سؤال - و في حديث المفضل سأل عن الصادق عليه السلام فكيف يا مولاي في ظهوره فقال عليه السلام في سنة ستين يظهر امره و يعلو ذكره .
جواب - اين حديث هم از جمله احاديثي است كه حضرات تأويل بمراد خود ميكنند باين ملاحظه كه اين خبيث و مبدع حشره الله مع الاول و الثاني در سنه هزار و دويست و شصت بدعت در دين خدا گذارده است ، و در اين مقام چند عرض مراست كه بر ارباب دانش و بصيرت پوشيده نخواهد ماند . اولاً اين فقره از همان حديث معروف از مفضل است و بسيار هم مفصل است و اين فقره را در نسخ باختلاف روايت كردهاند ، در پارهٔ از نسخ است كه قال المفضل يا مولاي فكيف في ظهوره عليه السلام قال يظهر من سنة الستين امره و يعلو ذكره تا آخر . و در كتاب محجّه روايت كرده است كه قال المفضل يا مولاي فكيف بدو ظهوره عليه السلام قال يا مفضل يظهر في سنة الستين امره تا آخر ، و اين اصحّ از نسخه سابقه است ولي باز هم في سنة الستين بنظر مصحّف ميآيد . [ص 80] و بنظر من اصح نسخه عوالم است كه فرمود يا مفضل يظهر في شبهة ليستبين امره تا آخر . و مأخذ همه كتاب حسين بن حمدان است ، معلوم ميشود كه نسخهٔ كه ساير روات مثل سيد هاشم و غيره از كتاب حسين بن حمدان داشتهاند مغشوش بوده است و اگر ملاحظه كني ميبيني كه دو لفظ بسيار نزديك بيكديگرند شبهة زود مشتبه بسنة ميشود و ليستبين هم زود مشتبه بسنين ميشود .
و اما دليل بر اينكه في شبهة ليستبين اصح است چند چيز است ، يكي اينكه اصل معني في سنة الستين درست نميآيد مگر بكلفت چرا كه بحسب ظاهر اين لفظ در مقامي گفته ميشود كه خود عدد شصت منظور باشد كه شصت سال از هجرت يا بعثت مثلاً باشد و مسلما حضرت صادق عليه السلام بعد از مأة بودند پس چه طور درست ميآيد اين فقره و اگر خواسته باشيم مثل بابيه تأويل نمائيم بسيار بعيد از صواب است و امري موهوم است ، و از اين گذشته كه رسم نيست اين نحو بيان كنند و بهر حال كه بسيار بعيد است اين نحو معني .
و وجه ديگر آنكه از صدر حديث تا اين مقام هر چه مفضل سؤال از وقت ميكند حضرت با برهان بيان ميفرمايند كه وقت معين ندارد ، ميگويد سؤال كردم از مولايم حضرت صادق [ص 81] عليه السلام كه آيا از براي مأمول منتظر مهدي عليه السلام وقت معيني هست كه مردم بدانند فرمود حاشا كه موقت شود براي ظهور او وقتي كه شيعيان ما بدانند عرض كردم چرا فرمود بجهت اينكه آن ساعتي است كه خدا ميفرمايد و يسألونك عن الساعة تا آخر آيات ، و آن ساعتي است كه ميفرمايد و عنده علم الساعة و نفرمود كه نزد ديگري هست و فرمود و هل ينظرون الا الساعة تا آخر آيه ، و فرموده اقتربت الساعة و انشق القمر و قال و ما يدريك لعل الساعة تكون قريبا يستعجل بها الذين لايؤمنون بها تا آخر ، عرض كردم چيست معني يمارون فرمودند ميگويند كي تولد كرده است و كه ديده و كجا هست و كي ظاهر ميشود و همه اين سخنان را محض استعجال امر خداوند و شك نمودن در قضاء او ميگويند ، تا اينكه ميگويد عرض كردم آيا وقت براي او معين نميشود فرمود اي مفضل وقت بر او معين نميشود هر كس بر او وقت معين كند خود را شريك خداوند گرفته است در علم او و ادعاي اين نموده است كه بر سرّ خداوند آگاه شده ، تا اينكه عرض ميكند فكيف بدو ظهوره . حال تو انصاف بده كه حضرت باين تفصيل نهي از توقيت ميفرمايد آن وقت چگونه توقيت ميفرمايد ؟ پس مسلم آن [ص 82] نسخهها غلط است و نسخه عوالم صحيح است .
و وجه ديگر باز از ادله اين است كه جواب امام عليه السلام مسلماً مطابق سؤال است ، مفضل عليه الرحمه ميگويد كيف بدو ظهوره پس سؤال از كيفيت بدء ظهور ميكند امام لامحاله جواب از كيفيت ميفرمايد نه از وقت و اين رسم بيان جواب است و اگر احيانا يك وقتي طور ديگر جواب فرمودند محض حكمتي ديگر است پس بروايت عوالم جواب مطابق سؤال خواهد شد .
و بر فرض كه سنه ستين هم باشد در نزد ما معني صحيح دارد كه خود اين حديث شهادت بصدق آن ميدهد و تأويل مثل قول آنها هم لازم ندارد عرض ميكنم در خود اين حديث ميفرمايد در سنه دويست و شصت حضرت امام حسن عسكري عليه السلام رحلت ميفرمايد و آن سرور غايب ميشود و شخص او را در اين غيبت مؤمنين ميبينند و شاكّين نميبينند و امر و حكم آن سرور نافذ است و در سنه شصت و شش غايب ميشود كه احدي آن سرور را نميبيند . حال چون اين را دانستي عرض ميكنم اگر سنه ستين درست باشد معني را چنين ميتوانيم بكنيم كه مفضل از بدء ظهور آن حضرت سؤال كرد و بدء ظهور آن سرور ابتداي تنطق بامامت است پس آن حضرت فرمود [ص 83] در سنه ستين امرش ظاهر ميشود و اسمش بلند ، و شاهد صدق اين معني كه عرض شد اين است كه ميفرمايد در آن وقت آن حضرت باسم و كنيه و لقب خوانده ميشود و اسم او بزبان همه كس ميافتد تا حجت بر ايشان تمام شود و ما اسم را بمردم آموختهايم و نسب او را بيان كردهايم تا مردم نگويند كه ما اسم و نسب او را نميدانستيم . و معين است كه اين طرز بيان بحال غيبت انسب است چرا كه ميفرمايد ما اسم و نسب او را براي مردم گفتيم كه ذكر كنند و بگويند و آن حضرت معروف شود و حجت خدا بر ايشان تمام شود ، اگر مراد بيان وقت ظهور كلي بود مناسب بود كه اسمي از ظهور و آثار و علامات و معجزات هم ببرند خاصة كه آن وقت چه حاجت است كه مردم بذكر اسم عارف شوند معاينه ميبينند شخص ايشان را و با شمشير بگردن ايشان ميگذارند كه حق با ايشان است و برهان ايشان معجز است و ساير آيات . و قرينه ديگر اينكه حضرت بعد از اين بيان ميفرمايد ثم يظهره الله كما وعده به و ثم تراخي را ميرساند و مسلّم حضرت سخن را مكرر نفرموده است پس آن ظهور قبل از اين است آنجا بيان ظهور امر و اسم و صفت است اينجا بيان ظهور شخص ، و حديث [ص 84] مفصل است و مرا مجال اينكه جميعش را نقل كنم نيست و الا ذكر ميكردم و معني ميكردم تا بداني كه ببركت غوث اعظم عجل الله فرجه علي المراد عرض ميكنم و اين عرضها منظور نظر فيضمنظر حضرت صادق است عليه السلام نه آن تأويلات .
و بيان اين معني بطرزي مفصل و مبرهن في الجمله اين است كه امر ولادت امام عليه السلام بر اكثر مشتبه ماند و نميدانستند و در ايام حيوة حضرت امام حسن عليه السلام هم آن حضرت معروف همه كس نبودند و شيعه مرخص نبودند كه اسم آن حضرت را ببرند بجهت تقيه و بحسب ظاهر هم مأموم بودند و تنطق بامامت نميفرمودند و هر گاه بعد از حضرت امام حسن عليه السلام ظاهر ميشدند و علانيه دعواي امامت مينمودند يا ميبايست امر خود را ظاهر كنند و بقوت و قدرت و سلطنت راه روند يا مثل آباء كرام صبر كنند و تقيه فرمايند ، قسم اول وقتش نبود و خلق تحمل نداشتند و بقسم دويم اگر راه ميرفتند ايشان را شهيد ميكردند مثل ساير ائمه اطهار عليهم السلام و اگر وجود خود را هم حفظ ميفرمودند از شهيد شدن بمعجز با وجود ظهور اعلاء ذكر ايشان نميشد بجهت غلبه دشمن بجهاتي چند كه اينجا محل ذكر [ص 85] آنها نيست پس از اين جهت غايب شدند كه دست اعداء بايشان نرسد و ذكر خود را در ميان گذاردند و نواب قرار دادند و بواسطه اخبار بسيار اسم و نسب و صفت آن حضرت هم كه ميان شيعه معروف بود پس در غيبت صغري و كبري خورده خورده اسم مبارك ايشان بلند شد و در مجالس و محافل بنا كردند گفتن و شنيدن ، اعادي هم چون ميديدند بحسب ظاهر امام در ميان نيست و دست ايشان برئيسي نميرسيد كه او را از ميان بردارند اختلاف دول هم شد بنيعباس هم روز بروز امرشان ضعيف شد و نميرسيدند بمنع شيعه از ذكر امام و مشغول بنفس خود شدند ، خورده خورده آن حضرت معروف شدند تا اين زمان كه ميبيني بحمد الله عارف و عامي ، شيعي و سني ، يهود و نصاري و مجوس همه آن حضرت را شناختهاند بلكه آن حضرت با وجود غيبت از اجداد طاهرينش معروفتر شده است و طوري امر ظاهر شده كه منكري كأنه باقي نمانده است و اگر آن حضرت ظاهر بودند و شيعه گرد ايشان جمع ميشدند محال بود كه اعادي آرام بگيرند و البته سعي در خمود ذكر ميكردند و اين عادت مردم است كه وقتي كه ذكر غايبانه و اخلاص مفت از ايشان خواستي تسليم دارند همينكه پاي [ص 86] عمل در ميان آمد دشمن ميشوند اين است كه قبل از ولادت آن سرور سلاطين بنيعباس ميدانستند اين امر را و ذكر ميكردند و حرفي نداشتند و لكن امام حي را بقتل ميرسانيدند حال هم امر همين طور است با امام غايب كه مال و سلطنت و ملك را واگذارده چه نزاعي دارند پس مسلّم ساكت ميشوند بواسطه سكوت ايشان خورده خورده امر شايع ميشود بطوري كه در همه دلها رسوخ ميكند كه آن حضرت امام واجب الاطاعه است پس يكمرتبه علي حين غفلة ظاهر ميشود و آن وقت همه كس تمكين ميكنند الا كفاري كه خدا ميشناسد آنها را ، پس از اين جهت در اين حديث شريف فرمود كه اسم و نسب را براي مردم گفتهايم ، پس اسم آن حضرت معروف ميشود آن وقت ظاهر ميشود و لو كره المشركون و در اخبار ديگر ميفرمايد وقتي ظاهر ميشود كه همه كس اسم آن حضرت را بدانند .
و اما اخباري كه وارد شده است در اسم نبردن دو معني دارد يكي معني ظاهر يكي معني باطن ، اما باطنش از اسرار خداست و مخصوص باهل سرّ است و اما ظاهرش چنانكه از حديثي ظاهر ميشود اين است كه آن سرور چند اسم دارند يكي اسم باطن نبوت است يكي اسم ظاهر ، اسم باطن را بايد مكتوم داشت و اين هم [ص 87] اسراري دارد نه اين است كه مقصود اين است كه اين حروف را نبايد گفت بلكه هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست ، هزار سرّ دارد كه اگر ظاهر شود مردم كافر ميشوند اگر اين است ظاهرش پس چه خواهد بود باطنش و تأويلش ولي صدمه شخص بكتمان اين اسرار كمتر است از اظهار و لكل نبأ مستقر و سوف تعلمون بهر حال كه آن اسم را نبايد برد چنانكه از حديث ظاهر ميشود و مراد معني آن اسم است نه حروف و استغفر الله من الجسارة علي التسمية و حاشا ان اسمّيه و لكني كنيت عنه لاهل العيان و يعرفه من له عينان ، اين است كه شخصي از يكي از نواب پرسيد كه آيا امام را ديدهٔ فرمود بلي با دو عين ديدهام آن وقت اشاره كرد بگردن خود با دو دست يعني گردن چاق بزرگي دارند عرض كرد اسم ايشان چيست فرمود حاشا كه اسم ببرم نهي فرمودهاند . و شايد مراد از كلفتي گردن استعاره باشد چون جهال چنين ميپنداشتند ملك بيصاحب شده است باين لفظ فرمود كه كنايه از سلامتي و سلطنت و قدرت صاحب ملك است و شايد هم واقعا گردن مبارك ايشان كلفت است و بعضي اخبار هم دلالتي بر فربهي آن سرور دارد . بهر حال كه آن اسم خاص را نبايد برد نه همه اسماء و [ص 88] القاب و كنيهها را پس بساير اسامي و القاب معروف ميشوند .
بهر حال كه مراد از اين ظهور در سنه ستين اين ظهور است نه چيز ديگر و اگر بروايت عوالم هم بخوانيم باز اين معني مستقيم است و بدو ظهور را از همان وقت ميتوان گرفت و آن حضرت بشبهه ظاهر ميشود امر و اسم مقدسش بجهت امتحان مردم چنانكه ظاهر است و اگر ظهور امر و اسم را هم در ظهوري كه بعد ميشود بگيريم باز معني درست ميآيد ولي ثم را بجهت تأخير بيان ميگيريم ، يا آنكه در همان وقت هم ميگوئيم اول اسم آن سرور بلند ميشود و شخص آن سرور را همان اهل مكه ميبينند بعد ساير بلاد آن سرور را بسا مشاهده كنند ، يا اسم آن سرور از وقت خروج سفياني و دجال و زنده شدن مردگان و بلند شدن ندا در ماه رمضان از آسمان بلند ميشود و در همه جا گفتگو ميشود تا خود آن حضرت ظاهر شود و همه درست است و صحيح و الحمد لله لنا من كلها المخرج .
پس معني حديث شريف ظاهر شد و تأويلي كه ايشان نمودهاند بكلي بيجا و بي برهان است زيرا كه دانستي لفظ صحيح همان في شبهة ليستبين است و بر فرض كه صحيح في سنة ستين هم باشد دانستي كه مراد چيست و محال است امام وقت ظهور واقعي را [ص 89] در مقامي كه خود اثبات ميفرمايد كه جايز نيست توقيت كردن توقيت فرمايد و اصل توقيت نكردن هم هزار نكته دارد كه در سينه اهلش مكتوم است و غير نميداند كه سرّش چيست و نه از لبي بيرون ميآيد و نه بر قلمي جاري ميشود تا آن زمان كه خود آن سرور ظاهر شود و معلوم شود كه مرادشان چه بوده .
و از همه اينها گذشته بتأويل هم اگر راضي شويم و بگوئيم اين سنه ستين تعيين وقت مبهمي است و ضرر ندارد همان عرض سابق را ميكنيم كه كجاست علامتهاي امامت ، آن علامات كه حتم است در امامت چنانكه سابقاً گذشت اگر هست ميتوان متحمل مشاقّ شد و حديثي را هم تأويل نمود ولي هر گاه اصل درست نشد چه لزوم كرده است كه شخص تأويل كند و چون سابقاً علامات امامت گذشت ديگر اعاده نميكنيم .
ولي باز قاعدهٔ عرض ميكنم بجهت اهل انصاف كه هيچ تأويلي درست نيست مگر با ظاهري مطابق باشد ، اگر با ظاهري مطابق نشد چه از ظواهر كونيه كه كتاب كوني خداوند است و چه ظواهر شرعيه كه همه تعبيرات از كتاب كوني است اين تأويل متّبع نيست و ممنوع است اگر چه در واقع و نفس الامر درست هم باشد چرا كه ما جاهليم و برأي خود در ظواهر امور نبايد [ص 90] سخن بگوئيم چه جاي بواطن و تأويلات و خداوند در آيات بسيار ما را از قول برأي و تأويل بخطا و رأي نهي فرموده است پس بنا بر اين فرض ميكنم شخصي است از رعيت تو اسم اين را بتأويل آقا ميگذاري و هيچ شاهدي در ظاهر براي آقائي اين نميبيني و صفات آقائي ابداً از اين ظاهر نميشود آن وقت هر چه در اخبار در معامله با آقاها وارد شده است در باب سلوك با او تأويل ميكني و هر چه در عالم محتمل است كه تأويل بآقا شود درباره او معني ميكني پس گاه اسم او را سماء ميگذاري بجهت بلندي رتبه او گاه آفتابش ميخواني بجهت فضل وجودش گاه بحرش گاه نهرش مينامي گاه كعبه گاه مني گاه مروه گاه صفا ، اينكه مسلما عمل بيجائي است ، تو اول آقا بودن اين غلام زنگي را با يك ظاهري چه آيه چه حديث چه علامت ديگر كه عقلا بپسندند ثابت بكن آن وقت هر چه دلت ميخواهد بگو . ملتفت باش چه عرض ميكنم و از اين نحو بيان لذت ببر كه پشت دين بحمد الله باينها راست ميشود . حال انصاف بده تو اين گوساله سامري را بدون سبب ميخواهي امام بنامي ، نه آيهٔ نازل شده كه ميرزا عليمحمد شيرازي امام است نه حديثي وارد شده است نه يك صفتي از صفات امامت در او است [ص 91] نه خودش بيچاره باورش شده بود ، ملا حسين بشروئي و امثال او دايماً براي او اسباب ميچيدند و مزخرفاتش را اصلاح ميكردند آخر همه بدرك رفتند ، حال تو چنين كسي را امام گفتهٔ پس مزخرفاتش را كتاب جديد و بدعتهايش را شريعت تازه نام گذاردي و هر چه هم از احاديث در صفات و حالات امام و متعلقات آنها وارد شده است همه را تأويل باو ميكني ، اينكه درست نميآيد و عملي خطاست لااقل يكي از اينها را موافق يك ظاهري معني بكني سلامتتر است و اگر خواسته باشي درباره اين مرد متمسك بحديثي شوي كه پس از آن بتواني اخبار مناسبه بآن حديث را تأويل باو بنمائي من بتو نشان ميدهم ، احاديثي چند وارد شده است كه قبل از ظهور امام عليه السلام مبدعهاي بسيار حركت ميكنند موافق روايتي شصت علم حركت ميكند و موافق روايتي دوازده نفر از سادات مدعي بباطل ميشوند بگو اين هم يكي از آنهاست آن وقت هر چه در صفت مبدع وارد شده است در شأن او بخوان چه بظاهر چه بتأويل حق ، اين عمل صحيحي است چرا كه علامات مبدع بودن را در ظاهر دارد و مانعي از صدق اين اسم بر او نيست و اما اگر بخواهي اسم حقي بر سر او بگذاري قابل هيچ اسم نيست [ص 92] بلكه عرض ميكنم اگر بخواهي او را از علماء سوء بخواني قابل نيست چرا كه اهل علم نيست .
سؤال - في البحار ان في قائمنا اربع علامات من علامات نبي موسي و عيسي و يوسف و محمد صلي الله عليه و آله اما العلامة من موسي الخوف و الانتظار و اما العلامة من عيسي ما قالوا في حقه و العلامة من يوسف السجن و التقية و العلامة من محمد صلي الله عليه يظهر بآثار مثل قرآن .
جواب - شايد حديث را بمعني خواسته روايت كند در عبارت هم سهو هست و باين مضمون احاديث متعدده است ، در كتاب عوالم روايت كرده است عن ابيبصير قال قال ابوعبدالله عليه السلام ان في صاحب هذا الامر سننا من الانبياء سنة من موسي بن عمران و سنة من عيسي و سنة من يوسف و سنة من محمد صلي الله عليه و آله و عليهم السلام فاما سنته من موسي فخايف يترقب و اما سنته من عيسي فيقال فيه ما قيل في عيسي و اما سنته من يوسف فالستر جعل الله بينه و بين الخلق حجابا يرونه و لايعرفونه و اما سنته من محمد صلي الله عليه و آله فيهتدي بهداه و يسير بسيرته و عن ابيبصير قال سمعت اباجعفر عليه السلام [ص 93] يقول في صاحب الامر سنة من موسي و سنة من عيسي و سنة من يوسف و سنة من محمد صلي الله عليه و آله فاما من موسي فخايف يترقب و اما من عيسي فيقال فيه ما قيل في عيسي و اما من يوسف فالسجن و التقية و اما من محمد فالقيام بسيرته و تبيين آثاره ثم يضع سيفه علي عاتقه ثمانية اشهر و لايزال يقتل اعداء الله حتي يرضي الله قلت و كيف يعلم ان الله عز و جل قد رضي قال يلقي الله عز و جل في قلبه الرحمة و باين مضمون حديث ديگر هم هست و سائل رحمه الله اشكالي در معني حديث نداشته است ولي مراد ايشان نفي تحريف غالين و تأويل جاهلين است كه از جمله اخباري كه بر مراد خود تأويل ناقص ميكنند يكي اين حديث است .
اما تأويل و تحريف ايشان اين است كه ميگويند در اين شخص هٰمه آنچه در اين حديث فرمودهاند هست و يظهر بآثار مثل قرآن مخصوص ميگويند كه اصلاح اين كتاب ملعون بشود يعني قرآن نيست مثل قرآن است و حديث را مشاهده نمودي كه لفظش چيست و از عدم فصاحت اين الفاظ كه در سؤال است معين ميشود كه اين عبارت عرب نيست چه جاي اينكه عبارت امام باشد و سائل سلمه الله بعينه همان عبارات حضرات [ص 94] را نقل كرده مگر كلمه علامات كه ميگويد اربع علامات من علامات نبي تصحيف است و در عبارت آنها چنين است كه اربع علامات من اربعة نبي و تو ميداني كه لفظ اربعة نبي غلط است بحسب عربيت و بآثار مثل قرآن موافق فصاحت نيست ميبايست مثل القرآن بگويند ، بهر حال كه اين عبارت تحريف دارد .
و اما تأويلات جاهلانه ايشان يكي در سنة موسي است كه خائف يترقب مقصود اين است كه اين مرد هم خايف بوده است و منتظر ، اما آن عرض سابق كه سر جاي خود است كه عرض كردهام مكرر ثبّت العرش ثم انقش اول تو اثبات امامت را ببرهان نيّري بكن آن وقت اخبار را تأويل باو بنما ، همه مبدعين در دين خاصه در اين اوقات با قوت سلطان مسلمين خائفند و مترقب وقت ، همه مفسدان و دزدان خائف مترقبند پس باين قاعده بايست گفت در همه صفت موسي نعوذ بالله بروز دارد ، تو حالت موسي را بفهم و وجه مناسبت را بهبين پس معني اين سخن را بفهم و چون ميخواهم بر حسب سؤال في الجمله شرحي هم كرده باشم بيان حالي هم ميكنم .
اما وجه مناسبت آن حضرت با موسي عليه السلام از جهات بسيار است و حضرت در اين دو حديث اين وجه را بيان فرمودهاند و در [ص 95] احاديث ديگر وجوه ديگر را ، در حديثي از سيد ساجدين عليه السلام است كه ميفرمايد و اما من موسي فالخوف و الغيبة و در حديث ديگر از حضرت باقر عليه السلام است كه ميفرمايد و اما شبهه من موسي بن عمران فدوام خوفه و طول غيبته و خفاء ولادته و تعب شيعته من بعده بما لقوا من الاذي و الهوان الي ان اذن الله عز و جل في ظهوره و نصره فايّده علي عدوه حال انصاف بده اگر چه خجالت ميكشم والله كه بيان كنم ولي چاره ندارم همينكه شخص متصدي امري شد بايست كاملش كند ، حديث منحصر بهمان يكي نيست كه بخواهند بر عوام مشتبه كنند بتأويل باطل ، اينها هم هست بايست همه درست بيايد .
امر حضرت موسي عليه السلام مختصرش اين است كه كاهنان و منجمان خبر دادند كه در فلان شب در بنياسرائيل نطفه پيغمبري بزرگ بسته ميشود و در اين سنه تولد ميكند ، فرعون عليه اللعنه قدغن كرد كه در آن شب معين همه شوهران از زنان جدا شوند و تا صبح مراقبت نمود كه كسي جماع نكند از آنجا كه قضاي مبرم بود در خانه خود فرعون عمران با زوجه خود مادر موسي عليه السلام جمع شد و نطفه موسي منعقد شد و فرعون غافل بود ، بعد قدغن [ص 96] كرد كه شكمهاي زنهاي حامله را شكافتند و بچهها را بقتل رسانيدند خداوند حمل مادر موسي را پنهان داشت و ظاهر نشد تا وقت ولادت موسي پس آن زن مؤمنه بتنهائي وضع حملش شد و بالهام خداوند بچه را در تابوتي گذارد و بآب انداخت پاي قصر فرعون آمد و فرعون ظاهراً اولاد نداشت آن طفل را بخانه خود برد و آسيه زن او فرستاد مادر موسي را آوردند و آن طفل را شير داد و بزرگ كرد و امر موسي پنهان بود و هيچ كس نميدانست كه كيست تا آنكه بزرگ شد و بآن تفصيل كه معروف است فرار فرمود و آن مرد قبطي را كشت و منتظر امر خدا بود كه كي امر ميرسد كه بيرون رود و فرعون در جستجوي او بود تشريف برد و بعد از سالهائي چند كه نزد شعيب بود برگشت و خداوند باو نعمت داده بود و داراي رسالت و نبوت و قوت و قدرت بود و در نبودن او بنياسرائيل ذليل دست فرعونيان بودند و مخذول و منكوب ، آن حضرت آمد و با او بود هارون وزير و برادر او پس بنصرت خداوند بر فرعون غالب شد و شد آنچه شد . حال بهبين كه بعينه حكايت موسي حكايت امام زمان است عليه السلام اول بهبين كه حمل نرجس پنهان بود و هيچكس مطلع نبود و فراعنه امت مترصد [ص 97] اين بودند كه نگذارند چنين مولودي پا بگيرد و موجود شود حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد كه بنياميه و بنيعباس چون دانستند كه زوال ملك ايشان و ملك امراء و جبابره ايشان بر دست قائم ماست عداوت كردند شمشير كشيدند و اهل بيت پيغمبر را كشتند كه شايد بقتل قائم برسند و محال است كه چنين شود تا آخر حديث ، و ولادت آن سرور پنهان ماند كه هيچكس خبر نشد مگر خواص اهل بيت امام حسن عليه السلام و بعد از ولادت هم كسي نميشناخت آن سرور را با اينكه فرعون زمان اطلاع بر وجود طفلي از آن حضرت داشت بعد هم از ميان مردم پنهان شدند و بيرون رفتند شيعه ايشان بدست دشمن مخذول و منكوب ماندند و آن حضرت در اين حال خايف است از جهت شيعه خود كه بدست دشمن افتادهاند و مترقب رسيدن امر خداوند كه كي ظاهر شود و چون وقت برگشتن شود باز دولت بنيعباس خواهد بود كه از نوع همان فراعنه وقت غيبت باشند پس تشريف ميآورد مظفر و منصور و با اوست پيغمبر خدا عيسي كه بمنزله هرون است و با اوست عصاي موسي و سنگ او پس خداوند او را نصرت ميكند و ملك را تسخير ميكند ، پس اين است شباهت [ص 98] آن سرور بموسي .
حال بگو بهبينم كه اين مرد مبدع چه شباهت دارد ؟ اما خفاء مولد كه همه كس ميدانند كه شيرازي است و پدرش ميرزا رضا و فلان وقت تولد كرده است و از طفوليت با بول و غايط بازي ميكرده و راه ميرفته ، اما غيبت او كه از وقت ولادت تا روز ادعا ميان مردم بوده و همه معاشرين او او را بحسب و نسب ميشناختهاند ، اما خوفش كه نميدانم چه مراد مأوّلين است ، پيش از ادعا يا بعد است ، اگر بعد را ميگوئي كه امام بعد از ظهور ترسي از كسي ندارد بلكه اصحاب او ترسي ندارند موسي هم بعد از آمدن با آن عصا از كسي نميترسيد و اما قول خداي تعالي كه ميفرمايد اوجس موسي دلالت بر ترس خود او نميكند بلكه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد لميوجس موسي علي نفسه بل اشفق من غلبة الجهال و دول الضلال و اما قبل از ادعاء كه تا چندي كه رياضت نكشيده بود و ديوانه نشده بود در اين خيالها نبود كه بترسد ، آن وقت هم كه در سلك طلاب بود كه در اين خيالها نبود چنانكه معاشرين او ميدانند ، آن وقت هم كه خبط دماغ پيدا كرد ادعا كرد بر فرض هم كه خايف بوده خوف تنها كه دليل نميشود پس شباهت ايشان بموسي چيست ؟ بلي بگوسالهٔ [ص 99] كه سامري در عهد موسي عليه السلام ساخت خيلي شبيه است الا اينكه آن خوار داشت اين نداشت ، ملا حسين مثل سامري اين گوساله را ساخت كه امت را فاسد كند و خداوند نگذارد . باري و دانستي كه يك شباهت آن حضرت روحي فداه بموسي (ع) اين است كه چون ظاهر شود مظفر و منصور ميشود و شيعيان او عزيز ميشوند ، اين ملعون كه آن ساعت كه ادعا كرد اول ذلت خودش و شيعيانش شد الآن سي و هشت سال است كه خروج كرده و تا حال دوستانش سر نتوانستهاند راست كنند و در هيچ مجلس اسم او را نميتوانند ببرند و هنوز جمعي از رؤساء ايشان در عكه محبوسند ، اين كدام ظفر و نصرت است ؟ بلي دل خود را خوش ميكنند و چاي و پلوئي ميخورند و عيش ميكنند كه ما مظفريم ، اگر بنا باشد بظفر تأويلي اسم مظفريت صدق كند پس همه شيعه مقتولين در زمان غيبت مظفرند و اسراء ايشان مظفرند بجهت اينكه درجه اخروي و ايمان دارند چه اختصاص باين زمان و اين وقت دارد .
و اما سنت عيسي كه فرمود درباره او ميگويند آنچه درباره عيسي گفتند چند چيز است كه در اخبار ديگر بيان فرمودهاند ، در حديثي حضرت سجاد عليه السلام [ص 100] ميفرمايد و اما من عيسي فاختلاف الناس فيه و در حديثي حضرت باقر عليه السلام ميفرمايد و اما من عيسي فيقال انه مات و لميمت و همان حضرت ميفرمايد و اما شبهه من عيسي فاختلاف من اختلف فيه حتي قالت طائفة منهم ماولد و قالت طائفة مات و قالت طائفة قتل و صلب . و همچنين است امر در قائم عليه السلام ، در ولادت آن سرور اختلاف شد و پس از غيبت گفتند مرده است ، حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد و اما غيبة عيسي فان اليهود و النصاري اتفقت علي انه قتل و كذبهم الله عز و جل بقوله و ماقتلوه و ماصلبوه و لكن شبه لهم و كذلك غيبة القائم عليه السلام فان الامة تنكرها فمن قائل بغير هدي بانه لميولد و قائل يقول انه ولد و مات و قائل يكفر بقوله ان حاديعشرنا كان عقيما و قائلا يمرق بقوله انه يتعدي الي ثلثعشر فصاعدا و قائلا يعصي الله عز و جل بقوله ان روح القائم عليه السلام تنطق في هيكل غيره .
حال چه ميگوئي در شباهت اين شخص بعيسي ؟ اما ولادت او كه محل اختلاف نيست و كشته شدن او هم كه محل شبهه نشد بقتلش رسانيدند و عارف و عامي همه ميدانند ، و اگر بخواهي بتأويل بگوئي اين صفت صفت مهدي است عليه السلام [ص 101] و روح مهدي از بدن ميرزا عليمحمد تنطق كرده است كه آخر حديث تو را رد ميكند كه ميفرمايد بعضي چنين ميگويند و اين فرمايش بر رد همين بابيه و امثال ايشان وارد شده است و از معجزات است در واقع كه از پيش خبر دادهاند مثل ساير ملاحم و مغيبات كه فرمودهاند .
و اما صفت يوسف آنهم چند چيز است ، در حديثي ميفرمايند كه سجن است ، و در حديثي ميفرمايند و اما شبهه من يوسف بن يعقوب فالغيبة من خاصته و عامته و اختفاؤه من اخوته و اشكال امره علي ابيه يعقوب عليه السلام مع قرب المسافة بينه و بين ابيه و اهله و شيعته و در حديثي ميفرمايد شباهت او بيوسف سجن و تقيه است ، و در حديثي ميفرمايد ان صاحب هذا الامر فيه سنة من يوسف ابن امة سوداء يصلح امره في ليلة واحدة و در حديثي هم كه گذشت بلفظ ستر ميفرمايد . و اما شباهت آن حضرت بيوسف در اين صفات كه امري ظاهر است ، خداوند او را از چشم دوستان و دشمنان خودش پنهان كرد مثل اينكه يوسف اين طور بود و احدي حتي يعقوب بظاهر نميدانست كجاست ، و اما تقيه آن حضرت در چند مقام بود از اخوان در كنعان [ص 102] و در مصر از عزيز و زليخا تقيه ميفرمود و نميفرمود من كيستم و در سجن از زندانيان و بعد از عامه خلق تا آن روز كه خدا خواست كه ظاهر شود براي برادران ، و همچنين است امر امام كه از وقت ولادت تا زمان ظهور تقيه ميفرمايد در هر حال ، و همچنين يوسف مستور بود به نقاب خود و برادران او را نشناختند با اينكه در مجلس ايشان بود و چنين است امر امام كه در پس پرده است و بسا ميان مردم راه ميرود حتي اينكه ميفرمايد كه بر فرشهاي ايشان گام ميزند و او را نميشناسند ، و اما سجن بحسب ظاهر آن حضرت را كسي زندان نكرد ولي خود آن حالت براي ايشان زندان است چرا كه زنداني كسي است كه ممنوع از بيرون آمدن باشد و آن حضرت ممنوع از ظهور است .
حال اين صفات كدام يكش در اين لعين يافت ميشود ؟ بلي چون ادعاي بباطل كرد قدري او را زندان كردند اينكه نقلي نيست همه دزدان و مبدعان و ياغيان را زندان ميكنند ، از اين گذشته مراد امام اين نيست كه قائم عليه السلام را پس از ظهور كسي حبس ميكند پس از ظهور وقت سلطنت است و او ديگران را حبس ميكند و اگر نعوذ بالله چنين شود كه شباهت بيوسف نيست چرا كه يوسف بعد از زندان سلطنت كرد و صاحب [ص 103] قوت و قدرت شد ، امام هم بعد از زندان غيبت و تقيه سلطنت بايد بفرمايد اين لعين بعد از زندان كشته شد و جسدش را هم در شكم سگها زندان ديگر كردند و روز قيامت از شكم سگها محشور ميشود ، پس چه چيز اين تأويل را درست ميتوانند بياورند هيهات هيهات چه قدر جاهلند .
و اما شباهت امام بجد بزرگوارش كه امري ظاهر و بيّن است و حاجت به بسط مقال نيست و عرض كردم لفظ حديث را بعينه .
و همچنين در آن حضرت شباهت از ساير انبياء هست موافق اخباري چند مثلاً شباهت بنوح دارد در طول عمر و ابطاء امر يعني بسيار بطيء ظاهر ميشوند و دشمن را هلاك ميكنند مثل اينكه نوح عليه السلام چندين سال با امت صبر فرمودند و بعد از سالها نفرين فرمودند و بعد از سالها اثر استجابت دعا ظاهر شد ، و همچنين شباهت بخضر عليه السلام دارند در طول عمر ، حال طول عمر اين مرد كجا بود اينكه تمام عمرش سي چهل سال بيشتر نبود اگر باز ميگوئي روح مهدويت از او بروز كرده و او طويل العمر است عرض ميكنم اولاً كه از حديث دانستي كه اين قول خطاست ، ثانياً در روح بنا نيست كه طول عمر بگويند [ص 104] از اين گذشته كه همه ارواح زندهاند و طويل العمر چه اختصاص بآن سرور دارد پس طول عمر روحاني منظور نيست طول عمر در بدن بايد باشد و مسلما اين بدن طويل العمر نبوده است ولي بدن امام عليه السلام طويل العمر است مثل خضر عليه السلام ، و همچنين در آن سرور صفتي از صالح است كه صالح پيغمبر عليه السلام پنهان شد بعد ظاهر شد همچنين آن سرور پنهان شده است بعد ظاهر ميشود ، و همچنين در آن حضرت از انبياء بسيار علامتهاست بلكه عرض ميكنم علامت همه پيغمبران در آن سرور است از اين جهت خود را باسم همه ميخواند و ميفرمايد من آدمم من نوحم بآن الفاظ كه در حديث وارد شده است و همين قدر در بيان اين حديث شريف هم كافي است انشاء الله .
و جناب سائل سلمه الله در آخر سؤالات خود چنين فرمودهاند كه باطن اين اخبار را هم عرض نمايم و هر چه از اخبار هم معارض اينهاست روايت كنم اما ذكر بواطن را بطور صراحت در اين رساله دوست نداشتم چرا كه مرادم ابطال باطل بوده است و شايد بدست اين مأوّلين جاهلين بيافتد همين طور كه خداوند خواسته كه بيبهره باشند از علوم بهتر است چه لزوم كرده است [ص 105] كه اطلاع بر باطن حق و تأويل پيدا كنند ، و اما ساير اخبار را بقدري كه مجال داشتهام روايت نمودهام و اهل انصاف را كافي است و بقدر ميسور ببواطن هم اشاره كردهام ولي تصريح ننمودهام و الحمد لله ساير رسايل ما كافي است شخص طالب را و دوست ميدارم كه خاتمهٔ هم براي اين رساله بنويسم تا رفع پارهٔ شبهات ديگر هم بشود انشاء الله .
خاتمه - آنچه از رساله اين شخص كه مكرر ذكر شد مستفاد ميشود از مذهب اينها اين است كه طرز تناسخ را پيش گرفتهاند و استدلال بآياتي چند هم ميكنند و سابقاً از محييالدين بن عربي هم در تفسير منسوب باو اين بيان را ديدهام و بعضي آن تفسير را نسبت بشيخ الرئيس دادهاند و محتمل است كه از ملا عبدالرزاق هم باشد بهر حال از هر يك هست مختصر سخن ايشان اين است كه رجعت و آخرت هم در همين دنياست و معني رجعت اين است كه ارواح سابقين تعلق بگيرد بابدان لاحقين و ميشود كه شخص سالها هم زيست كند و داراي روح خود باشد و يك وقتي روح يكي از سابقين باو تعلق [ص 106] بگيرد و استشهاد ميجويند باينكه اين شخص صفات رذيله و اخلاق خبيثه داشت چه ميشود كه يكمرتبه برميگردد و اخلاق خوب پيدا ميكند معلوم ميشود كه نفس ديگر باو تعلق ميگيرد پس ارواح انبياء برميگردد بهمين طور تعلق بابدان بعد ميگيرد بلكه بسا همه بيك بدن تعلق ميگيرد و ارواح امم هم برميگردد و تعلق بابدان بعد ميگيرد پس بناءاً علي ذلك حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله رجعت ساير انبيا بودند و امت ايشان رجعت امم سالفه و استشهاد ميكنند بآياتي چند كه خداوند افعال سابقين را در خطاب نسبت بلاحقين ميدهد و ميفرمايد قل قد جاءكم رسل من قبلي بالبينات و بالذي قلتم فلم قتلتموهم و همچنين آيات ديگر كه نزديك اين معني است ، و همچنين حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اما النبيون فانا و همچنين حضرت امير عليه السلام ميفرمايد من آدمم من نوحم و هكذا ، پس ايشان همان انبياء هستند و امت همان امتها ، مؤمنين سابق بصورت مؤمنين لاحق درآمدهاند و كفار بصورت كفار ، و بهمين قاعده ميگويند زمان باب هم رجعت خاتم صلي الله عليه و آله است و امت ايشان ، بلكه قيامت را هم بهمين قاعده در [ص 107] دنيا ميگيرند مثل تناسخيان نهايت بعضي از طوايف آنها رجوع ببدن حيوان و نبات و جماد را هم تجويز كردند و اين را رسخ و فسخ مينامند اينها همان رجوع ببدن انسان را گفتهاند اين يك نحو مطلب ايشان است بلكه در آن رساله استدلال ميكنند بآيه كريمه كه ميفرمايد يومئذ لايسأل عن ذنبه انس و لا جان پس بنا بر اين حساب و كتابي هم در قيامت نعوذ بالله لازم نيست و بنا بر اين پس منافي نميگيرد خاتم بودن رسول خدا صلي الله عليه و آله را با اينكه اين شخص دعوي نبوت كند چرا كه گاهي ميگويد همان خاتم رجعت كرده گاهي ميگويد معاد است و قيامت شده بلكه گاهي تصريح باين ميكند كه اين ظهور ظهور الوهيت است نعوذ بالله نه خاتميت و استدلال بآيه كريمه ميكنند كه ميفرمايد ماكان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين تا آخر آيه و آيه را تأويل بمراد خود ميكند .
عرض ميكنم كه تو از روي بصيرت نظر كن آن تناسخي كه امام عليه السلام نهي ميفرمايد و قائل باو را تكفير مينمايد غير از اين است كه ايشان ميگويند ؟ حال كه معلوم شد قول ايشان اين است ما هم اگر جواب ايشان را بحديث بدهيم ديگر نميتوانند رد كنند كه تو حديث سابقين [ص 108] را ميخواني و امام ظاهر شده است چرا كه ايشان كه قائل بظهور شدهاند و رجعت از باب احتمال دادن تناسخ است كه ارواح ماضين در ابدان لاحقين بروز كرده است حال بايد نظر كرد كه چنين چيزي ميشود يا نه ، پس برهان بايد طلبيد و برهان را از قول خود اين اشخاص كه مدعي اين فقره هستند نميتوان آورد چرا كه ايشان مدعي هستند و قول مدعي حجت نيست مگر با برهان نيّري از غير قول خود مدعي و قول آن كس كه برهان است مسلم آن كسي است كه ثابت شده باشد حقيت او و آن كس ائمه سابقين هستند پس رجوع ميكنيم بآلمحمد عليهم السلام ميبينيم مبرهناً اين قول را رد فرمودهاند و گويا بعينه همين قول حضرات بابيه است كه رد فرمودهاند چرا كه اينها قائلند باينكه رجعت شده است و حشر اينجاست و نشر اينجاست و قيامت برپا شده است .
در كتاب بحار الانوار روايت كرده است كه شخص زنديقي از حضرت صادق عليه السلام سؤال كرد كه خبر ده مرا از كساني كه قائل شدهاند بتناسخ ارواح از كجا گفتهاند اين سخن را و چه برهان دارند فرمودند قائلين بتناسخ منهاج دين را پشت سر انداختهاند و براي خود زينت دادهاند ضلالات را و نفوس خود را [ص 109] در شهوات انداختهاند و گمان كردند كه آسمان خالي است و چيزي از آنچه گفتهاند در آن نيست و گمان بردند كه مدبر اين عالم بصورت مخلوق است و حجت ايشان اين است كه روايت شده است كه خداوند آدم را بر صورت خود آفريد و گفتهاند بهشتي و جهنمي نيست و خلق مبعوث نميشوند و نشري نيست و قيامت در نزد ايشان بيرون رفتن روح است از قالب خود و دخول در قالب ديگر اگر محسن است در قالب اولي در قالب بهتري بروز ميكند و درجه او در دنيا بيشتر ميشود و اگر مسيء باشد يا عارف نباشد ببدن بعضي چهارپايان يا حيوانات مشوّه الخلقه تعلق ميگيرد و نه نماز ميكنند و نه روزه ميگيرند و نه عبادتي مگر همينكه ميگويند معرفت بايد داشت بآن كس كه معرفت او واجب است و همه شهوات دنيا را حلال و مباح ميدانند مثل زنا و زناي با خواهران و دختران و خالهها و زنهاي شوهردار و همچنين مباح ميدانند ميته و خون و خمر را پس مقاله ايشان را قبيح شمردهاند همه خلق و لعنت كردهاند ايشان را همه امم و بعد از آنكه از ايشان برهان خواستند بر مدعايشان حيران شدند و مقاله ايشان را تكذيب نمود تورات و لعنت كرد ايشان را فرقان و گمان كردند [ص 110] با وجود اين اينكه خداي ايشان منتقل ميشود از قالبي بقالب ديگر و اينكه ارواح ازليه در آدم بود بعد در قوالب ديگر آمده است تا امروز در هر يكي بعد از ديگري پس هر گاه خالق در صورت مخلوق باشد پس بچه استدلال ميكني بر اينكه او خالق مخلوق خود است كه بصورت او است و گفتند كه ملئكه از فرزندان آدمند هر كس باعلي درجه ايمان رسيد و بامتحان درآمد و خالص شد ملك ميشود پس گاه مثل نصاري ميشوند در اقوالي و گاه مثل دهريين ميشوند ميگويند همه اشياء بر غير حقيقتند پس بنا بر اين بر ايشان واجب است كه گوشت نخورند چرا كه همه دوابّ در نزد ايشان از فرزندان آدمند كه بصورت حيوان درآمدهاند و جايز نيست خوردن گوشت اقرباء ، تا آخر حديث شريف و در اين حديث اثبات ميفرمايد معاد را و حشر ارواح و ابدان را بتفصيل و شخصي سؤال كرد از آن حضرت از تناسخ فرمود آن اولي كه را نسخ كرده است و مأمون سؤال كرد از حضرت امام رضا عليه السلام يا اباالحسن چه ميفرمائي در قائلين بتناسخ فرمود هر كس قائل بتناسخ شود كافر است بخداي عظيم و مكذب جنت و نار است .
[ص 111] حال نظر كن و بهبين قول ايشان با قول بتناسخ چه اختلاف دارد ، حال عبارت شخص مصنف ايشان را بعينه نقل ميكنم تا بداني كه مطلب ايشان همين است كه امام رد ميفرمايد .
ميگويد : در اثبات اينكه اين زمان زمان رجعت است و قيامت ، جمعي از مجاهدان آن جمال بيمثال و محرومان از كعبه لايزال از روي استهزاء عرض نمودند ان الله عهد الينا ان لانؤمن لرسول حتي يأتينا بقربان تأكله النار كه مضمون آن اين است كه پروردگار عهد كرده است بما كه ايمان نياوريم برسول مگر اينكه معجزه هابيل و قابيل را ظاهر فرمايد ، يعني قرباني كنند و آتشي از آسمان بيايد و او را بسوزاند چنانكه در حكايت هابيل شنيدهايد و در كتب مذكور است آن حضرت در جواب فرمودند قد جاءكم رسل من قبلي بالبينات و بالذي قلتم فلم قتلتموهم ان كنتم صادقين كه ترجمه آن اين است كه آن حضرت فرمودند آمد بسوي شما پيش از من رسولهاي پروردگار با بينات ظاهرات و بآنچه شما ميطلبيد پس چرا كشتيد آن رسل پروردگار را اگر هستيد از راستگويان ، حال انصاف دهيد بر حسب ظاهر آن عباد كه در عصر و عهد آن حضرت بودند كجا در عهد آدم يا انبياء ديگر كه چند هزار سال فاصله بود و از عهد [ص 112] آدم تا آن زمان معذلك چرا آن جوهر صدق نسبت قتل هابيل را و يا انبياي ديگر را بعباد زمان خود فرمودند چاره نداري يا اينكه نعوذ بالله نسبت كذب و يا كلام لغو بآن حضرت بدهي و يا بگوئي آن اشقيا همان اشقيا بودند كه در هر عصري با نبيين و مرسلين معارضه مينمودند تا آنكه بالاخره همه را شهيد نمودند درست در اين بيان تفكر فرما تا نسيم خوش عرفان از مصر رحمن بوزد و جان را از بيان خوش جانان بحديقه عرفان رساند اين بود كه مردم غافل چون معاني اين بيانات بالغه كامله را ادراك نمينمودند و جواب را بگمان خود مطابق سؤال نمييافتند لهذا نسبت عدم علم و جنون بآن جواهر علم و عقل ميدادند و همچنين در آيه ديگر ميفرمايد تعرضا باهل زمان و كانوا من قبل يستفتحون علي الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنة الله علي الكافرين ميفرمايد بودند اين گروه كه با كفار مجاهده و قتال مينمودند در راه خدا و طلب فتح مينمودند براي نصرت امر الله پس چون ايشان را آمد آن كسيكه شناخته بودند كافر شدند باو پس لعنت خدا بر كافران ، حال ملاحظه فرمائيد كه از آيه چنين مستفاد ميشود كه مردم [ص 113] زمان آن حضرت همان مردمي بودند كه در عهد انبياي قبل براي ترويج آن شريعت و ابلاغ امر الله مجادله و محاربه مينمودند و حال آنكه مردم عهد عيسي و موسي غير مردم زمان آن حضرت بودند و ديگر آنكه آن كسي را كه از قبل شناخته بودند موسي بود صاحب تورات و عيسي بود صاحب انجيل معذلك آن حضرت ميفرمايد چون آمد بسوي ايشان آنكسي كه او را شناخته بودند كه عيسي باشد يا موسي باز كافر شدند و حال آنكه آن حضرت نظر بظاهر موسوم باسم ديگر بودند كه محمد باشد و از مدينه ديگر ظاهر شدند بلسان ديگر و شرع ديگر آمدند معذلك چگونه آيه ثابت ميشود و ادراك ميگردد و حال حكم رجوع را ادراك فرما كه بچه صريحي در خود فرقان نازل شده و احدي تا اليوم درك آن ننموده حال چه ميفرمائيد اگر ميفرمائيد كه آن حضرت رجعت انبياء قبل بودند چنانچه از آيه مستفاد ميشود و همچنين اصحاب او هم رجعت اصحاب قبل خواهند بود چنانچه از آيات مذكوره هم رجعت عباد قبل واضح و لايح است و اگر انكار كنند بر خلاف حكم كتاب كه حجت اكبر است قائل شدهاند پس همين قسم حكم رجع و بعث و حشر را در ايام ظهور مظاهر هويت ادراك نما [ص 114] تا رجوع ارواح مقدسه را در اجساد صافيه نيره بعين رأس ملاحظه فرمائي و حجابات جهل و نفس ظلماني را بآب رحمت علم رحماني پاك و منزه نمائي كه شايد بقوت يزداني و هدايت سبحاني و سراج نوراني سبيل صبح هدايت را از شام ضلالت تميز دهي و فرق گذاري . بعد اثبات ميكند وحدت حقيقت پيغمبران را و اينكه همه در يك مقامند و يك منزله و اگر يك نفر بگويد من رجعت باقي هستم راست است و متمسك ميشود بفرمايش پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه فرمود اما النبيون فانا و بقول خداوند و ما امرنا الا واحدة تا اينكه ميگويد : و همچنين ثابت است در هر ظهور بعد صدق رجوع ظهور قبل و چون رجوع انبيا موافق و مطابق آيات و اخبار ثابت شد رجوع اوليا هم ثابت و محقق است و اين رجوع اظهر از آن است كه بدليل و برهان محتاج شود مثلا ملاحظه فرمائيد از جمله انبياء نوح بود كه چون مبعوث بنبوت شد و بقيام الهي بر امر قيام فرمود هر نفسي كه باو مؤمن و بامر او مذعن شد او في الحقيقه بحيات جديد مشرف شد و در حق او صادق آمد حيات بديع و روح جديد زيرا كه او قبل از ايمان بخدا و اذعان بمظهر نفس او كمال علايق را باموال و اسباب متعلقه بدنيا از قبيل زن [ص 115] و فرزند و اطعمه و اشربه و امثال ذلك داشته بقسمي كه اوقات ليل و نهار را مصروف بر اخذ زخارف و اسباب تعيش داشته و همت در تحت اشياء فانيه گماشته و از اين مراتب گذشته قبل از ورود در لجه ايمان بحدودات آباء و اجداد و اتباع آداب و شرايع ايشان چنان راسخ و محكم بود كه اگر حكم بقتل او ميشد گاه هست رضا ميداد و راضي بر اينكه حرفي از امور تقليديه كه در ميان قوم بود تغيير يابد نميشد چنانچه همه قوم نداء انا وجدنا آباءنا علي امة و انا علي آثارهم لمقتدون برآوردند و همين گروه با همه اين حجبات محدوده و حدودات مذكوره بمجرد اينكه صهباي ايمانرا از كأس آيه ايقان از ايادي مظاهر سبحان نوشيدند بالمره تقليب ميشدند بقسمي كه از زن و فرزند و اموال و اثقال و جان و ايمان بلكه از كل ماسوي ميگذشتند و بقسمي غلبات شوق الهي و جذبات ذوق صمداني ايشان را اخذ مينمود كه دنيا و آنچه در او است به پر كاهي ندانسته آيا حكم خلق جديد و رجوع در اينها نميشود و همچنين ملاحظه شد كه اين نفوس قبل از فوز بعنايت جديد الهي جان خود را بصد هزار حيله و تدبير از موارد هلاكت حفظ مينمودند بقسمي كه از خاري احتراز [ص 116] ميجستند و از روباهي في المثل فرار مينمودند و بعد از شرف بفوز كبري و عنايت صد هزار جان رايگان انفاق ميفرمودند بلكه نفوس مقدسشان از قفس تن بيزار و يك نفر از اين جنود در مقابل گروهي مقاتله مينمودند معذلك چگونه ميشود كه اگر اين نفوس بعينه همان نفوس قبل باشند اين گونه امورات كه مخالف عادات بشريه و منافي هواي جسمانيه است از ايشان ظاهر شود . تا اينكه ميگويد اين است كه در هر ظهور بعد انفسي كه سبقت بايمان از كل من علي الارض و شربت زلال معرفت را از جمال احدية نوشيدند و باعلي معارج ايمان و ايقان و انقطاع ارتفاع جستند حكم رجوع انفس قبل كه در ظهور قبل باين مراتب فايز شدند بر اين اصحاب ظهور ميشود اسما و رسما و فعلا و قولا و امرا زيرا آنچه از عباد قبل ظاهر شد از اين عباد بعد بعينه ظاهر و هويدا گشت مثلا اگر شاخسار گلي در مشرق ارض باشد و در مغرب هم از شاخه ديگر آن گل ظاهر شود اطلاق گل بر او ميشود ديگر در اين مقام نظر بر رايحه عطري است كه در هر دو ظاهر است پس نظر را از حدودات ظاهر طاهر و منزه كن تا همه را بيك اسم و يك رسم و يك ذات و يك حقيقت مشاهده نمائي و اسرار رجوع كلمات را در [ص 117] حروفات نازله ملاحظه فرمائي . تا اينكه تصريح ميكند برجوع اصحاب حضرت رسول صلي الله عليه و آله در زمان باب و ميگويد همان ثبوت و رسوخ و انقطاع را بعينه ملاحظه نما در اصحاب نقطه بيان راجع شده . تا آنكه بهمين قاعده اثبات ميكند كه روح خاتم صلي الله عليه و آله رجوع در ميرزا عليمحمد نعوذ بالله كرده و منافي ختميت نيست و نظر باختصاري كه منظور و مطلوب است تمام عبارات او را نقل نكرديم ولي آنچه نقل شد عين عبارات است اگر غلطي از قلت سواد ملاحظه شود از او است .