروريات است و چنان ميزاني است كه اصلا احتمال كذب در آنها راهبر نيست و احتمال سهو و خطا پيرامون آنها نميگردد پس هر مذهب كه موافق آنها گرديد حق است و صدق و هر مذهب كه مخالف اتفاق افتاد كذب و باطل است و هيچ دليلي و برهاني محكمتر از اين نيست زيرا كه اين دليل از جانب خداوند عالم است كه هميشه در ميان خلق است و همين دليل است ذكر خداوند عالم كه او را از سهو و كذب و خطا حفظ فرموده چنانچه ميفرمايد انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ذكر عبارت از اين ضروريات است كه قاطبه مردم از خرد و بزرگ و عالم و جاهل او را ضبط كرده‌اند و همه بر او مطلع شده‌اند و همين ضروريات است كه انسان عاقل از مرافقت و مصاحبت مطمئن ميشود كه ميفرمايد الا بذكر الله تطمئن القلوب و دليلي از براي حقيت كسي بهتر و محكمتر از اين نيست كه كلمات او موافق و مطابق با ضروريات دين تشيع باشد و از براي بطلان مذهب باطلي هيچ دليل محكمتر از اين نيست كه اقوال او مخالف با ضروريات باشد و اگر كسي از ضروريات دين تشيع دست بردارد هراينه هيچ دليل مطمئن نخواهد شد زيرا كه بعد از اين دليل دليلي محكمتر از خارق عادات نيست و بسا خارق عادات و اخبار بمغيباتي كه از اهل باطل سر زده و بروز كرده و ميكند و حال آنكه بالبداهة مي‌بينيم و ميدانيم كه از اهل هلاكت و عذابند و اين نيست مگر از تصرفات شيطاني كه از دست خود جاري ميكند و اگر كسي طالب تفصيل اين مطالب باشد بكتاب مستطاب ميزان [ص 109] رجوع نمايد كه در آن كتاب اين مطالب تفصيلا ذكر شده و شرح اين بيانات در آن كتاب شرح شده است بالجمله بر جميع مردم لازم است كه اعتقاد بجميع ضروريات دين شيعه داشته باشند و هيچ يك از آن ضروريات را انكار ننمايند كه محكمات دين و مسلمات آئين همين ضروريات است و هر كسي يكي از آن ضروريات را انكار نمايد كافر است زيرا كه اين ضروريات انكار جميع انبياء و اولياء عليهم السلام است .

و جمعي از علماي اعلام چنين فرموده‌اند كه بر مردم واجب است كه اعتقاد بجميع ضروريات داشته باشند و نميشود كسي انكار جميع ضروريات را بكند و مع ذلك مؤمن هم باشد بلكه اگر عالم باشد و بداند كه اين ضروريات از اجزاء و اركان دين است و مع ذلك هم انكار نمايد و بگويد كه اين ضروريات از اجزاء دين نيست چنين كسي مؤمن است و كافر نخواهد گرديد و از دين بيرون نخواهد رفت مثل اينكه كسي در دين شيعه باشد و بداند كه نماز واجب است و از اجزاء واجبات دين شيعه است و مع ذلك انكار وجوب نماز را نمايد هراينه چنين كسي از دين تشيع بيرون نخواهد رفت چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمه در كتاب فرائد الاصول خود ميفرمايد در مسأله اجتهاد در اصول دين بعد از بيان نبوت و امامت و معاد ميگويد : و اما التدين بسائر ضرورات ففي اشتراطه او كفاية عدم انكارها مع العلم بكونها من الدين وجوه اقويها الاخير ، يعني شرط ايمان اين است كه شخص اقرار به نبوت [ص 110] و امامت و معاد داشته باشد و اما ساير ضروريات دين مانند وجوب نماز و روزه و حج و زكوة و حرمت شراب و زنا و لواط و امثال اينها كه ضروري هستند پس خلافي است كه آيا اقرار باين ضروريات شرط ايمان است و بايد كه مؤمن اقرار بهمه اينها داشته باشد و يا اينكه عدم انكار در حصول ايمان كفايت ميكند و اينكه هيچ يك از اينها شرط نيست و ميشود كه كسي انكار جميع ضروريات را بكند و مؤمن هم باشد و اقوي و اصح همين قول آخر است پس ضرر ندارد كه كسي انكار جميع اين ضروريات را بكند و بداند كه اين ضروريات از اجزاء و اركان دين است و دانسته و فهميده انكار ضروريات نمايد و معذلك مؤمن هم باشد و از ايمان بيرون نرفته باشد .

و باين مقام ختم ميكنيم كلمات و فرمايشات علماي اعلام را و بر تو باد كه با بصيرت و هوش تمام در اين اقوال نظر كني و قول حق را در ميان اقوال اختيار نمائي و بآن عقيده خود را محكم نمائي و هدايت يابي كه هيچ خيري و هيچ نيكي از براي عاقل بهتر و پسنديده‌تر از هدايت نيست و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين من الاولين و الآخرين و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم و قد فرغت من تأليف هذه الرسالة ليلة الاحد تاسع و عشرين شهر ربيع المولود في بلدة همدان صانها الله عن الحدثان حامدا مصليا مستغفرا .

* * * * *

و قد فرغت من كتابة هذه الرسالة الشريفة في يوم السبت في ثالث و عشرين من شهر ربيع‌الاول ١٣٢١ .

( استنساخ يوسف بن عبدالغفار در غره ذي‌الحجة الحرام سنه ١٣٦٥ )

[ص 111]