و اما حلم آن جناب بحدي بود كه هيچ وقت بحكم طبيعت بر كسي سخط و غضب نميفرمود و هر چه ناملايم ميديد متحمل ميشد چنانكه شخصي از معاندين مدت ممدودي بمسجد آن جناب ميرفت و بر سر مصلي مي‌نشست و مانند كسي كه بر وجه نجوي عرضي نمايد سر بر گوش آن جناب ميگذاشت و دشنام ميگفت و آن حضرت بحكم امانت امر او را فاش نميكرد و بر دشنام صبر و حلم [ص 35] ميفرمود و اصحاب چون حالت آن جناب را ميدانستند كه افشاي راز نمي‌نمايد جرأت استفسار نداشتند تا آنكه بعد از مردن آن شخص فهميده شد كه مرتكب اين شناعت و جسارت ميشده ، مقصر را عفو ميفرمود بطوري كه گمان ميرفت جنابش ملتفت نشده و اگر ميخواست او را نصيحت نمايد بطور عموم ميفرمود تا مقصر هم پند گيرد و در وفور حلم همين بس است كه استشهادها در حكم قتل آن جناب نوشته شد و بولايات فرستاده شد و عين آنها بعد از ايامي چند بدست آن جناب افتاد و همه را ملاحظه فرمود و اشخاص را شناخت و ديد كه چه تهمتها زده و افتراها بسته‌اند و بالاخرة حكم وجوب قتل نوشته‌اند بر همه صبر فرمود و حلم نمود و وضع سلوك و رفتار را با مدعيان ديگرگون نكرد و اگر وقتي وهني بر آنها روي داد محض حفظ نوع حمايت و همراهي فرمود و بحلم وافر و حسن تدبير و اصابت رأي و تفويض امر بخداي تمامي طبقات مردم را كه هر يك از راهي عداوت ميورزيدند ساكت و ساكن نمود و امر خود را جاري فرمود .

و اما زهد آن جناب بقدري بود كه هيچ وجه اعتنا بدنيا و امور دنيا نداشت منفعت و توفير مال او را مسرور نميكرد و بمضرت و تفاوت مداخل محزون نميشد و عزت و ذلت دنيوي را يكسان مي‌انگاشت امور معاش و دخل و خرج خود را بيكي از برادران [ص 36] صلبي تفويض فرموده و املاك و فوايد را باو واگذار نموده بود و خود مداخله نميفرمود و بسيار اتفاق ميافتاد كه اسباب توليت يا وصايت يا مداخل ديگر براي آن جناب فراهم ميشد كه منافع كليه بر آنها مترتب بود با آنكه حليت داشت جنابش قبول نميفرمود و استعفا مينمود توليت مدرسه مرقومه را كه خاصه آن جناب بود و حق توليت و تدريس مبلغي معتد به ميشد از خود خلع فرمود و ديگري را از اعزه اصحاب متولي قرار داد و حق التولية را باو بخشيد و هم چنين حق التدريس را بديگر كس ميداد ولي اختياري در امر مزبور براي خود منظور فرموده بود كه در عمل وقف افراط و تفريط نشود آن قدر بدنيا بي‌رغبت بود كه پاره‌اي اوقات اسباب آباداني و احداث املاك بدون خرج و هم چنين مستمري و تيول ديواني فراهم ميشد اعتنا نميكرد و ميفرمود روزي طالب علم بر خداست و نفس مقدسش را از معارف الهيه بزخارف دنيويه مشغول نميداشت و آن قدر از اسباب تجمل كه برايش فراهم آمد بدون تحصيل و زحمتي از آن جناب بود بلكه خداوند بر حسب مصلحت وقت اسباب پيشرفت امر او را فراهم ميفرمود ، از هيچ كس استمداد و استعانت براي امور دنيويه نجست و از احدي جز خداي خود سؤال ننمود و دست جز بدرگاه خدا دراز نفرمود و اگر كسي در فلسفه بصير باشد از كتب فلسفيه آن جناب يقين خواهد كرد كه اين علم را بر وجه كامل [ص 37] دارا بود و بعد از وفات آن جناب از بعضي شنيده شده كه گفته‌اند وقتي قدري اكسير بآنها مرحمت فرموده‌اند و سپرده‌اند كه افشا ننمايند مع هذا عمر شريف را صرف اين كار نميفرمود و غالبا مقروض بود و وقتي از اوقات بجهت تكميل مراتب علميه مشقي ميفرمود و مدتهاي مديد در آن كار زحمت كشيد و همه آثار صحت عمل را مشهود ديد تا آنكه قريب بانجام رسيد شب را در خواب ديد كه عجوزي باو درآويخته بعد از بيدار شدن تعبير فرمود كه اينك دنيا است كه بمن درآويخته و دليل صحت اين عمل است كه در دست دارم فورا آلات و ادويه را متفرق ساخت و از آن اعراض كرد و بعبادت خود مشغول شد .

باري از معاشرت اهل دنيا بغايت اعراض داشت و بسيار كم بمجلس حكام و اجزاء حكومت ميرفت و هر وقت بضرورت تشريف ميبرد ضمنا رفع ظلمي از مظلومان مينمود و سخني كه احتمال ضرر مسلمانان در آن بود نميفرمود في المثل در مجلس حكام تعريف ميوه محلي را نميكرد مبادا باين واسطه بر اهل آن محل زحمت و ضرري وارد آيد . هر سال شش ماه يا بيشتر از شهر بقريه لنگر تشريف ميبرد و در آنجا زيست ميفرمود و وقت ميشد كه يكسال و زياده در قريه مرقومه اقامت ميفرمود تا از مردم قدري دورتر باشد . سخائي خالي از اسراف و تبذير داشت ، سائل را محروم و مستحق را مردود نميفرمود و در پنهاني وجه نقد [ص 38] و غيره بمستحقين و فقرا ميرسانيد كه كسي مطلع نميشد و كمتر روزي ميگذشت كه بذل و احسان نفرمايد و كمتر هفته‌اي ميرفت كه چند دفعه ضيافت ننمايد و علاوه بر ضيافت خاصه غالب اوقات در منزل آن جناب از اندرون و بيرون اضياف متعدده بر خوان احسان حاضر بودند و هر قدر از ايام و شهور توقف مينمودند خدام آن حضرت بحسن تربيت از اكرام ميهمان نمي‌كاستند و اظهار كراهت از خدمت نمي‌نمودند ، معسرين از ارحام و اصحاب را بسيار مراعات ميفرمود و همه وقت رفع حوائج از آنها مينمود و اگر كسي حاجت و مهمي بآن جناب ميبرد در اسعاف آن تقاعد نمي‌ورزيد و اگر در اين مقام هديه‌اي بحضرتش مي‌آورد قبول نميفرمود ولي حاجتش را رفع مينمود ، وقاري خالي از تكبر داشت كه گوئيا كوه شكوه بود مادام كه سكوت داشت و در تفكر بود آن قدر عظمت و جلالت از جنابش ظاهر بود كه كسي از نزديكان جرأت و قدرت تكلم نداشت و با اين وقار آن قدر خاضع و متواضع و حسن الخلق و كريم النفس بود كه عالي و داني ناس بخدمت و صحبتش اشتياق و استيناس داشتند و بجز از مغرض كه بحكم فطرت مبدله مباينت داشت ديگر احدي از آن حضرت معرض نبود بلكه نهايت ميل و رغبت را بحضرتش داشتند و مادام كه در جلوت بود هيچ كس نميخواست از حضورش آنسوتر رود و در سلام سبقت ميگرفت و در [ص 39] مجلس براي مردم باندازه شأن و قدري زياده تواضع و قيام مينمود ولي دوست نميداشت كه اصحاب از براي جنابش زياده از اندازه تواضع و خفض جناح نمايند و كرنش كنند و در حضورش بر پا بايستند بلكه منع ميفرمود خاصه از تعظيمات و توقيراتي كه در مشاهد مشرفه و مساجد نسبت بآن جناب معمول ميداشتند در اين مقامات نهي شديد ميكرد و ميفرمود كه روا نيست در خانه خدا و حضور ائمه هدي براي ديگري تواضع و احترام كنند ، از تكبر و صفات متكبران انزجار داشت و اصحاب خود را نوعي تربيت فرموده بود كه عالي آنها در مجلس زير دست داني مي‌نشست و استنكاف نداشت و خود را از برادر فقير برتر نميدانست وقتي خود هنگام صرف طعام تنها بود و كراهت داشت كه بوحدت طعام تناول نمايد زعيم خود را فرمود دست خود را بشوي و بيا با من طعام بخور ، هر گاه كسي با آن جناب صحبت ميكرد با تمام روي توجه ميفرمود و اگر نجوي ميكرد گوش را فرا پيش ميداشت و سر مبارك را خم مينمود و با همه حواس استماع ميفرمود و مادام كه متكلم قطع سخن نميكرد آن جناب منصرف نميشد ، هرگز بصورت كسي چشم نميدوخت ، نظري مينمود و چشم برميداشت باز دفعه ديگر نظر و صرف نظر ميفرمود ،

اوقات شبانه‌روز را بتفاوت تقسيم فرموده و در هر قسمت بامري اشتغال ميفرمود چنانكه هر يك از ذكر [ص 40] و فكر و عبادت و معاشرت آن جناب وقتي خاص داشت و بيشتر اوقات شريفش مصروف امور علميه و تتبع در احاديث و اخبار آل‌محمد صلوات الله عليهم و اقتفاء آثار ايشان بود و مهما امكن از ترتيب مقرر تخلف نمي‌نمود و نوعا بناي آن جناب در شبانه‌روز بر اين بود كه سحرگاه از خوابگاه برميخاست و اول سجده ميكرد و اين ذكر مأثور را ميخواند الحمد لله الذي احياني بعد ما اماتني و اليه النشور بعد از آن تشريف ميبرد و وضو ميگرفت و بمصلاي خود ميرفت و بنوافل و عبادات و گريه و مناجات مشغول بود تا فجر طالع ميشد پس بر مكاني مرتفع برميآمد و باعلي صوت اذان ميگفت و بمصلي معاودت ميفرمود و اداء فريضه مينمود و غالبا از اهالي حرم حاضر ميشدند و نماز را بجماعت بجاي ميآوردند بعد از نماز بتعقيبات مأثوره مشغول ميشد و بعد نعمتهاي خداوند را از وجود و حيات و صحت اعضاء و سلامت بدن و تولد در بلد اسلام و تشيع و امت بودن براي پيغمبر آخرالزمان صلي الله عليه و آله و از اصحاب حضرت صاحب‌الامر بودن و اقرار بفضايل چهارده معصوم و دوستي دوستان و دشمني دشمنان ايشان برميشمرد و بر هر يك تشكر مينمود و بعد از آن بقدر ميسور تلاوت قرآن ميكرد و پس از تلاوت گاهي در اين وقت مشغول تفكر ميشد و بعد از آن آب گرم و لقمة الصباح تناول ميفرمود و تجديد وضو مينمود و ريش مبارك را [ص 41] شانه ميزد و گلاب يا عطر استعمال مينمود و از اندرون بجهت تدريس بيرون تشريف ميبرد و غالبا يك ساعت درس ميفرمود و درس آن جناب در حكمت الهيه بود و گاهي اصول حقه و فقه نيز ميفرمود و اگر در اثناي درس كسي مشكلي داشت و سؤالي ميكرد توجه تام باو مينمود و بسؤال او تا آخر گوش ميداد و در نهايت ملاطفت بر خلاف ديگر مدرسان جواب ميفرمود و اگر سائل ملتفت نميشد اعاده جواب ميكرد و باسهل بيان حالي مي‌نمود و هر گاه كسي مجادله ميكرد از جوابش سكوت مي‌نمود و همچنان مشغول تدريس ميشد و بعد از مجلس درس اگر ديدن و بازديدي لازم بود تشريف ميبرد و الا مستقيما باندرون معاودت مي‌نمود و در اين وقت يك جزو قرآن تلاوت ميكرد و ثواب آنرا هديه روح كثير الفتوح شيخ اوحد امجد اعلي الله مقامه مي‌نمود و اگر وقت باقي مانده بود مشغول تصنيف و تأليف ميشد و الا ناهار تناول مي‌فرمود و ما كيفيت اكل و شرب آن جناب را بعد از اين خواهيم نگاشت و بعد از ناهار غالبا در تابستان قيلوله ميكرد و قبل از ظهر برمي‌خاست و تعيين ظهر با آلات معتبر مي‌نمود و وضو ميساخت و استعمال عطر مي‌نمود و بسيار اوقات اذان ظهر را هم باعلي صوت ميفرمود و بمسجد تشريف ميبرد و نوافل و فرايض را بجاي ميآورد و دو ركعت نماز بجهة هديه والدين ميكرد و برميخاست و در [ص 42] نهايت ادب و فروتني زيارت حضرت صاحب‌الامر مينمود و باندرون مراجعت ميكرد و همچنان مشغول امور علميه و تصنيف و تأليف ميشد تا قدري بغروب مانده ، در اين وقت برميخاست و قدري در حياط گردش ميكرد و بعموم اهل اندرون توجه و التفاتي فراخور مي‌فرمود و گاهي اين وقت را نيز در تفكر بود و از هر چه چشم مباركش ميديد از درخت و سبزه و گل كه در باغچه بود علمي حاصل ميكرد و استدلالي بر حكمت صانع مينمود و قبل از مغرب تجديد وضو ميفرمود و تهليلات مي‌خواند و آماده مسجد بود و اول مغرب شرعي بدون تأخير در مسجد حاضر و بنماز قيام مينمود و نوافل مغرب و عشا و وتيره را نيز در مسجد بجاي ميآورد و زيارت ميخواند و باندرون بازگشت مي‌نمود و در اين وقت قدري قليل استراحت و رفع خستگي مي‌نمود و باز مشغول امور علميه و مطالعه احاديث يا مقابله مصنفات خود ميشد و همه شب بعد از فراغ از امور علميه بصلوات بر محمد و آل‌محمد بعددي معين مشغول ميشد بعد از آنكه يك سوره يس تلاوت مي‌نمود و ثواب آن را هديه روح كثير الفتوح سيد جليل مرحوم اعلي الله مقامه مي‌نمود و پس از آن حرزي كه از حضرت صادق سلام الله عليه مأثور است و ابتداي آن حرز مبارك اين است كه الحمد لله الذي هداني للاسلام و اكرمني بالايمان تا آخر ميخواند و بعد شام تناول مي‌نمود و غلياني ميل [ص 43] ميفرمود پس برخاسته تجديد وضو ميكرد و بخوابگاه تشريف مي‌برد و موافق حديث اول بر پشت ميخوابيد بعد بطرف راست و بعد بطرف چپ و باز بطرف راست ميل مي‌نمود و در اين اوقات ادعيه و آيات مأثوره را برميخواند و تا سحر در خوابگاه بود و هر وقت از پهلوئي بديگر پهلو ميشد ذكر خدا و ائمه هدي مي‌نمود و غالبا بناي آن جناب در شبانه‌روز بر اين بود كه ذكر نموديم مگر آنكه گاهي بعلت عوارض و حوادث اختلاف ميكرد و هيچ شب زيارت حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه را ترك نمي‌نمود و زيارت وارث و جامعه صغيره ميخواند و در هر روز و هر وقت كه عمل و عباداتي خاص وارد شده است بجا مي‌آورد و مهما امكن ترك نمي‌فرمود مگر آنكه شرعا امري اهم در پيش داشت از ايام هفته پنج روز را درس ميفرمود و پنجشنبه و جمعه را براي عموم مردم بعد از نماز ظهر و عصر و گاهي بعد از مغرب و عشا موعظه مي‌نمود و موعظه آن جناب غالبا زياده از يك ساعت طول ميكشيد ، ايام ماه مبارك را درس نمي‌فرمود و همه روزه موعظه مي‌نمود هر جمعه بحمام تشريف مي‌برد و همه لباس را تبديل مي‌فرمود و در اين روز بيش از ديگر روزها استعمال عطر و خلوق مي‌نمود و غالبا لباس فاخر در بر ميكرد و عباي سفيد بر دوش و عصائي كه از سيد جليل مرحوم اعلي الله مقامه داشت بدست مبارك [ص 44] ميگرفت و اين روز را گرامي ميداشت و مستحباتي كه وارد شده از غسل جمعه و نوافل مخصوصه و زيارات منصوصه و ادعيه مأثوره و حلق رأس و قص شارب و تقليم اظفار و غيرها همه را غالبا معمول ميداشت و مستمرا در هر عصر جمعه در منزل آن جناب اقامه عزاداري حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه ميشد و هر سال در ماه محرم يا صفر ده روز تعزيه آن حضرت را بر پا ميداشت و خود آن جناب بعد از چند نفر ذاكر بر منبر صعود ميفرمود و موعظه مي‌نمود و در فضايل حضرت سيدالشهداء عليه السلام سخن ميكرد و بمناسبتي تمام رشته كلام را بمصائب آن حضرت منتهي مي‌نمود و فصلي مشبع ذكر مصيبت مي‌نمود و مي‌گريست و مي‌گريانيد بالجمله اگر بخواهيم همه صفات حميده و افعال و اعمال و حالات پسنديده آن جناب را ذكر نمائيم چنانكه بايد و شايد از عهده برنخواهيم آمد مختصرا در همه حالات و صفات و اعمال و افعال تابع آل‌محمد صلوات الله عليهم و مقتفي آثار ايشان بود و جهد بليغ داشت كه براي هر جزئي امري حديث از آن بزرگواران بدست آورد و بميل و طبيعت خود جاري نشود و عجب اينكه از كثرت متابعت بمقامي رسيده بود كه اگر وقتي در امري حديث نمي‌يافت و ناچار بعقل خود اختياري ميفرمود بعد از چندي كه در آن امر حديث بدست مي‌آورد ميديد كه همان طور كه اختيار [ص 45] كرده موافق فرمايش آل‌محمد عليهم السلام بوده است و بلانهايت از اين موافقت مسرور ميشد و هر كس آن جناب را نديده يا ديده و انصاف نورزيده است اين سخنان را حمل بر اغراق مي‌نمايد و بنده نگارنده اين اوراق خود ميداند كه هر چه از محامد صفات و مكارم ملكات آن حضرت بگويد و بنويسد باز مقصر است و از تقصير خود بيك مصرع از مثنوي خود آن جناب در حضرتش معتذر كه ، وصف ما اندر خور اوهام ماست ،

و اما كيفيت اكل و شرب آن جناب چنين است كه به دوزانو بر سر خوان طعام مي‌نشست و تكيه بر چيزي نمي‌نمود و اولا دست مبارك مي‌شست و بسم الله و اللهم هذا منك و من محمد و آل‌محمد (ص) مي‌گفت و ابتدا بنمك ميفرمود و از الوان ماحضر هر يك مناسب مزاج مباركش بود تناول مي‌نمود و هر چه احتمال ضرر داشت ميل نمي‌كرد و غالبا بيك طعام از انواع مأكولات كه بر خوان حاضر بود قناعت داشت و لقمه را معتدل و با چهار انگشت يا پنج انگشت برميداشت و بآرامي در دهان مبارك مي‌گذاشت و مضغي بسزا ميداد و غالبا در اول هر لقمه تسميه و در آخر آن تحميد مي‌نمود و بعد از هر لقمه هر انگشتي را با ديگر انگشتان و لب مبارك بدون اينكه آب دهان برساند چنان پاكيزه ميكرد كه گويا آلوده بطعام نشده و بر سر خوان سر مبارك بزير مي‌انداخت [ص 46] و نظر بدست و دهان ديگران نمي‌نمود و در اثناء مكرر شكر منعم مي‌فرمود و طعام را كمتر از اشتها ميل مي‌نمود و تا گرسنه نمي‌شد غذا صرف نمي‌فرمود و بين الغذائين كه تقريبا دوازده ساعت مقرر بود جز بضرورت چيزي تناول نمي‌فرمود ، ميوه را بسيار كم ميل ميفرمود گاهي در روز جمعه يك انار بتمامه ميل مي‌نمود و محض متابعت آل‌محمد عليهم السلام يك دانه از آن را مستثني نمي‌داشت در اين اواخر عصرها گاهي قدري قليل آب خربزه تناول ميفرمود چاي چون با مزاج مباركش مناسب نبود كم ميل ميفرمود ولي چاي سبز را نافع يافته بود و تناول مي‌نمود غليان را در بيرون برسم متداول و در اندرون كمتر ميل ميفرمود و اما آب بجهاتي كه يكي از آنها ناسازگاري بود بسيار كم مي‌آشاميد و بسيار اوقات بعطش مفرط ميگذرانيد در اثناي طعام و گاهي بعد از طعام قدر قليلي آب ميل ميفرمود و نوعا در اكل و شرب از اندازه كه معتاد بود تجاوز نمي‌نمود و ميتوان گفت همه روز بيك اندازه طعام و آب ميل ميفرمود و اغراق نيست بلي هر چند وقت يك دفعه رياضتي خاصه داشت كه بسيار سخت و صعب بود در آن اوقات تدريجا تقليل مي‌نمود تا بقدري بسيار اندك از نان جو و امثال آن ميرسانيد و باز بتدريج زياد ميكرد تا بعادت مستمر ميرسيد و در اوقات رياضت پيراهن پشمينه بسيار خشن در زير [ص 47] لباس و روي بدن مي‌پوشيد و نمي‌خوابيد مگر زماني اندك و در بستر نمي‌رفت بلكه گاهي بر روي زمين و گاهي بر حصير و امثال آن ميخوابيد و در اين اوقات بر عبادات شاقه و تلاوت قرآن و ادعيه و گريه و مناجات و صلوات ميافزود .

و اما اموري كه از آن جناب بظهور رسيده كه خارج از عادت است بسيار است و اگر بخواهيم مشروحا برشته تحرير درآوريم خود برأسه كتابي مبسوط خواهد شد لهذا حذرا من الاطناب معدودي را كه بتحمل اقرب است ذكر مي‌نمائيم .

از آن جمله شخصي عالم و متقي و ثقه ذكر مي‌نمود كه وقتي چند مسئله فقهيه از آن جناب كتبا سؤال نمودم و در نظر داشتم كه از احكام لقطه نيز سؤال نمايم و فراموش كردم كه اين فقره را در طي سؤالات بنويسم جواب را كه مرقوم فرموده بود همه مسائل معروضه را جواب نوشته و بعد از آنها مرقوم فرموده بود كه اما اللقطة فكذا و كذا و احكام آنرا نيز نگاشته بود و حال آنكه من با كسي از سؤالات خود و فراموشي سؤال احكام لقطه سخن نكرده بودم و نيز شخصي امين و معتمد حكايت مي‌نمود كه چند نفر نزد من درس الواح و اعداد ميخواندند و مرا در اين علم مهارتي تمام بود وقتي آن جناب از من جويا شد كه روزها چه ميكني و بچه [ص 48] كار مشغولي عرض كردم مرآة المنيرة كه از مصنفات حضرت عالي است براي چند نفر درس ميگويم و اسامي آنها را ذكر نمودم فرمود تو كه اين علم را نميداني چگونه درس ميگوئي فردا كه متعلمان آمدند هر چه خواستم درس بگويم نتوانستم و ندانستم و بعد هم هر وقت مراجعه و مطالعه كردم هيچ نفهميدم كه گويا از آن علم هيچ وقت بهره‌اي نداشته‌ام ناچار درس را موقوف داشتم بعد از مدتها كه يك نفر از آن تلامذه از كرمان بولايت ديگر رفته بود باز چند نفر خواستار شدند كه براي آنها درس الواح بگويم خدمت حضرت آقا عرض كردم فرمود چه ضرر دارد درس بگو همان كتاب را در نهايت تسلط درس گفتم و هيچ مشكل در آن نداشتم پس از چندي خبر رسيد كه آن شخص كه از تلامذه مره اولي بود و از كرمان رفته بود و از دين و آئين خارج شده و بطرف بابيه رفته است دانستم كه آن جهل كه مرا عارض شده بود بعلت نااهلي و عدم مناسبت آن شاگرد بوده است و نخواسته‌اند او بر اين علم واقف شود و نيز از معتمدين و ثقات عديده شنيده شده است كه يك شب آن جناب بدون سببي ظاهر بسيار پريشان و مضطرب و متغير الحال بود بنحوي كه هيچ وقت جنابش را باين حالت نديده بوديم فرداي آن روز عيد بود از اندرون بيرون تشريف آورد و بعادت ديگر اعياد در مجلس عام نشست در اثناي صحبت فرمود ديشب هزار باب [ص 49] از علم براي من گشوده شد كه از هر باب آن هزار باب مفتوح است بعد از چندي كه خبر رحلت سيد جليل مرحوم را از كربلا نگاشته بودند معلوم شد كه در همان شب رحلت فرموده و اضطراب آن جناب را اين قضيه هايله سبب بوده است و نيز معتمدي ذكر ميكرد كه روزي آن جناب در مسجد بنوافل مشغول بود و هنوز هيچ كس از اصحاب نيامده بود و من نيز محاذي پشت سر آن جناب نافله ميكردم و جلسه استراحت را بجا نمي‌آوردم و آن جناب مرا نمي‌ديد يك وقت روي بمن نمود و فرمود اول كسي كه جلسه استراحت را ترك نمود عمر بود و همچنان مشغول نافله شد و نيز معتمدي عالم از معتمدي ديگر نقل مي‌نمود كه او مي‌گفت حاج ميرزا محمود اصفهاني كه كتاب مبارك فطرة السليمه را بر حسب سؤال او مرقوم فرموده‌اند روزي در اصفهان با من صحبت ميكرد و مي‌گفت من در فلان روز از آن جناب معرض شدم و بميرزا علي‌محمد مشهور بباب گرويدم من آن روز را كه حاج ميرزا محمود از طريقه حقه منحرف شده بود تاريخ گذاشتم بعد از چندي كه يكي از احباب كه بكرمان رفته بود معاودت نمود و از حالات مرحوم آقا اعلي الله مقامه صحبت ميكرد و مي‌گفت روزي آن جناب مي‌فرمود كه در اندرون مشغول تصنيف كتاب [ص 50] فطرة السليمة بودم در اثناء نوشتن حالت سائل كتاب مزبور ديگرگون شد من هم دست از نوشتن كشيدم و اين شخص هم اين روز را در كرمان تاريخ گذاشته بود و بمن نمود ديدم همان روز است كه من تاريخ اعراض حاجي ميرزا محمود را ثبت نموده‌ام و شاهد صدق مقال اينكه در كتاب مزبور مرقوم است كه قدري از اين كتاب را كه نوشتم موقوف نمودم بعد از چندي ديگر باز مشغول به تصنيف شدم و نيز در يكي از سفرهائي كه آن جناب بعزم آستان‌بوسي حضرت رضا سلام الله عليه از كرمان حركت فرموده بود جمعي كثير و جمي غفير در خدمت ذي‌موهبت روانه شده بودند يك نفر از عمال گمرك نيز ببهانه زيارت بهمراه شده در منزلي كه اول لوت بود بر سر رحل زوار رفته استكشاف امتعه كه آنها را گمرك مقرر است مي‌نمود تا آنكه بر سر احمال و اثقال يكي از برادران آن جناب رفته بود واقعه را خدمت آن جناب بعرض رسانيدند متغير شد گمركچي را طلب فرمود و بحضرتش حاضر داشتند او را تهديد نمود و فرمود همانا ميخواهي گوش و دماغ خود را ببريدن دهي كه اين گونه با زوار امام عليه السلام جرأت و جسارت ميكني گمركچي از همانجا مراجعت كرده بود بعد از چندي كه آن جناب و همراهان بكرمان معاودت نمودند همان شخص گمركچي را [ص 51] ديدند كه حاكم گوش و دماغ و لبش را بكيفر خيانتي بريده است و نيز حضرت مستطاب اجل عالي آقا حاج محمد خان دام افضاله ميفرمود كه روزي حضرت آقا اعلي الله مقامه عطري بسيار خوشبوي استعمال ميفرمود من بخاطر گذرانيدم كه كاش قدري هم بمن عطا فرمايد فورا متوجه من شد و فرمود طيب مؤمن استغفار است و نيز آن حضرت ميفرمود كه وقتي خانه‌اي خريده بودم روزي آن جناب تشريف آورد و خانه را ديد و براي من نپسنديد فرمود اگر بايع راضي ميشود فسخ كن حسب الامر او را ديدم و چندان كه تكليف قبول فسخ نمودم و مبالغه و اصرار كردم راضي نشد بعد از ايامي چند آن حضرت جويا شد كه در امر خانه چه كردي بعرض رسانيدم كه بايع را ديده‌ام و هر چه اصرار كرده‌ام قبول فسخ نميكند فرمود من باو ميگويم كه قبول كند از خدمت آن جناب كه بيرون رفتم او را در كوچه ملاقات نمودم و ثانيا تكليف فسخ كردم فورا قبول كرد و نيز يكي از اجله علماء اصحاب نقل ميكند وقتي مردي خباز در جنب يكي از تكاياي كرمان دكان داشت و تكيه مزبوره را محل هيزم تنور قرار داده بود روزي آن جناب از آن طرف عبور ميفرمود ديد كه هيزم بسيار در تكيه ريخته است بخباز فرمود تكيه [ص 52] عزاخانه سيدالشهداء را محل هيزم خود قرار مده البته بجاي ديگر نقل كن روز ديگر نيز از آن طرف عبور ميفرمود ديد هيزم برجاست متغير شد و بخباز فرمود نگفتم هيزم را بجاي ديگر نقل كن باز خباز اهمال كرد همان روز يا روز بعد خباز مزبور درب دكان بكاري مشغول بود يك دفعه بغتة بر پشت افتاد و مرد و نيز وقتي يكي از ظلمه حكام پايه ظلم و تعدي را بالا گذاشته و نسبت بعموم مردم و خود آن جناب تعديات ميكرد آن جناب مدتهاي بسيار مديد بر ظلم و اذيت او صبر نمود و تحمل فرمود آخر الامر ديد متنبه نميشود و دست از ظلم و تعدي بازنميدارد پس محض آسايش چندين هزار نفر او را نفرين كرد مقارن نفرين جانش از تن بيرون رفت و مردم آسوده شدند و نيز شخصي مقتدر پيوسته در خيال ايذاء آن جناب بود و خيالات بسيار بد داشت تا وقتي در حمام عزم را جزم كرده و گفته بود كه تا بيرون آيد فورا در صدد اذيت برآيد و از حمام بيرون آمده در اين خيال بود و شفتالوئي در دست داشت و ميخورد نصف شفتالو را خورد و بر پشت افتاد و مرد و نيمه ديگر همچنان در دستش ناخورده بماند و نيز آن جناب وقتي از شهر مشهد مقدس بظاهر بلده مقدسه نقل مكان فرموده بود كه بكرمان معاودت فرمايد يكي از اكابر [ص 53] متكبر بعزم ديدن آن جناب از شهر بيرون آمده بود سواراني كه در مقدم بودند هم‌چنان سواره آمدند تا داخل در مضرب خيام واجب الاحترام آن جناب شدند شخصي از همراهان آن جناب بيكي از آنها گفته بود پياده شو اينجا ديگر جاي سواري نيست اعتنا نكرده هم‌چنان مي‌رفت اسبي ديگر در آنجا بود با اسب راكب بهم زدند سوار از اسب افتاد و دست و پا و استخوانهايش در هم شكست و نتوانستند او را سواره بشهر برند در گليمي گذاشته بخانه‌اش بردند و نيز يكي از بزرگان بااعتبار كه در آن زمان از همه اعظم بود با آن جناب كمال عداوت را بكار مي‌برد و هر چند صبر و تحمل ميفرمود بر عداوت ميافزود بحدي كه خوف جان و مال و عيال و اصحاب بود روزي خاص او را نفرين فرمود مقارن اين حال اعليحضرت اقدس شاهنشاهي خلد الله ملكه و سلطانه بر او غضب فرموده و حكم باخراج بلد فرمود خود آن شخص وقتي ملتفت شده بود كه اين صدمه از چه راه باو رسيده به يكي از تجار كه با او آشنا و از ارادت‌كيشان حضرت آقا بود اصرار و الحاح كرده بود كه در خدمت آن بزرگوار شفاعت نمايد تاجر مزبور قبول نمود و دو كرت در طي عريضه‌جات خدمت آن جناب شفاعت كرد و مقبول نيفتاد و فرموده بود گذشت و طولي نكشيد كه آن [ص 54] بدانديش از دنيا رفت .

و از جمله آنها حالات و مقالاتي است كه زمان نزديك برحلت از آن بزرگوار ديده و شنيده شده است كه همه آنها اعلام و اشعار بعلم بداهيه عظيمه وفات آن جناب مي‌نمايد ، در اين اوقات ملالت و افسردگي بحدي از آن جناب ظاهر بود كه در هيچ وقت چنين نبود و در مواعظ و ديگر اوقات مكرر باصحاب ميفرمود زود باشد كه من از ميان شماها بيرون روم كه ديگر مرا نبينيد عنقريب خداوند شما را امتحان فرمايد پس جهد كنيد كه مردماني نيك و صالح شويد و مكرر از اين مقوله ميفرمود مانند كسي كه وقت رحلت خود را بداند و وصيت بنمايد و در هر فرمايش اشارات و امارات ميگذاشت چنانكه در همان اوقات مرحمت‌پناه جنت‌آرامگاه آقا حاج محمدرحيم خان طاب ثراه كه از پيش عزيمت سفر طهران داشت مكرر استرخاص مي‌نمود و اجازت نمي‌يافت و ميفرمود مصلحت نيست آن جناب سبب را از پدر بزرگوار استعلام نمود در جواب فرمود شايد من بدانم امري را كه تو نداني عرض كرده بود بفرمائيد تا من هم بدانم فرموده بود شايد اگر بگويم تحمل شنيدن آنرا نداشته باشي و در اين اوقات آن حضرت عزيمت عتبات عاليات داشت و در تدارك بود ولي بعضي از اصحاب و اقارب كه از مكنون خاطر آن جناب آگاهي نداشتند [ص 55] بهواي خود معايب و معاذيري بعرض ميرسانيدند و از ساز تهيه و تدارك تقاعد ميورزيدند و آن جناب را بسي دلگير مي‌نمودند تا آنكه روزي فرمود كسي در حال طيف بمن گفته بايد عيد فطر در كربلا باشي كه ما منتظريم دو ماه بيشتر تربص منما كسي از اصحاب عرض كرد گوينده كه بود همين قدر فرمود كه امام نبود ديگر چيزي نفرمود بعد از اين حكم ديگر آن جناب بسخن احدي از آنها كه مانع بودند اعتنائي نفرمود و در روز دوشنبه پانزدهم شهر شعبان المعظم سنه يك‌هزار و دويست و هشتاد و هشت هجريه بعزم عتبات عاليات از بلده كرمان بطرف بندر معموره عباسي حركت فرمود كه از آنجا در كشتي نشيند و بعضي از اهالي حرم و برخي از خدم و حشم را بهمراه حركت داد و جمعي از اقارب و اصحاب نيز در خدمتش روانه شدند و منزل اول در قريه لنگر كه بسبب اقامت آن جناب مشهور آفاق است نزول اجلال فرمود و در خانه يكي از بنات خود كه در حباله نواب محمدهادي خان برادرزاده آن جناب بود منزل نمود و از اشارات داله بر علم آن جناب بوقت رحلت خود يكي اين است كه در آن خانه شيشه‌اي كوچك و مستحكم ديد فرمود اين شيشه براي سفر بهتر است پس جعبه‌اي كه در آن كفن و حنوط آن بزرگوار بود از صندوقدار طلب فرمود جعبه را حاضر داشتند فرمود گشودند و شيشه‌اي كه در آن كافور بود بيرون [ص 56] آوردند فرمود كافور را بيرون آوريد و در شيشه كوچك جاي دهيد هر چه خواستند حنوط را در آن شيشه داخل كنند ميسر نشد فرمود حال كه بسهولت نميشود واگذاريد چهل سال است كه اين كافور در اين شيشه است اين سه چهار روز ديگر هم باشد و ايامي چند نگذشت كه آن جناب رحلت يافت و نيز بعد از حركت از منزل لنگر روزي در راه با ميرزا ابراهيم جندقي پسر مرحوم يغما كه از احباب بود بحكم استحباب در سفر مزاح ميفرمود وقتي فرمود چه قدر از اين سفر مسرور شدي عرض كرد از اندازه بيرون مسرورم فرمود اگر اسبابي فراهم شود كه معاودت كني چه قدر محزون مي‌شوي بعرض رسانيد همان قدر كه مسرور گرديده‌ام و چنين شد و بعد از رحلت آن بزرگوار معاودت نمود و نيز وقتي در راه روي مبارك بجناب آقا شيخ علي كرد و بدون سابقه فرمود اهل خانه من نمي‌توانند در جاي ديگر زيست كنند و هم چنين نمي‌توانند نوكرهاي من نزد ديگري نوكر شوند و نيز روزي در راين كه منزل سيم بود در صحن حياطي كه منزل فرموده بود راه ميرفت و سير مي‌فرمود و تفكر مي‌نمود در اين وقت روي مبارك را بوصي و فرزند روحاني و جسماني خود جناب آقا حاج محمد خان نموده فرمايشاتي مي‌فرمود از آن [ص 57] جمله فرمود اين خوانين راين همه حاكم‌زاده بودند و جد آنها ميرزا حسين خان در كرمان حكومت داشته است و اكنون ده‌نشين شده‌اند عنقريب كه خوانين ما هم در دهات متفرق شوند و از وفات آن بزرگوار چنداني نگذشت كه بعضي از آنها در دهات مسكن نمودند و نيز دو سه شب قبل از وفات بجناب معظم له فرمايشاتي چند در باب بعضي از علما و اصحاب فرموده بودند كه دلالت بر تغيير وضع و حالت آنها داشته است و تصريح بآن فرمايشات در تاريخ مناسب نيست بالجمله در منزل سيم اندكي مزاج مبارك آن جناب ناسالم شد و بهر قسم بود از آن منزل نيز حركت فرمود و در منزلي كه آن را تهرود ميگويند فرود آمد و مرض چندان اشتدادي نداشت و صحبت و مكالمه مي‌فرمود تا وقتي شام حاضر كردند همين كه خواست شام تناول فرمايد حالت مباركش ديگرگون گرديد و نتوانست ميل نمايد و اسهال شدت كرد و فورا ضعفي مفرط بر آن جناب مستولي شد كه حركت مقدورش نبود پس فرمود تا زبان هست بايد گفت و روي مبارك بحاضرين نمود فرمود وصيت‌نامه من همراه است و در فلان جعبه است آنچه در آن نوشته‌ام صحيح است و فرمود زوار را مرخص كنيد كه بروند و در بيابانها معطل نباشند و ديگر بسيار كم تكلم فرمود جز آن كه ديده ميشد لبهاي مباركش [ص 58] حركت ميكند و بذكر خدا و رسول و ائمه هدي صلوات الله عليهم مشغول است با اين شدت ضعف و قوت مرض چنان مراقب نماز بود كه بمحض رسيدن وقت فورا ملتفت ميشد و آب طلب مي‌فرمود و وضو ميساخت و بنماز مي‌پرداخت ،

مجملا مرض آن جناب شديد شد تا آنكه در روز دوشنبه بيست و دويم شهر شعبان مزبور قريب بظهر آن جان جهان و جهان جان اين دار فاني را وداع و بدرود نمود و بسادات و موالي خود ملحق گرديد ،

شمشاد بوستان معاني فرو شكست بنياد آسمان معالي خراب شد

و در اين وقت عمر مبارك آن جناب رضوان‌مآب شصت و سه سال قمري و هفت ماه و چهار روز بود و فقره شريفه هو الحي الذي لايموت بحساب جمل با سال رحلت آن بزرگوار موافق افتاد بعد از وقوع اين داهيه عظمي و واقعه كبري بر حسب وصيت خود آن جناب جسد مطهرش را دو نفر از معتمدين علماء اصحاب متصدي غسل و تحنيط و تكفين گرديدند احدهما الجناب العالم الفاضل الفقيه النبيه الآقا شيخ علي بن المرحوم العالم العامل الشيخ حسن البحريني و الآخر العالم الفاضل الفقيه المرحوم الشيخ جعفر القزويني سبط الشهيد الثالث يكي از اين دو نفر آب ميريخت و ديگري مي‌شست و نيز بحكم وصيت اتقي و اصلح اصحاب جناب آقا حاج محمد خان نجل جليل آن جناب رضوان‌مآب كه سمت وصايت كليه داشت بر جنازه [ص 59] مطهره نماز گذاشت و عاجلا صندوقي باندازه قامت ترتيب داده جسد مطهر را در صندوق گذاشتند و بقريه لنگر معاودت دادند و در آنجا بوديعت گذاشتند و پس از يكسال و ده ماه تقريبا جناب آقا حاج محمد خان بنا بر وصيت لوازم حمل و نقل را تدارك فرموده جسد مطهر را در تخت روان گذاشتند و بعتبات عاليات روانه داشتند و در عشر آخر شهر شوال آن سال وارد كربلاي معلي نمودند و در رواق مطهر حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه طرف پائين پا در جنب قبر سيد جليل مرحوم كه از تحت الارض متصل بقبور شهداست دفن نمودند و از دعوات مستجابه آن جناب رضوان‌مآب يكي اين است كه در رساله‌اي كه حالات سيد جليل مرحوم را نوشته است از خداوند مسألت نموده كه مدفنش را در رواق مطهر حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه در جنب مرقد مرحوم سيد جليل اعلي الله مقامه قرار دهد و خداوند مستجاب فرمود و چنان شد بالجمله در اين سفر جناب مغفرت‌مآب مرحمت‌شأن آقا حاج محمدرحيم خان طاب ثراه كه اكبر اولاد آقاي بزرگوار مرحوم اعلي الله مقامه بود با جمعي كثير از علماء و خوانين و غيرهم باتفاق تخت مطهر روانه عتبات عاليات گرديدند و آن جناب مغفرت‌مآب در خدمات جنازه مطهره و تعظيم و توقير نهايت اهتمام را مرعي داشت و دقيقه‌اي را فرو نگذاشت و از عجائب امور اين است كه بدن [ص 60] شريف آن جناب رضوان‌مآب بعد از دو سال و دو ماه بهيچ وجه تغيير نكرده بود و چنان تر و تازه مانده بود كه خم و راست كردن مفاصل ميسر بود و رايحه طيبه از آن بدن شريف مطهر بمشام ميرسيد . مرحوم مبرور حاج سيد احمد نجل جليل سيد اوحد اعلي الله مقامه كه در آن اوقات در عتبات عاليات بلكه در همه عربستان و روم مرجعيت و رياست تامه داشت و در استقبال ورود جنازه مطهره نهايت خدمتگذاري را بعمل آورد همين كه بدن مطهر را باين حال ديد مخصوص فرستاد و بعضي از علماي كربلا را كه مخالف بودند حاضر نمود و همه اين امر عجيب را مشاهده نمودند .

و در اين مقام مناسب است كه وصيت‌نامه آن جناب را كه يكي از اصحاب بفارسي ترجمه نموده است مرقوم داريم :

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله و سلام علي عباده الذين اصطفي .

اين صحيفه‌اي است كه نوشته است آن را بنده اثيم كريم بن ابرهيم كرماني عفا الله عن جرائمهما در ماه جمادي‌الثانيه در سال هزار و دويست و هشتاد و هشت وقت سفرش بسوي مشهد حسين عليه السلام بخط خود در حال صحت و كمال شعور خود الحمد لله بجهت وصيت كردن بر روش صالحاني كه متذكرند پس بدانيد اي فرزندان و فرزندزادگان و برادران و خواهران من خدا شما را ياري كند كه من شهادت ميدهم باينكه [ص 61] نيست خدائي بجز خداي يگانه بزرگ مطاع آن چنان خدائي كه نه زائيده است و نه زائيده شده است و نيست احدي مانند او او چنان است كه خود خود را ستوده است در كتاب خود و رسول او و ائمه طاهرين عليهم السلام او را در سنت و احاديث خود وصف فرموده‌اند نيست شريكي براي او در ذات او و نه در صفات او و نه در كارهاي او و نه در عبادت او .

و شهادت ميدهم باينكه محمد صلي الله عليه و آله بنده اوست و رسول اوست بحق و قائم‌مقام اوست و نيست خلقي در نزد خدا بزرگتر از او و شريعت آن بزرگوار ناسخ همه شريعتها است و باقي است تا روز قيامت و آن بزرگوار خاتم پيغمبران است و كتاب او خاتم كتابهاست و دين او خاتم دينهاست و براي آن بزرگوار است هر فضيلتي بجز خدائي .

و شهادت ميدهم باينكه علي و يازده فرزند آن بزرگوار عليهم السلام خليفه‌هاي اويند و امامان منند و آن بزرگواران با محمد و فاطمه صلوات الله عليهم همه از يك نور و طينتند و از براي ايشان است هر فضيلتي بجز خدائي و نبوت .

و شهادت ميدهم باينكه آنچه فرموده‌اند حق است و عدل است و راست ، قول من در هر چيزي قول آل‌محمد است عليهم السلام در آنچه پنهان داشته‌اند و در آنچه ظاهر نموده‌اند و در آنچه بمن [ص 62] رسيده است و در آنچه نرسيده است و در آنچه فهميده‌ام و در آنچه نفهميده‌ام خواه نوشته باشم در آن چيزي يا ننوشته باشم ، خواه گفته باشم يا نگفته باشم آنچه فرموده‌اند آل‌محمد عليهم السلام من هم مي‌گويم و آنچه دين ورزيده‌اند بآن دين ميورزم ، ايمان آوردم بآنچه ايمان آوردند آل‌محمد عليهم السلام بآن و بآنچه كافر شدند كافرم .

و شهادت ميدهم باينكه هر چه از امور دين كه اتفاق دارند بر آن فرقه محقه اثناعشريه همه حق است و هيچ شك در آن نيست و ردكننده بر آن و انكاركننده آن كافر است .

و شهادت ميدهم باينكه دوستان ايشان دوستان خدايند و براي ايشان است ولايت من و دشمنان ايشان دشمنان خدايند و از ايشان است بيزاري من ، دوست ميدارم كسي را كه دوست بدارد آل‌محمد (ص) را و دشمن ميدارم كسي را كه دشمن بدارد ايشان را و دوستم با كسي كه تصديق كند مرا در دين من و دشمنم با كسي كه تكفير كند مرا و بيزاري جويد از دين من ، بدرستي كه من چون شناختم شيخ احمد بن زين‌الدين و سيد كاظم بن سيد قاسم اعلي الله مقامهما را كه از بزرگان شيعه و از نيكانند آن دو بزرگوار را دوست داشتم و دوستان ايشان را در دين دوست داشتم و دشمنان و تكفيركنندگان و كساني كه بيزاري ميجستند از ايشان در دين دشمن داشتم .

[ص 63] و شهادت ميدهم باينكه هر چه در كتاب خدا و سنت رسول است و ائمه هدي از ذكر مرگ و برزخ و رجعت و قيامت و بهشت و دوزخ و آنچه متعلق بآنهاست همه حق است و صدق ظاهرا و باطنا همان طوري است كه آل‌محمد سلام الله عليهم فرموده‌اند و اعتقاد كرده‌اند و دين ورزيده‌اند بآن و وصيت ميكنم شما را اي فرزندان و فرزندزادگان من بآنچه وصيت كردند ابرهيم و يعقوب فرزندان خود را كه اي فرزندان من بدرستي كه خداوند برگزيده است براي شما دين را پس مميريد البته مگر آنكه مسلم باشيد و چنگ بزنيد بحبل خدا و متفرق مشويد و بپرهيزيد خدا را بقدر استطاعت خود .

و وصيت ميكنم شما را به برپا داشتن نمازها در وقت آنها و حاضر شدن بنماز جماعت در نزد برپا داشتن جماعت و دادن زكوتها را در وقت دادن آنها و روزه داشتن در ماه رمضان وقت رسيدن آن ماه و بجا آوردن حج وقت استطاعت و زيارت قبرهاي ائمه عليهم السلام هر چه ممكن باشد و عمل كردن بسنتها هر چه ممكن باشد و دوستي با دوستان خدا و بيزاري از دشمنان خدا .

و وصيت ميكنم شما را به ادا كردن امانت و راستي با خدا و نيكي و معروف و مكارم اخلاق و تقوي و تقوي و تقوي و تقيه كردن در هر چه ناچار به تقيه شديد و انتظار فرج آل‌محمد عليهم السلام در اوقات شب و روز پس اگر روشن فرمود خدا چشم مرا بظهور امام عليه السلام [ص 64] در زندگي خودم پس من سزاوارترم بملازم بودن خدمت آن بزرگوار و اگر من محروم شدم و شما فيض خدمتش را دريافتيد و خداوند چشم شما را بجمالش روشن فرمود پس بر شما باد بسبقت گرفتن بسوي او و ملازم بودن خدمت او و سلام مرا بآن بزرگوار برسانيد و از او سؤال كنيد كه مرا زنده فرمايد كه بخدمتش مشرف شوم و اگر شما هم محروم شديد بفرزندان خود وصيت كنيد چنانچه من بشما وصيت كردم و بسيار طلب مغفرت كنيد براي من و نيكي كنيد براي من آنچه شما را ممكن باشد و آنچه بتوانيد صله رحم كنيد اگر چه بخوش‌روئي و سلام باشد و بر خود واجب كنيد اطاعت كردن عالم كاملي را از اهل حق اگر چه بطي كردن منزلها باشد و بر خود مپسنديد كه بر جهالت بمانيد و حذر كنيد از هر طالب دنيائي كه علم را بر خود بسته است و دين را اسباب و زاد دنيا كرده است و وصيت ميكنم شما را كه اگر رسيد بمن واقعه‌اي كه چاره از آن نيست اول نظر كنيد در غسل دادن و حنوط كردن و كفن نمودن و در هيچ يك از اينها تجاوز از سنت نكنيد و حذر كنيد از اينكه بجهت اكرام من مرتكب حرامي يا مكروهي شويد يا بجا آوريد كاري را كه مخصوص بماتم‌داري ائمه است زيرا كه من بنده كوچك آنهايم و بايد كه صالح‌تر و پرهيزگارتر از برادران حاضرين من بر من نماز بگذارد و يكي از برادران ديني صالح [ص 65] من اركان ايمان را تلقين من كند و يكي از برادران صالح نيك كه مهربان بمن باشد مرا بكربلاي معلي ببرد هر گاه در نزد قبري از قبور يكي از ائمه ديگر نبوده باشم و هر گاه در يكي از مشاهد مقدسه بميرم در همان جا مرا دفن كنيد و از آن جا مرا بجاي ديگر نقل نكنيد و طلب كنيد در هر يك از مشاهد مشرفه نزديكتر مكانها را بقبر مقدس هر چه ممكن بشود و لكن در پائين پا يا پشت سر و حذر كنيد كه مرا در پيش روي قبر دفن كنيد .

و اما آنچه از مال واگذارم پس همه را جمع كنيد و اول قرضها را از آن بيرون كنيد يعني آنچه از قرضها معين باشد و مرا ممكن نيست كه در ايام حيات خود قرضهاي خود را ذكر نمايم زيرا كه آنها روز بروز كم و زياد ميشود پس آنچه ثابت شد براي وصي و يقين كرديد بدهد بدون مناقشه و اگر كسي ادعا كرد چيز كمي را كبيرهاي ورثه از مال خود تفضلا بدهند بدون مناقشه زيرا كه من بر ايشان حق بزرگي دارم پس آنچه از مال باقي ماند بر سه قسمت كنند و يك قسمت را جدا كنيد براي آنچه وصيت ميكنم پس اولا اجرت كربلا بردن نعش مرا كه در غير مشاهد مشرفه بميرم از همين ثلث بيرون كنيد و اجرت دفن و آنچه حاجبان و حكام بجهت دفن من ميگيرند در كربلا يا غير آن از اين ثلث بيرون كنيد و مرا در موضعي دفن كنيد كه قبر مسلمي در آنجا شكافته [ص 66] نشود مگر در سردابهائي كه در رواق مقدس يا حرم باشد پس از آنجا تجاوز نكنيد و بيرون كنيد از ثلث اجرت صلوات فرستادن بر محمد و آل‌محمد عليهم السلام بنيابت از من در هر روزي كه از عمر من گذشته باشد هزار صلوات و باكي نيست كه اشخاص متعدده مستأجر شوند براي صلوات فرستادن و همچنين بيرون كنيد اجرتي براي كسي كه براي من حج بگذارد از هر شهري كه در او بميرم و بيرون كنيد اجرتي براي كسي كه زيارت كند بنيابت من عتبات عراق و مشهد رضا عليه السلام را و بايد آنكه براي من حج مي‌گذارد براي من زيارت كند در مدينه مشرفه البته پس از آنچه از ثلث باقي ماند كتابهائي را كه بخط خودم هست و قرآن من كه حاشيه دارد و دو فصل‌الخطاب كه يكي خط شيخ علي و يكي بخط ملا محمدحسين است قيمت كنيد آنها را و از همان ثلث بخريد و وقف كنيد بر كسي كه منتفع شود از آنها از شيخيه و اميني از اولاد مرا متولي قرار بدهند و بايد كه حفظ كند كتب مرا از مندرس شدن و فاسد شدن و همچنين هر چه از كتب كه بخط شيخ و سيد اعلي الله مقامهما در كتابخانه من است بهمين طور از بقيه ثلث بخرند و وقف كنند بهمين وقف و اين وقف بعد از حمل نعش و دفن بايد باشد پس بعد از آن آنچه باقي ماند بر سه قسمت كنند يك ثلث براي صله ارحام از غير ورثه قرار بدهند و بعضي از زوجات منقطعه را [ص 67] نيز از اين ثلث بدهند و يك ثلث ديگر را براي سادات فقير از شيخيه كثرهم الله قرار دهند و يك ثلث ديگر را براي فقراي شيخيه قرار دهند نه غير شيخي و از ورثه هم نباشند و اگر محمدرضا خان فقير باشد باو هم بدهند و هر چه لباس در نزد زنها و فرزندان من باشد از لباسهاي خود ايشان مال ايشان است آنها را كسي قيمت نكند كه بايشان بخشيده‌ام و بدانيد كه حنوط من و كفن من هر دو موجود است مرا بآن كفن بپوشيد و در آن كفن تربتها و تسبيحها و غير آنها است همه را با من قرار دهيد در كفن من و در آن كفن دو رقعه است آن دو را در كفن من بگذاريد و در آن كفن انگشتري است كه اركان ايمان بر آن نقش شده است آنرا در دهن من بگذاريد و اين عقايدي كه نوشتم در مجالس و محافل در شهرها بر مردم بايد خوانده شود تا مردم حسن باطن من و بدسلوكي خود را با من بدانند و بايد ترجمه كنند هر قومي آنرا بزبان خود و اميدوارم از كسي كه منتفع شده است از من در زمان حيات من اينكه بعد از نمازها مرا فراموش نكند و بر من استغفار كند و التماس ميكنم از ايشان كه بر خود قرار دهند هر روزي چيزي از قرآن براي من بخوانند و از پنجاه آيه كمتر نخوانند اگر چه بمكرر كردن سوره قل هو الله احد باشد و هر كه زياد كند خداوند بر او زياد كند و من از وقتي كه مشايخ خود را شناختم [ص 68] براي ايشان هر روزي دو ركعت نماز گذارده‌ام و براي شيخ روزي يك جزو قرآن خوانده‌ام و براي سيد شبي يك سوره يس خوانده‌ام و ترك نكردم مگر بجهت عذري يا فراموشي و من بر برادران خود حق بزرگي دارم هل جزاء الاحسان الا الاحسان پس بايد برساند وصي من اين التماس را بسوي برادران ديني من هر چه بتواند پس اين است وصيت من بسوي وصي من و برادران من و اميدوارم كه مرا مخالفت نكنند در يك حرف ثبتنا الله و اياكم بالقول الثابت في الحيوة الدنيا و في الآخرة .