عرض ميكنم اخبار بسيار بطوريكه عرض كردم وارد شده است الا اينكه تفصيل زياد نميخواهيم بدهيم و در سدد شرح مفصل هم نيستيم مقصود بهمين اندازه بود كه عرض كنيم فوق اين عالم محسوس و دون عالم نفس قدسيه عوالمي است كه در لسان اخبار گاهي همه آنها را روي‌هم‌رفته عالم برزخ و عالم رجعت ميگويند و اسافل آن عوالم را كه متصل باين عالم ماده است عالم امثله ميخوانند عالم اشباح ميگويند و در اصطلاح حكمت قدما هورقليا گفته‌اند يعني عالم ديگر و آن عالم هم بعينه مثل اين عالم است بدون تفاوت بدليل تصريحات اخبار و با ادله كليه عقليه كه حكما و مخصوصا مشايخ ما اعلي الله مقامهم از كليات آيات و اخبار و تصريحات آنها اثبات فرموده‌اند كه آن عوالم هم بر سبك و حذو همين عالم شهاده است مگر اينكه اينجا عالم اعراض است و تغيير صور و مواد در اينجا زياد است و هر روز و هر ساعت بلكه در هر آن [ص 661] تغييري روي ميدهد و چه خوب گفته است شاعر در وصف اين عالم كه ما در آن هستيم كه

ما فات مضي و ما سيأتيك فاين قم فاغتنم الفرصة بين العدمين

و لازمه عالم اعراض همين است ولي در عوالم دهريه عاليه چون مواد و صور آنها ذاتي است و عرض آنجا نيست ديگر تغيير روي نميدهد و ماده و صورت ذاتي هميشه با هم است و قابل انفكاك نيست و وقت گذشته و آينده مثل اين دنيا و صبح و عصر اينجا را ندارد و بهمين لحاظ مرگ هم آنجا نيست و هر كسي و هر چيزي بصورت خودش مخلد است و بهشت و اهل بهشت مخلدند و هميشه زنده‌اند و هم‌چنين اهل جهنم در جهنم مخلدند و خلاصه آنكه هميشه بر يك صورتند و شخص مؤمن در آخرت هيچوقت كافر نميشود و كافر در آخرت هيچوقت مؤمن نميشود و باين جهت تكليف و عمل و اكتساب هم از آنها برداشته شده بخلاف دنيا كه ممكن است مؤمن كافر شود و كافر مؤمن شود و سياه سفيد شود و سفيد سبز شود و هكذا ، و اما در عوالم برزخيه هورقلياويه امر متوسط است نه مثل اين دنيا است كه باين زودي در هر آن صورتها و مواد تغيير نمايند نه مثل عوالم بالا ثابت و دائم است بلكه امري بين امرين است و ادراك آن براي آنها كه صاحب اين مشعر نباشند مشكل است ولي عمر آن عوالم برزخيه بمراتب بي‌نهايت از اين دنيا بيشتر است و در اخبار بسيار ديده‌ايد كه تعبير از عمر آنها بهزار سال ميآورند يا آنكه ميفرمايند مؤمن در آن عالم هزار اولاد از نسل خود مي‌بيند و در بعض اخبار خيلي بيش از اينها فرموده‌اند و مراد از همه اينها بيان تكثير است و آن ايام و سنين هم غير از ايام و سنين متداول عرضي ما است و اسباب اشتباه نشود و همه اينها در ايام ظهور امام عليه السلام خواهد شد كه اهل دنيا ترقي ميكنند و بالا ميروند و هورقلياوي ميشوند و معرفت بآن عالم و اهل آن [ص 662] عالم پيدا ميكنند و امام عليه السلام براي آنها پنجاه‌هزار سال سلطنت ميفرمايد و از اين قبيل كيفيات آن عالم را كه در شرح كيفيات ظهور در اخبار بسيار ديده‌ايد و ما در سدد تفصيل نيستيم ، و منظور از اين بالا رفتن و هورقلياوي شدن كه در كتاب مبارك ارشاد اشاره شده اين نيست كه حكما دنيا و بدن دنيوي و عنصري را ترك ميكنند بلكه در همين دنيا كه راه ميروند بآنجا ميرسند مثل اينكه از اصحاب پيغمبر صلي الله عليه و آله بودند بعضي كه بآنجا رسيدند و حديث زيد بن حارثه معروف است كه خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله در مسجد عرض ميكند كه بهشت و اهل بهشت را مي‌بينم و جهنم و اهل جهنم را مي‌بينم و زفير جهنم را با گوش خود ميشنوم و پيغمبر صلي الله عليه و آله تصديق او را فرمود و فرمود بر يقين خود ثابت باش و بجهت اختصار عين حديث را روايت نكردم ، و اخبار بسيار دليل بر اين مطلب داريم و از آن جمله است كه حضرت امام حسن عسكري (ع) را در خان صعاليك حبس كرده بودند كه منزل فقرا و مساكين بود و يكي از اصحاب خدمت آن حضرت رسيد و عرض كرد تو حجت خدائي در زمين و در خان صعاليك محبوس شدهٔ و حضرت بدست خود اشاره فرمود و فرمود نظر كن پس در اين هنگام حوالي خود روضات و بساتين و انهار جاريه ديد و تعجب كرد و حضرت فرمود هر جا باشيم ما چنين است ما در خان صعاليك نيستيم ، و مولاي من اعلي الله مقامه در همان رساله بعد از روايت اين حديث ميفرمايد : عرض ميكنم از اين حديث بخوبي معني فرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه ميفرمايد امام (ع) در هورقليا است با اينكه در دنيا است ظاهر ميشود و مقصود اين نيست كه بدن دنيوي ندارد بلكه از باب شدت اعراض از دنيا و اقبال بسوي عالم بالا اينطور ميفرمايد كه ما در خان صعاليك نيستيم .

عرض ميكنم اما ائمه اطهار صلوات الله عليهم و حضرت صاحب الامر عجل الله [ص 663] فرجه كه امرشان فوق سايرين است و هميشه در عوالم بالا هستند چه در حياتشان كه در دنيا راه ميروند و چه در ممات بلكه حجت بر اهل آن عالم‌ها هستند و اهل آن عوالم حجتي غير از ايشان نمي‌شناسند ، ولي موضوع اين است كه ساير امت هم ماحضين آنها اعم از اينكه مؤمن باشند يا كافر محض بايد باين مقام برسند و معني بالا رفتن همين است و مطلب اين نيست كه پرواز ميكنند و بآسمان ميروند و هم‌چنين مطلب اين نيست كه بايد از اين دنيا و عالم محسوس عنصري بميرند و بعالم ديگر بروند بلكه با موت اختياري ميميرند و در همين جا كه هستند بايد بآنجا برسند كه چشمشان بآن عالم باز شود و اگر تعبير از اين حالت و اين معرفت بموت بياورند مانعي نيست و اين موتي است كه منافات با حيوة دنيا ندارد چنانكه اين مضمون در اخبار بسيار است كه موتوا قبل ان تموتوا و حاسبوا قبل ان تحاسبوا و اين موتي است كه معني آن اعراض از اين دنيا و اقبال بآخرت است كه با زندگي دنيوي منافي نيست و ائمه اطهار صلوات الله عليهم هميشه اينطورند و دوستان و شيعيان كامل ايشان هم علي قدر مراتبهم اين حالت در آنها بطور دوام يا موقت پيدا ميشود و امرشان در دست امام است و هر حالت كه امام خواسته باشد در آنها ايجاد ميفرمايد و قلب آنها در دست امام است و در نزديكي ايام ظهور بايستي استعدادها بجائي برسد كه حالت عمومي تقريبا باين طورها بشود و چشم مردم بعالم هورقليا باز شود و نور امام و سيطره و سلطنت او را به‌بينند و ظهور امام معنيش اين است و كدام شيعه است كه گمان ميكند امام زمان عجل الله فرجه امروز از ولايت كليه و سلطنت عامه بر جميع ذرات ملك و از مقام خلافت الهي العياذ بالله معزول است و امر در دست ديگران است بلكه همه ميدانند كه امروز هم امام امام است با جميع مختصات امامت اما من و تو آن سلطنت و قدرت و تصرف را نمي‌بينيم و ظهور امام (ع) [ص 664] بر ما آنوقتي است كه چشممان باز شود و ظهور سلطنت امام را در جميع عوالم به‌بينيم ، و اينكه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه و مشايخ (اع) فرموده‌اند كه امام عليه السلام امروز در هورقليا است منظورشان بيان اين معني است كه در آنجا براي اهل آن عالم امام معروف بامامت و قدرت و سلطنت است و مي‌شناسند و اطاعت ميكنند اما در اين عالم فعلا محسوس امثال ما نيست و نمي‌بينيم نه اينكه امام (ع) در دنيا نباشد البته هست و مثَل بودن امام (ع) در دنيا مثل بودن حضرت يوسف است در نزد برادران و معذلك او را نمي‌شناختند چنانكه در حديث شريف امام (ع) بيان فرمود و تا وقتي كه خود يوسف معرفي خود را نكرد آنها نشناختند ، حال هم‌چنين است تا وقتيكه امام (ع) معرفي خود را نفرمايد ما نمي‌شناسيم و جاهليم و وقتي معرفي خواهد فرمود كه ما بتوانيم بشناسيم و اسباب و استعداد آن را داشته باشيم و چشم امام‌شناس يا مدرك هورقلياوي پيدا كرده باشيم آنوقت است كه مي‌بينيم كه اين ملك ملك امامت و رسالت است و قدرت و سلطنت و ظهور براي امام است عليه السلام و در همان حال مي‌بينيم كه آفتاب وجود مقدس او صلوات الله عليه از مغرب طلوع ميكند يعني آنجا كه دنيا غروب ميكند و هيچوقت حقيقت را نبايد فراموش كني و بايد بداني كه دنيا طلوع و غروبي ندارد هم‌چنانكه آفتاب هم طلوع و غروبي ندارد و در دايره خود دور ميزند حال ما هر وقت از دنيا اعراض نمائيم و بآخرت اقبال نمائيم دنيا غروب كرده و روشني آخرت طالع شده و منظور از اين مغرب و مشرق مغرب و مشرق حقيقي است كه من جميع الجهات باشد نه مغرب و مشرق مجازي عرضي دنيوي پس آفتابي كه از مغرب طلوع ميكند مغرب تمام دنيا است و روشني آن روشني وجود مقدس امام است عليه السلام ، ملتفت باش معاني فرمايشات را ، اهل تأويل نيستم و لكن الفاظ خدا و رسول و ائمه اطهار را بمعاني حقيقيه معني ميكنم [ص 665] و ايشان اجل از اين هستند كه فرمايشي بفرمايند و اراده غير ظاهر بفرمايند . خلاصه هورقليا يعني عالم مثال و صورت و اگر بتواني كه از اين مواد زمانيه عنصريه كه دائما در تغيير است قطع نظر نمائي و نفس صورت را مشاهده كني كه قائم بماده و صورت خودش است مانند مثال زيد در آئينه آنوقت است كه باندازه خود مشاهده هورقليا را نمودهٔ و از اين دنيا بالاتر رفتهٔ و مثال و نور امام خود را ادراك كردهٔ كه تمام دنيا و مابين جابلقا و جابرسا را احاطه كرده است و حاكم و فرمان‌فرمائي بجز او نيست و همه را مي‌بيني كه مطيع امامند عليه السلام و همه افعال مي‌بيني كه بر دست امام جاري ميشود و مي‌بيني كه اگر مروان حَكَم تير ميزند و طلحه را ميكشد امام است كه تير زده و طلحه را كشته است و ادراك اين معاني براي غير اهل معرفت بسيار مشكل است و من هم بيش از اين در سدد توضيح نيستم و قصد بيان مختصري از عالم هورقليا بود .

و دوست ميدارم بعضي از عبارات حكما و متألهين قدما را كه مولاي من (اع) در آن رساله نقل فرموده است نقل نمايم تا به‌بيني كه اخبار ما هم بر طبق آنها است و فرمايش مشايخ ما هم بر طبق آنها است و صادر از مأخذ حقيقي است و بعد از روايت بعض اخبار در اين باب و بعض اخبار در صفت جبل قاف كه فعلا مورد ملاحظه ما نيست ميفرمايد :

و بدانكه اشاره باين عوالم از آنچه از انبيا نقل شده و بعض حكماي قديم كه از انبيا اخذ نموده‌اند ذكر كرده‌اند هست چنانكه در بحار نقل ميكند از شارح مقاصد كه بعض از متألهين از حكما گفته‌اند و نسبت بقدماء داده‌اند كه ميان دو عالم محسوس و معقول واسطه‌ايست كه اسم آن عالم مُثُل است كه نه بتجرد مجردات است و نه بمخالطه ماديات و در آن عالم براي هر موجودي از مجردات و اجسام و اعراض و حركات و سكنات و اوضاع و هيئات و طعوم و روايح مثالي است قائم بذات خود كه معلق است نه در ماده و محلي ظاهر [ص 666] ميشود براي حس بمعونه مظهري مثل مرآت و خيال و آب و هوا و نحو اين و گاه منتقل ميشود از مظهري بمظهري و گاه باطل ميشود چنانكه هر گاه فاسد شود مرآت و خيال يا زايل شود مقابله يا تخيل بالجمله كه آن عالمي عظيم الفسحه است كه تابع عالم حسي است در دوام حركت افلاك مثاليه و قبول عناصر آن و مركبات آن آثار حركات افلاكش را و اشراقات عالم عقلي را و اين آن چيزي است كه پيشينيان گفته‌اند كه در وجود عالم مقداري هست غير اين عالم حسي كه عجائب آن نهايت ندارد و مدن آن احصا كرده نميشود و از جمله آن مدن است جابلقا و جابرسا و آن دو دو شهر عظيمند كه براي هر يك هزار باب است كه احصا كرده نميشود آنچه در آن دو از خلايق است و از آن است عالمي كه در آن ملائكه و جن و شياطين و غيلان هستند بجهت اينكه اينها هم از قبيل مثل هستند يا نفوس ناطقه مفارقه كه ظاهر در آن عالمند و بآن ظاهر ميشوند و مجردات در صور مختلفه بحسن و قبح و لطافت و كثافت و غير اينها بحسب استعداد قابل و فاعل و بر آن بنا گذارده‌اند امر معاد جسماني را بجهت اينكه بدن مثالي كه نفس در آن تصرف ميكند حكم آن حكم بدن حسي است در اينكه براي آن هم جميع حواس ظاهره و باطنه است پس لذت ميبرد و متألم ميشود بلذات و آلام جسمانيه و نيز بعضي از آن صور معلقه نوراني هستند كه در آنها نعيم سعداست و بعضي ظلماني هستند كه در آنها عذاب اشقيا است و هم‌چنين است امر منامات و بسياري از ادراكات بجهت اينكه جميع آنچه ديده ميشود در منام يا تخيل در يقظه بلكه آنچه مشاهده ميكني در امراض و غلبه خوف و نحو آن از صور مقداريه كه تحققي در عالم حس ندارد كل اينها از عالم مثل است و هم‌چنين از غرايب و خوارق عادات همچنانكه حكايت ميشود از بعض اولياء كه با اينكه در بلد خود اقامت داشت از حاضرين مسجد الحرام بود در ايام حج و اينكه ظاهر شد از [ص 667] بعض جدران بيت يا بيرون رفت از حجرهٔ كه ابواب و روزنِهاي آن مسدود بود و اينكه بعض اشخاص و بعض ثمار را يا غير آنها را از مسافت بعيده حاضر كرد در زمان قريبي و غير اينها و قائلين باين عالم بعضي ادعاي ثبوت آن را بمكاشفه و تجربِهاي صحيح نموده‌اند و بعضي احتجاج نموده‌اند باينكه آنچه مشاهده ميشود از اين صور جزئيه عدم صرف نيست و از عالم ماديات هم نيست و اين ظاهر است و از عالم عقل هم نيست بجهت اينكه صاحب مقادير هستند و نقش در اجزاء دماغيه هم نيست بدليل امتناع ارتسام كبير در صغير . و شارح مقاصد در آخر گفته است كه چون دعوي عاليه‌ايست و شبه واهيه هم‌چنانكه پيش گذشت اين است كه محققون از حكما و متكلمين ملتفت آن نشده‌اند . عرض ميكنم چنين نيست بلكه چون گرفتار عالم مواد بوده‌اند ملتفت آن نشده‌اند و الا كه اصل اين مطالب از معادن وحي و تنزيل است چنانكه شواهد آنها را در اخبار ملاحظه كردي و اخبار بسيار در شرح عالم رجعت و عالم برزخ وارد شده است كه همه شاهد صحت و تحقق اين مطالب است الا اينكه ما چون گرفتار دنيائيم از مشاهده آن عوالم بطور كشف محروم مانده‌ايم و آنچه در خيال و در رؤيا ملاحظه ميكنيم همه آيات همين عوالم است كه خداوند محض اتمام حجت بما و تو نشان داده است نهايت چون گرفتار دنيائيم آنطور كه بايد و شايد براي ما كشف نميشود . و باز نقل نموده است مرحوم مجلسي از بعضي كه از معلم اول نقل كرده‌اند در رد كساني كه گفته‌اند كه عالم جسماني بيشتر از يك عالم است كه بتحقيق گفته‌اند متألهون حكما مثل هرمس و انبازقلس و فيثاغورث و افلاطن و غير ايشان از افاضل قدماء كه در وجود عوالم ديگر هست صاحبان مقادير غير اين عالم كه ما در آن هستيم و غير از نفس و عقل و در آن عوالم عجايب و غرايبي است و در آنها است از بلاد و عباد و انهار و بحار و اشجار و [ص 668] صور مليحه و قبيحه كه نهايت ندارد و واقع ميشود آن عالم در اقليم ثامن كه در آن عالم است جابلقا و جابرسا و آن اقليم صاحب عجائبي است و آن در وسط ترتيب عوالم است و براي آن دو افق است افق اول و آن لطيف‌تر است از فلك اقصي كه ما در آن هستيم و اين افق بادراك حواس واقع ميشود و افق اعلي كه تالي نفس ناطقه است و از نفس ناطقه كثيف‌تر است و طبقات مختلف الانواع از لطيفه و كثيفه و ملتذه و مبهجه و مؤلمه و مزعجه دارد كه نهايت ندارد و ناچار تو بايد بر آنها مرور كني و گاه مشاهده آن عالم را كهنه و سحره و اهل علوم روحانيه ميكنند پس بر تو باد بايمان بآنها و بپرهيز از اينكه انكار كني . عرض ميكنم همه كلمات صحيحه حكيمانه است و كهنه و روحانيين هم گاهي از آن عوالم خبردار ميشوند الا اينكه شياطين يك كلمه صحيح و كلماتي غير صحيح را بهم ممزوج كرده و ميگويند و عباراتشان غالبا مركب از صدق و كذب است چنانكه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام شاهد اين معني را هم داريم چنانكه حضرت صادق عليه السلام ميفرمايد در حديث طويلي در بيان اصل كهانت و كان الشيطان يسترق الكلمة الواحدة من خبر السماء بما يحدث من الله في خلقه فيقتطفها ثم يهبط بها الي الارض فيقذفها الي الكاهن فاذا قد زاد كلمات من عنده فيختلط الحق بالباطل فما اصاب الكاهن من خبر مما كان يخبر به فهو ما ادي اليه شيطانه مما سمعه و ما اخطأه فيه فهو من باطل ما زاد فيه فمذ منعت الشياطين عن استراق السمع انقطعت الكهانة و اليوم انما تؤدي الشياطين الي كهانها اخبار الناس مما يتحدثون به و ما يحدثونه و الشياطين تؤدي الي الشياطين ما يحدث في البعد من الحوادث من سارق سرق و من قاتل قتل و غائب غاب و هم بمنزلة الناس ايضا صدوق و كذوب . عرض ميكنم ملاحظه كن كه شايد اكثر اين مطالب كه حكما پي برده‌اند مأخوذ از اخبار خودمان باشد . و از ارسطو نقل شده [ص 669] است در اتولژيا كه از وراء اين عالم آسماني است و زميني و بحري و حيواني و نباتي و مردمي كه همه آسماني هستند و هر كه در اين عالم جسماني هست و در آن عالم ارضي نيست و روحانييني كه در آن عالمند ملايم با انسي كه در آن مقامند هستند و بعضي از بعض نفرت نميكنند و هر يكي از صاحب خود نفرت نميكند بلكه استراحت ميكند بسوي او . و نيز از محيي‌الدين بن عربي در فتوحات از اين قبيل نقل كرده الا اينكه دوست نداشتم نقل نمايم . و مجلسي مرحوم نيز تضعيف و توهين اين مطالب را نموده با اينكه تصريح بثبوت اجساد مثاليه ميكند الا اينكه ميفرمايد آنها از اين قبيل نيست . عرض ميكنم بعد از آنكه بعضي اين عبارات منقول از حكماي بزرگ بلكه انبياء خداست مثل هرمس عليه السلام و شواهد بسياري از آن را هم در اخبار آل‌محمد عليهم السلام و معجزات و خوارق عاداتي كه از آن بزرگواران نقل شده ملاحظه ميكنيم ديگر جهت ندارد كه انكار كنيم ولو آنكه خودمان از مشاهده آنها عاجز باشيم و همه اخباري كه از غيب داده‌اند از مشاهده ما بيرون است و انكار آنها را نميتوان كرد ، و اما مشايخ ما رضوان الله عليهم منكر اين مطالب نيستند نهايت بيان هر چيزي را بر وجه حكمت ميفرمايند و اي بسا بسياري از آنها با آنچه متبادر باذهان عوام و جهال است تفاوت كند ولي نوع اين مطالب صحيح است و چقدر بيان حكيمانه‌ايست آنچه از هرمس عليه السلام و بعض حكماي ديگر نقل كرديم و دو افقي كه براي آن عالم ذكر فرمود كه اين همان افق شرقي و غربي است كه در اخبار آل‌محمد عليهم السلام مشاهده كردي كه موافق بيان هرمس اين دو در طول يك‌ديگر افتاده‌اند و يكي پائين و مقترن بمواد دنيويه است كه آن را مشرق ميخوانيم و ديگري بالا است و دون عالم نفس و عالم ملكوت واقع است كه مغرب طبايع باشد و مثل آفاق اين دنيا نيست كه در عرض يك‌ديگر باشند بلكه اگر نظر واقعي باشد چنانكه از بيانات [ص 670] مشايخ (اع) ظاهر است در همين عالم هم مغرب را فوق مشرق خواهي ديد باين معني كه آفتاب سير خود را در مشرق بايد بكند و بعد از آن منتهي بمغرب شود و اين است كه طرف مغرب بالا ميفتد و اين است كه مكرر در بيانات خود ميفرمايند كه اگر چشم داشته باشي و نظر باوقات گذشته خود كني همه را پشت سر و زير پاي خود مي‌بيني آيا نمي‌بيني كه هر مسافتي را سير ميكني و چيزهائي چند را مي‌بيني واجد آنها ميشوي و از آنها تجاوز ميكني ، خلاصه كه بيانات علميه پيچيده‌ايست و در سدد تفصيل نيستم و اين است كه در اخبار هم بهشت آن عالم را طرف مغرب شمرده‌اند كه مغرب طبيعت باشد و بهشت البته در آسمان است و جهنم در زمين ، خلاصه كه كمتر در سدد نقل اقوال ديگران هستيم اما اين عبارات چون حكيمانه بود نقل كرديم و بهمينجا كلام را ختم ميكنيم .

عرض ميكنم عبارات مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه بهمين جا ختم شد و همان طور كه فرموده‌اند بيانات پيچيده‌ايست كه شرح بسيار لازم دارد ولي اقرار بنوع آنها چون در كتاب خدا و اخبار آل‌محمد عليهم السلام تصريح زياد شده البته داريم و براي امثال ما كه اهل تسليم هستيم مشكل نيست كه بدون استكبار قبول نمائيم منتهي اين است كه فهميدن اين مراتب هم بسته بتحصيل مقدمات علميه و تصفيه‌هاي شرعي است كه لابد بايد در سدد برآيد انسان و صرف اظهار تعجب و انكار هيچوقت براي انسان اشكالي را حل نخواهد كرد ولي الحمد لله همان طور كه مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه اشاره فرموده است روايح آن عوالم منتشر شده و نزديك بنظر ميآيد و محسوس است كه اذهان و حواس اهل فهم و بصيرت متوجه ميشود كه وراي اين محسوسات هم اموري هست و بايد خواهي نخواهي بفهمند بلي جعل‌طبعان هم همان طور كه فرموده‌اند اهل اين معقولات نيستند و بكار طبيعي خود مشغولند و توقعي از آنها نيست ،

[ص 671]

خلق الله للحروب رجالا و رجالا لقصعة من ثريد .

سؤال ( ٦٠ ) ( ٥٩ . ظ ) - صفحه ١٥٢ سطر ٣ جلد سوم خلاصه آنكه شريعت در زمان آدم مانند نطفه بود و در زمان نوح (ع) عالم تشريعي علقه شد و در زمان حضرت ابراهيم (ع) مانند مضغه شد و در عهد حضرت موسي (ع) عظام و عهد حضرت عيسي روح شرع دميده شد و در زمان خلافت ظاهري حضرت امير طفل عالم شرع متولد شد و انا و علي ابوا هذه الامة ( خلاصه كلام ايشان ) حضرت محمد (ص) پدر و حضرت علي (ع) مادر اين امت آيا اين حرفها از عقل است يا خير از ايمان است يا كفر جواب اگر ميتوانيد از شصت سؤال بدهيد و السلام علي من اتبع الهدي .

جواب - بسيار محل تعجب است كه جناب آخوند بيانات حكمت را در هر باب كه باشد كفر ميداند و حال آنكه محض ايمان است و خارج از عقل ميداند و حال آنكه عين عقل است و نميدانم تنها عقيده خود او است يا همه سنخ ايشان اين حالت را دارند و از حكمت بدشان ميآيد و حال آنكه خداوند ميفرمايد و من يؤت الحكمة فقد اوتي خيرا كثيرا و ميفرمايد هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين و حكمت صفت خداي حكيم است كه بوسيله پيغمبر صلي الله عليه و آله تعليم بامت فرموده است و علم حكمت را قرين علم كتاب دانسته بلكه در حقيقت يكي است ولي بديهي است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله اين را تعليم كساني ميفرمايد كه تعقل نمايند و بفهمند نه آنها كه استكبار دارند و نمي‌پذيرند و بر علما و اولياء خدا رد ميكنند و بفرمايش امام عليه السلام لا لامر الله يعقلون و لا من اولياء الله يقبلون حكمة بالغة فماتغن الآيات و النذر عن قوم لايؤمنون ، و چقدر شبيه است سؤالات جناب آخوند بآن كسي كه بر لب آب برو خوابيده بود و [ص 672] با دهنش آب ميخورد عاقلي بر او گذشت و گفت اينطور آب مخور كه عقلت كم ميشود آن شخص سر بلند كرد و گفت عقل چه چيز است عاقل جواب داد كه ببخشيد و مشغول كار خود باشيد ، حال حقيقت اين است كه امثال آخوند عقل ندانسته‌اند كه چيست كه بدانند چه مطالبي از عقل است و چه چيز بر خلاف آن است . خلاصه كه اين فرمايشات از معدن عقل و حكمت است و سابق هم شايد بيان مختصري در اين باب عرض كرده باشم و باز عرض ميكنم كه امر خداوند عالم جل شأنه در جميع ملك يكي است و فرموده است و ما امرنا الا واحدة و جميعش بر يك نسق است و فرموده است ماتري في خلق الرحمن من تفاوت و ظاهر عنوان باطن است و دليل بر آن و باطن بر نحو و سبك ظاهر است و خداوند ميفرمايد لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون يعني نشأة اولي و دنيا را كه ديديد متذكر شويد كه آخرت هم بهمين نحو است و در چندين جاي قرآن بيان اين مطلب شده كه در سدد تفصيل نيستم ولي در نزد حكما محقق است كه كليات حكمت در جميع خلقت يكسان است و تفاوت ندارد و در ظاهر و باطن يكي است و اگر اينطور نباشد حكمت حكيم ناقص ميشود و تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا .

و از جمله حكمتها كه خداوند عالم جل شأنه امر خلقت را مقرر بر آن فرموده است آن است كه همه مواليد را در شش مرتبه و شش درجه قرار داده است و مرتبه هفتم مرتبه كمال او است كه بعلت غائي و منتهاي كمال و نتيجه خلقت خود واصل ميشود پس بناي هر مخلوق كاملي بر هفت است و اين قاعده كليه‌ايست كه در ظاهر و باطن و غيب و شهاده و جزئي و كلي جاري است و حضرت امير عليه السلام فرمود در حديثي كه خداوند فرد است و دوست ميدارد طاق را و فردي است كه برگزيده است طاق را پس جاري فرموده است جميع اشياء را بر هفت و فرموده است خلق سبع سموات و من الارض مثلهن . عرض ميكنم حديث مفصل [ص 673] است و آيات متعددي از قرآن را استشهاد ميفرمايد كه بناي اشياء بر هفت است و اگر خواسته باشيم بيان عقلي و حكمتي آن را فعلا بنويسيم سخن بطول ميانجامد و در سدد نيستيم براي جناب آخوند هم حيف است و مقصود همين است عجالةً كه بگوئيم مراتب و درجات جميع ملك و ملكوت و آسمان و زمين و آنچه مابين اين دو است شش مرتبه است و مرتبه هفتم مرتبه كمال هر چيزي است و آيات متعدده در قرآن است كه خداوند آسمان و زمين و آنچه مابين آندو است در شش يوم خلقت فرموده و مراد از يوم همين درجه و مرتبه‌ايست كه ميگوئيم و روز و شب باين معني كه عوام ميدانند در وقت خلقت آسمان و زمين نبوده و مراد خداوند از لفظ يوم اين معني متبادر باذهان عوام نيست بلكه معني حقيقي يوم اراده شده كه همان وقت هر چيزي باشد و خدا آسمان و زمين را در شش وقت قرار داده و مراد از وقت هم وقت ذاتي است كه مكان و مرتبه ذاتي هر چيزي است و شرح اين موضوع هم مفصل است و در سدد نيستيم ، مطلب اين است كه براي هر مولودي از ابتداي تكون تا برسد بدرجه كمال شش درجه و شش طور را بايد طي نمايد تا قابل بشود كه بحد كمال برسد ، حال در كل ملك اين درجات هست و در هر ملك و عالمي هم هست در هر فردي هم هست نهايت در هر جائي بتناسب خودش ، در شهاده همين است در غيب هم همين است ، در زمين همين است در آسمان همين است ، در كون همين است در شرع هم همين است و در هر مقامي از اين مراتب شش‌گانه يا هفت‌گانه باسمي و اصطلاحي تعبير آورده شده است ، مثلاً در مراتب اكوان و عوالم كونيه هفت عالم شمرده ميشود بدين شرح : عالم جسم ، عالم مثال ، عالم ماده ، عالم طبيعت ، عالم نفس ، عالم روح و عالم هفتم عقل است كه مرتبه كمال آنها است و اول ما خلق الله است از اكوان و عوالم سرمديه كه فوق آن است فوق اكوان است و از عوالم امكانيه است و بنام كون خوانده نميشود و اسامي [ص 674] ديگر هم براي اين اكوان در اخبار فرموده‌اند كه در سدد شرح دادن نيستم ، و گاهي در تعداد اين اكوان بسه كون اكتفا ميشود كه عقل باشد و نفس و جسم و عالم روح و طبيعت و ماده و مثال را از برازخ ميشماريم چون در جوهريت دون آن عوالمند و با آنها شمرده نميشوند و اگر با هم شمرديم هفت ميشود ، و هم‌چنين در فرد فرد اين اكوان و عوالم هم اين مراتب شش‌گانه يا هفت‌گانه موجود است و كل شئ فيه معني كل شئ باين تفصيل كه براي هر عالمي مقام جماديتي است كه آخرين مرتبه او است و مقامي است كه بهمان صورت منعقد شده و ايستاده است و ديگر حركت و ذوبان آن تمام شده و منتهي اليه آن عالم است كه تعبير از همين حالت بجماديت آورده ميشود و فوق اين مقام نباتيت است و فوق آن مقام حيوانيت كه اين مقامات نسبت بمقام جماديت روحانيت و ماديت دارد و فوق آن انسانيت يعني مقام جامعيت آن عالم است بر حسب خودش كه مقام حقيقت و جوهريت هر چيزي است و در ميانه اين چهار مرتبه هم فواصل و برازخي است كه جمعا هفت مرتبه ميشود . حال در مولود جامع اين عالم جسم خودمان هم اين مراتب را ملاحظه نما كه براي او هم مقام جماديتي است كه بدن ظاهر او است و نباتيتي دارد كه محسوس است و حيوانيتي را دارا است كه فوق نباتيت است و مقام انسانيتي دارد كه تعبير از آن حكما بحيوان ناطق آورده‌اند و باز بشرح فوق برازخي در ميانه اين مراتب هست كه محسوس است و برزخ ميانه جماد و نبات مرتبه معدنيت است كه از حد جماد بالاتر و تركيبش قوي‌تر و اتصال اجزائش بيشتر و حتي چكش هم كه ميخورد مثل جمادات يا معادن ناقصه متقطع نميشود و طول و عرض زياد ميكند پس از حال جماد صرف بالا آمده بحد نباتيت هم نرسيده و اين حال برزخيت است و وجود معادن در خارج دنيا كه محسوس است در بدن انسان هم عينا اجزاء معدني و فلزي موجود است كه حكما و اهل علم شيمي [ص 675] اين بدن را تجزيه ميكنند و فلزات آن را جدا ميكنند و نشان ميدهند و فرمايش حضرت امير هم شاهد است كه ميفرمايد و فيك انطوي العالم الاكبر و برزخ ميانه نبات و حيوان هم هست و حيواناتي ديده شده كه صورتا حيوانند اما در زمين ريشه دارند و از زمين قطع نشده‌اند كه حركت بالارادة نمايند و امثال بسيار براي اين نوع برازخ هست و در تواريخ و سير نوشته شده و در سدد شرح نيستم و درخت واق‌واق كه گفته‌اند و نوشته‌اند از اين قبيل است و دروغ هم نيست و صحت دارد و هم‌چنين برزخ ميانه حيوان و انسان هم هست ، اما در غيب و باطن كه بچشم ظاهر ما نميآيد جن و ملك است كه وجود آنها را بدليل قرآن و عقل و نقل يقين داريم ، در ظاهر هم امثال ميمون و بعض مسوخات هست كه حركاتي و تقليدهائي از انسان ميكنند اما انسان نيستند ولي از حيوانات معمولي بالاترند در صورت انسان هم هستند و امام (ع) ميفرمايد الاكراد قوم من الجن و در سدد شرح اين مطالب و اسرار نيستم ، خلاصه پس اين جواهر و برازخ هم جمعا هفت ميشود ، و هم‌چنين در تكون انسان هم از ابتدا تا وقت تولد دنيوي كه هنوز باين دنيا نيامده اين مراتب هست و عالم رحم هم براي خود درجاتي دارد و در ابتداء تكون اسمش نطفه است بعد از آن علقه بعد از آن مضغه بعد از آن عظام بعد از آن اكساء لحم بعد از آن انشاء خلق آخر و اين شش درجه است كه خداوند در كتاب مجيد باين اسامي خوانده است و اينها همان مراتب شش‌گانه مذكوره است كه نطفه حالت جماديت است و علقه حالت معدنيت كه برزخ است و مضغه حالت نباتيت است و روحانيت نباتي دارد و حالت عظام برزخ ميانه نبات و حيوان است و در حال اكساء لحم حيوان تمامي است و انشاء خلق آخر حيوان كامل و جامعي است مناسب بروز روح انسانيت و از حيوانات عادي بالاتر و كامل‌تر است و در حساب برزخ ميانه حيوان و انسان شمرده ميشود و همين كه باين جا رسيد [ص 676] متولد ميشود و محل تعلق روح انسان ميشود كه بفرمايش حضرت امير عليه السلام ابتداي بروز انسانيت موقع تولد دنيوي است و اين مقام هفتم او است .

حال بعد از آني كه انسان تا اينجا رسيد تازه بدن ظاهر عرضي عنصري او تمام و كامل شده و انساني خوانده ميشود و از اينجا ببعد عالم ديگر شروع ميشود كه عالم انسانيت و عقل و فهم باشد كه ديگر ربطي بحيوان ندارد و فوق حيوان است و بايد من‌بعد صاحب طريقه و قاعده مخصوص باشد كه آن عبارت از انسانيت شرعيه است يا عالم تشريع كه در ارشاد فرموده‌اند و انسانيت شرعيه امري است علي‌حده و پدر و مادر و منشأ و مبدئي دارد علي‌حده و تمام اشكال براي جناب آخوند و امثالهم در همين است كه اين انسان را هنوز نشناخته‌اند و خود را حيوان مي‌پندارند و از اين رو در جميع مراحل مشكلات پيدا ميكنند و تا بر اين حال و در اين مرحله هستند بديهي است كه مطلبي را نخواهند فهميد . خلاصه آنكه انسانيت شرعيه هم صاحب آن مراتب سابقه است بعينها و براي آن هم حالت جماديتي است كه حالت انجماد و خشكي و بي‌ادراكي او است مانند سنگ و كلوخ و ساير جمادات و در طفل انسان مشاهده ميكني كه با اينكه انسان است اما از اوامر و نواهي شرعي و احكام ديني هيچ نميفهمد و تكليفي هم ندارد و اگر هم تكليف شرعي هست متعلق بپدر و مادر است كه ميفهمند مثل احكام موقع تولد كه اذان در گوش او بگويند و سر او را بتراشند و تطهيرش كنند يا انفاقي از طرف او بكنند و عقيقه نمايند و اسم خوبي بر او بگذارند و در سن چهار سالگي رو بقبله وادارند و تكبير بدهن او بدهند و صلوات بياموزند و از اين قبيل و همه اين تكليفات بعهده پدر و مادر است و بر خود طفل نيست ، مثل اينكه در يك جمادي و سنگي اگر خواسته باشي امر و نهيي بكني بخود او نميگوئي فرضا خواسته باشي اين سنگ سه گوشه يا چهار گوشه باشد بخود او نميگوئي يا بخواهي [ص 677] رنگ فلان باشد بخود او نميگوئي اما خود تو بايد آن رنگ را بر او وارد بياوري و در همين حكم هستند اشخاصي كه در ظاهر مرد مكلفي بنظر ميرسند و بشكل انسان هستند اما از حيث عقل و شعور و ادراك مثل اطفالند و از خود فهم و عقيده ندارند و هر رنگي بر آنها وارد آوردند قبول ميكنند و اتباع كل ناعق يهيمون مع كل ريح هستند حتي اگر هم به‌بيني كه بر يك عقيده هم ثابت هستند اين ثبوت از روي عقل و فهم نيست بلكه از كمال نفهمي و انجماد است و حالت سنگ را دارند و خدا هم در قرآن اين قبيل اشخاص را باسم سنگ و چوب خوانده است و در واقع جماد عالم انسانيت هستند و اگر بايد هنوز ترقي كند و بالا برود تا بحال بي‌ادراكي است حال طفل را دارد و تكليفات طفلانه باو ميشود تا قدري بزرگتر شود كه در آن موقع بعض تكليفات از تو است بعضي را خود او بجا ميآورد مثل حالت نبات كه بعض تكليفات و اصلاحات و تربيتها مثل آب دادن كود دادن يا بريدن شاخهاي زيادي تكليف تو است و خود درخت نميتواند اما نمو كردن و ميوه دادن وظيفه او است كه آن هم باندازه سعي تو خواهد بود قدري بالاتر كه رفت و بسن هفت هشت ساله كه طفل انسان رسيد تقريبا حالت حيوان دارد در اعمال شرعي و بر حسب تعليمات پدر و مادر كاري ميكند اما هر چه ميكند كأنه تقليدي است و تعقل نميكند مثل اينكه حيوان هم تربيتهائي ميشود و امتثال امر و نهي ميكند اما از روي تعقل نيست تا وقتيكه اين طفل بسن چهارده و پانزده ميرسد كه در آنوقت تعقل پيدا ميكند و شرعا مكلف ميشود و امر و نهي شرعي و ثواب و عقاب شرعي دارد و حدود بر او جاري ميشود و اين موقع كمال او است ، پس انسان شرعي هم از روز تولد يا موقع تكليف اين مراتب شش‌گانه جماديت و نباتيت و حيوانيت و انسانيت و برازخ آنها را در عالم شرع طي كرده تا بانسانيت رسيده ، عالَم بزرگ هم از روز تكليف كه آدم عليه السلام تشريف [ص 678] آورد و تكليف شرعي فرمود و بعد از آن ساير انبيا آمدند تا پيغمبر صلي الله عليه و آله تشريف آورد و بعد از اين تا امام عليه السلام تشريف بياورد كه كل عالم عقل پيدا كند و مكلف شود بآن تفصيل و تشريح كه در كتاب مبارك ارشاد فرمودند اين مراتب شش‌گانه را طي ميكند و عينا اين مراتب منطبق است بر مراتب ابتداي تكون انسان كه از نطفه شروع ميشود تا آخر مراتب و بهمان اسامي هم خوانده ميشود و ظاهر عنوان باطن است و باطن مأخذ ظاهر و جميعا بر يك نسق است و بيان مشروح و مفصل همان است كه در ارشاد فرموده‌اند و ما در اين مقام خواستيم براي خالي نبودن اين رساله مختصري بطور اشاره از آنچه از بيان مؤلف ارشاد (اع) استفاده كرده‌ايم بنويسيم و متأسفيم كه جز ابناء حكمت ملتفت نميشوند و آنها كه مأنوس باين بيانات نيستند استفاده كاملي از اين قسمت نمي‌نمايند و بهمين جا كلام را ختم ميكنيم .

و اما حديث انا و علي ابوا هذه الامة را كه جناب آخوند كفر شمرده و انكار نموده معلوم نيست انكارش از چه راه است آيا ايرادش بر مشايخ ما است كه چرا حديث پيغمبر و آل‌محمد صلوات الله عليهم را روايت كرده‌اند يا نعوذ بالله ايراد بر ائمه اطهار است يا در صحت صدور حديث حرف دارد يا در مدلول آن شك يا ترديدي دارد ؟ اما اگر ايراد بر مشايخ است كه وارد نيست و چه باك است بر مرد مسلم و عالم از بندگان آل‌محمد عليهم السلام كه روايت از ايشان را نقل نمايد و توضيح معني آن را موافق كتاب خدا و ساير فرمايشات ايشان بدهد و دليل عقل و حكمت هم بر طبق آن اقامه نمايد ، و اگر ايراد بر خود صاحبان اين فرمايش است كه جواب آن فعلا بر ما نيست زيرا فرمايشات ايشان در فضايل منحصر بهمين حديث نيست و بطور كلي جواب اين قبيل اشخاص بر خود آن بزرگواران است و خواهند داد ، و اما صحت صدور حديث بعد از آني كه در كتب معتبره امثال كافي و [ص 679] تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السلام كه جميع شيعه در صحت اخبار آنها متفقند و در تفاسير معتبره شيعه مانند مرآت الانوار وارد شده است ديگر چه جاي شبهه است خاصة كه دليل صحت اينها در ساير اخبار شيعه موجود است جاي ترديدي براي ما باقي نميماند پس شبهه نيست كه صحيح است و در معني حديث هم بهر وجهي كه ترجمه كنيم اشكالي نيست يا بايد گفت مراد پيغمبر صلي الله عليه و آله اين است كه من و علي دو پدر اين امت هستيم صحيح است و در اخباري كه تفسير اين فرمايش را فرموده‌اند ميفرمايند كه چون شفقت پيغمبر (ص) نسبت بامت مانند شفقت پدر است باسم پدر امت خوانده شده و چون اميرالمؤمنين (ع) بعد از پيغمبر خليفه و قائم مقام او است و همان شفقت پيغمبر را نسبت بامت دارد او هم پدر خوانده شده و در حديثي در علل الشرايع است كه سؤال ميشود از حضرت ابوالحسن (ع) كه چرا پيغمبر (ص) مكني بابوالقاسم شده است ميفرمايد بجهت اينكه پسري داشت كه باو قاسم ميگفتند پس مكني بابوالقاسم شد عرض كرد يا بن رسول الله آيا مرا اهل نميداني كه زياده بر اين بفرمائي ميفرمايد بلي آيا ندانستهٔ كه پيغمبر (ص) فرموده است انا و علي ابوا هذه الامة عرض ميكند بلي ميفرمايد آيا ندانستهٔ كه علي تقسيم‌كننده بهشت و دوزخ است عرض ميكند بلي فرمود پس پيغمبر ابوالقاسم خوانده شد براي اينكه پدر تقسيم‌كننده جنت و نار است عرض ميكند معني اين چيست ميفرمايد شفقت نبي (ص) بر امت شفقت پدرها است بر فرزندان و افضل امت او علي (ع) است و بعد از او شفقت علي (ع) بر امت مثل شفقت پيغمبر است (ص) زيرا كه وصي و خليفه او است و امام بعد از او است و براي اين فرموده است انا و علي ابوا هذه الامة . پس بمعني دو پدر معني كنيم صحيح است و اشكالي ندارد و بمعني مادر هم معني كنيم صحيح است و تصريح در ساير اخبارشان فرموده‌اند [ص 680] از آن جمله است فرمايش حضرت علي بن موسي الرضا كه ميفرمايد آيا كراهت ندارد يكي از شما كه نفي بشود از پدر و مادرش كه از آن دو تولد يافته است عرض ميكنند بلي والله ميفرمايد پس بايد سعي نمايد كه نفي نشود از پدر و مادر آنچناني كه افضلند از ابوين نسب او ، پس ببين چطور تصريح ميفرمايد ، و در حديث كافي است كه حضرت امام رضا (ع) ميفرمايد امام انيس رفيق است و والد شفيق و برادر شقيق و مادر مهربان بولد صغير . خلاصه كه ما اختصارا ذكر اخبار را در اين مقام بتفصيل نميكنيم و طالبين بمظان آن كه اشاره كرديم رجوع كنند . عيب كار هم اينجا است كه ايرادكنندگان بر ما نه اهل حكمتند نه اهل اخبار و نه اهل لغت و ادب و نميداند انسان كه از چه راه بايد استدلال كرد و الا اخبار در اين باب زياده از احصاء است .

و لفظ امّ هم كه ترجمه آن در فارسي مادر است در لغت عربي بمعاني بسيار است كه همه آنها مناسب با شأن و مقام امام است و بعضي را ذكر ميكنم ، پس ام بمعني والده هست كه مشهور است و آخوند هم همين معني را ميداند ، بمعني اصل و عماد از هر چيزي است و اين مناسب با شأن و مقام امام است كه اصل و علت و مبدء جميع خلق است و ام طريق ميگويند كه جاده بزرگ و شاهراه باشد و در شأن امام است كه انتم السبيل الاعظم و الصراط الاقوم ، و ام قوم يعني رأيس قوم و امام رأيس امت است بلكه رأيس جميع مردم است بر وجه حقيقت ، و ام الكتاب سوره حمد است و آيات محكمه را ام الكتاب فرموده‌اند و باين معاني نيز مناسب است ، و ام نجوم مجرّه است ، و ام رأس دماغ است يا جلدهٔ كه دماغ را جمع ميكند و بمعني سر هم هست و امام سر امت است ، و ام رمح بمعني لواء و علم است و امام علم امت است ، و ام الخير آن چيزي است كه جامع هر خيري است و امام اصل جميع خيرات است ، و هكذا معاني ديگر در لغت ذكر كرده‌اند كه اختصارا ترك كرديم و اغلب مناسب [ص 681] است و البته اراده فرموده‌اند و فقط همان معني كه بمعني والده باشد مثل مادرهاي مردم كه فرزندان را ميزايند اراده نشده و ايراد جناب آخوند هم همين است كه تهمت ميزنند كه شما اين معني را اراده كرده‌ايد و جوابشان بر خداست و عجب اينجا است كه اغلب حديث را هم قبول ميكنند كه بمعني اول معني كنيم و خيال ميكنند آن طور كه گفتيم ديگر اشكالي ندارد و غفلت دارند كه اگر بمعني پدر ولادتي بگيريم هم باز معني ندارد و خلاف نص قرآن هم هست و ماكان محمد ابا احد من رجالكم پس پدر ولادتي كه نيست علاوه بر آن دو پدر امت يعني چه ؟ پس ظاهر است كه معني ديگر اراده فرموده‌اند و وقتي كه مسلم شد كه منظور از اب پدر ولادتي نيست و وجه ديگر دارد از ام هم منظور مادر ولادتي نيست و وجه ديگر دارد و وجوه لغوي را كه ببعضي اشاره كردم و اشكالي نداشت و نميدانم چرا بعضي عادت دارند كه بمحض اينكه حديثي را مي‌شنوند كه با تبادر جاهلانه خودشان منافي است انكار ميكنند و چرا رجوع باخبار خودشان نمي‌كنند و ببينند شايد اصطلاح خاصي را و معني مخصوصي را اراده كرده‌اند و قاعده مرد مسلم باتسليم بايد اين باشد نه اينكه مبادرت بانكار نمايد . خلاصه آنكه امام مادر امت است اما نه بمعني ولادت بلكه مثل اينكه فاطمه (ص) را هم ام ابيها فرموده‌اند و فاطمه (ص) پيغمبر (ص) را نزائيده پس بايد بروند و وجوه اصطلاحات و فرمايشات پيغمبر (ص) و ائمه اطهار را بفهمند و بي‌جا بر شيعيان ايشان ايراد نكنند و رد ننمايند زيرا رد بر ايشان رد بر امام است و رد بر خداست .

و اجمالاً عرض ميكنم كه وجوه حكمت در اين باب بسيار است و در كتاب ارشاد بيان مفصل فرموده‌اند و يك وجه را بطور اختصار در اين مقام بمناسبت عرايضي كه در اول همين مبحث عرض كرديم اشاره ميكنم و آن اين است كه براي هر چيزي در عالم پدر و مادري است يعني ماده‌ايست و صورتي و چيزي [ص 682] نيست كه بدون ماده و صورت باشد اعم از اينكه كلي باشد يا جزئي ، غيبي باشد يا شهادي ، فرد باشد يا نوع ، ظاهر باشد يا باطن ، هر چه باشد صاحب ماده و صورت است و هر مخلوقي مركب است و خلق بسيط محال است و خداوند فرد بسيط قائم بالذات خلق نكرده و اقل تركيب دو تا است كه همان ماده و صورت است و ماده اصل اول هر چيزي است و مقام پدر دارد و صورت اصل دويم است و مقام مادر را دارد و در ماده اول اختلاف نيست و يكدست است اما ماده دويم كه مادر باشد در او اختلاف است و براي صورتها اقسام است كه محسوس مي‌بيني و بعلاوه يك صورت هم كه باشد چون جهات مختلفه پيدا ميكند محل اختلاف است مثل اينكه در ماده گل اختلاف نيست و يكدست است اما صورتهاي مختلفه آن مثل كاسه و كوزه و بشقاب هر يك صورت خاصي دارند ، پس اختلافات همه جا و در هر مورد در صورت است و چيزها بصورت از هم جدا ميشوند نه بماده مثل اينكه ماده كاسه و كوزه يكي است اما صورتشان دو تا است و اسم هر چيزي در مقام صورت است نه در مقام ماده ، پس اختلافات همه در مقام مادر است كه چيزها در آنجا صورت‌بندي ميشود و خداوند ميفرمايد يصوركم في الارحام كيف يشاء .

حال اين كليه را كه اجمالا دانستي ميگوئيم براي امت پيغمبر (ص) هم از حيث ديانت و ايمان ماده و صورتي است و پدر و مادري دارند يعني اصل و مبدء ايمانشان از جاي بخصوصي است و پيغمبر (ص) فرمود من و علي پدر و مادر امتيم يعني پدر و مادر ايماني آنها كه در اخبار همين معني مصرح است و ظاهر است كه ايمان امت از اين دو بزرگوار است نه از ديگري پس امت اولاد اين دو بزرگوار ميشوند و جزء ايشانند و اينكه فرموده‌اند شيعه ما جزء مايند منظورشان اين معني است نه اينكه اولاد صلبي ايشان باشند و اينكه فرموده‌اند سلمان محمدي است و مؤمن محمدي است و علوي است و هاشمي است منظور اين معني است و الا همه مؤمنين از [ص 683] سادات نيستند و اينكه خداوند فرموده است المؤمنون اخوة مراد اين معني است و منظور خداوند اين نيست كه همه مؤمنين برادران صلبي و بطني هستند بلكه مراد اين است كه برادر ايماني هستند .

حال اگر اين مطلب را هم دانستي عرض ميكنم خصوصيت اينكه حضرت امير (ع) را مادر امت خوانده‌اند بلكه كلية امام مادر امت است بجهت اين است كه اختلافات امت همه در مقام امامت است نه در مقام نبوت و در نبوت پيغمبر فرق مختلفه امت اختلافي نكرده‌اند و همه قبول دارند اما اختلافات در اميرالمؤمنين است كه مقام صورت نبوت را دارد و مقام ولايت صورت نبوت است و نفس نبوت و اختلافات هم در آن بزرگوار و ائمه اطهار (ص) شده است باين لحاظ مادر خوانده شده‌اند و ايشان ام ولادت نيستند و هم‌چنين در كل عالم هم در مقام تشريع امر باين منوال است و اين دو بزرگوار پدر و مادر جميع شرايع هستند و اين دو بزرگوار مقام عقل كل و نفس كليه را دارا هستند كه ماده و صورت جميع ملك باشد و مقام نبوت و ولايت كليه مطلقه باشد پس آن درجات و مراتب مختلفه شريعتي را كه در كتاب ارشاد بيان فرمودند همه در مقام ولايت ميشود كه مادر شريعت و صورت شريعت است بتفصيلي كه در همان مقام كه آخوند گفته‌اند شرح داده شده و ما اگر بخواهيم شواهد اين مطلب را از ادله كتاب خدا و اخبار و دلايل عقليه بياوريم كتاب بسيار بزرگي ميشود و حقير فقير را هم از طول اين كتاب ملال گرفته است پس بهمين جا كلام را ختم ميكنيم و حمد ميكنم خداي متعال را بر اين توفيق و مسألت ميكنم از او بوسيله آل‌محمد عليهم السلام و بزرگان از شيعيان كه اين خدمت ناقابل را خالص قرار بدهد براي ايشان زيرا جز اين قصدي نداشتم و از درگاه ذي الجلال مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه اميدوارم اين خدمت را از اين ذره بي‌مقدار و عبد ذليل قبول فرمايد و اين روسياه را در پيشگاه سادات خود سلام الله عليهم [ص 684] شفاعت فرمايد و از آتش جهنم نجات دهد و الحمد لله اولا و آخرا و صلي الله علي محمد و آله الطيبين و شيعتهم المنتجبين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين .

تمام شد اين رساله در شب عرفه سال هزار و سيصد و شصت و پنج هجري قمري و انا العبد الاثيم ابوالقاسم بن زين‌العابدين بن كريم اعلي الله مقامهم .