و بالاتر از اهل ظاهر جماعتي هستند موسوم به نجبا كه اهل قريه چهارم هستند و آنها هستند كه علومشان به مشاهده و عيان است و اعمال آنها از طباع آنها است و عملشان مثل عمل اهل ظاهر با تكلف نيست و مثل اين [ص 34] جماعت و اعمال آنها نسبت به اهل ظاهر و اعمال ايشان به چراغ ميماند و انوار چراغ و ديوار و روشن شدن آن چرا كه چراغ هر كجا برود نورهاي آن همراه آن هستند و بيتكلف از آن صادر ميشوند لكن ديوار روشني آن به تكلف است و نور در بطون آن داخل نشده و چون از پيش روي چراغ غايب شود تاريك ميشود . و انسانيت ايشان نسبت به انسانيتي كه در مؤمنين اهل ظاهر پيدا شده چون انسان است و شبح او در آينه و شبح در حقيقت از آينه نيست و اگر آينه را از جلوي شخص ببرند شبح هم از آن زايل ميشود و هر گاه كه امثال چنين شموس مضيئه در دنيا نبودند شبحهاي ايمان از دلهاي دوستان رخت برميبست و اين جماعتند آن مؤمناني كه حضرت سجاد عليه السلام درباره آنها فرمودند لنور الامام في قلوب المؤمنين انور من نور الشمس المضيئة بالنهار يعني هرآينه نور امام در دلهاي مؤمنين نورانيتر است از نور آفتاب تابان در روز و آنهايند كساني كه دلهاي مؤمنين را نوراني ميكنند و خدا نور آنها را از هر كس كه بخواهد پوشيده ميدارد و دلهاي ايشان تاريك ميشود و اين جماعتند " شيعه " آنها كه حضرت امير درباره ايشان فرمودند خلق شيعتنا من شعاع نورنا فهم اصفياء ابرار متوسمون و نورهم يضيء علي من سواهم كالبدر في الليلة الظلماء يعني خلق شدند شيعه ما از شعاع نور ما پس آنها اصفيا هستند و ابرار و صاحبان توسم و نورشان ميتابد بر غير آنها همچون بدر تابان در شب تار و آنهايند عادلاني كه [ص 35] پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود يحمل هذا الدين في كل قرن عدول ينفون عنه تاويل المبطلين و تحريف الغالين و انتحال الجاهلين كما ينفي الكير خبث الحديد يعني حمل ميكنند اين دين را در هر قرني عدولي كه نفي ميكنند از آن تاويل اهل باطل و تحريف غلوكنندگان و بر خود بستن جاهلان را همانطور كه دم آهنگران زنگ آهن را از ميان ميبرد .
و روات حقيقي از امام عليه السلام هم آنها هستند چونكه ظاهر و باطن آنها بنور او مشتعل است .
و آنها هستند مقصود حقيقي و اولي حضرت حجت كه فرمودند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي روات حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله ه ، يعني اما حوادثي كه واقع ميشود در آنها رجوع به روات حديث ما بنمائيد كه آنها حجت من هستند بر شما و من حجت خدايم ه ، و روات ظاهره از فقها و علما و حكما اگر بر حق باشند راويان ثانوي هستند كه از نجبا روايت ميكنند و مخفي بودن اشخاص ايشان از چشم آنها ضرري نميرساند چونكه علوم و آداب ايشان در دلهاي آنها منتشر است و دلهاي خود را بآن منور نمودهاند چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه افضل صلوات المصلين در خطبه كه در كوفه بيان فرمودند ميفرمايند اللهم لا بد لك من حجج في ارضك حجة بعد حجة علي خلقك يهدونهم الي دينك و يعلمونهم علمك لئلايتفرق اتباع اوليائك ظاهر غير مطاع او مكتتم خائف يترقب ان غاب عن الناس شخصهم [ص 36] في حال هدنتهم في دولة الباطل فلنيغيب عنهم مبثوث علمهم ، و آدابهم في قلوب المؤمنين مثبتة و هم بها عاملون يأنسون بما يستوحش منه المكذبون و يأباه المسرفون الخطبة . يعني پروردگارا چاره نيست جز آنكه حجتهائي در زمينت داشته باشي حجتي پس از حجتي بر خلقت كه آنها را هدايت بدين تو ميكنند و علم تو را بايشان ميآموزند كه پيروان اولياء تو متفرق نشوند حال يا ظاهر است و غير مطاع يا پوشيده و ترسان و مترقب ( امر تو ) اگر شخص ايشان از مردم غايب شود در وقت غيبت در دولت باطل پس علم ايشان كه در همه جا پهن است هرگز از آنها غايب نميشود و آداب ايشان در دلهاي مؤمنين ثبت است و آنها بآن آداب عمل ميكنند انس ميگيرند بآنچه مكذبين از آن ميگريزند و مسرفون ابا دارند الخبر ، و آنها هستند كساني كه اگر زمين از آنها خالي شود آثار نبوت منقطع ميشود و هرگز خدا پرستيده نميشود و شنيده شد حضرت صادق عليه السلام ميفرمود بشر المخبتين بالجنة بريد بن معاوية العجلي و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم و زرارة اربعة نجباء امناء الله علي حلاله و حرامه لولا هؤلاء لانقطعت آثار النبوة . يعني بشارت ده مخبتين ( يعني خاشعين ) را به جنت بريد بن معاويه عجلي و ابوبصير ليث بن البختري المرادي و محمد بن مسلم و زراره چهار نفر نجباء امينهاي خدا هستند بر حلال و حرام او اگر اينها نبودند آثار نبوت منقطع ميشد انتهي . و در معني اين حديث شريف تأملي كنيد كه امام [ص 37] عليه السلام وجود آنها را شرط اتصال آثار نبوت به ما قرار داده با آنكه امام عليه السلام خود بنفسه ظاهر بود لكن باين واسطه وساطت آنها را بيان فرمود .
و ميفرمايند ان عندنا سرا من سر الله و علما من علم الله امرنا الله بتبليغه فبلغناه عن الله عز و جل يعني هرآينه در نزد ما سري است از سر خدا و علمي است از علم خدا ، خداوند ما را به رساندن آن امر فرموده پس ما هم از جانب خداوند عزوجل آنرا ابلاغ كردهايم . تا آنجا كه امام عليه السلام اقوامي از شيعه خود را ذكر ميفرمايد كه هر چه ائمه به آنها رساندهاند قبول نمودهاند تا آنكه در آخر حديث ميفرمايد اللهم ان هؤلاء لشرذمة قليلون فاجعل محيانا محياهم و مماتنا مماتهم و لاتسلط عليهم عدوا لك فتفجعنا بهم فانك ان افجعتنا بهم لمتعبد ابدا في ارضك و صلي الله علي محمد و آله و سلم تسليما انتهي ، يعني بارخدايا هرآينه اين جماعت شرذمه قليلي هستند پس حيات ما را حيات آنها و ممات ما را ممات ايشان قرار بده و كسي از دشمنان خود را بر آنها مسلط مفرما كه ما را به مصيبت فقدان آنها مبتلا فرمائي كه اگر ما را بمصيبت فقدان آنها مبتلا فرمودي هرگز در زمينت عبادت كرده نخواهي شد و درود خداوند بر محمد و آل او باد و سلام فرستد بر ايشان سلام فرستادني تمام شد حديث شريف انتهي . و آنها كساني هستند كه ائمه عليهم السلام در سر خود ايشان را شريك فرمودهاند و ما را از شك كردن و به شك انداختن در روايات [ص 38] ايشان نهي كردهاند چنانچه از حضرت حجت عجل الله فرجه در توقيع شريف ايشان وارد شده كه فرمودهاند لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك في ما يرويه عنا ثقاتنا قد عرفوا بانا نفاوضهم سرنا و نحملهم اياه اليهم هيچ عذر ندارد احدي از موالي ما كه شك كند يا بشك بياندازد كسي را در آنچه ثقات ما از ما روايت ميكنند به تحقيق شناخته شدهاند به اينكه ما ايشان را شريك سر خود قرار ميدهيم و سر خود را بواسطه ايشان به سوي موالي خود حمل مينمائيم . و فقيه به حقيقت فقاهت آنها هستند و امامشان حق را بآنها تفهيم ميكند چنانچه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند اعرفوا منازل شيعتنا بقدر ما يحسنون من رواياتهم عنا فانا لانعد الفقيه منهم فقيها حتي يكون محدثا فقيل له أويكون المؤمن محدثا قال يكون مفهما و المفهم المحدث انتهي ، يعني قدر و منزلت شيعه ما را از مقدار و اندازهاي كه از ما نيكو روايت ميكنند بشناسيد پس هرآينه ما فقيه از آنها را فقيه نميشماريم تا آنكه محدث باشد پس عرض شد بآن حضرت آيا مؤمن محدث ميشود فرمودند مفهم ميشود و كسي كه باو فهمانده شده محدث است انتهي ، و آنها هستند كه عالمند به حقيقت علم و خدا از نزد خود بايشان علمي عنايت فرموده چنانچه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايند علم به تعلم نيست هرآينه آن نوري است كه در قلب هر كسي كه خداي تبارك و تعالي اراده فرمايد كه او را هدايت كند ميافتد پس اگر علم ميخواهي اول در نفس خود حقيقت عبوديت را طلب كن الخبر ، و آنها هستند [ص 39] حكماء بحقيقت حكمت و آن كسان كه خداوند خير بسياري بآنها داده چنانچه ميفرمايد و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا يعني هر كس باو حكمت داده شود پس بتحقيق كه خير زيادي باو داده شده . و در تفسير حكمت در آيه شريفه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمودند آن ( يعني حكمت ) طاعت خدا است و معرفت امام تمام شد حديث شريف . و آنها هستند كه معرفتشان از كمال معرفت امام عليه السلام است چنانكه از جابر بن يزيد جعفي روايت شده در حديثي كه به حضرت علي بن الحسين عليهما السلام گفت حمد خدائي را كه بر من به معرفت شما منت نهاد و فضل شما را به من الهام فرمود و مرا بر طاعت شما و دوستي دوستان و دشمني دشمنان شما موفق نمود حضرت سجاد صلوات الله عليه فرمودند اي جابر ميداني معرفت چيست ؟ معرفت آنست كه نخست توحيد را محكم كني و ثانيا معاني را بشناسي آنگاه در مرتبه سيم معرفت به ابواب پيدا كني و رابعا امام را بشناسي و خامسا اركان را پس سادسا معرفت نقبا را پيدا كني و سابعا معرفت نجبا را و آن قول خداي تعالي است كه ميفرمايد : قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا . يعني بگو اگر دريا مركب بود از براي ( نوشتن ) كلمات پرورنده من هرآينه دريا تمام ميشد قبل از آنكه كلمات پرورنده من به پايان رسد ولو آنكه همانقدر هم بكمك آن آوريم . و همچنين اين آيه را حضرت خواندند كه خداوند ميفرمايد : و لو ان ما في الارض [ص 40] من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر مانفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم . يعني و اگر كه هر چه درخت در زمين است قلم شوند و دريا بمدد آن آيد و پس از آن هفت دريا كلمات خدا تمام نشود اينست و جز اين نيست كه خدا عزيز و حكيم است تمام شد حديث شريف ، و هم آنها هستند كساني كه خداوند محبت ايشان را واجب فرموده و دوست آنها را عذاب نميكند و هر كس بغض ايشان در دل او باشد او را داخل آتش ميفرمايد چنانچه حضرت ابوعبدالله عليه السلام ميفرمايد : و دوستي مؤمنيني كه بعد از پيغمبر خود تغيير و تبديل ندادند واجب است امثال سلمان فارسي و ابيذر غفاري و مقداد بن اسود كندي و عمار بن ياسر و جابر بن عبدالله تا آنكه جماعتي را ميشمارند آنگاه امام عليه السلام ميفرمايند و هر كس كه بر نحو آنها باشد و مثل فعل آنها را انجام دهد و دوستي اتباع و اقتداكنندگان بآنها و پيروان تعاليم و هدايتهاي آنها واجب است . تمام شد حديث ، و آنها از جمله مؤمنين كامليني هستند كه اگر نبودند خدا باهل زمين نظر نميفرمود و ائمه عليهم السلام را بسوي خود بالا ميبرد چنانچه حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند : و اگر نبودند در زمين مؤمنين كامليني در چنين حالتي خدا ما را بسوي خود بالا ميبرد و شما زمين را نميشناختيد و آسمان را نميشناختيد بلكه قسم بآنكه جانم در دست اوست كه در زمين در اطرافش مؤمنيني هستند كه قدر همه دنيا نزد آنها همسر بال مگسي نيست تمام [ص 41] شد حديث شريف . پس به مثل اين بزرگواران شايسته است كه مردم اقتدا كنند و به هدايتشان اهتدا جويند جز آنكه مردم هنوز به قريه ايشان نرسيدهاند و آنها امروز باختلاف درجاتشان در قريه فقهاء و قريه علماء و قريه حكما سير ميكنند و هنوز ايمان و تقواي آنها بقدر دخول در قريه آن بزرگواران نيست خداي تعالي ميفرمايد و لو ان اهل القري آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض و لكن كذبوا فاخذناهم بما كانوا يكسبون . يعني و اگر كه اهل قريهها ايمان بياورند و تقوي پيشه كنند ما بركاتي از آسمان و زمين بر آنها ميگشائيم و لكن تكذيب نمودند پس گرفتيم آنها را بسبب آنچه كه كسب ميكردند . و حضرت باقر عليه السلام فرمودند مؤمن بركت است بر مؤمن و مؤمن حجت خدا است و دور نيست كه خداوند همانطور كه وعده فرموده روزي آنها را نزد ما بياورد . و بتحقيق روايت شده در تفسير آيه شريفه وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض كما استخلف الذين من قبلهم و ليمكنن لهم دينهم الذي ارتضي لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا يعبدونني و لايشركون بي شيئا كه ترجمه آن اينست كه ميفرمايد وعده فرموده است خدا بآن عده از شما كه ايمان آوردند و عمل نيكو كردند هرآينه البته البته آنها را در زمين خليفه قرار ميدهد همانطور كه پيشينيان آنها را خليفه قرار داد و دين آنها را يعني آن ديني را كه براي آنها خواسته در اختيار آنها ميگذارد و خوف آنها را بدل به امن خواهد [ص 42] فرمود عبادت ميكنند مرا و شرك نميورزند بمن چيزي . حضرت فرمودند يعني قائم و اصحاب او . و از حضرت علي بن الحسين عليه السلام روايت شده كه آيه : وعد الله الذين آمنوا ، را خواندند و فرمودند آنها قسم بخدا شيعه ما اهل بيت هستند اين ( مرحمت ) را خداوند به ايشان بر دست مردي از ما ميفرمايد و او مهدي اين امت است و او است كسي كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود اگر باقي نماند از دنيا مگر يك روز خدا آن روز را طولاني خواهد فرمود تا مردي از عترت من بيايد كه اسم او اسم من است زمين را از عدل و قسط پر ميكند همانطور كه از ظلم و جور پر شده انتهي ، و چون قائم عجل الله فرجه ايمان و تقوي را در ما ببيند از آسمان جود خود بر ما بركات وجود امثال اين بزرگواران را خواهد گشود و آنها را در ميانه ما خليفه قرار خواهد داد و بر ما نيست مگر آنكه آنحضرت را به عفت و سداد ● و پارسائي و كوشش ياري كنيم و پارسائي و كوشش يعني اينكه هواهاي خود را ترك كنيم و اجتهاد و كوشش نمائيم در معرفت كسي كه امام عليه السلام او را در قريه ما هدايتكننده ما قرار داده و هيچ يك از اشخاصي را كه دعوت بسوي آن حضرت نميكنند شريك او نگيريم و به نور هدايت او همانطور كه خدا براي ما مقدر فرموده سير كنيم پس هر كس اهل قريه شريعت باشد واجب است بر او كه طلب فقيه عالم عاملي را بكند و در آنچه كه آن فقيه براي او از امامش روايت ميكند تقليد او را نمايد و هر كس از اهل طريقت [ص 43] است پس عالمي را بجويد كه سالك بسوي خداوند باشد با قدمهاي اخلاق نيكو و صفات مرضيه و تبعيت او را بكند كه آن عالم از آنچه باو تعليم شده رشدي يعني هدايتي باين متعلم بياموزد و هر كس از اهل حقيقت است حكيمي عارف به خدا و رسول او و ائمه عليهم السلام بجويد كه دوست ايشان و دوست دوستانشان باشد و با نردبان معرفت و محبت او به درجات عاليه بالا رود و شايد از آنچه عرض كردم دانسته باشيد آنها كه از اين هدايتكنندگان در قريههاي سهگانه اخذ ميكنند در حقيقت مقلد نجبا هستند و از آنها ميگيرند اگر چه آنها را باشخاصهم نشناسند چرا كه نور امام اول بايشان ميرسد آنوقت از آنها به قلوب حكما و علما و فقهاي ظاهره ميرسد چنانكه در حديث علي بن الحسين عليه السلام گذشت كه هرآينه نور امام در دلهاي مؤمنين نورانيتر است از آفتاب تابان در روز و آنها هستند كه دلهاي مؤمنين ( مؤمنين پائينتر از خود ) را نوراني ميكنند تمام شد حديث شريف . پس هرچه از حق كه در دلهاي ايشان باشد از چيزهائي است كه خداوند از اين ابواب روزي ايشان فرموده و در سويداي قلب آنها انداخته و اينها نسبت به آن بزرگان مثل آينه هستند نسبت به چراغ كه هر چه نور در او باشد از چراغ است و نميگويم كه حكما و علما و فقها در هر زماني آن بزرگان را عينا و باشخاصهم ميشناسند بلكه عرض ميكنم همان را كه حضرت امير فرموده در صفت حجتهاي ايام غيبت و هدنه فرمود : اگر شخص ايشان در موقع غيبت در دولت [ص 44] باطل از مردم غايب شود پس هرگز علم آنها كه منتشر است از مردم مخفي نميماند و آداب ايشان در دلهاي مؤمنين ثبت است و آنها بدان عمل ميكنند . تمام شد خطبه . پس اين عرايض را بعنوان كمي از بسيار درباره آنها كه امروز تقليدشان واجب است داشته باش و بعلاوه بدان كه فوق اين نجبا طايفه ديگري هستند موسوم به نقبا و امر ايشان اجل و اعظم از آنست كه در كتابي مسطور و يا در خطابي مذكور گردد و آنها هستند كه مستوي شدند يعني به اعتدال و كمال رسيدند و به اشد خود يعني به حد قوت و استحكام خود رسيدند پس خدا علم و حكم بايشان داد و خدا به نيكوكاران اينچنين پاداش ميدهد .
و نجبا صاحبان علمها هستند و آنها اصحاب حكمها و هر يك از دو طايفه نقبا و نجبا در دايره و قريه خودشان قطبي دارند كه امر ايشان داير بر گرد او است و خدا او را در ميانه ايشان حجت خود قرار داده و بايشان امر فرموده كه رجوع باو نمايند و از او بگيرند همانطور كه در قريههاي پيشين سنت او بر همين قرار گرفته بود بلكه در همه ملك امر بهمين منوال است سنة الله التي قد خلت من قبل و لنتجد لسنة الله تبديلا خداوند ميفرمايد و ان من امة الا خلا فيها نذير يعني امتي نيست مگر آنكه در آن ترسانندهاي بوده است . و رجوع همگي به امام است عجل الله فرجه و سهل مخرجه و حساب همه بر اوست .
فصل - در علامات كساني است كه تقليد آنها واجب است و ذكر بسياري از علامتهاي كليه ايشان پيشتر گذشت و در اين فصل ميخواهيم بعضي [ص 45] جزئيات را ذكر كنيم پس بدان كه مدار در تقليد بصورتي كه ما آنرا جايز ميدانيم گرفتن بروايت روات است از براي حصول علم بقول امام عليه السلام و از هيچ كس جز معصومين عليهم السلام تقليد نميكنيم و ظن كسي و عقل احدي جز ايشان حجت بر ما نيست خداي تعالي فرمود و لاتطع منهم آثما او كفورا . يعني اطاعت مكن از ايشان هيچ گناهكار و يا كفرانكنندهاي را . و اينكه ميگوئيم تقليد ميكنيم يعني روايت را از آنها كه ائمه عليهم السلام بما اجازه فرمودهاند كه از آنها بگيريم ميگيريم و جامع شروطي كه براي روات شرط فرمودهاند كه با بودن آن شروط گرفتن از ايشان جايز ميشود حديث حضرت عسكري عليه السلام است كه فرمودند : پس اما هر كس از فقها كه نگهدارنده نفس خود باشد و حافظ دين خود و مخالف هواي خود و مطيع امر مولايش باشد پس عوام بايد تقليد او را بنمايند و اين چنين نيستند مگر بعض از فقيهان شيعه نه همه آنها . تمام شد حديث شريف ، و عيبي ندارد كه فقرات اين فرمايش امام عليه السلام را با كمك ساير اخبارشان شرح بدهيم .
پس عرض ميكنم آنجا كه فرمودند من الفقهاء يعني از فقها ميرساند كه آنكس كه گرفتن از او واجب است سزاوار است كه فقيه باشد و فقه در لغت بمعني فهم است پس ما بايد پيش كسي برويم كه كلام ايشان را بفهمد و بقدر فهم ظاهر كلامشان علم عربيت داشته باشد و بر لغت و صرف و نحو و انواع علوم ادبيه مثل معاني و بيان و غير آندو بقدري كه ظاهر كتاب و سنت را بتواند بدون زحمت بفهمد همان قسم كه عرب [ص 46] ميفهمند مطلع بوده و در مطالعه كتاب و سنت ممارست داشته باشد بطوري كه لحن ايشان عليهم السلام را بفهمد چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند شما افقه مردم هستيد هر گاه معاني كلام ما را بفهميد و فرمودند يك خبر كه بفهمي آنرا بهتر از ده تا است كه روايت كني هرآينه براي هر حقي حقيقتي است و براي هر صوابي نوري آنوقت فرمودند ما قسم بخدا مردي از شيعه خود را فقيه نميشماريم تا وقتي كه در چيزي كه باشاره باو گفته ميشود لحن را بفهمد و فرمودند يك حديث كه درايت كني آنرا از هزار حديث كه روايت كني بهتر است و مرد از شما فقيه نيست تا معاريض كلام ما را بشناسد و بدرستيكه هر كلمه از كلام ما به هفتاد وجه منصرف ميشود كه از همه آنها براي ما مخرج است . تمام شد حديث شريف ، پس چنين شخصي بعد از معرفت عربيت بايد آنچه را كه در شناختن لحن كتاب و اخبار بآن احتياج است بداند و در آيات ناسخ را از منسوخ و خاص را از عام و محكم را از متشابه و رخصت را از واجب و مكي را از مدني بازشناسد و سببهاي تنزيل آنرا بداند و موارد تقيه را در كلام ائمه بشناسد و بر اجماع عامه و مشهور بين آنها واقف باشد و همچنين امور ديگري كه در معرفت لحن آن بزرگواران شرط است و از اهم آن امور قريحه تفقه است و نه هر كس اين علوم را كه ذكر كرديم بداند ميتواند تفقه كند مگر اينكه اين امر در طبع او باشد چونكه تفقه يك صنعتي است مثل ديگر صنعتها مثل شعر مثلا و بسا مردي كه عربي ميداند و فنون [ص 47] شعري را هم مثل بديع و عروض و غير آنها تحصيل كرده و يك بيت شعر هم نميتواند بگويد تفقه هم همينطور است كسي كه اهل آن نيست و قريحه آنرا ندارد از عهده آن برنميآيد و اگر متصدي تفقه شود لامحاله امر را فاسد ميكند .
و اما آنكه فرمودهاند صائنا لنفسه يعني نگهدارنده نفس خود باشد مشعر بر اين است كه قريحه تفقه بتنهائي چيزي نيست كه هر گاه در كسي بود ما اجازه داشته باشيم كه از او بگيريم و با اين توصيف امام عليه السلام فقهائي را كه متصف باين صفت نيستند كنار گذاشتهاند چونكه تفقه و فهم بمعناي معروفش مخصوص مؤمنين تنها نيست پس چه بسا يهودي مثلا كه فقه و فهم و قريحه و ممارست او در كلمات ائمه عليهم السلام طوري باشد كه بر حسب اصطلاح ، تفقه هم بتواند بكند اما او از جمله آنها كه امام عليه السلام گرفتن از آنها را اجازه دادهاند نيست و از اين بابت است كه فرمودند هر كس از فقهاء كه نگهدارنده نفس خود باشد و مراد از آن اينست كه نفس خود را از آنچه خدا نهي از آن فرموده نگاه دارد و تقوائي داشته باشد كه او را از ارتكاب معصيتها بازدارد و اگر تقوي نداشته باشد چيزي او را از دروغ بستن بر خدا و رسول او منع نميكند با آنكه ظاهرا كلام ايشان را فهميده ، و در حقيقت ما معتقديم كه چنين كسي كلام ايشان را نفهميده و ندانسته چونكه خدا فرموده است انما يخشي الله من عباده العلماء يعني هرآينه ميترسند از خداوند از ميانه بندگان او علماء . پس هر كس از خدا نميترسد و تقواي او را بجا نميآورد و نفس [ص 48] خود را از آنچه خدا نهي كرده باز نميدارد معتقد بآن چيز نشده و عند الله عالم به آن نيست و يقين المرء يري في عمله و بسا شخصي كه ايمان به خدا و رسول او آورده جز آنكه ايمانش ضعيف است و طاقت حفظ نفس از دواعي نفساني را ندارد پس او هم از كساني است كه گرفتن از آنها خوب نيست بلكه سزاوار آن است كه از كسي بگيريم كه قوت ايماني داشته باشد كه نفس خود را از هر چه خدا نهي از آن فرموده با آن قوه صيانت كند و از كبايري كه خدا نهي فرموده دوري نمايد و بر گناهان صغيره اصرار نداشته باشد تا آنكه هر گاه ديگر شروط در او جمع باشد بتوان از او گرفت .
و اما آنكه فرمودهاند حافظا لدينه يعني حافظ دين خود باشد پس اول آن اينست كه مسلم باشد و پس از آن مؤمن باشد يعني شيعهاي كه در تمام مراتب خود بائمه دوازدهگانه عليهم السلام اقرار داشته باشد و دوست دوستان آنها باشد و دشمن دشمنانشان چنانچه حضرت باقر عليه السلام ميفرمايند كه هرآينه خداي تعالي بمؤمن بدن صحيح عطا فرموده و زبان فصيح و قلب صريح يعني پاك و باصفا و هر يك از اين اعضا را مكلف بطاعتي براي ذات خود و براي پيغمبر خود و خلفاي او فرموده است پس از بدن خدمت براي او برميآيد و از زبان شهادت باو و پيغمبر و خلفاي او و از قلب طمأنينه بذكر خدا و بذكر آن بزرگواران پس هر كس با زبان شهادت دهد و با قلب مطمئن شود و با اركان خدمت كند خدا او را در بهشت جاي دهد . تمام شد حديث شريف ، آنگاه بر عهده اوست كه اين [ص 49] ايمان را كه از نور امام اوست و بواسطه آن مؤمن شده است حفظ نمايد چنانچه حضرت رضا عليه السلام فرمودند هرآينه خداي تبارك و تعالي مؤمنين را از نور خودش خلق فرموده و در رحمت خود منصبغ نموده و عهد ولايت ما را از ايشان گرفته پس مؤمن برادر مؤمن است از پدر او و مادرش پدرش نور است و مادرش رحمت پس بپرهيزيد از فراست مؤمن كه هرآينه او نظر ميكند بنور خدا كه از آن خلق شده و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه هرآينه روح مؤمن اتصال آن بروح خداوند محكمتر است از اتصال شعاع آفتاب بآفتاب . تمام شد حديث شريف ، و شرط بقاء نور آن است كه همواره مواجه منير باشد تا بحفظ او محفوظ گردد و اگر از او غافل بشود فاني ميشود پس بهمين قسم مؤمني كه ميخواهد دين و ايمان خود را حفظ كند سزاوار است كه متذكر خدا و رسول او و اولياء او باشد و در همه حالات و مراتب خود متوجه بايشان بوده و با زبان خود شهادت بايشان دهد و با اركان خود خادم آن بزرگواران باشد تا آنكه دين او بحفظ ايشان محفوظ بماند و اگر كه از ايشان غافل شود مادام كه از آن بزرگواران غافل است معني ايمان او زايل ميشود و از تأييد و تفهيم ايشان محروم ميماند چنانچه حضرت ابوالحسن عليه السلام فرمودند اين است و جز اين نيست كه خداي تبارك و تعالي مؤمن را بروحي تأييد ميفرمايد كه آن روح هر وقت كه اين شخص نيكي ميكند و پرهيز ميكند در او حاضر است و هر وقت كه در آن گناه و سركشي ميكند از او غايب [ص 50] ميشود پس آن روح با اوست چون نيكي كند مسرور ميشود و در وقت بدي كردن او بزمين فرو ميرود الخبر ، و از اين جهت است كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند فتوي براي كسي كه بصفاي باطن خود و اخلاص عمل و علانيهاش و برهاني از پرورندهاش از خداوند استفتاء نميكند حلال نيست .
و اما آنكه ميفرمايد مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه پس بدانكه كه خداي سبحانه مردم را داراي مراتب مختلفهاي آفريده است كه بعضي فوق بعضي هستند و پايينترين آن مراتب اجساد جماديه آنهاست و روحهاي نباتي ايشان در آن اجساد است و روحهاي حيواني آنها در آن ارواح نباتي قرار دارد و مردم در اين مرتبهها با حيوانات شريكند آنگاه از براي ايشان نفسهاي ناطقهاي قرار داده كه سوار بر آن مرتبههاي پيش هستند و براي ايشان گوشها و چشمها و دلها و عقلهائي قرار داده است و از آنجا كه بدو خلقت ايشان از جماديت و نباتيت و حيوانيت است و روحهاي بالاي آنها از اين مراتب نشأت گرفته برنگ اين مرتبهها ملون شده و از فطرت الهي و صورت انسانيت كه خداوند خواسته است كه بر آن صورت باشند منحرف شدهاند و چونكه هر يك از مراتب رنگ گرفته آنها داراي هواها و ميلهايي است كه دعوت بطرف خود ميكند و خداوند چنين چيزي را براي آنها نپسنديده بود پيغمبراني بسوي آنها فرستاد كه بشارتدهنده و ترساننده بودند پس آنها را بفطرت خداوندي كه آنها را بر آن آفريده بود دعوت كردند و از مردم خواستند كه آن [ص 51] فطرت را تبديل ننمايند فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله و ناس انبيا و حجتها هستند چنانچه در حديث رسيده است : ناس ما هستيم و شيعه ما اشباه ناس هستند و باقي مردم نسانسند . بلي خداوند با ايادي كونيه خود از صورت فطرت ايشان در مكلفين بقدري كه هر گاه سؤال شوند جواب دهند قرار داده است و آن جسد توحيد است و جسد انسانيت و بهمان بتوحيد اجمالي اقرار كردهاند و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله يعني هر گاه از ايشان بپرسي چه كسي آفريده است آسمانها و زمين را هرآينه البته البته ميگويند خدا ، و بهمان امت واحده بودند و خدا پيغمبران را در ميانه ايشان مبعوث فرمود و ايشان از آنها خواستند كه اهواء و آراء خود را ترك كنند و آن رنگهايي را كه از صبغ جماديت و نباتيت و حيوانيت بآنها رسيده كنار بگذارند و طبايع خود را معتدل كنند و امزجه خود را تصفيه نمايند و صبغة الله را كه دين او باشد رنگ خود قرار دهند و منصبغ بآن گردند و بصورت انسانيت متصور شوند كه صورت ايشان يعني صورت انبيا و حجتها عليهم السلام است و از آن صورتها كه از مراتب پايين خويش كسب كردهاند بيرون روند و مردم در درجات اجابت دعوت ايشان مختلف شدند پس بعضي بسوي ايمان بآنها سبقت گرفتند و همراه آنها مهاجرت كردند و از اين قريهها كه اهلش ظالمند بيرون شدند و بعضي ديگر نصرت خدا و رسول و مهاجرين همراه او را نمودند و بعضي تبعيت ايشان را [ص 52] كردند باحسان پس خدا از ايشان راضي شد و آنها از او راضي گشتند و بعضي ديگر از آن بزرگواران عقب افتادند و مهاجرت سيئات را بطور كامل ننمودند بلكه عملي نيكو و عملي بد را مخلوط نمودند و بگناهان خود معترف شدند و باشد كه هر گاه از آن راهي كه خدا براي ايشان قرار داده كه رجوع بآن مؤمنين اولين باشد بسوي او برگردند توبه آنها را بپذيرد چنانكه حضرت ابوالحسن عسكري عليه السلام فرمود سبيل الله شيعتنا يعني راه خداوند شيعيان ما هستند و اين گروه بر دو قسمند يك صنف عامه مكلفين هستند و صنف ديگر نوع علماء ظاهرهاند كه ايشان هم بر سه صنف تقسيم ميشوند پس بعضي فقها هستند و بعضي علما باصطلاح خاص و بعضي حكما و اين سه جماعت واسطه بين عوام و آن سابقين هستند كه ادناي آنها نجبا باشند و علماي ظاهره بايد در حوادث واقعه رجوع بآنها نمايند و روايات امام خود را از آنها بگيرند و به عوام برسانند و روات حقيقي از امام نجبا هستند بلكه خود بانفسهم روايتي هستند از امام چنانكه شعله خود روايتي از آتش غيبي است و علماي ظاهره آينههاي صافيه هستند البته هر گاه از متابعت هوا بپرهيزند و با آن مخالفت نمايند و امر مولاي خود را اطاعت كنند كه فرموده است رجوع به روات از او بكنند و بآن شعلههاي روايتكننده از امام غائب عجل الله فرجه اقبال نمايند و بنور آنها مستنير شوند تا انوار صفات انسانيت كه از آن شعلهها ساطع است در آنها ظاهر شود ، و بواسطه آنچه از صورت انسانيت [ص 53] كه در اينها نماياندهاند حامل روايت از امام شدهاند و باين دليل اسم راوي بر آنها گذارده شده پس آنها بقدر روايت و حكايتشان در منازلي از منازل ايمان واقع شدهاند چنانكه از حضرت صادق عليه السلام نقل شده كه فرمودند حضرت باقر عليه السلام بمن فرمود فرزند منزلت شيعه را از مقدار روايتشان و معرفتشان بفهم چونكه معرفت درايت روايت است و به درايت ( يعني فهم و درك ) روايات مؤمن به اقصي درجات ايمان بالا ميرود الخبر .
پس بعضي از ايشان كساني هستند كه به همه مراتب خود باين انوار نوراني نشدهاند بلكه به ظاهر آن مستنير شدهاند بقدري كه الفاظ روايات را از آنها نقل كنند بي آنكه درك حقيقي از معاني آنها داشته باشند چون باطن آنها باين انوار درنگرفته پس اينها هر وقت ظاهر آينههاشان از غبار صاف باشد و روايات را همانگونه كه هست نقل كنند در روايات خود ثقه ميباشند و از روايت ايشان علم بالفاظ روايات حاصل ميشود و روايت را از آنها ميگيريم بدليل امري كه امام عليه السلام فرموده و آنها همين روات ظاهره هستند كه الفاظ روايات را با زبان خود روايت كردهاند يا در كتب خود نوشتهاند و ما با خيال آسوده و دل راحت از آنها ميگيريم و رأي و نظر آنها را اگر از آن جماعت باشند كه باطن آنها صلاحيت درايت ندارد ترك ميكنيم چون درايت معني شأن باطن است و باطن تا صاف نشود حكايت معني را آنطور كه هست نميكند چنانكه امام عليه السلام درباره كتب بنيفضال [ص 54] كه در امامت بعضي ائمه عليهم السلام توقف داشتند و بواطن آنها مستنير به نور ايمان نشده بود فرمودند به روايت آنها بگيريد و درايت آنها را ترك كنيد .
و اما هر كه از ايشان كه ترقي كرد و در منزل بالاتري نشست و خدا سينه او را به تسليم از براي سابقين گشاده نمود و باطن و سريره او بمخالفت هوا و پيراستن غبارهاي عادات و طبايع و شهوات و غضب و الحاد و شقاوت صاف شد و با استفتاء از روات حقيقي استفتاي از امام خود نمود تا در آينه سريرهاش علم حاصل نمود و آن را به زبان و عمل خود روايت كرده و بر مردم بذل نمود بي آنكه بر بذل آن طمعي داشته باشد يا قدر آنرا ندانسته و آسان و ارزان آنرا به غير اهلش بدهد پس چنين كسي از جمله آن فقها است كه امام عليه السلام وصف فرموده و عوام را امر به تقليد ايشان نموده است .
آنگاه هر كس از ايشان كه ترقي نمود و در منزل بالاتري قرار گرفت و آينه قلب او صاف شد و خدا در قلب او ايمان نوشت و او هم بآن ايمان آورد و با آن خدا و رسول او و اولياء او را شناخته و بفضائل ايشان اقرار كرد و خدا در سينه او بعض آيات بينات را نوشت آياتي كه حاصل آنها تخلق به اخلاق روحانيه باشد پس علوم نفساني بر او آشكار شد و ذكر او ذكر خدا و ذكر رسول و اولياء او شد و فكر او در آيات الله و علم او آنچيزي شد كه مأخوذ از اولياء خدا باشد و عقل او عارف به خدا و رسول و اولياء او شد و آنچه را كه خدا [ص 55] از آيات توحيد خود و فضائل حجتهايش ( عليهم السلام ) در دل و سينه او نوشته است با زبان و دست و كردار خود روايت نمود پس او از آن علما است كه رسول خدا صلي الله عليه و آله درباره آنها فرمود كه فضل عالم بر عابد مثل فضل ماه است بر ساير ستارگان در شب بدر . و نيز ميفرمايد نظر به صورت عالم بجهت محبت او عبادت است و فرمود يك ساعت كه شخص عالم به رختخواب خود تكيه ميدهد و در علم خود نظر ميكند بهتر است از هفتاد سال عبادت عابد و علت آن اينست كه شيطان براي مردم بدعت ميگذارد و عالم آنرا ميبيند و از آن نهي ميكند و عابد مشغول عبادت خود است متوجه نميشود و درك آن مطلب را نميكند . و نيز پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود هرآينه خداي تبارك و تعالي براي برادرم علي بن ابيطالب فضائلي قرار داده كه عدد آنها را كسي جز خدا نميداند پس هر كس يك فضيلت از فضائل او را ذكر كند در حالي كه اقرار بآن دارد خداوند گناه گذشته و آينده او را بيامرزد ولو آنكه روز قيامت را درك كند و بر او گناه جن و انس باشد و هر كس يك فضيلت از فضائل علي بن ابيطالب را بنويسد همواره تا رسم آن كتابت باقي است ملائكه بر او استغفار كنند و هر كس به ذكر فضيلتي از فضائل او گوش دهد خداوند آن گناهاني را كه به استماع مرتكب شده است بيامرزد و هر كس به نوشتهاي در فضائل او نظر كند خداوند گناهاني را كه با نظر اكتساب كرده ببخشايد آنوقت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود نگاه [ص 56] كردن به علي بن ابيطالب عبادت است و ذكر او عبادت است و ايمان هيچ بندهاي پذيرفته نيست مگر بولايت او و براءت از دشمنان او تمام شد حديث شريف ، و به حضرت صادق عليه السلام عرض كردند شخصي است كه راوي حديث شما است و آنرا در ميان مردم منتشر و در دلهاي شيعيان محكم مينمايد و بسا عابدي كه اين روايت را ندارد كداميك افضلند فرمودند راوي حديث ما كه آنرا در ميانه مردم نشر داده و حديث را در دلهاي آنها محكم ميكند از هزار عابد افضل است تمام شد حديث شريف ، و اين جماعتند كه خدا آنها را بر نيكي و بر به ايتام آلمحمد عليهم السلام ترغيب فرموده همانطور كه در تفسير امام عليه السلام وارد است كه بعد از ذكر يتيمهاي ظاهره امام عليه السلام ميفرمايد كه : و شديدتر از يتم اين يتيم يتيم بودن آن يتيم است كه از امام خود منقطع شده و نميتواند كه باو برسد و نميداند كه حكم شرعي و ديني او در امري كه مبتلا بآن شده چيست بدانيد هر كس از شيعه ما كه عالم بعلوم ما باشد اين شخص جاهل كه از مشاهده ما محروم است يتيمي است در دامن او با خبر باشيد هر كس اينرا هدايت كند و ارشاد نمايد و شريعت ما را باو ياد دهد با ما خواهد بود در رفيق اعلي ● و اين مطلب را پدرم از جدم از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله براي من حديث فرموده و علي بن ابيطالب عليه السلام ميفرمايد هر كس از شيعه ما كه عالم به شريعت ما باشد و ضعفاي شيعه ما را از تاريكي جهلشان بيرون آورد به نور علمي كه به [ص 57] او بخشيدهايم روز قيامت بيايد در حاليكه تاجي از نور بر سر دارد كه بر اهل همه آن عرصات نور ميافشاند و بر او است حلهاي كه كران تا كران دنيا به كمتر رشتهاي از آن حله نميارزد آنوقت منادي ندا ميكند كه اي بندگان خدا اين عالمي است از تلامذه بعض علماء آلمحمد آگاه باشيد هر كس كه اين عالم در دنيا او را از حيرت جهل رهانيده بنور او چنگ زند كه از حيرت ظلمت اين عرصهها او را برهاند و به تفرجگاه بهشت برساند پس بيرون خواهد آورد ( اين عالم ) هر كس را كه در دنيا خيري باو آموخته بود يا قفل جهلي از دل او گشوده بود يا شبههاي را براي او واضح ساخته بود . تمام شد حديث شريف ، و خداوند تعلم از آنها را بر مردم واجب فرموده رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد طلب كنيد علم را ولو برفتن به چين و از ابوذر از آن حضرت صلي الله عليه و آله روايت شده كه فرمودند اي اباذر هر كس از منزل خود بيرون رود بطلب بابي از علم خداوند براي هر قدم او ثواب شهيدي مينويسد و فرمودند مركب علما و خون شهدا در روز قيامت سنجيده ميشود پس هيچيك بر ديگري فضيلت ندارد و هرآينه يك صبح بيرون رفتن از خانه در طلب علم از صد غزوه پيش خدا محبوبتر است و هيچ كس در طلب علم بيرون نميرود مگر اينكه ملكي موكل بر اوست و او را بشارت به بهشت ميدهد و هر كس بميرد و ميراث او دواتها و قلمها باشد داخل بهشت ميشود ه ، و اخبار باين مضمونها بسيار است .
[ص 58] آنگاه از علما جماعتي هستند كه از اين قريه بالا رفته و با نفسهاي اماره به سوء خود مجاهده و عليه شهوتهاي خود مبارزه نمودهاند و باسكات دواعي نفساني خود سكوت پيشه نمودند و از اغذيه جمادي و نباتي و حيواني روزه گرفتند پس حكمت در دلهاي آنها حلول كرد و وارث معرفت خدا و محبت او شدند و افئده آنها بذكر خدا و رسول او و انبيائش و تواضع براي ايشان نوراني شد پس بآنها ميل نمود و صورت انسانيت كه ايمان بخدا و رسول او و اولياء او باشد در جميع مراتب آنها ظاهر شد و بزبان و سينه و قلب و افئده خود روات حديث ايشان شدند و بواسطه مخالفت هواي خود و اطاعت امر مولايشان بر اهل قريههاي پيشين برتري يافتند و بر عوامي كه عالم بعلم ايشان نبودند واجب شد كه تقليد و تبعيت آنها را نمايند و علوم خود را بترازوي مستقيم علوم ايشان بسنجند و آنها هستند كه حضرت صادق عليه السلام در صفتشان ميفرمايد حكمت ضياء معرفت است و ميزان تقوي و ثمره صدق و اگر بگويم كه خداوند به هيچ بنده نعمتي بزرگتر و واسعتر و بالاتر و بيشتر و نورانيتر از حكمت عنايت نفرموده است ( چنين است ) خداي تعالي ميفرمايد يؤتي الحكمة من يشاء و من يؤتي الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا و مايذكر الا اولوا الالباب يعني ميدهد حكمت را به هر كس بخواهد و هر كس حكمت باو داده شود پس بتحقيق كه خير بسياري باو داده شده و متذكر نميشوند مگر صاحبان عقل يعني نخواهد دانست آنچه را كه در حكمت وديعه گذارده [ص 59] شده و مهيا گشته است مگر آن كس كه او را از براي نفس خودم مستخلص نمودم و او را مختص بآن نفس گردانيدم و حكمت نجات است و صفت حكمت ثبات در آغاز امور و وقوف در عواقب آنها و او ( حكيم ) هادي خلق خداست بسوي خداي تعالي پيغمبر صلي الله عليه و آله بعلي عليه السلام فرمود اينكه خدا بندهاي را بر دست تو هدايت كند بهتر است براي تو از آنچه كه آفتاب بر آن تابيده از مشرق تا مغرب انتهي ، و اين حديث شريف در شأن حكمت و اهل آن تو را كافيست پس آنها هدايتكنندگان خلق خدا هستند بسوي خداي تعالي بايد به هدايت آنها اهتدا جست و بآنها اقتدا نمود و آنها هستند كسانيكه حب خداوند را بواسطه ذكر نعمتهاي او در دل خلقش مياندازند و حب دوستان خدا و بغض دشمنان او را در دلهاي مردم ثابت نموده و ايمان را بذكر صفات و فضائل اولياء خدا بر قلبهاي آنها مينگارند و نفوس ايشان را بتعليم علوم حقه و اخلاق حسنه تزكيه ميكنند و مردم را بر عمل بآنها تشويق مينمايند و عبادات ظاهره را بآنها ميآموزند تا ظواهر ايشان نيكو شده و ظاهرا و باطنا مثل انسان شوند و آنها از فقها و علماي ظاهره افضلند همانطور كه علما افضل از فقهاي ظاهره بودند و كلا وعد الله الحسني و خلاصه آنچه ذكر شد اينست كه علت غائي صورت انسانيت است كه بزرگتر حجت خدا بر خلق اوست و انسان حقيقي كه او حجت خداست پيغمبر است صلي الله عليه و آله و آل او صلوات الله عليهم و ناس آنها هستند و شيعه ايشان بقدر روايتي [ص 60] كه از ايشان ميكنند و حكايتي كه از صورت ايشان مينمايند اشباه ناس هستند الا اينكه سابقين يعني مؤمنين كاملين مثل نقبا و نجبا ظاهرا و باطنا خود را بايشان شبيه كردهاند و علماي حقه ظاهره باختلاف مراتبشان در ظاهر خود را شبيه بايشان ساختند و تا وقتي كه ظاهر مردم بواسطه تشبه بايشان درست نشود صلاحيت آنرا ندارند كه نقبا و نجبا براي آنها ظاهر بشوند و تا وقتي كه در قريه فقها و علما و حكما سير نكنند و عمل بآنچه كه ايشان از روايات ائمه خود بآنها ياد ميدهند ننمايند نقبا و نجبا خود را بآنها نميشناسانند و عامه مكلف به معرفت اشخاص ايشان نيستند و امروزه معرفت نوعيه ايشان كه بواسطه تعاليم علما ميشود كافي است يعني همان تعاليمي كه بعنوان مقدمه معرفت اشخاص آن بزرگواران كه بايد در وقت بلوغ استعداد مردم حاصل شود توسط علما داده ميشود و اين رويه از باب پيروي سنت خداوند است كه از پيش گذشته يعني آن سنت كه بمردم آمدن حجتها را پيش از آمدن آنها خبر ميداد چنانكه بملائكه فرمود اني جاعل في الارض خليفة يعني من در زمين خليفهاي قرار خواهم داد و فرمود اني خالق بشرا من صلصال من حمأ مسنون فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين يعني من بشري خلق خواهم كرد از صلصالي يعني گل بدبوئي يا خشك شدهاي كه حاصل شده از گل سياهرنگ مرطوبي پس چون آنرا ساختم و از روح خود در آن دميدم براي او به سجده بيفتيد و از باب پيروي سنت انبياء خداست كه بامتهاي خود خبر ميدادند از [ص 61] كسيكه بعد از ايشان ميآيد و بيانات مشايخ ما اعلي الله مقامهم در صفات نقبا و نجبا و علامات ايشان همه از همين باب است و وقت ظهور آنها هنوز نرسيده يعني از باب قصور ما نه كه تقصيري از ايشان باشد و از آنجا كه علامات علماي حقه ظاهره هم علامات آن بزرگواران است كما اينكه علامات شبح انسان در آينه علامات شخص انسان ميباشند و فرقي بين شخص و شبح نيست الا اينكه هر چه در آن بزرگواران است اصل است و آنچه در علماي ظاهره است فرع است علامات ايشان را در اينجا ذكر ميكنيم و آنها علائم انسانيت هستند و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام آنها را در حديثي كه در آن صفات نفسهاي نباتي و حيواني و نفوس قدسيه را ذكر فرمودهاند بيان ميفرمايند و ميفرمايند كه : و ناطقه قدسيه داراي پنج قوه است فكر و ذكر و علم و حلم و نباهت و انبعاثي ندارد و آن شبيهترين اشياء است به نفوس ملكيه ● و دو خاصيت دارد يكي نزاهت و يكي حكمت و نفس كليه الهيه پنج قوه دارد بقاء در فناء و نعيم در شقاء يعني منعم بودن در شدت و سختي و عزت در ذل و فقر در غناء و صبر در بلا و دو خاصيت دارد يكي رضا و ديگري تسليم و اينست آنكه مبدأ آن از خداوند است و بسوي او بازميگردد خداي تعالي فرمود : و نفخنا فيه من روحنا ، ( و دميديم در او از روح خود ) و فرمود : [ص 62] يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية ، ( اي نفس مطمئنه برگرد بسوي پرورنده خود در حالتيكه راضي هستي و مورد رضايت ) و عقل وسط كل است . تمام شد حديث شريف .
حال كليات صفات ايشان اينها است و اما جزئيات آنها زياد است و قول حضرت اميرالمؤمنين عليه صلوات المصلين در صفت متقين جامع همه آنها است و همه آنرا با وجود آنكه طولاني است براي شما برادر مكرم نقل ميكنم كه فايده آن بسيار است و آن حديث اينست كه از حضرت صادق عليه السلام روايت شده از پدر بزرگوارش كه سلام خدا بر هر دوي ايشان باد روايت ميفرمايد كه فرمود : مردي از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه باو همام ميگفتند و مرد عابدي بود برخاست و عرض كرد يا اميرالمؤمنين متقين را براي من توصيف بفرمائيد بقسمي كه طوري شود كه گويا ايشان را ميبينم پس حضرت قدري تثاقل ورزيدند و جواب نميفرمودند تا آنكه فرمودند واي بر تو اي همام تقواي خدا را بجا بياور و نيكي كن پس هرآينه خدا با كساني است كه تقوي پيشه نمودند و آنها كه ايشان نيكوكارانند پس همام عرض كرد قسم بآنكسي كه شما را گرامي داشت بآنچه حضرتت را مخصوص بآن فرموده و عنايت فرمود و فضيلت بخشيد بآنچه بشما داد و عطا نمود كه ايشان را ( يعني متقين را ) براي من توصيف بفرمائي پس آن حضرت صلوات الله عليه برپا ايستادند و حمد و ثناي الهي را بجا آورده بر پيغمبر و آل او درود فرستادند آنوقت فرمودند اما بعد پس [ص 63] هرآينه خداي عزوجل خلق را وقتي كه آفريده از طاعت آنها بينياز بوده و از سركشي آنها باك نداشته چونكه معصيت معصيتكاران از بندگان ضرر باو نميرساند و طاعت اهل طاعت از خلايق فايده باو نميبخشد و طعام و روزي آنها را بينشان قسمت فرموده و آنها را در دنيا در جايگاههاي خودشان قرار داده و اينست و جز اين نيست كه آدم و حوا عليهما السلام را از بهشت بعقوبت آنچه كردند پائين آورد چون ايشان را نهي فرمود لكن مخالفت او را نمودند و امر نمود و عصيان او را كردند پس متقين در دنيا اهل فضايل هستند سخن آنها نيكو و لباس آنها معتدل و راه رفتن آنها تواضع است از براي خداي عزوجل به طاعت او خاشع شدند و از خلق منقطع شده و عزلت گزيدند پس آنهايند كه چشم خود را از هر چه خدا حرام فرموده بستهاند و گوش خود را بسخن علمي واداشتهاند نفسهاي آنها در وقت بلا در مقابل ايشان چنان است كه در وقت رخاء و آسودگي است بواسطه رضائي كه بقضاي خدا دارند و اگر آجالي كه بر آنها نوشته شده نبود روحهاي آنها طرفة العيني در اجسادشان نميماند از شدت شوقي كه به ثواب و خوفي كه از عقاب دارند خالق در نزد آنها عظيم است و غير او در چشم آنها كماهميت پس حال آنها نسبت به بهشت طوري است كه گويا آنرا ميبينند و در آن تكيه زدهاند و نسبت به نار حالشان مثل كسي است كه آنرا ميبيند و در آن معذب است دلهاشان محزون است و شر آنها بكسي نميرسد و بدنهاي آنها [ص 64] نحيف و حاجاتشان خفيف و نفسهايشان عفيف است رنج و سختي آنها از دنيا عظيم است ايام كمي را صبر ميكنند و از پس آن راحت طولاني خواهند داشت تجارت سودآوري است كه خداي كريمي براي ايشان ميسر فرموده دنيا بآنها رو ميكند لكن آنها روي برميتابند و ايشان را ميطلبد پس آن را بعجز درميآورند اما شبها برپا ميايستند در حاليكه تلاوت اجزاء قرآن ميكنند با ترتيل و نفوس خود را با آن محزون ميسازند و بدان استتار مينمايند و با گريهاي كه براي گناهان خود ميكنند غمهايشان به هيجان و زخم جراحاتشان بدرد ميآيد و چون بآيهاي بگذرند كه در آن تخويفي است گوش دل و ابصار خود را بآن باز كنند و پوستهاي آنها از آن آيه منقبض شود و دلهايشان از آن ترسان گردد چنانكه گمان كنند كه صيحه جهنم و زفير و شهيق آن در بيخ گوش آنها است و چون به آيهاي بگذرند كه در آن تشويقي باشد بآرزوي دست يافتن ، بآن بگرايند و نفوس آنها از شوق چشم بر طلعت آن دوزد چنانكه گوئي آن آيت پيش چشمشان است و دو زانو مينشينند بطوري كه در حضور سلطان قاهري نشستهاند يا سلطان قاهري را حرمت ميگذارند ● و در حاليكه پيشاني و دستها و [ص 65] زانوها و سر انگشتان پا را فرش زمين ساختهاند و اشكهايشان بر گونهها جاري است در نزد خداوند صدا باستغاثه بلند ميكنند كه از آنها درگذرد اما در روز پس اهل حلم هستند و علم و نيكانند و اتقيا خوف اندام ايشان را همچون چوبه تيري تراشيده و لاغر نموده بقسمي كه هر كس نظر ميكند گمان ميكند كه بيمارند و حال آنكه بيماري ندارند يا ميپندارند كه ايشان پريشانند و حال آنكه مردم حواسشان مختل است امري است عظيم چون در عظمت خدا فكر ميكنند و قوت سلطنت او همراه با ذكر موت كه با ايشان عجين شده است و ترسهاي قيامت اين معني قلبهاشان را بفزع درميآورد و حلمشان را كم ميكند و هوش از سرشان ميبرد پس چون بخود آيند با اعمال زكيه بسوي خدا شتاب گيرند به عمل كم براي خدا راضي نشوند و عمل بزرگ خود را هم در درگاه او زياد نشمارند پس نفوس خود را متهم ميكنند و از اعمال خود بيم دارند اگر يكي از آنها را مردم بستايند از گفته آنها ميترسد و از خدا براي آنچه كه ايشان خبر ندارند استغفار ميكند و گويد كه من از غير خود بخودم داناترم و خداي من از من بمن داناتر است خدايا بواسطه سخنان ايشان مرا مؤاخذه مكن و مرا از آنچه گمان ميكنند بهتر قرار بده و آنچه را كه نميدانند بر من ببخش كه تو بر غيبها اطلاع كامل داري و عيبها را ميپوشاني و از علامات ايشان آنست كه ميبيني يكي از آنها را كه در دين خود قوي است و در عين نرمي كارش متقن و محكم است و ايمان دارد با يقين و حريص بر علم است و در فقه بافهم است و علم را با حلم [ص 66] داراست و با رفق كسب كند يعني مبالغه و كوشش فوق العاده نميكند در خرج احتياط كند و در غني ميانهروي نمايد و در عبادت خاشع باشد و در فقر متحمل و در شدت صبور و چون كسي بزحمت و سختي افتد بر او رحم آورد و بهر كس كه حقي دارد عطا ميكند و در كسب رفق نمايد ( يعني بطور اجمال طلب كند نه باصرار و مبالغه ) و حلال ميجويد و در هدايت و ارشاد با نشاط است ( يا در حاليكه مهتدي به راه حق است نشاط و رغبت بعبادت دارد ) و از طمع پرهيز ميكند و نيكوكار است در حاليكه استقامت بر عمل دارد و در وقت شهوت ميگذرد و اغماض ميكند ثناي كسي كه بر احوال او آگاه نيست او را فريب نميدهد و احصاء آنچه را كه ( از خود ) ميداند ترك نميكند يا ( احصاء اعمال خود را ترك نميكند خ ) و نفس خود را راغب به عمل ميبيند و اعمال صالحه را بجا آورد در حاليكه ترسان است شام ميكند و هم او شكر است و صبح ميكند و شغل او ذكر بيتوته ميكند در حال خوف و حذر و صبح ميكند در حال فرح حذر او در آنچه حذر دارد از خوف غفلت است و فرح او بواسطه چيزهائي است كه از فضل و رحمت باو رسيده اگر نفس او بر او سركشي و سختي كند خواهش او را در امري كه ضرر بكارش دارد بجا نياورد پس فرح او در چيزي است كه مخلد است و دوام دارد و روشني چشم او در چيزي است كه زايل نميشود و رغبت و علاقه او به چيزي است كه بقا دارد و در آنچه فاني ميشود زاهد است . [ص 67] علم را با حلم ممزوج كند و حلم را با عقل او را ميبيني كه كسالتش دور است نشاطش دائم ، آرزويش نزديك لغزشش كم منتظر اجل خود قلبش خاشع متذكر پروردگار خود ، بجهت گناهش ترسان و نفسش قانع و جهلش غايب امرش آسان دين خود را محافظت كند و شهوت او مرده باشد و غيظ او فرورفته خلقش صاف همسايهاش ايمن كبرش ضعيف صبرش متين ذكرش بسيار امرش محكم در مورد آنچه كه او را امين شمردهاند سخن نگويد مگر به صدق شهادت را در وقتيكه بنفع دشمنان است كتمان نكند و هيچ عمل حقي را براي ريا بجا نياورد و عمل حق را از باب حيا ترك نكند اميد خير از او ميرود و همه از شر او در امان اگر غفلت كند از ذاكرين محسوب شود و اگر متذكر باشد او را در زمره غافلين ننويسند از كسي كه باو ظلم كرده عفو كند و به كسي كه او را محروم نموده عطا كند و كسي را كه با او قطع نموده صله نمايد حلمش از دست نرود و در امري كه شك دارد عجله نكند و از مطلبي هم كه برايش واضح شده چشمپوشي ميكند و ميگذرد جهلش دور سخنش نرم مكرش غايب نيكي او نزديك قولش صادق فعلش نيكو خيرش رو كند و در زيادتي باشد و شرش پشت نمايد در زلزلهها ( امور بزرگي كه باعث اضطراب است ) با وقار و در سختيها صبور و در وقت راحتي شاكر بر كسي كه غضب كند ظلم نكند و در دوستي با دوستان مرتكب گناه نشود ( يعني دوستي باعث نشود كه حق را فراموش كند و چشم را مثلا بر هم گذارد ) و مدعي چيزي كه مال او نيست نشود و [ص 68] حقي را كه عليه او باشد انكار نكند پيش از آنكه عليه او شهادت دهند به حق ديگران معترف است چيزي را كه باو سپردهاند كه حفظ كند ضايع نميكند و بر سر مردم اسم نميگذارد بر كسي ظلم نميكند مايل به حسد نيست و ضرر به همسايه نميرساند و در مصيبتي كه به كسي رسيده خوشحالي نميكند براي كار نيك سرعت دارد و امانات را ادا ميكند و براي منكرات كند است امر ميكند به معروف و نهي ميكند از منكر با جهالت داخل در امور نميشود و بجهت عجز از حق خارج نميگردد اگر سكوت كند سكوت باعث غم او نشود و اگر سخن بگويد خطا نميگويد و اگر بخندد صداي خنده او از گوشش فراتر نرود به همان كه برايش مقدر شده قانع است غضب بر او غالب نگردد و هوي بر او تسلط نيابد و بخل او را مقهور نكند و در آنچه كه در حد او نيست طمع نكند با مردم مخالطه كند كه دانا شود و سكوت كند تا سالم ماند و بپرسد كه بپذيرد و سؤال كند كه بفهمد و بحث و گفتگو كند كه بداند و به سخن نيكي گوش ندهد كه بعد بآن فخر كند و آن سخن را براي برتري جستن بر ديگران نقل ننمايد اگر بر او ظلمي رود صبر كند تا خدا براي او انتقام كشد نفسش از او در سختي و مردم از او در راحتند نفس خود را براي آخرتش بتعب انداخته و مردم را از خود راحت ساخته دوري او از كسي كه دوري از آن كرده دشمني و تنزه است و نزديكي بكسي كه نزديك او شده نرمي و رحمت نه دوريش از كبر است و عظمت و نه نزديكي او مكر است و گول زدن بلكه اقتدا كند بكساني كه [ص 69] از او پيشترند از اهل خير و امام باشد براي نيكان بعد . گفت : پس همام صيحه زد صيحهاي كه همراه آن روح از بدنش مفارقت كرد پس اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : آگاه باشيد قسم بخدا كه از همين بر او ميترسيدم و امر فرمود تا او را تجهيز كردند و بر او نماز فرمود و فرمود موعظههاي بليغ چنين كند با اهلش . مردي عرض كرد تو چرا چنين نشدي يا اميرالمؤمنين فرمود واي بر تو براي هر كس اجلي است كه تجاوز نميكند از آن و سببي كه از آن نميگذرد آرام باش و ديگر چنين سخني مگو كه شيطان بر زبانت سخن گفت . تمام شد حديث شريف . پس چون چنين شخصي را شناختي بدانكه اوست رجل كل الرجل نعم الرجل پس باو متمسك شو و بسنت او اقتدا كن و بخداي خودت بواسطه او متوسل شو كه دعوت او مقبول است و خواهش او رد نخواهد شد و اگر مرداني چند را متصف باين صفات شناختي بهر كدام اقتدا كني هدايت مييابي چون همه آنها حقا اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله هستند بشرط اينكه هر يك ديگري را تصديق نمايد و يكديگر را دوست داشته باشند و اگر ديدي كه يكي تصديق ديگري را نميكند و از او بدش ميآيد دانسته باش كه يا يكي از آن دو يا هر دوي آنها طالب دنيا هستند چون مؤمنين برادرند و فيمابين كسانيكه در راه خدا با هم اخوت دارند بغض و حسد و نزاعي نيست و شنيده شد حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود : هر وقت كه مؤمن ببرادرش اف بگويد از ولايت او خارج شده و چون باو بگويد كه تو دشمن مني يكي [ص 70] از آن دو كافر شده چون خداوند عزوجل هيچ عملي را در تقبيح و عيبجوئي بر مؤمني ولو از روي خيرخواهي باشد از كسي قبول نميكند و از هيچ مؤمني كه در دلش سوئي نسبت بمؤمني باشد عملي را قبول نميكند و اگر پرده از مردم برداشته شود و نظر كنند باتصال مابين خداي عزوجل و بين مؤمن گردنهاي آنها براي مؤمنين خاضع ميشود و اموري كه براي آنها بجا ميآورند برايشان آسان و ممكن ميشود و اطاعت مؤمنين برايشان آسان ميگردد و اگر ببينند اعمالي را كه از نزد خداي عزوجل رد شده و باز ميگردد خواهند گفت كه خدا از هيچكس عملي را نميپذيرد ه ، پس وقتي ببيني كه دو مرد با هم بغض و حسد و تنازع دارند بدانكه يكي از آندو يقينا مخالفت امامش را كرده و پيروي هواي خود را نموده است و تا نداني كه كداميك از آندو متقي است آنها را وسيله بين خود و خداوند قرار مده و بكوش در شناختن كسيكه امامت براي تو وصف كرده و پس از خود او را امام بر تو قرار داده و تبعيت او را بكن و ريسمان خود را بريسمان متين خداوند ببند و خدا به مؤمنيني كه در راه او مجاهده كنند وعده داده كه ايشان را براههاي خود هدايت كند و فرموده الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه در ( راههاي ) ما مجاهده ميكنند هرآينه البته البته آنها را براههاي خودمان هدايت ميكنيم و امام عليه السلام ميفرمايد راه خدا شيعيان ما هستند و بدانكه خداوند خلف وعد نميكند و مقدر فرموده كه در هر زماني عالم ظاهر زندهاي باشد و شنيده شد [ص 71] حضرت صادق عليه السلام كه ميفرمود زمين از وجود حجت عالمي خالي نميماند هرآينه كه زمين را چيزي جز اين اصلاح نميكند و مردم را بصلاح نميآورد مگر اين و از حضرت باقر عليه السلام مروي است كه فرمودند هرگز خالي نخواهد ماند زمين از كسي كه حق را بشناسد پس چون مردم چيزي در حق بيفزايند بگويد كه افزودند و چون از آن بكاهند گويد كه كم كردند و هر گاه حق را آوردند تصديقشان كند و اگر امر اينطور نبود حق از باطل شناخته نميشد و اخبار باين معني متواتر است و ظاهر اين است كه اگر رجالي باين صفات مذكوره يافت شدند براي خودشان ترك اولي نميكنند و چون يكي از آنها ببيند كه ديگري از او بعلم امامش داناتر است تبعيت و اقتداي باو ميكند چنانچه در ذيل حديث همام گذشت " اقتدا ميكند بكسيكه از او جلوتر است از اهل خير " تا وقتي كه امر منحصرا منتهي بيكي از آنها بشود و در تقليد غير خود هر گاه او را اهل تقليد بيابند انفهاي ندارند و مثل مقاله آن جماعت را نميگويند كه از باب طلب رياست گفتهاند مرد وقتي كه بدرجه اجتهاد رسيد تقليد بر او حرام است و از اين معني غافل بودند كه فوق هر ذي علمي عليمي هست و كتاب و سنتي هم راجع باين تحريم نرسيده بلكه استكبار ايشان و اجماعشان بر متابعت هوي اين تقليد را حرام نموده اما امثال اين جماعت متقين از آنجائيكه علم را براي آن نياموختهاند كه مردم را بطرف خود جلب كنند ابائي از اين ندارند كه هر كس را خداوند بواسطه علم [ص 72] بالا برده است رفعت دهند و براي او تواضع كنند و ميترسند كه خداوند روز قيامت بر آنها نظر نكند چنانچه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود : هر كس علمي بياموزد براي آنكه با سفها كشمكش و مباحثه كند يا آنكه بر علما مباهات نمايد يا بدان واسطه مردم را رو بخود كند و بگويد كه من رئيس شما هستم پس جايگاهش پر از آتش شود هرآينه رياست درست نيست مگر براي اهلش و هر كس مردم را بطرف خود دعوت كند در حالتيكه در ميانه آنها كسي باشد كه اعلم از اوست خدا روز قيامت باو نظر نميكند . بلكه امثال اين بزرگان بواسطه مجهولاتي كه دارند اصلا براي خود علمي نميبينند تا چه رسد بآنكه ادعا كنند كه اعلم ناس هستند و مردم را از تقليد غير خود منع نمايند و از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله روايت شده است هر كس بگويد كه من عالم هستم پس او جاهل است . بلي چونكه مردم از عالم كثرت شروع بسير بسوي خداوند نموده بودند و بطبايع مختلفه متكثره خود گرايش داشتند خداي حكيم مداراي با آنها را مقدر فرمود كه بنيههاي آنها متلاشي نشود و پيغمبر خود صلي الله عليه و آله را امر بمداراي با آنها نمود و امر فرمود كه ايشان را كمكم بوحدت دعوت كند قل الله ثم ذرهم في خوضهم يلعبون يعني بگو الله پس واگذار آنها را در خوضشان بازي كنند و از اين بابت ائمه عليهم السلام دوستان ضعيف خود را از رجوع باشخاص مختلف منع نفرمودند بلكه خودشان هم از باب حفظ رقاب و مدارا با بنيههاي ضعيف اختلاف در ميانه آنها [ص 73] انداختهاند و آنها بمصلحت غنم خود داناترند و باصحاب خود كه روات حديث ايشان بودند اجازه فرمودند كه در يك زمان براي مردم فتوي بدهند و مشايخ ما اعلي الله مقامهم بهمين فتوي دادهاند و امروزه هم عمل بر همين است و لعل الله يحدث بعد ذلك امرا و روايت شده كه خداوند احوال قومي را تغيير نميدهد تا وقتيكه حالت نفسهاي خود را تغيير دهند و بر ما نيست مگر رد بايشان و تسليم از براي آنها چنانچه از حضرت صادق عليه السلام در حديثي وارد شده است اگر بما اذن داده بشود ( كه بيان كنيم ) خواهيد دانست كه حق در همين است كه بشما امر كردهايم پس امر را بما واگذاريد و تسليم ما كنيد و بر احكام ما صبر كنيد و بآنها راضي باشيد و كسي كه بين شما را تفريق نموده او چوپان شماست كه خداوند شباني خلقش را از او خواسته و او بمصلحت غنم خود در وقت فساد امر آنها داناتر است پس اگر خواست متفرقشان ميكند كه سلامت بمانند و پس از آن در پي اذن پروردگار جمعشان ميكند كه از تلف و خوف دشمن ايمن باشند ( در مورد اخبار و آثارشان باذن خداوند ايمن باشند . خل ) و براي آنها از مأمن خود امنيت و از نزد خود فرج مياورد بر شما باد به تسليم و رد بما و انتظار امر ما و امر خودتان و فرج ما و فرج خودتان الخبر ، و امروز بر ما نيست مگر سعي در معرفت كسي كه تقليد او جايز است و او را بين خود و خدا قرار ميدهيم .