[ص 30] فصل - بدانكه جمعي از علماي ابرار انار الله براهينهم چنين گفته‌اند كه ما در معرفت احكام دين رجوع بكتاب و سنت ميكنيم و از كتاب خدا و سنت ائمه طاهرين عليهم السلام تجاوز نميكنيم و دليلي غير از اين دو نداريم كه ما را باحكام الهي واقف نمايد و در هيچ حكمي بعقل خود راه نميرويم و بفهميده عقل خود عمل نميكنيم مگر دليلي از كتاب و سنت داشته باشيم تا بمضمون آن عمل كنيم زيرا كه احكام الهي را غير از ائمه معصومين عليهم السلام كسي مطلع نيست و ايشان هم آن احكام را در كتاب و سنت گذاشته‌اند و آن احكام را در عقول مردم قرار نداده‌اند زيرا كه عقلهاي ايشان معصوم نيست و الا با هم اختلاف نميكردند وانگهي كه جميع مردم اعتراف دارند كه عقلهاي ما معصوم نيست و خطاكار است و بر خلاف امر واقع حكم ميكند پس اگر دليل عقل بر خلاف كتاب و سنت حكم نمود بر ما لازم است كه آن دليل عقلي را ترك و طرح كنيم و از حكم دست برداريم و بحكم كتاب و سنت متمسك شويم تا نجات يابيم و الا هلاك خواهيم شد و اين مطلب را ائمه طاهرين عليهم السلام در چند حديث فرموده‌اند كه ذكر آنها مناسب وضع اين رساله نيست آيه قرآن است كه ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما يعني قسم به پروردگار تو كه مردم ايمان نخواهند آورد مگر آنكه در جميع اختلافهائي كه ميانشان واقع ميشود تو را حَكَمْ نمايند و بحكم تو راضي باشند و از عقلهاي خود دست بردارند و بحكم تو عمل [ص 31] كنند و اين خطاب بحضرت رسول است صلي الله عليه و آله پس اگر عقلهاي ما بر خلاف آيات و اخبار فهميد و حكم او معارض با حكم آيات و اخبار شد لابديم از حكم عقلهاي خود اعراض كنيم و دست برداريم و رجوع بكتاب و سنت نمائيم و بحكم كتاب و سنت عمل كنيم و الا بنص اين آيه شريفه مؤمن نخواهيم بود و بعضي ديگر از علماي اعلام جزاهم الله خير جزاء المحسنين چنين فرموده‌اند كه اگر حكمي را بقاعده عقل خود فهميديم و آن حكم معارض با كتاب و سنت شد و بر خلاف حكم كتاب و سنت گرديد بايد كه بحكم عقل عمل نمائيم و كتاب و سنت را طرح ميكنيم و دست از آن حكم برميداريم چرا كه آن حكم مخالف حكم عقل ما است چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در كتاب فرائد الاصول خود در حجيت دليل عقلي بر سيد نعمة‌الله جزائري عليه الرحمة رد ميكند و ميفرمايد : و الذي يقتضيه النظر وفاقا لاكثر اهل النظر انه كلما حصل القطع من دليل قطعي فلايجوز ان يعارضه دليل نقلي و ان وجد ما ظاهر المعارضة فلا بد من تأويله ان لم‌يكن طرحه ، و باز در همان مبحث ميفرمايد : اذ بعد ما قطع العقل بحكم و قطع بعد رضاء الله جل ذكره بمخالفته فلايعقل ترك العمل بذلك ما دام هذا القطع باقيا فكلما دل علي خلاف ذلك فمأول او مطروح ، يعني قول حق اين است كه هر وقتي كه ( به ظ ) قاعده عقلي بحكمي قطع نموديم و آن حكم را از روي عقل خود فهميديم پس آن حكم را ديديم كه مخالف حكم اخبار و آيات است و اخبار و آيات بر خلاف حكم عقلي دلالت ميكنند پس [ص 32] لابديم كه آن حكم عقلي را بگيريم و دست از آن حكم برداريم و او را حكم خدا دانيم و بمقتضاي آن عمل كنيم خواه آن حكم مطابق باشد يا مخالف باشد و آن آيات و اخباري را كه بر خلاف عقل ما حكم ميكند تأويل ميكنيم و يا آنكه طرح ميكنيم و بحكم آنها اعتبار نميكنيم زيرا كه تكليف ما بيش از اين نيست و ما را بهمين تكليف كرده‌اند كه بمقتضاي عقل خود عمل كنيم اگر چه آن آيات كتاب خدا و اخبار ائمه هدي عليهم السلام بر خلاف حكم عقلي دلالت داشته باشد پس لازم است كه آن حكم عقلي را بگيريم و آن آيات و اخبار را تأويل كنيم و يا آنكه طرح نمائيم زيرا كه بعد از معرفت عقل و فهميدن حكمي معقول نيست كه از آيات و اخباري كه مخالف و معارض آن حكمند شخص خلاف آن حكم را بفهمد و چيزي كه شخص نفهميد مكلف نيست چنانچه باز در همين مبحث ميفرمايد : فليت شعري اذا فرض حكم العقل علي وجه القطع بشئ كيف يجوز حصول القطع او الظن من الدليل العقلي علي خلافه ، يعني اگر حكمي را بعقل خود فهميديم بدون آنكه رجوع بكتاب و سنت نمائيم بعد ديديم آن حكم مخالف كتاب و سنت است پس در اين صورت ممكن نيست كه آن حكم را ترك كنيم و از آن حكم اعراض نمائيم و از كتاب و سنت خلاف آن حكم را بفهميم پس بحكم عقل خود عمل ميكنيم و كتاب و سنت را تأويل مينمائيم و يا اينكه بكلي طرح ميكنيم پس بر تو باد كه از اين عبارات عبرتي گيري و پايه و مقام هر كس را بداني و در راه دين بينا و بصير شوي و اقوال را ميزان رجال [ص 33] كني نه اينكه رجال را ميزان اقوال نمائي و الله العظيم كه اگر كسي را ديده‌اي بينا و گوش حق و حقيقت شنوا باشد از اين عبارات عبرتها ميگيرد دين خدا را بازيچه ميانگارند و اين جور كلمات را نسبت بخدا و انبياء و اولياي او ميگويند و غافل از اينند كه اين جور كلمات موجب انهدام احكام خدا و باعث اندراس شريعت انبياء و اولياء عليهم السلام است و لاقوة الا بالله .

فصل - بدانكه جمعي از علماي دين انار الله برهانهم و اعلي الله مقامهم چنين فرموده‌اند كه احكام دين هميشه كامل و تمام بوده و هست و خداوند عالم جميع احكام خود را كه محل احتياج خلق است به زبان انبياء و اولياي خود از براي مكلفين بيان نموده و مينمايد و هيچ حكمي نيست كه محل احتياج ايشان باشد مگر آنكه آن حكم را از براي ايشان بزبان ائمه طاهرين عليهم السلام بيان فرموده و احكام شرع و دين را ناقص نگذاشته زيرا كه او حكيم و كامل است و ائمه طاهرين (ع) در تبليغ احكام الهي تقصيري ننموده‌اند و جميع احكامي را كه خلق محتاج بآنها بوده‌اند از براي طالبين بيان فرموده‌اند و آن احكام را در ميان همين كتاب و سنت گذاشته‌اند تا طالبين بعد از مراجعه بكتاب و سنت آن احكام را بفهمند و خداوند عالم از لطفهاي غيبي خود آن احكام را در ميان كتاب و سنت گذارده و حفظ مينمايد تا حجت بر خلق تمام شود و نگويند كه احكام دين ما ناقص است پس لطف الهي هميشه عام است و دين او هميشه تمام چنانچه در كلام محكم خود خبر ميدهد و [ص 34] ميفرمايد انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون يعني ما فرو فرستاديم از آسمان ذكر را كه عبارت از احكام دين است و ما آنها را حفظ ميكنيم و نميگذاريم كه ناقص شود و ناتمام بماند پس اگر مردم رجوع بكتاب و سنت نكنند و احكام خود را از كتاب و سنت نفهمند دليل اين است كه احكام الهي ناقص و ناتمام است و احكام تكليف جميعا بطالبين آن احكام رسيده است و ميرسد و محتاج باين نيست كه مردم از پيش خود قواعد درست كنند تا تحصيل احكام مجهوله خود را نمايند و حال آنكه آن قواعد غالبا بر خلاف واقع حكم مينمايد و آن حكم مخالف رضاي خدا ميشود و اين شيوه شيعيان و پيروان ائمه طاهرين عليهم السلام نيست چنانچه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد در خطبه خود و بر چنين اشخاص طعن ميزند و سرزنش ميفرمايد و آن خطبه در نهج البلاغه است ميفرمايد ام انزل الله دينا ناقصا فاستعان بهم علي اتمامه ام شركاء لله فلهم ان يقولوا و عليه ان يرضي ام انزل دينا تاما فقصر الرسول صلي الله عليه و آله في ابلاغه تا آخر حديث شريف يعني آيا خداوند عالم دين خود را ناقص گذاشته و احكام و تكليف خود را ناتمام بايشان رسانيده و از ايشان استعانت جسته كه دين او را بقواعد عقلهاي خود تمام كنند و آيا مردم شريك خدايند كه قدري از احكام دين خود را خداوند عالم بايشان برساند و باقي ديگر را هم خود بعقلها و قاعده‌هاي خود بفهمند و آيا خداوند جميع احكام شرايع را فرو فرستاده و حضرت رسول صلي الله عليه و آله در تبليغ آنها تقصير نموده كه همه آن احكام را بخلق نرسانيده حاشا و كلا كه در تبليغ تقصير [ص 35] فرموده باشد بلكه جميع احكام دين را بخلق رسانيد تا حجت خداوند بر خلق تمام باشد پس دين خداوند هميشه تمام و كامل است و جميع احكام دين در همين كتاب و سنت است و آيات و اخبار بسيار بر اين مطلب دلالت ميكند ولي مناسب وضع اين رساله نيست و الا ذكر ميكردم پس در جميع احكام دين رجوع بكتاب ميكنيم و نميگوئيم كه احكام دين ناقص است و نبايد پيش خود قاعده درست كرد تا حكمي را بدست آوريم و بعد از فهميدن آن حكم احتمال بدهيم كه شايد آن حكم بر خلاف حكم واقعي باشد و بعضي ديگر از علماي اعلام جزاهم الله خير جزاء المحسنين چنين فرموده‌اند كه بعضي از مقامات هست كه محل حاجت مردم است و حكم آنها در آيات و اخبار نيست و حديثي هم از ائمه طاهرين سلام الله عليهم اجمعين نرسيده است كه تكليف خود را بدانيم در آن مقامات پس احكام آن مقامات ناتمام مانده است و لابديم كه قواعدي درست كنيم كه احكام آنها را تحصيل كنيم خواه مطابق واقع باشد يا مخالف آن چنانچه مرحوم شيخ مرتضي عليه الرحمة در كتاب فرائد الاصول خود در مبحث حجيت ظن و بيان دليل انسداد ميفرمايد : و ان دليل انسداد (كذا) انما يقدر الجاهل فيما انسد فيه باب العلم لفقد الادلة المنصوصة من الشارع و اجمال ما وجد منها ، يعني در مقامي كه علم بحكم نداشته باشيم و حكم آن مقام را نديده باشيم و دليلي هم از كتاب و سنت ائمه طاهرين عليهم السلام موجود نباشد پس لابديم كه بمظنه خود يا بقواعد عقلي خود حكم آن مقام را تحصيل نمائيم زيرا كه [ص 36] در آن مقام حكمي از ائمه طاهرين عليهم السلام بما نرسيده است چنانچه صاحب قوانين در ادله عقليه ميفرمايد : و ثبت من الاخبار انها موجودة عند المعصومين عليهم السلام و ان لم‌تصل الينا ، يعني معلوم است كه جميع احكام دين را در جميع جزئيات ائمه طاهرين و معصومين ميدانستند و لكن جميع احكام را بما نرسانده‌اند و همه آنها بما نرسيده است پس بنا بر اين لابديم كه بقواعد عقل خود راه برويم تا احكام مجهوله خود را معلوم نمائيم چنانچه فاضل نراقي عليه الرحمة در كتاب مناهج الاصول خود در مبحث اجتهاد و تقليد ميفرمايد : لان ائمتنا لم‌يتمكنوا من اظهار الجميع و ما اظهروه لم‌يبلغ باجمعه لطول الزمان و عروض العوارض ، يعني احكام دين در اين زمانها ناتمام است زيرا كه ائمه طاهرين عليهم السلام نتوانستند كه جميع آن احكام را از براي خلق فرمايش كنند و بايشان برسانند و آن قدر هم كه بيان فرموده‌اند بماها نرسيده و ما از آن احكام مطلع نشده‌ايم زيرا كه بجهة طول زمان موانعي عارض آنها شد كه آن احكام را ما نيافتيم و در كتاب و سنت هم دليلي از براي آنها در دست نيست پس چه بسا از احكام را كه از كتب اخبار دزديدند و يا اينكه راويان احاديث سهو كردند و از روي غفلت و خطا بعضي را روايت نكردند و از اين جهت است كه احكام دين ناتمام است و لابديم كه بقواعد اجتهادي آن احكام را تحصيل نمائيم و درست در اين اقوال تأمل نما تا ان شاء الله حقيقت امر بر تو معلوم گردد و لاقوة الا بالله .

[ص 37] فصل - جمعي از علماي ابرار انار الله براهينهم چنين فرموده‌اند كه در زمان غيبت امام عليه السلام عامه مردم مكلفند كه احكام دين خود را از علماي شيعه اثناعشري رضوان الله عليهم اجمعين اخذ نمايند و ايشان را بشناسند كه پيرو ائمه طاهرين عليهم السلام ميباشند و در احكام دين رجوع بكتاب و سنت ائمه هدي سلام الله عليهم مينمايند و برأي و عقل خود سخن نميگويند و جميع احكام ايشان از روي كتاب و سنت است و موافق فرمايشات ائمه طاهرين عليهم السلام است و بايد اين علما را از راهي كه خداوند عالم قرار داده بشناسند و متابعت نكنند غير ايشان را و راه شناختن ايشان هم آسان است و هر فاسقي و فاجري را تقليد نكنند زيرا كه فاسقين جانشين امام عليه السلام نيستند و اين لياقت را ندارند چنانچه ائمه عليهم السلام اين مطلب را در احاديث بسيار فرموده‌اند كه اين رساله گنجايش ذكر آن احاديث را ندارد و از جمله آنها اين است كه فرمودند ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين يعني ما را در هر زماني شيعياني چند است كه ايشان عادلانند و مرتكب فسق و جور نميشوند نه در خلأ و نه در ملأ و بيان ميكننند از براي مردم احكام دين ايشان را و بر ميدارند از دين خداوند عالم بدليل و برهان تحريفات غاليان و بخود بستن مبطلان و تأويلهاي فاسده جاهلان را پس بايست كه ساير مردم سعي كنند و اين جور اشخاص را بشناسند و از غير ايشان تميز دهند زيرا كه هميشه يك باطلي در مقابل حق هست و ميخواهد كه غصب حق او را نمايد پس صاحبان حق را از غاصبان حق تميز دهند و آن وقت متابعت [ص 38] كنند ايشان را و احكام ايشان ( را ظ ) احكام خدا دانند زيرا كه اين جور اشخاص از كتاب خدا و سنت ائمه اطهار عليهم السلام تجاوز نميكنند و بعقل و رأي خود عمل نميكنند و از پيش خود سخن نميگويند پس هر كس از ايشان گرفت از ائمه طاهرين عليهم السلام گرفته و هركه از ايشان اعراض نمود از آن بزرگواران اعراض نموده و هركه بر ايشان رد نمود بر حكم خدا و رسول صلي الله عليه و آله رد نموده چنانچه اخبار بسيار بر اين مطلب دلالت ميكند پس بايد كه عامه مردم اينجور جماعت را بشناسند و ايشان را صاحب اين صفات بدانند و از روي جزم و يقين ايشان را بيابند بدون تقليد احدي زيرا كه حجت خدا هميشه بر خلق تمام است و هميشه حق و باطل آشكار است و راه شناختن ايشان هم آسان است پس بايد جميع احكام دين را از اين اشخاص تعليم گيرند و غير ايشان را متابعت نكنند كه باعث هلاكت ايشان است زيرا كه عالم سني كه دشمن آل محمد عليهم السلام است قابل اين نيست كه جانشين امام عليه السلام باشد و حجت بر خلق باشد بلكه چنين كسي عالم نيست زيرا كه علم را خداوند در دل دشمنان قرار نداده است زيرا كه اصل علم نور است و از مبدأ نور صادر شده است و قلوب دشمنان آل محمد عليهم السلام مملو از ظلمت است و ايشان ( را ظ ) چشم بينا و گوش شنوا نيست و بسي واضح است كه ظلمت از ساحت نور دور است و كور از ديدار روي آفتاب مهجور است و اخبار بسيار شاهد بر اين مطلب است و اگر مقام مقتضي بسط كلام بود ذكر ميكردم و اهل [ص 39] بشارت را اشاره هم كافي است ان شاء الله خوانندگان آن اخبار را ديده‌اند بالجمله جايز نيست كه مردم تقليد اهل باطل را بكنند و احكام دين را از ايشان اخذ نمايند و همچنين بايد آن جماعت عادل و عالم باشند تا جميع احكام الهي را بدانند و تعليم ساير خلق كنند كه ايشان را هدايت نمايند و خداوند حكيم است و فاسق را جانشين امام عليه السلام نميفرمايد و جاهل نادان را حجت خلق نميكند زيرا كه لغو و بي‌ثمر است اگر بنا است كه جاهلي پيشواي خلق باشد چرا ساير جهال نباشند باري چون جايز نيست از براي مردم مگر اينكه دين خود را از عالمي از علماي شيعه اثناعشري بگيرند و او را بصفات علم و عمل بشناسند و هيچ حكمي را از اهل باطل نگيرند و بكساني كه متابعت كتاب و سنت نميكنند رجوع ننمايند و معرفت چنين اشخاص در هر زماني واجب است تا اينكه ايشان را از غير ايشان تميز دهند و بعد از شناختن متابعت ايشان كنند در هرچه حكم نمايند و بعضي ديگر از علماي اعلام جزاهم الله خير الجزاء چنين فرموده‌اند كه بايد جميع مردم مظنه نمايند و هر كس را كه بمظنه خود عالم دانستند تقليد او را نمايند خواه آن شخص قابليت آن مقام را داشته باشد و يا نداشته باشد چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي در كتاب قوانين خود در مبحث شرايط فتوي ميفرمايد : اشتغال الذمة بازيد من الاخذ عمن ظن اجتهاده غير معلوم ، و در همان موضع ميفرمايد : و الحاصل انه لا دليل علي وجوب تحصيل العلم ، يعني مردم مشغول ذمه باين ميباشند كه هر كس [ص 40] را از روي مظنه خود عالم دانستند متابعت او را نمايند و احكام دين خود را از او اخذ نمايند خواه آن شخص در واقع عالم و عادل باشد يا آنكه نباشد بهر صورت مردم بتكليف خود عمل كرده‌اند بلكه اگر عالمي از علماي سني و يا عالمي از يهود و نصارا اجتهاد كند و از روي قواعد شيعه استنباط احكام دين نمايد و ما بدانيم كه در اجتهاد خود تقصيري ننموده است جايز است كه مردم رجوع باو كنند و احكام دين شيعه را از او سؤال كنند و تقليد او را نمايند چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم عليه الرحمة در كتاب قوانين خود در مبحث شرايط فتوي ميفرمايد : فلو فرض ان مخالفا ثقة صدوق افتي علي وفق اصولنا و طريقتنا بحيث يحصل الاطمينان بمادته مع المفتي من اصحابنا في الاستنباط عن اصولنا كما كان جماعة من اصحابنا مفتي الفرق العامة كانوا يعتمدون عليهم فيستكمل الحكم بعدم جواز الرجوع اليه و عدم الاعتقاد بالحكم لاينافي عدم التقصير في الاستنباط و عدم اكذب ( الكذب ظ ) في الاخبار عنه ، يعني اگر عالمي باشد كه دين او مخالف دين شيعه باشد و ثقه و راستگو باشد و بيايد اجتهاد نمايد و از روي قواعد شيعيان استنباط احكام دين ايشان را كند بطوري كه ما مطمئن باشيم كه او تقصير در اجتهاد نكرده است پس جايز است كه مردم رجوع باو كنند و احكام دين خود را از او اخذ نمايند زيرا كه آن شخص اگر چه اعتقاد بحكمي كه ميگويد ندارد بجهت اينكه باصل دين تشيع اعتقاد ندارد و دين شيعه را باطل ميداند ولي در اجتهاد خود تقصيري نكرده است و بطور قواعد شيعه احكام ايشان را از [ص 41] براي ايشان ميگويد زيرا كه فرض ما اين است كه اين شخص مرد اميني است و دروغگو نيست پس لابد است كه بطور قواعد شيعيان اجتهاد و استنباط نمايد و احكام دين ايشان را بايشان بگويد پس ميشود كه مردم در احكام دين خود رجوع بعلماي اهل باطل نمايند و از ايشان تعليم گيرند پس بنا بر اين ميشود كه شخص كافر باشد و پيشواي دين مسلمين شود و احكام الهي را تعليم ايشان كند و اگر كسي از راه فكر و شعور داخل شود و في الجمله فكري نمايد خواهد يافت كه اين مطلب مخالف تمام اديان آسماني است زيرا كه هيچ صاحب ديني نيست مگر اينكه حرام ميداند كه اهل آن دين در احكام دين خود رجوع بمخالفين دين خود كند و هيچ يك از انبياء و اولياء عليهم السلام بامت خود و تابعين خود چنين مطلبي نفرموده‌اند مگر اينكه هميشه امت خود را منع ميفرمودند كه مسائل دين خود را از مخالفين و دشمنان ما سؤال ننمائيد كه شما را گمراه ميكنند چنانچه امام عليه السلام در حديثي ميفرمايد ذهب من ذهب الينا الي عيون صافية و ذهب من ذهب الي غيرنا الي عيون كدرة يعني هر كس بسوي ما شتافت حق مطلب را دريافت زيرا كه از چشمهاي صافي و روشن سيراب گرديده و هركه بسوي غير ما رود گمراه گرديده و بسوي چشمه‌هاي تاريك كدر رفته و خود را هلاك نموده و از اين جور اخبار بسيار است كه هركه ميخواهد بكتابهاي اخبار رجوع كند مطلب حق را خواهد يافت اگر عمدا پا بسعادت خود نزند و مقصودش نجات و هدايت باشد باري برويم بر سر [ص 42] ترجمه عبارات و باز صاحب كتاب قوانين در همين موضع ميفرمايد : و اما العدالة فظاهرهم الوفاق علي اعتباره و ان كان يمكن القول بكفاية الوقوف في الاستنباط و الصدق ، يعني چنانچه كفر مانع از اجتهاد نيست و بعد از اجتهاد مردم ميتوانند از عالم سني اخذ احكام دين تشيع را نمايند همچنين فسق هم مانع نيست اگر چه جمعي عدالت را شرط دانسته‌اند ولي متيوان گفت كه عدالت در شخص عالم شرط نيست بلكه راستگوئي كفايت ميكند اگر چه در ساير اعضاي ديگر خود فاسق باشد و مردم ميتوانند تقليد چنين كسي را نمايند و احكام دين خود را از او اخذ نمايند و حكم او را حكم الله دانند و از حكم او تخلف نكنند زيرا كه در قول صادق است اگر چه در افعال فاسق باشد ولي در اجتهاد خود تقصيري نكرده است و جايز است كه احكام را از چنين شخصي گرفتن و او را لازم الاطاعة دانستن و لا حول و لا قوة الا بالله .

فصل - بدانكه جمعي از علماي ابرار رضوان الله عليهم اجمعين چنين فرموده‌اند كه خداوند عالم حجت را بر جميع كفار و يهود و نصاري و منافقين و مخالفين تمام نموده و راه هدايت را از براي طالبين مستور نفرموده است و بر جميع مكلفين واجب است كه ايمان را قبول كنند و از راهي كه خداوند عالم قرار داد فرموده است داخل شوند و سعي و جستجو نمايند و داخل دين و ايمان شوند و خود را گمراه نكنند و هلاك ننمايند و تقليد احدي را در اصول دين نكنند زيرا كه اگر بناي تقليد شود و تقليد صحيح باشد پس چرا بايد كه انسان تقليد از دين اسلام [ص 43] ميكند و از دينهاي يهود و نصاري تقليد ننمايد زيرا كه آن كسي كه بناي او تقليد است همه دينها در پيش او مساوي است اتفاقا در دين اسلام تولد شده و تقليد از دين اسلام ميكند و اگر در دين نصاري و يهود تولد كرده بود تقليد از آنها ميكرد و با دين اسلام بد بود و عداوت پيغمبر اين دين را داشت چنانچه يهود و نصاري الآن تقليد ميكنند پس دين كه از روي تقليد شد باعث نجات نيست زيرا كه باعث نجات ايمان است و ايمان بعد از عرفان و ايقان است تا از روي دليل و برهان عقيده قلبي حاصل نشود ايماني نخواهد بود و كسانيكه در اصول دين خود تقليد ميكنند عقيده قلبي براي ايشان نيست بزبان خود الفاظ ديني ميرانند و دل ايشان را از معاني آن الفاظ خبري و اثري نيست و خداوند اين جوره جماعت را مذمت ميفرمايد در كلام محكم خود و ميفرمايد يقولون بافواههم ما ليس في قلوبهم يعني اين جماعت الفاظ چندي را بزبان خود جاري ميكنند و دل ايشان از معاني آنها خبر ندارد و آيات بسيار در مذمت تقليد و اهل تقليد هست از آن جمله اين آيه است كه ميفرمايد و اذا قيل لهم اتبعوا ما انزل الله قالوا نتبع ما الفينا عليه آباءنا أولو كان آباؤهم لايعقلون شيئا و لايهتدون يعني اگر گفته شود بفرق مخالفين و كفار كه متابعت كنيد احكام خداوند عالم را در جواب ميگويند كه ماها بطريقه پدران خود راه ميرويم و متابعت احكام خدا را نميكنيم آيا نميديدند كه پدران ايشان مردمان جاهل و نادان بودند و همه در ضلالت و گمراهي بودند و در فكر دين و مذهبي نبودند پس چه شده است ايشان را كه بايد در اصول دين خود تقليد پدران خود را نمايند و متابعت حق و اهل حق را ننمايند و ائمه طاهرين عليهم السلام در چندين حديث مذمت تقليد را فرموده‌اند و هميشه اصحاب و شيعيان خود را منع از تقليد ميفرمودند و ميفرمودند كه متابعت هر ناطق و صاحب صوتي را نكنيد و دين را از روي بصيرت و هوش اختيار كنيد و از راهي كه خداوند قرار [ص 44] داده برويد و حق را از باطل تميز دهيد و الا هلاك خواهيد شد و نجاتي از براي شما نخواهد بود چنانچه در كتاب كافي از حضرت امام موسي كاظم عليه السلام روايت ميكند كه مؤمن را در قبر ميگذارد و از او سؤال ميكنند كه رب تو كيست ميگويد خداي عالميان است پس سؤال ميكنند كه پيغمبر و امام تو كيست و دين تو چيست ميگويد دين من اسلام است و پيغمبر من محمد بن عبدالله است صلي الله عليه و آله و امامان من ائمه طاهرين عليهم السلام ميباشند پس باو ميگويند كه اين گفته‌ها را از كجا دانستي كه چنين است ميگويد كه از مردم شنيدم كه اين كلمات را ميگفتند من هم متابعت ايشان را نمودم و اين كلمات را گفتم پس عمودي از آتش باو ميزنند كه گداخته ميشود مانند سربي گداخته شود و بانواع عذابها معذب خواهد بود تمام شد حديث شريف و اخبار بسيار در اين باب وارد است و ذكر آنها مناسب وضع اين رساله نيست و از اين حديث شريف معلوم شد كه تقليد حرام است و باعث هلاكت اگر چه در دين اسلام باشد و در اين حديث اسم چنين كسي را كافر گذاشته‌اند چنانچه صريح لفظ حديث بوده و بالجمله تقليد در اصول دين باعث هلاكت صاحبش ميشود خواه در مذهب حق باشد و يا در مذهب باطل و بعضي ديگر از علماي اعلام جزاهم الله جزاء المحسنين چنين فرموده‌اند كه در اصول دين تقليد جايز است و حرام نيست زيرا كه مقلد مظنه دارد و مطمئن است كه آن چيز را كه در او تقليد كرده حق است خواه مطابق با واقع باشد و يا اينكه در واقع حق [ص 45] نباشد زيرا كه مقلدين مظنه دارند كه اعتقاد ايشان مطابق واقع است و تكليف هم غير از اين نيست اگر چه تقليد از پدر و مادر خود كرده باشد اگر چه در دين يهوديت و نصرانيت واقع شده باشد و خداوند عالم ايشان را عقاب نخواهد نمود بلكه اجر و ثواب خواهد داد زيرا كه قوه ايشان نيست كه براي خود اجتهاد نمايند چنانچه مرحوم ميرزاي ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در كتاب قوانين خود در مبحث جواز تقليد در اصول دين ميفرمايد : فاما ان يأخذ طريقة بمؤنة (كذا) عقله و يطمئن بها او يحصل له ظن بطريقه او يبقي مترددا و متحيرا و علي الاول فيسقط عنه التكليف بشئ آخر ، تا اينكه ميفرمايد : و ان كان اطمينانه من جهة حسن ظنه بابيه و امه و لا فرق في ذلك بين ما صادف الحق و عدمه في عدم العقاب و الاثم و ان ثبت الفرق من جهة الثمرات الدنيوية من ترتب الاحكام الشرعية ، يعني همه مردم نميتوانند كه سعي كنند و تحصيل دليل و برهان نمايند پس بايد خودشان از روي عقل خود ديني اختيار كنند و متدين بآن دين شوند و مطمئن بحقيت بآن دين باشند و خاطرجمع باشند كه اين دين حق است يا اينكه مظنه بر حقيت آن دين داشته باشند و يا اينكه هيچ يك از اين دو صورت نباشد پس در صورت اول تكليفشان همين است كه آن دين را حق بدانند و اصلا مكلف بدين ديگر نيستند زيرا كه اطمينان بدين خود دارند و دين خود را حق ميدانند اگر چه اطمينان ايشان از روي اقوال پدران و مادران خود باشد پس از جهت حسن ظني كه به پدر و مادر خود دارند دين [ص 46] خود را حق ميدانند و تكليف ايشان هم بيش از اين نيست پس بمقتضاي تكليف خود عمل كرده‌اند و صاحب اجر و ثوابهاي اخروي خواهند بود خواه دين ايشان حق باشد يا باطل باشد پس فرق نميكند در اين حكم شيعه و سني و يهود و نصاري و ساير فرق باطله زيرا كه همه دين خود را حق ميدانند و ساير اديان را باطل ميگويند و اطمينان دارند كه دين خود حق است و باطل نيست پس هيچ كس از اين جماعت معاقب نيستند و گناه در اصول و عقايد خود ندارند زيرا كه بتكليف خود عمل كرده‌اند و مظنه بر حقيت دين خود دارند پس عقاب اخروي را نخواهند ديد بلكه باجر و ثواب خواهند رسيد اگر چه بعضي از اين جماعت نجس باشند و مالشان حلال باشد پس جماعت يهود و نصاري و كفار حربي و ساير فرق مخالفين اگر چه در دنيا نجس باشند و زن دادن بايشان و معاشرت با ايشان حرام باشد ولي اينها احكام دنيائي است و منافات ندارد كه همينها در آخرت از اهل بهشت باشند زيرا كه در دنيا دين خود را حق ميدانستند و باقوال پدران و مادران خود مطمئن بودند و غير از اين هم تكليف ايشان نبود زيرا كه عوام يهود مثلا تكليفشان همين است كه رجوع بعلماي خود كنند و مطمئن باقوال ايشان باشند و بعد از اطمينان بدين خود تكليف بدين ديگر ندارند چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در همين مواضع از كتاب قوانين خود در تحقيق معني آيه شريفه فاسألوا اهل الذكر ان كنتم لاتعلمون ميفرمايد : ان ظاهر الآية للمكلفين كافة فمعناها ايها الذين [ص 47] لايعلمون اسألوا عن الذين يعلمون فاذا اردنا شمول الآية للاصول و الفروع و يشتمل اهل جميع المذاهب و لا ريب ان اهل العلم من اليهود هم الذين يعرفون و يميزون ، تا اينكه ميفرمايد : فيكون ذلك رخصة لرجوع اليهود الي علمائهم و النصاري الي علمائهم و اصل ترجمه آيه شريفه اين است كه اي جماعت مكلفين هرچه را نميدانيد از اهل ذكر سؤال كنيد تا شما را تعليم نمايند و از ايشان و اقوال ايشان دانا شويد و در تفسير اين آيه شريفه اخبار بسيار وارد شده است كه مراد اهل ذكر ائمه طاهرين عليهم السلام ميباشند و خداوند عالم بجميع مكلفين ما واجب كرده است كه هر چيزي از دين خود نميداند و عارف بحكم او نيست از ايشان سؤال نمايد زيرا كه ايشان اهل ذكرند و عبارت صاحب قوانين كه ذكر شد در معني اين آيه شريفه است و چنين ميفرمايد كه اين آيه شريفه خطابي است بجميع مكلفين و جميع مردم مكلفند كه بمقتضاي اين آيه شريفه عمل نمايند و ليكن معني اين آيه چنين است كه اي آن كساني كه علم نداريد و احكام دين خود را نميدانيد سؤال كنيد از آن كساني كه ميدانند و علم دارند پس بايد كه جميع مردم بعلماي دين خود رجوع كنند هم در اصول دين و عقايد خود و هم در فروع دين خودشان و شكي نيست كه در ميان يهود علماء يافت ميشود و نصاري هم در ميان خود علماء دارند و همچنين ساير فرق كفار و مخالفين هر طائفه‌اي از براي خود علماء دارند و عوام [ص 48] بايد در دين خود رجوع بعلماي خود كنند و هر چه را كه نميدانند از ايشان ياد گيرند چنانچه ظاهر اين آيه بر اين دلالت ميكند خواه در اصول دين باشد يا فروع دين پس خداوند عالم در اين آيه شريفه رخصت داده است كه عوام يهود رجوع بعلماي خود كنند و عوام نصاري هم رجوع بعلماي خود نمايند و همچنين ساير فرق مخالفين هر طايفه‌اي بعلماي خود رجوع كنند و تقليد علماي خود را كنند در عقايد دين خود و آن طريقه را حق دانند و خداوند عالم ايشان را عقاب نخواهد فرمود زيرا كه بدين خود خاطرجمعند و اطمينان بحقيت دين دارند اگر چه بتقليد علماي خود باشند و يا اينكه بتقليد پدران و مادران خود راه روند پس از جانب خداوند عالم مرخصند كه باقوال علماي خود راه روند هم در اصول دين و هم در فروع دين و مطمئن بدين و مذهب خود باشند و خود را حق بدانند پس هر كس در دين خود مطمئن شد و دين خود را حق دانست مثاب و مأجور خواهد بود خواه شيعه باشد يا سني يا يهودي يا نصراني يا ساير فرق كفار و مخالفين باشند و خداوند چنين اشخاص را عقاب نخواهد نمود زيرا كه چنين اشخاص خود را حق ميدانند و عقاب ايشان و معذب نمودن ايشان ظلم است و خداوند عالم عادل است و ظالم نيست چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمه بر مرحوم شيخ ابوجعفر طوسي عليه الرحمة رد ميفرمايد و چون شيخ بزرگوار فرموده بود كه مقلدين اهل باطل را عقاب ميكنند و معذب خواهند بود ولي مقلدين شيعه اثناعشريه را كه [ص 49] در اصول دين خود تقليد ميكردند خداوند عالم عفو خواهد نمود و معاقب نخواهد بود چنانچه در عبارت خود ميفرمايد : فالصحيح الذي اعتقده ان المقلد للحق و ان كان مخطئا في الاصل معفو عنه ، يعني اعتقاد صحيح من اين است كه مقلد اهل حق را خداوند عقاب نخواهد نمود بلكه عفو خواهد فرمود و صاحب قوانين اين عبارت را در قوانين در مبحث جواز تقليد اصول دين از شيخ طوسي عليه الرحمه نقل ميكند و بر اين عبارت رد مينمايد و ميفرمايد : الثاني ان وضع الخطاء عن مقلدي اهل الحق دون غيرهم يستلزم الظلم و القبح لان المقلدين ان كانوا غافلين عن وجوب النظر و الاستدلال و مطمئن بما اخذوه غير شاكين فكلهم متساوون في العفو لئلايلزم الظلم فلا مؤاخذة علي مقلدة غير الحق ، يعني دليل دوم اين است كه نبايد فرق گذاشت بين مقلدين اهل حق و مقلدين اهل باطل زيرا كه عفو نمودن مقلدين حق و ثواب دادن بايشان و عذاب كردن مقلدين كفار و مخالفين منافي با عدل است و في الحقيقة ظلم است و خداوند ظالم نيست پس اگر عوام شيعه را عفو نمايد و عوام يهود و نصاري و ساير كفار را عقاب نمايد ظلم است زيرا كه همه اين مقلدين چه در حق و چه در باطل دين خود را حق ميدانند و مطمئن بدين خود هستند و نميتوانند كه سعي كنند و بادله و براهين دين حق را تجاهل نمايند پس همه ايشان مثابند و خداوند عالم ايشان را عذاب و عقاب نخواهد نمود زيرا كه ظلم از خداوند عالم قبيح است پس مؤاخذه بر مقلدين يهود و نصاري و كفار و منافقين و مخالفين نيست [ص 50] چنانچه عذابي بر مقلدين شيعيان نيست در عفو مساوي هستند زيرا كه همه دين خود را حق ميدانند اگر چه بطور تقليد باشد در اين حكم اهل حق را بر اهل باطل ترجيحي ندارند و نميتوان گفت كه خداوند عالم اهل حق را عفو ميكند و ثواب عنايت ميفرمايد و اهل باطل را عقاب خواهد نمود زيرا كه اين فرق موجب ظلم است و خداوند عالم ظالم نيست پس هر طائفه‌اي كه دين خود را بطور تقليد حق ميدانند داخل بهشت خواهند شد و ميشود كه شخص داخل بهشت بشود و بامامت ائمه طاهرين عليهم السلام هم اعتقادي نداشته باشد چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در مبحث جواز تقليد در اصول دين در كتاب قوانين خود حديثي را نقل ميفرمايد و معني آن حديث (كذا) خودشان ميفرمايند و اصل عبارتش اين است كه ميفرمايد : قال الصاحب عليه السلام ان جماعة يقال لهم الحقية و هم الذين يقسمون بحق علي عليه السلام لمحبتهم اياه و لايدرون حقه و فضله و هم يدخلون الجنة فان الظاهر ان هؤلاء اما مقلدي الشيعة او مقلدي اهل السنة فلا وجه للحكم بان كل ما لايعتقد بامامة الائمة يدخل النار ، يعني حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه چنين فرموده‌اند كه جماعتي هستند كه ايشان را حقيه ميگويند و بجهت محبت و دوستي كه با حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام دارند هميشه بحق آن جناب قسم ميخورند ولي معرفت كاملي بحق آن جناب ندارند و مقامات عاليات و مراتب آن بزرگوار را نميدانند اين جماعت داخل بهشت خواهند شد تمام شد [ص 51] حديث شريف و مرحوم ميرزا از براي اين حديث معنائي نقل ميفرمايد و عبارتش گذشت و حاصل معني كلام ايشان اين است كه در اين حديث است يا بايد مقلدين شيعه باشند كه داخل بهشت ميشوند و يا اينكه مراد از حقيه مقلدين اهل سنت ميباشند و مقلدين سني هم داخل بهشت ميشوند با اينكه اعتقاد بامامت ائمه طاهرين عليهم السلام ندارند پس دخول بهشت شرطش اعتقاد بامامت ايشان نيست و ميشود كه شخص اعتقاد بامامت ائمه طاهرين عليهم السلام نداشته باشد و مع ذلك داخل بهشت شود مانند مقلدين كفار و سنيان كه دين خود را حق ميدانند بلكه مظنه هم داشته باشند و بطور مظنه عقايد اصول دين خود را حق ميدانند و از تقليد پدران و مادران خود مظنه بر حقيت دين خود بهم رسانند باز مثاب و مأجورند زيرا كه تكليف غالب مردم مظنه است و نميتوانند در تحصيل اصول دين خود يقين حاصل نمايند پس مكلف به يقين نيستند چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي عليه الرحمة در كتاب قوانين خود ميفرمايند در حجيت ظن اصول دين ميفرمايد : فان دعوي الاجماع علي وجوب العلم بكل المعارف و لقاطبة (ظ) المكلفين ممنوعة اما اولا فلأن من الشاهد انه لايمكن تحصيل العلم في كثير منها ، تا اينكه ميفرمايد : مع انه يستلزم العسر و الحرج المنفيين مع ان الاصل عدم الوجوب . يعني عامه مردم مكلف نيستند كه در اصول دين خود تحصيل علم نمايند بجهت اينكه ما مي‌بينيم كه در بسياري از اصول دين ممكن نيست كه تحصيل يقين نمائيم و خداوند عالم تكليف نميفرمايد [ص 52] خلق را بچيزي كه از براي ايشان ممكن نيست پس تكليف يقين بعامه خلق ننموده‌اند و از ايشان در اصول دين خود بجز مظنه نخواسته‌اند و در هر ديني كه مظنه در حقيتشان نمودند مأجورند زيرا كه بتكليف خود عمل نموده‌اند وانگهي كه در اصول دين اگر تكليف بيقين نمايند باعث عسر و حرج خواهد شد زيرا كه عمل بيقين ممكن نيست و اصل اين است كه يقين واجب نباشد . تمام شد ترجمه عباراتي كه مناسب اين فصل بود و بر تو باد كه با بصيرت تمام در اين اقوال نظر كني و هر قولي كه موافق شريعت انبياء و اولياء عليهم السلام است اختيار كني و قبول نمائي و هر يك را كه مخالف شريعتهاي آسماني ديدي ترك كني و در راه دين خود بينا و بصير شوي پس انصاف بده و تقليد احدي را مكن و ببين كه ائمه چه فرموده‌اند صلوات الله عليهم اجمعين و خود را بدست خود هلاك مكن كه عاقبت اين كار پشيماني است و پشيماني آخر سودي ندارد و السلام علي من اتبع الهدي و خشي سبيل الردي و لاقوة الا بالله .

فصل - بدانكه جمعي از علماي اعلام جزاهم الله خير جزاء المحسنين چنين فرموده‌اند كه علماي يهود و نصاري و ساير فرق كفار و مخالفين كه تصديق و اقرار بحق نكرده‌اند در عذاب اخروي مخلد خواهند بود و تا ابد الابد آني از عذاب فارغ نخواهند بود و انقطاعي از عذاب ايشان نيست زيرا كه تمام شدن و انقطاع عذاب مذهب يهود است و آيات و اخبار بسيار دلالت بر اين مطالب ميكند و ذكر آنها جميعا مناسب [ص 53] وضع اين رساله نيست از جمله آيات اين است كه خداوند عالم ميفرمايد خالدين فيها لايخفف عنهم العذاب يعني كفار و مخالفين هميشه در جهنم مخلدند و هرگز عذاب جهنم بر ايشان تخفيف داده نميشود و در آيه ديگر ميفرمايد لايقضي عليهم فيموتوا و لايخفف عنهم من عذابها يعني حكم نميشود بر اهل جهنم كه بميرند و هرگز نخواهند مرد و عذاب جهنم بر ايشان تخفيف داده نميشود و در آيه ديگر در مذمت مذهب يهود ميفرمايد قالوا لن‌تمسنا النار الا اياما معدودة يعني جماعت چنين گفته‌اند كه آتش فرا نميگيرد ما را مگر روزهاي چندي يعني معدودي و آخر الامر از آتش جهنم خلاص خواهيم شد و از جهنم بيرون خواهيم رفت و امثال اين آيات بسيار است كه ذكر همه آنها مناسب نيست بالجمله جميع كفار و منافقين در جهنم مخلد خواهند بود زيرا كه اقرار بحق ننمودند و كافر شدند و خود را هلاك نمودند و حجت خدا بر ايشان تمام شده است زيرا كه خداوند راه خود را هميشه آشكار فرموده و پرده‌اي بر روي حق نگذاشته است تا طالبين حق را بيابند و متابعت راه حق را نمايند و اگر پرده بر روي حق گذاشته باشد تكليف نخواهد نمود كه تميز ميان حق و باطل را دهند و اين مثل اين است كه بشخص كور تكليف نمايند كه تميز ميان رنگ سياه و سفيد را بده و خداوند جميع تكليف خود را بقدر اندازه و طاقت خلق نموده و تكاليف الهي مشكل نيست چنانچه در صريح آيه ميفرمايد يريد الله بكم اليسر و لايريد بكم العسر يعني خداوند [ص 54] از شما نخواسته است مگر تكليف آسان را و چيزي را كه مشكل است از شما نخواسته است و امر نفرموده پس هميشه راه معرفت حق و باطل پيدا است و واضح و حجت خداوند عالم هميشه واضح و بالغ است و راه حق از براي طالبين حق از آفتاب عالمتاب روشنتر است و خدا در صريح آيه قرآن ميفرمايد و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني ما وعده داده‌ايم كه آن كساني كه در راه حق مجاهده ميكنند و غرضي و مرضي در دلهاي ايشان نيست و واقعا طالب حقند و ميخواهند كه هدايت بيابند ايشان را براه حق هدايت ميكنيم و بمقصود ايشان كه نجات بحق است برسانيم پس بصريح اين آيه شريفه معلوم شد كه هر كس طالب حق است بحق خواهد رسيد و آنهائي كه طالب حق نيستند بحق نرسيده‌اند و طالب نبوده‌اند و مجاهده ننموده‌اند و از راهي كه خداوند عالم قرار داد فرموده داخل نشده‌اند زيرا كه خداوند عالم هميشه از براي معرفت حق و باطل ميزاني قرار داده كه مردم بآن ميزان حق و باطل را بشناسند و اگر ساير مردم مذاهب مختلفه را بآن ميزان موازنه كنند هراينه حق را خواهند شناخت و ليكن در مردم خيري يافت نميشود و از راهي كه خداوند عالم قرار فرموده راه نميروند و مذاهب مختلفه را بميزان الهي موازنه نمينمايند و هواها و هوسهاي خود را ميزان دانسته‌اند و بآنها ميخواهند حق را بشناسند و بفهمند و نخواهند فهميد زيرا كه قلوب ايشان مملو از غرضها و مرضها است و بآن غرض و مرض تحصيل راه حق محال است و راه حق [ص 55] تابع هواها و هوسهاي مردم نيست چنانچه خداوند عالم ميفرمايد و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض يعني اگر حق تابع هواها و هوسهاي خلق باشد هراينه خلقت آسمان و زمين فاسد ميشود و بسي واضح است كه هر كس بچيزي انس گرفت آن را خوب ميداند و پسنديده ميشمرد و مخالف او را بد و باطل ميگويد خواه در واقع همين طور باشد و يا اينكه نباشد و غالب مردم طبايع خود را بعادات و شهوات معوج كرده‌اند و اسير طبايع خود گشته‌اند و از راهي كه خداوند گشوده داخل نميشوند پس لابد بحق نخواهند رسيد چنانچه مي‌بيني كه شخص صفراوي بمقتضاي صفرا حركت ميكند و هر كس كه بي باك و سفاك و خون ريز است و طالب فتنه و غوغا است و قتال و معركه‌ها و جنگها بر سر پا ميكند او را دوست ميدارد و خوب ميگويد و بسا چنين كسي كه اسير خلط صفرا است حق ميداند و مخالف او را باطل ميشمرد و از براي حقيت او ادله و براهين اقامه ميكند و همينكه سودا بر كسي غلبه نمود بطبع سودا حركت ميكند و انزوا اختيار ميكند و از خلق كناره ميكند و هميشه طالب عزلت ميشود و از مصاحبت و معاشرت مردم متنفر ميشود و كساني كه انزوا و عزلت دارند و اسير خلط سودا شده‌اند دوست ميدارد بسا اين جور جماعت را حق ميدانند و آنهائي كه با خلق معاشرت دارند باطل شمرند و بر اين مطلب هم از اقتضاي خلط سودا ادله اقامه كنند و برهان بياورند و همين كه بلغم در مزاج كسي غلبه نموده بناي رفق و مدارا ميگذارد و هرگز با كسي منازعه نميكند [ص 56] و مخاصمه نميكند و طبع صلح كل و سخاوت در او پيدا ميشود و با همه كس صلح دارد و با همه كس ريزش دارد و هر كس را صاحب اين طبع ديد دوست ميدارد و بسا ادله بر حقيت او ميآورد و غافل از اين است كه اين بيچاره اسير خلط بلغم شده و بخواهشهاي بلغم راه ميرود پس مخالف اين طريقه را باطل ميشمرد و همينكه خون در مزاج كسي غالب شد باقتضاي خون حركت ميكند و طبع مرافقت و معاشرت در او پيدا ميشود و مايل بعيش و سرور و صحبت ميشود و بناي مناكحه و مطايبه را ميگذارد و طبيعت خوشخوئي و خوشنشيني در او ظاهر ميشود و هر كس را متصف باين صفات ديد خوب ميداند و بسا چنين كسي را حق بداند و مخالف او را باطل بشمرد و دليل و برهان براي خود او اقامه كند زيرا كه باقتضاءات دم انس گرفته و هر صفتي را كه از روي طبع خون صادر ميشود دوست ميدارد و هر صفتي را كه مخالف طبع خود ديد دشمن ميدارد و دليلي هم اقامه ميكند و آن دليل هم ناشي از همان خون است و چنين چيزي در نزد خداوند عالم دليل نيست بالجمله بر جميع مردم لازم است كه اقتضاهاي طبيعت خود را از سر دور كنند و حق بشناسند و آن راهي كه خداوند عالم قرار داده است داخل شوند و بحق برسند و عادتها و ميلهاي خود را اطاعت نكنند كه باعث هلاكت و گمراهي ايشان است پس كساني كه بحق نرسيدند و در اديان باطله ماندند مجاهده ننمودند و طالب حق نبودند و از راهي كه خداوند عالم قرار داده نرفته‌اند از اين جهت گمراه شدند [ص 57] و مخلد در آتش جهنم خواهند بود مگر آنكه مستضعف باشند كه صيت اسلام و حق بگوش ايشان نرسيده باشد و لكن علماي يهود و نصاري و مخالفين كه هم صاحب شعورند و صيت حق را ميشنوند و اقرار نميكنند و اطاعت حق را نمينمايند هالكند و كافر و مخلد در جهنم خواهند بود و اصلا از براي ايشان خلاصي و نجاتي از آتش جهنم نيست و آيات و اخبار بسيار بر اين مطلب دلالت ميكند و اگر مناسب وضع اين رساله بود ذكر ميكردم وانگهي كه اين مطلب ضروري شيعيان و اهل ايمان است و محتاج بر ادله و برهان نيست و جمعي ديگر از علماي اعلام جزاهم الله جزاء المحسنين چنين گفته‌اند كه مجتهدين يهود و نصاري و ساير كفار و مخالفين در آخرت معاقب نيستند و داخل جهنم نميشوند زيرا كه اجتهاد كردند و سعي كردند و دين خود را حق يافتند پس بتكليف خود عمل كردند و خداوند عالم ايشان را عقاب نخواهد نمود چنانچه ملا احمد نراقي عليه الرحمة در كتاب مناهج الاصول خود در مبحث اجتهاد در اصول دين ميفرمايد : و قال الجاحظ و العنبري لا اثم عليه و ان جري عليه في الدنيا حكم الكفار و ان كان الحكم مما ثبت كفر منكره و اختاره بعض متأخري اصحابنا و هو المختار لنا قبح الظلم علي الله و بطلان التكليف بما لايطاق ، يعني جاحظ و عبدالله الحسن عنبري كه از علماي اهل سنت است چنين گفته‌اند كه مجتهدين اهل باطل گناهي ندارند زيرا كه سعي و اجتهاد كرده‌اند و دين خود را حق دانسته‌اند پس در آخرت معاقب نخواهند بود اگر چه بر فرض كفر در دنيا احكام [ص 58] كفار بر ايشان جاري است مانند مجتهدين يهود و نصاري كه در دنيا نجسند ولي در آخرت معاقب نيستند و اين قول حق است زيرا كه ظلم بر خداوند قبيح است و روا نيست كه خداوند عالم تكليف بما لايطاق كند و كسي كه اجتهاد نمود و ديني را حق يافت و تقصيري هم در اجتهاد خود نكرد تكليفش همان است كه بمقتضاي اجتهاد عمل كند و عقاب چنين كسي ظلم است و او را تكليف بدين ديگر نميكنند اگر چه در دين يهود و نصاري باشد و مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمي هم اشاره باين مطلب ميكند در كتاب قوانين خود در مبحث اجتهاد در اصول دين و بعد از كلام عبدالله بن حسن عنبري ميفرمايد : و قد عرفت التحقيق في المسألة و ان غير المقصر لا اثم عليه و ان اخطأ الحق و ان قلنا بجريان حكم الكفار عليه ان اخطأ الاسلام ، تا اينكه ميفرمايد : و الحاصل انه لا دليل علي كون الكافر المجتهد في دينه مع عدم تقصيره مستحقا للعقاب دون المسلم مع تساويهما في مرتبة الاجتهاد ، يعني مذهب حق در اين مسأله اين است كه هر كس اجتهاد كند و سعي در طلب حق نمايد و دين اسلام را قبول ننمايد در دين يهود و نصاري و ساير فرقه‌هاي ديگر داخل شود چنين كسي را عقاب نميكنند زيرا كه تقصيري در اجتهاد نكرده اگر چه در دنيا احكام كفار را بر او جاري ميكنيم و او را نجس ميدانيم ولي دليلي نداريم كه كافر مجتهد را كه سعي و اجتهاد كرده و كفر را اختيار نموده عقاب نمايند زيرا كه تكليفش همان اجتهاد بوده و باجتهاد خود عمل كرده و ما هم مي‌بينيم كه مجتهد كافر و مجتهد [ص 59] مسلم هر دو اجتهاد خود را كرده‌اند و طالب حق بوده‌اند ولي مسلم بواسطه اجتهاد خود دين حق را اختيار كرده و كافر هم بواسطه سعي و اجتهاد خود در دين خود دين باطل را گرفت حال اگر كافر را در آخرت عقاب كنند و مسلم را عقاب نكنند ظلم است زيرا كه هردوي اينها بقدر هم اجتهاد كرده‌اند اتفاقا يكي اسلام را اختيار كرد و ديگري در كفر داخل شد پس هر دو بقدر هم زحمت كشيدند و بيك اندازه سعي و اجتهاد كردند و هر دو بتكليف خود عمل كرده‌اند پس هر دو را اجر خواهند داد و عقاب نخواهند نمود چنانچه مرحوم ميرزا ابوالقاسم در همين موضع از كتاب قوانين خود ميفرمايد : و هذا الكلام لايتفاوت فيه الحال بين الموافق و المخالف و المسلم و الكافر علي ما اقتضاه القواعد العدلية و القول بتعذيب الكفار و المخالفين دون المسلمين و الشيعة خروج عن العدل و ذلك لايتنافي ثبوت احكام الكفر لهم في الدنيا مثل الحكم بنجاستهم ، يعني هر كه در دين خود اجتهاد كرد و دين خود را حق دانست خداوند عالم او را عقاب نخواهد نمود كه چرا اين دين را اختيار نمودي خواه شيعه باشد و خواه سني و خواه مسلم باشد خواه كافر و اگر كسي بگويد كه كفار و مخالفين را عذاب ميكنند و شيعه را عذاب نميكنند مخالف با قواعد عقل خواهد بود و موجب ظلم است و ظلم بر خداوند عالم قبيح است پس هيچ يك را عقاب نخواهد نمود زيرا كه دين خود را بطور اجتهاد حق ميدانند و اين منافات ندارد كه در دنيا اجتهاد كرده‌اند نجس باشند زيرا كه نجاست [ص 60] از احكام دنيا نيست و چه عيب دارد كه در دنيا نجس باشند و در آخرت هم داخل بهشت شوند .