[ص 1]

رساله تذكرة الاولياء

تأليف مرحوم مغفور آقا ميرزا نعمة‌الله رضوي رحمة الله عليه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم ●

الحمد لله و الصلوة و السلام علي خير خلقه محمد رسول الله و علي آله الطيبين الطاهرين آل الله و علي اوليائهم المكرمين اولياء الله و اللعنة الدائمة علي اعدائهم اعداء الله الي يوم لقاء الله .

اما بعد چون در اين اوان جناب معارف اكتساب محامد نصاب خلاصة الاطياب اشرف الحاج حاج محمدحسن صاحب تاجر كاشاني وفقه الله خلف صدق مرحوم حاج محمدعلي تاجر كاشاني همت مصروف داشته كه شرح حالات شيخ جليل اوحد الشيخ احمد بن المرحوم الشيخ زين‌الدين الاحسائي و حالات سيد جليل نبيل امجد الحاج سيد كاظم بن المرحوم السيد قاسم الرشتي اعلي الله مقامهما را بحليه طبع درآورد و در حضرت سپهرمرتبت كيوان‌منزلت نواب مستطاب اجل اعظم اكرم آقا حاج محمد خان ادام الله ايام افاضاته العالية مستدعي گرديده كه مختصري از شرح احوال حضرت اعلي‌مرتبت فردوس‌منزلت آية الله في الايام و حجته علي الانام آقا حاج محمدكريم خان اعلي الله مقامه را مرقوم فرمايند كه نيز [ص 3] بطبع رساند و هر سه را در يك مجلد درج نمايد لهذا حضرت اجل اعظم عالي بنواب مستطاب آقاي محمدقاسم خان و نواب مستطاب آقا حاج زين‌العابدين خان دو برادر صلبي و بطني خود امر فرمودند كه بقدر ميسور كلياتي از حالات آن جناب رضوان‌مآب جمع نمايند پس از آنكه ايشان اين خدمت را بانجام رسانيدند از طرف كامل الشرف آن حضرت مد ظله العالي باين بنده قاصر ضعيف نعمة الله الرضوي الشريف اشارت رفت كه آن مجموعه را ملخص و مرتب دارد و بر سياق تاريخ برنگارد پس امتثالا لامره الاعلي و ابتغاء لمرضات الله اين بنده درگاه بنگارش اين مختصر قيام و اقدام نمود و بعجز و تقصير معترف است و از آنجا كه در تاريخ ذكر القاب معمول نيست اين بنده هم طردا للباب و خوفا من الاطناب قلم از تحرير القاب دركشيد وانگهي كه اين نفوس مقدسه و عقول مجرده از القاب بي‌نيازند و بصفت تجرد و تنزه موصوف و ممتاز و اين مختصر را تذكرة الاولياء نام نهاد و از آن پيش كه شروع نمايد در ذكر حالات آن جناب رضوان‌مآب مجملي از نسب آن بزرگوار معروض ميدارد اميد كه مقبول درگاه آن حضرت افتد .

والد ماجد آن جناب رضوان‌مآب مرحمت‌شان جنت‌مكان ابراهيم خان ظهيرالدوله است ، همانا مناسب مينمايد كه شمه‌اي از نسب و حالات مرحوم ابراهيم خان در اين مقام نگارش يابد [ص 4] هو ابرهيم خان بن مهدي‌قلي خان بن محمدحسن خان بن فتحعلي خان بن شاه قلي خان بن محمد وليخان بن مهدي خان بن محمدقلي خان القاجار عفا الله عنهم و پسرعم و صهر خاقان مبرور فتحعلي شاه طاب ثراه است از ابتداي سلطنت خاقان مبرور چندي بحكمراني خراسان و بعد از آن بحكومت كرمان و بلوچستان مأمور شد و تا زمان وفات در آن مملكت حكمراني فرمود و حاكمي نيك‌سيرت و پاك‌سريرت بود و با رعيت طريقه عدل و احسان را مسلوك ميداشت و از جور و اعتساف اجتناب مينمود ، امر معيشت خود را از تجارت و معاملات و فوايد املاك خاصه خود متمشي ميساخت و از مال ديوان ديناري صرف معاش نميكرد اخلاصي بكمال بحضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه و اهتمامي تمام در تعزيه‌داري آن حضرت داشت ، در ايام عاشورا لباس سياه مي‌پوشيد و با پاي برهنه در خدمت و عزاداري ميكوشيد و با دست خود در اين ايام بفقرا و مساكين طعام ميداد و در ليالي اهالي حرم و خواجگان را انجمن ميفرمود و خود نوحه مي‌سرود و با آنها بر سينه ميزد و گريه و زاري مي‌نمود اشعاري چند در مرثيه از آن مرحوم مبرور معروف و مشهور است يك فرد از آنها تيمنا مرقوم ميشود :

فخر يثرب و بطحا شد ز كين شهيد امروز شمع بزم او ادني قامتش خميد امروز [ص 5] 

در اين ده روز زيارت عاشورا را ترك نميكرد در قراءت قرآن مداومت و مواظبت داشت بنحوي كه هر وقت بجهت شكار آهو در كومه مي‌نشست تا وقتي كه شكارچيان آهوان را بنزديك كومه ميل ميدادند آن مرحوم مبرور بتلاوت قرآن مي‌پرداخت رغبتي تمام بصحبت علماء اعلام داشت و از جميع علماء محبت و ارادتي خاص بجناب شيخ اجل اوحد شيخ احمد بن شيخ زين‌الدين الاحسائي اعلي الله مقامه داشت و در مواقع مكاتيب بآن جناب مي‌نگاشت و هدايا ميفرستاد آن جناب را هم محبت و مرحمت مخصوصي بوي بود و تعليقات بنواب معظم له مرقوم ميفرمود فيض خدمت و صحبت جناب شيخ اجل امجد را در بلده يزد دريافت نمود و آن جناب را با اينكه ديدن نبود كه از حكام ديدن فرمايد منزل او را بقدوم سعادت‌لزوم مشرف فرمود اين امتياز و اختصاص را از حضرتش سبب پرسيدند فرمود ديدن من از خان براي فرزند اوست و مقصود آن جناب مرحوم آقا اعلي الله مقامه بوده است و از دلايل سعادت آن مرحوم مبرور اينكه بعد از وفاتش شبي مرحوم آقا آن مبرور مغفور را در خواب ديده پرسيده بودند بچه امر مشغوليد فرموده بود روزها در خدمت جناب شيخ احمد احسائي بدرس حضرت صاحب‌الامر صلوات الله عليه حاضر ميشويم و گويا اين اول دفعه‌ايست كه سمع شريف مرحوم آقا (اع) باسم مبارك جناب شيخ اجل [ص 6] اوحد مقروع گرديده بالجملة خان جليل الشأن در اعمال حسنه جهد بليغ داشت و در كرمان ملكات حميده‌اش مشتهر و آثار خيرش منتشر است طوبي له و حسن مآب .

و اما والده آن جناب رضوان‌مآب (اع) صبيه مرحوم ميرزا رحيم مستوفي تفليس است كه بغايت صالحه و عفيفه بوده است قبل از ولادت آن جناب اولادي چند آورده هر يك در زماني اندك درگذشتند تا آنكه وقتي از خان مبرور استرخاص يافت و بآستان مبارك حضرت ثامن الائمة صلوات الله عليه شتافت پس از زيارت و تقبيل عتبه عليه و سده سنيه استدعاي فرزند صالح طويل العمر نمود بعد از ورود بكرمان چندي نگذشت كه نخل اميدش ببار آمد و حامله بآن بزرگوار گرديد در خلال اوقات حمل خوابهاي شگفت ميديد كه همه را دلالت بر علو شأن و عظمت قدر آن بزرگوار است .

از جمله شبي در خواب ديده بود كه حضرت جبرئيل بر او ظاهر شد و سلام كرد . و نيز در اوقات علوق ديده بود كه ماه از آسمان فرود آمد و در جيب پيراهنش فرو رفت . و از عجايب اينكه در [ص 7] همين شب زني سيده از زوجات مرحوم خان در خواب ديده بود كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بر كرسي نشسته و بياض دعائي در دست مبارك دارد و بياني مي‌فرمايد از يكي پرسيده بود كه حضرت بچه امر مشغول است گفته بود يكي از زوجات ابراهيم خان امشب خوابي ديده است اينك حضرت تعبير ميفرمايد .

و اما مولد شريف آن جناب بلده كرمان و ولادت با سعادتش در شب پنجشنبه هيجدهم محرم الحرام سنه يكهزار و دويست و بيست و پنج ( ١٢٢٥ ) هجريه سه ساعت و چهل و پنج دقيقه از شب مزبور گذشته بطالعي كه صورت آن در همين صفحه مرتسم است بوقوع پيوست و آن جان جهان و جهان جان متولد گرديد .

( صورت زايجه كه از كشكول خود آن بزرگوار نقل شده است )

ستاره‌شناسان ماهر كه در آن ساعت سعد حاضر بودند صورت زايجه را مرتسم داشته همگان حكم نمودند كه اين مولود دانشمند و راهنمائي بزرگ شود و صيت قدر و جلال و علم و كمالش آفاق عالم را فرا گيرد بساط علم را ممهد فرمايد و اساس دين را مشيد [ص 8] نمايد مرحوم ابراهيم خان كه همه وقت آرزوي چنين فرزند داشت از اين اشارت و بشارت بغايت شادمان گرديد و در همان اوان مدرسه عالي بر وضعي خوش بنياد نهاد و مضافاتي چند از حمام و بازار و آب‌انبار متصل بمدرسه نيز بنا گذاشت اكنون همه آنها آباد و داير است و موقوفاتي قرار داد كه فايده آنها در هر سال بر طلاب علوم دينيه حقه و مصارف بر و احسان و تعزيه حضرت سيد شهيدان و اعانت زوار مراقد ائمه انس و جان و ابتياع و استكتاب كتب علميه و عمارت لازمه مدرسه مزبوره و ديگر مصارف خير تقسيم و توزيع شود و اكنون كه متجاوز از هفتاد سال از وفات مرحوم ابراهيم خان ميگذرد بواسطه حسن نيت آن مرحوم هنوز آن اساس بحالت اول استوار و آن نظم و ترتيب برقرار است .

و اما حالات آن جناب : در اوان كودكي آثار بزرگي از ناصيه مباركش آشكار بود در هر امر تدبر و تفكر ميفرمود و از هر چه ميديد پندي ميگرفت و عبرتي حاصل مينمود اگر صنعتي ميكرد بر وفق حكمت بود و فايده‌اي منظور داشت و بيشتر رغبت آنجناب بعلم [ص 9] و دانش بود و در همان كودكي تأليف و تصنيف ميفرمود از جمله كتابي در آداب وضو و نماز نوشته تعليم نسوان حرم و كنيزكان مينمود ، از كار بيهوده و عمل ناستوده اجتناب داشت چنانكه وقتي مرحوم ابراهيم خان بجهت اختتان بعضي از پسران امر فرموده بود جشني مهيا سازند در آن انجمن همه خان‌زادگان را حاضر ديدند و جنابش را نيافتند پس از تفحص آن جناب را ديدند در گوشه‌اي متواري و مشغول بگريه و زاري است سبب پرسيدند جواب نفرمود پس از الحاح فرمود از صداي دهل و ديگر اوضاع متذكر حضرت سيدالشهداء و اهل بيت شدم مرحوم خان از مشاهده اين حال و استماع اين مقال بسي متأثر شد و فرمود آن بساط را برچيدند و محبت و اميدواري او بجنابش بر زيادت گرديد و نيز وقتي مرحوم خان در حمام محض ملاطفت و نوازشي كه پدر را با اطفال خردسال است آن جناب را اجازت داد كه بر روي توشكي كه خود نشسته بود بنشيند جنابش پدر را احترام كرد و بر سنگ‌فرش حمام نشست مرحوم خان فرمود چرا بر روي توشك ننشستي سكوت كرد خان اصرار فرمود كه سبب چيست در جواب فرمود جسدي كه عاقبت بايدش در گور رفت و طعمه مار و مور شد توشك را چه ميكند اين حال و مقال نيز سبب مزيد محبت و اعتماد مرحوم خان شد بالجمله اين گونه حالات از آن جناب بسيار ديده ميشد در خانه جامه قطيفه‌مانند [ص 10] بجاي رداء و عبا بدوش ميگرفت و جامه ديگر مانند عمامه بسر مي‌بست و نماز مي‌كرد ، گنجينه‌اي داشت كه اطراف آن را بوضع كتابخانه تخته‌ها نصب كرده اجزاء و كتبي كه داشت بترتيب در خانه‌هاي آن گنجينه مي‌گذاشت و گاه‌گاه خود در گنجينه ميرفت و در بروي مي‌بست و بتفكر مشغول ميشد و حال آنكه سن مباركش در اين اوقات ميانه پنج و شش و هفت و هشت بود . بعد از آنكه آن جناب از كتب فارسي مستغني شد و نوبت تحصيل عربيت و اكتساب علوم ادبيه دررسيد مرحوم خان جليل الشأن مرحوم آقا سيد زين‌العابدين مجتهد را كه مردي متقي بود بجهت تدريس و مرحوم ميرزا محمدعلي اصفهاني خوشنويس را براي مشق آن جناب معين فرمود چندي كه تعلم نمود و اوراقي معدود از شرح قطر برخواند خود بمطالعه كتب پرداخت و بقوت فهم ثاقب و فكر صائب و تأييد حضرت واهب المواهب بسياري از علوم رسميه را دارا گرديد و بهر علم كه اقبال مي‌فرمود در زماني اندك در آن فن استاد ميشد مجملا در اين اوان ترقيات فوق العاده حاصل فرمود و در همين سن صاحب تأليف و تصنيف شد و در صنايع و حرف نيز مهارتي كامل بدست كرد در خطاطي اكثر خطوط را بپايه اساتيد باستان مي‌نوشت و در نقاشي گل و برگ را في المثل بطراوت گل بوستان مي‌نگاشت ولي پس از آنكه بشرف خدمت سيد جليل مرحوم حاج سيد كاظم [ص 11] رشتي اعلي الله مقامه مشرف گرديد اسلوب خط را تغيير داد و بحكم محبت و ارادت بر روش آن جناب نوشت بلي ، عشق را كار چنين بسيار است ، در پانزده يا شانزده سالگي استخراج تقويم نمود و حكم فرمود كه در اين سال حاكم كرمان و عالمي بزرگ از عرب وفات مي‌يابند و چنان شد در همان سنه شيخ جليل امجد اوحد و خان والاشأن طاب ثراهما وفات يافتند و بروضه رضوان شتافتند ، شگفت اينكه زماني كه مرحوم ابراهيم خان از كرمان بطهران حركت مي‌نمود و آن جناب را تقريبا شانزده سال بود خدمت خان عرض كرده بود كه اگر در اين ساعت حركت نفرمائيد اولي است زيرا كه در مثل اين ساعت حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه از مدينه حركت فرمود و ديگر بازگشت ننمود مرحوم خان بحكم تقدير در همان ساعت روانه شد و در طهران وفات يافت بالجمله پس از آنكه آن جناب بسن مراهقه رسيد خان جليل الشأن با خود انديشيد كه حيف است كه اين قابليت و استعداد در ارگ حكومت بسر برد و از اكتساب علوم چنانكه بايد و شايد بازماند لهذا در شهر خانه و اسباب و ملزومات فراخور جنابش فراهم كرد و مرحوم آخوند ملا محمدعلي نوري ملاباشي خود را برگماشت كه مراقب تحصيل آن جناب باشد و دختر آخوند را بحباله‌اش درآورد و آن جناب را از ارگ بشهر انتقال داد ، روزها بمدرسه تشريف مي‌برد و تدريس [ص 12] ميفرمود بنحوي كه طلاب و اهل علم بدون شايبه تملق بهره‌ور ميشدند در اين اوان خان جليل الشأن چنانكه مرقوم شد بطهران مسافرت نمود و در آنجا پس از چندي وفات يافت و بروضه رضوان شتافت اگر چه باين سبب در امر اولاد آن مرحوم مبرور كه پاره‌اي رضيع و بعضي فطيم و برخي مراهق و معدودي در بدايت رشد بودند اختلالي رو داد ولي آن جناب حواس را مختل نساخت و كما كان بتحصيل علوم پرداخت و يوما بعد يوم علم و تقوي و عبادتش بر زيادت ميشد با وصف حداثت سن علي الاستمرار در اسحار بنوافل و استغفار قيام مي‌نمود و اگر احيانا شبي بجهة ديدن برادران و غيرهم بارگ تشريف مي‌برد سحر را بعادت معهود از براي نافله و مناجات با حضرت معبود آماده و مهيا ميشد و چون حياطات ارگ نامقسوم و در ميان ورثه مشاع بود احتياط فرموده يكي از برادران را كه گويا مرحوم حاج موسي خان بوده است از خواب برانگيخته باتفاق از رخنه حصار ارگ بيرون ميرفتند و در بيابان بنوافل و مناجات بقيه شب را بپايان مي‌برد و فريضه صبح را نيز در همان جا بجاي آورده آنگاه مراجعت بارگ مي‌نمود تا كسي بر اين حال آگاه نگردد الحق كمال پرهيزگاري است ، معلم آن جناب مرحوم حاج سيد زين‌العابدين مجتهد بارها گفته بود كه من از آن جناب يك صغيره نديدم بالجمله جنابش بر اين وضع روزگار ميگذرانيد [ص 13] و هم خود را فقط مصروف علم و عبادت ميداشت ولي بحكم همت بلند بعلوم ظاهره و علماي ظاهر قناعت نداشت و طالب انسان كامل و كمال انساني بود و پيوسته تجسس و تفحص مي‌نمود و با همه فرق اثناعشريه كه در كرمان بودند معاشرت فرمود و خلوت و جلوت هر يك را سير نمود چون ديد كه دامن مقصود بدست نيفتاد آستين بر همه آنها برافشاند و ترك معاشرت كرد ،

من بهر جمعيتي نالان شدم جفت خوشحالان و بدحالان شدم

هر كسي از ظن خود شد يار من و ز درون من نجست اسرار من

همچنان خاطر مباركش محزون بود تا روزي مرحوم ميرزا عبدالله كوهبناني كه يكي از خدام و احباب آن جناب و مردي متقي و معتمد بود فرصتي بدست كرده حزن و اندوه را سبب پرسيد و عرض كرد بحمد الله و منه امر معاش جناب شما من جميع الجهات منظم و مرتب است و عزت و جلال بسرحد كمال چرا اين قدر ملول و افسرده‌ايد فرمود حزن و اندوه من نه از طرف امور دنيوي است بلكه براي اين است كه مي‌بينم خداوند مرا بجهت امري بزرگ آفريده كه آن سلوك در شاه‌راه طريقت و وصول بمقامات حقيقت است و مرا جز خورد و خواب كار ديگر مي‌بايد و طي اين طريق [ص 14] بي استاد كامل واصل شفيق نشايد ،

قطع اين مرحله بي همرهي خضر مكن ظلمات است بترس از خطر گمراهي

اگر چنين كسي را ديده يا اسمي از او شنيده‌اي بازگوي و گر نه لب فرو بند ميرزا عبدالله عرض كرده بود كه من خود نديده‌ام لكن در قريه ما حاج اسمعيل نامي است كه مردي عالم و وارسته و صاحب ذوق است او ميگويد در عتبات عاليات خدمت سيدي جليل القدر و حكيمي عظيم الشأن رسيده‌ام كه اسم شريفش حاج سيد كاظم است دل در محبتش باخته و قلاده طاعتش بگردن انداخته‌ام بمحض اينكه آن جناب اسم مبارك سيد جليل را شنيد حالتش ديگرگون گرديد و مرا امر فرمود كه حاج اسمعيل را بحضرتش حاضر سازم از خدمتش رفتم و او را ملاقات نموده ماجرا گفتم نوبت اولي از آمدن ابا نمود بعرض آن جناب رسانيدم كه مردي منزوي است و از معاشرت با مثل جنابعالي تحاشي دارد آن جناب بر مبالغه و اصرار افزود بالاخره بهر نحو بود حاج مزبور را بحضور مباركش بردم آن قدر با او ملاطفت فرمود كه وحشت حاج مشار اليه زايل شد و بخدمت و صحبت آن جناب راغب و مايل گشت بعد از آن اغلب اوقات بحضرت شريف حاضر ميشد و ذكر محامد حالات و مكارم اخلاق سيد جليل را مي‌نمود و آن جناب سراپا گوش بود [ص 15] و از هر چه جز ذكر محبوب خاموش ،

اعد ذكر نعمان لنا ان ذكره هو المسك ما كررته يتضوع

تا آنكه ذكر محبوب آتش عشقش را مشتعل كرد و پنهاني بتهيه اسباب سفر مشتغل گشت ، و الاذن يعشق قبل العين احيانا ، موانعي چند براي حركت آن جناب بود كه ذكر همه آنها موجب اطناب است از آن جمله شاهزاده حسنعلي ميرزا ملقب بشجاع‌السلطنه آن زمان در كرمان حكومت داشت و بجهاتي كه يكي از آنها امر اعليحضرت شاهنشاه فتحعلي شاه طاب ثراه در حفظ و نگاهداري و مراقبت حال بازماندگان مرحوم خان بود عموم اولاد و بستگان مرحوم خان را از هر گونه سفر و خروج از شهر ممانعت شديد مي‌نمود و مراقبت داشت كه تني از آنها از بلده خارج نشود تا روزي آن جناب ببهانه سركشي املاك خود كه در پنج فرسخي شهر است و از راه طهران و ديگر بلدان منحرف است با ميرزا عبدالله و جمعي از خدم و حشم از بلده بيرون رفت و در ملك مزبور فرود آمد روز ديگر ببهانه شكار با مرحوم ميرزا عبدالله و دو نفر نوكر معتمد و يك جلودار از ملك مزبور حركت فرمود و ديگر نوكران و اسباب تجمل را در همان محل بر جا گذاشت و از راه كوهستان مستعجلا تا قريه ( باب‌در ) كه در حوالي رفسنجان است عنان بازنكشيد از قريه مزبوره جلودار را كه نامعتمد بود نيز بنحوي [ص 16] از انحاء معاودت داد و خود آن جناب باتفاق سه نفر همراهان از آن محل حركت فرموده باستعجال تمام مركب راندند تا از خاك كرمان گذشتند در اين وقت خاطر مباركشان اندكي آسوده گشت و همچنان طي مسافت فرمود تا باصفهان رسيد در آن جا چند صباحي توقف فرمود تا قدري رفع خستگي همراهان شود اين اوقات گاهي بمجلس درس مرحوم حاج محمدابراهيم كلباسي تشريف مي‌برد بعد از ايامي چند نيز از اصفهان حركت فرمود و مراحل پيمود تا وارد كرمانشاه شد باز در آن جا چند روزي اقامت فرمود و در آن جا مرحوم شيخ علي ولد مرحوم مبرور شيخ جليل امجد اوحد اعلي الله مقامه را ملاقات نمود و چند روزي نزد او تعلم فرمود و از كرمانشاه نيز حركت نمود و ديگر در هيچ نقطه توقف زياده از معمول نفرمود تا وارد عتبات عاليات گرديده بمقصد و مقصود رسيد و پس از تقبيل عتبه عليه حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه بخدمت جناب سيد جليل شتافت و آنچه از خداوند طلب ميكرد در وجود مباركش يافت ،

لو جئته لرأيت الناس في رجل و الدهر في ساعة و الارض في دار

اول جذب و انجذابي كه در ميان محب و محبوب واقع شد اين بود كه آن جناب از سيد جليل سؤال نمود كه اين من كه همه [ص 17] صفات و متعلقات را بخود نسبت ميدهد چنان كه گفته ميشود بدن من روح من مشاعر من عقل من حقيقت من آن كيست و چيست سيد جليل نظري جذاب بآن جناب نمود و بعد از آن فرمود : شما از علم من بهره‌ور خواهيد شد . همين نظر كار او را ساخت و نقد دل باخت جناب سيد ديد كه آن كس كه بايدش همت بر تربيت و ترقي گمارد اين است و آن قابليت كه بدايع آثار حقيت و ودايع اسرار حقيقت را باو سپارد همين ، دليل اين دعوي اين كه در آن زمان قيافي ماهر در عربستان بود كه غالب حالات نفسانيه را از قيافه بازمي‌گفت و ديده شده بود كه گاه اجل كسي را نشان ميداد و خود مي‌گفته است كه اين علم همه وقت در خانواده ما بوده و هر زماني يك نفر كمال مهارت را داشته و اينك نوبه من است وقتي شخصي مزاح نزد او رفته و خواسته بود كه حالت او را از قيافه‌اش بازگويد بمحض نظر با او بطريق لعب و مزاح حركت كرده بود اشاره باين كه مزاح است روزي همين قياف آن جناب را ديده و قيافه معتدله‌اش در نظر او بغايت عظيم نموده خدمت جناب سيد جليل عرض كرده بود كه اين تلميذ جنابعالي را نمي‌شناسم ولي توجه از او برنداريد كه آثار كمال از وجنه‌اش ظاهر است و بايد عالمي بسيار بزرگ شود و جناب سيد هم تصديق فرمودند بالجمله مرادم اين است كه قياف بااطلاع هم بر وفق آنچه [ص 18] ايشان خبر دادند خبر داد پس نهاني چنانكه رسم است و داني لطايف معشوقيت و جذابيت را بكار برد و آن جناب را از خود بي‌خود ساخت چنانش در تجليات مدهوش كرد كه از هر چه جز او فراموش كرد ، چنين كنند بزرگان چو كرد بايد كار

آن جناب پس از دادن دل اول كاري كه كرد تمامي متملكات خود را در پيشگاه حضرت سيد جليل برسم پيشكش تقديم داشت و خواست هر چه دارد تسليم نمايد بلي ،

بذل مال و جان و ترك نام و ننگ در طريق عشق اول منزل است

ولي جناب سيد بملاحظاتي كه خود مي‌دانست قبول نفرمود پس آن جناب خمس اموال خود را معين نموده با نهايت ضراعت استدعاي تقبل نمود اين نوبت جناب سيد محض اظهار مرحمت قبول فرمود و اين در وقتي بود كه با جمعي آشنايان خيال مكه معظمه داشت وجهي نقد معادل پانصد تومان فراهم كرده بود اين وجه را از بابت خمس مزبور خدمت جناب سيد جليل برد بعضي از آشنايان آن جناب ايراد نمودند كه شما عزم مكه معظمه داريد وجهي را كه بجهت خرج راه فراهم آورده‌ايد خدمت جناب سيد ميبريد در جواب آنها فرموده بود حج يك فريضه است و خمس يك فريضه بچه دليل حج مقدم بر خمس است امسال را نميرويم سال ديگر ميرويم ولي باز در همان اوقات خداوند اسباب سفر را فراهم [ص 19] كرده و روانه شدند باري آن جناب با آنكه سمت شاهزادگي داشت بنحوي خود را در جنب جناب سيد جليل بنده ذليل انگاشت كه از هيچ گونه خدمت و نوكري استكبار و استنكاف نداشت بلكه با كمال ميل و رغبت بهر خدمت اقدام و اقبال مي‌نمود حتي آنكه چندي نهاني از سيد جليل خود بنفس نفيس بجهت حضرتش طبخ طعام ميكرد و بارها ميفرمود كه اين بصيرت و علم بي‌نهايت كه خدايم عنايت فرموده از بركت دودهائي است كه در مطبخ سيد مرحوم كحل الجواهر ديده خود نموده‌ام و هر وقت از خدمت فراغت داشت تحصيلي مي‌نمود و در مجلس درس حاضر ميشد ولي عمده تحصيل آن جناب ذكر و فكر محبوب بود ،

عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس سبقشان روي اوست

چنانكه خود آن جناب مي‌فرمود زماني كه خدمت سيد مرحوم مشرف بودم همه هم خود را منحصر بوجود مسعود آن جناب كرده بودم و تمام مقصود و منظورم شخص آن جناب بود فقط هر كسي را از حضرتش تمنائي بود يكي علم ميخواست ديگري عزت و جاه مي‌طلبيد پاره‌اي طمع مال داشتند ، بعضي را منظور اين بود كه در پناه آن جناب محفوظ باشند و هر كس هر چه خواست از كرم و جود باو عطا فرمود ولي مرا مقصود و منظوري جز خود آن جناب نبود [ص 20] او را ميخواستم و بس پس آن معدن جود و جوهر وجود مرا نيز مأيوس ننمود و خود را بمن عطا فرمود من كان لله كان الله له .

و اما سلوك سيد مرحوم نسبت بآن حضرت چنين بود كه از ابتداي ورود مقدم شريفش را گرامي داشته بود و نهايت اعزاز و احترام را منظور ميفرمود و در هر هفته يك بار يا بيشتر بمنزل آن جناب تشريف ميبرد و هر ماه دو سه دفعه قبول ضيافت از آن جناب ميكرد و پيوسته مراحم كامله و عنايات خاصه مي‌فرمود هيچ وقت تصريح باسم شريف آن جناب نمي‌فرمود و ( سركار خان ) خطاب مي‌فرمود مجملا يك سال و كسري بدين منوال در خدمت سيد جليل حال گذرانيد وقتي باين خيال افتاد كه بكرمان معاودت نمايد و عيال را بعتبات عاليات انتقال دهد تا بفراغت بال در خدمت سيد بزرگوار روزگار بگذراند لهذا خيال خود را بر جنابش عرضه داشت و اجازت يافته روانه كرمان شد جناب سيد آن حضرت را مشايعت نمود و فرمود بعجم ميرويد و محتاج باحدي از علماي عجم نيستيد و حال آنكه سن شريف آن بزرگوار در اين وقت زياده از بيست نبود و در خدمت سيد جليل زياده از يك سال و كسري زيست نفرموده و چندان تحصيلي ننموده مع‌ذلك آن قدر ترقي كرده كه جناب سيد چنين فرمايشي در باره‌اش فرمود و ( آيه ظ ) كريمه و آتيناه من لدنا علما در حقش صادق آمد باري با چشمي گريان و دلي از مفارقت بريان حضرت [ص 21] محبوب را سپاس و درود گفت و ساحت جنابش را بدرود نمود و بكرمان آمد در ايام توقف كرمان باز بتحصيل و تدريس اشتغال داشت و جمعي بدرس آن جناب حاضر مي‌شدند از آن جمله مرحوم آخوند ملا حسين كرماني پيش‌نماز بود كه ارادت بسيد جليل داشت و شرف خدمت شيخ اجل امجد را در بلده يزد درك نموده و محبت و اخلاصي هم بحضرت آقا داشت آن حضرت هم همه روزه بنماز جماعتش حاضر ميشد و اقتدا ميفرمود و گاهي كه آخوند نمي‌آمد آن جناب امامت مينمود و در اين اوقات آن بزرگوار يك اربعين برياضت مشغول شد و غذاي خود را در اين چهل روز منحصر بقليلي نان جو فرمود و علي الدوام بقراءت قرآن و دعوات و نوافل قيام داشت پس از فراغ از رياضت كارهائي كه در كرمان داشت همه صورت گرفته بود پس امور املاك خاصه خود را بمرحوم آقا سيد محمدعلي كه مردي بزرگ و محترم بود و او را مرشد ميخواندند تفويض نمود و تنظيم امر مدرسه و موقوفات را بمرحوم آخوند ملا علي مجتهد واگذار فرمود و با عيال روانه عتبات عاليات شد و باز بمقصد و مقصود رسيد و خدمت سيد جليل اعلي الله مقامه مشغول تلمذ و تحصيل گرديد و چندي كه حال بدين منوال گذشت جنابش باجازت سيد جليل عزيمت سفر بيت الله الحرام و اداء حج واجب نمود جناب سيد با آنكه يك سفر ديگر بمكه معظمه مشرف [ص 22] گرديده بود ثانيا عزم فرمود كه اين سفر هم مشرف شود و سبب معلوم است كه الرفيق ثم الطريق و چون ميدانست كه اگر متوقفين احباب بر عزم سفر آن جناب واقف شوند مانع خواهند شد لهذا با جناب آقا قرار داد كه شما برويد ببغداد من هم بجهت زيارت كاظمين عليهما السلام حركت مينمايم و بشما ملحق ميشوم و چنين كرد و تا مسيب كه يك منزلي كربلاست تشريف برد در اين وقت مردم كربلا خبردار شدند كه جناب سيد را عزم مكه معظمه است جمعي كثير از عرب و عجم مسرعا بمسيب شتافته جنابش را باصرار و التماس بكربلا معاودت دادند آن جناب چون ديد چنين شد مراتب را بجناب آقا نگاشت آن جناب هم با نهايت شكسته‌دلي با تني چند از احباب از طريق شام راه بيت الله الحرام را برگرفت و در موقع بمكه زادها الله شرفا رسيد و اداء مناسك حج نمود و از آنجا بمدينه طيبه مشرف آمد و بزيارت حرم محترم حضرت رسول و مراقد مطهره ائمه بقيع و حضرت بتول (ص) تشرف يافت و هم در آنجا مرقد شيخ جليل اوحد را كه در جنب ائمه بقيع در تحت ميزابي كه آب رحمت از آن متقاطر است واقع شده زيارت نمود و از مدينه باز بمشهد حسين صلوات الله عليه شتافت و بفيض عتبه‌بوسي آن حضرت و شرف حضور سيد جليل و مولاي نبيل تشرف يافت ،

[ص 23]

خيال در همه عالم برفت و باز آمد كه از حضور تو خوشتر نديد جائي را

و باز چندي در حضرت سيد جليل مشغول باستفاضه و تحصيل شد و زايد الوصف ترقي نمود و نزد جناب سيد معتمد و موثق گرديد چنانكه از تعليقات مباركه كه جناب سيد جليل مرقوم فرموده‌اند اندكي از وفور وثوق و اعتماد بآن جناب معلوم و مستفاد است در اين وقت باز جناب سيد جليل حضرتش را مأمور كرمان و تعليم و هدايت مردمان فرمود آن جناب را با آنكه دوري از آستان مبارك حضرت سيدالشهداء و محرومي از فيض خدمت سيد و مولا بغايت دشوار بود امتثالا لامره الواجب رضا بحرمان داد و روانه كرمان شد و بملاحظاتي كه خود داشت عيال را در مشهد مقدس كاظمين عليهما السلام بر جا گذاشت و خود بهمدان آمد در آنجا صبيه مرحوم محمدقلي ميرزاي ملك‌آرا را كه با مرحوم ابراهيم خان از طرف مادر برادر بود خواستار شد و قبول افتاد و چون مخطوبه معظمه با ديگر برادران و خواهران در طهران بودند جنابش روانه طهران گرديد و در آنجا معزي اليها را بعقد مزاوجت بحباله خود درآورد اين دختر نيك‌اختر زني بسيار عفيفه و صالحه و مصداق حديث شريف كه خير النساء ودودة ولودة بود و نسبي شريف داشت از طرف پدر پسرزاده خاقان خلدآشيان [ص 24] فتحعلي شاه قاجار و از طرف مادر از اولاد مرحوم شاهرخ شاه بود كه آن مرحوم در نسب به نادر شاه مرحوم و سلاطين صفويه مي‌پيوندد حضرت آقاي مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمود من در تحت قبه مطهره حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه استدعا نمودم كه زوجه صالحه‌اي كه دوست آل‌محمد عليهم السلام و محل مرحمت ايشان باشد و او مرا و من او را دوست دارم بمن عطا فرمايند و الحمد لله كه دعوتم را مستجاب فرمودند و ميفرمود از او مكروه نديدم و از هر جهت با ميل من موافق است و كفي به شهيدا بالجمله چندي در طهران توقف فرمود و چون با مرحمت‌شأن جنت‌مكان شاه مبرور محمد شاه سوابق معرفت و اختصاص داشتند و زماني كه شاه مبرور با حضرت وليعهد نايب السلطنه مغفور عباس ميرزا طاب ثراه بكرمان آمده بود معاشرت تامه داشتند و اكثر شبها باتفاق نماز شب بجاي ميآوردند لهذا گاه‌گاهي بحضرت شاه رضوان‌جايگاه مشرف ميشد و مورد مراحم و الطاف ملوكانه ميگرديد و بعد از چندي روانه كرمان شد و شاهزاده معظمه را با خود بكرمان آورد و از زماني كه از خدمت سيد جليل بطرف عجم تشريف آورد هر وقتي باقتضا تعليقات مرحمت‌آيات از جناب سيد جليل براي آن جناب ميرسيد كه همه آنها دلالت بر وفور مرحمت و فرط اعتماد بآن حضرت دارد و تيمنا صورت اجازه و صورت چند تعليقه مرقوم ميشود [ص 25] صورت اجازه اين است :

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله الذي اقام المأمونين لاظهار غيبه مقامه و رفع بالمستترين بامره و بنورهم علي ذري حجب الذوات اعلامه و الصلوة و السلام علي المصطفي من صفايا صوافي لب الالباب فادني مقامه فاظهر به مستجنات غيب الغيوب كما اخفي باشراق نوره كلامه و علي آله المخلفين لاقامة تحريف الغالين و انتحال المبطلين قلوبا صافية اودعوها من اسرار دار الخلد و دار المقام فبلغ كل بما اودع فيه من سره و كامن غيبه في محل القدس و موارد الانس مرامه .

اما بعد فيقول العبد الجاني و الاسير الفاني كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي ان مولي الاولي و الولي الاعلي العالم العامل و الفاضل الكامل جامع المنزلتين الظاهر و الباطن و حاوي المرتبتين المقامات العقلية المستنيرة بالانوار النقلية الالهية و المراتب النقلية المأخوذة من حقايق الدقايق العقلية ، كاشف المعضلات و رافع المبهمات ، حسن الذات ، حميد الصفات ، قرة العين بلا مين المؤيد بلطف الكريم الرحيم محمدكريم خان بن ابراهيم خان قد عرض علي بعض مصنفاته و مؤلفاته في فنون شتي فوجدتها كما كنت اظن فيه ايده الله بصنوف تأييداته و اسبغ عليه جزيل نعمائه و كراماته قد اودع في اصداف الالفاظ المحبرة من لآلي التحقيق اثمنها و اغلاها و زين [ص 26] سماء العبارات المهذبة بالكواكب المضيئات من الدرجات الرفيعات و الاطوار الالهيات اسناها و ابهاها فهو سلمه الله و ايده اهل لاستنباط المسائل الفرعية الشرعية عن ادلتها التفصيلية و متهيئ لاستيضاح المسائل العملية لما فيه من النفس القدسية و حقيق بان يخوض لجة التحقيق و يعلو ذروة التدقيق و يستقل بالعمل و يتجنب مواضع الزلل و يعمل بالاحتياط ما امكن و يفتي بما احكم و اتقن و يراقب الله سبحانه و تعالي في السر و العلن و يجعل اولياءه و خلفاءه عليهم السلام نصب عينيه في كل ما يظهر و يكمن و لايخرج عما نطقت به اخبارهم و شهدت به آثارهم و لايفترق عن الجماعة و يتلقي الامر بالسمع و الطاعة و لايعول علي الاحتمالات البعيدة و لا الآراء المستحسنة و القياسات المظنونة و التخريجات العقلية الغير الموزونة فان هذا المقام مقام خطير و خطب جسيم و امر عظيم فليواظب وفقه الله بالاعمال المستحبات و تلاوة القرآن و طول المناجات و لايغتر بزخارف الدنيا و لا باجتماع الناس من اهل الهوي فانهم اتباع كل ناعق يميلون مع كل ريح يوم لك و يوم عليك و تأدب بآداب المخلصين و اقتف آثار الائمة الطاهرين سلام الله عليهم اجمعين و توسل بهم فيما يدهيك في كل آن و حين فانهم عصمة المعتصمين و ملجأ الخائفين و لاتخرجني عن خاطرك عند الصلوة و مظان استجابة الدعوات ختم الله لي و لكم بالحسني انه علي ذلك قدير و بالاجابة جدير [ص 27] و انا العبد كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي ، ثم ختمه بخاتم الشريف .

و ايضا يكي از اهل كرمان در وقت تشرف بآن آستان ملايك‌پاسبان سؤال كرده است از تكليف خود اين جواب را بخط مبارك مرقوم فرموده‌اند :

بسم الله الرحمن الرحيم

جناب مستطاب عالم عامل فاضل كامل المسدد المؤيد بتأييد الملك المنان محمدكريم خان حكم ايشان مطاع و ترجيح ايشان متبع و راد بر ايشان راد بر خدا و رسول و ائمه طاهرين سلام الله عليهم ميباشد ، بر كافه ناس امتثال اوامر ايشان لازم و اذعان و انقياد مر احكام ايشان را متحتم و امضاي حكم ايشان بر هر كس لازم و مخالفت ايشان در آنچه بذل جهد نموده و ترجيح داده بعد از استيضاح تام حرام ، جايز التقليد و نافذ الحكم هر كس خواهد تقليد ايشان كند كه فائز و ناجي خواهد بود ان شاء الله تعالي و الله سبحانه هو العالم و الواقف و كتب العبد كاظم بن قاسم الحسيني الرشتي حامدا مصليا مسلما مستغفرا .

ثم ختمه بخاتمه المبارك .

تعليقه ديگر از ايشان كه در عنوان آن مرقوم فرموده‌اند :

هو الحفيظ تعالي - عريضة الاخلاص در بلده كرمان بمطالعه شريفه المولي الاعظم الافخم الاجل المؤيد المسدد الممجد العالم العامل الفاضل الكامل قدوة العلماء و زبدة الفضلاء محمدكريم خان سلمه الله تعالي مشرف شود ، قطمير قطمير قطمير .

[ص 28] بسم الله الرحمن الرحيم

بعرض ميرساند كه هنگامي است كه از مشهد مقدس كاظميين عليهما السلام اراده تشرف و بخدمت رسيدن ائمه سامره عليهم السلام را دارم با قلبي بغايت مشوش و مخدومي حاجي محمدعلي سلمه الله تعالي بعد از روانه شدن حقير روانه آن سامان بود بدين دو كلمه مصدع اوقات گرديده كه هر گاه از مجاري حال مشيت حتميه استفسار فرمائيد جناب حاجي سلمه الله تعالي و ايده لسانيند صادق و كتابي ناطق فاحفه السؤال و استخبر الحال فأنه ينبئك عن الجزئي و الكلي و المجمل و المفصل و الظاهر و المخفي الا ما استجن في الصدور و لم‌ابرز من بوائق الدهور و عظائم الامور الامر عظيم و الخطب جسيم و الحمل ثقيل و الخطر جليل يا ايها الذين آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلكم تفلحون تعاونوا علي البر و التقوي و لاتنسوا الفضل بينكم و لكن الاعتماد علي الله و الثقة بالله و التوكل عليه و لاتجزعوا عن النوائب و لا لتواتر المصائب فان الله سبحانه جعل ظهور تشييد هذا الركن الاعظم الذي هو الرابع من الاركان و المتمم للبنيان باسباب نحن و له الحمد و الشكر منها و لكن السلوك كما ادب الله سبحانه عند ظهور الاول منها من اطوار سلوك النبي صلي الله عليه و آله مع الناس في مكة و تحمله شدة المحن و الابتلاء الي ان نزلت اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا [ص 29] الآية ، و عند ظهور الركن الثاني و الثالث منها من خبر اميرالمؤمنين و استيلاء المتغلبين و مبدأ هذا الركن ايضا يحتاج الي ذلك السلوك و الادب فشمر عن ساق الجد و عض علي النواجد و اصبر علي ما اصابك ان ذلك من عزم الامور .

تعليقه ديگر :

بسم الله الرحمن الرحيم

بعرض مقدس ميرساند كه رقيمه كريمه در احسن اوان و اشرف مكان عز ورود و شرف نزول ارزاني داشته كمال مسرت و شادماني روي داد ، اي وقت تو خوش كه وقت ما كردي خوش ، ذكر آن فرموديد كه حقير شكايت از عدم ارسال مراسله نموده‌ام و العياذ بالله اعراض قلبي نسبت بآن سركار داده‌ام حاشا و كلا و معاذ الله ان اكون من الجاهلين مگر روابط قلوب از ميان رفته مگر مرابطات مغيبه زايل شده والله كه شما در سويداي قلب جا داريد و فراموش نميشويد پس فراموش نميكنيد چگونه فراموش ميشوند قلوبي كه از يك طينت مخلوق شده و از يك آب كه آن رحمت مكتومه است سقي شده هر گاه سخني رود محض كلام ظاهري و استيحاش از عدم وصول مكاتبات كه نصف المواصلات است بنده را از سركار بجهت كمال محبت باطني توقع آن است كه علي الدوام مصحوب هر كس كه از آن مرز و بوم ميآيد گذارش حالات را مفصلا نوشته ارسال داريد كه جبر [ص 30] قلوب منكسره و اطميناني بجهت دوستان حاصل شود كه تغير در اوضاع آنا فآنا متوقع و مترقب است و اطلاع شئ متغير بجهت سكون نفس بعضي از اصحاب ما لازم است لهذا بتكرار مراسلات و اطلاع كلي از مجاري حالات فايده كليه متصور است و اگر گاهي گفته‌ام كه از سركار مراسلات نميرسد مرادم اين بوده نه شق ديگر و اما تشرف باين اعتاب مشرفات هر چند كمال فوز و سعادت است و ليكن حفظ ثغور قلوب از تطرق شبهات ابليس كه همي جز فساد قلوب طاهره اين فرقه محقه اعزها الله ندارد و از اوجب واجبات و الزم لوازم و رضاي خدا و خشنودي رسول و ائمه طاهرين سلام الله عليهم در آن است و هر آني ثواب چندين زيارت بجهت سركار يقينا نوشته ميشود حمايت دين و حفظ قلوب يتامي و مساكين پيش ايشان سلام الله عليهم اعظم از زيارت صوري ايشان است شما در آن جا زيارت ميكنيد و دوستان شما خاصه اين ذره بي‌مقدار بنيابت آن جناب زيارت ميكنم هر چه بئس البدل باشم .

و اما حكايت حكم و قضا فاياك ثم اياك افرر من القضاء فرارك من الاسد ، عمر عزيز من تا ميتواني اين باب را مسدود كن كه اين مردم خبيث ميباشند و اتصال بايشان و تصرف در امر ايشان تضييع امر دنيا و آخرت است و ليكن گاهي بجهت اكل ميته يا حفظ دين در اين صورت چاره نيست مثل اين حقير ضعيف و نسأل الله التوفيق [ص 31] و التسديد و الاعانة هر گاه ميدانستم كه جايز است برايم كه بكسي بگويم كه پيش زيد برويد براي حكومت والله كه يك روز در مجلس حكم نمي‌نشستم باري من كه مرارت و مشاقات اين را متحملم ميدانم كه چه ميگذرد . آقاي من ، سرور من ، مولاي من تا ميتواني دينا و دنيا اين كار را ترك كن مگر عند الوجوب و آن وقت را خود بهتر ميدانيد جزاكم الله خير الجزاء . چشمم را روشن كردي و حضرت قائم جعلني الله فداه را راضي نمودي والله حق نيست مگر آنچه در دست است و در آن سستي مكنيد و تكاهل مورزيد و بكمال همت قدم گذاريد چنانكه گذاشته‌ايد والله المستعان و عليه التكلان تا آنكه بعد از پاره‌اي مطالب رسميه مرقوم فرموده‌اند :

و اما جواب آنچه اشاره فرموده بوديد كه مردم الآن اكتفا بلفظ نميكنند امري ديگر ميخواهند ، معلوم سركار بوده باشد كه اتصال خلق بغوث اعظم جعلني الله فداه و عليه و علي آبائه السلام بعد از سير در چند قريه است از قراي ظاهره : اول از قريه اولي در قوس صعود و آن از اصحاب شريعت از اهل مجادله است و اصحاب طريقت و حقيقت بحسب مطابقه اين عالم دويم در قريه ثانيه و آن نجبايند بمعني ادني حمله علوم و اسرار در مقام ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين . و سيم در قريه ثالثه و آن نقبايند بمعني ادني و اينها اصحاب افعال [ص 32] و مظاهر اسماي بيست و هشت‌گانه كه كينونت انسان حامل آنها است و چهارم در قريه رابعه است و آن نجبايند بمعني اعلي و ايشان همين نقبايند در مقام كليت يعني نزد ظهور اسم اعظم اعظم اعظم پنجم كه قريه خامسه است و آن نقبايند بمعني اعلي و در ايشان ظاهر شده ذكر اجل اعلي اعلي اعلي و بعد اين نقبا با نجبا نسبت عرش و كرسي با سماوات سبع در جميع تأثيرات افعال هر دو مؤثرند در وجود ليكن تأثير بهمين نسبت است ششم سير در قريه سادسه است و آن اركان است و امر ايشان بر آن جناب عيان است و نسبت اين اركان با نقبا با هر دو معني و مقام نسبت روح است بجسم . چون در اين قري سير خود تمام نمود آنگاه بغوث اعظم اتصال بهم ميرساند و يفعل ما يشاء في الاكوان ، مردم در قريه ظاهره اولي سير نموده‌اند و در قريه ثانيه در مبدأ سيرند كجا متحمل سير در قريه ثالثه ميشوند و اين قري كه حقيقت اسمند از براي غوث اعظم صلي الله عليه و سلم ، در كافي و بحار و عوالم بابي منعقد كرده در تحريم تسميه و احاديث بسياري در نهي از تسميه وارد شده و در آن كتاب مذكور است و سركار در اينجا همين سؤال را فرموده‌ايد بنده عرض كردم مردم الآن محتاج علومند از بواطن و اسرار و حقايق و انوار و آن را نهايت نيست و بكنهش نميتوان رسيد و هنوز وقت از اين نحو [ص 33] نيست چنان كه قبل از اين اين مقدار هم نبود ، الاشارة كافية و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته در امر خود محكم باش و در آنچه بر او هستي راسخ لعل الله يحدث بعد ذلك امرا و السلام عليك و علي من صدقك و صدق لك و رحمة الله و بركاته .

اين بود معدودي از تعليقات ايشان و تعليقات ديگر نيز بخط مبارك موجود است الا اينكه چون مطالب رسميه است فايده در نوشتن آنها نيست .

از اين پيش شمه‌اي از حالات آن جناب در بدايت سن و اوان شباب بر وجه اختصار نگارش يافت و اگر كسي بفطرت در آنچه نگاشته‌ايم تأمل نمايد خواهد دانست كه خداوند اين قابليت را براي هدايت و ارشاد آفريده و بمقتضاي لطف و حكمت لوازم اين امر را از علم و تقوي و اخلاق حسنه در وجود مباركش قرار داده است و اكنون باز بطريق اجمال معدودي از ملكات و مختصري از حالات آن حضرت پس از تكميل مراتب و تحصيل مطالب نگاشته ميشود تا سررشته بدست آيد و اگر چه فضائل آن وجود مبارك از احصا و درك نگارنده اين اوراق برتر است و لكن از باب ما لايدرك كله لايترك كله يكي از هزار و اندكي از بسيار نگارش مي‌يابد .

اما بسط آن جناب در علوم بدون شايبه اغراق بدرجه‌اي بود كه گويا مجهولي نداشت و از مشكلات هر علم و معضلات هر فن [ص 34] از جنابش سؤال ميشد جواب صواب ميفرمود و حل مشكل مينمود و اگر احيانا وقتي مي‌فرمود نميدانم بنا بر مصلحتي بود و در مقامات ديگر آن مطلب را كتبا يا لسانا شرح داده يا بعد از آن بيان ميفرمود ، خداوندش قريحه‌اي عطا فرموده بود كه بهر علم و هر صنعت اقبال ميكرد در زمان اندك در آن فن كامل ميشد و در اكثر علوم و فنون و صنايع قوانين جديده محكمه وضع نمود و انحرافات را باستقامت آورد و برهان اين مقال كتابهاي آن جناب است كه فهرست آنها را بعد از اين خواهيم نگاشت و از آنچه در فنون مختلفه و علوم متشتته مرقوم فرموده است ميتوان قياس كرد كه اگر در بعضي علوم كتابي مرقوم نفرموده بعلت مانع يا عدم مقتضي بوده است وانگهي كه غالب همت آن جناب مصروف در معارف الهيه و علم مبدأ و معاد و فضايل ائمه اطهار صلوات الله عليهم و عبادت پروردگار بود و براي امور جزئيه ترك مهمات نميفرمود .