حال ملاحظه نما به‌بين اين قول با قول تناسخ چه تفاوت دارد و همان تفصيل كه امام عليه السلام فرموده‌اند و رد فرموده‌اند بعينه همين را ميگويد نهايت اين است كه آنها گفته‌اند ارواح اناسي رجوع بحيوانات هم ميكند اينها نگفته‌اند و هم‌چنين تصريح كرده است كه بعث هم همين است و در جاي ديگر تصريح هم ميكند كه همين ايام قيامت است و لايسأل عن ذنبه انس و لا جان و شرع را هم كه ميداني تغيير دادند و محرمات را مباح داشتند پس بنص امام عليه السلام كافر شدند و بناي اينكه متعرض يكي يكي مزخرفاتش شوم ندارم و الا اثبات [ص 118] ميكردم كه در همين دليل كه باعتقاد خود درست كرده چه قدر كفر و زندقه دارد ولي نوعاً در رد اين نحو رجوع كه منظور او است عرض ميكنم اما آيات قرآني را كه برأي خود تفسير كرده است خطا كرده است و هر كه قرآن را برأي خود تفسير كند هلاك ميشود ، قرآن محكمي دارد و متشابهي ، متشابه قرآن را اگر جاهل بگيرد و عمل كند برأي كافر ميشود و محكم قرآن را هم نيز برأي نميتوان گرفت ولي امر متشابه سخت‌تر است و در واقع هر آيه را كه انسان از مأخذ علم قرآن كه اهل بيتند صلوات الله عليهم نگرفت متشابه است و اما الذين في قلوبهم زيغ فيتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنة و ابتغاء تأويله و مصداق آيه كريمه همين حضراتند كه محض برپا كردن اين فتنه عظمي آيات متشابهه قرآن را ميگيرند و برأي تأويل ميكنند و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم در حديث شنيدي كه امام ميفرمايد قرآن صاحبان اين رأي را لعنت فرموده است پس چه طور خود قرآن امر بتناسخ ميكند نعوذ بالله ، پس بايست در تأويل آيات رجوع باهلش بكنيم ، تو ملاحظه كن كه جميع هفتاد و سه فرقه اسلام بهمين قرآن استدلال ميكنند سني استدلال بر حقيت عمل و قول خود ميكند ، منكر معاد [ص 119] استدلال ميكند ، وحدت وجودي استدلال ميكند ، صوفي استدلال ميكند ، خارجي استدلال ميكند و همه هم از معاني ظواهر آيات ميگويند ، اگر واقعا معني قرآن آن است كه حضرات ميگويند پس حق با همه اينهاست پس لازم ميآيد كه حق مختلف باشد و چرا ايشان را ائمه اطهار لعنت ميكنند ، هوش خود را جمع دار و بحرفهاي مزخرف اين نازك‌زبانان اغوا مشو كه ابداً خداوند چنين چيزي نازل نفرموده است پس معني آيه را برأي خود و ايشان نكن و رجوع بسادات و موالي خود كن تا بفهمي كه مراد خداوند چيست و اگر از اخبار ايشان چيزي بدست تو نيامد توقف كن و ضرورت ثابته را از دست مده كه كافر شوي و از دين خداوند بيرون روي .

پس عرض ميكنم در قول خداي تعالي قل قد جاءكم رسل من قبلي تا آخر نه اين است كه ارواح قاتلين سابق بعينه برگشته باشد و در اين قالب مورد عتاب شوند و لكن ايشان راضي شدند بافعال آنها و چون راضي شدند خداوند عالم عمل آنها را بر اينها نوشت بجهت اينكه عمل و ثواب و عقاب بسته بنيت است بسا كسي كه عملي بي نيت كند و براي او هيچ نوع جزا نباشد مثل عمل غافل و نائم و بسا كسيكه نيت عملي كند و جزا [ص 120] داشته باشد پس اگر كسي بفعل كسي راضي شد هر چه جزاي آن فاعل است بر اين نوشته ميشود و اين دخل بمرده و زنده ندارد اگر كسي الآن در مشرق كسي را بكشد و ديگري در مغرب راضي شود خون او دامن‌گير اين شخص هم ميشود اين است كه سيد هاشم عليه الرحمه از شيخ كليني روايت كرده است بسندش از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود خدا لعنت كند قدريه را خدا لعنت كند خوارج را خدا لعنت كند مرجئه را خدا لعنت كند مرجئه را راوي عرض كرد آن جماعت را يك مرتبه لعنت كردي و مرجئه را دو مرتبه ، فرمود اين جماعت ميگويند قتله ما مؤمنند پس خونهاي ما بلباس ايشان هست تا قيامت ، خداوند حكايت فرموده در كتاب خود لن‌نؤمن لرسول حتي يأتينا بقربان تا آخر آيه فرمود ميانه قاتلين و ايشان پانصد سال بود مع‌ذلك خداوند قتل را نسبت بايشان داد محض اينكه راضي شدند بكردار ايشان . و از عياشي روايت كرده است از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود در قول خداوند قل قد جاءكم تا آخر ، خداوند ميدانست كه اين جماعت نكشتند و لكن هواي ايشان بود با كساني كه كشتند پس خداوند ايشان را قاتل ناميد محض اينكه ميل داشتند بعمل [ص 121] ايشان و راضي شدند باين كردار . و هم از آن حضرت روايت كرده است كه فرمودند بشخصي كه بكوفه ميروي عرض كرد بلي فرمود مي‌بيني قتله حسين را پيش روي خود عرض كرد جعلت فداك احدي از آنها را نديده‌ام فرمود چنين گمان ميكني كه قاتل همان است كه كشته يا متولي قتل شده است آيا نشنيدهٔ قول خدا را تا آخر آيه و كجا بود رسولي كه اين جماعت كشته باشند و حال اينكه ميان حضرت پيغمبر و ميان عيسي رسولي نبود ولي چون اين جماعت راضي شدند بعمل پيشينيان خود اسم ايشان قاتل شد . و اخبار ديگر نيز در تفسير آيه كريمه باين نهج وارد شده است ، پس شخص شيعي متدين را كجا ميرسد اين آيه را بتناسخ شرح نمايد . و اما قول خود اين جماعت كه ان الله عهد الينا يا قول خداوند قل قد جاءكم رسل من قبلي بالبينات و بالذي قلتم از اين جهت است كه مخاطب بخطاب بني‌اسرائيلند و رسل بسوي همين طايفه مبعوث شده‌اند لهذا خودشان هم گفتند خداوند با ما عهد كرده است و واجب نكرده است كه جميع امت در حين بعث رسول حي باشند تا گفته شود كه رسول بسوي ايشان آمده است بلكه همينكه شخص از همان طايفه است و متشرع بآن شرع است در مخاطبه [ص 122] گفته ميشود رسول بسوي تو آمده است مثل همين زمان جميع مسلمين ميگويند خاتم صلي الله عليه و آله بسوي ما مبعوث شده است . باري اين آيه ابدا دليل قول ايشان نيست بلكه عرض ميكنم قبل و بعد همين آيه را اگر بخوانند قول ايشان را رد ميكند ميفرمايد بعد از اين فان كذبوك فقد كذب رسل من قبلك جاؤا بالبينات و الزبر و الكتاب المنير اگر همين امت بعينه امت سابقند و حضرت خاتم (ص) بعينه و شخصه تناسخ سابقين است ميبايست بفرمايد فان كذبوك فقد كذبوك من قبل چرا ميفرمايد اگر اينها تكذيب كردند تو را رسل سابق هم تكذيب كرده شدند . بعد ميفرمايد كل نفس ذائقة الموت و انما توفون اجوركم يوم القيامة فمن زحزح عن النار و ادخل الجنة فقد فاز و ما الحيوة الدنيا الا متاع الغرور ملاحظه نما اين قيامت كه ميفرمايد كجاست اگر همين دنياست كه و ما الحيوة الدنيا تا آخر ، كي است و كجا و بعد از تناسخ هم كه شخص از دنيا بيرون نميرود و در دنياست پس قيامت يعني چه . باري اگر عاقل ملاحظه نمايد بطلان اين قول را بطور عيان مي‌بيند .

و اما آيه ديگر كه استدلال بآن كرده است آن هم بي‌جاست و تأويل باطل كرده و كاش استدلال بآيه قرآن نميكردند [ص 123] معني عربي نمي‌فهمند آيه قرآن ميخواهند معني كنند به‌بين چه جسارت كرده است كه قول خداوند فلما جاءهم ما عرفوا را بحضرت پيغمبر معني ميكند كه معلوم ميشود كه آن حضرت سابق بوده‌اند كه شناخته‌اند و حال اينكه ما بمعني غير عاقل است و بمعني چيز است و خداوند فرمود ما عرفوا نفرمود من عرفوا مثل اينكه در قول خداي تعالي انتم و ما تعبدون من دون الله حصب جهنم نصاري عرض كردند كه عيسي را هم عبادت كردند و حال آنكه پيغمبر است و اهل جنت است فرمود شما كه عرب هستيد ما مخصوص بغير عاقل است پس مراد اوثان و اصنام است نه اشخاص ، حال هم‌چنين ما عرفوا را بشخص نميتوان معني كرد ولي مراد صفات است و اخلاق و اصل معني اين آيه كريمه آن است كه حضرت امام حسن عسكري عليه السلام ميفرمايند در قول خداوند و لما جاءهم كتاب من عند الله مصدق لما معهم و كانوا من قبل يستفتحون علي الذين كفروا فلما جاءهم ما عرفوا كفروا به فلعنة الله علي الكافرين مذمت فرمود خداوند يهود را پس فرمود و لما جاءهم يعني اين جماعت يهود را كه سابق ذكر ايشان گذشت و اخوان ايشان را از يهود آمد كتابي از [ص 124] جانب خداوند كه قرآن باشد كه تصديق ميكند آنچه با ايشان است از تورات كه در آن بيان شده بود كه محمد امي از ولد اسماعيل است و خداوند او را تأييد فرمود به بهترين خلق خدا بعد از او كه علي ولي او است و اين جماعت يهود قبل از ظهور پيغمبر صلي الله عليه و آله برسالت از خداوند طلب فتح و ظفر براي او ميكردند بر كفار از اعداء خودشان خداوند فرمود پس چون آمد اين جماعت را آنچه شناختند و دانستند از نعت محمد و صفت او كافر شدند باو انكار كردند نبوت او را محض حسد و بغي پس لعنت خداوند بر كافران . حضرت امير عليه السلام فرموده‌اند كه خداوند خبر داد رسول خود را بآنچه بود از ايمان يهود بمحمد صلي الله عليه و آله قبل از ظهور او و از طلب فتح كردن ايشان بر اعداء بذكر او و صلوات بر او و بر آل او فرمود و خداوند امر فرموده بود يهود را در ايام موسي و بعد از او هر گاه امري رخ ميداد يا داهيهٔ رو ميكرد كه خدا را بخوانند بحق محمد و آل طيبين او و طلب نصرت ميكردند بايشان و بهمين منوال امر ايشان بود تا اينكه يهوديان مدينه پيش از ظهور آن حضرت بسالهاي بسيار اين كار را ميكردند و بلاء و دهماء را بهمين طور از خود دور [ص 125] ميكردند تا اينكه فرمود پس چونكه محمد صلي الله عليه و آله ظاهر شد باو حسد بردند تا آخر حديث شريف . پس معلوم شد كه معرفت از چه راه است و مراد چيست و نه از راه تناسخ است بلكه عرض ميكنم خداوند در چند جاي كتاب خود رد بر اين كلام ميفرمايد و از كليات اخبار تفسير كه در دست داريم مي‌فهميم كه بر اصحاب تناسخ هم دلالت ميكند ، از آن جمله ميفرمايد در رد منكرين معاد و ما هي الا حيوتنا الدنيا نموت و نحيي و مايهلكنا الا الدهر و ما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنون و در جاي ديگر ميفرمايد ان هي الا حيوتنا الدنيا نموت و نحيي و در سرّ سبق نموت بر نحيي سخنان گفته‌اند و يك وجهش اين است كه رد اصحاب تناسخ باشد يعني از اين قالب ميميريم و در قالب ديگر زنده ميشويم مثل قول بابيه كه مي‌گفتند پس از قتل زنده ميشويم تا چهل روز و قول مصنف ايشان را هم ديدي كه صريح است در اين مدعي .

باري و اما آنچه وارد شده است از قول رسول خدا (ص) اما النبيون فانا و اما الصديقون فاخي علي و هم‌چنين آنچه حضرت امير عليه السلام فرموده‌اند كه من آدمم من نوحم و امثال اينها حاشا كه از باب تناسخ باشد بلكه ايشان [ص 126] مؤثر جميع انبياء و اولياء و جميع خيرات و مبرات هستند و بلا شك اسم آثار بر مؤثر صدق ميكند چنانكه اسم مؤثر بر اثر صدق ميكند مثل اينكه جسم مطلق ميگويد من عرشم من كرسيم و كرسي هم ميگويد من جسمم و از اين جهت است كه حضرت امير عليه السلام در همان مقام كه ميفرمايد من آدمم و نوح ميفرمايد من صلوتم و من صيام و هم‌چنين ساير خيرها را بخود نسبت ميدهد بلكه بعضي اسامي سلاطين و شجاعان و كواكب و غير آنها را بخود نسبت ميدهد ، حال نميتوان گفت كه همه اينها از باب تناسخ است بلكه همه از اين باب است كه ايشان اصل همه خيراتند چنانكه ميفرمايد ان ذكر الخير كنتم اوله تا آخر .

و اما برهان عقلي در اين مقام عرض ميكنم اصل رجعت حق است و صدق و ائمه طاهرين و انبياء و مرسلين و مؤمنين ممتحنين و كفار ماحض الكفر رجعت مينمايند و اين صريح كتاب خدا و اخبار ائمه هدي است اين است كه ميفرمايد يوم نبعث من كل امة فوجا ممن يكذّب بآياتنا اين بعث در رجعت است بفرمايش حضرت امير عليه السلام و در قيامت كبري همه مبعوث ميشوند نه از هر امتي طايفهٔ چنانكه در حشر آخرت ميفرمايد و حشرناهم فلم‌نغادر منهم احدا [ص 127] و هم‌چنين ميفرمايد و حرام علي قرية اهلكناها انهم لايرجعون پس معلوم است كه رجعت ثابت است و آنها رجعت نميكنند ، و هم‌چنين ميفرمايد و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاءكم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه و اين آيه در رجعت است بفرمايش حضرت امير عليه السلام و بهمين نيز ميتوان استدلال نمود كه اين شخص مدعي بباطل است و رجعت سابقين نيست چرا كه تصديق نكرده است آنچه با ما بود و آن اشخاصي را كه اينها مسمي باسم انبياء سابقين نمودند ميثاق اين قرآن را از ايشان نگرفتند بظاهر بلكه بخلاف قرآن حكم كردند ، و هم‌چنين قول خداوند وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و اين در رجعت است و اين هم شاهد بطلان دعوي ايشان ، كجا خلافتي مثل خلافت داود و سليمان بدست اين مدعين آمد بلكه اذل از يهود بودند و هستند ، و هم‌چنين قول خداي تعالي و نريد ان نمنّ علي الذين استضعفوا تا آخر و اين آيه هم مخصوص برجعت است چرا كه در اين دنيا ديدي كه ملك ايشان را غصب نمودند و حقشان بدست [ص 128] دشمن افتاد و خداوند هم بجهت حكمي چند آنها را مهلت داد ولي در رجعت دولت بايشان ميرسد و باطل ذليل و خوار ميگردد و انصاف ده اگر الآن رجعت شده است كجا دولت بحق رسيده و چه فرق است ميان اين زمان و زمان ائمه اطياب بلكه سلطنت و قوت ايشان در آن زمان زيادتر بود تا اين زمان و مع‌ذلك اسم ايشان و دوستانشان را خداوند مستضعف گذارد چرا كه اعادي ايشان را ضعيف شمردند و زمان غيبت هزار مرتبه حق اضعف از آن زمان است .

باري مراد اين است كه رجعت امري بديهي است و بجهت اينكه امري بعيد از اذهان بوده است خداوند آياتي بما نشان داده است كه بسهولت تسليم نمائيم يكي رجعت هفتاد نفر از امت موسي يكي برگشتن آن جماعت كه خداوند ميفرمايد ألم‌تر الي الذين خرجوا من ديارهم تا آخر ، و هم عزير پيغمبر را خداوند برگردانيد تا خود او و سايرين بفهمند اين امر را ، پس امر رجعت محقق و ثابت است ولي چيزي كه هست اين است كه خداوند عالم جل شأنه هر روحي را مخصوص ببدني فرموده است و ابدان در واقع غلايظ ارواح هستند و ارواح لطايف ابدان مثل اينكه در بدن جسماني عرضي بتو نشان داده است كه [ص 129] روح بخاري تو از صوافي همين دم است كه گوشت و پوست و استخوان تو از آن ميرويد همان يك دم است كه بعضي از آن ميرود بقلب و دماغ و روح ميشود و بعضي از آن ميرود باعضاء و اعضاء ميشود پس ميان روح و بدن مناسبت كليه خواهد بود و مزاج آن دو واحد است و طبعش واحد پس روح بخاري زيد در بدن عمرو نمي‌گنجد بلكه بدن عمرو مطاوعه آن روح را ندارد ، هم‌چنين است امر در روح انساني و بدن خاص بآن روح لطيف بدن است و بدن غليظ روح از همان نوري كه روح آفريده شده است بدنش از غليظ همان خلقت شده است پس ميان آن دو ارتباط كلي است چنانكه در حديث ميفرمايد كه خداوند ارواح ما را از اعلي عليين آفريد و ابدان ما را از طينتي پست‌تر از آن خلقت كرد و ارواح شيعه ما را از طينت ابدان ما آفريد و ابدان آنها را از طينتي پست‌تر از آن و هم‌چنين ارواح اعادي ما را از سجين آفريد و ابدان آنها را از طينتي بالاتر و ارواح شيعه آنها را از طينت ابدان ايشان آفريد . پس بدن از غليظ طينت روح است مثل اينكه در بدن عرضي بتو نشان دادم اگر ملتفت شدي پس محال است كه لطيفه چيز ديگري در غليظه چيز ديگر بگنجد ، [ص 130] مثلاً ملاحظه نما جوهر نعناع در برگ افسنتين نخواهد گنجيد و جوهر گل سرخ در حلتيث نخواهد گنجيد ، جوهر هر چيزي برايحه و طعم و مزاج خود آن چيز است پس لابد هر روحي در بدن خود ظاهر خواهد شد چه در اينجا و چه در برزخ و چه در قيامت .

و اما اعراض دنيوي اگر چه بحسب ظاهر كه نظر كني مي‌بيني كه دخلي ببدن واقعي ندارند و متغير و متبدلند چنانكه در حالات يك نفر مشاهده ميشود كه چه قدر اعراض مختلفه از صغر و شباب و هرم و سمن و هزال و زشتي و زيبائي و سياهي و سفيدي و غير اينها بر او طاري ميشود ولي آنهم مطلق نيست كه همه عرضي عارض همه بدني بشود مناسبت عرضي ميان آنها و بدن شرط است ، مثلاً بدن عرضي نبوت مسلّم متغير و متبدل است و غير از بدن ذاتي است و لكن تصور كن و به‌بين كه ميشود پيغمبر خدا عرض برص و جذام و قوفت عارض او شود يا نعوذ بالله جنون و نسيان عارضش شود يا امراض قبيحه عارض او شود ؟ محال است چنين چيزي و آنچه نسبت بايوب ميدهند خطاست نه بدنش زخم شد و نه كرم زد و نه بدناً مرض منكري پيدا كرد بلكه عمده مرض او فقر بود كه اسباب اعراض مردم شد ، و هم‌چنين نميشود كه بدن [ص 131] پيغمبر خدا مثلا قيافه بي‌اعتدالي پيدا كند با اينكه از متعلقات بدن عرضي است . خلاصه سخن اينكه اعراض و غرايب بدن هم باز في الجمله بايد مناسب باشد نه هر عرضي عارض هر كس ميشود .

خلاصه كه در ابدان عرضيه هم باز في الجمله مناسبت شرط است ولي اصل سخن ما در ابدان اصليه اشياست ، پس از آنچه بطور اختصار و اجمال عرض شد دانستي كه ميان ارواح و ابدان مناسبت شرط است نه هر روح در هر بدن ميشود بروز كند و تناسخيان ملاحظه اين فقره را ننموده‌اند و تجويز كرده‌اند كه هر روحي در هر بدني پيدا شود بدون مناسبت نخواهد شد . و پارهٔ هم از جهت عدم اطلاع بر حقيقت رجعت و معاد انكار نمودند رجعت را مطلقاً كه مبادا تناسخ حاصل شود و لكن غافل شدند از اينكه تناسخ آن است كه روحي در بدن ديگري پيدا شود نه اينكه روحي در بدن خودش ظاهر شود و رجعت و معاد بقسم ثاني است نه قسم اول و ميان ابدان رجعي با ابدان اخروي هم تفاوت هست و مجملش اين است كه بدن رجعتي بالنسبه ببدن اخروي باز عرضي است و آن بدن مثل روح است در تن اين بدن و بعد از نفخ صور اين بدن هم از هم ميپاشد مثل اينكه بدن دنيوي [ص 132] بمردن از هم ميپاشد و همان بدن ذاتي يا طاهر يا خبيث نجس خالي از اعراض ميماند .

باري پس استنكافي از برگشتن ارواح بابدان خودشان نيست و آن ابدان پس از مردن در نزد خداوند محفوظ و مصون هستند آنها را پاك و پاكيزه ميفرمايد و خالص مينمايد از علايق و اعراضي كه بواسطه اعراض دنيويه بآنها رسيده بوده است پس از پاك شدن باز روح بآن بدن برميگردد و رجعت مينمايد نه آنكه ببدن ديگر تعلق بگيرد و اين دنيا هم كه تو مشاهده ميكني كه باين غلظت و كثافت است موافق اخبار و آثار آن روز چنان طاهر ميشود كه مناسب با آن ابدان ميشود و آن ابدان ظاهر ميشود از اين جهت است كه آن وقت جنتان مدهامّتان بروز ميكند و ساير تفاصيلي كه شنيدهٔ و در اخبار ديدهٔ ظاهر ميشود . و اما در ظهور امام عليه السلام اگر چه در دنياست ولي جمعي از مردگان هم آن وقت خواهند آمد ولي آن آمدن شايد طبيعي نيست بمعجز است و طريقش في الجمله اين است كه اصل آن ابدان چنانكه دانستي در عالم مثال هست و عدم بروزشان در دنيا از جهت عدم مظهر مناسب است و چون امام عليه السلام بمعجز ابداني چند مناسب ايشان اتخاذ فرمود فوراً ابدان [ص 133] اصليه با ارواح در آنها بروز ميكنند مثل اينكه ائمه اطهار مرده زنده ميكردند ولي باز اعراض هم بايد مناسب آن ابدان شود تا مناسبت پيدا نكند نميشود ظاهر شوند مثل اينكه مي‌بيني هر بدن عرضي قابل روح علم نيست قابل نقابت و نجابت نيست ، خلاصه اين زنده شدن خلاف عادت است و باراده امام و اما در رجعت بحسب طبيعت ماحض الايمان و ماحض الكفر زنده ميشوند اما جمعي زنده نميشوند از مستضعفين و امثال ايشان و هالكين كه سابق ذكر شد مثل اينكه در آخرت بالطبع همه زنده ميشوند .

حال چون اين مطلب را دانستي عرض ميكنم حضرات بابيه گاهي اظهار ميكردند كه زمان ظهور است و گاهي اظهار ميكردند رجعت است و در رساله اين شخص ديدي كه اشعار باين ميكند كه بعث هم همين است عرض ميكنم اما رجعت كه موافق قواعد اسلاميه مبرهن است كه باين نحو نيست وضع ملك بكلي بايد تغيير كند حتي اينكه از سنگها و خاكها آثار حيوة ظاهر ميشود بطوري كه سنگ سخن ميگويد و عالم وسيع ميشود بطوري كه جميع كفار و مؤمنين از زمان آدم تا حال در روحا جمع ميشوند و جنگ ميكنند ، از زمين چشمه شير و عسل بيرون ميآيد [ص 134] چنانكه در اخبار مفصلاً فرموده‌اند و عمر خلق دراز ميشود بسالها كهنه نميشود هر كس هزار پسر از نسل خود مي‌بيند عالم بالمره حق صرف ميشود ، حال اگر بنا باشد كه انسان جميع اين فرمايشات را تأويل كند و در گوشه خانه خود بنشيند و بذلت سر ببرد و عيش كند كه حق نصرت شده است و باطل از ميان رفته است كه ثمري ندارد جز خسران مبين و عاقل ميداند كه باين نحو تأويل در زمان آدم هم ميشد بگوئي رجعت شده است بلكه جان بن جان هم ميتوانستند بگويند آدم آمد و انبياء آمدند و رجعت شد ، اينكه سخن بي‌مغزي است و خالي از ثمر . و اما حكايت قيامت هم كه امري واضح است باين تأويلات نمي‌توان دنيا را قيامت گرفت . سخن در ظهور است و اينكه ميگويند حال ظهور شده است و ارواح سابقين در ابدان لاحقين بروز كرده ، از آنچه عرض شد دانستي كه هيچ روح در بدن غير خود ظاهر نميشود مسلّم اين شخص كه در ميان خلق راه ميرود خودش بدني مثالي دارد و بدني اخروي و بدني دنيوي و بر حسب همين ابدان روحي دارد ، حال چه طور ميشود كه روح عمرو ببدن اصلي او تعلق بگيرد آيا ميگوئي كه روح سابق اين از بدنش بيرون ميرود و روح [ص 135] ديگري باين تعلق ميگيرد عرض ميكنم اصل اين قول كه خطاست و از عدم اطلاع بر حقايق است ولي محض مداراة ميگويم هر عرضي هم لايق هر كس نيست و اگر بگوئي با بودن اين بدن آن روح باين تعلق ميگيرد خطا كردهٔ ، محال از عقل است چرا كه ارواح در ابدان مثل معانيند در الفاظ ، محال است معني نصرت در ضرب بروز كند و اگر هزار بار حكيم بخواهد معني نصرت را بدنيا بياورد بايد باز نون و صاد و راء را تركيب كند تا آن معني ظاهر شود محال است كه مطلبي كه تو داري در غير عبارت خاص بطور حقيقت بروز كند و اگر هزار بار بخواهي آن مطلب خاص را بگوئي چاره نداري جز اينكه همان كلمات اول را تركيب كني اينكه مي‌بيني يك مطلب را بالفاظ مختلف ميگويند از باب مسامحه در بيان است و عدم اعتناء بتغيير جزئي در مطلب و الا در واقع دو عبارت مختلف مفيد يك معني نيست و بزبان ديگر عرض ميكنم قيام محال است كه روح قعود را برساند و حكايت نمايد و قعود محال است كه روح مشي را برساند هر صفتي روح خاص را ميرساند بفهم چه ميگويم و از اين ترديدات مطلب خود را ملتفت شو و اگر بگوئي مثل اينكه اين بدن يك وقتي نباتي است و چون ترقي كرد روح حيواني [ص 136] بآن تعلق ميگيرد و بعد كه بالاتر رفت روح انسان باو تعلق ميگيرد بهمين قاعده روح انسان ديگر باو تعلق ميگيرد عرض ميكنم روح انسان ديگر در عرض خود اين روح است و برادر او است و نسبت او باين روح نسبت روح ببدن نيست و اما انسانيت خود اين نسبت بحيوانيتش نسبت روح بتن دارد چون حيوان معتدل شد روح انساني از كمون او بيرون ميآيد و هم‌چنين چون نبات معتدل شد روح حيواني از كمون او اتخاذ ميشود و اما روح زيد از روح عمرو اتخاذ نمي‌شود ، مثل حيوانيت زيد بزيد مثل شمعه است بمثلث ، شمعه را ميتوان مثلث كرد ولي مثل زيد بعمرو مثل مثلث است بمربع ، محال است كه مثلث مربع شود ، و اما روح بالاتر از انسانيت مثل نبوت و امامت ميسر است كه از انسانيت اتخاذ شود چرا كه بدن انساني بمنزله بدن است براي نبي و روح نبوت مطلقه بمنزله بدن است براي امامت پس انسان پس از انسانيت ميتوان نبي شود و لكن روح نبوت از انسانيتي اتخاذ ميشود كه براي نبوت ريخته شده است ، مثل اينكه انسانيتي چنين از حيوانيت معتدلي اتخاذ ميشود كه مناسب او باشد ، مثل اينكه حيوانيتي چنين از نباتيت خاصي اتخاذ ميشود [ص 137] نه از هر نباتي ، از بدن نباتي حيوانيتي مناسب حال خودش اتخاذ ميشود ، حال انصاف ده و به‌بين كه اين قاعده صحيح است و مسلم يا نه اگر بگوئي صحيح نيست خلاف عقل و نقل كردهٔ و قول محالي را اختيار كردهٔ اگر بگوئي صحيح است عرض ميكنم پس روح زيد و عمرو كه مرده‌اند و از دنيا رفته‌اند از بدن شخص ديگر چه طور ظاهر ميشود ؟ محال است چنين چيزي كه مثلث با حفظ مثلثيت مربع شود ، اين خودش شخصي است برأسه چگونه شخص ديگر ميشود ؟ عاقل كه چنين چيزي نمي‌گويد . و اما روح بالاتر هم نه از هر بدني ظاهر ميشود ، انسانيت هر كس قابل نبوت نيست و قابل امامت نيست آثار و لوازمي چند دارد تا ظاهر شود خواهي گفت كه اصل اين ابدان خاصه را بجهت ارواح آن اشخاص اتخاذ كرده‌اند و بدن فلان را نعوذ بالله براي امام گرفته‌اند عرض ميكنم اولا كه محقق و ثابت است كه روح امام از ابداني كه از اصلاب غير ساخته شده است ظاهر نمي‌شود چنانكه سابقا حديث را شنيدي از حضرت صادق عليه السلام كه روح امام از هيكل غير بروز نميكند ، از شروط مناسب بودن بدن انساني امام عليه السلام براي ظهور روح امامت اين است كه در اصلاب شامخه و ارحام مطهره پرورش يابد [ص 138] و محال است كه از غير فاطمه عليها السلام باشند مگر يك نفر حضرت امير عليه السلام پس همه ائمه از حضرت اميرند و حضرت فاطمه اگر بدني از غير اين صلب و اين رحم آيد مناسب اين روح نخواهد شد بادله بسيار كه حال مجال نقل و بيان آنها را ندارم و كتب اخبار پر است از ذكر آنها و بدن خاص بامام ثاني‌عشر آن بدني است كه از صلب امام حسن عسكري عليه السلام و بطن نرجس تولد كند و غير آن بدن براي اين روح صالح نيست و چون اين ملاعين حال مدعي رجعت و قيامتند چندان در صدد بسط اين مسأله نيستم و اگر ظهور امام مسلم نشد كه برگشتن جمعي ديگر هم مسلم نخواهد شد چرا كه اين از خواص زمان نزديك بظهور است ، و هر گاه از اين هم چشم پوشيديم باز عرض ميكنم بر فرض جواز و حال اينكه جايز نيست تعلق ارواح باين نحو ابدان سيّما در اين زمان روح سلماني مثلاً بقالب مناسب بخود بايد تعلق بگيرد و هم‌چنين روح ابوذري بقالب ابي‌ذري ، كو آن آثار و علامات كه در سلمان بود ؟ آن كسي كه مدعي اين فقره است آثار را بياورد تا ما بفهميم ، بلي پارهٔ از ايشان بجهت اغواي جاهلان ميگويند آثار داريم در عالم مثال و جاهلان بيچاره غافلند از حقيقت احوال و [ص 139] باور ميكنند كه اينها مثلاً در دنيا بي‌اثر مانده‌اند از جهت اعراض و در عالم مثال صاحب كرامات هستند و غافلند از اينكه مقصودشان از عالم مثال خيالشان است نه جاي ديگر چرا كه بمعاد اقرار ندارند كه برزخي قائل شوند بعد از موت ولي مرادشان اين است كه الحال من خيال ميكنم كه تازيانه در دستم افعي شد مثل اينكه در دست سلمان شد ، حال تو را بخدا انصاف ده كه كدام بچه است كه نتواند چنين خيالي بكند ؟ همه چيز را همه كس خيال ميكنند بلكه بسا جاهلي خيال نبوت كند چه نفع مي‌بخشد ؟ خلاصه جميع سخنان ايشان محض حرفي مزخرف است كه خودشان هم باور نكرده‌اند چه جاي ديگري ولي بيچارگان چه كنند انسان مقهور است بر مقلد بودن و ميخواهند هرزگي هم بكنند خود را بديوانه ديگر بسته‌اند كه رئيسي داشته باشند و هرزهٔ هم بگويند و متمرد شوند و راه روند حفظنا الله من قبح الزلل و بوار العقل و به نستعين .

و چون سابقا ذكر شد در مقدمات كه بتأويل حق ميتوان زيد نام را مثلاً سامري گفت بآن شروط كه عرض شد و عرض كردم فرق اين را در خاتمه با تناسخ عرض ميكنم حال بر حسب وعده عرض ميكنم كه امر تأويل غير از اين حكايت است ، آنكس [ص 140] كه قائل بتناسخ است ميگويد روح سامري مثلاً بعينه در بدن فلان شخص يا فلان حيوان يا غير آنها بروز كرد و تعلق بآن گرفت و مصنف اين جماعت هم همين طور ميگويد در انسان خاصة و اسمش را حشر و نشر و رجعت ميگذارد مثل اينكه آنها اسمش را حشر گذاردند ولي امر در تأويل غير از اين است نه اينكه روح ديگري بديگري تعلق ميگيرد و لكن در هر موردي از موارد نظر ميكنند به شئ خاص و نوع يا صنف يا جنس او را مي‌بينند و افراد او را ملاحظه مينمايند آن وقت فرد خاص را تأويل بفرد ديگر ميكنند بملاحظه جنسيت و اينكه اسم بر آن جنس گذارده شده است ، مثلاً ميزان بمعني ترازو است ملاحظه ميكنند كه ترازو آلت سنجيدن است پس معني جنسي است ولي فرد شايع اين مثلا ترازوهائي است كه كمّ متصل اشياء را بآن معين ميكنند پس اسم ميزان را تأويل ميكنند فرضا بشريعت چرا كه ميزاني است كه حق و باطل بآن سنجيده ميشود يا فلان شخص كه خلق را باو مي‌سنجيم و هكذا در همه موارد باين منوال جاري ميشويم نه اينكه بگوئيم كه روح ترازوي كفه‌دار مثلاً در فلان شخص بروز كرده است روح اين ترازو خاص باو است روح انسان هم خاص باو است ولي چون اتحاد در صفت [ص 141] پيدا شده است و در اين وصف تحت يك نوع افتاده‌اند لهذا همه را باين اسم ميخوانند كأنه نوع اشتراكي است در معني كه مردم نمي‌فهمند ، بفهم اين نكته را كه نلغزي . حال بهمين قاعده مي‌گوئيم كه فرعونيت بملاحظه صفتي است كه در فرعون مصر در زمان موسي بروز كرد و او را فرعون خواندند محض اين صفت ، حال در هر شخصي كه بروز كرد و تفرعن نمود ميتوان او را فرعون گفت نه اينكه آن روح خاص بآن شخص بطور تناسخ در ديگري آمده باشد و بقاعده تأويل در همه مقامات ميتوان جاري شد اختصاص بانسان ندارد مثل اينكه در ميزان شنيدي ، مثلاً فرض ميكنم نار بمعني آتش است و در تأويل بسا حرب را نار بگوئيم و شخص را نار بگوئيم و حق را نار بگوئيم و باطل را نار بگوئيم و شرع را نار بگوئيم چرا كه مراد صفت ناريت است در هر جا ديده شد ميگوئيم نار است پس كأنه نار مطلق است و اينها افراد او و اما آنچه حضرات ميگويند در تأويلات خود باين نهج ميشود كه خود روح فلان فرد در فلان فرد پيدا شود و اين كفر است و زندقه بلكه در باب تأويل هم باز خطا ميكنند ملاحظه جنس و نوع نميكنند بلكه بلا سبب و بلا مناسبت اسم هر چيزي را بر [ص 142] ديگري ميگذارند و اين عمل خطاست و انشاء الله ملتفتي كه چه عرض كرده‌ام و اگر چه سابقا عرض كردم كه تأويل را اينجا بيان نميكنم كه بچه قسم است تا مأوّل جاهل بيخبر بميرد در عين خودپرستي ، باز خداوند نخواست و محض احقاق حق مختصري اشاره شد و جعلنا علي قلوبهم اكنّة ان يفقهوه .

حال كه سخن باينجا رسيد ملتفت بيان ديگر شدم كه عرض نمايم اگر چه نه مجال تفصيل دادن دارم و نه اقبال ولي چون منظور ما نفي تأويل جاهلين است و در زمان غيبت بجهت نصرت حق امام سيف ما برهان است و كتب و مواعظ باك نيست بسط دادن تا بحد اطناب مملّ نرسد .

اگر كسي بگويد كه چه ميشود امر در ظهور و برگشتن اشخاص بلكه در رجعت هم برسم تأويل باشد و تأويل هم اگر بر وفق قواعد شرعيه باشد حق است پس چه ميشود كه شخص واقعا بتأويل ادعاي مهدويت كند بلكه ادعاي اين كند كه من همانم كه بايست بيايد و صفات و علاماتي هم اظهار كند و فرض اين است كه از اهل حق هم باشد و قادر بر اظهار صفاتي چند هم باشد و هم‌چنين بتأويل يكي ادعاي عيسويت كند و اصل اشخاص ايشان هم ميان نيايند و ظاهر هم نشوند عرض ميكنم [ص 143] از آنچه دانستي معلوم شد كه تأويل حق اين است كه ملاحظه نوع يا صنف يا جنس كنند و افراد آنها را بيك‌ديگر تأويل كند ، حال چه ميگوئي در اين مقام ؟ آيا ميگوئي كه شخص امام زمان عجل الله فرجه و شخص عيسي علي نبينا و آله و عليه السلام يا ديگري از ائمه و انبياء و مؤمنين اشخاص ايشان انواعي يا اجناسي يا اصنافي هستند يا شخصند ؟ اگر بنوع قائل نيستي و شخص ميگوئي كه چنين چيزي در يك شخص متصور نيست در جائي متصور است كه افرادي باشد و نوعي چنانكه گذشت مثلاً اگر شعله منفرد باشد و چيز ديگر كه معني شعله در او هم ظاهر شده باشد نباشد نمي‌توان شعله را تأويل بديگري كرد وقتي اين ميسر است كه اصل شعله را اسم بر جهت جامعه بگذارند و هم‌چنين در نوع يا جنسي هم كه فردش منحصر بفرد باشد اگر چنين فرض شود نميتوان تأويل كرد چرا كه اين معني در آن ظاهر نمي‌شود و از اين جهت است كه بتأويل نميتوان يكي را ذات خدا خواند بجهت اينكه آنجا جهت جامعي و فردي فرض نمي‌شود پس اسم هر كسي را بتأويل ذات احد گذاردي مشرك شدهٔ و كافر ، پس اگر امام عليه السلام شخص است معني ندارد اسم ديگري را امام [ص 144] گذارد چرا كه محال است راست آمدن اين سخن مگر بتناسخ و آن كفر است و زندقه و هر گاه امام را نوع ميگيري عرض ميكنم منحصر بفرد است يا افراد ديگر هم تصور ميشود ؟ اگر گفتي منحصر بفرد است كه باز همان سخن سابق جاري ميشود و تأويل ندارد ، اگر افراد بسيار فرض ميتواني بكني عرض ميكنم بگو به‌بينم كه آيا شئ همين كه نوع شد يا جنس شد مطلقاً در هر فردي باشد ظاهر ميشود يا آنكه فردي خاص حاكي او ميشود ؟ بلا شك در هر فردي ظاهر نخواهد شد مگر در صورتي كه جنس الاجناس باشد ، مثلاً نار نوعي در آب خاص ظاهر نمي‌شود در خاك خاص ظاهر نمي‌شود فرد مخصوصي ميخواهد ، فرد مخصوص بهر نوعي آن چيزي است كه بر وفق صفات او ساخته شود و مانند مرآت صاف و مستقيم باشد تا حاكي باشد و مواجه او گرفته شود تا عكس او در اين بروز كند ، مثلاً از براي ظهور نار غيبي ماده دخاني گرفته ميشود كه بر صفت نار است از حرارت و يبوست و صافي و لطيف و قابل حكايت نار است پس نار نوعي از آئينه او ظاهر ميشود ، هم‌چنين روح شخص هم اگر نوعي شد بايد شخصي بر صفت آن نوع ساخته شود تا عكس او در آن بروز كند كه اگر اختلاف داشته باشد ابداً در او بروز [ص 145] نكند ولو اختلاف يسيري باشد ، بلي چيزي كه هست اين است كه صفات نوع در شخص شخصيت پيدا ميكند اما همان صفات است مثل اينكه شاعر گفته است :

و عينك عيناها و جيدك جيدها سوي ان عظم الساق منك دقيق

مثلاً اگر بخواهي جسم مطلق بروز كند ميگيري مادهٔ و بكمّي خاص او را بيرون ميآوري از طول و عرض و عمق و هم‌چنين ساير اعراض آنوقت جسم در آن ظاهر ميشود پس گفته ميشود فرد جسم شد و ظهور جسم و فرقش با جسم اين است كه اين مقيد است آن مطلق نه چيز ديگر ، بفهم چه ميگويم كه مسايل شريفه ديگر هم دست تو بيايد و بغير از اين قسم محال است كه مطلق در فرد بروز كند . حال فرض كردي كه امام عليه السلام نوعي است بگو به‌بينم در چه نحو فرد بروز ميكند ؟ در هر فردي كه نمي‌شود بروز كند پس لابد بايست فردي مناسب روح امامت ساخته شود تا آن روح طيب و طاهر از او بروز كند پس نه هر بدن قابل حكايت آن روح خواهد شد ، بلي اگر بدني ريخته شد كه قابل حكايت از آن روح باشد و طيب و طاهر باشد آن روح از او بروز ميكند اگر هم‌چنين بدني ساخته شد اين بدن بدن امام است نه بدن كس [ص 146] ديگر ، پس نمي‌توان گفت بدن كس ديگر است كه امام شده است مثل اينكه فرد معدن مثلاً فرد نبات نمي‌شود و فرد نبات فرد جماد نمي‌شود پس بدن امام است كه قابل حكايت كردن روح امام است لاغير .

و اگر اين مسأله را بطور واقع ملتفت شدي عرض ميكنم حال ما اگر بملاحظهٔ هم تسليم بكنيم كه روح مهدوي نوعيت دارد ولي اين نوع در هر فرد ظاهر نخواهد شد لابد بايد فردي جامع جميع رسوم و حاوي جميع حكم و صاحب عصمت كبري و درجه كبري باشد و از جميع حيوث داراي كمالات باشد و اصل نطفه او در اصلاب شامخه و ارحام مطهره تربيت شده باشد و از نسل انبياء و اولياء باشد و هكذا ساير شروطي كه در امام است بايست در او جمع باشد ، حال خود انصاف ده كه هم‌چنين فردي غير از ائمه اثني‌عشر عليهم السلام كيست در ملك ؟ ابداً غير از ايشان كسي نيست ، پس در زمان حضرت امير عليه السلام بدن مقدس آن سرور حاكي امام ناطق بود و در زمان حضرت امام حسن امام حسن و هكذا تا در اين زمان بدن مقدس صاحب الامر و العصر عليه السلام حاكي اين روح مقدس است و از روزي هم كه تولد فرموده تا كنون نمرده است و هيچ استغراب هم منما [ص 147] چرا كه حضرت نوح عليه السلام عمرش از هزار و پانصد سال ظاهرا متجاوز شد و هنوز از زمان تولد آن سرور تا كنون بقدر عمر نوح نشده است پس چه ميشود كه آن سرور هم تا حال حي باشد و هم‌چنين معمرين دنيا بسيار بوده‌اند ، و از اين گذشته عرض ميكنم بمقتضاي حكمت طبيعي هر گاه بدني بكمال اعتدال رسيد نبايست بميرد چرا كه مردن از جهت فساد تركيب است و فساد تركيب بجهت حصول تغيير در عناصر وجود شئ است بحسب كم و كيف و در معتدل حقيقي چنين چيزي فرض نمي‌شود پس آن بدن طيب و طاهر بالاضطرار نبايست بميرد بلكه قرانات فلكيه و ادويه و اغذيه دنيويه هم نبايست در او اثر كند ، آيا نمي‌بيني طلا را كه در ميان معادن اندك اعتدالي پيدا كرده است بكرور ليالي و ايام فاسد نمي‌شود و آب و خاك و آتش و هوا در او اثر نميكند و بدن امام عليه السلام هزار مرتبه از اين طلا اعدل است پس بطريق اولي نبايست از چيزي متأثر شود پس اگر خود او نخواست متأثر نمي‌شود ، از اين جهت بود كه حضرت امير سم ميل فرمودند و اذيت نديدند و حضرت امام حسن را دو مرتبه مسموم كردند نخواستند شهيد شوند نشدند و يك مرتبه ديگر [ص 148] خواستند شهيد شوند شهيد شدند بيك جرعه آب سم‌دار و هم‌چنين حضرت امام محمد تقي را با سيف ريز ريز كردند و شهيد نشد بلكه اثر زخم در بدن مطهرش ديده نشد و حضرت سيدالشهدا عليه السلام با سيف شهيد شد ، خلاصه كه امر باختيار ايشان است و الا بر حسب طبيعت ملكي نبايست بدن معتدل از واردات اين ملك متأثر شود پس موت عارض او نخواهد شد . پس چه استبعاد ميكني كه امام عليه السلام حي باشد در صورتي كه خود آن سرور نخواسته باشد كه رحلت فرمايد رحلت نمي‌فرمايد و هيچ بعدي ندارد پس چه ميشود كه همان بدن طيب طاهر كه از نرجس تولد كرده است تا حال در حيوة باشد و اگر يك بدن هم باقي ماند كه حاكي آن روح باشد حكمت اقتضا نميكند كه از آن زيادتر باشد ، و اما آنچه شنيدهٔ كه يك وقتي مثلاً حضرت امير بابدان متعدده جلوه فرمودند اين بمقتضاي معجز است و بر خلاف عادت ملك است و الا اين ملك صالح نيست براي زياده از يك بدن و اگر در ازمنه ائمه طاهرين هم ميديدي ائمه متعددين جمع ميشوند مثل حضرت امير و حضرت امام حسن و حضرت امام حسين عليهم السلام كه در يك زمان بودند و مثل ساير ائمه كه [ص 149] گاهي دو نفر و سه نفر بودند باز ناطق و حاكي كامل يكي بوده است و ساير صامت و مأموم بوده‌اند پس در هر حال بدن ناطق كامل و حاكي مطلق در هر زمان يكي بوده است .

پس چون اين مسأله را دانستي عرض ميكنم اگر منظور حضرات مأوّلين چه از بابيه و چه غير ايشان اين است كه بدني غير از آن بدن مخصوص حاكي تمام روح امامت شده است پس فلان نقيب يا نجيب يا عالم امام است بطور كمال ، اين قول خطاست بلكه كفر است و زندقه ، اين بعينه مثل اين است كه بگوئي بحر عمان در خانه مور نازل شده است چنين چيزي محال است يا اينكه بگوئي انگشتر آهن مثلاً تحت طلاي مطلق افتاده است اين خطاست ، رعيت آقا نخواهد شد ، غلام سيد نخواهد شد ، ولي اگر بگوئي كه آن روح طيب در بدن خاص بخود ظاهر شده است اين حق است و درست و بدن خاص باو جز همان يك بدن نيست . حال شخص مأوّل چه ميگويد ؟ آيا اين شخص را همان بدن خاص ميداند كه اين رأي سفيهان است چرا كه بي‌شك اين بدن پسر ميرزا رضاي بزاز بود در شيراز تولد كرد و چند صباحي زيست آن وقت دعوي مقاماتي چند نمود كه شنيدهٔ و آن بدن مخصوص كه حامل آن مقام است پسر [ص 150] امام حسن عسكري است ، به‌بين تفاوت ره از كجاست تا بكجا .

باري براي عاقل بطلان اين تأويلات بسي واضح است و محتاج به بسط مقال نيست و آن كسي را كه خداوند از براي كفر آفريده است اگر هزار دليل بگوئي قبول نخواهد كرد و بفضل و كرم امام زمان عجل الله فرجه بمؤمنين تأويلات ايشان ضرري نخواهد كرد چنانكه سابق بر اينها هم اين‌همه مبتدعين آمدند و تأويلها كردند و شرع را تغيير دادند و تأويل نمودند و چند صباحي زيستند و خداوند ايشان را تمام كرد و بمؤمنين هم ضرري نرسانيدند اينها را هم بحول و قوه پروردگار تمام ميكند و ضرر بمؤمنين نخواهد رسيد بلكه قوت و قدرت آنها هم زيادتر بود و آخر امر ايشان دوام نكرد مثل قرامطه و نقطويه و آن اشخاص كه در عصر نواب دعاوي بباطل ميكردند ، جهان تا بوده اينش كار بوده ، و بر خداست كه بطلان امر باطل را ظاهر فرمايد و بحمد الله تا حال ببركت پدر بزرگوار من اعلي الله مقامه بطلان امر ايشان بر جاهل و عالم ظاهر گشته است و الحمد لله تا كنون از تصانيف آن مرحوم والامقام اعلي الله مقامه و رفع في الخلد اعلامه و از اين ناچيز نابود تا كنون شش رساله عربي و فارسي در رد اين ملاعين [ص 151] بانواع مختلفه بيرون آمده است سواي آنچه در ساير كتب متفرقا نوشته شده است و در درسها و مواعظ ايشان فرموده‌اند و اين جانب عرض كرده‌ام و حافظين اصحاب حفظ نموده و نوشته‌اند و متفرق شده است در دست مردم و از خداوند سائلم كه اين سعي و كوشش را قبول فرمايد و مرا در زمره ناصرين امام عليه السلام شمارد اللهم صلّ علي محمد و آل‌محمد الطيبين الطاهرين الاخيار بافضل صلواتك و بارك عليهم بافضل بركاتك و السلام عليهم و علي ارواحهم و اجسادهم و شيعتهم و رحمة الله و بركاته و لعنة الله علي اعدائهم المبتدعين الضالين المضلين الناصبين لهم و لشيعتهم العداوة الي يوم القيامة .

و قد حصل الفراغ من تسويد هذه الاوراق في ليلة الثلثاء خامس‌عشر شهر ذي‌حجة الحرام من شهور سنة ثمان و تسعين و مأتين بعد الالف حامدا شاكرا مصليا مستغفرا خايفا راجيا لفضل ربي و كتب هذه الكراريس مصنفها محمد بن كريم بن ابرهيم حشرهم الله مع ساداتهم بيمناه الداثرة اعطاه الله كتابه بها في الآخرة و جعلها له سبب المغفرة و وسيلة النجاة و القرب من جوار النبي و عترته الطاهرة عليهم الصلوات الذاخرة .

تمت .

[ص 152]