جواب - اگر از طول كتاب و اشتغال باين سؤال و جوابهاي بيمعني مرا ملال نگرفته بود و معذلك آخوند هم سؤال از فرق توحيد و نبوت و امامت امروز و آن روز كرده بود شمهٔ تفصيل ميدادم و بيانات سابقين را روي دايره ميريختم تا ملاحظه شود كه معرفت دبستانيان امروز تا چه درجه بيشتر است ولي آخوند سؤال نكرده و من هم بينهايت كسل هستم ولي بطور ظاهر ظاهر عرض ميكنم كه ايران ما تا سيصد سال قبل همه سني بودند و امر تشيع ظهوري نداشت علماي سنت اغلب بخداي مجسم قائل بودند كه بر بالاي عرش نشسته و به پيغمبري قائل بودند كه خليفهاش ابوبكر و عمر و عثمان است و بعد از آن سه نفر هم ديگر منقطع شد ، منتهاي تدبير و سياست و علم چنين پيغمبري را هم در اين ميدانستند كه امت او بعد از او بدستور او خود خليفه براي خدا و پيغمبر انتخاب كنند اعتقاد بائمه ما هم كه مطلقا نداشتند ، اما علماي ما هم كه از ترس آنها قدرت اظهاري نداشتند و آنقدري هم كه گفتند مناسب فهم همان مردم بود كه مأنوس بعقايد سنيان بودند و در تحت نفوذ و قدرت آنها تربيت شده بودند و در مدارس آنها كتابهاي آنها را خوانده بودند و از معارف شيعه بكلي بياطلاع مانده بودند و منتهي درجه در تعريف امام بتعريف يك نفر عالم و فقيه قناعت كردند ، و اما آنچه امروز بر منابر شيعه و در مجالسشان ميشنويد اشتباه نكنيد اينها معارف قديم نيست و در اثر زحمت علماي آخرالزمان است و من ميل ندارم در اينجا عبارات سابقين را روايت نمايم و درجه معرفتشان را توضيح دهم و [ص 637] هر كس بخواهد مقايسه كند مراجعه ميكند و تكرار آن مراتب خوب نيست .
سؤال ( ٥٧ ) - صفحه دهم سطر ٢٤ جلد چهارم صريحا ولايت نوعي قائل شده و استشهاد نموده بشعر صوفيه : پس بهر عصري وليي قائم است ، و در صفحه ١٤٦ سطر ٢٦ جلد سوم اين عقيده را باطل دانسته . جواب بدهيد تكليف مردم با اين عقيده و آن فرمايش آقا چيست شما جمع نقيضين جايز ميدانيد يا خير .
جواب - جناب آخوند دوست ميدارد و خوشوقت ميشود كه ايرادي كرده باشد اعم از اينكه عالمانه باشد يا جاهلانه ، چسبندگي داشته باشد يا نه ، معني ايراد خود را ميفهمد يا نميفهمد و اين مشعر را دارد يا ندارد و قانع است كه چيزي گفته باشد و جواب باين ايرادات دادن شأن عاقل نيست الا اينكه من هم دوست ميدارم كه بهر تقدير ذكر مولاي خود را نموده باشم و دفاعي از آن ناحيه مقدسه نمايم و حمد و ثنائي با عقل ناقص از آن بزرگوار كرده باشم اگر چه مدح و منقبت مثل اين ناچيز از ايشان در حقيقت نقص ايشان است و آن بزرگوار چنان است كه خود خود را ستوده و من هرگز فضل و فضيلت او را نميتوانم احصا نمايم و وصف ما اندر خور اوهام ما است ، ولي همين قدر كه همه ميدانند بيشتر عرض نميكنم ، تنها كسي كه از صدر اسلام تا كنون بعد از شيخ اوحد اعلي الله مقامه توانسته است از عهده رفع اين قبيل شبهات حكما كه بعضشان از روي فهم و برخي از راه اشتباه در اسلام القا نمودهاند برآيد شخص مقدس اين بزرگوار است كه جميع اين شبهات را رفع و دفع فرموده و عالم اسلام را از لوث اين خرافات پاك كرده و از آن جمله شبهات وحدت وجوديها و وحدت موجوديها است كه علماي سلف ما رضوان الله عليهم جز حكم لعن و تكفير و اينكه آن عقايد خلاف ضرورت است دفاعي از آن شبهات نفرمودهاند و از عهده استدلال بر بطلان آن عقايد برنيامدهاند و اهل اين فن نبودهاند و ميدانيد كه صرف لعن و تكفير در مقام [ص 638] استدلال كافي نيست و از فروع آن عقيده فاسده وحدت موجود اين مسأله است كه قائل بامامت و ولايت نوعيه شدهاند و دليلها ميآورند و آيات قرآن در مقام استدلال ميخوانند و جاهل را باشتباه مياندازند و جواب از آن شبهات را هم بر وجه حقيقت نميدهد جز عالم رباني و با علم فقه و اصول نميگذرد . حال با اين مراتب اين نوع نسبتها را نسبت بچنين عالمي دادن بسيار بيمزه است و اگر اهل علمي بر همان كتاب عاميانه ارشاد عبور نمايد ميبيند كه حل اين شبهه را حتي براي عوام هم واضح فرمودهاند و سرتاسر كتاب ارشاد جز اثبات ولايت شخصيه ائمه اثنيعشر صلوات الله عليهم چيزي نيست و نسبت وحدت موجودي دادن بايشان ممكن نيست و تنها دليل جناب آخوند اين شده كه در مقامي باين مصرع شعر ملا استدلال و تمثل فرمودهاند و چه مانعي براي كدام حكيم و عالم است كه بشعر حكمتآميز يا مثل حكيمانه از هر كه باشد در جاي خودش و آنجا كه معني آن درست بيايد تمثل نمايد و حال اينكه امثال اين شعر في حد نفسه صحيح و حكيمانه است و البته در هر عصري و دوري وليي قائم است و بقاء آسمان و زمين بوجود ولي است حال اگر جماعتي اين را در غير موقع و بيجا خواندهاند چه مانع دارد كلام حقي را در معني باطلي استعمال كردهاند ، مگر از آيات قرآن بالاتر كلامي فرض ميشود اهل شبهه و فرق باطله جميعا بآيهٔ از آيات قرآن استدلال ميكنند ، همين جماعت صوفيه لعنهم الله آيه انا لله و انا اليه راجعون را دليل بر اين عقيده فاسده قرار ميدهند ، حال چه بايد كرد ، آيا بايد آيه محكم كتاب خدا را ترك كرد كه آن را در موقعي بمعني باطلي تفسير كردهاند ؟ اينكه نميشود ، همچنين است كلام حكمتآميز از هر كس ميخواهد باشد معني حكيمانه دارد ما ميگيريم و نظر بگويندهاش نميكنيم و امام عليه السلام فرمود انظر الي ما قال و لاتنظر الي من قال ما چه كار داريم كي گفته ، اگر حكيمانه است و موافق [ص 639] كتاب و سنت است صحيح است ، حال گوينده كلام يا ديگري از آن عبارت سوء استفاده كرده باشند يا بيموقع استدلال كرده باشند چه مانعي است ، ما بموقع استدلال ميكنيم و در حديث ميفرمايند حكمت گمشده مؤمن است در هر جا كه بيابد آن را ميگيرد آن را ، پس كلام حكمتآميز را نبايد دور انداخت هر كه ميخواهد گفته باشد و بهر اراده كه بوده است باشد و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كردند كه كلام حقي در جاهليت گفته شده است فرمود بلي اين شعر لبيد است كه ميگويد :
الا كل شئ ما خلا الله باطل و كل نعيم لا محالة زائل
و موضع حديث الآن نظرم نيست ولي بهمين مضامين فرمود ، حال شعر لبيد بتپرست معلوم نيست روي چه نيت بوده و چه اراده داشته است ولي ظاهر كلام موافق حكمت و حقيقت شده است و پيغمبر خدا آن را پسنديده است و مخصوصا طبع شاعر و كلام موزون و معتدل را خداوند طوري قرار داده كه در عالم الفاظ غالبا نماينده و حاكي حقيقت ميشود و اي چه بسيار اشعار حكيمانه است كه غالبا خود گوينده هم ملتفت آن معني نبوده و عالم و حكيم نبوده سهل است كه اي بسا سواد هم نداشته معذلك كلام حكيمانهٔ گفته است و اگر از خود او بپرسي كه اين معني را در كلام منثور تحقيق نمايد نميتواند و نميداند ولي اين خاصيت را خداوند در كلام موزون و منظوم قرار داده كه گاهي موافق ترتيب حكمت و جعل خداوند جاري ميشود و خود گوينده هم غافل از آن است و اشعار ملاي روم اغلب اغلب اينطور است زيرا علاوه بر طبع موزون در حكمت او شبهه نيست و شايد هنوز هم كه شده در سنخ خودش چنين عالم و حكيمي بوجود نيامده و امثال جناب آخوند از قشريين كه سهل است بلكه حكماي دنيا اگر بتوانند معني شعرش را بفهمند بايد افتخار كنند و از جمله فنوني كه در شعر او بكار رفته كه شايد از [ص 640] مختصات او است اين است كه اغلب اشعارش متحمل معني حق و باطل هر دو هست و بطور قطع و يقين نميتوان عقيده او را معين كرد و محقق است كه در بياناتش تقيه زياد داشته كه ظاهرش موافق قول حكماي معاصرين يا متقدمين خود سروده و در عين حال متحمل معني حق هم هست و ميتوان محمل قرار داد ، اهل باطل هم بهمان اشعار استدلال ميكنند و متشابهاتي براي تمسك آنها هم هست و بطور قطع نميتوان عقيده او را فهميد ، حتي هنوز كه شده در تشيع و تسنن ملا حرف است و آنچه شايع معروف است اين است كه سني بوده ولي از بعض اشعارش ميتوان استدلال بر تشيع او كرد از آن جمله شعري است كه بعد از همين شعر است كه جناب آخوند شنيده و در ارشاد ديده كه ميگويد :
پس بهر دوري وليي قائم است تا قيامت آزمايش دائم است
هر كه را خوي نكو باشد پرست هر كسي كو شيشه دل باشد شكست
پس امام حي قائم آن ولي است خواه از نسل عمر خواه از علي است
مهدي و هادي وي است اي راهجو هم نهان و هم نشسته پيش رو
او چو نور است و خرد جبريل او آن ولي كم از او قنديل او
و آنكه زين قنديل كم مشكوة ما است نور را در مرتبت ترتيبها است
ز آنكه هفصد پرده دارد نور حق پردههاي نور دان چندين طبق
از پس هر پرده قومي را مقام صف صفند اين پردههاشان تا امام
عرض ميكنم از اين مصراع كه ميگويد : خواه از نسل عمر خواه از علي است ، توهم ميشود كه آن دو را دو نقطه حق و باطل دانسته و بحكم مقابله اينطور گفته . و شبهه نيست كه ظاهر اغلب اين اشعار كفر است و اگر دانسته شود كه منظورش ولايت نوعيه است و آن عقيده فاسده كه هر كسي از عرض مردم ممكن است بمقام ولايت و امامت برسد و عدد ائمه عليهم السلام از دوازده بسيزده و بالاتر تجاوز [ص 641] كند اين كفر صريح است و حضرت صادق عليه السلام در حديثي تصريح ميفرمايد و راوي حديث سدير صيرفي است و مفضل بن عمر و چند نفر ديگر از اصحاب فرمود در حديث طويلي كه در قائم ما سنتي است از عيسي كه امر در او بر نصاري مشتبه شده است و آن حضرت را امت منكر ميشوند پس گويندهٔ ميگويد بغير هدايت كه او متولد نشده است و قائلي ميگويد كه متولد شده است و مرده است و گويندهٔ كافر ميشود باينكه حاديعشر ما عقيم بوده و قائلي از دين بيرون ميرود بقول خودش كه امامت تجاوز ميكند بسيزده و بالاتر و قائلي معصيت ميكند خداي عز و جل را بقول خودش كه روح قائم نطق ميكند در هيكل غيرش . عرض ميكنم اين دو قول آخر از مذاهب صوفيه و وحدت موجوديين است و شبهه در بطلان آن نيست و اگر ملا از اين اشعار و امثال آن اراده اين مذهب داشته كه قطعا كفر است ولي اگر دقت در همين اشعار شود محتمل است كه معني حقي را هم در بر داشته باشد و منظورش از ولي ناطق همان ناطق واحد و سلمان زمان و باب اعظم است كه باب حضرت امام عصر است عجل الله فرجه كه عالم از وجود چنين كسي در غيبت امام مستغني نيست و البته هست و خواهد بود اِمّا ظاهر مشهور و اِما خائف مغمور و اين احتمال را از مفاد اشعار بعد او عرض ميكنم كه پيداست قائل بترتيب بوده و براي اولياء خدا مرتبِها قبول داشته و همه را از يك نور و يك طينت چنانچه ظاهر عقيده وحدت موجود است نميدانسته و مثل بنور و مصباح و مشكوة ميزند چنانچه در آيه شريفه نور بيان شده است منتهي اگر صاحب هر درجه را هم باسم ولي خوانده باشد چه مانعي است و ولي اسم نوعي است كه شامل ائمه اثنيعشر ميشود و شامل دون درجه ايشان از شيعيان ايشان هم ميشود همان طور كه لفظ امام هم بر شيعه اطلاق ميشود و خود ائمه عليهم السلام در اخبار خودشان شيعه خود را بنام ولي و امام خواندهاند و ممكن است [ص 642] كه ملا هم بهمين منظور اين اشعار را سروده و منظورش از لفظ ولي آن ولي و امام مطلق كه از دوازده تجاوز نميكند نيست و در دو شعر آخر كه روايت كرديم تقريبا توضيح ميكند اين معني را كه ميگويد :
ز آنكه هفصد پرده دارد نور حق پردههاي نور دان چندين طبق
از پس هر پرده قومي را مقام صف صفند اين پردههاشان تا امام
و منظورش از امام مطلق شخص ولي مطلق باشد كه در صف او هيچكس نميايستد و منظورش از ساير صفوف درجات اولياء است ، بهر حال كه اينها حملهائي است كه امكان دارد و معذلك ما مقيد نيستيم كه كلمات او را مسلما درست بياوريم و خدا دانا است كه چه اراده داشته . و آن چيزي كه شبهه در آن نيست آن است كه عالم بدون حاكم قائم نميشود چه پيغمبر باشد يا ولي مطلق كه عدد ائمه مطلقه عليهم السلام از دوازده نميگذرد و اين زمان عصر حضرت حجة بن الحسن صلوات الله عليه ولي دوازدهم است و چون غايب است خليفه حي قائمي هم براي آن بزرگوار در هر دور و زمان ضرور است بهمان دلايل كه در جلد چهارم ارشاد از اول تا آخرش بيان همين مطلب است و مذهب وحدت موجود هم كفر است و اولياء آلمحمد عليهم السلام از نور ايشان و از فاضل طينت ايشان خلق شدهاند و در طينت آلمحمد عليهم السلام جز خود آن بزرگواران كه چهارده نفس مقدسند احدي از عالمين حتي انبياء مرسلين شركت ندارد .
سؤال ( ٥٨ ) - صفحه ١٧١ سطر ١٢ جلد سوم خلاصه ميگويد دنيا بالا ميرود تا بمقام هورقليا دولت امام (ع) را بيند ، تا ميگويد عطر هورقليا بمشام مؤمنان رسيده ، تا ميگويد همين كتاب ارشاد شكوفههاي هورقليا است ، تا ميگويد چرا اهل دهات عربي ميگويند و سابق نميگفتند ، تا ميگويد جعلطبعان ( نعوذ بالله يعني علماي زمان آقاي بزرگوار ) بيني ايشان از اين بوها ميسوزد . اگر قدرت داريد [ص 643] جواب از اين حرفها كه مدعي امامت و فحاشي بعموم مسلمين نموده بدهيد .
جواب - و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم اين مطالب را جناب آخوند از صفحه ١٧٤ جلد سوم چاپ بمبئي برداشتهاند و تكه تكه نوشتهاند و صفحه ١٧١ اشتباه است و نميدانم چه سودائي در سر آخوند پيدا شده كه هر عبارتي را فحش ميداند كه بعلما داده شده و چرا تا اين درجه توهين نسبت بآنها جايز ميشمرد در حالي كه مطلقا صحبتي از علما نيست و عين عبارت ايشان در آخر آن فصل اين است كه ميفرمايد : پس همينها كه ميشنوي شميم عالم هورقليا است و لكن جمعي جعلطبعان بيني ايشان از اين بوها ميسوزد و گيج ميشوند و جمعي مردمطبعان از اين فوايح روايح لذت برده قوت جانشان ميشود پس معلوم شد كه ان شاء الله نزديك است . تمام شد عبارت ايشان و ذكري از علما و غير علما ندارد .
و اما ادعاي امامت العياذ بالله در هيچ جاي اين كتاب نيست بلكه از اول تا آخر ادعاي نوكري و بندگي امام عليه السلام و بيان فضل آلمحمد عليهم السلام است و اصل بيان در اين مقام در باب ظهور امام عليه السلام و كيفيات و علامات ظهور است و باين مناسبت ذكري از هورقليا فرموده است و اين لفظ بگوش ايشان غريب آمده و كم شنيدهاند و قاعده در ميان علما اين بوده است كه هيچوقت بحثي بر سر الفاظ و اصطلاحات نداشتهاند و هميشه ناظر بمطلب و معني بودهاند و نقلي نيست كه هر كسي معني حقي را بزبان و اصطلاح خود بگويد و گفتهاند كه لا مشاحة في الاصطلاح ، بلي لفظ هورقليا اصلا يوناني است يعني عالم ديگر و اصطلاح حكماي قديم است و در كلمات شيخ مرحوم اعلي الله مقامه در چندين جا هست و اين لفظ را از آنها گرفتهاند و مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه هم از آن بزرگوار گرفته و استعمال فرموده است و هورقليا هم عالمي است از عوالم كه خداوند خلق فرموده است و آنچه بر ما است آن است كه بيان مختصري [ص 644] در باب هورقليا و صفت آن عالم و رتبه آن در اين مقام بنمائيم و رفع اشكال از بعض اخوان از اهل عرفان كه خوب ملتفت نشده باشند بنمائيم ان شاء الله و اما تفصيل بيان ظهور و رجعت را در محل خود از كتاب ارشاد يا ساير تأليفات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم خواهند ملاحظه كرد .
پس در بيان هورقليا آنچه بعقل ناقص از ظواهر اخبار و بيانات مشايخ كبار اعلي الله مقامهم فهميدهام و باقتضاي اين مقام اختصارا و با زبان ساده عاميانه عرض ميشود اين است كه مراد از آن عالم اجمالا عالم مثال است يعني عالم صور اگر چه در مقام تفصيل سموات آن عالم را هورقليا و ارض آن عالم را جابلقا و جابرسا ميگوئيم ولي گاه در كلام حكما كل آن عالم را با جميع مراتب عالم هورقليا ميگويند و گاه اقليم هشتم ميگويند باين مناسبت كه حكما و علماي قديم اين زمين را بر هفت اقليم و هفت قسمت قرار دادهاند و عالم هورقليا چون فوق اين اقاليم است و از حدود ظاهر اين اقاليم خارج است اقليم ثامنش ميگويند و اين تقسيم هفت اقليم هم از حكماي قديم البته بيمأخذ نيست و مأخذش از انبياء سلف است و صحيح است زيرا در اخبار ائمه اطهار هم ميبينيم كه بر اين اصطلاح جاري شدهاند و ذكر اقاليم سبعه در فرمايشات حضرت امير مكرر ديده ميشود و در حديثي حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد دنيا بر هفت اقليم است ، و مقصودم اين است كه هورقليا را اقليم هشتم خواندهاند كه وراي اين دنيا است و صحيح است ولي در غيب همين دنيا است . خلاصه آنكه اولا از كتاب خدا و اخبار ائمه اطياب صلوات الله عليهم ظاهر است كه خلق خدا منحصر بهمين عالم دنيا كه ما در آن راه ميرويم و ظاهر آن را ميبينيم نيست و عالمهاي متعدده هست و خداوند ميفرمايد الحمد لله رب العالمين و ميفرمايد تبارك الذي نزل الفرقان علي عبده ليكون للعالمين نذيرا پس شبهه نيست كه عوالم متعدد است و ميگوئيم كه در آيه ديگر [ص 645] خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر يعني براي خداست خلق و امر ، پس معلوم شد دو چيز است عالم خلقي است و عالم امري و هر يك از اين دو عالم در مقام تفصيل مشتمل بر عوالم بسياري است ولي قصد ما در اين مقام بيان كليات است ، اما عالم امر همان مشيت خداست كه بيانش در اخبار شده است و اينجا تفصيل نميدهيم و جميع عوالم و جميع چيزها را خداوند با مشيت خود و امر خود ايجاد فرموده است پس معلوم است كه حقيقت همه اشياء در مشيت خدا هست منتهي اين است كه بنحو اجمال و امكان نه تعين و تشخص و اين حقايق در اسفل عالم امر است كه زمين آن عالم باشد و اينجا را هم عالم امر ميخوانند منتهي امر مفعولي خوانده ميشود و گاه ارض جُرُز و گاه عالم سرمدش ميخوانند و گاه بحر صاد خوانده ميشود و گاه مقام نون گفته ميشود و گاه عالم فؤاد گفته ميشود و اسامي ديگر نيز دارد كه موقع بيانش نيست و براي هر يك وجهي است كه ذكرش طولاني است و براي اهلش در جاي خود بيان شده است ، خلاصه كه عالم سرمد يعني عالم حقيقت چيزها و اصل اشياء در اين مقام است و متصل بكليه عالم امر است و اين عالم از عوالم غيبيه است ، و بعد از اين عالم عالم خلق است بطور كلي و عالم خلق نيز مراتب بسيار دارد كه هر مرتبه در حد خودش عالم مستقلي است و همه را رويهمرفته عالم خلق ميگوئيم و اول آن عوالم عالم عقل است كه در اخبار متعدده فرمودهاند اول ما خلق الله عقل است و اختصارا اخبار را روايت نكرديم و عالم عقل عالم مواد است و ماده جميع كاينات از آن عالم گرفته شده و در اخبار اين طور تعريف فرمودهاند و فرمودهاند عقل محيط بهمه اشياء و علت همه موجودات است و اين احاطه و عليت صفت ماده است و جميع موجودات خلقيه صورت و صفت عقلند و عقل احاطه بجميع صور خود دارد پس معلوم است كه ماده آنها است مثل اينكه گل احاطه بجميع كوزهها و كاسهها و [ص 646] آنچه از گل ساخته ميشود دارد و در حديث است كه خداوند عقل را خلقت فرمود و براي او رأوسي قرار داد بعدد جميع خلق ، پس هر خلقي را كه مشاهده بكني رأسي از رأوس عقل است يعني صورتي از صورتهاي او است پس معلوم شد كه براي عقل صورتهاي بسيار است و جميع خلق خدا صور عقلند و باين لحاظ است كه ميگوئيم جميع خلق خدا عقل و ادراك و شعور دارند و همه تسبيح و بندگي خدا ميكنند و يسبح لله ما في السموات و ما في الارض و اصل تسبيح و بندگي از عقل است كه فرمودند عقل آن است كه بندگي خدا بآن ميشود و فرمودند عقل مطيعترين بندگان خداست براي خدا ، پس همه چيز كه تسبيح خدا ميكند معلوم است عقل دارد كه تسبيح ميكند . خلاصه پس جميع خلق صور عقل هستند و رأوسي هستند كه خدا براي عقل خلق فرموده پس همه اين صورتها از براي عقل ثابت است و منفك از او نميشود زيرا كه ماده بي صورت نميشود و صورت بي ماده هم نيست و ماده و صورت را خداوند با هم خلقت ميفرمايد و هيچيك از آن دو مقدم و مؤخر نيستند و با هم هستند منتهي اين است كه براي هر يك از اين دو مقام و مرتبهايست كه بايد مقام را محفوظ بداري و مقام ماده بالاتر است و مقام صورت پائينتر زيرا كه مراد از صورت نهايات و اطراف ماده است پس باين نظر ميگوئيم ماده اول است و صورت دويم زيرا ماده بايد باشد تا طرفي براي او اثبات شود و اين بالا و پائيني را بايد رعايت كرد پس مقام صورتها در اسفل مقام عقل است و اينجا را در اصطلاح حكمت عالم نفوس و عالم مجردات ميخوانيم و عالم صور ميگوئيم و عالم دهر ميگوئيم و متصل بعالم عقل است و در لسان اخبار گاه اين عالم و اين مقام را ملكوت ميفرمايند و عالم عقل را جبروت ميخوانند و عالم امر و عالم فؤاد را لاهوت ميخوانند و نيز اين عالم را عالم نفس قدسيه ميخوانند و اينجا مقامي است كه نفوس اناسي را خداوند [ص 647] از اينجا گرفته و قدسيهاش ميگويند براي اينكه از آلايشها و اعراض اين عالم كه فعلا ما در آن هستيم مقدس و مبري است و اين عالم را عالم ذر و عالم اظله نيز ميگويند و بيان عالم ذر سابقا در همين كتاب گذشت كه خداوند نفوس اناسي را در اين مقام خلق كرده و در همين جا پيغمبر (ص) را براي دعوت آنها فرستاده و با همه در اين مقام سؤال و جواب فرموده و عهد و ميثاق ولايت و ايمان از همه گرفته و در همين مقام هر كس خواسته مؤمن شده و هر كس خواسته كافر شده و همين عالم را عالم قيامت و محشر ميخوانيم كه همه اناسي در عود خودشان باينجا برميگردند زيرا معاد هر كسي بآنجا است كه از آنجا خلق شده نه بالاتر از آن ، خلاصه پس اين مقام هم اسامي بسيار دارد كه حكما در هر موقعي بمناسبتي باسمي ميخوانند و شواهد اين مراتب در اخبار است و اينجا جاي بيانش نيست و زيادي است زيرا ابناء حكمت خودشان ميدانند و ديگران نه بيان مجمل ما را ميفهمند و نه بيان مفصل بلكه بيان مفصل بيشتر بر اشكال مطلب ميافزايد . باري اين عالم كه عالم صور است عالم نفس قدسيهاش ميخوانند و اما آنكه شنيدهٔ گاه در بيانات حكما نفس كليه ميفرمايند مرادشان رويهمرفته عالم عقل و عالم نفس است كه ماده و صورت را با هم منظور دارند و نفس ميگويند اشاره بمقام صورت است و كليه ميگويند اشاره بمعنويت و كليت عقل است پس ملتفت باش و قدر اين عرايض را بدان كه در جاي ديگر باين سادگي نخواهي ديد اگر چه من حكيم نيستم اما از اولاد حكما هستم و اصطلاح آنها را اولادشان بهتر ميدانند .
و اين جمله را هم بطور معترضه عرض ميكنم كه مقام انبياء خدا فوق اين مقام است كه عالم نفوس اناسي باشد و از عالم عقل صرف هم نيستند زيرا مواليد آن عالم منحصر بچهارده نفس مقدس است صلوات الله عليهم بلكه مقام انبيا را عالم روح ميخوانند و روح ملكوتي ميگويند كه آن عالم برزخ ميانه عالم عقل و عالم [ص 648] نفس است زيرا نه جوهريت عقل را دارد و نه صوريت و شخصيت نفس را دارد بلكه برزخ ميانه دو عالم است و بيانش در اين مقام مشكل است و مورد حاجت ما هم نيست و مقصودم بهمين اندازه بود كه عرض كنم در ميانه هر دو عالمي برزخي هم هست زيرا خداوند اين طور قرار داده و در حكمت ثابت است كه طفره در ملك خدا نيست و جميع عوالم مربوط بهم و متصل بيكديگر است پس ميانه هر دو عالم برزخي است و خداوند ميفرمايد مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لايبغيان .
خلاصه سخن در عالم نفس بود كه بيك نظر عالم صور است كه صورتهاي اوليه عالم عقل هستند و مقدس از آلايشهاي اين عالمند و بر خودشان مستقل هستند و باين لحاظ عالم نفوس قدسيه است و از اعراض و كثافات اين عالم پاك هستند و ربطي بمواد و صور كثيفه عرضيه اين عالم ندارند و نيز آن عالم را نسبت باين عالم ما عالم علوي ميخوانند و حضرت امير عليه السلام در صفت آن عالم ميفرمايد صور عارية عن المواد خالية عن القوة و الاستعداد و در نسخه ديگر است صور عالية عن المواد و بهر دو لفظ معني صحيح است و مقصود اين است كه صوري هستند عاري از اين مواد دنيويه عرضيه يا بالاتر از اينها است و بقرينه تمام همين حديث و تصريحات ساير اخبار پيداست كه مراد از مواد يعني اين مواد عرضيه عالم ما نه اينكه آن نفوس صوري باشند بدون ماده زيرا صورت بدون ماده وجود ندارد و ماده و صورت دو جزء جوهريه هر چيزي است كه قابل انفكاك نيستند و هر يك از آن دو كه نباشند شئ موجود نيست بلكه معدوم است ولي مراد از اين مواد كه در اين حديث ميفرمايند مواد عرضيه زمانيه است و منظور اين است كه نفوس قدسيه از اين مواد عرضيه دنيويه گرفته نشده است و بر خودشان مستقلند و قول آخوند ملا صدرا كه خيال ميكند نفوس انسانيه مأخوذ از اين مواد جسمانيه زمانيه است و همين جماد است كه نبات ميشود و نبات است كه [ص 649] حيوان ميشود و حيوان است كه انسان ميشود غلط است و بر خلاف كتاب خدا و اخبار ائمه اطهار است و همچنين قول آخوندهاي قشري كه انسان را عبارت از همين ابدان عنصريه ميدانند و همين ابدان كثيفه عرضيه را ميخواهند بآخرت برگردانند باين دليل كه معاد جسماني است اين هم غلط است و جسم منحصر باجسام عرضيه دنيويه نيست بلكه مراد خدا و رسول اجسام اصليه اناسي است كه از عالم خودشان گرفته شده كه عالم نفس است و ماده آن جسم از عالم عقل است چنانكه حضرت امير عليه السلام در حديث كميل در صفت نفوس انسانيه ميفرمايد كه مواد آن نفوس از تأييدات عقل است ، و در همان حديث است كه نفس انسان از اين بدنهاي ظاهريه گرفته نشده پس عصاره و شيره اينها و لطيفه اين ابدان نيست و مثل گلابي يا عطري و جوهري كه از اين گل بيرون ميآيد نيست بلكه آن نفوس صوري هستند كه عاري از اين مواد هستند و در عالم خودشان هستند ، و اما كيفيت آمدن آنها باين عالم در مثل آمدن عكس انسان است در اين آئينه يا نور آفتاب كه از آسمان در اين آئينه ميفتد يا در آب ميفتد و اين عكس را كه در آئينه ميبيني نه مادهاش از سنگ است نه صورتش بلكه بر خودش ماده و صورتي عليحده دارد كه از اين سنگ گرفته نشده و دخلي باين ندارد بلكه بر خودش مستقل است و خدا او را جدا خلق كرده اگر اين آئينه باشد عكس ميندازد در آن اگر هم نباشد بر خودش موجود است و در عالم خودش قائم بماده و صورت خودش است و گفته ميشود كه از اين عالم رفت و مرد نه اينكه در عالم خودش مرده باشد بلكه آنجا زنده است و نزد خدا و روزي داده ميشود و مرگ را خداوند در اين دنيا خلقت كرده نه در عالم آخرت ، بلي بعد از مرگ آن شخص در اين دنيا مظهري ندارد مگر اينكه خدا خواسته باشد دومرتبه مظهري در دنيا بگيرد و اينجا زنده و ظاهر شود و اين امر ممكني است و مكرر هم اتفاق [ص 650] افتاده است و حكايات احياء عيسي (ع) اموات را يا زنده شدن عزير پيغمبر را در قرآن يا اخبار احياء سام بن نوح يا ديگري را بر دست ائمه اطهار (ص) البته ديدهايد .
خلاصه اينها مطالبي است كه براي تماميت مطلبي كه منظور نظر است عرض ميشود و مراد ما بيان بعض از كليات عوالم بود براي تمهيد مقدمه كه بفهمي عالم هورقليا كجا است ، پس گفتيم كه اول عوالم عالم امر است كه عالم سرمد و عالم حقايق باشد و بعد از آن عالم عقل است كه مقام مواد كاينات است و بعد از آن عالم نفس است كه عالم صور كاينات باشد و عالم روح برزخ ميانه عقل و نفس است و بعد از عالم نفس اين عالم زمان محسوس و مشهود ما است و همين عالمي است كه فعلا ما و تو در آن هستيم كه منتهي اليه همه عوالم است و صور عاليه دهريه نفسانيه همه باينجا منتهي شده و در خاك اين عالم پنهان شده و بقوه رفته است و اين عالم قبر عوالم عاليه است و جميع اهل آن عوالم را در اينجا بخاك سپردهاند و بر حسب امر پروردگار بايد از اينجا سر از خاك بيرون بياورند و خود را مستخلص نمايند و هر كسي بمنزل خود برگردد و عود نمايد و مقصود ما فعلا شرح اين عالم هم نيست مگر بهمين اندازه كه در تعريف اين عالم زمان ميگوئيم كه اينجا محلي است كه نفوس و صور عاليه دهريه باين مواد جسمانيه عرضيه تعلق ميگيرد و آن صور باين مواد منسوب و مربوط ميشود و چون جميع اين مواد زمانيه عالم ما نسبت بآن صور دهريه عرض است پس اين نسبت و ارتباطي كه با آن صور پيدا كردهاند دائمي نيست و موقتي است و هر وقت باشد بايد از يكديگر منفك و زايل شوند و آن صور بدهر خودشان برگردند و اين مواد زمانيه در عالم خودشان بمانند و باين جهت است كه هر نفسي كه باين عالم بيايد ولو اينكه نفس اول ما خلق اللهي باشد بايد آخر بميرد يعني از اين مواد عرضيه منفك و جدا بشود و خداوند ميفرمايد كل نفس [ص 651] ذائقة الموت و انك ميت و انهم ميتون پس هر صورتي در مدت معيني بر روي اين ماده عرضي ميماند و آن مدت را زمان ميگويند يا وقت ميگويند و اين شب و روزها و ساعتها و دقيقهها اسبابي است كه كيل زمان را معين ميكند نه اينكه خود زمان باشد و خود زمان همان مدت بقاء صورت دهري است بر روي ماده عرضي .
حال اين مطلب را هم اگر فهميدي عرض ميكنم كيفيت آمدن آن صورتهاي دهريه نفسانيه بر روي اين مواد عرضيه مثل كيفيت آمدن نور آفتاب است در اين زمين يا در اين آئينهها يا مثل آمدن عكس انسان و شبح و مثال انسان است در آئينهها و خود آن صور دهريه از عالم خود هيچوقت پائين نميآيند مثل اينكه خود انسان در آئينه نميرود يا خود جرم آفتاب از آسمان بزمين نميآيد پس خود نفس انسان دهري كه در عالم ذر خدا خلق فرموده و با او سؤال و جواب فرموده و انسان در آنجا استنطاق شده و عقايد خود را بخداوند عرض كرده و باين لحاظ مسمي بنفس ناطقه شده او باين عالم مواد عرضيه زمانيه شخصا نميآيد اما شبح او و مثال او و ظل او ميآيد همان طور كه در مثل دانستي و امر خدا در همه جا يكسان است و ظاهر عنوان باطن است و در خلق خدا تفاوت نيست .
حال اين مطلب را هم اگر ملتفت شدي عرض ميكنم مراد ما از اين عكس يا شبح يا مثال يا ظل كه ميگوئيم و همه اين اصطلاحات را هم از اخبار و كتاب خدا برداشتهايم يا آنكه گاهي نور ميگوئيم مراد ما از همه اينها همان فعل نفس انسانيه است كه از براي هر ذاتي و جوهري فعلي البته هست و البته آن ذات و جوهر صاحب كمال و صفتي هست زيرا هر چيزي مخلوق بمشيت است و مشيت خدا صاحب كمال است پس همه مشاءات صاحب كمال هستند و كمال هر چيزي است كه از خود او تجاوز ميكند و سرايت و نفوذ در جاهاي ديگر ميكند مثل اينكه اين شعله چراغ صاحب فضل وجود و كمال است و كمال او نور او است و همين نور فعل شعله است كه گفته ميشود [ص 652] شعله نورافشاني ميكند پس همه چيز صاحب كمال و فعلي شد منتهي ضعف و شدتي در كمال هر چيزي هست كه هر چيزي بخدا نزديكتر است كه مبدء و منشأ همه كمالات است كمالش بيشتر و قويتر است و نفوذ و سريان و جريانش در ساير چيزها بيشتر است و هر چه از خدا و مبادي عاليه دورتر است كمالش كمتر و فعلش ضعيفتر است و نفوذ و سريان و جريان و فعاليت كم دارد و اهل حكمت دانستند كه چه عرض كردم ولي براي اشخاص مبتدي باز بايد مثل عرض كنم ، فرضا آتش غيبي جوهري است دهري و صورتي از صور علويه است همين كه بر روي ماده زماني واقع شد و قرين با اين دخان شعله شد صفت آتش بروز ميكند و از اين ماده عرضيه دودي هم تجاوز ميكند و شروع بسير ميكند و تا آنجا كه قوه دارد كار ميكند و ميرود حال تا چه آتشي باشد و چه مادهٔ باشد آتش روغن كرچك باشد يا نفت باشد يا مواد و ادويه و فلزاتي باشد كه آتش برق از آنها استخراج ميشود يا ماده فلكي باشد مثل ماه و ساير كواكب يا ماده آفتاب باشد هر يك علي قدر مراتبهم نورافشاني ميكنند و در جاي خود نميايستند و تجاوز ميكنند و كمال و فعل خود را تحميل بر ديگران ميكنند اين صفت آتش بود كه يكي از صور دهريه است ، اما بعض از صور دهريه هست كه اين درجه كمال و فعاليت ندارد فرضا مثل رنگ سياه يا سفيد يا قرمز يا رنگ ديگر كه همه اين الوان از صور دهريه است و از خزائن عوالم بالا پائين آمده و اين رنگها ماده زماني نيستند بلكه صورت دهري هستند كه بر روي ماده زماني ظاهر شدهاند اما بعد از ظهور بر روي ماده همين جا ثابت ميمانند و ديگر نفوذ و جريان و فعاليت ندارند زيرا ضعيف و ناقص هستند و اين رنگ خاص از روي اين ماده تجاوز نميكند مگر اينكه صاحب كمالي اين صورت را تكميل كند و صاحب نفوذ نمايد مثل اينكه نوري بيفتد بر روي اين رنگ مثلا اين شيشه قرمز نوري بر اين بيفتد و اين قرمزي را بردارد و تا هر جا خودش [ص 653] ميرود ببرد اين ممكن است ولي خود رنگ قرمز از جائي بجائي نميرود و بر روي اين ماده قرمز ميماند ، حال از اين امثال هم تا درجهٔ مطلب توضيح شد . حال از جمله صور ملكوتيه دهريه يكي هم نفس انسان است كه از بزرگترين و عاليترين و كاملترين صور دهري است و حجت خداست بر ساير صور كه ناقصند و دون درجه او هستند و حضرت امير عليه السلام فرمود الصورة الانسانية هي اكبر حجة الله علي خلقه و او حجت خداست يعني مبلّغ از جانب خداست و مكمل ساير صور است و منتهاي فعليت و فعاليت و كمال را دارد و بسيار قوي است .
خلاصه كه مطلب اين بود كه نفوس و صور دهري هر يك در حد خود صاحب كمال و فعلي هستند پس نفس كليه الهيه دهريه صاحب فعل مطلق كلي است كه همه افعال اين نفوس جزئيه دهريه از اثر آن فعل است و آن فعل مطلق را در اصطلاح حكمت عالمي خواندهاند فوق اين عالم مواد عرضيه زمانيه و دون عالم نفس قدسيه بلكه برزخ ميانه اين دو عالم است و امري است بين دو امر و عالم مستقلي نيست براي اينكه جوهري نيست بلكه قائم بنفس قدسيه است مثل اينكه فعل شخص زيد قائم بخودش نيست بلكه قائم بشخص زيد است و نور چراغ قائم بخودش نيست بلكه قائم بچراغ است و از اين عالم مواد هم شمرده نميشود براي اينكه نسبت باين مواد عرضيه تذوت و اصالت و جوهريت دارد و از اين مواد بيرون نيامده منتهي اين است كه اين مواد عرضيه مركبي و مظهري براي او هستند و او خودش وجود ثابتي است فوق اينها همان طور كه در مثل دانستي عكسي كه در آئينه است غير از آئينه است و ماده و صورتش جداست اگر اين آئينه اينجا بود در آن ظاهر ميشد اگر نبود شبح و عكس تو قائم بشخص تو است و دخل بآئينه ندارد ، حال همچنين است عالم برزخ بر خودش عالمي است اگر اين مواد شخصيه عرضيه دنيويه باشند عكس او در اينها ظاهر ميشود اگر نباشند او در جاي خودش ثابت [ص 654] است و قائم بنفس است منتهي اين است كه مظهري در اين عالم مواد دنيويه ندارد پس عالم برزخ هست و موجود و ثابت است و در غيب اين عالم است و بر طبق همين عالم است و جميع عوالم بر طبق يكديگرند و عينا در عالم برزخ آسمانهائي است و زمينهائي و عناصري و بري و بحري و مواليدي و اناسي و حيواناتي و نباتات و جماداتي مانند آنچه در اين دنيا ميبيني و دليلش اين است كه همه اينها را در اين دنيا ميبيني زيرا آنچه اينجا ميبيني از آن عالم آمده و خدا ميفرمايد ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم يعني هيچ چيز نيست مگر اينكه خزائن آن در نزد ما است و باندازه معلوم نازل ميكنيم ، و خزائن خدا همان عوالم عاليه است كه عرض كردم و خزانه اول همان عالم امر است كه امرش كن فيكون است و همه چيز از امر پروردگار ميآيد و خزانه دويم عالم عقل است كه عالم ماده است و خدا اول ماده چيزي را خلق ميكند بعد از آن صورت آن را و خزانه سيم عالم نفس است كه صور چيزها در آنجا است و عرض شد كه نفس مطلقه است كه اشراق مينمايد باين عالم و اين عالم زمان ايجاد ميشود و همان اشراق نفس و فعل او را كه تنها ملاحظه كني آن عالم برزخ است كه آن را هم گاهي عالم نفس ميخوانيم بواسطه كمال شباهتي كه بعالم دهر دارد منتهي نفس ظليهاش ميخوانيم يعني ظل عالم نفس است و فعل او است كه كمال شباهت باو دارد كه حتي اسم خود را هم باين داده است و باين عالم هم نفس ظليه ميگويند و جميع آنچه در نفس دهري خدا قرار داده ظل او و شبح او در عالم برزخ موجود است بدون هيچ تفاوت الا اينكه برزخ تذوت و استقلال ندارد بلكه قائم بنفس ملكوتي دهري است ، پس معلوم شد كه اين برزخ موجود است و همه چيز هم در او هست و فوق اين دنيا و در غيب اين دنيا است و بآن اندازه كه از صور برزخيه كه در حقيقت صور دهريه است بر روي اين مواد عرضيه ظاهر شده [ص 655] است من و تو هم آنها را ميبينيم و آنچه بر روي اين مواد ظاهر نيست از چشم من و تو غايب است و ممكن است غير از من و تو كسي باشد كه چشمش باز است و بهتر ميبيند او ميبيند صور آن عالم را بجهت اينكه واجب نيست هميشه و در جميع اوقات صور برزخيه بر روي اين مواد جسمانيه عرضيه ظاهر باشند بلكه ممكن است آئينه عرضيه آنها شكسته باشد اما آن اشباح و اظلال قائم بصورت و ماده برزخيه خودشان هستند و مربوط بآئينههاي زماني نبودند مثل اينكه اگر كاغذ عكس تو پاره شد شبح تو در هوا هست و تا تو زنده باشي شبح تو در همه جا هست و دخلي بآن كاغذ مخصوص نداشت ، پس صور آن عالم تا مدت بقاء عمر عالم برزخ از صفحه روزگار برداشته نميشوند بلي ممكن است من و تو كه چشم برزخي نداريم آنها را نبينيم اما اين دليل نبودن آنها نيست ، مثل اينكه حضرت امير (ع) در وادي السلام ايستاد و مدتي با اشخاصي تكلم ميفرمود و از آن حضرت سؤال كردند با كه صحبت ميكنيد فرمود جماعتي از ارواح مؤمنين بودند ، و در اخبار زيادي ديدهايد كه سؤال ميكنند ارواح مؤمنين بعد از مردن كجا است ميفرمايند در ابداني مثل ابدان خودشان ، پس هستند و از ميان نميروند منتهي ما نميبينيم ، و همچنين جن و ملائكه هستند و راه ميروند در همين دنيا و از اهل آن عالمند و ما و تو آنها را نميبينيم اما وجودشان بنص قرآن ثابت است و آنها اصلا اهل عالم برزخند كه عالم مثالش ميگوئيم و در همين دنيا هم راه ميروند منتهي ما نميبينيم اما پيغمبر و امام كه ميبينند و مخبر صادق هستند وجود آنها را بما خبر دادند و جبرئيل در همين دنيا بر پيغمبران نازل ميشد و پيغمبر (ص) گاهي جبرئيل را در همين جا بصورت دحيه كلبي يا صورت ديگر نشان ميداد و همچنين وجود جن را كه بما خبر دادهاند در همين دنيا هستند و در اخبار ديدهٔ كه مكرر نشان اشخاص دادهاند يا صداي آنها را باشخاصي شنوانيدهاند [ص 656] و اخبار اينها را اگر بخواهي در مدينة المعاجز رجوع كن ، و همچنين بفرمايش خدا و رسول و مخبرين صادق ميگوئيم كه در آن عالم يعني عالم مثال حيوانات دارد بلكه نباتات و عناصر و درياها و خشكيها و شهرها دارد بلكه بهشت و جهنم دارد و جنّتان مدهامّتان كه در قرآن است در همان عالم مثال است نه عالم آخرت و بهشت آدم كه خدا آدم را در آنجا خلق فرمود و از آنجا بيرون فرستاد و باين عالم فرستاد در همان عالم مثال است و اين آن بهشت اصلي اخروي نيست زيرا از آن بهشت كسي را بيرون نميكنند و در آنجا مؤمنين مخلد هستند . حال تفصيل اين مطالب زياد است و اينجا جاي تفصيل نيست خواستيم بعضي از مراتب عالم برزخ و مثال را بگوئيم و بگوئيم كه مراد شيخ اوحد (اع) و مراد مؤلف ارشاد (اع) از عالم هورقليا كه فرمودهاند مردم بايد ترقي نمايند و بآن عالم برسند و نور امام خود را و درجه فعاليت و ظهور امر او را ببينند و معرفت پيدا كنند مرادشان اين عالم است و در اخبار ظهور و كيفيات آن مثل حديث مفضل و غيره ديدهايد كه مردم در آن دوره با جن و ملك محشور ميشوند و آنها را ميبينند و با هم صحبت ميكنند ، و اما لفظ هورقليا يعني عالم ديگر و همين عالم است كه بعض از صفات آن را در ضمن اين عرايض گنگانه شرح داديم و مرتبه آن در مقام تفصيل در اسفل عالم مثال و متصل باين دنيا و عالم ماديات است .
و باقي ماند كه بعض از آيات و اخبار وارده در صفت اين عالم را هم روايت كنيم كه بدانند مشايخ ما از خود چيزي نميفرمايند ، در سوره كهف است كه ميفرمايد و يسألونك عن ذي القرنين تا اينكه ميفرمايد حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمئة و وجد عندها قوما قلنا يا ذا القرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا تا اينكه ميفرمايد حتي اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علي قوم لمنجعل لهم من دونها سترا تا اينكه ميفرمايد حتي اذا بلغ بين [ص 657] السدين وجد من دونهما قوما لايكادون يفقهون قولا قالوا يا ذا القرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض الي آخر الآيات ، عرض ميكنم اخبار بسيار در تفسير اين آيات و غير اينها از آيات در صفت آن عوالم و اقوام و مللي كه در آنها زندگاني ميكنند و كيفيت زندگي آنها و عبادات آنها و علوم آنها و اعتقادات آنها و درجه ايمان آنها و اطاعت آنها براي ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه حجتهاي خدا هستند بر آنها و بر جميع عوالم و اينكه اغلب از آنها از ياوران امام عليه السلام هستند كه با آنها كار خواهد كرد و تمام دنيا را متصرف خواهد گرديد و همچنين بعض تفصيل طعام آنها و شراب آنها و آدابي كه در ميانه خود دارند و احتراماتي كه نسبت به بزرگان خود منظور ميدارند و بعضي از شهرها و بناها و دور و قصور آنها را بتفصيل بيان فرمودهاند و اخباري داريم كه بعضي از اوضاع آن عالم و بر و بحرها و كوهها و عمارات و خيمهها و خود آن اقوام را بامثال سلمان و ابوذر و جابر و غير آنها از اصحاب حضرت امير عليه السلام نشان داده است و شرح حال آنها را بيان فرمودهاند و اينكه اين جماعت حجتي براي خود غير از ائمه اطهار صلوات الله عليهم نميشناسند و هميشه فلان و فلان را لعن مينمايند كه اگر خواسته باشيم آن اخبار را از كتب تفاسير و ساير كتب حديث استخراج نمائيم و بنويسيم كتاب حجيمي خواهد شد ولي بحمد الله مسأله در ميانه علماء مسلمين محل انكار نيست و اخبار و آيات را رد نميكنند منتهي اين است كه مشكلاتي هم در آن اخبار هست كه علم آنها در نزد اهلش مخزون است و واجب نيست كه جميع جزئيات را ما بدانيم ولي بآنچه فرمودهاند ظاهرا و باطنا اقرار داريم و دو سه حديثي را تيمنا روايت مينمائيم ، در كتاب المبين است از بحار از حضرت ابيعبدالله از پدر بزرگوارش از حضرت علي بن الحسين از اميرالمؤمنين عليهم السلام كه فرمود براي خداوند بلدهايست [ص 658] پشت مغرب كه گفته ميشود بآن جابلقا و در جابلقا هفتادهزار امت است نيست از آنها امتي مگر اينكه مثل اين امت هستند و عصيان نكردهاند خدا را يك طرفة العين هيچ عملي نميكنند و هيچ نميگويند مگر نفرين بر اولَين و برائت از آنها ميجويند و ولايت اهل بيت رسول خدا را دارند و از حضرت حسن بن علي عليهما السلام است كه فرمود براي خدا دو مدينه است يكي بمشرق و يكي بمغرب كه بر آنها دو حصار از آهن است و بر هر شهري هزار هزار مصراع است از ذهب و در آنها هفتاد هزار هزار لغت است كه هر يك بر خلاف ديگري است و من جميع آن لغات را ميدانم و آنچه در آن شهرها است و آنچه در ميانه آن دو شهر است و حجتي براي آنها نيست مگر من و برادرم حسين . عرض ميكنم و حديث مفصلي است كه مولاي من (اع) در رساله جواب مرحوم ميرزا صادق خان پيرنيا روايت ميفرمايد كه بسياري از صفات آن عالم و آن شهرها در آن حديث ذكر شده اگر چه قدري طولاني است ولي چون مشتمل بر بسياري از خصوصيات آن عوالم است و براي اخوان مفيد است تبركا روايت ميكنم از محمد بن مسلم روايت شده است كه گفت سؤال كردم از ابيعبدالله عليه السلام از ميراث علم كه مبلغ آن چيست آيا جوامع آنچه از اين علم است يا تفسير هر چيزي از اين امور كه ما در آنها تكلم ميكنيم فرمود بدرستيكه براي خداي عز و جل دو مدينه است مدينهٔ بمشرق و مدينهٔ بمغرب در آن دو قومي هستند كه ابليس را نميشناسند و نميدانند كه خلقت شده ما هر وقتي آنها را ملاقات ميكنيم پس سؤال ميكنند از ما از آنچه بآن محتاجند و سؤال ميكنند از دعا پس تعليمشان ميكنيم و سؤال ميكنند از قائم ما كه كي ظاهر ميشود و در ايشان عبادت و اجتهاد شديدي است و براي شهر ايشان ابوابي است ميان مصراع تا مصراع صد فرسخ است براي ايشان تقديس و تمجيد و دعاء و اجتهاد شديدي است كه اگر آنها را بهبينيد عمل خود را [ص 659] كوچك ميشمريد نماز ميكند مردي از ايشان يك ماه كه سر خود را بالا نميكند از سجده خود طعام ايشان تسبيح است و لباس ايشان ورق و روهاي ايشان مُشرَق است بنور و هر گاه يكي از ما را بهبينند ميليسند او را و جمع ميشوند بسوي او و از رد پاي او از زمين ميگيرند و تبرك ميجويند براي ايشان دويّي است هر گاه نماز بكند مثل سختتر از صداي باد وزنده ، از ايشان هستند جماعتي كه هرگز سلاح بزمين نگذاشتهاند از وقتيكه منتظر قائم ما هستند و ميخوانند خداي عز و جل را كه بنمايد بايشان قائم را و عمر يكي از ايشان هزار سال است هر گاه بهبيني ايشان را ميبيني خشوع و استكانت و طلب آنچه را كه بخداوند عز و جل نزديك ميكند ايشان را و همين كه نزد ايشان نرويم گمان ميكنند كه اين از سخطي است تعاهد اوقات ما را كه نزد ايشان ميرويم دارند نه ملول ميشوند و نه فتور پيدا ميكنند ميخوانند كتاب خداي عز و جل را همچنانكه تعليمشان كردهايم و بدرستيكه در آنچه تعليمشان ميكنيم چيزي است كه اگر بر اين مردم خوانده شود كافر بآن ميشوند و انكار آن را ميكنند سؤال ميكنند از ما از هر چيزي كه وارد شود بر ايشان از قرآن كه نميدانند پس همينكه خبر داديم بايشان منشرح ميشود سينههاي ايشان براي آنچه از ما ميشنوند و سؤال ميكنند از خدا براي ما طول بقاء را و اينكه نيايد وقتيكه ما را نيابند و ميدانند كه منت از خداوند بر ايشان در آنچه تعليمشان ميكنيم عظيم است و براي ايشان است خروجي با امام هر گاه برخيزد كه سبقت ميگيرند در آن خروج بر اصحاب سلاح و ميخوانند خداي عز و جل را كه قرار بدهد ايشان را از كساني كه بآنها نصرت ميجويد براي دينش در ايشان كهول هستند و شُبّان هر گاه جواني از ايشان كهل را بهبيند پيش روي او مثل بنده مينشيند برنميخيزد تا امر كند او را براي ايشان طريقي است كه خود ايشان اعلم بآن هستند از خلق بآنجا كه امام عليه السلام اراده دارد پس همين كه امر كرد [ص 660] بايشان امام بامري قيام ميكنند بآن امر ابدا تا او باشد كه امر كند ايشان را بغير آن كار اگر ايشان وارد شوند بر مابين مشرق و مغرب از خلق هرائينه فاني ميكنند ايشان را در يك ساعت ، آهن در ايشان فرو نميرود براي ايشان شمشيرها است از آهن غير اين آهن ، اگر بزند يكي از ايشان شمشير خودش را بكوهي آن را قد ميكند تا جدا كند ، جنگ ميكند بايشان امام عليه السلام هند و ديلم و كرد و روم و بربر و فارس و مابين جابرسا تا جابلقا را و اين دو تا دو مدينه هستند يكي بمشرق و يكي بمغرب رو باهل ديني نميروند مگر اينكه ميخوانند ايشان را بسوي خداي عز و جل و بسوي اسلام و اقرار بمحمد (ص) و توحيد و ولايت ما اهل بيت پس هر كه اجابت كند از ايشان و داخل در اسلام شود او را ترك ميكنند و امير ميكنند بر او اميري از خودشان و هر كه اجابت نكند و اقرار بمحمد (ص) و باسلام ننمايد و تسليم نكند او را ميكشند تا اينكه باقي نماند بين مشرق و مغرب و مادون جبل قاف مگر اينكه ايمان بياورد .