فصل - بدانكه اين جهال نازكزبان بآن زبانهاي شيطنت خود گاهگاهي با مردم بيچاره سخن ميگويند كه پيغمبران ديگر بمعجز اثبات نبوت كردند و نبوت را دليل معجز است و اين شخص هم معجز داشته است پس او هم پيغمبر است ، اولاً عرض ميكنم كه از معجزات [ص 41] او قدري بما نشان دهيد ، آيا معجزهاش اين بود كه خبر داد كه امسال ميروم مكه كه از آنجا ظاهر شوم راه سد شده بود و نشد ، آخر معذرت خواست كه بدا حاصل شد ، يا آنكه در مجلس گفت سلوني قبل ان تفقدوني وقتي كه از او سؤال كردند گفت مو ببالي يعني خاطرم نيست ، يا آنكه با يكي از ثقات در راه مكه معظمه هممنزل بود شب خوابيد تا طلوع آفتاب آن وقت آن شخص ثقه محض طعنه او را بيدار كرد كه اي باب برخيز كه آفتاب طالع شد برخاست مضطربانه و زيرجامه خود را بلند كرد در همان چادر ادرار كرد و فرياد زد غلام خود را كه مبارك جي بالماء ، آيا معجز ايشان اين بوده است كه صبح را خواب بيافتند ؟ خواهي گفت شرعش اين بوده كه نماز نكند ميگويم چرا مضطربانه برخاست و نماز كرد ؟ و سابقاً دانستي از علايم امامت اين است كه بولش را زمين ببلعد ما از بلعيدن زمين گذشتيم اين ميبايست اين قدر كرامت كند كه مجلس خود را نجس ننمايد . و از معجزات او كتاب بيان را ميشمرند ، سبحان الله اين چه مزخرف است كه ميگويد ؟ عجيبتر كه رسول خدا (ص) تحدي ميفرمايد كه مثل ده سوره يا يك سوره يا يك قصه اين قرآن نميتوانيد بياوريد اين لعين در كتاب خود [ص 42] ميگويد مثل يك حرف را نميتوانيد بگوئيد و ميگويد همه قرآن را در يك كلمه ميتوانم جمع كنم و صريحاً دعوي اين ميكند كه افضل از پيغمبرم ، تو را بحق خدا بگو كه معجز بودن اين مزخرفات از چه جهت است ؟ از فصاحت آن است كه قاطرچي عرب هم از اين فصيحتر حرف ميزند ، از حكمتش است كه همه حكما ميفهمند كه اين حكيمانه نيست ، از اثرش است كه ما حاضريم بخوان اين مزخرفات را بهبينم بقدر يك دم مارگيرها اثر ميكند ؟ اينك ما از قرآن خدا ميخوانيم تو از آن مزخرف بهبينيم اثر با كدام است ، هيهات هيهات عقل مردم چه قدر ناقص است كه انسان لابد ميشود كه بنويسد كه حرف ديوانگان معجز نيست و عجب از آن قومي است كه هر را از بر تميز نميدهند و اين كلمات را معجز قرار ميدهند آن وقت بر بزرگان دين رد ميكنند ولي چه جاي توقعند مجانيني كه بر خدا و پيغمبر رد كردند نعوذ بالله و اگر ميگوئي غير نميفهمد كه اين معجز است ميگويم پس چه فايده در اين معجزه كه كسي نميفهمد ؟ قرآن اگر چه از فهم مردم دور بود ولي خداوند آنرا طوري نازل فرموده كه فصحاء عرب فهميدند كه اين طور نميتوانند بگويند ولي اين مزخرف را مدعي هستند كه كسي نميفهمد و يقين ميدانم [ص 43] كه خودش هم معني اينها را نميفهميده ، بجهت اينكه طبيعت بشري اگر يك وقتي بمزاح نامربوطي گفت چندي كه گذشت فراموش ميكند و نميفهمد كه مرادش از آن چه بوده است مگر اينكه حافظه بسيار داشته باشد . و عجبتر از همه اين است كه خود آن لعين بارها توبه كرده است و نادم شده است و در ملأ علانيه گفته كه فلان خوردم ، خدا هم بر حسب وعده خود او را تمام كرد كه در حديث وارد است كه هر كس ادعاي امامت كند و اهل آن نباشد عمر او كوتاه ميشود و الحمد لله عمرش كم شد و خدا او را خذلان كرد آخر هم بصحت پيوست كه جسدش را سگ خورد و اين ملاعين هنوز براي او معجز اثبات ميكنند و تازه اخبار و احاديثي پيدا كردهاند و تأويل بمراد خود ميكنند تا حال بشعر خواجه حافظ استشهاد ميكردند كه گفته : شيراز پرغوغا شود شكرلبي پيدا شود ، حالا اخبار را تأويل ميكنند نعوذ بالله من قبح الزلل و بوار العقل و همين قدر كه در مقدمه عرض شد انشاء الله كافي است حال شروع ميكنيم بشرح اخبار بقدر ميسور .
سؤال - در كتاب عوالم مروي است يظهر من بنيهاشم صبي ذو كتاب و احكام جديد الي ان قال و اكثر [ص 44] اعدائه العلماء و در مقام ديگر از حضرت صادق عليه السلام مرويست و لقد يظهر صبي من بنيهاشم و يأمر الناس ببيعته و هو ذو كتاب جديد يبايع الناس بكتاب جديد علي العرب شديد فان سمعتم منه شيئا فاسرعوا اليه و در كتاب اربعين ذكر فرموده يظهر من بنيهاشم صبي ذو احكام جديد فيدعو الناس و لميجبه احد و اكثر اعدائه العلماء فاذا حكم بشئ لميطيعوه فيقولون هذا خلاف ما عندنا من ائمة الدين الي آخر الحديث .
جواب - اين احاديث را كه روايت نمودهاند باين طور نديدهام و نشنيدهام ، اما آنچه از عوالم روايت نمودهاند در عوالم باين لفظ نديدهام و شايد هم نباشد ولي باين لفظ حديثي هست و شايد همين را تصحيف نمودهاند ، از حضرت باقر عليه السلام روايت شده است كه ميفرمايد اذا ظهرت بيعة الصبي قام كل ذي صيصيّة . و اخباري چند هست كه آن حضرت بشرع جديد و كتاب جديد تشريف ميآورد ، از حضرت صادق عليه السلام روايت نموده است در حديث طويلي در احوالات آن سرور تا آنكه ميفرمايد يقوم بامر جديد و كتاب جديد و سنة جديدة و قضاء علي العرب شديد [ص 45] و ليس شأنه الا القتل . و از حضرت باقر عليه السلام نيز روايت كرده است در حديثي كه ميفرمايد يقوم بامر جديد و سنة جديدة و قضاء جديد علي العرب شديد ليس شأنه الا القتل و لاليتنيت (كذا) ( لايستتيب . ظ ) احدا و لاتأخذه في الله لومة لائم . و از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردند كه قائم بچه سيرة در مردم راه ميرود فرمود آنچه از سابق است هدم ميكند همان طور كه رسول خدا هدم فرمود و اسلام را تجديد ميفرمايد . و همچنين آنچه در عوالم روايت كرده همهاش نزديك بهمين مطلب است و قريب همين الفاظ و ابداً ذكر اينكه اكثر اعداء او علماء هستند نديدهام . و اما آنچه از اربعين روايت كردهاند در اربعين نيست مگر عبارتي كه از محييالدين بن عربي نقل نموده آنهم باين لفظ نيست ، ميگويد يضع الجزية و يدعو الي الله بالسيف و يرفع المذاهب عن الارض فلايبقي الا الدين الخالص اعداؤه مقلدة العلماء اهل الاجتهاد لما يرونه يحكم بخلاف ما ذهب اليه ائمتهم تا آخر عبارت ، و در اربعين حديثي باين مضمون نديدهام و ظن غالب اين است كه همين عبارت را تصحيف نمودهاند و جناب راوي محض استعلام سؤال كردهاند ، و اما نوع اين مطلب صحيح است كه شرع جديد [ص 46] و كتاب جديد ميآورند و متفقهين هم با آن حضرت عداوت ميكنند چنانكه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمايد ورد ان اكثر ما يردّ عليه المتفقهون ولي سند اين روايت را خود اين جانب نديدهام لكن مسلم است كه بنظر مبارك شيخ مرحوم اعلي الله مقامه رسيده كه فرمودهاند و متفقه غير از عالم است بلكه عرض ميكنم مسلماً علماء سوء هستند بلكه علماء سوء آن زمان بدتر از همه علماء سوء عالم هستند ولي چه ثمر ميبخشد اين احاديث باين مأوّلين ؟ فرض ميكنم كه امام بكلي شريعت را تغيير دهند و كتاب را بكلي تبديل فرمايند و علما هم با ايشان عداوت ورزند حال اين شاهد ميشود كه اين شخص مزخرفگو امام است بجهت اينكه چنين كرده است ؟ حاشا كه چنين باشد ، اولاً آن علامات كه ميبايست قبل از ظهور ايشان بروز كند كجاست ؟ اگر اخبار آلمحمد سلام الله عليهم در شرع جديد و كتاب جديد حجت است در همه جا حجت است ، خود ايشان علايمي بيان ميفرمايند آنها چه شد ؟ بر فرض كه از علايم هم چشم بپوشيم آنكه بايست ظاهر شود از ارحام ظاهر نميشود بلكه فرزند امام حسن عسكري عليه السلام است كه پنهان شده و ظاهر ميشود . از اين هم اگر چشم [ص 47] پوشيديم به بيديني ميتوان دعوي بباطل كرد و شرع و كتاب را تغيير داد بحق هم ميتوان في المثل چنين كرد بر فرض تسليم اين امر باين معني كه حضرات بابيه لعنهم الله ميگويند آيا خداوند علامتي قرار داده است كه ما بفهميم كه اين مرد بحق اين طور كرده يا بباطل ؟ مسلّم علامت ميخواهد ، اگر بگوئي علامت نميخواهد منكر لطف و عدل شدهٔ ، آيا علامات امام بحق در اين مرد هست ؟ اگر انصاف دهي ميفهمي كه نيست . اما كتابي را كه آورده است كه مزخرف است ، از معني و فصاحت گذشتهايم كه عربيت ندارد همه خلق هم كه احمق نيستند كه باين سخن مزخرف قانع شوند كه عربيت اقسام است اين هم يك قسم است اين چه سخن است كه شخص باشعور بگويد ؟ و اما شرع را تجديد كرده است بگو كدام است ، همين چند حكم ناقص خلاف حكمت و خلاف سياست شرع او است كه آورده و شريعت بيضاء را نسخ نموده ؟ هيهات هيهات چه قدر مردم جاهلند و نادان . و آنچه از اخبار و آثار ظاهر و بيّن است اين است كه مراد از تجديد كتاب نه اين است كه اين قرآن را از ميان برميدارد بلكه مراد اين است كه آنچه عثمان تغيير داده است تصحيح ميفرمايند و همان قرآن خط حضرت اميرالمؤمنين را [ص 48] ميآورند پس در قرآن آن سرور همين قرآن را مشاهده خواهي نمود و اخبار خود ايشان گواه اين مطلب است .
و بطور مجادله عرض ميكنم اگر حديث ايشان حجت است جميعش حجت است و بهمه بايد عمل كرد نه كه تبعيض نمود ، نميتوان همين حديث مجمل را گرفت و احاديثي را كه مفسر است نگيريم تا در تحت آيه كريمه بيافتيم كه نؤمن ببعض و نكفر ببعض و احاديث بسياري گواه اين مطلب است ، از آن جمله احاديثي است كه در مرآة الانوار روايت كرده است از محمد بن سليمان از بعض اصحابش روايت نموده است كه عرض كردم خدمت حضرت امام موسي كاظم عليه السلام جعلت فداك ما ميشنويم آياتي را در قرآن كه در قرآنهاي ما اين طور نيست و نميتوانيم آن طور كه بما رسيده است از شما بخوانيم آيا گناهي بر ما هست فرمود نه بخوانيد همان طور كه تعليم گرفتهايد بعد از اين كسي خواهد آمد كه بشما درست بياموزد و از سالم بن سلمه روايت كرده است كه مردي خواند خدمت حضرت صادق عليه السلام و من ميشنيدم حروفي از قرآن را كه غير آن طور بود كه مردم ميخواندند حضرت فرمودند مخوان اين طور همان طور كه مردم ميخوانند بخوان تا آن وقت كه قائم [ص 49] برخيزد پس چون او برخاست قرآن را همان طور كه نازل شده قرائت ميفرمايد و همان مصحف را كه حضرت امير نوشتهاند بيرون ميآورد و از ابن نباته روايت كرده است كه شنيدم از حضرت امير عليه السلام كه ميفرمود گويا ميبينم خيمههاي عجم را كه در مسجد كوفه زدهاند و تعليم ميكنند بمردم قرآن را آن طور كه نازل شده است عرض كردم يا اميرالمؤمنين اين قرآن نيست آن طور كه نازل شده است فرمود نه ، محو كردهاند از آن اسم هفتاد نفر را از قريش كه باسم خود و پدران خود مذكور بودند و اسم ابولهب را باقي گذاردند محض ازراء برسول خدا (ص) چرا كه عم آن سرور بود و از ابيذر روايت كرده است كه بعد از رحلت رسول خدا صلي الله عليه و آله حضرت امير عليه السلام قرآن را جمع فرمود و آورد نزد مهاجرين و انصار و بايشان نشان داد چنانچه رسول خدا وصيت فرموده بودند پس ابوبكر گرفت و گشود و در اول صفحه كه نظر كرد فضايح قوم را ديد عمر برخاست و گفت يا علي برگردان اين قرآن را كه ما محتاج بآن نيستيم ، تا آنجا كه ميفرمايد پس چون عمر خليفه شد از آن حضرت سؤال كرد كه قرآن را بايشان بدهد كه بسوزانند و عرض كرد يا اباالحسن قرآن را نزد ابوبكر آوردي حال [ص 50] بياور كه ما بآن عمل كنيم فرمود هيهات ابداً نخواهيد يافت ، آنرا نزد ابوبكر آوردم كه حجت تمام شود بر شما و روز قيامت نگوئيد ما از اين غافل بوديم يا بگوئيد نياوردي و بما نشان ندادي ، قرآني كه نزد من است مسّ نميكند او را مگر مطهرون و اوصياء از فرزندان من ، عمر عرض كرد آيا در وقتي اظهار ميشود فرمود بلي وقتي كه قائم از فرزندان من برخيزد او را ظاهر ميكند و مردم را واميدارد كه بآن عمل كنند و سنت بآن جاري ميشود و در حديث ديگر در احتجاج حضرت امير است عليه السلام كه رسول خدا (ص) امر فرموده است مرا كه قرآن را بوصي خودم و اولاي از همه مردم بخودم فرزندم حسن بدهم و او بفرزندم امام حسين ميدهد و همچنين يكي يكي بامام بعد از خود ميدهند تا آخري ايشان بر رسول خدا صلي الله عليه و آله وارد ميشود سر حوض كوثر با قرآن و ابداً از قرآن جدا نميشوند و قرآن از ايشان جدا نميشود .
پس از اين اخبار صريحه صحيحه معلوم شد كه همان قرآن اول نزد امام است عليه السلام و همان را اظهار ميفرمايد و مردم را بهمان واميدارد و در اين امر شبهه نيست و در احاديث بسيار وارد شده است كه [ص 51] قرآن و عترت پيغمبر تا قيامت از هم جدا نميشوند ، پس اگر خواسته باشد انسان اين اخبار را تأويل كند بكلي اوضاع اسلام را بايست بر هم بزند و خلاف گفته خدا و رسول نمايد و صريح ميفرمايد در حديث كه امام بكتاب خدا و سنت رسول دعوت ميفرمايد ، در كتاب عوالم روايت مينمايد از حضرت باقر عليه السلام كه ميفرمايد فيدعو الي كتاب الله و سنة نبيه (ص) پس معني اينكه كتاب جديد را ميآورد نه اين است كه قرآن از ميان برداشته ميشود بلكه معني اين است كه همان قرآن اول را ميآورد و آن كتاب جديد است و آن هزار حرف كه از اين قرآن برداشتند ميآورد پس جديد است نسبت باين قرآن كه متداول است نه نسبت بآن قرآن كه نازل شده است .
و وجه ديگر اينكه موافق اخباري چند همين قرآن هر روز جديد است و هرگز كهنه نميشود چرا كه هر روزي براي قاري از آن مطلبي ظاهر و درجهٔ تازه حاصل ميشود پس لازم نكرده است كه قرآن جديد غير از اين باشد و در حديثي ديگر از حضرت باقر روايت شده است كه ميفرمايد عمل ميكند بكتاب خدا و نميبيند منكري را مگر باطل ميفرمايد .
و اما سنت شنيدي حديث حضرت باقر عليه السلام را كه ميفرمايد كه امام [ص 52] بكتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله دعوت ميفرمايد و از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردند كه امام زمان عجل الله فرجه بچه سيرت راه ميرود فرمود بسيرتي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله راه رفت تا اسلام را ظاهر فرمود راوي عرض كرد كه چه بود سيرت رسول خدا فرمود باطل كرد هر چه در جاهليت بود و مردم را بعدل واداشت همچنين قائم چون برخيزد باطل ميكند هر چه در ايام هدنه بود در دست مردم و مردم را واميدارد بعدل . پس از اين حديث شريف معلوم شد كه آنچه باطل ميفرمايد چيزهائي است كه در ايام غيبت شايع شده است برأيها و قياسها و سهوها و بدعتها و عدل را ظاهر ميفرمايد اينهاست كه خلاف عدل است نه سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و از اين جهت است كه تشبيه فرموده اين زمان را بزمان جاهليت . و از حضرت صادق عليه السلام مروي است كه فرمود چون قائم برخيزد اسلام را تجديد ميفرمايد و مردم را هدايت ميفرمايد بامري كه كهنه شده است و جمهور از او اعراض دارند و مسمي بمهدي شده است بجهت اينكه هدايت ميكند مردم را بامري كه مردم از آن گمراه شدهاند و بقائم مسمي شد بجهت اينكه [ص 53] قائم بحق ميشود . و زراره خدمت حضرت باقر عليه السلام عرض كرد كه اسم قائم عليه السلام را بفرمائيد فرمود اسم او اسم من است ، عرض كرد آيا بسيرت پيغمبر صلي الله عليه و آله راه ميرود فرمود هيهات هيهات اي زراره بسيرت آن سرور راه نميرود و فرمود كه حضرت پيغمبر در امت بلين راه ميرفت و تأليف ميفرمود ميان خلق را و آن حضرت بقتل راه ميرود و بآن امر كرده شده است در كتابي كه با او است . پس از اين حديث معلوم ميشود كه تغيير دادن سيرت باين كيفيت است نه برداشتن دين و ايمان . و از حضرت باقر عليه السلام سؤال كردند كه قائم (ع) بچه سيرت در ميان مردم راه ميرود فرمود مثل پيغمبر آنچه از پيش است خراب ميكند و اسلام را تجديد ميفرمايد . و اين حديث صريح است در اينكه باسلام دعوت ميفرمايد . و در حديث ديگر است از آن سرور كه ميفرمايد حكمت عطا كرده ميشويد در زمان او حتي اينكه زن در خانه خود بكتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله قضاوت ميكند . پس معلوم است كه همان سنت است . و در حديث ديگر ميفرمايد كه چون برخاست بسيرت رسول خدا راه ميرود . و اخبار بسياري است در ذكر نماز جماعت در آن وقت و زكوة و [ص 54] ساير عبادات و از همه اينها مسلم ميشود كه نوع شرع را تغيير نميدهد ولي نكتهٔ در اين مقام هست كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله بواسطه اعراض ملك تمام شرع خود را نتوانستند اظهار فرمايند و بسا چيزها را كه بطور مدارا فرمودند و پارهٔ چيزها بحسب صلاح ملك اظهار فرمودند ، در آن زمان آن سرور بحسب صلاح ملك اظهار ميفرمايند و بسياري تقيهها برداشته ميشود و احكامي چند كه خلق تاب نداشتند بشنوند آن حضرت بيان ميفرمايد و همه اينها شرع رسول خداست صلي الله عليه و آله و بتعليم خود آن سرور است و همه را جبرئيل بر آن سرور نازل كرده است نه اينكه شرع ديگري باشد نهايت تا آن وقت مكتتم بوده است ، مثلاً در زمان رسول خدا بجهت اينكه مردم تاب نداشتند حضرت مدارا ميفرمود و قضا را بشاهد و بينه ميفرمود با اينكه عالم بود به بواطن و زمان آن سرور مقتضي اين است كه بحكم داود راه روند و بي شاهد و بينه حكم كنند پس آن حضرت بآن نهج حكم ميفرمايد و بسا در موردي مقتضي شود بحكم آدم راه رود راه ميرود ولي نه اين است كه اينها خارج از شرع رسول خداست نعوذ بالله بلكه خود آن حضرت عهد فرموده است با فرزند خود كه [ص 55] چنين حكم فرمايد و بسياري چيزها كه خلق تاب ندارند امروز بشنوند آن روز ظاهر ميشود و هيچيك خارج نيست از اسلام .
خلاصه پس معني اخبار را بفهم نه اينكه خيال كني كه شريعت پيغمبر از ميان برداشته ميشود و قرآن تمام ميشود آن وقت يك قرآن ديگري و دين ديگري ميآورد بلكه اصلا لفظ جديد دلالت بر اين ندارد كه دين ديگر بياورند چنانكه در صلوات آن حضرت است اللهم جدّد به ما محي من دينك و احي به ما بدّل من كتابك و اظهر به ما غيّر من حكمك حتي يعود دينك به و علي يديه غضّا جديدا تا آخر ، و چگونه چنين ميشود و حال آنكه آن حضرت دعوي اين ميفرمايد كه من وصي پيغمبرم و خليفه آن سرورم ، معني خليفه اين است كه دين نبي را اظهار كند نه اينكه دين ديگري بياورد و اما آنچه شنيدهٔ كه ميفرمايد من آدم و شيثم و فلان و فلانم تا آنكه ميفرمايد من محمد و علي هستم تا آخر ، باعث نميشود كه خليفه نباشد و دين مستخلف را از ميان بردارد چنانكه حضرت امير عليه السلام هم همه اين فرمايشات را ميفرمود معذلك وصي رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و بشرع او دعوت ميفرمود و بسا چيزها هم كه رسول خدا (ص) بآن سرور [ص 56] فرموده بود كه يك روزي ظاهر فرمايد و آن حضرت ظاهر فرمود و ابداً خارج از اسلام هم نبود ، و همچنين ساير ائمه عليهم السلام ، عبرت بگير كه حضرت صادق عليه السلام اين قدر از احكام و شرايع را كه مردم نشنيده بودند بيان فرمود كه اسم دين دين جعفري شد و معذلك امر امر رسول خداست ، همچنين امام كه ظاهر شود دين دين مهدوي ميشود و معذلك امر امر رسول خداست ، و از اين گذشته در هيچ حديثي نديديم كه امام تشريف ميآورد و مردم را آزاد ميكند كه هر كس هر كار ميخواهد بكند آنچه تو ميتواني بگوئي اين است كه شرع جديد ميآورد نه بيشرعي جديد نعوذ بالله ، اگر بنا باشد هر كس هر كار دلش ميخواهد بكند بكند كه اين شرع است اين كه نميشود چرا كه شرع حد است نهايت ميگوئي فلان حد را برميدارد حد ديگر بايد بياورد و اگر خواسته باشم بحول و قوه پروردگار چيزي چند از آن احكام روحافزا كه آن حضرت ظاهر ميفرمايد بگويم ميتوانم و الحمد لله ولي هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد ، خداوند خود ابصر است بحال خلق خود هر وقت مصلحت داند اظهار ميفرمايد ، اين قدر معين است كه اين مزخرفات كه اين مرد ذكر كرده است بكار مجوس ايام جاهليت هم نميخورد [ص 57] چه جاي مسلم بعد از رسيدن بحد كمال ، بلي جمعي مردمان بيدين ميخواهند هرزگي و بيديني كنند آدميزاد هم كه لابد است كه پشت و پناهي و رئيسي داشته باشد خود را باو بستهاند با آنكه خودش معتقد بخودش نبود .
باري برويم بر سر مطلب ، پس كتاب جديد و شرع جديد همين كتاب مبين و شرع متين است لاغير نهايت كتاب را كما انزل الله ميآورند و از شرع آنچه تحريف و تغيير داده شده است بيرون ميكنند و آنچه از ترس دشمنان يا ملاحظات ديگر بتقيه بيان شده است درست بيان ميفرمايند و عمده تغيير شرع در اين است كه بر خلق بسيار سخت گرفته ميشود در عين ملاطفت و رسول خدا صلي الله عليه و آله ملاطفت ميفرمود .
سؤال - و در كتاب بحار از حضرت صادق عليه السلام مروي است العلم سبعة و عشرون حرفا فجميع ما جاءت به الرسل حرفين و لميعرف الناس حتي اليوم غير الحرفين فاذا قام قائمنا اخرج الخمسة و العشرين حرفا .
جواب - بلي چنين حديثي روايت شده است و حديث اين طور است : در عوالم از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود العلم سبعة و عشرون [ص 58] حرفا فجميع ما جاءت به الرسل حرفان فلميعرف الناس حتي اليوم غير الحرفين فاذا قام قائمنا اخرج الخمسة و العشرين حرفا فبثّها في الناس فضمّ اليها الحرفين حتي يبثّها سبعة و عشرين حرفا ولي نميدانم وجه دلالت اين حديث بر مطلب حضرات چيست ؟ بلي در يكي از نوشتجات ايشان ديدهام استدلال نمودهاند باين حديث شريف بر اينكه قدر و منزله امام زمان عليه السلام از همه انبياء و اولياء بيشتر است چرا كه چيزي را عالمند و ميرسانند كه سايرين ندانستهاند . اما اين حضرات باين سخن خود كافر شدند چرا كه اين عجل بي خوار را امام ميدانند و او را بر خاتم و انبيا و اولياء خدا ترجيح دادند و اين كفر بخداست ، و از اين گذشته آنچه مسلم است اين است كه امام زمان عجل الله فرجه از پيغمبر و حضرت امير و حسنين صلوات الله عليهم اشرف نيستند و از ساير اشرفند و با وجود شرافت ايشان برهاني بر اينكه ساير ائمه اطهار سلام الله عليهم عالم باين حروف نيستند نداريم ، براهين از كتاب و سنت و اجماع شيعه بر اين اقامه شده است كه ايشان همه عالم بما كان و ما يكون هستند حتي حضرت صادق عليه السلام [ص 59] ميفرمايد آن حرفي را كه امام ميفرمايد و همه از او فرار ميكنند من ميدانم ، بلكه بسا پيغمبران بسياري از آن حروف را ميدانند و ابلاغ اين حروف هم دليل اشرفيت نميشود چرا كه جميع آنچه بايشان رسيده از پيغمبر است صلي الله عليه و آله نهايت آن سرور هر چه را ميبايست ابلاغ فرمايد و وقتش در زمان خود آن بزرگوار رسيده بود ابلاغ فرمود و باقي را بخليفه خود سپرد و همچنين آن بزرگوار موقع هر چه رسيده اظهار فرموده است و باقي را سپرده همچنين همگي وديعه را بامام زمان عليه السلام سپردند و ايشان هم موقع هر چه در زمانشان برسد اظهار ميفرمايند و ابلاغ نكردن بجهت عدم صلاحيت زمان دليل ندانستن يا ناقص بودن مبلغ نميشود بلكه ابلاغ امر اعظم هم دليل افضل بودن نميشود چنانچه ميبيني كه حضرت ابرهيم عليه السلام امر اعظمي از نوح ابلاغ فرمود با اينكه نوح اشرف بود و همچنين يوماً فيوماً علم اعظمي اظهار ميشد با اينكه حضرت ابرهيم نيز از ساير اشرف بودند غير از خاتم و نوح صلي الله عليه و آله و عليهم . باري پس سخن اين مصنف و استدلال او بسيار بيجا و بيموقع بوده و هر گاه جناب سايل هم محض رفع همين شبهه [ص 60] سؤال فرمودند كه الحمد لله معين شد كه سخن خطاست ، اين علم را بضرورت شيعه ساير ائمه هم داشتند و بواسطه پيغمبر صلي الله عليه و آله بايشان رسيده است و ابلاغ دو حرف از آنرا تا حال نمودهاند بر حسب صلاح وقت و امام عليه السلام ابلاغ ساير را ميفرمايند .
و سخن ديگر آن شخص مصنف اين است كه علمي كه از همه پيغمبران و اولياء مخفي بوده است مردم عوام چگونه توقع دارند بفهمند و مقصودش باين سخن جبران مزخرفات اين مرد است كه هر گاه علماء بچهار نفر جاهل بخواهند بفهمانند كه سخنان اين مرد بيمعني و غير مرتبط است بگويند كه اينها از آن علمهاست و بيچاره جهال باين ساكت شوند حتي اينكه در جائي از كتاب خود هم جسارت نموده و ذكر كرده است كه اگر جواب سؤالاتي از او ميبينيد كه نميفهميد حمل بر عدم اطلاع نكنيد بلكه از رسول خدا هم نعوذ بالله چنين چيزها بروز ميكرد كه مردم نميفهميدند ، بهبين چه قدر جسارت عظيمي نموده است و اين خلق جاهل تمكين ميكنند .
باري بطور اختصار عرض ميكنم حديث روايت شده است و صحيح است ، امام عليه السلام هم بيست و هفت حرف علم را اظهار ميفرمايد . حال انصاف ده اين [ص 61] سخن را هر مدعي بباطلي ميتواند بگويد كه منم آن امام و همان امام كه اين حديث را فرموده ميفرمايد دوازده نفر از سادات قبل از ظهور حق دعوي بباطل ميكنند و مدعي امامت ميشوند ، همه اينها هم مسلّم اين سخنها يا از قبيل اينها را ميگويند ، آيا بر همه ما واجب است كه عقب همه برويم نعوذ بالله يا آنكه بايد طالب حق شد و پيروي حق را نمود ؟ شك نيست كه بايد طالب حق شد ، حال خود انصاف ده خداوند از براي حق چه علامت قرار داده است ، دليلي دارد يا محض حرف است ؟ بلا شك بلا دليل نميتوان از پي كسي رفت .
حال اين اشخاص سخنها دارند در مقام اعتراض و جهال هم حرفهاي ايشان را ميپذيرند از آن جمله آياتي از قرآن ذكر ميكنند كه نازل شده است درباره اشخاصي كه تكذيب از رسول خدا صلي الله عليه و آله نمودند و بآن سرور جسارتها كردند و ميگويند حال هم امر همين طور است عرض ميكنم اين سخن كه معني ندارد ، هر حقي در دنيا مكذب داشته و مصدق هم داشته است چه پيغمبر بوده چه غير پيغمبر ، هر باطلي هم همين طور بوده و هست ، حال بمحض اينكه آيهٔ درباره مكذبي و ذم او وارد شده است مطلقاً در همه جا نميتوان خواند ، خداوند فرموده [ص 62] است ويل يومئذ للمكذبين و همچنين تمجيد مصدقين و مؤمنين را هم فرموده حال هر ناعقي در ملك دعوتي كند و براي مكذب خود بخواند ويل يومئذ للمكذبين ثمر چه خواهد كرد ، يا آنكه آيه وصف مؤمنين را براي مصدق خود بخواند چه نفع خواهد بخشيد ، اين آيات دليل او نميشود . حال اول تو حقيت خود را اثبات بكن بعد آيات را بخوان .
و همچنين برهان تسديدي براي خود ميآورند كه يك نفر بچه بود و فرياد كرد باندك زمان امرش منتشر شده است عرض ميكنم اولا كه اين سخن را بمحض حرف ميگوئي منتشر شد خبر ولي باين اسم كه مردي مجنون برخاسته است و جمعي الواط دور او جمعند و خيال فساد دارند و اول در شيراز هر روز او را بردند در مجلس حكومت و توبه دادند و توي سرش بسيار زدند و استهزاء كردند خورده خورده خبر باين اسم منتشر شد و ياغي بر سلطان شد و مسلّم كسي كه ياغي بر سلطان بشود اسمش زود منتشر ميشود ، آن انتشار و بلندي كه دليل حقيت است بلندي اسم نور و خير است نه هر انتشاري ، اسم عمر هم همه ممالك را بمدت قليلي پر كرد و هزار و يك شهر هم تسخير كرد و سلطنت او هم خيلي قوي شد كه همه سلاطين عالم ذليل شدند پس اين دليل حقيت [ص 63] عمر هم ميشود نعوذ بالله ؟
گفت شيخا ورد خوب آوردهٔ ليك سوراخ دعا گم كردهٔ
آن تسديدي كه دليل حقيت است تصديق و تسديد خداست نه مشهور شدن اسم شخص و زياد شدن پيروان او ، هر كس در عالم ادعاي چنين امر بزرگي كند خبرش منتشر ميشود و جمعي مردمان جاهل هم تابع او ميشوند بلكه عرض ميكنم بهمين دليل خدا بطلان او را ظاهر كرد كه مرد جاهلي ناداني برخاست و نميدانست بيچاره چه ادعا بكند پارهٔ مزخرفات گفت عقلا بسخن او خنديدند چند نفر جاهل بجهت خيال دنيا دورش را گرفتند آخر خداوند او را تمام كرد بمقتضاي وعده خود كه وعده فرموده است كه هر كس ادعاي امامت بباطل كند خداوند عمرش را كوتاه ميكند آخر هم بجهت اينكه امرش مشتبه نماند خداوند چنين كرد كه گلوله بريسماني كه او را آويخته بودند خورد و او افتاد و فرار كرد و در طويلهٔ يا جائي مثل آن پنهان شد او را گرفتند و كشتند و جسدش را سگها خوردند تا بر عالم و جاهل معين شد كه اين امام نيست . پس اگر ميخواهند بتسديد استدلال كنند اين طور استدلال كنند . و پس از او هم جمعي بخيال بيديني باز اسمي سر خود گذاردند و بيديني ميكنند [ص 64] و راه ميروند ، خلاصه چه عرض ميكنم كه خجالت ميكشم از رد اين جهال چه جاي ذكر اقوالشان .
و همچنين اخباري چند دليل خود ميآورند كه سايل سلمه الله ذكر فرمودهاند و جواب عرض ميشود .
و در مقام اعتراض ميگويند كه علما ميخواهند امر اين مرد را بكتاب و سنت عرضه كنند و حال اينكه او صاحب شريعت است عرض ميكنم ثبّت العرش ثم انقش ، اما صاحب شرع كه جز پيغمبر (ص) كسي نيست بعد از آن سرور فرمودند بحضرت امير (ع) كه انت مني بمنزلة هرون من موسي الا انه لا نبي بعدي ، ثانياً امر امامت اگر ثابت شد صحيح است ميزان شخص او است نه چيز ديگر ولي در شخص او عرض ميكنم كه خداوند ميزاني قرار داده است كه من بفهمم كه امام چه طور كسي است كه تصديق كنم يا نه ؟ بلا شك چنين ميزاني هست و اين از لطف خداست و نميتوان منكر شد ، حال اين ميزان چيست عقل خود من است يا غير عقل من ؟ اما عقل من كه ميزان نميشود چرا كه ناقص است و عقول مردم مختلف است هر كسي عقلي دارد و بمقتضاي عقل خود چيزي را ميپسندد ، پس خداوند بعقول ما وانگذارده است و ديدي حجج سابقين را كه بعد از اقامه برهان خدائي بر حقيت خود مردم را بعقل خود [ص 65] وانگذاردند اگر مأمور بقتل بودند منكر را كشتند اگر مأمور بطور ديگر بودند طور ديگر كردند و اگر عقل خلق حجت بود ميتوانستند بگويند كه ما عقلمان شما را قبول نكرده است ايشان هم از آنها ميپذيرفتند پس لامحاله ميزان خارجي است ، اين ميزان خارج چه خواهد بود ؟ انصاف ده تا بفهمي ، اگر حجت اول حجج است كه ميزان را خود ميداند چه طور ظاهر كند چنانكه حضرت آدم كرد معجزات ميآورد و آيات بينات اظهار ميكند و اگر از حجتهاي بعد است يا بايد نبي سابق و حجت سابق بر شخص او نص كند كه فلان حجت است و اين كافي از همه براهين است ولو برهان ديگر هم داشته باشد ، اگر نص بشخص نشد بصفات و علاماتي كه از حجت سابق رسيده است بايست او را شناخت ديگر راهي ما نداريم ، حال اين صفات يا از اخبار او است و كتاب او يا سيرت خود او كه باز بواسطه اخبار بما ميرسد (ظ) بغير اين قسم محال است كه ما بفهميم كه امام است ما از اخبار فهميدهايم كه امام چنين است و چنان نه از چيز ديگر و باز خداوند اتمام حجت را فرموده باينكه بعد از تربيت حجج و رسيدن اخبار عقول ما هم كلياتي از صفات را ميفهمد ولي نه اين است كه مستقل بآنها [ص 66] بشويم باز مرجع كتاب و سنت است پس آن روز كه امام عليه السلام ظاهر شود چاره من چيست جز رجوع بهمين كتاب و سنت كنم و امام را بهمينها بشناسم و از اين جهت است كه ائمه سلام الله عليهم علامات و صفات امامت را فرمودهاند و الا چه طور ميشود كه حق را از باطل تميز داد .
حال كه اين مقدمه را دانستي عرض ميكنم احكام كتاب و سنت دو قسم است پارهايست كه بحكم همين كتاب و سنت ممكن است تغيير كند و اختيار در دست امام است من باينها امام را امتحان نميتوانم بكنم بلا شك ، مثلاً نماز رو بقبله ميكنيم و الآن بضرورت ثابت است كه اين حق است و غير اين باطل ، اگر امام تغيير دهند من نميتوانم بگويم كه مسلمين رو بقبله ميكنند چرا كه ميزان امام است ولي آنچه از علامات امام ميفرمايند من نميتوانم تأويل كنم چرا كه اگر بنا بر اين باشد براي امام علامت ثابتي نميماند پس حجت خداوند ناقص ميشود و بندگان بر خدا حجت دارند ، بلي ممكن است پارهٔ چيزها را هم قبول كرد كه شايد تأويل شود يا نشود ، مثلاً بنا بود روز جمعه تشريف بياورند شنبه شد يا فلان روز فلان علامت ظاهر شود فلان روز شد يا فلان علامت نشد همه اينها [ص 67] ممكن است ولي علامات خاصه امامت بايد با او باشد و سابق بر اين اشاره باين مطلب شد و عقل من اگر چه برأسه حجت نيست ولي عرض كردم كه بتربيت حجج فهمنده شده است اين است كه در حديثي ميفرمايد كه خداوند عقل بتو داده است كه صادق را از كاذب تميز دهي و تصديقش كني ، پس لابد علامات امامت كه ظاهر شد مردم ميفهمند و مقر از روي معرفت اقرار ميكند و منكر بعد از يقين انكار ميكند . حال از علامات امامت چه در دست دارند اين اشخاص ؟ بمحض اينكه آيهٔ از قرآن را بي موقع بخواني و تأويل كني يا فضايل امامت را بي دليل براي كسي اثبات كني كه حرف نميشود ، و سابقاً قدري از علامات را عرض كردهام باز بجهت استحكام بيان اين مطلب را اينجا تكرار نمودم .
حال بمناسبت همين مقام عرض ميكنم كه سلّمنا امام كه تشريف ميآورد آن بيست و پنج حرف پنهان را آشكار ميفرمايد ، امام كه ميفرمايند اين دو حرف هم باز ظاهر ميشود و شك نيست كه آن بيست و پنج حرف بلباس اين دو حرف بايد ظاهر شود و از علم اين دو حرف است علم سخنوري ، حال چه كنيم با مزخرفات اين شخص كه اينها بهيچ قاعده درست نميآيد ، با علم آن دو حرف هم كه درست [ص 68] نميآيد باقي مراتب چه طور در اين عبارات ركيكه ظاهر شده است ؟ باري چه عرض كنم والله اگر تكليف خود را ميدانستم كه در سكوت است ابدا متعرض اين جهال نميشدم ولي چكنم كه لابدم .
و عجب اين است كه اين مصنف در كتاب خود وعده آمدن دجال هم داده است اما خجالت كشيده اسم ببرد بكنايه گفته است از ترس اينكه مبادا عاقلي بفهمد و بگويد دجال بعد از ظهور چه معني دارد و اما معني اين حديث شريف را بآن نحو كه ميتوان شرح داد دوست نميدارم بيان كنم چرا كه همه مقصود ما اينجا ابطال باطل است نه بيان حقايق اشياء و ليكن چون سائل سلمه الله طالب فهم معني اخبار هم بودهاند بطور ظاهر مطلبي عرض ميكنم بدانكه خداوند عالم جل شأنه اول چيزي كه آفريد اسمي از اسمهاي بزرگ خود بود كه او را آفريد و آن اسم مبارك مثل اسامي دنيويه مركب از حروف نبود و تنطق بآن نميشد چنانكه در حديث عمران صابي بيان ميفرمايد و آن اسم مبارك را چهار جزء قرار داد و بچهار مقام ظاهر فرمود يكي از آنها را مخصوص بخود فرمود و سه آنها را به پيغمبران و امامان و مؤمنان و غير ايشان علي حسب شأنهم و مقامهم عنايت فرمود و اين [ص 69] سه مقام جبروت و ملكوت و ملك است و آن يكي كه پنهان است امكان است و مشيت كه مخصوص است علم آن بخداوند جل شأنه و ميتوان هر يكي از اينها را كلمهٔ شمرد چنانكه در حديث عمران گاه تعبير از آنها باسماء ميآورند و از براي هر يك از اين اسماء نه مرتبه است از كرسي تا خاك و اما عرشيت مقام معنويت كل است در واقع يا آنكه مجموع هر يك اسمش عرش است و براي هر يكي وجهي است و سه نه بيست و هفت مرتبه ميشود كه كليات مراتب سه عالم است و بحساب اگر چه بيست و هفت ميشود ولي در واقع بيست و هفت هزار است يا دويست و هفتاد هزار قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا حال از بيست و هفت حرف يعني از مراتب كلمات خداوندي در اين مدت مديد دو حرف ظاهر شده است كه حرف عناصر ملكيه باشد و علم فلك قمر كه علم حيوة است و از اين جهت است كه ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم پس اين شرع مبارك بجهت پيدا شدن حيوة است در مردم از اين جهت است كه هر كس متشرع شد زنده ميشود و پاك ميشود ، و اما از علوم ساير افلاك و ساير عوالم هنوز باين مردم نياموختهاند [ص 70] و چون امام ظاهر شود و چشم مثالي مردم باز شود آن وقت علم عوالم غيبيه و افلاك ظاهر خواهد شد و اما الحال ابدا عامه مردم از آن علوم خبري ندارند ، بلي في الجمله نسيم هورقلياوي وزيدن گرفته است و مردم اطلاعي پيدا كردهاند از اين جهت است كه عامه مردم طالب امام شدهاند و در جستجو برآمدهاند و انتظاري دارند و پيشترها اين امر باين شيوع نبوده است بلكه از همان نسيم است كه طالبان نادان دعاوي بباطل ميكنند چرا كه انسان وقتي كه چيزي را فهميد و آن قدر شعور ندارد كه خود را نگاه دارد و از دين بيرون نرود و براه راست افتد ادعاي بباطل ميكند و اما وقتي كه هيچ نفهمد ادعائي هم نخواهد كرد . باري امروز هنوز از آن علوم چيزي ظاهر نشده است و چون امام عليه السلام تشريف بياورند آن علوم و حكم را ظاهر ميفرمايند ، مثلاً يكي از آن علوم علم عطارد است امروز ابدا مردم از اين علم اطلاع ندارند اگر اطلاع داشتند جن ميديدند و با ايشان سخن ميگفتند بعد از آنكه امام ظاهر شود مردم جن را ميبينند و با ايشان محشور ميشوند و هكذا علومي كه نميتوان اظهار نمود آن وقت ظاهر ميشود و مپندار كه اينكه ميفرمايد از آن علوم [ص 71] ظاهر نشده است مگر دو حرف مراد اين باشد كه احدي آن علوم را ندارد بلكه مراد عامه است و تكليفات عامه و الا خواص هر يك بقدر شأن خود از آن علوم نصيب ايشان شده است ، نميبيني ميفرمايد سلمان علم علم الاولين و الآخرين يعني علم محمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام را ميداند ، پس بايد از آن عوالم بداند كه گفته شود از علم محمد و علي دانسته است ، و همچنين بجابر جعفي پنج ملكوت نشان دادند از آنچه ابرهيم عليه السلام نديده بود ، خلاصه مطلب اين است كه خواص بسا بسياري از آن علوم را بدانند نهايت هر كسي بقدر شأن و رتبه خود ميداند و چون امام ظاهر شوند علوم ايشان هم كاملتر ميشود لامحاله و سايرين هم مكلّف ميشوند .
سؤال - در كافي در حديث جابر در لوح فاطمه در صفت قائم عليه السلام ميفرمايد : عليه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب فيذل اولياؤه في زمانه تتهادي رؤسهم كما تتهادي رؤس الترك و الديلم فيقتلون و يحرقون و يكونون خائفين مرعوبين وجلين تصبغ الارض بدمائهم و يفشو الويل و الرنّة في نسائهم اولئك اوليائي حقا .
[ص 72] جواب - بلي اين حديث است و جابر روايت نموده است از حضرت فاطمه و اين ملاعين بعد از آنكه ديدند آن قهر و غلبه كه براي امام عليه السلام است در وقت ظهور برايشان حاصل نشد و چند صباحي گذشت غالب ايشان كشته شدند و سرهاي ايشان را از بدنها جدا كردند معذرتي براي خود پيدا كردند كه اصحاب امام اين طور ميشوند . اولاً عرض ميكنم از همان قبيل سخنان سابق كه در اين حديث فرمودند كه اصحاب امام را دشمنان او ميكشند نفرمودند كه هر مدعي كه اصحابش كشته شدند امام است ، روم و روس هم جنگ كردند و جمعي از طرفين كشته شد حال طرفين چگونه ميتوانند دعوي امامت كنند ؟ حديث است كه شصت مدعي بباطل برميخيزد و دوازده نفر از سادات برميخيزند و دعوت بنفس خود ميكنند مسلّم سلاطين هم نمينشينند كه حضرات هر چه ميخواهند بكنند همه را قلع و قمع مينمايند پس از اين قرار همه امامند ، چنين نيست و خود مأولين هم چنين چيزي ادعا نميكنند ، پس تو كه ميخواهي اين حديث را درباره خود تأويل كني اولا براهين حقه بر اثبات مطلب بياور و آن خواص امامت است . و از اين گذشته عرض ميكنم كه اين كيفيت [ص 73] دخلي بوقت ظهور ندارد بلكه در ايام غيبت است چرا كه در وقت ظهور بنص اخبار و آثار و كتاب خدا وقت قهر و غلبه و سلطنت امام است و آن روز آن بزرگوار زمين را پر از عدل و داد ميفرمايد ، اما در زمان غيبت كه وقت دولت باطل است امر چنين خواهد بود و از زمان رحلت امام حسن عسكري عليه السلام تا كنون و بعد از اين تا آن روز كه امام شهيد شود همه زمان امام است عليه السلام و از آن روز تا كنون بهبين چه قدر شيعه كشته شدهاند و سر ايشان از بدنشان جدا شده است اگر از تاريخ و سير اطلاع داشته باشي ميداني كه چنين بوده بلكه عرض ميكنم اين قدر از شيعه تا كنون شربت شهادت چشيدهاند كه خداوند عدد ايشان را ميداند و اين معدودي كه از اين ملاعين كشته شدهاند عدد بسيار كمي است كه اسم ايشان قابل ذكر نيست كه در حديث لوح ذكر شود بخصوص از اصحاب هر يك از ائمه اطهار پيش از اينها شهيد شدهاند و اسم هيچيك در حديث لوح نيست پس آن قتل كه وعده فرمودهاند لامحاله قدر معتني به است و آن آن قدري است كه در اين مدت مديد اتفاق افتاده است و بعد از اين در وقت خروج آن علمها كه وعده فرمودهاند خواهد شد . [ص 74] و اما آن وقت كه امام ظاهر شود وقت قوت و قدرت و خونخواهي است نه اينكه سر شيعه را باطراف بلاد هديه برند ، بلي در جهادها بسا كشته شوند ولي آن كشته شدن غير از اين كشته شدن است كه در اين حديث ميفرمايد و اگر بخواهي بداني اين مطلب را رجوع كن باخبار و آثار در ظهور امام تا بفهمي كه چه ميشود و همين حديث لوح را برسي در مشارق روايت نموده است با اختلاف در الفاظ و در آنجا روايت ميكند يذل اولياؤه في غيبته و بنا بر اين روايت كه مطلب ظاهر است و اين عبارت هم اصح بنظر ميآيد .
سؤال - في روضة الكافي عن معوية بن وهب عن ابيعبدالله عليه السلام قال أتعرف الزوراء قلت جعلت فداك يقولون انها بغداد قال لا ثم قال عليه السلام دخلت الري قلت نعم قال اتيت سوق الدوابّ قلت نعم قال رأيت جبل الاسود عن يمين الطريق تلك الزوراء يقتل فيها ثمانون رجلا من ولد فلان كلهم يصلح للخلافة قال من يقتلهم قال يقتلهم اولاد العجم .
جواب - اين حديث هم از جمله احاديثي است كه حضرات براي خود كج روايت ميكنند و تأويل ميكنند چنانكه [ص 75] مصنف ايشان در كتاب خود روايت كرده است آن وقت ميگويد حال ملاحظه فرمائيد كه زوراء موافق اين روايت ارض ري است و اين اصحاب را در آن مكان ببدترين عذاب بقتل رسانيدند و جميع اين وجوهات قدسي را عجم شهيد نمود چنانچه در حديث مذكور است عرض ميكنم كه روايت اين طور نيست اختلاف دارد با آنچه ايشان ميگويند و ثانياً معني آن اين طور نيست در روضه كافي روايت چنين كرده است كه يقتل فيها ثمانون الفا من ولد فلان و در نسخه ديگر روايت كرده ثمانون الفا منهم ثمانون رجلا من ولد فلان هشتاد هزار تا هشتاد تفاوت كلي دارد و لفظ را برگردانيدهاند بجهت اينكه با عدد مقتولين در سال فتنه ميرزا عليمحمد لعين درست آيد بعد از آنكه جسارت بپادشاه اسلام كردند و اراده قتلش را نمودند و خداوند آن وجود فايض الجود را نصرت نمود هر كس از ايشان در تهران بدست آمد كشتند يا تأديب نمودند و ظاهراً عددشان قريب بهشتاد نفر بود كه گرفتند چه كشتند و چه نسق كردند . حال پارهٔ از مزخرفگويان اين حديث را كج روايت كردند كه با آن عدد درست آورند و نشد چرا كه بعد از كج كردن هم معني درست نميآيد [ص 76] بجهت اينكه از ظاهر حديث معلوم است كه زوراء كه نشان ميدهند غير از اين شهر تهران است چنانكه براي اهل اطلاع ظاهر است و ظاهر از حديث هم نيست كه همان شهر قديم زوراء باشد چرا كه فرمودند زوراء را ميداني كجاست ؟ راوي عرض كرد ميگويند بغداد است فرمود نه ، بعد خواست زوراء را نشان دهد فرمود ري رفتهٔ ؟ عرض كرد بلي فرمود ببازار دوابّ رفتهٔ ؟ عرض كرد بلي فرمودند آن كوه سياه را كه بطرف دست راست راه افتاده است ديدهٔ ؟ عرض كرد بلي فرمود اين زوراء است . و اين حديث منتهاي دلالتش اين است كه زوراء نزديك شهر قديم ري است ، بلي كعب الاحبار گفته است كه زوراء ري است و شايد مراد او هم اين است كه زوراء در مملكت ري است و بهر حال اين شهر خاص كه الآن برپا است شهر قديم نيست و معلوم نيست كه زوراء هم باشد و در لغت هم زوراء را اسم آن جبل گفتهاند و از اين گذشته كه ميفرمايد همه از اولاد فلانند يا هشتاد نفرشان اولاد فلانند و مراد از اولاد فلان ظاهرا اولاد عباس است و ابداً مدح اين هشتاد هزار هم از اين حديث معلوم نميشود و اينكه فرمودهاند كه همه براي خلافت صالحند تعريف ايمان ايشان نيست بلكه مراد بيان [ص 77] تشخص و بزرگي ايشان است يعني از نجباء و اكابرند و مراد پادشاهت است و مراد خلافت حقه نيست چرا كه براي خلافت حقه جز دوازده نفر كس ديگر صالح نيست و رسم نيست كه مؤمنين را خلفاء بخوانند و اگر يك وقتي هم بزرگان ايشان را خليفه بخوانيم مراد نيابت است ، پس عبث استدلال باين حديث ميكنند براي ايشان نفعي ندارد . بلي احتمال ميرود كه اين حديث خبر از قتل چنگيزي باشد شايد در زوراء او جمعيت كثيري را بقتل رسانيده باشد چرا كه در ري قتل عظيمي كرده است .
و اما بيان معني زوراء علي حسب سؤال السائل عرض ميكنم بتحقيق براي من معين نشده است اخبار هم در اين باب مختلف است اما در لغت باسم چند مقام را زوراء گفتهاند يكي جبلي است در ري و آن همين است كه در حديث ميفرمايد يكي بغداد است و از اين حديث چنين برآمد بظاهر كه بغداد زوراء نيست ولي از اخبار ديگر چنين معلوم است كه بغداد است و بغداد را زوراء گفتند لان ابوابها الداخلة جعلت مزوّرة عن الخارجة و شايد مراد امام عليه السلام هم در اين حديث نه اين است كه بغداد زوراء نيست بلكه مراد اين است كه آن زوراء كه حال ميگويم و شاعر گفته است نه [ص 78] بغداد است بلكه در ري است و شاعر ميگويد :
و ينحر بالزوراء منهم لدي ضحي ثمانون الفا مثل ما تنحر البدن
و امام عليه السلام همين شعر را اول ميخوانند بعد واقعه را بيان ميفرمايند و در منتهي الارب ذكر كرده است كه زوراء زميني بود مر احيحة بن الجلاح را و چاه مغاك دورتك و زمين دور و قدح و كمان و آونديست از نقره و دجله بغداد و بغداد لان ابوابها الخ ، و موضعي است بمدينه نزديك مسجد و نام بازار مدينه و خانهٔ بود در حيره و زميني است نزديك ذيخيم و خانهٔ است عثمان بن عفان را لعنه الله . و بعضي در شرح همين حديث گفتهاند ميان شط فرات و دجله موضعي است كه آنرا ري ميگويند و گويا اين حديث اشاره است بقتال مأمون با طاهر و مراد از ولد فلان عسكر ولد فلان است و اين هم وجهي است وجيه از معاني حديث . خلاصه چون اين لفظ در لغت از الفاظ مشتركه است نميتوان مطلقاً گفت در هر مقام كه مراد از زوراء فلان مقام است ، بلي بغداد مشهورتر است باين اسم و اولي اين است كه در هر مقام كه ذكر ميشود ملاحظه قراين را نمود ، در اين حديث كه صريح است كه مراد اين جبل است كه در ري [ص 79] است در مقامات ديگر هم كه قرينه اين هست كه مراد بغداد است حمل ببغداد ميشود بهر حال اين حديث محل اشكال نيست .