[ص 1]

ترجمه رساله التقليد

از تصنيفات عالم رباني و حكيم صمداني

مولاي شهيد مرحوم آقاي حاج عبدالرضا خان ابراهيمي اعلي الله مقامه

ترجمه زين‌العابدين ابراهيمي

[ص 2] بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله رب العالمين و صلي الله علي محمد و آله الطيبين الطاهرين و علي شيعتهم الانجبين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

و بعد چنين گويد بنده مسكين مستكين عبدالرضا بن ابي‌القاسم ابن زين‌العابدين اعلي الله مقامهما كه برادر اكرم آقاي حاج حسن حمادي سلمه الله تعالي از بغداد سؤالي در مورد مسأله وجوب تقليد براي شيعه نموده‌اند با آنكه اين مسأله مفروغ عنها است و شيعه بلكه همه مسلمين بر وجوب آن اجماع دارند و كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم از ادله اين مسأله پر است و شايد جناب سائل سلمه الله تعالي چون ممارستي در كتب علمي نداشته‌اند خواسته‌اند اين بنده بيان آساني بنمايم كه حفظ آن برايشان آسان باشد و بناي ما هم در اين جواب مهما امكن بر همين است و اگر بيشتر از اين خواسته باشند رجوع به كتب مشايخ عظام ما اعلي الله لهم المقام بفرمايند .

فرموده‌اند : از جنابعالي خواهشمندم كه بيان فرمائيد آيا تقليد بر همه افراد شيعه واجب است ؟ و سبب وجوب آن چيست ؟ و از كه بايد تقليد كرد ؟ و علامات آن شخص چيست .

عرض ميكنم و الله المأمول كه در جواب فقرات سؤال بايد چند فصل عنوان كنيم .

فصل - بدان كه تقليد بر همه شيعه واجب است بجهت آنكه خداوند جن و انس را براي عبادت آفريده چنانكه فرموده است و ماخلقت الجن و [ص 3] الانس الا ليعبدون يعني نيافريدم جن و انس را مگر براي آنكه عبادت كنند . و چون خلق نميدانستند چگونه عبادت او را بنمايند خداوند در ميانه آنها رسولاني برانگيخت كه بشارت‌دهنده و ترساننده بودند و بامر خدا مردم را امر نمودند كه همه اوامر ايشان را اطاعت كنند و از هر چه كه ايشان نهي مينمايند پرهيز نمايند و آن پيغمبران پي‌درپي آمدند و هر يك ديگري را تصديق مينمودند تا آنكه امر به پيغمبر ما صلي الله عليه و آله رسيد و خداوند آن حضرت را آخري پيغمبران و شريعت آن بزرگوار را خاتم شريعتها قرار داد و بر آن حضرت كتابي نازل فرمود كه همه احكام او تا روز قيامت در آن كتاب بود و پيغمبر صلي الله عليه و آله برخاسته و خلق را به توحيد خدا و اقرار برسالت خود دعوت نمود و براي آنها بيان فرمود كه خداوند طاعت خود را در طاعت او قرار داده و قبول اوامر و نواهي او را بر ايشان واجب فرموده چنانكه فرموده است اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الامر منكم يعني اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيغمبر و صاحبان امر از خودتان را و ميفرمايد ما اتاكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا . يعني آنچه را كه پيغمبر بشما عطا فرمود بگيريد و هر چه شما را از آن نهي فرمود قبول نهي كنيد و ميفرمايد فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم . يعني پس بترسند آنها كه مخالفت امر او را ميكنند كه فتنه‌اي بايشان برسد يا برسد بآنها عذابي دردناك و فرموده است و لقد كان لكم في رسول الله اسوة [ص 4] حسنة يعني بتحقيق كه براي شما در رسول خدا اسوه نيكويي قرار داده شده . پس باين آيات و غير اينها خداوند تبعيت از آن حضرت و تقليد و تأسي باو را بر مردم واجب نمود و آن حضرت صلي الله عليه و آله هم احكام خدا را بقدري كه در وسع مردم بود براي آنها بيان فرمود و چون حلال و حرام بيشتر از آن بود كه پيغمبر صلي الله عليه و آله در زمان كمي براي آنها برشمرد و خداوند هم رحلت او را مقدر فرمود باو امر نمود كه خليفه‌اي پس از خود در ميان آنها نصب فرمايد و احكام دين خدا را باو بسپرد كه مردم شرايع دينشان را از او بياموزند و آن حضرت هم اميرالمؤمنين عليه السلام را بخلافت منصوب نمود و در روز غدير او را بمردم معرفي فرمود و مردم را به فرمانبرداري و مودت او و اطاعت ائمه از اولاد او و مودت ايشان امر نمود و فرمود من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه . يعني هر كس من مولاي او هستم پس اين علي مولاي او است خدايا دوست بدار هر كه او را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه را با او دشمني كند و همچنين فرمود ايها الناس علي ابن ابي‌طالب فيكم بمنزلتي فقلدوه دينكم و اطيعوه في جميع اموركم فان عنده جميع ما علمني الله عز و جل من علمه و حكمه فاسألوه فتعلموا منه و من اوصيائه بعدي . يعني اي مردم علي بن ابي‌طالب در ميانه شما بمنزله من است پس دينتان را باو بسپاريد و از او در همه امورتان اطاعت كنيد كه هراينه در نزد اوست همه [ص 5] آنچه كه خداوند عزوجل از علم و حكم خود بمن آموخته است پس از او بپرسيد و بياموزيد از او و از اوصياء او بعد از من . پس باين فرمان پيروي و دوستي و تقليد او را در همه امور واجب فرمود و بعضي از آن حضرت پذيرفتند و بعضي انكار نمودند و آنها كه امر پيغمبر (ص) را نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام پذيرفتند شيعه او شدند و از آن بزرگوار و امامان از اولاد ايشان تقليد مينمودند و عادتشان بر همين بود و ائمه هم هر كس را كه در اين امر كوتاهي ميكرد توبيخ ميفرمودند چنانكه حضرت رضا عليه السلام درباره آنها كه عمل بقياس مينمودند در حديثي ميفرمايد فاين التقليد الذي كانوا يقلدون جعفرا و اباجعفر قال جعفر لاتحملوا علي القياس فليس من شئ يعدله القياس الا و القياس يكسره . يعني پس كو تقليدي كه از حضرت صادق و حضرت باقر مينمودند حضرت صادق فرمودند حمل نكنيد ( احكام را ) با قياس كردن كه نيست چيزي كه قياس آنرا برپا دارد مگر آنكه قياس آنرا ميشكند . و اخباري كه بر وجوب اطاعت از ائمه و تقليد از آن بزرگواران دلالت ميكند بيشتر از آن است كه شمرده شود .

و اما تقليد غير ايشان از ساير مردم حرام و محرم است بدليل قول خداوند كه فرموده است فلاتطع منهم آثما او كفورا . يعني اطاعت مكن از ايشان گناهكاري يا كفران‌كننده‌اي را و حضرت باقر عليه السلام فرمودند ليس عند احد من الناس حق و لا صواب و لا احد من الناس يقضي بقضاء حق الا ما خرج منا اهل البيت و اذا تشعبت بهم الامور كان [ص 6] الخطاء منهم و الصواب من علي عليه السلام . يعني نيست در نزد احدي از مردم حقي و نه صوابي و هيچ يك از مردم قضاوت حقي نميكند مگر آنچه از ما اهل بيت خارج شود و هر گاه مردم شعبه شعبه شوند خطاء از ايشان است و صواب از علي عليه السلام و فرمودند كلما لم‌يخرج من هذا البيت فهو باطل ه‍ ، يعني هر چه از اين خانه خارج نشده باشد باطل است انتهي ، پس در اينصورت براي هيچ كس جايز نيست كه تقليد غير آن بزرگواران عليهم السلام را بنمايد و اما آنچه ميگوئيم كه تقليد از علما بر عوام واجب است آن از باب روايت علما از ائمه عليهم السلام است و صداقت آنها در حديث و از تقليد بيشتر از گرفتن فرمايش امام از آنها منظور نداريم و آنهم از باب اطاعت خداوند است كه فرموده كونوا مع الصادقين يعني با صادقين باشيد و ميفرمايد و ماكان المؤمنون لينفروا كافة فلولانفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون . يعني بر مؤمنين نيست كه همگي بيرون بروند ( يا - مؤمنين همگي بيرون نميروند ) پس چرا از هر فرقه يك نفري يا چند نفري نميروند كه در دين تفقه كنند و بترسانند قوم خود را وقتي كه برگشتند بسوي ايشان باشد كه آن قوم ( پس از انذار ) بترسند . و نيز از باب اطاعت پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه آنها را خلفاي خود قرار داده است در ميانه ما چنانچه فرموده (ص) اللهم ارحم خلفائي ثلثا قيل يا رسول الله و من خلفاؤك ؟ قال الذين يأتون بعدي يروون حديثي و سنتي . يعني خدايا رحمت بفرست بر خلفاي من [ص 7] " سه مرتبه فرمود " عرض شد اي رسول خدا و كيستند خلفاي شما ؟ فرمود آنها كه ميايند پس از من و روايت ميكنند حديث من و سنت مرا .

و همچنين از باب اطاعت اولوا الامر است كه ما را بگرفتن از روات ثقات خود كه عامل به علم خود هستند امر فرموده‌اند چنانچه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند تعلموا ممن علم فعمل يعني علم بياموزيد از كسي كه دانسته پس عمل نموده و حضرت عسكري عليه السلام فرمودند فاما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علي هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه و ذلك لايكون الا بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم يعني پس اما هر كس از فقها باشد كه نگاهدارنده نفس خود باشد و حافظ دين خود و مخالف هواي خود و مطيع امر مولايش پس عوام ميتوانند كه از او تقليد كنند و آن نيست مگر بعض فقهاي شيعه نه همه آنها . و حضرت حجة عجل الله فرجه در توقيع شريف خود ميفرمايند اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي رواة حديثنا فانهم حجتي عليكم و انا حجة الله . يعني اما حوادثي كه واقع ميشود پس در آنها رجوع به روايت‌كنندگان حديث ما بنمائيد كه هرآينه آنها حجت من هستند بر شما و من حجت خدايم و در توقيع ديگري ميفرمايد لا عذر لاحد من موالينا في التشكيك فيما يرويه عنا ثقاتنا قد عرفوا بانا نفاوضهم سرنا و نحملهم اياه اليهم انتهي ، يعني عذري نيست براي احدي از دوستان ما كه شك كند يا بشك بياندازد ( كسي را ) در آنچه كه ثقات ما از ما روايت ميكنند بتحقيق شناخته شده‌اند [ص 8] باينكه ما آنها را شريك سر خود قرار ميدهيم و آنرا بواسطه ايشان بسوي آنها ( دوستان ) حمل مينمائيم انتهي . پس ما بواسطه اين اوامر و غير اينها كه از حد تواتر هم گذشته است دانستيم كه تقليد روايت‌كنندگان از ايشان با شرايطي كه براي آنها شمرده‌اند و ذكر آنها در موقع بيان علامات آن روات ان شاء الله خواهد آمد واجب است و اجماع هم بر وجوب گرفتن از روات قائم شده است و ما ادله ديگري داريم كه از نوع دليل حكمت است و از اخبار آل الله صلوات الله عليهم اجمعين گرفته شده و دلالت دارد بر اينكه رسيدن به آن بزرگواران و اخذ از ايشان جز از طريق شيعه ايشان ممتنع است و شايد كه در فصول آتيه بآن ادله اشاره بنمائيم ان شاء الله و در وجوب تقليد از ايشان و گرفتن بروايات آنها آنچه از ادله كتاب و سنت و اجماع عرض شد براي شما كافي است .

فصل - در بيان سبب وجوب تقليد است . بدان كه خداي سبحانه اين خلق را براي مقصودي آفريده كه همان معرفت او باشد چنانكه در قدسي وارد شده كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف يعني من گنج پنهاني بودم پس دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق كردم خلق را تا آنكه شناخته شوم . و حضرت حسن بن علي عليهما السلام فرمودند ماخلق العباد الا ليعرفوه . يعني بندگان را نيافريد مگر براي آنكه او را بشناسند . و از آنجا كه شناختن ذات خداي تعالي در وسع مردم نبود چرا كه چشمها او را ادراك [ص 9] نميكنند خداوند هم مردم را بمعرفت ذات تكليف نفرمود چون او هيچ كس را تكليف نميفرمايد مگر باندازه وسع او بلكه خلقي آفريد و آنها را مواقع صفات خود و معاني اسمهاي خود قرار داد و معرفت ايشان را معرفت خود و محبت آنها را محبت خود و اطاعت آن‌ها را اطاعت خود قرار داد و ايشان را در همه عوالمش در مقام خود واداشت و آنها محمد و آل‌محمدند عليهم السلام چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در صفت پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد اقامه في ساير عوالمه في الاداء مقامه اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثله غوامض الظنون في الاسرار لا اله الا هو الملك الجبار الخطبة . يعني واداشت او را ( خداوند ) در همه عوالم خود در ادا نمودن در مقام خودش چون چنان بود كه چشمها او را درك نمينمود و اوهام و افكار احاطه باو پيدا نميكرد و ظنون پنهاني در مراتب خفيه خود او را ممثل نمينمودند نيست خدائي مگر او پادشاه جبار . تمام شد خطبه و فرمود عليه السلام من عرفني و عرف حقي فقد عرف ربه لأني وصي نبيه في ارضه و حجته علي خلقه لاينكر هذا الا راد علي الله و رسوله . يعني هر كس مرا شناخت و حق مرا شناخت پس بتحقيق پرورنده خود را شناخته است چرا كه من وصي پيغمبر او هستم در زمينش و حجت او هستم بر خلقش انكار نميكند اين را مگر كسي كه رد بر خدا و رسولش نمايد . و شنيده شد حضرت باقر عليه السلام كه فرمود بنا عبد الله و بنا عرف الله و بنا وحد الله [ص 10] تبارك و تعالي و محمد حجاب الله تبارك و تعالي يعني بواسطه ما عبادت كرده شد خدا و بواسطه ما شناخته شد خدا و بواسطه ما توحيد كرده شد خداوند تبارك و تعالي و محمد حجاب خداوند تبارك و تعالي است . پس بر خلق واجب است كه خدا را بشناسند به آنچه كه نفس خود را تعريف نموده يعني بصفات او كه آنها را در محمد و آل‌محمد (ص) قرار داده و تبعيت ايشان را بنمايند و تأسي بآنها كنند و متصف بصفات آن بزرگواران شوند تا آنكه صفات خداوند باندازه طاقتي كه دارند در آنها ظاهر شود پس خدا را بآن صفات بشناسند و همه شريعتهاي پيغمبران و شريعت پيغمبر ما صلي الله عليه و آله كه خاتم شريعتها است و اخبار ائمه ما عليهم السلام همه تفصيل همين اجمال است و همه شريعت صفات خداوند است كه ما را باتصاف بآن صفات در ابدان و نفوس و عقول و افئده امر فرموده كه به همه مراتب خود او را بشناسيم و چونكه اين صفات فروع آن صفات خداوند ميباشد كه در محمد و آل‌محمد (ص) ظاهر شده و اشعه آن صفات است و فرع برپا نميماند مگر بواسطه اتصال به اصل و قوام نور بسبب اتصال به منير است و فرع هر گاه از اصل جدا شود فاني ميگردد و نور هر گاه از منير منفصل گردد از ميان ميرود لازم شد كه هر كس قصد او عبادت خداوند و معرفت پروردگار است بواسطه آن بزرگواران توجه به خداوند نمايد و از ايشان اخذ كند و دائما تأسي و اقتداء بايشان كند و هر كس از تقليد ايشان استكبار نمايد و بخواهد كه از [ص 11] غير اين راه متصل به خداوند شود به خداوند نخواهد رسيد و شنيده شد حضرت باقر عليه السلام كه ميفرمود نحن جنب الله و نحن صفوته و نحن خيرته و نحن مستودع مواريث الانبياء و نحن امناء الله و نحن حجة الله و نحن اركان الايمان و نحن دعائم الاسلام و نحن من رحمة الله علي خلقه و نحن الذين بنا يفتح و بنا يختم و نحن ائمة الهدي و نحن مصابيح الدجي و نحن منار الهدي و نحن السابقون و نحن الآخرون و نحن العلم المرفوع للخلق من تمسك بنا لحق و من تخلف عنا غرق و نحن قادة الغر المحجلين و نحن خيرة الله و نحن الطريق و صراط الله المستقيم الي الله و نحن من نعمته علي خلقه و نحن المنهاج و نحن معدن النبوة و نحن موضع الرسالة و نحن الذين الينا تختلف الملائكة و نحن السراج لمن استضاء بنا و نحن السبيل لمن اقتدي بنا و نحن الهداة الي الجنة الخبر ، يعني ما هستيم جنب خداوند و ما هستيم پاكان او و ما هستيم اختيارشدگان خداوند و مائيم كه مواريث انبيا در ما بوديعه گذارده شده است و ما امناء خداونديم و ما حجة خدائيم و ما اركان ايمان و ستونهاي اسلام هستيم و ما از رحمت خداونديم بر خلق او و ما كساني هستيم كه به ما آغاز ميشود و بما انجام ميپذيرد و ما امامان هدايتيم و چراغهاي تاريكي و ما علامت روشن هدايت هستيم و مائيم سبقت‌گيرندگان و مائيم كه در آخر هستيم و ما هستيم علمي كه بلند شده از براي خلق هر كس متمسك بما شود ملحق ميشود و هر كس از ما تخلف نمايد غرق گردد و ما هستيم راهبران روشن‌رخ سفيدروي و [ص 12] ما هستيم اختيارشدگان پروردگار و ما هستيم راه و صراط الله مستقيم بسوي خدا و ما از نعمت خدائيم بر خلق او و ما هستيم راه آشكار و ما هستيم معدن نبوت و ما هستيم جايگاه رسالت و ما هستيم كه ملائكه بسوي ما در آمد و شدند و مائيم چراغ از براي هر كس كه بخواهد از ما كسب نور كند و ما هستيم راه از براي هر كس كه اقتداء بما نمايد و ما هستيم هدايت‌كنندگان بسوي بهشت . الخبر .

و همينطور است امر در شيعه ايشان در غيبت آن بزرگواران بلكه در زمان حضورشان و مقصود آنهايند كه مشايعت ايشان را نموده‌اند و تبعيت آثار ايشان را كرده و باعمال آنها اقتدا نموده و بصفات خداوند كه در آقايان آنها ظاهر شده متصف گرديده‌اند و چگونه ميشود كسي كه در اتصاف بآن صفات از آن شيعيان عقب‌تر است از ايشان تخلف كند و بر مردم واجب است كه اقتداء بآنها نمايند چنانكه خداوند فرموده اولئك الذين هدي الله فبهداهم اقتده . يعني آنها كساني هستند كه خداوند ايشان را هدايت فرموده پس به هدايت و ارشاد ايشان اقتدا كن . و هر كس تخلف از ايشان بنمايد اتصال بين او و خداوند قطع ميشود و بطرف فنا راه را گم ميكند چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند من دان الله بغير سماع من عالم صادق الزمه الله التيه الي الفناء و من ادعي سماعا من غير الباب الذي فتحه الله لخلقه فهو مشرك و ذلك الباب هو الامين المأمون علي سر الله المكنون انتهي ، يعني هر كس دين بورزد به خداوند بي آنكه از عالم راستگوئي شنيده باشد [ص 13] خداوند او را به گمراهي خواهد افكند كه منتهي به فنا ميشود و هر كس ادعا كرد كه از باب ديگري بجز آن باب كه خدا براي خلق خود گشوده است شنيده پس او مشرك است و آن باب است كه امين است و مأمون بر سر مكنون خداوند تمام شد حديث شريف و كسي كه قصد عبادت پروردگار را دارد و طالب معرفت او است بايستي كه آن معرفت را از جائي بطلبد كه طلب معرفت از آنجا ممكن باشد و براي شناختن خورشيد آسمان چه راهي جز طلب نور آن در زمين و استضاءه بآن وجود دارد حضرت باقر عليه السلام فرمودند يفصل نورنا من نور ربنا كشعاع الشمس من الشمس يعني نور ما از نور رب ما جدا ميشود مثل شعاع آفتاب از آفتاب و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي فرمودند و خلق شيعتنا من شعاع نورنا يعني و خلق شدند شيعه ما از شعاع نور ما . و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند و اگر پرده از مردم برداشته شود پس نظر كنند به اتصال مابين خداي عزوجل و مؤمن گردنهاي آنها براي مؤمن خاضع ميشود و امور ايشان بر آنها سهل گردد و اطاعت مؤمن بر آنها آسان شود الخبر ، پس كسيكه ميخواهد متصل به نور خداوند و متصف به صفات او شود چاره ندارد جز آنكه از راه مؤمنين متصل به خداوند گردد و تأسي به ايشان نمايد و اقتدا به هدايت [ص 14] و ارشاد ايشان كند و خدا هيچ عملي را نخواهد پذيرفت مگر آنكه بدلالت و هدايت ايشان باشد و در دعاي توسل در صفت حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض ميكنيم من لااثق بالاعمال و ان زكت و لااراها منجية لي و ان صلحت الا بولايته و الايتمام به و الاقرار بفضائله و القبول من حملتها و التسليم لرواتها الدعاء . يعني كسي كه وثوق به اعمال ندارم اگر چه پاكيزه باشند و آن اعمال را نجات‌دهنده خود نمي‌بينم اگر چه نيكو باشند مگر بواسطه ولايت او و امام گرفتن او و اقرار به فضائل او و قبول از حمله آن فضائل و تسليم براي روايت‌كنندگان آنها الدعاء ، حال ملاحظه كنيد چگونه شرط وثوق و اطمينان به اعمال را قبول از حمل‌كنندگان و تسليم براي روات آنها قرار داده‌اند و اين بدانجهت است كه عمل بنفسه وقتي كه بدلالت ايشان نباشد از نور خداوند منقطع و مرده‌اي بي‌حركت است و مثل شتر مرده ميماند كه با آنكه شبيه شتر زنده است بارهاي تو را نميبرد و اعتنائي به آن نميشود چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمودند الناصب لنا اهل البيت لايبالي صام او صلي زني ام سرق انه في النار انه في النار . يعني ناصب ما اهل بيت اعتنائي باو نميكنند ميخواهد روزه بگيرد يا نماز بخواند زنا بكند يا دزدي بتحقيق كه او در آتش است بتحقيق كه او در آتش است و خداي تعالي ميفرمايد و قدمنا الي ما عملوا من عمل فجعلناه هباءا منثورا . يعني و وارد شديم بر هر عملي كه انجام داده‌اند پس آنرا هباء منثور يعني گرد پراكنده‌اي قرار داديم . پس خلاصه عرايض [ص 15] اين شد كه سبب وجوب تقليد از علماي شيعه آنست كه مقلد بواسطه نور هدايت ايشان به نور ائمه عليهم السلام متصل ميگردد و به اتصال به نور آن بزرگواران متصل به نور خداوند ميشود و صفات خدا در او ظاهر ميگردد و معرفتي كه خداوند بنده را براي آن خلق نموده حاصل ميشود و اين صورت استدلال از دليل حكمت است و اگر دليل موعظه حسنه خواسته باشي پس بدان كه ما در زماني هستيم كه پيغمبر ما رحلت فرموده و ولي ما غايب شده و ما قومي جهال هستيم كه رضا و سخط پرورنده خود را از پيش خود نميدانيم و خدا مطلبي را بما و امثال ما وحي نميفرمايد جز اينكه همينقدر ميدانيم كه خدا ما را عبث نيافريده و خواسته است كه ما او را عبادت كنيم و خدا عادلي است كه جور نميكند و از ما چيزي كه در وسع ما نيست طلب نميكند چنانكه ميفرمايد لايكلف الله نفسا الا وسعها يعني خدا كسي را تكليف نميكند مگر باندازه وسع او بنا بر اين يقينا در اين زمان كسي كه ما را هدايت كند قرار داده است و در كتاب خود از اين معني خطاب به پيغمبر خود خبر ميدهد كه انما انت منذر و لكل قوم هاد يعني اينست و جز اين نيست كه تو ترساننده‌اي و براي هر قومي هدايت كننده‌ايست . پس از اينجا ميفهميم كه خداوند براي ما هدايت‌كننده بسوي حقي قرار داده است كه تبعيت او را بكنيم و او به پيروي سزاوارتر است تا هواي نفس ما و هواي نفس كسي كه مثل ما باشد چنانكه خداوند ميفرمايد أفمن يهدي الي الحق احق ان يتبع أمن لايهدي الا ان يهدي [ص 16] يعني آيا پس كسي كه هدايت بسوي حق ميكند سزاوارتر است كه پيروي بشود يا آنكس كه هدايت نمييابد مگر اينكه هدايت كرده شود . ( يعني آنكه خودش محتاج بهدايت ديگري است . ) و از آنجا كه ما از كساني بوديم كه از پيش خود هدايت به حق نمييافتيم واجب شد كه تبعيت كسي را بكنيم كه هدايت بحق ميكند و او كسي است كه صفات حق در او ظاهر شده و متصف بآن صفات گرديده و متصف بحق كسي است كه مشايعت اهل حق را نموده و حق را شناخته و بآن عمل كرده است او راوي از ايشان است عليهم السلام در ظاهر و باطن و او حجت بر ما است از جانب پروردگار و واجب است بر ما كه از او ياد بگيريم و اقتداء باو كنيم . و از باب اطاعت امر خداوند كه فرموده ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن يعني دعوت كن به راه پروردگار خود به حكمت و موعظه حسنه و مجادله كن با ايشان به آنچه كه بهتر است دليل ديگري ميافزايم و آن اينست كه عادت مردم بر اين جاري شده كه وقتي ميخواهند مطلع بر اقوال و احوال كسي بشوند كه در نزد آنها حاضر نيست بواسطه نقل‌كنندگان كسب اطلاع ميكنند حال چه با او در يك زمان باشند و چه در دو زمان پس همانطور كه معاصرين پيغمبر و ائمه صلوات الله عليهم وقتي كه از آن بزرگواران دور بودند بواسطه نقل‌كنندگان ثقه از ايشان اخذ مينمودند و پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه عليهم السلام هم ايشان را امر بهمين طريقه ميفرمودند چنانكه خداوند تعالي [ص 17] ميفرمايد فلولانفر من كل فرقة الآية ، و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اللهم ارحم خلفائي ثلثا قيل يا رسول الله و من خلفاؤك قال الذين يبلغون حديثي و سنتي ثم يعلمونها امتي . يعني خدايا رحمت كن خلفاي مرا و اين عبارت را سه مرتبه فرمود عرض كردند اي رسول خدا خلفاي شما چه كساني هستند فرمود آنها كه حديث و سنت من بآنها ميرسد پس آن را تعليم امت من مينمايند و حضرت صادق عليه السلام در حديثي ميفرمايند اما اذا قامت عليه الحجة ممن يثق به في علمنا فلم‌يثق به فهو كافر الخبر ، يعني اما هر گاه حجت قائم شد بر او از جانب كسي كه در علم ائمه باو وثوق دارد پس باو اطمينان نكرد ( نپذيرفت و قبول نكرد ) پس او كافر است تمام شد خبر پس امروزه هم امر همينطور است راهي براي اطلاع بر اقوال پيغمبر و امامان خود نداريم جز آنكه به روات حديث ايشان رجوع نمائيم و امام ما عجل الله فرجه هم بهمين ما را امر فرموده كه ميفرمايد اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الي روات حديثنا يعني اما حوادثي كه واقع ميشود پس رجوع كنيد در آنها به روايت‌كنندگان حديث ما . و هر گاه كه راه منحصر در يك طريقه باشد تخلف از آن جايز نيست و هر كه از آن راه عدول كند و پيروي رأي و هواي خود يا هواي ديگري را بنمايد از صراط مستقيم خارج شده است خداي تعالي ميفرمايد فماذا بعد الحق الا الضلال يعني چه چيز است بعد از حق جز گمراهي .

[ص 18] فصل - در كسي است كه تقليد او واجب است . بعد از آنكه وجوب تقليد را دانستي بدان كه منظور از تقليد رسيدن بآن چيزهائي است كه خداوند از ما خواسته از طاعات و عبادات و متصف شدن به صفات شارع كه همان صفات خداوند است و كسي كه ما از او توقع داريم كه ما را به چنين مرتبه‌اي برساند لامحاله بايستي كه خودش باين مرتبه رسيده باشد و كسي كه خود نرسيده باشد چطور ميتواند كه ديگري را بآنچه خودش بآن نرسيده برساند و هر كس بخواهد كه بواسطه كسي كه خودش هدايت نيافته هدايت شود لاجرم گمراه خواهد شد پس كسي كه از او تقليد ميكنيم واجب است كه خود او عالم و عامل و متصف بآنچه خداوند خواسته است باشد و از آنجا كه مردم در اجابت دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله در درجات مختلف واقع شده‌اند و بعضي زودتر ايمان آورده و بعضي دورتر از آن سابقين مؤمن شده‌اند خداوند آن سابقان را اسوه ديگران قرار داده كه بهدايت ايشان هدايت يابند و اقتداء بايشان بنمايند و سابقان را واسطه و راه فيمابين آنها و ائمه ايشان عليهم السلام قرار داده و براي متأخرين مقدر فرموده كه سير در ايشان بنمايند تا وقتي كه بآنچه خداوند از ايشان اراده فرموده برسند چنانكه ميفرمايد و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و قدرنا فيها السير سيروا فيها ليالي و اياما آمنين . يعني و قرار داديم بين ايشان و بين قريه‌هائي كه مبارك گردانيديم آنها را قريه‌هاي ظاهره‌اي و مقدر كرديم [ص 19] در آنها سير را سير كنيد در آنها شبها و روزهائي را در حاليكه ايمن هستيد و در تفسير اين آيه از حضرت باقر عليه السلام وارد شده كه فرمودند فنحن القري التي بارك الله فيها و ذلك قول الله عز و جل فمن اقر بفضلنا حيث امرهم الله ان يأتونا فقال و جعلنا بينهم و بين القري التي باركنا فيها اي جعلنا بينهم و بين شيعتهم القري التي باركنا فيها قري ظاهرة و القري الظاهرة الرسل و النقلة عنا الي شيعتنا و شيعتنا (خ‌ل) ( و فقهاء شيعتنا . خ‌ل ) الي شيعتنا و قوله و قدرنا فيها السير فالسير مثل للعلم سيروا به ليالي و اياما مثل لما يسير من العلم في الليالي و الايام عنا اليهم في الحلال و الحرام و الفرايض و الاحكام آمنين فيها اذا اخذوا عن معدنها الذي امروا ان يأخذوا منه آمنين من الشك و الضلال و النقلة من الحلال الي الحرام الخبر ، يعني پس ما هستيم قريه‌هائي كه خداوند آنها را مبارك گردانيده و آن قول خداي عزوجل است پس هر كس اقرار كند بفضل ما آنجا كه خدا امر فرموده كه نزد ما بيايند پس فرموده است " و قرار داديم بين آنها و بين قريه‌هائي كه آنها را مبارك گردانيديم " يعني قرار داديم بين آنها و شيعه ايشان قريه‌هائي كه مبارك گردانيديم آنها را " قريه‌هاي ظاهره‌اي " و قريه‌هاي ظاهره رسولان و ناقلان هستند كه از ما به شيعه ما ميرسانند و شيعه ما به ديگر شيعيان ميرسانند ( و فقهاي شيعه ما به ساير شيعه ميرسانند خ‌ل ) و قول خداوند كه فرموده " و مقدر كرديم در آنها سير را " پس سير مثل علم است " سير كنيد بآن شبها و روزهائي [ص 20] را " مثل است براي آنچه از علم كه در شبها و روزها از ما بسوي ايشان سير ميكند در حلال و حرام و فرايض و احكام ايمن هستند در آن علوم هر گاه از معدنش گرفته باشند آن معدني كه امر شده‌اند از آن بگيرند در حاليكه ايمن از شك و گمراهي و ايمن از كساني هستند كه حلال را حرام جلوه ميدهند الخبر ، و از حضرت صادق عليه السلام روايت شده در معني قراي ظاهره كه فرمودند هم شيعتنا يعني العلماء منهم انتهي ، يعني آنها شيعه ما هستند يعني علماء از ايشان . تمام شد حديث شريف پس از آيه شريفه و تفسير آن ظاهر شد كه علماء هستند كه واسطه بين ما و ائمه ما عليهم السلام هستند و خدا مقدر فرموده كه ما از آنها بگيريم پس بر اهل هر درجه‌اي از مؤمنين واجب است آنكسي را كه در آن درجه سابق بر او است بشناسد تا علوم آل‌محمد عليهم السلام را از او بگيرد و بآنها عمل كند تا مستحق ترقي به درجه دوم شود و شخص سابق در آن رتبه را بشناسد و از او اخذ نمايد و هكذا و چونكه خلق امي بودند و چيزي از كتاب و حكمت نميدانستند در حكمت واجب شد كه پيغمبر آنها را تزكيه نمايد و درجه بدرجه بالا ببرد و كتاب و حكمت را خرده خرده بآنها تعليم نمايد چنانكه خداوند ميفرمايد هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين و آخرين منهم لما يلحقوا بهم و هو العزيز الحكيم . يعني او است كسي كه مبعوث كرد در ميانه اميين رسولي را از خود [ص 21] ايشان كه آيات او را بر ايشان ميخواند ( بخواند ) و آنها را تزكيه نمايد و كتاب و حكمت را بايشان بياموزد و اگر چه كه از قبل در گمراهي آشكاري بودند و جماعتي ديگر از ايشان هنوز بآنها ملحق نشده‌اند و او است عزيز حكيم . و همانطور كه خداوند حكمت او بر اين جاري شده كه ابدان را خلق و كامل نمايد آنوقت در آنها روح بدمد همانطور كه فرموده و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه نطفة في قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشأناه خلقا آخر فتبارك الله احسن الخالقين . يعني و هرآينه بتحقيق كه خلق نموديم انسان را از سلاله‌اي از گل ( يعني قسمتي و پاره‌اي كه از آن برگرفتيم ) پس او را نطفه‌اي ساختيم در قرارگاه استواري پس آن نطفه را علقه ساختيم پس علقه را مضغه نموديم و مضغه را استخوانها پس بر استخوانها كسوتي از گوشت پوشانديم آنوقت او را خلق ديگري نموديم پس مبارك است خدا بهترين آفرينندگان الآية ، در خلق ايمان در ايشان هم حكمت او همانطور جاري شده و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و ايمان شخصي است چنانچه حضرت صادق عليه السلام به مفضل نوشتند پس من خبر ميدهم بتو كه دين و اصل دين مردي است و آن مرد يقين است و [ص 22] او ايمان است الخبر . پس خداوند چنين مقدر فرموده كه حجتهاي او اولا ظاهر ايمان و بدن آنرا در مردم ايجاد كنند و هنگامي كه بدن كامل و مستوي شد روح الايمان را در آن بوجود آورند همانطور كه ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني استجابت كنيد خدا و رسول را در وقتي كه ميخواند شما را بآنچه كه شما را زنده ميكند . پس واجب شد كه پيشوايان رجالي باشند با طبايع معتدله و مزاج صافي كه نفسهاي خود را به علم و عمل تزكيه نموده باشند و بدينواسطه بحيوة ايمان و ذكر خدا و رسول زنده شده باشند رجالي كه بدنهاي آنها به اعمال صالحه ساخته و سينه‌هاشان به آنچه كه خدا و رسول از آيات بينات در آنها القا فرموده‌اند گشاده گشته و دلهاي ايشان به آنچه كه خداوند از ايمان در آنها نوشته باصفا و افئده ايشان بواسطه آنچه كه از ذكر خداوند و رسول و اولياء او در آنها است مايل و راغب به آن بزرگواران گرديده تجارت و معامله‌اي آنها را از اين ذكر باز نميدارد و بدين سبب مشابه با اوائل جواهر علل خويش گشته‌اند و بدان واسطه از جانب خداوند مستحق اذن رفعت شده‌اند و اينكه نامش در آنها مذكور شود و دعوت بسوي او كنند و دلالت باو نمايند چنانكه در حديث وارد شده آنچه كه مضمون آن اينست كه ناس ما هستيم و شيعه ما اشباه ناس هستند و ديگر مردمان [ص 23] نسناس و حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديثي ميفرمايند هر كس طباع او معتدل شود مزاجش صفا مييابد و هر كس مزاج او صفا پيدا كند اثر نفس در او قوي ميشود و هر كس اثر نفس در او قوي شود بالا ميرود بسوي آنچه كه او را ترقي ميدهد و هر كس بالا رود بسوي آنچه كه او را ارتقا ميدهد پس بتحقيق كه متخلق به اخلاق نفسانيه شده است و هر كس كه متخلق به اخلاق نفسانيه شود پس محققا موجود شده به انسانيت يعني انسان شده نه آنكه موجود باشد بوجود حيواني الخبر ، و صورت انسانيت صورت خداوند است يعني منسوب به او است چنانكه در حديث وارد شده كه خداوند آدم را بر صورت خودش خلق فرمود . و آن صورت نبي است صلي الله عليه و آله كه اول خلق و آدم اول و علت غائي است چنانكه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند صورت انسانيت آن بزرگترين حجت خداست بر خلقش و همان كتابي است كه با دست خود نوشته است و هيكلي است كه بحكمت خود بنا فرموده و آن مجموع صورتهاي عالميان است و آن مختصر از لوح محفوظ و آن شاهد بر هر غايبي است و آن حجت عليه هر منكري است و او صراط مستقيم بسوي هر خيري است و او صراط كشيده شده بين جنت و نار است انتهي ، و آن رجال چونكه [ص 24] مشايعت پيغمبر و اوصياء او را نموده و آثار ايشان را تبعيت كردند و اقتدا باعمال آن بزرگواران نمودند در آن صورت شبيه بايشان شدند و حقا شيعه آنها شدند همانطور كه حضرت امير عليه السلام فرمود خلق كرد ( خداوند ) انسان را صاحب نفسي ناطقه اگر به علم و عمل آنرا تزكيه نمود پس بتحقيق شبيه اوائل جواهر علل خود ميشود و هر گاه مزاج آن نفس معتدل و منهاج آن صحيح شد و از اضداد مفارقت نمود پس بتحقيق كه آن نفس را شريك سبع شداد مينمايد ( يعني آسمانهاي هفت‌گانه ) انتهي . و چونكه صورت انسانيت در آنها ظاهر شد و بهدايت او هدايت يافتند از جمله آنها شدند كه خداوند فرمود اولئك الذين هدي الله فبهداهم اقتده يعني اينها كساني هستند كه خدا هدايت نموده آنها را پس بهدايت آنها اقتدا كن پس خدا آنها را حجتهائي قرار داده است بر خلق خودش [ص 25] و بعد از ائمه ايشان عليهم السلام ، آنها را امامان و پيشواياني بر ابرار قرار داده چنانكه حضرت امير عليه السلام در حديثي كه تمام آن بعد از اين ان شاء الله ذكر خواهد شد در صفت متقين ميفرمايد بلكه اقتدا ميكند به كسي كه قبل از او بوده است از اهل خير پس او امام است بر آنها كه بعد از او هستند ( در رتبه ) از اهل بر . تمام شد حديث و خداوند بر آن جماعت از موالين كه باين درجه از يقين و سبقت بسوي ايمان نرسيده‌اند واجب فرموده كه اين بزرگان را بشناسند و باحسان تبعيت ايشان را بنمايند و معرفت ايشان را بعد از شناختن خدا و رسول او و حجتهاي او عليهم السلام اصلي از اصول دين قرار داده همانطور كه حضرت صادق عليه السلام به مفضل نوشتند پس من خبر ميدهم بتو كه دين و اصل دين رجلي است و آن رجل ( شخص ) اوست يقين و اوست ايمان و او امام امت و اهل زمان خود است پس هر كس او را شناخت خدا و دين خدا را شناخته و هر كس انكار او را نمود خدا و دين خدا را منكر شده و هر كس جاهل باو بود جاهل به خدا و دين او بوده و خدا و [ص 26] دين خدا و حدود و شرايع آن بغير آن امام شناخته نميشود اينطور جاري شده است ( امر ) كه معرفت رجال دين خدا است الخبر ، و اينكه از اين رجال به ائمه تعبير آوردم شما برادر مكرم را بوحشت نياندازد چرا كه هر كس مردم باو اقتدا ميكنند در لغت باو امام گفته ميشود خواه دعوت بحق نمايد و خواه بباطل خداوند ميفرمايد و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا يعني و قرار داديم از ايشان اماماني كه هدايت ميكنند بامر ما و ميفرمايد ائمة يدعون الي النار اماماني كه دعوت به آتش ميكنند و چون در حديث بلفظ امام از آن بزرگان تعبير شده بود منهم به ائمه عليهم السلام تأسي نموده بهمان لفظ تعبير آوردم و قصدم اين نبود كه آنها نعوذ بالله مثل دوازده امام صلوات الله عليهم هستند بلكه آنها دون درجه ائمه عليهم السلام هستند و بندگان ايشانند يعني بندگان طاعت جز آنكه اين بزرگان بواسطه شدت متابعت از آقايان خود و نزديكي به ايشان و ظاهر شدن نور آن بزرگواران در آنها از باقي مردم بالاترند و مرادم از اين رجال سبقت‌گيرندگان بسوي ايمان است از مهاجرين و انصار كه از گناهان هجرت نموده و خدا و رسول و اهل بيت او را نصرت نموده‌اند و جنات از براي ايشان و تابعين ايشان آماده شده و آنها كساني هستند كه خداوند درباره آنها فرموده و السابقون الاولون من المهاجرين و الانصار و الذين اتبعوهم باحسان رضي الله عنهم و رضوا عنه و اعد لهم جنات تجري تحتها الانهار خالدين فيها ابدا ذلك الفوز العظيم . [ص 27] يعني و آن سبقت‌گيرندگان كه در درجه اول هستند از مهاجرين و انصار و آن كساني كه باحسان پيروي ايشان را نمودند خداوند از ايشان راضي است و آنها از خدا راضي هستند و خداوند براي آنها جناتي آماده كرده كه در كف آنها نهرها جاري است خالد هستند در آن جنات هميشه اينست فوز عظيم .

و خداي تعالي درباره آنها ميفرمايد و السابقون السابقون اولئك المقربون يعني و پيشي‌گيرندگان آن جماعت سابقون هستند ايشانند كه مقربانند و آنها امثال سلمان هستند كه در درجه دهم ايمان بود و ابوذر كه در درجه نهم بود و مقداد كه در درجه هشتم بود و امثال آن بزرگواران صلوات الله عليهم و مراد از كساني كه باحسان تبعيت آنها را نمودند ساير دوستانند كه تقليد از ايشان مينمايند و از ايشان ميگيرند و چونكه دوستان در سبقت بسوي ايمان در درجات مختلفه و قريه‌هاي متقاربه واقع شده بودند و نمي‌شد كسي كه در آخر درجات ايمان واقع شده ادراك اول آن درجات را بنمايد همان طور كه حضرت صادق عليه السلام فرمودند ان الله سبق بين المؤمنين كما يسبق بين الخيل يوم الرهان ثم فضلهم علي درجاتهم في السبق اليه فجعل كل امرء منهم علي درجة سبقه الي ان قال عليه السلام ابي الله عز و جل ان يدرك آخر درجات الايمان اولها يعني هرآينه خداي عزوجل بين مؤمنين [ص 28] مسابقه قرار داده همانطور كه روز گروبندي بين اسبان سبق و جايزه قرار ميدهند آنگاه ايشان را به نسبت درجاتشان در پيشي گرفتن بطرف خداوند بر يكديگر فضيلت داده پس هر يك از ايشان را در درجه و رتبه سبقتش قرار داده تا آنكه ميفرمايد : خداي عزوجل ابا فرموده كه آخري درجات ايمان به اولي آنها برسد الخبر ، خداوند چنين مقدر فرمود كه اهل قري در درجه و قريه خودشان كه اهل آن قريه ميباشند بهدايت كسي كه در آن درجه بر آنها سبقت دارد بسوي او سير نمايند و از او تعليم بگيرند و بواسطه او از تاريكي ناداني خود بسوي نور علم خارج شوند تا آنكه خداوند آنها را به درجه بالاتر بالا برد و طلب علم را بر آنان واجب نمود چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود اطلبوا العلم فانه السبب بينكم و بين الله عز و جل و ان طلب العلم فريضة علي كل مسلم يعني علم را بطلبيد كه هرآينه آن سبب بين شما و خداوند عزوجل است و هرآينه كه طلب علم بر هر مسلماني واجب است و حضرت صادق فرمودند طلب العلم فريضة في كل حال يعني طلب علم فريضه است در هر حالي . و ياد دادن را بر علما فرض فرموده چنانكه حضرت صادق ميفرمايد قرأت في كتاب علي عليه السلام ان الله لم‌يأخذ علي الجهال عهدا لطلب العلم حتي اخذ علي العلماء عهدا ببذل العلم للجهال فان العلم كان قبل الجهل انتهي ، [ص 29] يعني در كتاب علي عليه السلام خواندم كه خداوند تا از علماء عهد نگرفت كه بذل علم نمايند بر جهال ، از جهال عهدي براي طلب علم نگرفت پس بدرستيكه علم قبل از جهل بوده انتهي ، و زمين از علماء دعوت‌كننده بسوي خدا و هدايت‌كنندگان باو خالي نمانده و نخواهد ماند خداوند ميفرمايد انما انت منذر و لكل قوم هاد يعني هرآينه تو ترساننده هستي و هر قومي هدايت‌كننده‌اي دارد . و حضرت باقر عليه السلام ميفرمايند ان الله لم‌يدع الارض الا و فيها عالم يعلم الزيادة و النقصان من دين الله عز و جل فاذا زاد المؤمنون شيئا ردهم و اذا نقصوا اكمله لهم و لولا ذلك لالتبس علي المسلمين امرهم . يعني خداوند زمين را رها نميكند مگر آنكه در آن عالمي است كه زياده و نقصان از دين خداي عزوجل را ميداند پس هر وقت كه مؤمنين چيزي بيفزايند برميگرداند ايشان را و هر گاه كم كردند آنرا برايشان كامل ميكند و اگر نه چنين بود امور مسلمين براي ايشان مشتبه ميشد . و از يعقوب سراج روايت شده كه گفت به حضرت صادق عليه السلام عرض كردم تبقي الارض بلا عالم حي ظاهر يفزع اليه الناس في حلالهم و حرامهم ؟ فقال لي اذن لايعبد الله يا ابايوسف يعني ميشود زمين بدون عالم زنده‌اي كه مردم در حلال و حرام خود باو پناه ببرند باقي بماند فرمود بمن كه اي ابايوسف اگر اينطور مي‌شد خدا عبادت كرده نمي‌شد و در تفسير امام عليه السلام است كه بروايت از پدر بزرگوار خود ميفرمايد لولا من يبقي بعد غيبة قائمكم عليه السلام [ص 30] من العلماء الداعين اليه و الدالين عليه و الذابين عن دينه بحجج الله و المنقذين لضعفاء عباد الله من شباك ابليس و مردته و من فخاخ النواصب لمابقي احد الا ارتد عن دين الله و لكنهم الذين يمسكون ازمة قلوب ضعفاء الشيعة كما يمسك صاحب السفينة سكانها اولئك هم الافضلون عند الله انتهي ، يعني اگر نبودند كساني كه باقي ميمانند بعد از غيبت قائم شما از علماء دعوت‌كننده بسوي آن حضرت و دلالت‌كنندگان بآن بزرگوار و آنها كه ميرانند از دين او با دليلهاي خدائي و ضعفاء بندگان خدا را از دامهاي ابليس و مريدان او و از دامهاي نواصب بيرون مياورند هرآينه احدي باقي نميماند مگر آنكه از دين خدا مرتد مي‌شد اما آنها هستند كساني كه زمام‌هاي قلوب ضعفاي شيعه را نگاه ميدارند همانطور كه ناخدا سكان كشتي را نگاه ميدارد اينها هستند افضلون در نزد خدا انتهي ، و حاصل آنچه كه عرض شد اينست كه خداوند سابقين از مؤمنين را براي متأخرين اسوه قرار داده و آنها هستند كساني كه تبعيت آثار ايشان را نمودند و باعمال آن بزرگواران اقتدا كرده و متصف به صفت آنها و متصور به صورت انسانيت شده‌اند و بر متأخرين است كه بآنها اقتدا كرده و خود را شبيه به ايشان نمايند تا از آنها شوند همانطور كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند قل من تشبه بقوم الا اوشك ان يكون منهم يعني كم است كسي كه خود را [ص 31] شبيه به قومي كند مگر اينكه نزديك است كه از آنها شود . و لكن از آنجا كه متأخرين در درجات مختلفه هستند و هر يك از آنها از اهل قريه‌اي از قراي ايمان ميباشند واجب است كه تشبه و اقتدا به كسي نمايند كه در ميانه قريه آنها از همه كس بآن بزرگواران عليهم السلام شبيه‌تر باشد پس عوام كه در ادناي درجات و دورترين قريه‌ها از آن قراي مباركه هستند هر گاه بخواهند كه بسوي ايشان سير كنند بايد كه در قريه اول سير كنند يعني در قريه شريعت ظاهره و سعي در شناختن كسي نمايند كه در اين قريه از ايشان جلوتر است و او فقيهي است كه شرايط فتوي در او جمع باشد چنانكه ذكر آن در فصل آتيه خواهد آمد - ان شاء الله و در آنچه كه اين فقيه از امام ايشان عليه السلام براي آنها نقل ميكند تقليد او را كنند و به هدايت او اعمال خود و صورت عبادات خود را درست ميكنند و بر عمل بآن اعمال مداومت و از محرمات و آنچه خداوند نهي از آن فرموده اجتناب كنند تا آنكه ظاهر ايشان مثل ظاهر انسان شود و فكر نكنيد كه همه مردم ظاهرشان مثل ظاهر انسان است چرا كه قصد ما از انسان نيست مگر مؤمن و باقي مردم نسناسند چنانكه خداوند تعالي درباره آنها فرموده ان هم الا كالانعام بل هم اضل يعني نيستند آنها مگر مثل چهارپايان بلكه آنها پست‌ترند و درباره آنها ميفرمايد كأنهم حمر مستنفرة فرت من قسورة يعني مثل اينكه آنها الاغهائي هستند گريخته كه از شيري فرار كرده‌اند و بعضي را خداوند به نباتات تشبيه فرموده [ص 32] و ميفرمايد كأنهم اعجاز نخل خاوية يعني مثل اينست كه آنها تنه‌هاي نخلي هستند كه در جائي افتاده و بعضي را تشبيه به جمادات ميفرمايد و ميفرمايد قلوبهم كالحجارة او اشد قسوة دلهاشان چون سنگ است يا سخت‌تر و اما مؤمني كه در اعمال ظاهره تابع پيغمبر است صلي الله عليه و آله ظاهر او مثل ظاهر انسان است .

آنگاه هر كس از ميانه ايشان ترقي كرد و مستعد شد كه مشاعر باطنه او اصلاح شود و دانست كه آنها هم داراي تكاليفي هستند و سزاوار است كه ذكر و فكر و علم خود را اصلاح كند او كسي است كه صلاحيت دخول در قريه دوم را پيدا نموده يعني قريه طريقت ظاهره و بر او واجب است كسي را كه در اين قريه مقدم بر اوست بشناسد و او كسي است كه ذاكر خدا و پيغمبر او است و متفكر در آيات خدا و متعلم از علوم آل‌محمد عليهم السلام و از پيروي عادات و طبيعتها و شهوتها و غضب و الحاد و شقاوت و هر چه از امور باطنه كه خداوند نهي از آنها فرموده دوري ميكند و او همچنانكه بزبان خود از امام خود روايت ميكند باخلاق باطنه خود هم بواسطه همين تخلق باخلاق امام ، از او روايت ميكند و در ظاهر و باطن راوي از امام است پس چون مقلد ، او را باينطور شناخت به آنچه از صفات امامش كه در اين شخص ظاهر شده اقتدا ميكند و متصف بآن صفات ميشود و باين واسطه مشاعر باطنه او اصلاح ميشود و آنها را هم مثل ظاهر خود تزكيه ميكند .

آنگاه هر كس از اهل اين قريه ترقي كند و مستعد ادراك حقيقت شود [ص 33] صالح ميشود كه در قريه سوم يعني قريه حقيقت ظاهره داخل شود و در آن سير نمايد و بر او واجب است كه شخصي را كه در اين قريه بر او مقدم است بشناسد و آن شخص حكيمي است كه حكمت خود را از آل‌محمد عليهم السلام گرفته و بآن بزرگواران و فضايل ايشان معرفت پيدا نموده و بآن فضائل اقرار و بمقتضاي آنها عمل كرده است تا آنكه دوستي ايشان و دوستي دوستان آنها و بغض اعداء ايشان در قلب او ظاهر شده و با مشاعر ظاهري و باطني خود بمقتضاي آن حب و بغض‌ها عمل نموده است پس چون مقلدين در اين قريه او را شناختند و از او پيروي كردند دلهاي ايشان بآنچه خداوند خواسته است كه متصف بشوند متصف ميگردد و عارف به خدا و رسول ميشوند و محب او و محب اولياي او و دشمن دشمنان او ميشوند و اين قريه‌هاي سه‌گانه را ظاهره گفته‌اند چونكه اهل آنها اهل ظاهر هستند و علوم ايشان به تعلم و استدلال است نه با مشاهده و عيان و خطاي آنها بيشتر از صوابشان است و مثل آنها نسبت به مؤمنيني كه بالاتر از ايشانند مثل كور و بينا است و همانطور كه بينا ميگويد قرمز كور هم اين كلمه را تلفظ ميكند و ميگويد قرمز جز اينكه بينا ميفهمد قرمز چيست و كور معني آنرا هر قدر هم كه سعي نمايد نميفهمد .