[ص 1]

رساله در رد بعض تأويلات بابيه

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مرحوم آقاي حاج محمد خان كرماني اعلي الله مقامه

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين و رهطه المخلصين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

و بعد چنين گويد بنده اثيم محمد بن كريم كه چندي قبل يكي از دوستان سؤال فرمود از شرح اخباري چند كه فرقه ضاله مضله بابيه لعنهم الله تأويل بمزخرفات ميكنند كه تأويلات آنها را نفي نمايم و حق را احقاق كنم با اينكه بعضي از آنها هم ظاهرا مجعول است ولي من بملاحظه اينكه رسائلي چند مولايم اعلي الله مقامه در رد ايشان تصنيف فرموده بودند و خود اين ناچيز هم چندي قبل رساله مخصوصهٔ در رد آنها نگاشته بودم اقبال بجواب ننمودم با اينكه ملاحظه كردم كه الباطل يموت بترك ذكره تا اينكه از گوشه و كنار [ص 3] شنيدم و نوشتجاتي ديدم كه حضرات لعنهم الله بطور جد باين اخبار استدلالات مينمايند و حقيت امر اين عجل بي خوار را بتأويل كردن اين اخبار اثبات ميكنند بلكه آياتي چند از كلام مجيد بلكه ساير كتب سماوي را تأويل مينمايند احتياط نمودم كه مبادا در اين مورد ساكت شوم باعث عقاب شود ، بر خودم حتم دانستم كه اين امر را بر ساير امور مقدم دارم و مطالبي چند برشته تحرير درآورم شايد بر ارباب بينش بطلان تأويلات ايشان ظاهر شود و اشخاصي كه اهل علم نيستند و از علم تأويل و باطن سررشته درستي ندارند گول هوسهاي بي‌جاي ايشان را نخورند و باين مزخرفات دين خود را از دست ندهند چرا كه شيعه مجبولند بر اطاعت سادات و موالي خود ، بعد از آنكه حديثي را شنيدند كه منسوب است بايشان بالفطره مايلند باطاعت كردن و اين ملاعين بآن زبانهاي نرم اخبار را تأويل ميكنند و اين بيچاره‌ها چنين مي‌پندارند كه حق است و از ساير اخبار هم كه اطلاعي ندارند پس با غفلت از حقيقت حال اغوا مي‌شوند ، پس لابد بايست كه حق را مكشوف داشت كه اين طايفه دينشان محفوظ بماند و لكن بخود اين مأوّلين ضالّين اين ادله [ص 4] نفع نخواهد بخشيد مگر شمشير امام عليه السلام نفعي ببخشد عجّل الله فرجه و سهّل مخرجه . پس اولا مقدماتي چند در فصولي برشته تحرير ميآوريم بعد شروع ميكنيم بشرح اخبار .

فصل - بدانكه از براي هر حرفي از حروف كتاب تدويني و تكويني و هر كلمه و هر آيه تأويلي بلكه تأويلاتي چند هست مسلما و در اين مسأله شكي و شبههٔ نيست و بطوني چند براي همه هست و از براي اخبار اهل بيت سلام الله عليهم معاني بسيار است كه كليات آنها هفتاد وجه است چنانكه پس از اين ذكر خواهد شد ولي مپندار كه هر لفظي يا هر چيزي قابل تأويل بهر چيزي هست بلكه از براي هر چيزي تأويل مخصوص باو هست و اگر هزار تأويل هم داشته باشد همه يك وجه مناسبتي بآن چيز دارد پس نه اين است كه اگر خداوند در كتاب مجيد خود لفظي فرمود يا در حديث لفظي آمد اين را بهمه چيز تأويل ميتوان كرد چرا كه تأويل هم يكي از معاني لفظ است و ميانه معني و لفظ مناسبت شرط است چرا كه معني در لفظ مثل روح است در جسد ، سيّما در الفاظ كتاب و سنت چرا كه ساير ناس بجهت قلت حكمت و علم بسا از معني بلفظي تعبير ميآورند كه مناسبت [ص 5] ندارد ولي خداوند عالم كه محيط است و ميداند كه هر لفظي را براي چه معني آفريده است پس همان لفظ را براي آن معني ميآورد و اين است يك جهت از جهات معجز بودن قرآن ، چرا كه خداوند همان لفظي كه مخصوص اين معني بوده است و از همه جهت مناسب بوده است همان را آورده است ، پس اگر ديگري همين لفظ را بيان كند كه همين ميشود اگر چيز ديگر بگويد كه باين حكمت نميشود ، بفهم اين يك نكته را در اعجاز ، و اگر مطلب ديگر هم بخواهد بگويد و لفظي در تعبير از آن ذكر كند اولاً كه خارج از قرآن نميشود چرا كه در آن همه مطالب هست و ثانياً علم او مثل علم خداوند نيست كه بفهمد چه لفظ را خداوند براي آن مطلب آفريده است . خلاصه ميان معني و لفظ مناسبت شرط است و اين مطلب در ظاهر و باطن و تأويل همه شرط است بلكه در هفتاد بطن و هفتاد تأويل و هفتاد ظاهر شرط است چرا كه آنها هم معاني هستند و بدون سبب و جهت تعلق باين لفظ نمي‌گيرند هم‌چنانكه ارواح غيبيه بدون مناسبت تعلق ببدني نمي‌گيرند پس بنا بر اين نمي‌توان هر لفظي را تأويل بهر معني كرد بايست نظر كرد و تأويل خاص بآن را جست ، از اين جهت است كه تأويل [ص 6] جاهل را نفي ميكنند چرا كه نميداند چه ميگويد و بسا بر خلاف رضاي خداوند ميگويد . و هم‌چنين است امر در كتاب تكويني هر چيزي تأويل خاصي دارد پس نميتوان درخت را بلا سبب و جهت تأويل نمود بسنگ يا سنگ را بدرخت بلكه اين درخت را بآن درخت ، هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد ، و اگر شخص بناي خود را بر تأويل بگذارد جميع الفاظ كتاب و سنت را ميتوان بمعاني بعيده تأويل كرد و دين از ميان برداشته ميشود ، امام ميفرمايد بگو مثلاً شخص قادر است كه بگويد مراد ايشان اين است كه نگويم و هم‌چنين ميتواند بگويد كه بگو يعني بخور و هكذا ، پس بنا بر اين هيچ حكمي بر جاي خود نخواهد ماند و جميع شرع برميگردد و خداوند چنين چيزي را راضي نيست .

و امام عليه السلام در حديثي نهي ميفرمايند از تأويل كردن اخبار برأي چنانكه در كتاب اصول اصليه روايت كرده است از ابن‌قولويه از سعد از ابي‌الخطاب از محمد بن سنان از مفضل قال سمعت عن ابي‌عبدالله عليه السلام و دخل عليه فيض بن المختار فذكر له آية من كتاب الله عز و جل اوّلها ابوعبدالله (ع) فقال له الفيض جعلني الله فداك ما هذا الاختلاف الذي بين شيعتكم قال و ايّ الاختلاف [ص 7] يا فيض فقال له الفيض اني لاجلس في حلقهم بالكوفة فاكاد ان اشك في اختلافهم في حديثهم حتي ارجع الي المفضل بن عمر فيوقفني من ذلك علي ما تستريح اليه نفسي و يطمئن اليه قلبي فقال ابوعبدالله اجل هو كما ذكرت ان الناس اولعوا بالكذب علينا ان الله افترض عليهم لايريد منهم غيره و اني احدث احدهم بالحديث فلايخرج من عندي حتي يتأوّله و ذلك انهم لايطلبون بحديثنا و بحبنا ما عند الله و انما يطلبون الدنيا و كل يحب ان يدعي رأسا انه ليس من عبد يرفع نفسه الا وضعه الله و ما من عبد وضع نفسه الا رفعه الله و شرّفه فاذا اردت حديثنا فعليك بهذا الجالس و اومي بيده الي رجل من اصحابه فسألت اصحابنا عنه فقالوا زرارة بن اعين حاصل سخن اينكه مذمت ميفرمايد ايشان را كه حديث را مي‌شنوند و تأويل مي‌نمايند و ميفرمايد اين از اين جهت است كه ايشان طالب حديث ما لله نيستند طالب دنيا و رياستند اگر طالب حديث لله بودند هر چه فرمايش ايشان ميشد عمل مي‌نمودند .

و هم‌چنين اخبار بسياري وارد شده است در نهي از تأويل كردن كتاب خدا برأي بلكه تأويل كردن كتاب خدا برأي بكفر مي‌كشد اگر چه روايت كردن اخبار [ص 8] براي اين جماعت اشرار ثمري ندارد ولي براي مردمان خردمند فايده خواهد بخشيد در كتاب مرآة الانوار روايت نموده است از كليني و عياشي از حضرت صادق از حضرت باقر عليهما السلام كه فرمود ما ضرب رجل القرآن بعضه ببعض الا كفر . و نيز از عياشي روايت نموده از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود من فسر القرآن برأيه ان اصاب لم‌يوجر و ان اخطأ فهوي ابعد من السماء . و از ايشان سلام الله عليهم روايت نموده است كه فرموده‌اند ان تفسير القرآن لايجوز الا بالاثر الصحيح و النص الصريح . و عن النبي صلي الله عليه و آله من فسر القرآن برأيه فاصاب الحق فقد اخطأ . و عنه صلي الله عليه و آله من فسر القرآن برأيه فليتبوأ مقعده من النار . و في رواية اخري عنه صلي الله عليه و آله من فسر القرآن برأيه فقد افتري علي الله الكذب . و از تفسير امام عليه السلام روايت كرده است كه فرمود أتدرون من المتمسك بالقرآن الذي له الشرف العظيم هو الذي يأخذ القرآن و تأويله عنا اهل البيت او عن وسايطنا السفراء عنا الي شيعتنا لا عن آراء المجادلين و قياس القايسين فاما من قال في القرآن برأيه فان اتفق له مصادفة صواب فقد جهل في اخذه من غير اهله و ان اخطأ [ص 9] القايل في القرآن برأيه فقد تبوأ مقعده من النار . و از محاسن برقي از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود در رساله خود و انما القرآن امثال لقوم يعلمون دون غيرهم و لقوم يتلونه حق تلاوته و هم الذين يؤمنون به و يعرفونه و اما غيرهم فما اشد اشكاله عليهم و ابعده عن مذاهب قلوبهم و لذلك قال رسول الله (ص) انه ليس شئ بابعد من الرجال من تفسير القرآن و انما اراد الله في ذلك ان ينتهوا الي بابه و صراطه و ينتهوا في قوله الي طاعته بكتابه و الناطقين عن امره و ان يستنبطوا ما احتاجوا اليه من ذلك عنهم لا عن انفسهم قال عز و جل و لو ردّوه الي الرسول و الي اولي الامر منهم لعلمه الذين يستنبطونه منهم ، فاما غيرهم فليس يعلم ذلك ابدا فاياك اياك و تلاوة القرآن برأيك فان الناس غير مشتركين في علمه كاشتراكهم فيما سواه من الامور و لا قادرين عليه و لا علي تأويله الا من حده و بابه الذي جعله الله له .

پس با وجود اين‌همه اخبار چگونه مي‌توان قرآن را برأي و هوي تأويل نمود بلكه عرض ميكنم هيچ وقت از براي رعيت تأويل كردن قرآن برأي و هوي سزاوار نيست حتي در هنگام ظهور امام عليه السلام ، آن وقت [ص 10] هم رجوع بآن سرور بايد نمود و آن بزرگوار دانا بمعاني قرآن است لاغير و اگر برأي خود كسي تأويل نمايد از دين خداوند بيرون ميرود چرا كه قرآن بعلم خداوند نازل شده است و حامل علم خداوند ايشانند چه در دنيا چه وقت ظهور ثانوي چه در رجعت و چه در قيامت و اخبار بسيار نيز وارد شده است كه علم قرآن خدمت ايشان است لاغير و صريح خود قرآن نيز همين است كه ميفرمايد و مايعلم تأويله الا الله و الراسخون في العلم پس تأويل قرآن و اخبار ايشان مطلقاً بر ما جايز نيست مگر در صورتي كه دليلي از جانب ايشان داشته باشيم ، و تأويل ساير چيزها هم نيز بهمين منوال است چرا كه خداوند علم را مخصوص بايشان كرده است و ساير خلق را جاهل آفريده است و در آيات بسيار نهي فرموده است از قول بغير علم مطلقا در هر باب باشد و مطلقا حكم فرموده است كه رد بخدا و رسول كنند و ميفرمايد ان لنا في كل خلف عدولا ينفون عن ديننا تحريف الغالين و انتحال المبطلين و تأويل الجاهلين و اين در همه امور است نه در اخبار و كتاب خاصة ، پس در همه چيز بايست رجوع بآل‌محمد عليهم السلام نمود و از ايشان گرفت و شرط عبوديت و بندگي اين است كه [ص 11] انسان در هر چيز نوكر و خادم ايشان باشد و برأي خود مطلقا نگويد و عمل ننمايد چنانكه ميفرمايد من عمل برأيه فقد كفر بلكه عرض ميكنم تأويل اشياء كمتر نيست از اينكه شخص بسنگ‌ريزه بگويد هسته خرما و بآن دين بورزد و امام ميفرمايد ادني الشرك ان يقول للحصاة انها نواة و يدين الله به يعني ادناي شرك اين است كه شخص بگويد بسنگ‌ريزه كه آن هسته خرماست و بآن دين بورزد . پس اگر امر اين قدر سخت است چگونه ميتوان برأي در دين خداوند گفت يا آنكه بناي ملك خدا را بتأويل گذارد ؟ خلاصه باين تأويلات بيجا نميتوان راه رفت و خداوند را بغضب آورد ، پس اگر شخص جاهل است بتأويل نبايست چيزي را از ظاهر بگرداند و هر گاه ميتواند تأويل كند بقاعدهٔ كه خداوند قرار داده است و در فصل ديگر ذكر ميشود ضرر ندارد و ميتوان تأويل كرد .

فصل - رسم تأويل بحق اين است كه هر چيزي را باول برگردانند چنانكه حضرت امير عليه الصلوة و السلام ميفرمايد و مراد اين است كه شخص مبدء هر چيزي را بطور حقيقت ملاحظه نمايد و اطلاع بر او بحقيقت پيدا كند پس از آن كيفيت نزول او را بعوالم ديگر مشاهده كند و به‌بيند كه در هر عالمي بچه لباسي درآمده است و [ص 12] لباس آن عالم را درست بفهمد كه چيست تا اينكه لباس عالم پائين‌تر را درست ملتفت شود و به‌بيند و از جهت اينكه كسي واقف بر حقايق اشياء نيست مگر آل‌محمد سلام الله عليهم كه مبدء كل ملكند و هر چيزي اثر وجود مبارك ايشان است پس ايشان مطلع بر مبادي اشياء هستند پس اگر شخص از ايشان بگيرد بحقيقت خواهد رسيد نهايت پارهٔ چيزها را بطور خصوص تأويل فرموده‌اند و پارهٔ را از قواعد كليه استنباط مي‌نمائيم كه بدست ما داده‌اند پس از آن قواعد اگر بتوانيم استنباط كنيم ميكنيم و الا بهمانچه بطور خصوصيت فرموده‌اند اقتصار مي‌نمائيم و اين اولي است ولي رسم آنرا بطور مثال در اين رساله خوش ندارم بنويسم بهمين مختصر اكتفا ميكنم و صاحبان بينش ملتفت ميشوند . و اما طريق باطن اين است كه شئ را رو بمؤثر كه آل‌محمدند سلام الله عليهم اگر نوراني است ، يا بجهل مطلق اگر ظلماني است حركت دهند . و اما باطن باطن كه پوشيده است از چشمهاي مردم و امروز ظاهر نخواهد شد .

و بدانكه مراتب تأويل بعينه مثل ارواحي است كه تعلق ببدن انسان ميگيرد هم‌چنانكه اين ارواح بطور تنزل آمده‌اند تا به پائين تا اينكه اين بدن كه اسفل از كل است غليظ همان [ص 13] ارواح است ، هم‌چنين است امر در مراتب تأويل نسبت بظاهر و محال است كه شئ روحاني بدون جسد در اين دنيا بماند . مثلاً روح حيوان در اين دنيا مادام كه اين بدن نباشد نخواهد ماند پس تا دنيا برپاست محال است كه روح بي بدن در آن بماند ، بلي اگر از اين دنيا بالا بروند و بدن جسماني را ترك كنند روح را بدون بدن غليظ مشاهده ميكنند مثل اينكه روح انساني را بطور حقيقت شخص در دنيا و مثال مشاهده نخواهد كرد مگر اينكه با چشم پوشيدن از بدن وجداناً به‌بيند و الا در دنيا با بدن جسماني مي‌بيند و در مثال با بدن مثالي و اگر احياناً كسي در دنيا و مثال حقيقت ديد وجداني است نه وجودي ، پس بنا بر اين دنياي عرضي جائي نيست كه حكم روح صرف در آن بروز كند بفهم چه ميگويم . و هم‌چنين است امر در تأويل ، محال است كه در دنيا حكم تأويل بدون ظاهر بروز كند حتي آن وقت كه امام عليه السلام ظاهر شود محال است كه بتأويل صرف اكتفا فرمايد . مثلاً از براي نماز تأويلي است و باطني و ظاهري ، در زمان ظهور مپندار كه ظاهر نماز بكلي ترك شود و بمحض تأويل اكتفا كنند ، آيا نشنيدهٔ كه مسجدي در كربلا بنا مي‌شود كه چند امام جماعت در آن مي‌ايستند و نماز ميكنند ؟ [ص 14] پس ظاهر نماز بجاي خود است و تأويل هم در جاي خود نهايت آن وقت مردم مكلف ميشوند كه بتأويل هم عمل كنند و بباطن هم عمل كنند ، امروز تكليف عامه اين نيست چرا كه نمي‌فهمند . پس مادام كه اوضاع دنيا سر پاست مسلماً ظاهر سر جاي خود است .

و اگر بگوئي پس چيست معني اين فرمايش كه امام شرع جديد مي‌آورد عرض ميكنم خود اين لفظ شاهد مطلب است كه ميفرمايد شرع جديد ميآورد و شرع حكم ظاهر ابدان است نه حكم تأويل ، حكم تأويل فوق اين شرع ظاهر است . و باز مپندار كه شرع را تجديد ميكنند يعني شريعت پيغمبر را بكلي از ميان برميدارند نعوذ بالله بلكه شريعت پيغمبر را بطور صدق و كمال بيان ميفرمايند و بعد از اين انشاء الله بيان اين مطلب خواهد شد .

خلاصه حاصل سخن اينكه حكم ظاهر سر جاي خود است تأويل و باطن هم دارد هم‌چنانكه علانيه مشاهده مينمائي كه آفتاب مثلاً سر جاي خود است حكم ظاهر هم مسلماً دارد چرا كه احكام تابع وجود اشياء است تأويل هم دارد ، مثلاً مي‌بيني كه آفتاب گرم ميكند و درد سر ميآورد و صفرا را بهيجان مي‌آورد پس حكم ظاهر لامحاله دارد ، پس اگر طبيبي را ديدي كه بگويد تأويل آفتاب مثلا طبع است و بمريض خود بگويد [ص 15] از آفتاب احتراز مكن از نار طبع احتراز كن بدانكه اين طبيب جاهل است چرا كه آفتاب بشخص محروري اذيت ميكند مسلماً ، بلي اگر بدن را ترك كند در عالم مثال آفتاب دنيوي باو آزار نميكند ولي از نار طبع بايست احتراز كند ، بفهم اين نكته‌ها را كه همه جا انشاء الله بتو نفع خواهد بخشيد . پس اليوم باين مسأله ما امتحان ميكنيم حقيت و بطلان اشخاص را ، اگر كسي مثلاً بگويد تأويل سموم عداوت اهل بيت است تو از آن احتراز كن و از سم الفار احتراز مكن ميدانيم كه اين شخص مبدع است چرا كه سم الفار قتّال است شخص بايست از آن احتراز كند و از عداوت اهل بيت هم احتراز كند اين قتال ارواح است و آن قتال اجساد . و اگر اين امر را تسليم كردي لابدي در همه موارد تسليم كني و شرع نيست مگر امر بآنچه نفع مي‌بخشد و نهي از هر چه ضرر مينمايد ، بلي ميشود يك چيزي يك وقتي حلال باشد بعد حرام شود و برعكس بر حسب صلاح و فساد حال خلق در اوقات مختلفه چنانكه در ساير رسايل خود شرح داده‌ايم و از اين باب است نسخ شرايع و احكام ، ولي سخن در اين است كه كي است ناسخ و بعد از اين انشاء الله بيان خواهد شد .

[ص 16] فصل - بدانكه خداوند عالم جل شأنه از لطف خود براي هر چيزي علامتي قرار داده است و ما اشياء را بعلامات ميشناسيم و محال است كه چيزي بدون علامت باشد و علامت هر چيزي را هم براي ما بيان فرموده‌اند مگر چيزي كه محل حاجت ما نبوده است شايد بيان نشده است . پس انسان اولاً بايد علامات اشياء را بفهمد بعد پي بهر چيزي بعلامت ببرد و علامت واقع كه هيچ شبهه در آن نميرود صورت خود شئ است و علامتي از آن پست‌تر آثار شئ است و آثار شئ مترتب بر صورت او است و تابع او و ميشود كه از پارهٔ آثار گاهي پي بحقيقت نبرند ولي از صورت پي بحقيقت مي‌برند بلا شبهه چرا كه ميشود كه اثر دو چيز از جهاتي شبيه بيك‌ديگر بشوند و شخص ملتفت نشود از اين اثر كه مؤثر كي است مثل اينكه گاه ميشود كه صداي زيد و عمرو شبيه بهم شود و تو از پشت حجاب صدائي بشنوي و بر تو مشتبه شود ولي از صورت هر يك بي شبهه پي باو ميبري ، و صور اشياء نيز مختلف است پارهٔ ظاهر و بيّن است كه بچشم ديده ميشود پارهٔ از اين عرصه نيست و باين چشم درك نميشود ، مثلاً صورة جسد زيد با همين مشاعر ظاهره درك ميشود ولي روح زيد با اين چشم درك نميشود ، لهذا [ص 17] خداوند براي هر چيزي آثار خاصه قرار داده كه مخصوص بنفس او است كه از آنها پي بخود آن شخص ببري كه اگر آنها نبود نمي‌توانستي پي بحقيقت آن شئ ببري و اگر كسي ادعا كند مقامي را و خود آن مقام يا اثر خاص او را بتو نشان ندهد از او نميتوان پذيرفت چرا كه خداوند ميفرمايد قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين و در ردّ كساني كه ادعاي الوهيت كردند ميفرمايد كه بي برهان و دليل ادعا كردند ، و مپندار كه اين رد ناقص باشد چرا كه برهان خدائي را بجز خداوند نمي‌تواند بياورد پس خلق دايماً بي برهانند در اين دعوي ، پس هر كس هر ادعائي كه دارد بايد برهان بر دعوي خود بياورد و اگر ادعاي بي برهان است بر او انكار ميكنيم و او را تكذيب ميكنيم چرا كه خداوند ميفرمايد قل هاتوا برهانكم ان كنتم صادقين پس اگر ادعاي بي برهان است كاذب خواهد بود و برهان همان علامت اشياء است و اسم كتاب و سنت و ادله برهان شده است بجهت اينكه تعبير از علامات هستند و چون غير ايشان كسي مطلع از حقايق نيست برهان منحصر بكلام منير ايشان شده است .

حال چون اين سخن مجمل را دانستي عرض ميكنم زيد را بعلامت زيديت بايست شناخت ، هر گاه مثلاً زيد سفيد [ص 18] است و فربه و زيبا و بلندقامت ، شخصي سياه و قصير و قبيح المنظر و لاغر اگر بيايد و بگويد من زيدم مردم از او نخواهند پذيرفت و اين مثل عرضي دنياوي است و محتمل است كه يك وقتي تغيير كند ولي آثار حقيقيه نفسانيه ابداً تغييرپذير نيست اگر زيد عالم باشد شخصي جاهل دعوي اين كند كه من زيدم ابداً از او نمي‌پذيرند مگر بعد از آنكه علامت زيد را در او به‌بينند ، مثلاً بعد از آنكه الياس پيغمبر پنهان شد چون برگشت و مردم او را امتحان كردند ديدند همان صفات و اخلاق الياسي را دارد او را شناختند و بعضي تسليم نمودند ، هم‌چنين هر غايبي هر گاه ظاهر شود بايست علامات و آيات خود را داشته باشد اگر پيغمبر است پيغمبري و اگر غير پيغمبر است بعلامات خاصه بآن ، مثلاً قبل از ظهور امام عليه السلام جمعي از مردگان زنده مي‌شوند مثلاً سلمان بسا زنده شود ، صورت سلماني صورتي ظاهري نيست كه ما بآن صورت او را بشناسيم و لكن خداوند عالم جل شأنه براي صورت واقعي سلمان آثاري و علاماتي گذارده است كه اشخاصي كه از شناختن نفس سلمان عاجزند بآن صفات او را مي‌شناسند و آنها همان تعيّنات سلماني است كه سلمان بآنها آن روز شناخته ميشد ، [ص 19] اگر امروز آمد و همانها را دارد مي‌فهميم كه اين سلمان است و الا ما از كجا مي‌فهميم كه اين او است ، سلمان عالم بود بعلم اولين و آخرين و علم محمد و علي صلي الله عليهما و آلهما ، صاحب قدرت بود ، صاحب كرامات و تصرفات بود ، امروز اگر جاهلي برخاست و ادعاي سلماني كرد نميتوان گفت كه اين سلمان است . و هم‌چنين در صورت ظاهر علاماتي داشته است كه لابد بايد آنها را اظهار كند ، فرض ميكنم بدن عرضي مناط نباشد و پيري و جواني و مقبولي و زشتي مناط نباشد ولي روح سلمان در هر قالبي ظاهر نميشود قالبي معتدل ميخواهد كه روح نقابت كليه در آن پيدا شود و بدني طيب و طاهر بايد باشد . و از اين گذشته كه اصل اين مطلب محل سخن است كه ميشود بدني از ارحام سر بيرون بياورد و بگويد كه من سلمانم يا نه ، اين مخالف ظواهر اخبار است و جمعي از علماء شيعه اين را تناسخ شمرده‌اند ولي اين حضرات بابيه هيچ منع از تناسخ نمي‌نمايند و بهمين نحو ادعاها ميكنند ولي سخن ما در آن موتي است كه از قبور خود سر بيرون بياورند قبل از ظهور بمعجز امام عليه السلام يا بمقتضاي طبيعت بآن قسم كه خدا داناست و حقيقت آن از اسرار آل‌محمد [ص 20] است عليهم السلام و آن غير تناسخ است ولي اين سخن بگوش آن جهال نخواهد رفت و لكن علما مي‌فهمند و تسليم ميكنند . باري و هم‌چنين است امر امام عليه السلام ، خداوند از براي امامت علاماتي خاصه قرار داده است كه بآن علامات امام شناخته ميشود و بغير آن علامات محال است امام ظاهر شود يا غير امام بآن علامات بروز كند اين است كه ميفرمايد شيطان بصورت رسول خدا و ائمه سلام الله عليهم نميشود يعني بآن علامات بروز نميكند ، حال آن علامات را بايست جست كه چيست هر وقت امام عليه السلام بآن علامات ظاهر شد بايد اطاعت نمود بلكه عرض ميكنم كه علايم حتميه از براي ظهور آن سرور قرار شده است مثل خروج سفياني ، حال اگر امروز عثمان نامي مثلا خروج كند و از اولاد ابوسفيان هم باشد و پس از آن شخصي جاهل بيرون آيد و بگويد من امامم تسليم امر او را نميكنيم چرا كه امام جاهل نيست امام عالم است و تأويل هم نمي‌توان كرد كه مصلحةً بجهل بروز كرده است اينها تأويلات شيطاني است امام جاهل نميشود امام عالم است و اين سخن بر تو سخت نيايد چرا كه يك وقتي از مولايم اعلي الله مقامه شنيدم فرمود : گفته‌اند قبل از ظهور امام [ص 21] سفياني ميآيد نفرموده‌اند هر وقت هر سفياني بروز كرد حكماً امام ميآيد . ملتفت نكته باش ، پس ميشود در ملك خدا هزار عثمان نام سفياني بروز كند و خروج نمايد و از پارهٔ اخبار هم مستفاد ميشود كه سفياني متعدد خروج ميكند از اين جهت است كه در حديثي ميفرمايد امام را بعلامت امامت بايد شناخت بلكه عرض ميكنم اگر بعضي از علامات بروز كرد و پس از آن امام با علامات و آيات امامت ظاهر شد و فرمود فلان علامت مخصوص تأويل داشت و ظاهرش محتوم نبود بايد پذيرفت چرا كه بصورت امام مسلما غير امام نمي‌شود و اين از ضروريات مذهب شيعه است و فلان علامت خاص بسا از ضروريات نيست كه تأويل نبايد بشود شايد تأويل شود .

و اما علامات امامت بسي واضح و نير است از اين جهت است كه در حديثي ميفرمايد بمفضل كه امر ما مثل آفتاب واضح و نيّر است ، و برخي از علامات را برشته تحرير بيرون ميآورم تا حجت خداوند از براي مردم ظاهر گردد در عوالم از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت امير عليه السلام فرمودند كه امام مستحق امامت علاماتي دارد بعضي از آنها اين است كه معصوم باشد از گناهان صغيره و كبيره و در فتوي لغزش [ص 22] نكند و در جواب خطا ننمايد و سهو نكند و نسيان نداشته باشد و مشغول نشود بچيزي از امور دنيا و دويم علامات اين است كه بر حلال خداوند و حرام او آگاه باشد و مطلع باشد بر همه احكام خداوند و امر و نهي او و جميع آنچه مردم بآن محتاجند پس همه مردم باو محتاج باشند و او از همه كس مستغني و سيوم اين است كه واجب است كه از همه مردم شجاع‌تر باشد چرا كه اگر او از جنگ فرار كند همه مردم فرار ميكنند چهارم اين است كه از همه مردم سخي‌تر باشد و اگر همه اهل زمين بخيل شوند او بخل نكند چرا كه اگر بخل بر او مستولي شود بخل ميكند باموال مسلمين كه در دست او است و پنجم اين است كه معصوم از همه گناهان باشد و باين صفت امتياز مي‌يابد از مأمومين كه معصوم نيستند چرا كه اگر معصوم نباشد ايمن نميتوان شد از او كه يك وقتي مرتكب شود آنچه ساير مردم مرتكب ميشوند از گناههاي موبقه و شهوات و لذات و هر گاه او مرتكب شود اين گونه چيزها را لازم ميشود كه امامي ديگر بر او حد جاري كند پس در اين هنگام هم امام ميشود و هم مأموم و جايز نيست كه امام اين طور باشد و اما وجوب اعلم بودن او از اين جهت است كه اگر عالم نباشد ايمن نمي‌شويم از او در حكم كردن شايد [ص 23] احكام را كج كند و قضا را بقاعده ننمايد و قضاياي مشكله بر او وارد ميشود اگر عالم نباشد شايد نفهمد و جواب نگويد يا جواب بگويد و بعد خلاف آن بگويد و اما وجوب اشجع بودن از اين جهت است كه فرار نكند و محل سخط خداوند نشود و جايز نيست كه امام چنين باشد و اما وجوب اسخي بودن بجهت آن است كه مقدم داشتيم و اين صفت لايق بامام نيست . و از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه امامي كه از ماست از پشت سر خود مي‌بيند چنانچه از پيش روي خود مي‌بيند . و در كتاب بحار الانوار از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده است كه ده خصلت از خصال امام است : عصمت و نص و اينكه اعلم باشد از همه كس و اتقي و داناتر از همه كس باشد بكتاب خداوند و صاحب وصيت ظاهره باشد و معجز و دليل بر ادعاي خود داشته باشد و چشم او خواب برود و قلب او خواب نرود و سايه نداشته باشد و از پشت سر به‌بيند چنانكه از پيش رو مي‌بيند . و در حديث ديگر است از حضرت امام موسي كاظم عليه السلام در صفات امام كه ديده نمي‌شود از او بول و غايط چرا كه خداوند موكل فرموده است زمين را بابتلاع آنچه از او بيرون ميآيد . و هكذا از اين قبيل اخبار در علامات امام بسيار است و در [ص 24] كتب اخبار جمع شده است و مختصر كلام اين است كه آنچه خوبان همه دارند تو تنها داري .

حال عرض ميكنم بر فرض اينكه اين نوع تأويل مزخرف را كه فلان شخص امام است با هزار زحمت و تأويل درست آورديم حال بگو به‌بينيم كه آثار امامت در او بحسب ظاهر جمع هست يا نه ؟ اگر نيست كه بچه قاعده امام ميشود و حال اينكه روح امامت باو تعلق نگرفته است ، اگر جامع است كه بما بعضي از آنرا نشان دهيد تا ما هم بفهميم ، و اگر ميخواهي علامات را تأويل نمائي كه سنگ روي سنگ بند نميشود و باين قاعده همه كس ادعاي امامت ميكنند و علامات را هم بخود تأويل مي‌نمايند ، آن برهاني كه سبب اختصاص شد چيست ؟

فصل - از علامات مخصوص امام زمان عجل الله فرجه اين است كه صورت او شبيه به پيغمبر آخر الزمان ميباشد و اسم باطن ايشان اسم باطن رسول خداست و اسم ظاهر اسم ظاهر و از صلب امام حسن عسكري (ع) و بطن نرجس خاتون تولد ميفرمايد و مولد شريف ايشان از براي قاطبه مردم مشتبه است چنانكه بود و بعد از ظهور زمين را پر از عدل و داد ميفرمايد و دولت دولت حق ميشود و جميع خلق تسليم و تمكين از آن [ص 25] سرور مي‌نمايند و سلطنت ايشان عالم را فرا مي‌گيرد ، در اينها چه ميگويند همه بتأويل است كه اين قسم تأويل را همه كس درباره خود ميتوانند بكنند ، مدعيهاي باطل در زمان باطل ديگر هم بوده‌اند و از همين قبيل خرافات بهم بافته‌اند مثل همين كتاب بيان جمعي آيات مزخرفه آورده‌اند همه كس هم ميتوانند ادعاي باطلي بكنند و آيات تهديد و وعيد و توبيخ و تخويف را بخوانند و خلق را از مخالفت خود بآنها بترسانند چه وجه خصوصيت باين شخص دارد و از كجا بايد بفهميم ؟ والله انسان خجالت ميكشد بر ايشان رد نمايد چه جاي اينكه تصديق كند و بعد از اين انشاء الله بياناتي چند در شرح اخبار خواهد آمد .

فصل - بدانكه بعد از آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله از ميان ما بيرون رفتند و ائمه اطهار تشريف بردند و امام زمان غايب شد و دست ما از همه جا كوتاه شد ضرورياتي چند در ميان ما گذارده‌اند كه اينها را خليفه و قائم مقام خود قرار داده‌اند و اصل مقصود اين است كه آثار و علامات خود را خليفه كردند ، بعضي از آنها بحد بداهت رسيده است كه شك نداريم كه اينها آثار ايشان است و بعضي محل نظر است . اما آنچه محل [ص 26] نظر است شبهه در آن ميتوان نمود در صورتي كه يقين بآن حاصل نشود و اما آنچه بحد ضرورت رسيده است مسلّم است كه آثار ايشان است بادلهٔ كه در اين مقام محل ذكر آنها نيست و هر كس از اين ضروريات عامداً تخلف ورزد كافر ميشود بلكه اگر كسي شك كند در كفر كسي كه خلاف ضرورت كند نيز كافر ميشود چنانكه در بعضي اخبار صحيحه وارد شده است ، و اصل معني ضروري نه آن چيزي است كه پيش همه كس بديهي باشد چرا كه چنين چيزي پيدا نميشود چه بسيار جماعتي كه در بلاد اسلام هستند و اسامي ائمه خود را نمي‌دانند ولي مراد از ضروري چيزي است كه هر كس وارد حوزه شرع شود و شعوري داشته باشد و اطلاع از دين پيغمبر (ص) حاصل نمايد بفهمد كه اين از مذهب رسول خداست صلي الله عليه و آله و باين ميزان قويم و قسطاس مستقيم امروز ما مسلم و كافر را ميشناسيم بلكه شيعه و سني را ميشناسيم بلكه فاسق و عادل را ميشناسيم . حال اين ضروريات دو قسم است بعضي از آنها اجلي معين دارد كه تا آن روز بايد بآنها عمل نمود بعضي اجلي ندارد و تا قيامت برجاست و محال است كه تغيير كنند اما آنچه اجل معلوم دارد ضروريات در بعضي احكام فرعيه است كه چون امام [ص 27] عليه السلام تشريف بياورد آنها را تغيير ميدهد چنانكه كساني كه در اخبار و آثار تتبع دارند مي‌فهمند و بعضي از آنها ضرورياتي است كه تغيير نخواهد كرد و بحال خود باقي است ، و همه ضروريات حجت خداوند هستند نهايت در زمان غيبت همه اينها نايب امام هستند و بايد بهمه عمل نمود ، اما در زمان ظهور بعضي منقضي ميشود و بعضي باز بر جاي خود است و بايد آنها را از دست نداد مثلاً نماز و روزه از ضرورياتي است كه شايد در ظهور امام وضعشان تغيير كند لازم نكرده است كه بهمين وضع باقي باشند اگر چه اصلشان بر جا ميماند و بكلي نسخ نمي‌شود و اگر امام عليه السلام تشريف آوردند و آنها را تغيير دادند نميتوان متمسك بضرورت شد و قبول ننمود ، و لكن ضرورياتي كه تغيير نخواهد كرد توحيد خداست مثلاً و نبوت خاتم انبياء و امامت ائمه هدي و صفات لازمه امامت ، مثلاً حتم است كه امام عالم باشد نميشود كه امامي جاهل آيد و بگويد اين از شرع قديم بود حالا نسخ شد ، محال از عقل است كه پيشوا جاهل باشد چرا كه باعث پيشوائي اعلم بودن است اگر اعلم نشد خود او محتاج برعيت است پس رعيت پيشوا ميشود هم‌چنين افضل بودن از جميع و هكذا صفات ديگر كه مسلّم شده است كه امام موصوف بآن صفات است [ص 28] و هم‌چنين جزو ضروريات است كه رسول خدا اشرف از امام زمان است ، امام زمان هرگز ادعا نخواهد فرمود كه من اشرف از پيغمبر هستم محال است چنين چيزي و هم‌چنين مسلّم است كه فساد محرّم است امام مفسد نخواهد شد و هم‌چنين از ضرورياتي كه تغيير نميكند اين است كه امام حكم را بقاعده ميفرمايد ، شرع بي‌معني و مزخرف نخواهد آورد و هم‌چنين مسلّم است امام دروغ‌گو نيست نمي‌شود كه دروغ‌گوئي امام شود كه اين شرع است من برگردانيده‌ام و هم‌چنين امام سلطان است و سايس ، نميشود كسي سياست نداشته باشد و امام شود ، و هكذا ضرورياتي چند هست كه ابداً امام اينها را تغيير نخواهد داد و كتاب خدا و اخبار ايشان گواه اين مطلب است و اجماعي همه مسلمانان است .

فصل - از عجايب مزخرفات اين است كه مرده اين ملعون در مقام اعتذار از نامربوطهاي اين خبيث تأويلي چند ميگويند كه عوام فريب خورند ولي علماء كه مسلم است كه از اين حرفها گول نمي‌خورند ، آن وقت عذر ميخواهند كه حديث است كه اكثر علما تسليم امام را نميكنند ، مثلاً ميگويند كه عربيت هفتاد وجه است اين نامربوطها يك وجه آنهاست ، ديده‌اند امام ميفرمايد [ص 29] ما كلمهٔ ميگوئيم و يك معني از هفتاد معني از او اراده ميكنيم ، يا جاي ديگر ميفرمايد كه كلام ما بهفتاد معني منصرف ميشود ، كلمات مزخرفه خود را قياس بفرمايش امام كرده‌اند . عرض ميكنم فرض اين است كه عربي هفتاد وجه باشد ميگوئي چه ؟ آيا يك وجهش اين است كه نه معني دارد نه نحوش درست است نه صرفش درست است نه ربط دارد ؟ هم‌چنين چيزي كه عربي نميشود ، كدام عرب اين سخن مزخرف را گفته ؟ پس بهتر اين است كه بگوئي زباني است خودم اختراع كرده‌ام آن وقت ميگويم كه چه قدر جاهل است اختراع‌كننده اين زبان ، و خود آن لعين پس از آنكه خرافات خود را ديد گفت كه حروف و كلمات نزد من سجده كرده‌اند من مرخص كردم همه را كه جاي هم استعمال شوند و هر يك عمل يك‌ديگر را بكنند اين قوم اشباه بني‌اسرائيل هم پذيرفتند و تمكين نمودند . بهر حال كه صاحبان عقل و هوش مي‌فهمند كه سخنان اين مرد چه قدر سخيف و مجتثّ و خالي از عربيت است و اشخاصي كه با او معاشر بودند ميدانند كه ابداً سواد نداشته است و خودش هم آخر پشيمان شد و از قراري كه معروف است بارها توبه كرد باز اين مرده دست از شهادت خود برنميدارند و واقعاً نمي‌توانند [ص 30] دست بردارند چرا كه غالب مردم بالطبع مايل بخلاف شرع هستند و دلشان ميخواهد آزاد هم باشند لابدند كه خود را بكسي هم به‌بندند ، كي است از او مناسب‌تر كه همه را مرخص كند كه اهل شهر قدسيد و شما را ملال نبايد بگيرد هر چه ميخواهيد بكنيد .

فصل - آنچه از نوشتجات بعضي از اهل سواد ايشان ديده شده است دلالت ميكند بر اينكه اصل بناي مردمان بافهم ايشان بر تأويل است و هيچ مضايقه از اينكه هر روزي بتأويل كسي برخيزد و ادعاي امامت و نبوت كند و كتابي بياورد و تجديد شرعي نمايد ندارند بلكه تصريح باين مطلب مينمايند نعوذ بالله من غضب الله و تو مي‌بيني كه اين سخن مخالف است با جميع آنچه پيغمبران خدا فرموده‌اند و رسول خدا صلي الله عليه و آله با هزار معجز و اين قرآن باين عظمت اثبات فرمود كه او خاتم پيغمبران است و در احاديث بسيار كه بحد تواتر رسيده است ميفرمايد بعد از من پيغمبر نيست و مسلم است كه اركان دين هستند ولي ايشان پس از حضرت پيغمبر ابدا تنطق بنبوت نمي‌فرمايند و شرعي غير از شرع آن سرور ندارند و امري كه در اسلام باين ظهور رسيده است چه طور ميتوان بمحض تأويل انكار كرد ؟

[ص 31] و از باب اينكه غالب اين مردم ببرهان عقلي قانع ميشوند نه نقلي عرض ميكنم تو ميداني كه نبي حجت كامل خداوند است و امر نبوت بسيار عظيم است و امري نيست كه حجتهاي خداوند آنرا مهمل گذارند و كم بشمرند و مردم را در آن بعقل خود واگذارند از اين جهت است كه صد و بيست و چهار هزار پيغمبر كه آمده‌اند همگي از حال يك‌ديگر خبر دادند و هر سابقي بر لاحق خود نص فرموده و هر صاحب شرعي از صاحب شرع بعد از خود خبر داده است و اين نيست مگر از عين لطف پروردگار و بزرگي امر و همه خبردهندگان خبر دادند كه محمد بن عبدالله صلي الله عليه و آله آخري پيغمبران است و همه اتفاق بر اين مطلب كرده‌اند و خود آن سرور مكرر ميفرمود كه من آخري پيغمبرانم و لا نبي بعدي حتي بحضرت امير عليه السلام فرمودند كه منزله تو از من بمنزله هارون است از موسي مگر اينكه پيغمبري بعد از من نيست ، و حال اينكه باين نحو تأويلات در همه كس و همه جا ميتوان تأويل كرد كه فلان پيغمبر است و اگر واقعاً حقيقةً نبي واجب الاطاعة مي‌بايست بيايد چرا رسول خدا صلي الله عليه و آله امر باين عظمت را منع ميفرمايد و مردم را نعوذ بالله سرگردان [ص 32] و حيران ميفرمايد با اينكه دأب انبياء و مرسلين چنين نبوده است كه از پيغمبر بعد از خود خبر ندهند و مردم را مطلع نسازند اگر بگوئي بنحو تأويل اين همان روح خاتم است كه در مجلي‌ها ظاهر ميشود پس همان خاتم است كه الحال ميآيد و نص بر خاتم كافي از نص از او است و هم‌چنين آمدن او هم منافي با خاتميت نيست عرض ميكنم باين معني جميع پيغمبران بلكه اوصياء ايشان بلكه همه خيرات و مبرات جلوه خاتم است و او اول و آخر است و فاتح و خاتم پس آدم او بود و نوح او بود تا آخر ، پس چرا در جلوه آدمي نص بر جلوه نوحي ميكند و در جلوه نوحي نص بر ابرهيم ميكند و هكذا در هر جلوه نص بر وصي بلا فصل خود ميكند و هيچ نميگويد كه بعد از من پيغمبر نيست و در اين جلوه نص بر امامت ميكند و مي‌فرمايد نبي بعد از من نيست لامحاله مقصودشان اين نيست كه وجود مبارك من بعد از اين از آثار خود جلوه نميكند ، اينكه قولي مزخرف است ولي مراد اين است كه بعد از اين بدن در دنيا بدني كه باسم نبوت خوانده شود و بر او وحي نبوت نازل شود نخواهد آمد . و اگر كسي بگويد كه چگونه ميشود كه آن حضرت رجعت ميفرمايد و مع‌ذلك ميفرمايد لا نبي بعدي ؟ [ص 33] عرض ميكنم رجعت آن سرور وقتي است كه عمر دنيا بآخر برسد و ظلمت را از ميان بردارد بآن تفاصيل كه در اخبار ديدهٔ نه باين تأويلات دور و دراز بگوئيم كه حالا رجعت شده است ، اگر رجعت تأويلي بخواهي بسازي در زمان حضرت آدم هم ميشد اين تأويلات را بگوئي بعضي مؤمنين هم بودند كه بگوئي زمين ايشان پاك شد از لوث شيطان ، قابيل هم بود ميشد بگوئي سفياني است ، شيطان هم بود و ميشد بگوئي دجال است ، چه زمان است كه نتوان تأويل كرد ، پس چرا يك زمان خاصي را خبر ميدهند كه آن وقت ظهور است و رجعت است ؟ بفهم چه عرض ميكنم و انصاف بده ، پس معلوم است كه اين تأويلات مثمر ثمري نميشود جز همينكه گوينده بگويد و روزي شب كند .

باري چون ديديم كه رسول خدا فرمود بعد از من ديگر پيغمبر نيست دانستيم كه مراد ايشان اين است كه بدني كه حاكي باشد از روح خاتميت در اين دنيا ديگر نخواهد آمد نه اينكه مقصود اين باشد كه روح نبوت از ملك خداوند تمام ميشود يا اينكه مقصود اين باشد كه خيري ديگر در دنيا نيست ، پس اگر امروز كسي ادعا كند كه من پيغمبر مبعوث بر خلقم بعد از خاتم او را تكذيب بايد كرد بلكه تكفير بايد كرد چرا كه پيغمبر [ص 34] صادق خبر داده است كه نخواهد آمد .

فصل - خود اين ملاعين مي‌فهمند كه تأويل ميكنند و عاقل هم سخن ايشان را ميفهمد پس جوابي بايشان ميدهم كه ظاهرش عاميانه معلوم ميشود ولي باطنش حكيمانه است عرض ميكنم بطور مدارات اگر بنا را بر تأويل ميگذاري همه چيز را تأويل كن اگر بنا را بر ظاهر ميگذاري همه چيز را بظاهر بگو نه كه بعضي از آن و بعضي از اين را داخل كني كه دين را مغشوش كني ، شخص متدين هم ظاهر را دارد هم تأويل را و هر چيزي را سر جاي خود ميگذارد ، مثلاً اگر آسمان را تأويل ميكني زمين را هم تأويل كن آفتاب و ماه و ستارگان را تأويل كن و ساير آنچه متعلق بآن است تأويل نما كه امر منظم شود ، مثلاً اگر در شب بتأويل ميگوئي آفتاب طالع است باين آفتاب تأويلي نمي‌توان برخاست نماز كرد كه الآن زوال است و بي چراغ نشست كه الآن روشن است ، بآفتاب تأويلي چشم تأويلي روشن ميشود و زمين تأويلي گرم ميشود و گياه تأويلي سبز ميشود نه غير اين ، مثلاً در زمستان اگر بتأويل گفتي تابستان است نميتوان پوستين را برداشت و تخم را كشت و محصول را فاسد نمود .

هم‌چنين عرض ميكنم چه شده است كه پيغمبر تأويلي [ص 35] ميسازي و امت ظاهري ميخواهي و شرع را بظاهر برميگرداني و كتاب را ظاهراً منسوخ ميكني ؟ بناي آنها را بر تأويل بگذار كه آسوده‌خاطر باشي ، مثلاً بتأويل ميگوئي عقل تو نبي تو است بملاحظه اينكه آن حجت خداست بر تو و تو را خبر از رضا و سخط خدا ميدهد و امر بطاعت مينمايد ، حال نبيي كه عقل تو شد امتش چشم و گوش و اعضاي تو است نه ساير خلق خداوند و شرعش آن چيزي است كه از اخبار و آثار خودت بفهمي كه از اين راه بتو وحي خداوندي ميرسد و اين است حجاب كه ميفرمايد او من وراء حجاب پس امتياز تو اين ميشود كه مقلد مردم نباشي و سرافراز به بندگي خداوند شوي ، بفهم آنچه گفتم ، پس كأنه نبي تأويلي داري و امت تأويلي و شرع تأويلي و مع‌ذلك اوضاع ظاهر سر جاي خود است و برنگشته ، نه اينكه بتأويل خودت را پيغمبر بخواني نعوذ بالله آن وقت مردم را واقعاً حقيقةً امت خود بخواني و شرع خاتم انبيا را از ميان برداري و قرآن خدا را منسوخ كني ، بامر تأويلي بايد تأويل اين قرآن را خواند نه كه قرآن خدا را از ميان برداشت و اگر شخص صاحب شعور باشد همين قدر كه عرض شد او را كافي است ، ولي اين نوع تأويل هم كه عرض شد درست ميآيد اگر شخص ظاهر را ترك نكند چنانكه [ص 36] سابقاً عرض شد پس اگر كسي باين نوع تأويل هم شرع را ترك كند و دعوي نبوت نمايد كافر ميشود . و بدانكه اينكه عرض كردم محض مدارات و تسلية خاطر مأوّلين است كه اگر اين نوع كنيد با تدين نزديكتر است نه اين است كه مثمر ثمري باشد و فايدهٔ ببخشد و واقعاً شخص پيغمبر ميشود باين تأويلات ، بلي اين قدر ميشود بواسطه عقل كه پيرو انبياء و امت خالص بشود . ملتفت باش چه عرض ميكنم كه از حد تجاوز نكني و پا از گليم خود درازتر نكني .

فصل - چون في الجمله رسمي از تأويل را عرض كردم بيان ديگر لازم شد كه عرض كنم تا شبههٔ براي اهل تأويل نماند . از آنچه سابقا عرض شد في الجمله معلوم شد كه حضرات اين ادعاها را بتأويل ميكنند و عرض كردم تا علامت چيزي در كسي نباشد بتأويل ادعاي آن چيز را نميتواند بكند ، حال عرض ميكنم مناط در صحت تأويل فعليت است مادام كه چيزي در كسي بالفعل نباشد نميتواند اسم آن چيز را بر سر خود بگذارد ، مثلاً شعله اسم اين دخان مشتعل شده است محض صفت اشتعال ، حال بتأويل اسم همه چيز را شعله نميتوان گذاشت ولو در قوه همه چيز نار باشد و قوه [ص 37] نور همه چيز دارد اما روشن نميكند جائي را ولي در هر چيزي كه بيك معني از معاني اشتعال اين صفت باشد ميتوان گفت شعله است ، و اين امر در همه چيز همين طور است ، سماء را مثلاً سماء گفتند بجهت رفعتش يا بجهت اينكه معدن آب است موافق حديث ، حال نه هر كسي را خود بخود ميتوان سماء گفت بايست نظر كرد كه سماويت در او هست يا نه ، اگر هست او را سماء ميخوانيم اگر نيست نه .

حال كه اين قاعده را دانستي عرض ميكنم جمله صفات بر دو قسمند بعضي ميسر است كه در مظاهر بسيار شرعاً بروز كنند و از اين جهت در مقامات بسيار آنها را درك ميكنيم و چه بتأويل چه بظاهر آنها را بآن اسمها ميخوانيم ولي پارهٔ در هر مظهري بروز نميكنند مظهر خاصي لازم دارند لهذا در همه جا ديده نميشوند و همه كس مسمي باسم آنها نمي‌شوند ، مثلاً فرض كن اشخاصي كه در امم سالفه بوده‌اند و مبدع بوده‌اند يا عاصي يا متمرد بجهت نقصاني كه داشته‌اند همين كه قالبي اندك انحراف پيدا كرد صفت ايشان از او بروز ميكند پس آن قالب را بآن اسم ميخوانيم ، مثلاً سامري در بني‌اسرائيل بود و گوسالهٔ ساخت و او را ملعون داشتند حال در اين امت هر كه باين صفت بروز كند ولو در واقع [ص 38] هم گوساله نسازد بلكه شخص گوساله‌صفت را پيشواي خود سازد و مردم را باو خواند او را سامري ميخوانيم حتي ابوموسي را سامري فرمودند بجهت اينكه لا قتال گفت مثل اينكه سامري لا مساس گفت و باندك تفرعني از حق شخص را فرعون ميگوئيم و باندك حسدي شخص را قابيل ميخوانيم و صحيح است و درست چرا كه صفت آنها ناقص است و در هر قالب معوج آن صفت بروز ميكند و آن ارواح را هم باين اسماء محض اين صفت خواندند اين روح هم چون داراي آن صفت شد مسمي بآن اسم ميشود مثل اينكه هر كه ايستاد قائم است اسمها همه بر صفات و صور اشياء است پس چه در زمان ائمه چه الآن چه بعد از اين هزار سامري و فرعون پيدا مي‌شود و هر چه در آن امت است نظيرش در اين امت است اما موسي عليه السلام در هر قالب بروز نميكند پس نميتوان هر كس بكوهي بالا رفت و فكري كرد و آتشي خيال نمود او را موسي خواند و نه هر كس سياحت كرد عيسي مي‌شود ، هزارش نكته مي‌بايد بغير از حسن و زيبائي ، موسويت در قالب خاص بروز ميكند و هم‌چنين ساير صفات بزرگ .

حال كه اين مطلب را دانستي عرض ميكنم امر در امام زمان عجل الله فرجه هزار مرتبه اعظم است ،

[ص 39]

نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آئينه سازد سكندري داند

نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آئين سروري داند

هزار نكته باريك‌تر ز مو اينجاست نه هر كه سر نتراشد قلندري داند

نه هر كه يك نفر را هدايت كرد مهدي عظيم است و نه هر كه قيام بامر الله كرد آن قائم است ، هر كه خلاف كرد سفياني ميشود ولو آن عثمان نباشد اما هر كه دفع او را كرد امام زمان نميشود چرا كه آن صفت در قالب خاصي ظاهر ميشود و موافق عقل و نقل آن نحو قالب در دنيا بسيار نيست و عدد محصوري است كه آن روح و صفت را حكايت ميكند و آن همان چهارده نفس مقدسند كه رسول خدا (ص) و حضرت فاطمه و ائمه باشند يا سيزده بدون فاطمه (ع) و از اين عدد بيشتر داراي اين منزله نخواهد شد پس اگر پيغمبر فرمود من مهديم راست است و اگر حضرت امير فرمود راست و هكذا هر يك بفرمايند راست است و هر يك اسم ديگري را بر خود بگذارند راست است و اما غير ايشان را بتأويل مسمي باسم ايشان نميتوان كرد چرا كه فعليت جامعه در احدي [ص 40] نيست پس هيچ‌كس چه از انبيا چه از شيعه نميتواند بگويد من كل مهدي و جمع مهدي هستم ، بلي اسامي خاصه هستند و انوار و آثار ، اين است كه حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايد فان الامة تنكرها فمن قايل بغير هدي بانه لم‌يولد و قايل يقول انه ولد و مات و قايل يكفر بقوله ان حادي‌عشرنا كان عقيما و قائلا يمرق بقوله انه يتعدي الي ثلث‌عشر فصاعدا و قائلا يعصي الله عز و جل بقوله ان روح القائم تنطق في هيكل غيره پس محال است كه هيكلي غير از آن هيكل كه تنطق باين اسم كند . حال كه اين مطلب را دانستي بفهم كه بتأويل احدي ادعاي مهدويت بلكه علويت و حسنيت و ساير ائمه بودن نمي‌تواند بكند غير از همان هياكل مخصوصه بايشان و بروز ناقصين هم در اين قوالب نه از باب تناسخ است بلكه علت ديگر دارد و در خاتمه انشاء الله بيان ميكنيم فرق را .