پس ملخص شد كه ناطق واحدي كه مشايخ ما اثبات فرموده‌اند و هزار دليل آورده‌اند او از عرض علماي ظاهر نيست و او در درجه اول شخص اول نقبا و قطب وجود آنها است كه ناطق و مؤدي از جانب امام است عليه السلام و او است وحيد عصر و فريد دهر خودش لاغير و سلمان زمان او است و اين در صورتي است كه زمان اقتضاي ظهور و بروز او را داشت و كسي او را شناخت البته اطاعت شخص او متعين است در آنچه بفرمايد و بر جميع علماي ظاهر و باطن و جميع نقبا و نجبا و عدول و رعايا حتم و فرض است اطاعت او زيرا قول او قول امام است و امر و نهي او امر و نهي امام است و مخالفت او كفر است و احدي را حق نطق در مقابل او نيست و جائي كه امر و نهي علماي ظاهر در آنچه از امام روايت ميكنند امر و نهي خداست و رد بر ايشان رد بر خداست پس امر و نهي آن ناطق بطريق اولي امر و نهي خداست و اگر علماي ظاهر روايت از امام ميكنند او شخص امام را ديده و شنيده بلكه خود او از آل‌محمد عليهم السلام شمرده شده [ص 612] و شنيدهٔ كه فرمودند سلمان منا اهل البيت ، و اگر در زماني بر حسب صلاح و حكمت شخص او ظاهر نشد و يكي از نقبا يا نجبا را زبان خود قرار داد و از جانب او سخن گفت و دعوت كرد براي ما همان شخص نقيب يا نجيب ناطق واحد ميشود و بايد از او بپذيريم ولو اينكه اين شخص نسبت بآنكه اين را واداشته صامت است يعني از او ميگيرد و ادا ميكند و معني صامت اين است نه اينكه تصور كني گنگ است و حرف نميزند بلكه نطق ميكند اما از جانب ديگري و صامت در اصطلاح آل‌محمد عليهم السلام معنيش اين بود كه عرض شد ، پس اين شخص در حقيقت صامت است اما براي ما ناطق است و واحد هم هست و اين هر دو موضوع كه عرض شد در صورتي است كه ما بشناسيم و خودشان چنين ادعائي بكنند و الا ما نمي‌شناسيم و چنين ادعائي هم نكرده‌اند اما فرض علمي است و بايد انسان بداند ، ولي مرجع ظاهر ما امروز علماء اعلام و صلحاء ابرارند كه اطاعت جميع آنها در آنچه روايت ميكنند بر ما فرض است و مختار هستي كه براي تقليد كردن يكي را اختيار ميكني يا دو نفر يا بيشتر را اختيار ميكني و بعض مسائل را از يكي ميگيري و بعضي را از ديگري و شرعا جايز است ولي رعايت امور و نكاتي را بايد كرد و امر دين است و با كمال احتياط بايد قدم برداشت اول آنكه بسيار بايد مقيد بود كه واقعا انسان تقليد عالم يا علماي عادل و عاملي را نمايد و معمول اين سلسله است كه باسم عالم يا عادل مثل مردم عامي لاقيد قناعت نميكنيم بلكه علم و عدالت واقعي را طالبيم و عمل طالبيم مثلا اگر صد نفر عالم و عادل در شهري يا مملكتي معروف باشند و تو خواستي احتياط را در دين خود از دست نداده باشي اي بسا بعد از تحقيق بيشتر آنها را رد نمائي زيرا به‌بيني بر صفتي كه ادعا ميكنند نباشند ، بلكه اي بسا خود آنها اغلب سلب عدالت از ديگري ميكنند و باين قاعده اگر راه رفتي مي‌بيني كه في الجمله امر انحصار پيدا [ص 613] كرد و اي بسا چند نفري بيشتر باقي نماندند و اين مطلب هم خدا ميداند تقصير ما نيست و غرضي با كسي نداريم و هر كس خواست بدين خود مقيد باشد حالش اين است و منحصر بما نيست و بهر حال در آن اشخاصي كه در عدالت و صداقت آنها شكي باقي نماند همه را در آنچه روايت فرمايند لازم الاطاعة ميدانيم مگر در موقع اختلاف در حكم كه در اين موقع بنص امام عليه السلام حكم حكم همان است كه افقه و اعدل باشد و چاره جز اين نيست و حديث مقبوله عمر بن حنظله و مرفوعه زراره و احاديث ديگر را كه باين مضمون است همه علما در كتب خود روايت كرده‌اند و فتوي داده‌اند و محل شبهه نيست و اين هم در صورتي است كه اعدل و افقه و اصدق و اورع را شناختيم بفرمايش امام قول او را مقدم ميداريم و اگر نتوانستيم بشناسيم صبر ميكنيم و بقول هر دو در صورت امكان عمل ميكنيم بدون آنكه قول ديگري را رد نمائيم تا روزي بيايد كه معلوم شود و بفهميم . و نكته ديگر را كه ما دقيقا رعايت ميكنيم آن است كه در ميانه عدول از علما آنكه بقول خود يقين دارد آن را مقدم ميداريم و آنكه متزلزل است و گمانش اين است كه حكم اين باشد كه او ميگويد از او نمي‌پذيريم بلكه بر خود او هم جايز نميدانيم كه عمل بگمان خود نمايد بلكه بايد قول خود را ترك نمايد و عمل بقول آن ديگري نمايد كه علم دارد ، اين است عقيده ما و مشايخ ما بدون هيچ پرده‌پوشي . و نيز توضيحا عرض ميكنيم كه در ماده عدول از علماي ظاهره مشايخ ما اعلي الله مقامهم نه حكم بوحدت كرده‌اند و نه حكم بتعدد بلكه هيچ عاقلي حكمي در اين باب نكرده است و اين بسته باقتضا و اتفاق روزگار است هر وقت هر طور خدا خواسته گاهي يكي است گاهي بيشتر است گاهي كمند گاهي زيادند ولي هيچكس نباشد ممكن نيست ولي ميگوئيم ممكن است واحد باشد و ممكن است متعدد باشد اگر واحد است و جامع شرايط است و متقي و راستگو است اطاعت او [ص 614] فرض است و ناطق واحدي است از طرف امام عليه السلام اطاعت او اطاعت خدا رد بر او رد بر خداست اگر متعددند در مقام موافقت و عدم اختلاف قول همه را ميگيريم زيرا همه از امام روايت ميكنند و اختلافي هم ندارند ما هم مخلص همه هستيم اگر مختلف شدند اما در مقام حكم چون اصل وجود حاكم براي رفع نزاع و خلاف است مسأله همان است كه فوقا عرض شد و قول يكي از آنها متعين است كه اعدل باشد و ناطق واحد در اين مورد او است اما اگر اختلاف بيش از اينها است و در اغلب مسائل يا در بعض از اصول مذهب است كما اينكه از اين قبيل اختلاف هم از اول اسلام تا كنون در ميان بعض علما بوده در اين مقام هم شبهه نيست كه رجوع بموازين ثابته يقينيه ضروريه ميشود و قول هر يك موافق با آن موازين شد ميگيري و آن يكي را ترك ميكني و اين را هم من نميگويم تو هم اگر بنا شد بگوئي يا بنويسي همين را ميگوئي و در اين صورت هر دو قول حق نيست و يكي باطل است و آنكه با موازين تطبيق ميشود حق است و الحق احق ان يتبع و اين است اعتقاد ما اگر قائل بوحدتيم همين است و اگر قائل بتعدديم همين است .

و اما اينكه بعضي ميگويند كه اصل اين موضوع خلاف ضرورت است نميدانم منظورشان چيست و آنچه مشايخ فرموده‌اند خلاف ضرورت كيست در حالي كه اصلا معني ضرورت را هم ندانسته‌اند ، و آيا ضرورت مسلمين در اموري است كه ميدانسته‌اند آن را يا نميدانسته‌اند ؟ بديهي است كه در اموري است كه ميدانند و آنقدر بحد وضوح رسيده باشد كه حتي اهل بازار و كوهستان هم دانسته باشند بلي چنين ضرورتي در هر موضوع كه قائم شود مخالفت آن جايز نيست و كفر است ، و اما امري را كه اغلب مسلمين متوجه نبوده‌اند بديهي است كه ضرورتي در اين مطلب نداشته‌اند كه خلاف آن گفته شده باشد و ميدانيد مسأله ركن رابع كه اصل اين مسأله است و موضوع وحدت ناطق فرع آن است در ميان شيعه شيوعي نداشت كما [ص 615] اينكه هنوز هم كه شده است بعد از آن همه استدلالي كه مشايخ فرموده‌اند بعض مردم باز آنها را نسبت ببدعت ميدهند در صورتيكه غير از كتاب و سنت و ضرورت چيزي نفرموده‌اند و امري را كه متوجه آن نبودند متذكر نمودند در صورتيكه امر ركن رابع بعد از دقت نظر و توجه پيش علما و عقلا مي‌بايست ضروري باشد اما عيب كار آنجا بود كه خود آنها ميخواستند منكر باشند مگر بعض اهل انصافشان و باين لحاظ آنهمه سر و صدا شد تا امر باينجا رسيده و من بسيار تعجب ميكنم از اينها كه اين طور مي‌نويسند و جمعي را هم باشتباه ميندازند كه اثبات امر نقبا و نجبا و بزرگان شيعه و فضايلي كه مشايخ اعلي الله مقامهم براي آنها اثبات فرمودند ميدانند كه اين مراتب ضروري مردم نبود عامه مردم كه سهل است حتي علماي سابق بر شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كمترشان اسم نقبا و نجبا را شنيده بودند تا چه رسد كه معرفت آنها را داشته باشند و آنها هم در آن ايام همين حرف را ميگفتند كه شما ميگوئيد و ميگفتند اين فرمايشات مشايخ خلاف ضرورت ما است و سابق بر اين نشنيده‌ايم چنانچه در ارشاد ملاحظه كرده‌ايد كه ميفرمايند ولي مشايخ عظام با آن صبر و تحملي كه مختص بخودشان بود از كار ننشستند و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار را آنقدر تكرار كردند تا تدريجا گوشها پر شد و بحد ضرورت هم رسيد و هنوز ميرسد و الا سابق بر آن كجا ضرورتي در امر كليه اوليا بود و كجا اثبات اين فضايل را براي آنها قبل از شيخ مرحوم (اع) ميكردند و در كدام كتاب از كتب سابقين اين همه دلايل بر لزوم وجود نقبا و نجبا اقامه ميشد با اينكه همه اين ادله در قرآن و اخبار موجود بود ولي مردم متوجه نبودند ، و در اين موضوع هم بايد همه بدانند كه اصل ضرورت كه مطاع و متبع است در اموري است كه مردم ميدانند اما در مجهولاتشان ضرورتي نيست ولي مطالب غير ضروريه را هم بايستي منتهي بضروريات نمود و الا مي‌بايست جميع مسائل كلي [ص 616] و جزئي دين ضروري باشد و ضروري هم آن است كه همه آن را بدانند و وجود عالم هم باين قاعده كه ميگوئيد بايد لازم نباشد و همه مسلمين باين قاعده علمائي هستند كه خود همه چيز را ميدانند . خلاصه كه اين خلط مبحث و اشتباه‌كاري است كه خواستند بكنند و مسأله وحدت ناطق فرع مسأله ركن رابع است و فارسي مختصرش همين است كه در ميانه نقبا و نجبا در هر عصر البته فرد اكملي است كه بمنزله قلب و مركز آنها است و اشرف و افضل آنها است و اين مطلب را مشايخ اثبات فرموده‌اند ، حال اگر ميگوئي چنين كسي نيست اين خلاف حكمت و بداهت عقول و ضرورت مشايخ اعلي الله مقامهم و جميع اهل علم و حكمت است و اگر تو ميخواهي اين را بر ضرورت عوام و جهال عرضه نمائي كه آنها نه معني نقيب ميدانند نه نجيب نه ناطق و نه صامت و باين قاعده كه دست گرفتي همه علما و حكما و اهل هر علم و اصطلاحي را ممكن است تكفير نمائي ، مجتهدي را تكفير كني كه بحث تجزي در اجتهاد يا عدم آن خلاف ضرورت است زيرا مردم نميدانند ، حكيمي را استهزا كني كه بحث در معني وجود و ماهيت كفر است زيرا اهل بازار نميدانند . خلاصه كه در نزد اهل علم و حكمت ثابت است در هر رتبه و درجه و دورهٔ از خلق كه افراد متعددي اثبات شد البته فرد اكمل و افضلي هم هست و در هر دايرهٔ كه فرض شود بزرگ باشد يا كوچك نقطه مركزي هم هست و در ميانه اعضاء مختلفه قلبي هم هست و انكار آن انكار بديهي است ، حال چرا نميخواهند اين مطلب را قبول كنند و اينهمه تشبث ميكنند علت آن را خدا دانا است در حالي كه وجود چنين شخصي كه بنام ناطق در اصطلاح مشايخ و اخبار آل‌محمد (ع) خوانده شده است و حتي اين لفظ هم سابقا در ميانه مردم متداول نشده بود و ضرورتي بر وجود يا عدم آن نبود هيچ ضرري بحال كسي ندارد و اصلا معرفت شخصيه نقبا و نجبا و خاصه شخص اول و اكمل ايشان در اين دوره از [ص 617] واجبات نيست و مشايخ هم كه اينهمه تعريف فرموده‌اند قصدشان معرفت نوعيه است و دعوي نقابت و نجابتي نه ايشان و نه غير ايشان نداشته ، بلي فرموده‌اند اگر آن شخص ظاهر شود يا نقيب و نجيبي را از طرف خود وادارد در آن صورت البته ناطق واحد او خواهد بود و اين سخن مثل اين است كه همه علما و مشايخ فرموده‌اند كه اگر امام عليه السلام ظاهر شود جميع امر و حكم با او است و در آن موقع اجتهادات ديگران بايد موقوف شود خواه بخواهند خواه نخواهند خواه موافق ضرورتشان باشد خواه مخالف آن و وعده خداست و خواهد شد ، اما كجا ، هنوز كه ظاهر نشده است پس چرا قبل از مرگ واويلا ميكنند ؟ بلي نوكر خاص امام هم كه صاحب صفات امام و داراي علم و قدرت و كمالات امثال سلمان باشد اگر او هم آمد و شناختيم مشايخ فرموده‌اند او هم در حكم امام است و ديگران هم بايد طوعاً او كرهاً بگويند ، حالا نميدانم كجاي اين مطلب خلاف ضرورت است و آيا گذشته از دلايل عقليه و آيات كتاب كه دليل بر وجود ايشان است اگر هزار حديث بخوانيم كفايت است يا كفايت نيست و باز خلاف ضرورت است ، والله هوش از سر انسان ميرود كه چرا نميخواهند دين داشته باشند ، و آيا منظورشان اين است كه اگر نقبا و نجبا ظاهر باشند كه هيچكس هم منكر تعدد آنها نشده قاعده اين است كه همه با هم بيك زبان و يك صدا دعوت فرمايند و جميعا در هر آن يك عبارت بفرمايند و با هم ساكت شوند و با هم بسخن آيند كه چون اين بزرگواران با هم متحدند و اختلاف ندارند پس همه با هم بايد دعوت كنند ؟ نيست امر باين كيفيت اي برادر عزيز ، خدا نكند كه قلم را دست جاهل از خدا بي‌خبر بدهند كه حتي بقدر يك كدخداي ده هم عقل و تدبير و سياست نداشته باشد و خدا نكند كه عصا را بدست كور بدهند ، جماعتي كلماتي از مشايخ و بزرگان ما ياد گرفتند و ندانستند كجا بگويند و كجا بكار ببرند . عزيز من اثبات ناطق [ص 618] واحد در ميانه نقبا و نجبا اثبات نقصي بر سايرين كه غير او هستند نيست ولي مطلب اين است كه مردم تاب و تحمل شنيدن بيش از يك نفر را ندارند و جائي كه بنا نيست دو امام معصوم در يك زمان امام باشند دو نفر نقيب بطريق اولي ناطق نميشوند دو نفر عالم بطريق اولي نميتوانند حكم كنند دو نفر ديگر كه علمشان مأخذش از ظن و عقل خودشان است بطريق اولي نميتوانند حاكم باشند و همه اينها در صورتي است كه در ملك احكام واقعيه بنا باشد جاري شود نه امروز كه بناي شرع هم بر احكام ثانويه و نفس الامريه است و هيچ حكم حقي و امر واقعي بر صرافت خودش نيست آيا خجالت نميكشند امري را كه علة العلل جميع اديان و دعوت جميع انبياء است باين صراحت منكر ميشوند و آيا براي ظهور كلمه توحيد و معني لا اله الا الله كه بايد عالمگير شود و تمام دنيا را فرا بگيرد معني ديگر غير از همين اختلافات موجوده و تشتت آراء حاضره فرض نميكنند ؟ و بهر حال كه وحدت ناطق در مقامي است كه عرض شد و اما در مقام عدول از علما كه مشايخ اثبات وحدتي نفرموده‌اند و همان است كه اختصارا شرح دادم پس خلاف ضرورتي الحمد لله نفرموده‌اند حال بخواهند نسبت‌ها بدهند و تهمتها بزنند دشمن همه چيز ميگويد و بر خداست كه همه كس را معرفي فرمايد ، اعتقاد ما جواز تقليد از هر يك از علما و عدول است كه عدالت او ثابت و محقق شود و اختصاص بيك نفر يا دو نفر نميدهيم و روايات همه را از آل‌محمد عليهم السلام ميگيريم و تقليد ميكنيم و بحثي نداريم اينكه عقيده ما است ولي تعجب اينجا است كه در اغلب اغلب كه ملاحظه ميكنيم اين داعيه را دارند و امر و حكم را منحصر بخود ميدانند ولي زباني اين مؤاخذه را از ما دارند در صورتي كه ما بيگناهيم و چنين عقيدهٔ نداريم اما غير ما هستند كه قاعده غير مسلمي را مسلم قرار داده‌اند و نقل اجماع بر آن ميكنند كه مجتهد همين كه بدرجه اجتهاد رسيد تقليد بر او [ص 619] حرام است و بايد بگمان خود عمل كند زيرا اگر بگمان خود عمل كند احتمال يك خطا در آن ميرود و اگر بقول مجتهد ديگر عمل كند احتمال دو خطا در آن ميرود و با اين دليل قوي اعتماد بقول ساير علما نميكنند ولي بر ما عوام واجب ميدانند كه عمل بقول ديگران بكنيم ولو احتمال دو خطا يا بيشتر در آن بدهيم ، بجهنم هم برويم جهنم ، كسي باك ندارد . ولي من از قصور فهم معني اين حرفها را نميفهمم و با فكر عاميانه خود خيال ميكنم كه اگر منظور گرفتن و تقليد كردن از حكم آل‌محمد عليهم السلام است معني حرمت آن چيست و كي حرام كرده البته بايد مجتهد يا مقلد همه تقليد كنند ، اگر منظور گرفتن فتواي اجتهادي بدون نص است كه نه بر مجتهد جايز است كه چنين فتوائي داشته باشد و چنين احتمالات بدهد نه بر مجتهد ديگر يا عامي و مقلد ديگر جايز است كه از او بگيرد و لا تقليد الا عن امام معصوم ، اگر منظور در مورد اختلاف نظر است در فهم حديث و هر مجتهدي نظر خود و دليل خود را ترجيح ميدهد سلّمنا كه اين طور باشد ولي در همين مورد خاص است ، چه ميشود كه ما مي‌بينيم هيچ عالم و مجتهدي اقتدا در نماز هم بعالم ديگر نميكند آيا اين هم بواسطه اختلاف نظر در جزئيات مسائل است و آيا قدرت در استنباط شأن انسان را بآنجا ميرساند كه بمسلمان عادل ديگر اقتدا نميكند ؟ سلّمنا كه اختلاف نظر هم باشد آيا فتواي آن يكي كفر است كه اقتدا بنمازش نميكنند ، پس چه ميشود كه بر ديگران از عوام و مقلدين جايز ميشود كه بآن فتوي عمل كنند و با او نماز كنند و سلب عدالت از او ننمايند و آيا فلان امام جماعت معين در حال واحد بر مأمومين خود عادل است و بر مجتهد ديگر مسلوب العدالة است و اگر اين طور نيست چه ميشود كه اين عالم بآن عالم اقتدا نميكند و آيا احكام لزوم جماعت همه بر مقلدين عوام نازل شده و بر اهل علم نيست يا اگر بر او هم هست فقط در صورتي است كه امام باشد و هرگز [ص 620] مأموم نبايد باشد و اگر مطلب اينها نيست چرا در عمل اينطور مي‌بينيم حتي در يك شهر بلكه يك محله بلكه در يك مسجد مي‌بينيم اگر ميسر شد منحصر بفرد ميشود و بديگران اجازه اقامه جماعت داده نميشود و اگر بواسطه توازن قوٰي و جمعيت ممكن نشد فورا تقسيماتي براي آن مسجد يا روضه متبركه يا هر جا كه هست قائل ميشوند و براي هر يك حد محدودي تعيين ميشود كه تجاوز از آن حد اي بسا اسباب غوغائي بزرگ ميشود ، اين مراتب از چه باب است ؟ و حتي اين اشكال مي‌بينم در مورد اعلم مسلمين و مؤمنين هم مرتفع نميشود و در محل اقامت او يا محلي كه وارد شود باز قاعده فوق ترك نميشود و ائمه جماعت در همان محضر و مشهد بامامت خود مشغولند و اگر شده بدو نفر يا سه نفر مأموم هم قانعند و مركز خود را حفظ ميكنند و راضي نميشوند كه بشخص اول و اعلم هم اقتدا نمايند ، و اينجا باز مشكلات ديگر براي ما عوام دست ميدهد كه آيا تشخيص شخص اول و اعلم و اعدل بر عامه مكلفين ممكن است يا ممكن نيست ؟ اگر بر آنها ممكن است چه شده كه بر اهل علم مشكل شده است و حال آنكه آنها اهل خبره و بصيرتند و زودتر بايد بشناسند ، اگر بر آنها ممكن است چرا نمي‌شناسند و اگر مي‌شناسند چرا اقتدا و تقليد نميكنند و تصريح ميكنند كه تقليد مجتهد حتي از شخص اعلم هم جايز نيست زيرا لازم نيست كه اعلم خطاي در اجتهاد ننمايد و بنا بر اين چرا اين عوام اينهمه عقب اعلم بايد بگردند و زحمت بكشند ؟ و اگر عموما دعوي اعلميت دارند و امر را مختص بخود ميدانند و ديگران را غاصب حق خود ميدانند كه ظاهر هم همين است محتمل است كه همان عرض من باشد و در اين صورت همه هم راست نميگويند . و بهر حال كه اين عرايض همه احتمالاتي است و هيچيك قطعي نيست و خيالاتي است كه گاه بر شخص عامي وارد ميشود و ساحت قدس جميع اعلام و عدول منزه از اين امور است و كج‌رفتاري روزگار موجب اين [ص 621] پيش‌آمدها شده است و اگر خدا ميخواست و روزگاري پيش ميآمد كه اين اختلافات از ميانه برداشته ميشد و وحدت كلمه پيدا ميشد و از هر گوشه صدائي بلند نميشد و هر كسي گمان خود را حجت واحده قرار نميداد و ناطق واحد نميشد و عموما تحت لواء توحيد بيرون ميآمديم و مأخذ عمل جميع مسلمين مكلفين را فقط فرمايش امام قرار ميداديم و بصنوف ممتازه كه تكليفشان وراي تكليف عامه مسلمين است قائل نميشديم خيال ميكنم كه عظمت اسلام آن روز ظاهر ميشد و مشايخ ما اعلي الله مقامهم از اين كيفيت و اين آرزو كه مخصوص بايشان هم نيست و آرزوي عموم مسلمين است گاهي بوحدت ناطق تعبير كرده‌اند و اين اصطلاحي است كه ساير مسلمين هم ميگويند منتهي بتعبير ديگر و بعضشان هم راست ميگويند بعضي دروغ و اصل موضوع را هيچكس منكر نيست بلكه عموما بحكم فطرت مبدله منحرفه فعلا مدعي اين مقام شده‌اند و بقول غير خود هر چند كه موافق با كتاب و سنت و ضرورت هم باشد اعتماد نميكنند ،

و كل يدعي وصلا بليلي و ليلي لاتقر لهم بذاكا

اذ انبجست دموع من خدود تبين من بكي ممن تباكي

سؤال ( ٥١ ) - ميگويد كتاب و سنت حل نميشود مگر بعلم ما . اي جواب‌دهنده محترم اگر تصديق مينمائيد كه فقط بايد آقا و مشايخ قرآن را حل نمايند و غير آنها از كتاب و سنت تا زمان مشايخ بي‌بهره و علماء اسلام تا تاريخ مرقوم كوركورانه كتاب و سنت را ميخواندند و نميفهميدند بفرمائيد . و در تناقض سي و پنجم مينويسد خلاصه آقا نهايت بر خود باليده فقط حل كتاب و سنت را منحصر بخودشان دانسته ، تناقض دارد با القاء از امام (ع) بعلما و كتاب و سنت فهميدن و فهماندن آنان ببركت آن حضرت ، رفع تناقض بفرمائيد ، در اينجا عبارت اين است كه فرموده كتاب و سنت حل نميشود مگر بعلم ما .

[ص 622] جواب - با مراجعه مختصر عبارتي را كه جناب آخوند ميگويند نديدم ولي در نظرم هست كه شايد در چند جاي ارشاد باين مضمون و معني عباراتي هست و اشكالي يا تناقضي با مطلب ديگر ندارد و جناب آخوند مشعر خاصي بر خود دارند يا چيزي كسر دارند . اما مراد ايشان از « علم ما » علم تازهٔ نيست همان علم كتاب و سنت است و همين علمي است كه در سرتاسر كتاب ارشاد مي‌بينيد و عبارتي را كه ذكر كرده كه كتاب و سنت حل نميشود مگر بعلم ما ، عبارة اخراي اين است كه كتاب و سنت حل نميشود مگر با كتاب و سنت ، و حق است و صحيح است و كتاب و سنت بعضش شارح بعض است ، فرضا اگر حديث مشكلي است در حديث ديگر شرح شده و حل اشكال شده و هكذا آيات كتاب و اين مطلب را اهل تتبع ميدانند و تصديق ميكنند نه همه كس ، اگر اصطلاح خاصي است كه در مقامي باجمال ذكر شده در جاي ديگر تفصيل آن را مي‌بيني و منظور ايشان همين است لاغير و اينكه اختصاصي داده‌اند و علم ما فرموده‌اند جهتي دارد و آن اين است كه ايشان آنچه فرموده‌اند از جزئي و كلي در علم احكام يا اصول يا حكمت يا علوم ديگر از اين علم فرموده‌اند و تجاوز از كتاب و سنت نكرده‌اند اما ديگران اين كار را نكرده‌اند و از علوم ديگر كه مأخوذ از خارجين از اسلام است در علم دين داخل كرده‌اند و مغشوش كرده‌اند و باين واسطه فرق پيدا شده ، و جهت ديگر آنست كه با علوم ديگران كتاب و سنت قطعا حل نميشود و واقف بر مراد خدا و رسول در همه جا نميشوند زيرا مراد ايشان را بايد از كلام خودشان فهميد ، فرضا تأويل قرآن را بايد از خود پيغمبر صلي الله عليه و آله گرفت كه مخاطب باين خطاب بوده و زبان خدا را او بهتر ميداند و از آل‌محمد گرفت كه اهل بيت او هستند و قرآن در خانه آنها نازل شده و اگر بنا شد از تفسير ايشان حل نشود از تفسير زمخشري و بيضاوي و رازي قطعا حل نميشود زيرا اينها از خانواده [ص 623] پيغمبر نيستند بلكه دشمن هم هستند پس قطعا قراين كلام خدا و رموز آن و محكم و متشابه و مجمل و مفصل آن را نميدانند و اينجا محل يك اشتباه بزرگ قوم است و البته اخبار زيادي هم كه در اين باب هست كه تفسير برأي حرام است و بايد از خودشان بگيرند و فرمايش پيغمبر (ص) كه عليٌّ مفسر كتاب الله شنيده‌ايد و در اينجا خيال تفصيل ندارم ، و هم‌چنين فرمايش امام را با قاعده ابوحنيفه و امثال آن سنجيدن كشف از حقيقت مراد امام نميكند و زحمت بيجا ميكشند و اصل اشتباه اينجا است كه قواعد عقليه گذارده‌اند و كتاب و سنت را با آن قواعد مي‌سنجند زيرا قاعده عقلي را يقيني ميدانند و كتاب و سنت را ظني مي‌پندارند و ميدانيد كه كتاب و سنت با عقل ناقص حل نميشود و ان دين الله لايصاب بالعقول وقتي كه بنا شد اخبار زيادي را موافق قواعد رجال و درايت كه اغلبش بي‌مأخذ است رد نمايند و بآنها نگيرند و در معني باقيمانده هم مقياس را مطابقه با عقل ناقص قرار دهند البته مشكلات كتاب و سنت لاينحل ميماند و آن قدري را كه قبول ميكنند بقول بعضي تعبدي بايد بپذيرند .

و اما اينكه نوشته آيا سابقين كوركورانه كتاب و سنت را ميخواندند و نمي‌فهميدند يا ميفهميدند ؟ اصلا اين سؤال جاهلانه‌ايست البته هر كدام باندازه فهم و درايت خود ميفهميدند نه بيشتر ، جمعي بيش از ظاهري نميفهميدند و برخي تعمقشان بيشتر بوده شايد باطن كتاب و سنت را هم ميفهميدند ولي بطوريكه در مقدمه كتاب و چند جا سابق بر اين شرح داده‌ام البته توضيح زيادي نميدادند و رعايت فهم و استعداد مردم را ميكردند ، و بطور كلي در جواب اين مطلب بايد بآثار آنها و آثار مشايخ ما رجوع كرد و مقايسه كرد و تشخيص آن در هر مورد البته با اهل علم است و هر چه فهميدند و استيضاح نمودند حجت بر آنها خواهد بود .

و اما تناقضي را كه خيال كرده كه فرموده‌اند كتاب و سنت حل نميشود مگر بعلم ما و از طرفي هم اثبات [ص 624] فرموده‌اند كه علما در هر زمان محل توجه امامند و از طرف آن حضرت القاء علوم بآنها ميشود ، هيچ تناقضي ندارد و قبلا عرض كردم مرادشان از علم ما علم كتاب و سنت است سابقين هم هر يك از علما كه تا درجه ايشان علم داشته‌اند صاحب همين علم بوده‌اند و اگر نداشته‌اند بقدر خودشان داشته‌اند و باين درجه كمال نبوده ، و اما القاء امام عليه السلام علم را بعلماء البته در هر زمان بيك درجه و يك اندازه نيست و باندازه صلاح و احتياج است اگر چه علم امام بلانهايه است ولي متعلمين و مكلفين در هر موقعي استعداد معيني دارند و بهمان اندازه امام القاء ميفرمايد مثل اينكه پدر مهربان براي فرزند خود در هر سني باندازه احتياج او اسباب فراهم ميكند فرضا طفلي كه تازه دنيا آمده و هنوز در قنداق است كفش انگليسي و لباس سواري و اسلحه جنگي لازم ندارد و براي او تهيه نميشود و در اين زمان فقط محتاج بشير است و لباسي كه از گرما و سرما محفوظ شود و هكذا در سن شش هفت سالگي محتاج بللِه و دده است كه او را از آب و آتش حفظ كنند و معلم حكمت و فلسفه لازم ندارد و هكذا بر اين قياس است القاء علومي كه از امام هم ميشود باندازه فهم و احتياج است و موقع را بايد ملاحظه كرد و القاء علومي بيش از اندازه فهم و استعداد مكلفين از حكمت نيست و البته بعلماء سابقين هم احتياجات علمي آنها القا ميشده است و شبهه در آن نيست تناقضي هم نيست و در چندين جاي ديگر از سؤالات آخوند همين تناقض را ذكر كرده و اين چند كلمه جواب از همه آنها است .

سؤال ( ٥٢ ) - صفحه ٤٠ سطر ١٥ جلد چهارم مينويسد خلاصه علماء اسلام تماما لشكر ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك ميشوند قتل ارواح ايماني مؤمنان مينمايند . بفرمائيد چگونه علماء اسلام تماما لشكر ابليس شبهات ميشوند ابليس اعظم شبهه چيست قتل ارواح ايماني مينمايند يعني چه چگونه علماء اسلام نعوذ [ص 625] بالله جعل‌طبعان شده‌اند .

جواب - جناب آخوند در اين صفحه مشكلات زياد پيدا كرده كه بعضي را در طي سؤالات سابقه جواب عرض كرده‌ام و از آن جمله است كه جواب داده شده كه جناب آخوند عبارات را تغيير ميدهند كه دشمن بر ما و هم‌عقيده بر خود زياد كنند و در بعض موارد از كتاب ارشاد اگر ذكري از علما شده و ردي يا مذمتي فرموده‌اند فقط مربوط بهمانها است كه رد بر ايشان نموده‌اند و تكفير نمودند و افتراها بستند كه در كتاب هداية الطالبين شرح آن احوال را تا اندازهٔ مرقوم داشته‌اند و همه را هم در آن مقام ننوشتند و براي قيامت و شكايت در حضور پيغمبر صلي الله عليه و آله نگاه داشته‌اند و حاشا و معاذ الله كه منظورشان علماء اسلام رضوان الله عليهم باشد و اينها تعبيرات جناب آخوند است و عين عبارت را در اين صفحه كه نشان ميدهد نقل ميكنم كه مطالعه‌كنندگان غرض جناب آخوند را بفهمند ، ميفرمايد : در اين ايام كه شعور عالم زياده شد اكتساب علوم نموده هر آن جماعت كه ايشان را صدور كثيفه و قلوب خبيثه بوده و ابدانشان اصطبل شياطين بوده البته شياطين ايشان متعلم شده در اين اوقات فسادشان اعظم از سابق شده و در صدد تضييع دين بيشتر برآمده‌اند و چون آنها در اين زمان نهايت طغيان را كرده در صدد اضلال خلق برآمده‌اند حكمت اقتضاي آن كرده كه در مقابل ايشان جمعي كه صدور ايشان نقيه و طينتشان طيبه و قلوبشان مضيئه بوده و جان و تن خود را مسجد ملائكه قرار داده‌اند و از علوم حقه اكتساب نموده‌اند بسخن درآيند و آن طايفه اول چون جميعا اجماع كرده بسرداري ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك كشيده در صدد قتل ارواح ايماني مؤمنان برآمده‌اند ، تا آخر عبارت و سابقا هم نقل عبارت را كرده بودم و تكرار كردم كه بدانند اسمي از علماء اسلام نيست و در آن اوقات يا اين اوقات جماعت [ص 626] بسياري هستند كه در صدد اضلال خلقند و بعضشان هم البته بلباس عالم اسلامي ممكن است كه بوده‌اند يا باشند و چه تعجبي دارد و هر كه باشد اگر تابع شيطان شد از لشكر او ميشود ، و اما علماء اسلام شكر الله سعيهم مدافع لشكر شيطانند نه از لشكر شيطان .

و اما معني ابليس اعظم شبهه سابقا عرض شده و تكرار نميكنيم .

و اما از قتل ارواح ايماني مؤمنان كه سؤال شده چه معني دارد در حديث ميفرمايند سؤال را از روي تعلم بكنيد نه از روي تعنت و سؤالات جناب آخوند جميعا بر خلاف دستور از روي تعنت است و باين جهت حال جواب براي جواب‌دهنده باقي نميماند و اقبالي نيست و چون ايشان قصد تعلم و فهميدن ندارند و حقير را هم نه مجال است و نه اقبال ، جواب مفصل مقتضي نيست ولي براي اينكه شايد ديگري بر اين اوراق بگذرد از جواب مختصر مضايقه نميشود و براي عاقل اشاره هم كفايت است و عرض ميكنم شخص انسان كه مشاهده ميشود صاحب يك روح نيست بلكه ارواح متعدده دارد يكي روح نباتي است كه عموما داريم و همان روحي است كه با همه نباتات عالم شركت داريم و خوردن و آشاميدن و نكاح كردن و خوابيدن از قواي نباتي است و بزبان علمي جذب و دفع و هضم و امساك از عمل نباتي است و خاصيت آن روح زياده و نقصان است كه در هر درختي يا انساني مشاهده ميكنيد و يكي روح حيواني است كه مي‌بيند و مي‌شنود و مي‌بويد و مي‌چشد و لمس ميكند كه اينها قواي حيوان است و در حيوان و انسان مشاهده ميكنيد و خاصيت اين روح رضا و غضب و محبت و عداوت است و در داشتن اين روح با حيوانات شريكيم و يكي روح انساني است كه قواي آن علم و حلم و فكر و ذكر و نباهت يعني شرافت است كه اينها مختص بانسان است و حيوان در اين قوي و افعال شركت با انسان ندارد و بهمين جهت است كه مي‌بيني ساير حيوانات اين قوي را ندارند و خاصيت اين روح نزاهت است يعني تنزه و تقدس از [ص 627] آلايش‌هاي حيواني و اخلاق حيوان مثل كبر و عجب و حرص و حسد و امثال اينها كه اصول همه اينها همان دو خاصيت روح حيواني است كه رضا و غضب باشد و خاصيت ديگرش حكمت است كه مراد از آن علم دين است و علم بحقيقت چيزها و اين خاصيت در همه انسان‌ها نيست و خدا در قرآن ميفرمايد حكمت را بهر كه خواستيم ميدهيم ، پس همه مردم اين روح حكمت را ندارند بلكه دشمن حكمت هستند ، و اين روح روح انساني است و بر دو قسم است اگر در تحصيلات علمي خود و اكتسابات خود از علم خدا و رسول و آنچه آنها امر فرمودند و راضي بآن هستند تعليم گرفت و عمل كرد و فكر و ذكر و ساير قواي خود را در آنها قرار داد و جميع توجه خود را بخدا نمود اين مؤمن است و صاحب روح الايمان است ، و اگر معلومات و تحصيلات اين انسان از اموري است كه بر خلاف رضاي خداست و علم خود را از دشمنان و مشركين گرفت و فكر و ذكر و محبت و عداوت و ساير قوي و خاصيات خود را در دشمنان خدا و رسول قرار داد و رو بآنها كرد و از خدا معرض شد و رأي و عقل خود را بر آنچه خدا و رسول فرموده‌اند مقدم داشت و قواي خود را در آنچه خداوند نهي فرموده مصروف داشت و از اخلاق حيواني و صفاتي كه از غريزه حيوان است و خدا انسان را از آنها منع فرموده بخود گرفت اين كافر است و صاحب روح كفر است و حتي خدا هم اين قبيل انسان‌ها را باسم حيوان خوانده و در قرآن نام آنها را انعام گذارده يا خر يا سگ يا از اين قبيل و در صدد تفصيل نيستم قصد اين بود كه انسان ارواح متعدده دارد كه از آن جمله روح الايمان است كه همان روح انساني است كه متصف بصفت ايمان شده است ، و علاوه بر اين هم باز روحي هست كه آن را خداوند روح القدس خوانده است كه آن مخصوص انبياء است و پيغمبران را تأييد بآن روح فرموده و انسانهاي عادي در آن روح با انبياء شركت ندارند همان طور كه حيوانات در روح [ص 628] الايمان با ما شركت ندارند و دليل اين مطالب در قرآن و حكمت و در اخبار مذكور است .

حال اين مطلب را كه دانستي عرض ميكنم قتل هر نفسي سلب روح او است پس كشتن درخت گرفتن روح نباتي او است و مصطلح است كه ميگويند نخل را كشتيم و ميگويند اين درخت مرده و ديگر قوه نباتي ندارد جذب و دفع نميكند خاصيت آن را هم ندارد ديگر اين چوب رشد نميكند و برگ نميآورد بلكه چوب خشكي ميشود بدون خاصيت نباتي پس كشته شده است يا مرده است ، هم‌چنين كشتن حيوان بسلب روح حيواني او است و بعد از كشتن جسد بي‌روحي ميشود كه نمي‌بيند و نمي‌شنود و رضا و غضبي ندارد شهوتي بچيزي ندارد جنگي هم با كسي ندارد پس اين كشته شده يا مرده است ، هم‌چنين است ايمان مؤمن روحي است كه در اخبار آن را روح الايمان خوانده‌اند كشتن مؤمن معنيش سلب روح ايمان است يعني آن چيزي كه اسباب عبادت كردن و رو بخدا نمودن و عمل برضاي او نمودن بود از او بگيرند كه ديگر اين كارها را نكند ، اگر مؤمن كارش باينجا رسيد و اطاعت خدا را نكرد و معصيت او را نمود ايمان او كشته شده يا مرده است ، اگر ديگري باعث سلب روح الايمان و گمراهي او شده او كشته و اگر بخودي خود و با اسباب عمومي بوده است خودش مرده يعني كافر شده .

و شواهد اين عرايض در قرآن و اخبار بسيار است كه كافر را خداوند از مردگان ميخواند و انك لاتسمع الموتي ميفرمايد و امثال اين آيات الا اينكه مرا حال تفصيل نيست و در هر حال قتل مؤمن يا موت مؤمن معنيش اين است كه عمل ايماني و صفت ايماني از او بروز نكند و دعوت خدا و رسول را اجابت نكند و دليل اين مطلب از قرآن بسيار است اختصارا بيكي دو آيه قناعت ميكنيم ، خدا ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني اجابت خدا و رسول را بنمائيد وقتي كه دعوت ميكنند شما را بآنچه حيوة ميدهد بشما ، و اين حيوة همان حيوة روح ايماني [ص 629] است زيرا حيوة نباتي و حيواني را قبل از دعوت هم داشتند و بهمين جهت است كه اگر بدن مؤمن را در دنيا بكشند يا خود او بميرد روح ايماني او نمي‌ميرد و كشته نميشود و او حي است و خدا ميفرمايد لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون يعني گمان نكنيد كساني را كه كشته شدند در راه خدا كه اينها مرده‌اند بلكه زندگاني هستند كه نزد خدا روزي داده ميشوند ، و حال آنكه تو ديدي كه عينا كشته شدند و افتادند و از دنيا رفتند اما خدا ميفرمايد آنها زنده هستند معني اين چيست ؟ يعني انساني كه صاحب روح الايمان است كشته نشده و روح از او سلب نشده چون روح الايمان امري بود وراي روح حيواني و روح نباتي و اينكه تو ديدي كشته شد روح حيواني و نباتي بود و بدنش هم اينجا بي‌حركت و بي‌خاصيت افتاد اما روح ايماني در جاي خود زنده است و اگر بخواهد و گاهي صلاح باشد بهمين بدن برميگردد و رجعت ميكند حتي ممكن است ببعض اين بدن برگردد مثل اينكه سر سيد شهدا صلوات الله عليه زنده ميشد و حرف ميزد يا بدن سيد شهدا در شب يازدهم زنده شد و حرف زد چون روح الايمان كه فوق اين ارواح نباتي و حيواني و فرمان‌فرماي آنها است زنده است و كار ميكند و پيغمبر (ص) فرمود المؤمن حي في الدارين يعني مؤمن هميشه زنده است و نمي‌ميرد ، و ثبت است در جريده عالم دوام ما ، اما كشته شدن يا مردن مؤمن خدانكرده آنوقت است كه ايمانش را سلب كنند و او را كافر يا گمراه نمايند كه مي‌بيني زنده است اما در حقيقت مرده است و آن روحي كه بندگي خدا ميكرد و ترك معصيت مينمود از اين گرفته شده پس مرده است و علم بخدا و اينكه او شاهد احوال او است از او سلب شده پس هر كس كه صاحب اين حال است مرده است و اهل اين علم زندگان هستند و اين است معني بعض اخبار كه ميفرمايند زاني زنا نميكند در حالي كه مؤمن است و دزد دزدي نميكند در حالي كه مؤمن [ص 630] است ، مطلب اين است كه در موقع معصيت روح الايمان از او سلب شده و مؤمن خوانده نميشود اما ممكن است باز آن روح برگردد و رجعت كند و توبه نمايد آنوقت مؤمن خوانده ميشود ، خلاصه كه كشتن ارواح مؤمنان معنيش اين است . حال بايد فهميد كي ارواح مؤمنين را ميكشد ، البته همان كسي كه آنها را اغوا ميكند و گمراه مينمايد و از يقين بسوي شبهه و ترديد ميبرد و از ايمان بكفر دعوت ميكند و از محبت اولياء آل‌محمد و اولياء خدا مردم را باز ميدارد و بعداوت آنها وادار ميكند و البته آن قاتل بلباسي هم جلوه ميكند كه طرف را گول بزند و او را دوست خود بپندارد و چه مانعي است كه بلباس علمي جلوه ميكند و قرآن و حديث ميخواند و اثر سجده بر پيشاني داشته باشد و زهد دروغي و تقوي را شعار خود قرار دهد و خاك اين كوچه را هم بآن كوچه نميبرد اما باطنش را اگر شكافتي پناه بخدا ،

ظاهرش چون گور كافر پرحلل باطنش قهر خدا عز و جل

خلاصه شواهد اين عرايض جميعا در اخبار است و اختصارا ترك كرديم الا اينكه دوست ميدارم در قسمت اخير بعضي از فرمايشات امام را عرض كنم كه بداني همين طور تصريح فرموده‌اند و من از خود عرض نميكنم پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود هلاك امت من بر دست هر منافق عليم اللساني است ، و امت پيغمبر البته ميداني مؤمنين هستند و هلاك آنها و كشتن آنها همان كشتن ايمان آنها است و اهل علم چوب و تفنگي ندارند كه با آنها بكشند هر چه ميكنند با زبانشان است كه عالمي را گمراه ميكنند و ميكشند ، و در خطبه حضرت امير است عليه السلام و ديگري هست كه عالم ناميده شده و عالم نيست اقتباس نموده جهالتهائي را از جهالي و گمراهي‌هائي را از گمراهاني و دامهائي براي مردم نصب كرده از ريسمانهاي غرور و قول زور كتاب خدا را حمل بر رأي خود ميكند و حق را معطوف بهواي خود مينمايد از گناهان ايمن ميكند و كباير بزرگ را كوچك [ص 631] ميشمارد ميگويد در نزد شبهه توقف ميكنم در حالي كه واقع در شبهه است و ميگويد از بدعت كناره ميگيرم در حالي كه در ميان بدعتها خوابيده صورت صورت انسان است و قلب قلب حيوان نمي‌شناسد باب هدايت را كه پيروي نمايد و نه باب ضلالت را كه جلوگيري نمايد پس اين مرده زندگان است ، تا آخر خطبه مباركه و فرمود پيغمبر صلي الله عليه و آله دو صنف از امت منند كه اگر صالح شدند امت من صالح ميشوند و اگر فاسد شدند امت من فاسد ميشوند عرض شد يا رسول الله كيستند اين دو صنف فرمود اين دو فقها هستند و امراء و در تفسير امام است عليه السلام در باره علماء سوء از حضرت صادق عليه السلام فرمود و بعضي از آنها قومي هستند نصّاب كه قادر بر قدح در ما نيستند بعض علوم صحيحه ما را تعليم ميگيرند و بآن وسيله متوجه شيعيان ما ميشوند و اسباب نقص ما ميشوند در نزد دوستان ما و اضافه ميكنند بر آنچه آموخته‌اند اضعاف آن و اضعاف اضعاف آن از اكاذيب بر ما اكاذيبي كه ما از آنها بيزاريم پس اهل تسليم از شيعيان ما قبول ميكنند آنها را بنا بر اينكه از علوم ما است پس گمراه شدند و گمراه كردند آنها را و ضرر اين جماعت بر ضعفاي شيعه ما بيشتر است از لشكر يزيد بر حسين بن علي عليهما السلام و اصحاب او زيرا آن جماعت سلب ارواح و اموال آنها را نمودند و براي مسلوبين در نزد خدا افضل احوال است براي آنچه بآنها رسيد از دشمنان و اين جماعت علماء سوء ناصبين و مشبهين باينكه موالي ما هستند و دشمن دشمنان ما هستند داخل ميكنند شك و شبهه را بر ضعفاي شيعيان ما پس گمراه ميكنند آنها را و منع ميكنند آنها را از راه راست لاجرم هر كه بداند خدا از قلب او از اين عوام كه اراده نميكند مگر حفظ دين خود را و تعظيم ولي خود را ترك نميكند او را در دست اين ملبس كافر و لكن برمي‌انگيزاند براي او مؤمني را كه او را واقف بر صواب نمايد پس موفق نمايد او را بر قبول از او پس جمع [ص 632] ميكند براي او خير دنيا و آخرت را و جمع ميكند براي كسي كه گمراه كرده او را لعن دنيا و عذاب آخرت را . و از اين مضمون اخبار را اگر بخواهيم جمع كنيم كتاب حجيمي ميشود و بهر حال اگر گاهي اسمي برده بشود مقصود اين قبيل اشخاصند كه امام عليه السلام فرموده است نه كليه علماء اسلام و جناب آخوند همه را جزو هم ميكنند .

سؤال ( ٥٣ ) - صفحه ٧٢ جلد چهارم سطر چهاردهم خلاصه مدعي است كه اگر من در درسهاي عام و خاص رد آن شخص را نميكردم خداوند يك نفر ديگر را از غيب مبعوث مينمود . يعني من از عالم غيب مبعوث و از جانب خدا هستم اگر اشتباه است جواب بدهيد اگر صحيح فهميده شده تصديق آقا را يا تكذيب معين نمائيد .

جواب - منظور رد باب مرتاب است كه ميفرمايد در درسها او را رد كرديم و جناب آخوند در اينجا هم باز روايت را بطور امانت ننموده و خيانت كرده و اصل ايراد هم بسيار عوامانه است و از روي بي‌سوادي و من عين عبارت را روايت ميكنم ، ميفرمايد : و اگر نه اين بود كه ما در اين چند سال در صدد ابطال اين مرد برآمده بوديم و اگر كتابها در رد آن تصنيف نكرده بوديم و در درسهاي عام و خاص مفصل رد نكرده بوديم گمان نميكنم كه كسي از اهل ظاهر در صدد رد آن برميآمد و البته خداوند كسي ديگر را از غيب برميانگيخت كه رد آن كند و اهل ظاهر آلت اين كار نبودند الا ان يشاء الله . تمام شد عبارت ، اولا ملاحظه فرمائيد كه بلفظ جمع فرموده و علماي ديگر را هم شريك قرار داده است ولي فرموده اهل ظاهر از عهده برنميآمدند كما اينكه بتجربه هم رسيد ، و ثانيا لفظ مبعوث نمودني نيست و برانگيختن فرموده است و جناب آخوند اين لفظ را بخيال خود عربي كرده و « مبعوث نمودن » نموده و مبعوث شدن و از عالم غيب [ص 633] آمدن را هم مخصوص بانبيا دانسته و نتيجه گرفته كه آقا ادعاي نبوت العياذ بالله نموده است در حالي كه اگر ميخواست اين عبارت را بعربي تحويل نمايد در مقابل برانگيختن مناسب بود لفظ « قيّض » را اختيار نمايد همان طور كه امام عليه السلام فرموده است در همين حديث آخر سؤال قبل كه ما آن را بفارسي روايت كرديم ان من علم الله من قلبه من هؤلاء العوام انه لايريد الا صيانة دينه و تعظيم وليه لم‌يتركه في يد هذا الملبس الكافر و لكنه يقيّض له مؤمنا يقف به علي الصواب الي آخر و يقيّض در اين مقام بمعني يهيّأ له و يقدّر له است ، و اما لفظ مبعوث را كه آخوند اختيار كرده آن هم لفظي است كه بمعني فرستادن آمده است و مختص برسول هم نيست بمعني فرستادن ديگري هم هست و هر كس را كه از جائي بجائي بفرستي مبعوث است حتي لشكر را هم كه ميفرستند بعث ميگويند بمعني برانگيختن هم آمده است و بعث الله الموتي من قبورهم يعني خدا مردگان را برانگيخت ، و اما از عالم غيب خداوند كسي را بفرستد يا برانگيزاند امري نيست كه مخصوص انبيا باشد همه مردم را خداوند از غيب و عالم بالا و عالم ذر باين عالم فرستاده است انبيا باشند يا غير انبيا عموما از غيب بشهاده آمده‌ايم و اينها ايراداتي است كه حقيقةً جواب ندارد ولي ما براي اثبات دشمني بي‌جهت جناب آخوند اينها را ذكر ميكنيم و اگر راست ميگويند يكي از مطالب يا فصول ارشاد را رد نمايند و ثابت كنند كه نعوذ بالله بر خلاف فرمايش خدا و رسول چيزي فرموده باشند . آيا حيا نميكنند كه نسبت بعالم و مؤمن متقي و بنده حلقه‌بگوش آل‌محمد عليهم السلام اين نسبت‌ها را ميدهند و آيا خداوند احكم الحاكمين نيست .

سؤال ( ٥٤ ) - صفحه ١٥٤ جلد سوم سطر ١٣ خلاصه دو دليل و غيب‌گوئي مدعي شده : اول امر ما يعني امر شيخيه كه معلمان باشند يوما فيوما قوت ميگيرد و علوم [ص 634] شيخيه در عالم منتشر ميشود ، دويم ذكر نام علماء غير شيخيه از عالم قطع ميشود . چون منتظر اضمحلال آثار اسلامي بوده الحمد لله دو خبر غيبشان معكوس شده . جواب بدهيد آيا عالم مسلمان چنين چيزها را مي‌نويسد يا نه .

جواب - ذكري از شيخيه و غير شيخيه نيست و باز خيانت كرده‌ايد مطالعه‌كنندگان مراجعه ميكنند سخن از معلمان است كه خداوند و آل‌محمد عليهم السلام يوما فيوما آنها را تقويت و تأييد ميفرمايند و اين غيب‌گوئي نيست بلكه وعده خداوند عالم است كه مؤمنين را نصرت فرمايد و علينا نصر المؤمنين فرموده است و هر كس مخالفت ايشان را نمايد در آنچه از خدا و رسول و آل‌محمد عليهم السلام ادا ميكنند و ميرسانند خداوند او را از ميان ميبرد هر كه ميخواهد باشد و هنوز هم دير نشده است انهم يرونه بعيدا و نراه قريبا اميدواريم خداوند فرج آل‌محمد عليهم السلام را نزديك فرمايد شما هم اگر از مؤمنين و دوستان آل‌محمد عليهم السلام هستيد بوعده ايشان مطمئن و مستظهر باشيد و اگر دشمن دوستان و بندگان ايشان باشيد پس منتظر باشيد و ارتقبوا اني معكم رقيب .

سؤال ( ٥٥ ) - صفحه ١٨٣ جلد دوم سطر هفدهم خلاصه ميگويد دوره ظاهر اسلام تمام شده و خداوند دوره ديگر و علماء ديگر مبعوث نموده كه روح در جسد بي روح اسلام بدمند . مقصودش خود و مشايخ خودش ميباشند . جواب بدهيد صحيح گفته يا باطل از اسلام و ايمان است اين حرفها يا از كفر .

جواب - آنچه فرموده‌اند از محض اسلام و ايمان است و عجب اينجا است كه عوام مردم هم فهميده‌اند و شما هنوز متوجه نشده‌ايد و چند سطر عبارت آن بزرگوار را نقل ميكنم و اصل مبحث در صفت بهشت و جهنم است و تحقيق در چگونگي آنها ، ميفرمايد : و لكن اين را بدان كه مسأله بسيار مشكلي است و تا حال [ص 635] آن را ندانستهٔ مثل غالب مسائل كه ما ميگوئيم چرا كه تا حال خلق در ضبط ظاهرها بودند و چون ظاهر كتاب و سنت مضبوط شد خداوند خواست كه باطن شرايع و احكام را آشكار فرمايد لهذا دوره ديگر بنا گذاشت و علما و حكماي ديگر برانگيخت كه باطن آن ظاهرها را آشكار نمايند و علامت حقيت اين باطنها آن است كه در آن ظاهرها ميگنجد مانند روح در جسد پس معلوم ميشود كه اين باطنها ارواح همان جسدها بوده است ، تا آخر عبارت . عرض ميكنم اولا تعبير جناب آخوند را از اين عبارت اهل ادب و انصاف ملاحظه فرمايند و عبرت بگيرند كه دشمني با علم تا چه درجه و ما تحقيق در همين بيان را در همين كتاب نموده‌ايم خواسته باشند مراجعه نمايند و در باب تغيير دوره و دوره ظاهر و باطن در مقدمه كتاب شرحي نوشتيم و تكرار لازم نيست و همه ميدانند كه تحقيق در كيفيت جنت و نار از امور باطني است و الا مي‌بايست ظاهر و پيش چشم همه مردم باشد و سابق بر اين قبل از زمان شيخ مرحوم اعلي الله مقامه علما ظاهر اخبار را ضبط و مدون فرمودند شكر الله سعيهم ولي حقيقت مطلب را بيان نكرده‌اند و در كتابهاشان نيست و نمي‌بينيم مگر بعضي از حكما تحقيقاتي كرده‌اند كه بعض آنها ناقص و بعضي بر خلاف ضرورت است ، و اما عامه مسلمين هم كه مي‌بينيد توهمات عجيب و غريب دارند جهنم را گودال بزرگي پر از آتش مثل گودالهاي همين دنيا و بهشت را باغ بزرگي مثل باغهاي اين دنيا فرض ميكنند با اين فرق كه نهرهاي بهشت از شير و عسل است و تشخيص فرق بين دنيا و آخرت و مبدء هر كدام را نداده‌اند و آخرت را قياس بدنيا ميكنند و اين غلط است و حقيقت و روح مطلب را جز مشايخ ما اعلي الله مقامهم كسي بيان نكرده است و طالبين را بكتاب مبارك ارشاد دلالت مينمايم اگر واقعا بخواهند چيز بفهمند مراجعه نمايند .

[ص 636] سؤال ( ٥٦ ) - صفحه ٤٦ جلد چهارم سطر يازدهم خلاصه در اين ايام عقلها بالا رفت مردم با دقايق امر توحيد و نبوت و امامت راه يافتند ، يعني بواسطه خودش و مشايخش ، آيا صحيح نوشته و تا زمان مشايخ مردم با توحيد و نبوت و امامت آشنا نبودند يا باطل مرقوم داشته و خلاف عقل و شرع است اين حرفها .