سؤال ( ٥٠ ) - از اول جلد چهارم تا پنجاه شصت صفحه فرياد ميزند كه بايد يك نفر در هر زمان باشد عدل معصوم عالم بعلم لدني ظاهر مشاهد و غيره و آن ركن چهارم است و بايد با مردم حرف بزند و فرمان‌فرماي دنيا باشد و خليفه خدا باشد و ظاهر باشد ، و در صفحه ١٥٧ سطر ١٢ جلد چهارم بكلي اين عقيده را كه در پنجاه شصت صفحه ميخواسته براي عوام ثابت كند در اين صفحه ١٥٧ انكار و باطل دانسته بلكه كفر شمرده . آقاي مجيب تكليف مردم چيست آقا را تصديق نمايند يا تكذيب و شما تصديق داريد آقا را يا تكذيب معين نمائيد .

[ص 587] جواب - اما بنده كمترين بندگان مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه كه آنچه بفرمايند تصديق دارم خواه بفهمم و خواه نفهمم زيرا ايشان را صادق القول و عالم علم آل‌محمد عليهم السلام ميدانم و آنچه از فرمايش ايشان نفهمم ميدانم كه از قصور فهم من است و بايد دعا كنم و از خداوند توفيق فهم بخواهم و اما ساير مردم هم در آنچه برايشان مشكل شود از فرمايش آن بزرگوار قاعده اين است كه از تلامذه ايشان كه مأنوس بفرمايش ايشان هستند سؤال كنند كه آنها توضيح دهند و متشابهات فرمايشات ايشان را بمحكمات برگردانند و حالي نمايند تا بفهمند و هيچوقت نسنجيده و نفهميده انكار نكنند زيرا در امر دين كمال احتياط را بايد رعايت كرد و در حديث است اخوك دينك فاحتط لدينك احتياطا بايد تكذيب نكنند شايد حقي را تكذيب كرده باشند و رد بر عالم آل‌محمد عليهم السلام نموده باشند كه ردكننده بر راوي از آل‌محمد عليهم السلام بفرمايش ايشان در حكم ردكننده بر خداست چنانچه حضرت صادق عليه السلام به ابي‌بصير فرمود كه الراد عليك هذا الامر كالراد علي الله في عرشه .

و اما تكليف مثل شما را من نميتوانم معين كنم و شايد راهي هم نداشته باشد زيرا فهم جوهري است خداداده و بندگان نمي‌توانند بدهند و بعض دلها را كه خداوند مهر فرموده چاره آن دست كسي نيست و مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در يكي از رسائل خود در مقامي كه بيان غامضي را توضيح داده ميفرمايد مطلب همين است و لكن لست اقدر علي شرح الصدور و احداث النور و من لم‌يجعل الله له نورا فما له من نور ،

عليّ نحت القوافي من مواقعها و ما عليّ اذا لم‌يفهم البقر 

خلاصه كه شما بميل خودتان باشيد تصديق كنيد يا تكذيب در هيچ جاي دنيا اثري ندارد و بهر تقدير اگر دروغ و بهتان را كنار بگذاريد پيش خدا و خلق [ص 588] هر دو بهتر است و ما اول توضيح پيرايه‌هائي را كه بر عبارات ايشان علاوه كرده بايد بدهيم بعد بحل اشكال بپردازيم كه خالي از لزوم هم نيست و براي آنها هم كه درد دين دارند گاه اشكالاتي در اين زمينه دست ميدهد و من الله التوفيق .

پس ميگوئيم جلد چهارم كتاب ارشاد از اول تا آخر در اثبات ركن رابع و ولايت اولياء آل‌محمد عليهم السلام و بالاخص كملين ايشان و معرفت نقبا و نجبا و لزوم وجود ايشان است و منحصر به پنجاه شصت صفحه نيست و اما اينكه معرفت شخصيه ايشان هم بر هر فردي واجب است و الآن هم معروف و مشهود باشند و دعوي اين مقام را داشته باشند ديگر در كتاب ارشاد نيست و معرفت شخصيه هم واجب نيست بلكه براي عامه مردم ممكن هم نيست و نقبا و نجبا در اين اعصار غيبت غايبند و بالفرض اگر ظاهر هم گاهي بشوند معرفت ايشان بسته باين است كه خودشان چنين ادعائي نمايند و خود را بشناسانند و وصف نقابت و نجابت امري نيست كه در صورت ايشان علامتي داشته باشد و مردم بشناسند بايد خودشان معرفي فرمايند و چنين ادعائي از كسي نشنيده‌ايم و نميكنند زيرا امثال ايشان ابواب و نواب امامند كه در غيبت امام حكما بايد غايب باشند و صلاح و حكمتي هم در اين زمانها در ظهور ايشان نيست بدلايلي كه در جاي خود مذكور است و فعلا در صدد نيستيم و اين مطلب را در اخبار آل‌محمد (ع) و در چندين جاي ارشاد تصريح فرموده‌اند پس آنچه در جلد چهارم فرموده‌اند جميعا در لزوم معرفت نوعيه است نه شخصيه و براي تقريب اذهان است كه مردم نوع ايشان را بصفت بشناسند كه هر وقت خدا خواست ظاهر شدند بشناسيم و بي‌معرفت نباشيم مثل اينكه صفات امام را هم مي‌نويسند و استدلال ميكنند كه معرفت داشته باشيم با اينكه از تشرف بحضور امام محروميم و قصدشان كليةً اين است كه امثال ايشان هستند و واسطه فيض مابين امام و رعيت ايشانند كه [ص 589] تكليف خود را نسبت بايشان در هر مورد بدانيم و حكمت و كمال عالم هم در ظهور ايشان است ولي اين مشروط و معلق بر رفع موانع است و هنوز موانع مرتفع نشده و عالم بحد كمال نرسيده و تقيه‌ها برجا است و تا ظهور امام عليه السلام هنوز دچار تقيه هستيم و امثال آن بزرگان خود را بما نشان نميدهند و معرفي نميفرمايند و مانعي هم نيست كه يك نفري در مقامي و موقعي خدمت ايشان رسيده باشد يا برسد يا يكي از ايشان را بشناسد و علم و عقل و قواعد كليه منع نميكند اين مطلب را كما اينكه خدمت خود امام عليه السلام هم اشخاصي گاهي رسيده‌اند و نشناخته‌اند يا شناخته‌اند ولي اين هم فايده بحال عموم نميكند و چنين كسي هم اگر يك وقتي بود يا باشد براي امثال ما اظهار نميكند و بروز نميدهد ، خلاصه كه اين جمله را توضيحا عرض كردم كه امثال جناب آخوند هم ملتفت بشوند كه ايشان چنين مطلبي نفرموده‌اند .

و ديگر آنكه ايشان صفات نقبا و نجبا و كملين را كه فرموده‌اند اثبات عصمت كليه برايشان نكرده‌اند و عصمت كليه منحصر بچهارده نفس مقدس است صلوات الله عليهم و حتي پانزدهمي ندارد و انبياء خدا هم كه معصومند و عصمت ايشان بدليل كتاب خدا و سنت رسول و ضرورت اسلام ثابت شده صاحب عصمت كليه نيستند و ترك اولي بر ايشان جايز شمرده شده و مبري از آن نيستند تا چه رسد بشيعيان كه در تحت مقام انبيا واقع شده‌اند پس معصوم نيستند و صاحب ارشاد اثبات عصمت بر ايشان در هيچ كتابي نفرموده و جناب آخوند خلط مبحث نكنند ، بلي امام معصوم و حجت كبراي خداوند خواسته باشد ايشان را حفظ فرمايد مانعي نيست مثل اينكه كرامات و تصرفات ديگر هم بر دست آنها ميفرمايد و كرامات امثال حضرت سلمان را در اخبار شنيده‌ايد ولي اينها دخل بخودشان ندارد و هر چه هست از امام است و شيعيان آلتي و اسبابي هستند در دست امام و بر امام ممكن [ص 590] است كه بر دست هر كسي خواسته باشد امري را جاري فرمايد و حتي در اخبار بما اجازه نداده‌اند كه اگر خارق عادتي از يكي از آنها به‌بينيم اسم آن را معجز بگذاريم و دستور است كه كرامت بگوئيم ، خلاصه عصمت هم از همين قبيل است ولي عصمت مختص بامام است لاغير .

و ديگر آنكه آنچه از عبارت آخوند استنباط ميشود اين است كه از مجموع پنجاه شصت صفحه كه نشاني داده و غير آنها همچو فهميده كه ايشان معتقد بوده‌اند كه كامل شيعه در هر عصري بايد يكي باشد و او فرمان‌فرما و قائم مقام امام باشد در جميع فيوض و در صفحه ١٥٧ بر خلاف آن مرقوم فرموده‌اند و اشتباهي عارضش شده و ضد و نقيض پنداشته و بحساب خود تناقض پيدا كرده است و اگر چه باز بهمان عادتي كه آخوند دارد حدود روايت را رعايت نكرده و نسبت داده كه در صفحه ١٥٧ فرموده‌اند اين عقيده كفر است در حالي كه چنين لفظي نيست ولي فرموده‌اند ما چنين اعتقادي نداريم و علي ايّ حال كه در اين مورد بخصوص بجناب آخوند حق ميدهم كه اشتباه كرده و اين اشتباه بر اهل علم هم گاهي دست داده و مطلب دقيق و مشكلي است و متشابهاتي هم در عبارات خود مؤلف اعلي الله مقامه در اين مورد هست كه اشخاص سطحي را باشتباه مي‌اندازد و براي مغرضين هم كه در قلوب ايشان ميل از حق است مستمسكي است كه زبان‌درازي كنند و لكن بر خداست احقاق حق و ابطال باطل ، و اما متشابهات عبارات ايشان هم امري است كه چاره از آن نيست و حكيم ناچار است كه كلام متشابه داشته باشد و اگر ايراد بكني بايد بكلام خدا و اخبار اهل بيت هم ايراد كني كه چرا متشابه فرموده‌اند و كلام حكيم هم كه مأخوذ از آنها است طبعا محكم و متشابه دارد و بايد ملتفت بود و هر يك را بجاي خود گذارد و دليلش همان است كه در قرآن و اخبار هم هست و فعلا در صدد بيان دليل اين مطلب نيستيم زيرا تفصيل زياد دارد و از مطلب خارج ميشويم ولي [ص 591] ميگوئيم كه بايد محكم و متشابه را تشخيص داد و جدا كرد و اينها كه بنظر اشخاص بي‌اطلاع از اصطلاح ميآيد تناقض نيست و تمام مطلب يكي است و اهل علم و كمال ميدانند كه بعض مطالب علميه هست كه جز با متشابهات ادا نميشود و اگر ممكن ميشد خداوند در كتاب مجيد متشابهات قرار نميداد ، خلاصه آنكه آنچه محقق است و كتاب خدا و سنت رسول و اجماع و ضرورت و دلايل آفاق و انفس و جميع عقول دالّ بر آن است و امر محكمي كه هيچ شبهه در آن نيست و در تمام جلد چهارم ارشاد و ساير تأليفات آن بزرگوار و ساير مشايخ ابرار اعلي الله مقامهم اثبات شده و منكر آن از روي علم و عمد و انكار منكر ضرورت شمرده ميشود همانا لزوم وجود سابقين و كملين و نقبا و نجبا و بزرگان دين است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بطوري اثبات و استدلال فرموده‌اند كه جاي شبهه بر احدي از مسلمين كه صاحب شعور و عقل باشد باقي نمانده و گمان نميكنم هيچ مسلم باشعور معتقد باشد كه در ميانه مسلمين كسي نيست كه از خود او عالم‌تر و متقي‌تر و مطيع‌تر و نزديكتر بامام عليه السلام و بخداوند باشد و معتقد باشد كه خود او از همه كس بالاتر است و فرضا مثل حضرت سلمان اعلي الله مقامه است كه باعتقاد جمعي از علماي سنت چهارصد سال عمر كرد و يك صغيره هم از او ديده نشده پس هر مسلم باشعوري اين را ميداند و اقرار دارد كه امثال آن بزرگان هميشه هستند و قوام عالم و دين و دوام شرع مبين بوجود مقدس ايشان است حال ظاهر باشند يا مخفي آن مطلب ديگر است ، پس وجود بزرگان شيعه و سابقين مقربين و قراي ظاهره كه واسطه مابين امام و رعيتند امري است ثابت و قابل انكار نيست و شبهه هم نيست كه متعدد هستند و منحصر بفرد واحد نيستند و در عصر واحد و زمان واحد هم متعدد هستند و چگونه ميشود كه در هر عصري منحصر بفرد باشند و حال آنكه انبياء خدا عليهم السلام كه اشرف و اكمل از [ص 592] شيعيان هستند و واسطه فيض آنها هستند در هر عصر و زمان متعدد بوده‌اند و دعوت بسوي خداوند ميكرده‌اند و الآن بالفعل هم بر حسب اخبار و فرمايشات ائمه اطهار صلوات الله عليهم چهار پيغمبر كه اركان اربعه عالم شمرده ميشوند حي و حاضرند كه حضرت عيسي باشد و خضر و الياس و ادريس ، پس هيچوقت مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه چنين امر منكري را اثبات نفرموده كه از بزرگان شيعه در هر عصر بايد يك نفر باشد لاغير و هيچ عاقلي چنين مطلبي نگفته و حتي در بعض اخبار است كه عدد نقبا و نجبا را در هر عصر معين فرموده‌اند و فرموده‌اند هر يك از آنها هم كه از دنيا برود نايبي براي او معين ميشود كه جاي او را ميگيرد و بخدمت او مشغول ميشود و در كتاب ارشاد همه اين مطالب بتفصيل بيان شده و ما در صدد تكرار نيستيم و در صفحه ١٥٧ ارشاد بمناسبت بيان متذكر شده است كه همين اشتباه را كه جمعي نموده‌اند مرتفع فرمايد كه ميفرمايد : آنچه بما نسبت ميدهند بعضي از مخالفان كه ما ميگوئيم كه در هر عصري حكماً كامل بايد يكي باشد افتراي محض است و ما چنين اعتقادي نداريم آن كاملي كه يكي است و بايد يكي باشد حجت معصوم است بعد از حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله كه در هر عصري يك امام بايد باشد و چگونه شود كه شيعه كامل يكي باشد و حال آنكه انبياي متعدده در اعصار سابقه در يك وقت بودند و الآن چهار پيغمبر زنده‌اند پس چگونه شود كه بايد شيعه يكي باشد و حال آنكه وحدت صفت مركز است و مركز جز امام نباشد و از واحد كه گذشت مقام كثرت است و انبياي اربعه از اين جهت متعدد شده‌اند و كثرت شيعه از ايشان بيشتر است . تمام شد فرمايش ايشان كه در اين مقام بمناسبت بياني كه داشته‌اند خواسته‌اند رفع شبهه بفرمايند نه بقول جناب آخوند آنچه از اول كتاب تا آخر نوشته‌اند نعوذ بالله انكار فرموده باشند خداوند بانسان عقل و انصاف بدهد . و اما موضوع [ص 593] واحديتي كه جناب آخوند از فرمايشات ايشان فهميده آن هم صحيح است و بجا است و درست است و مطلبي است كه با هزار زحمت و خون دل و تحمل هزار گونه مشقت و اذيت دشمنان و لعن‌ها و تكفيرها و توهين‌ها صاحب ارشاد و سيد استاد اعلي الله مقامهما اثبات كرده‌اند و چه بسيار بحثها كه از ناحيه بعض علماء و هم علماي همين سلسله وارد آورده‌اند و جواب داده شده و مخصوصا از زمان مرحوم عم اكرم آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه كه توضيحات بيشتري در اين مسأله فرمود اختلافات شديده و داد و فريادها شد و نقض و ابرام‌ها شد و تكفيرها نمودند و امتحانات در اين ميانه پيش آمد در حالي كه امر تازهٔ نبود و عين همان مطلبي بود كه مشايخ اعلي الله مقامهم ثابت فرموده بودند و انكاري هم نبود مگر اينكه بفرمايش خداوند و ما اكثر الناس و لو حرصت بمؤمنين و در آيه ديگر است و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون ، و فرمايش امام عليه السلام كه مؤمن كم است و مؤمن از گوگرد احمر كمتر است ، جمعي در سلسله و غير سلسله بودند كه در دل شبهه داشتند و مطلب را نفهميده بودند و يا شبهه نداشتند و اغراض مخصوص داشتند و در صدد انكار بودند زمزمِهائي در همان زمان مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه بلند شد و جمعي ميخواستند رد بر آن بزرگوار نمايند و در خود سلسله هم بودند و متمسك ببعض متشابهات فرمايش ايشان شدند كه شما چنين و چنان فرموديد و افتراها بستند و نسبتها دادند كه دليل صدق عرض حقير همين چند سطر فرمايش ايشان است در صفحه ١٥٧ ارشاد كه ثابت ميكند كه اين ايراد را بر خود آن بزرگوار در زمان خود او مينمودند منتهي اينكه قدرت داد و فرياد و اظهار بيشتري نداشتند و ميدانستند كه اگر اظهار كنند جواب شافي كافي از خود او خواهند شنيد و زبانها بسته ميشود اين بود كه سرّي را در دل نهفتند تا قضيه وفات آن بزرگوار پيش آمد و [ص 594] در آن موقع يك‌مرتبه اين نسبت را بمرحوم عم اكرم اعلي الله مقامه دادند و اينطور وانمودند كه اين بدعتي است نعوذ بالله كه شما اختراع كرديد و آقاي بزرگ اعلي الله مقامه اين طور نفرموده و قائل بتعدد كاملين شيعه بوده و شما واحدش قرار داديد و كتابها در اين باب نوشتند و از امثال همين عبارت مؤلف ارشاد شاهد بر قول خود آوردند غافل از اينكه مكر ايشان اثر ندارد و بخودشان برميگردد و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين و غافل از اينكه آن بزرگوار آنچه فرموده است پرده‌پوشي نكرده و مثل آفتاب نمايان است . عجبا كه منكرين از ما دليل صريح ميخواهند كه كجا آقاي بزرگ اعلي الله مقامه اثبات واحديتي فرموده است در حالي كه تمام جلد چهارم ارشاد از اول تا آخر دليل اين مطلب است و منحصر بيك جمله و دو جمله و ده جمله نيست كه بخصوصها ما ذكر كنيم و به‌بينيد كه غرض‌ورزي بكجا ميرساند انسان را و مطلبي را كه جناب آخوند با اينهمه غرض كه با ما دارد باين صراحت فهميده است و ميگويد در پنجاه شصت صفحه ارشاد همه جا سعي كرده كه واحدي را اثبات نمايد كه عالم رباني و خليفه خدا باشد ببينيد چقدر امر واضح و صريح بوده كه جناب آخوند هم فهميده و گفته ، ولي منكرين از خود سلسله ما چشمشان را بهم ميگذارند و از ما دليل از فرمايش آن بزرگوار ميخواهند و بسيار غريب است .

خلاصه كه منظور از اين وحدت نه وحدت نقبا و نجبا و كملين است در هر عصري بلكه مطلب اين است كه در ميانه اين دسته و اين دايره كه دايره نقبا و نجبا باشد واحدي است كه قطب و مركز ايشان است و باب ايشان است بسوي امام عليه السلام و باب امام است بسوي ايشان و ساير رعيت و اين همان فرمايش پيغمبر و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم كه در اخبار بسيار فرموده‌اند و هر يك از ايشان بابي داشته‌اند و پيغمبر (ص) حضرت سلمان را باب خدا و باب خود شمرده است و [ص 595] سلمان باب اميرالمؤمنين (ع) بود و بعد از آن بزرگوار سفينه را باب خود قرار داد و هكذا هر يك از ائمه اطهار بابي داشتند ، و دوست ميدارم كه بعضي اخبار را براي اينكه اين رساله خالي از آن نباشد در اين مقام روايت نمايم و در ضمن بعض سؤالات سابقه هم اشاره شده و از آن جمله است حديث حسين بن حمدان كه باسنادش از معلي بن خنيس از حضرت صادق عليه السلام روايت ميكند و در كتاب المبين مذكور است كه فرمود مقام سفينه با اميرالمؤمنين و با حسن مقام سلمان بود با رسول خدا و اميرالمؤمنين صلوات الله عليهما و او باب آن دو بود و لابد است از بابي با هر امامي در هر عهد و زماني از عهد آدم تا ظهور مهدي و فرمود حضرت صادق عليه السلام كه رشيد هجري از ابواب مهدي است و از ابواب خداست و از عُمّار بيت الله الحرام است كه خدا او را مثابه مردم و امن قرار داده است و مراد از مردم كسانيند كه ايمان آورده‌اند بمعرفت خدا و معرفت انبيا و رسل و ائمه و ابواب ايشان عليهم السلام و از محمد بن سنان از مفضل بن عمر روايت شده است كه فرمود شنيدم از حضرت صادق عليه السلام كه خداوند قرار داده است امامت را بعد از رسالت در اميرالمؤمنين صلوات الله عليه و يازده شخص از فرزندان او و قرار داد آنها را حجت در اهل ملك خودش و قُوّام بامر او و نهي او و معادن علم او و سرّ او و قرار داد براي ايشان دوازده باب براي هر امامي بابي كه داخل ميشوند مؤمنين از آن باب بسوي علم او پس هر كس انكار نمايد بابي را انكار نموده است امامي را و ابا كرده است خدا كه قبول نمايد از منكر باب صرفي و عدلي را ظاهر ميشوند يازده باب پس ظاهر ميشوند يازده امام و غايب ميشود باب ثاني‌عشر با غيبت امام ثاني‌عشر ، الخبر و از مفضل بن عمر روايت شده است از حضرت صادق عليه السلام فرمود ابواب ما اول آنها مثل آخر آنها است و آخر آنها مثل اول آنها است و در فضيلت و منزلت [ص 596] يكي هستند و ايشانند دلالت‌كنندگان مؤمنين از شيعيان بسوي خدا و بسوي ما و ايشان از نوري هستند از روح القدس آنچناني كه روح محمد صلي الله عليه و آله بود بدء ايشان از او است و عود ايشان بسوي او است و هر كس انكار نمايد يكي را بتحقيق همه ابواب را انكار كرده زيرا هر كس امتثال ننمايد امر خدا را در ابواب او پس ديني براي او نيست و هر كس منكر شود باب را بتحقيق كافر شده است بخداي واحد قهار و از محمد بن سنان است كه شنيدم از حضرت كاظم موسي عليه السلام كه ميفرمود محمد بن مفضل مثل مفضل است و براي ما قائم مقام پدرش شد و او است راستگو از طرف ما و داعي بسوي ما و مؤدي از ما و او باب من است و حجت من است بر هر مؤمن و مؤمنهٔ هر كس مخالفت او را بكند مخالفت مرا كرده است و هر كس نافرماني او را نمايد نافرماني مرا نموده است .

عرض ميكنم اين چند خبر را براي نمونه روايت كردم و اخبار زياد در اين باب هست كه حتي اسامي يك يك از ابواب ائمه را ذكر كرده‌اند كه در اينجا منظور تفصيل نيست و در كتاب مناقب ابن شهراشوب در ابواب تاريخ ائمه عليهم السلام هم اسامي ابواب هر يك از ايشان را ذكر كرده و بهر حال كه اين امري است مسلم و از همان زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم در نزد عارفين از شيعه امر محققي بوده است و معرفت ابواب ايشان را و اينكه آنها واسطگان ميانه امام و رعيت بوده‌اند داشته‌اند و متناوبا هر يك كه از دنيا ميرفته‌اند ديگري از ايشان كه صاحب آن مقام بود جاي او را ميگرفت كه در حديث اول شنيدي كه بعد از سلمان اعلي الله مقامه سفينه جاي او را ميگيرد و هم‌چنين بود نسبت بهر يك از ائمه عليهم السلام كه در كتاب المبين اغلب اخبار اين باب را ذكر فرموده‌اند و مراد از اين باب آن شخص اول و داعي و حجت امام است عليه السلام براي سايرين و قطب و مركز و شخص كامل بين كملين شيعيان است و شبهه نيست كه در هر دوره منحصر [ص 597] بفرد و واحد خواهد بود و او كسي است كه شخصا از امام ميگيرد و بديگران ميرساند و از ديگران ميگيرد و بامام ميرساند چنانكه در زيارت حضرت سلمان اعلي الله مقامه ميخواني كه اشهد انك باب الولي اديت عنه و اديت اليه يعني شهادت ميدهم كه تو باب ولي يعني امام هستي كه از طرف او ادا كردي بخلق و از طرف خلق ادا كردي بسوي امام عليه السلام و همه ابواب ايشان صاحب اين مقامند و در حديث شريف شنيدي كه فرمود همه ايشان در فضيلت و منزلت يكي هستند و چنين است امر ابواب حضرت امام عصر عجل الله فرجه و همه صاحب اين مقامند كه در اوايل غيبت آن حضرت چهار نفر از آن بزرگواران متناوبا معروف شيعه واقع شدند و اگر چه پيش عامه مردم معروف نبودند و غايب بودند و بعد از ايشان ديگر غيبت تامه واقع شد و اشخاص ابواب معروف نشدند و تا ظهور امام (ع) هم بنا نيست كه معروف شوند ولي وجود ايشان امر ثابتي است و همه ايشان نظراء سلمان هستند كه فرمودند براي هر عصري سلماني است و البته نظراء ايشان يا ساير كملين از دون درجه ايشان از نقبا و نجبا هم در هر عصر هستند و متعددند و حكم بوحدت ايشان هيچكس نكرده است ولي مطلب اين است كه در هر موقع آنكه صاحب مقام بابيت خاصه و مؤدي از امام عليه السلام است در ميانه ايشان بيش از يكي ممكن نيست باشد و منحصر بفرد واحد است و غير از اين درست نميآيد و مفهوم جميع اخباري كه در باب لزوم وجود عالم در هر عصر وارد شده است و منطوق اكثر آن اخبار همين است و جميع آن اخبار اشاره بآن فرد واحد ميكنند ، و امثال حديثي كه فرموده‌اند راجع بعدولي كه در هر زمان حفظ دين ميفرمايند يا حديثي كه روات اخبار را حجت خود ميشمارند اگر اين قبيل اخبار را راجع بفقها و علماي ظاهر بگيريم البته بمعني ظاهر و معني جمعي ميگيريم زيرا كه امثال ايشان در هر عصر متعددند و هر يك بخدمت خود مشغولند [ص 598] و لكن اگر اين اخبار را هم در مقامي راجع بامثال آن بزرگان از ابواب و نواب خاصه بخواهيم بگيريم لفظ جمع مثل عدول يا روات محمول بر اين است كه متناوبا و يكي بعد از ديگري صاحب اين مقام و منصب هستند ، و بهر حال كه اختلافي در اين باب در ميانه اخبار نيست و اين مطلب بحكم عقل و نقل ثابت است كه از امام واحد جز باب واحد در آن واحد اخذ نميكند و آن همان كسي است كه در آن آن بالاتر از ديگران است زيرا كه اين اختلاف در ميانه نقبا هست و جائي كه انبياء خدا در يك درجه از فضل نيستند و مراتب رسالت و نبوت و امامت و اولي العزمي و غيرها دارند و حتي در مقام معصومين اربعة‌عشر صلوات الله عليهم شخص پيغمبر صلي الله عليه و آله افضل از كل و وسط كل شمرده ميشود و چهار نفر از ائمه اطهار صلوات الله عليهم را افضل از ديگران شمرده‌اند پس در مراتب نقبا و نجبا چه شبهه‌ايست كه بعض ايشان افضل از بعضي هستند و همه در يك درجه نيستند ، پس در ميانه كملين هر عصر لامحاله يكي از ايشان افضل از ديگران است كه تا وقتي كه در قيد حيوة است اسبق از كل است و مرجع و مؤدي و ناطق و باب او خواهد بود و بر فرض بودن ديگري هم در همان وقت كه قابل اين مقام و منصب هم باشد در آن موقع صامت خواهد بود ، مثل اينكه در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم يا زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اميرالمؤمنين و حسنين هم تشريف داشتند شخص پيغمبر ناطق و حجت بود و ساير ائمه صامت بودند و هكذا در زمان آن بزرگوار او ناطق بود و حسنين عليهما السلام صامت بودند نه اينكه صاحب مقام امامت نبودند امام بودند ولي ساكت و صامت بودند و اگر فرمايشي و دعوتي و هدايتي هم ميكردند بامر اميرالمؤمنين و روايت از او بود نه باستقلال ، حال هم‌چنين است امر در شيعيان ايشان و در مقام تبليغ و اداء از خداي واحد و پيغمبر واحد و امام واحد چه در مقام فيوض [ص 599] و امداد كونيه باشد يا شرعيه جز شخص واحد نميرساند و اين مطلب با هزاران دليل ثابت است كه در جاي خود مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيان فرموده‌اند و ما در اينجا در صدد نيستيم و محلش نيست و مقصود توضيح مختصري در فرمايش مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه بود .

و اينكه فرموده است در صفحه ١٥٧ كه وحدت صفت مركز است و مركز جز امام نباشد ، البته اين طور است و بهمين دليل هم ميگوئيم كه چون واحد حقيقي و مركز حقيقي امام است عليه السلام و از او كه گذشت مقام كثرت است حال وقتي كه بنا شد نقباء متكثرين و متعددين فيض را از امام (ع) بگيرند شبهه نيست كه نسبت متعددين و نقاط مختلفه يك دايره نسبت بمركز دايره بيك نسبت نخواهد بود و البته همه آنها در درجات قرب ظاهري و باطني بيك نسبت نخواهند بود و قطعاً و بداهةً يكي نزديكتر و يكي دورتر خواهد بود و همانكه از همه نزديكتر است باب امام و مركز دايره نقبا خواهد بود و خداوند ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا و ميفرمايد و ما منا الا له مقام معلوم . و بايد بداني كه ظاهر و باطن و عالم اعراض و عالم حقيقت از جميع جهات و در هر مورد تطبيق نميشود و شايد كسي كه خود را صاحب عرفان هم بپندارد خيال كند كه در اين مركز دايره كه ما روي كاغذ رسم ميكنيم يا بالفرض كره مصنوعي كه ميسازيم مانعي نيست كه نقاطي در اطراف مركز فرض نمائيم كه نسبت آن نقاط بمركز علي السوي باشد و بخواهد عالم حقيقت را باين عالم اعراض و قرب و بعدهاي مكاني مقايسه كند و اين خطا است و ميگوئيم باو كه علمت شيئا و غابت عنك اشياء در اين مثل فقط قرب و بعد مكاني را تو ملاحظه ميكني لاغير ولي در عالم حقيقت قرب و بعد حقيقي را كه مخصوص بمكان يا زمان يا غير آنها از اعراض نيست بايد ملاحظه كرد و در نظر داشت و در همين مثل عرضي هم كه خود تو خيال كردي باز اشتباه است ، فرضا نقاطي را در اين دايره يا كره فرض [ص 600] كردي كه نسبتشان بمركز علي السوي است از حيث مكان ولي البته از حيث جهت مساوي نخواهند بود يكي بالا و يكي پائين و يكي مشرق است يكي مغرب و هكذا و شبهه نيست كه جهات مختلفه من جميع الجهات مساوي با هم نيستند و هر يكي در جهتي از جهات فضيلت و رجحان دارد و عالم حقيقت با اين امثال مقايسه و ادراك نميشود و اگر خوب ميخواهي باشتباه خود برخوري در اين مثل مشاهده كن كه ميگوئيم آفتاب منير كل اين عالم و مركز جميع انوار و قطب حقيقي آنها است و در مراتب انوار هر درجهٔ كه شباهتش در جميع صفات بآفتاب بيشتر است او سابق و مقدم است و فرد واحدي است در ميانه انوار كه انوار ديگر از او پست‌ترند ، حال چنين فرض كن كه آئينهٔ را كه با كمال وضوح و صفا و استقامت حكايت نور آفتاب را ميكند در صحن خانه گذارده باشي و آئينه ديگر را كه باين درجه صفا و صقالت نيست بالاي بام گذارده باشي كه بدون شبهه از حيث مكان نزديكتر بآفتاب است حال آيا اين نزديكي مكاني عرضي اسباب نزديكي حقيقي او هم شده است يا نشده و آيا كدام‌يك از اين دو آئينه در نزد تو بهتر و نزديكتر بآفتاب است ؟ شبهه نيست كه آئينه پائين ، زيرا نزديكي او نزديكي حقيقي است و قرب و بعد مكاني مؤثر نيست ، پس ميگوئيم شبهه نيست كه نور و شعاع امام (ع) كه در دايره نقبا و كملين القا ميشود اشرف و اعدل و اكمل و اوحد آنها لامحاله قبل از ديگران حكايت او را ميكند همان طوري كه روح بخاري كه در بدن انسان بروز ميكند قبل از همه اعضا قلب حكايت او را ميكند و هم‌چنين امر پروردگار كه باين عالم القا ميشود اول عرش حكايت آن را ميكند بعد از آن كرسي و ساير افلاك و از افلاك و آسمانها كه گذشت بزمين ميرسد پس اين مطلب را ملتفت باش ، پس همان طور كه فرمودند كه مركز جز امام نيست بهمان دليل ميگوئيم حاكي از مركز و واصف مركز و مؤدي و مبلغ از مركز هم در مقام مادون بايد مركز آنها باشد و ساير افراد مثل [ص 601] مركزشان حكايت نميكنند همان طوري كه اعضاء انسان حكايت روح بخاري را مثل قلب صنوبري نميكنند و قلب بايد اول حكايت كند و چاره ندارد و قلب مركز اعضاء است منتهي اين است كه مركزيت او فرع مركزيت روح بخاري است و دون درجه او است ، حال هم‌چنين مركزيت باب امام در ميان رعيت مثل مركزيت شخص امام عليه السلام نيست زيرا او قلب و مركز عالم است اما اين مركز و قلب نقبا است در عصر خودش و مركزيت اين فرع مركزيت امام و نور او و شعاع او است ولي چاره نيست كه آنچه براي منير هست در مقام شعاع هم بظليت و شعاعيت ثابت ميشود و بطور كلي فرموده‌اند ما كان لنا فهو لشيعتنا و بعد از آنكه محرز است كه شيعيان باب معرفت امامند و دست رعيت بمعرفت امام از هيچ راه نميرسد جز از راه شيعيان پس بايستي شيعيان مجموعا جميع صفات امام را در مقام و درجه خود حكايت نمايند و از جمله صفات امام است صفت قطبيت و مركزيت و واحديت او در ميانه رعيت او كه لامحاله در شخص اشرف و اعدل و اكمل شيعيان در هر زمان بايستي ظاهر باشد و زياده بر اين فعلا در صدد استدلال بر اين مطلب بزرگ نيستيم .

و دوست ميدارم در اين مقام براي مزيد توضيح براي بعض اخوان خودمان كه در صدد فهم اين مطلب هستند از فرمايش سيد استاد و مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامهما استدلالي بر اين مطلب بنمايم زيرا شبهه نيست كه ايشان تا درجهٔ اين مطلب را مي‌پيچيدند و اظهار صريح در هر مقامي نميفرمودند چون ملتفت عكس العمل آن بودند و صدوري را ميديدند كه پر از كينه است و تحمل شنيدن آن را ندارد و هنوز هم قريب العهدند و بايد صبري كرد تا پخته‌تر شوند و بفرمايش امام عليه السلام كه ميفرمايد نه هر چه دانسته ميشود گفته ميشود و نه هر چه گفته ميشود وقت آن رسيده است و نه هر چه وقت آن رسيده است اهل آن حاضرند ، قدري تأمل داشتند . و از بزرگترين موانع كه اخيرا در زمان [ص 602] ايشان پيش آمد حكايت ظهور باب مرتاب عليه اللعنة و العذاب بود كه اين بدبخت هم در ظرف چند روز كه بمجلس سيد استاد اعلي الله مقامه حاضر شد و كلماتي شنيد و لفظ بابي شنيد يك‌مرتبه از جا دررفت و گمان كرد كه اين امر مصنوعي است و همه كس ميتواند چنين ادعائي نمايد و بدبخت صبر نكرد كه ساير فرمايشات سيد اعلي الله مقامه را هم بشنود و بداند كه امر بابيت باسم نميگذرد و موهبتي است خدائي كه در دسترس همه كس نيست و بعلاوه وقت ظهور او در اين اوقات نيست و نشنيد فرمايش امام عليه السلام را كه هر ادعائي قبل از ظهور امام عليه السلام و هر بيعتي قبل از بيعت او كفر است و نفاق و باب امام جز در ظهور امام شناخته نميشود و بعلاوه او در جميع صفات شبيه بامام است عليه السلام و نور او است و دلالت‌كننده بر او است در جميع كمالات و بيچاره بهمان اسمي كه شنيده بود قناعت كرد و فتنه و غوغائي راه انداخت و عالمي را بهم زد . و از اينها گذشته در ميان تلامذه خود آقاي مرحوم اعلي الله مقامه عنواناتي شد و مخالفتهائي شروع شد و اشخاصي كه در دل حب رياست داشتند و پاي‌بند دين و آئين نبودند بخيالاتي افتادند و از اين قبيل امور باعث شد كه آن بزرگوار قدري خودداري فرمود تا تقدير پروردگار جاري شود و هر كس هر چه در دل دارد اظهار كند و جوش خود را بزند و ميدانست كه همه اينها تمام ميشود و امر حق ثابت براي آخر ميماند و ظاهر ميشود و ديگران هم از حكمت خداست كه بايد جولان خود را بكنند و از ميان بروند و سنت پروردگار هميشه بر همين جاري بوده كه بعد از هر عنوان حقي دعاة باطلي برخواستند و كلماتي از همان حق گرفتند و كلمات شيطاني هم از خودشان علاوه كردند و دعاوي بيجائي نمودند و چيزي نگذشت كه خداوند آنها را از ميان برد و ابطال فرمود و حق را ظاهر و ثابت فرمود بمصداق قول خودش و اما الزبد فيذهب جفاءا و اما ما ينفع [ص 603] الناس فيمكث في الارض . خلاصه كه مقصودم اين است بعضي از فرمايشات مشايخ اعلي الله مقامهم كه در اين باب مصرح است و در بادي نظر و محتاج بتتبع زياد نيست عرضه بدارم كه بداني اين مطلب مطلب تازهٔ نيست و امري نيست كه فقط مرحوم عم اكرم آقاي ثاني اعلي الله مقامه اظهار فرموده و جمعي از سلسله كه ميخواسته‌اند بكلي منكر فرمايشات مشايخ باشند دست‌آويز قرار داده‌اند و البته اين عرايض مربوط بجناب آخوند نيست چون ايشان در اين زمينه‌ها نيستند ولي مصادف شده كه اين ايرادشان با ايراد آن جماعت موافق شده و باين مناسبت حقير هم در اينجا اختصارا شرحي ميدهم .

در رساله اسحاقيه تأليف مرحوم عم اكرم اعلي الله مقامه از يكي از رسائل سيد مرحوم اعلي الله مقامه نقل ميفرمايند بعد از آني كه بيان ميفرمايد كه امتحان هميشه بنايب بوده است ميفرمايد : امام عليه السلام نوابي چند معين فرمودند در هر زماني نايبي برحق ، و مدعي بباطلي با هر يك برخواست و ادعا نمود تا خلق امتحان شدند ، چون شعورها بيشتر شد امتحان سخت‌تر و تعيين شخص نايب موقوف شد و بوصف معين شد و امر نوابِ پس از آن نواب بر همان منوال است و هميشه هستند و بصفات شناخته ميشوند ، تا اينكه ميفرمايد : و حكم اين نواب مثل نواب سابق است در همه چيز و مخالفين ايشان مثل مخالفين آنها هستند بدون فرق و تو اگر خواسته باشي دينت در همه بابها محفوظ باشد طلب معرفت آن نايب را بكن ولي اگر بهمين ساختهٔ كه مسأله فقهي بگيري از فقها بگير فقيهي كه جامع الشرايط باشد ، و در امر نواب سابق ميفرمايد : صلحا و علما و اتقيا همه تابع ايشان بودند و از اعداء ايشان تبري كردند . عرض ميكنم از اين عبارت سيد مرحوم اعلي الله مقامه تو خود هر چه ميفهمي بفهم و آيا خيال ميكني اطاعت شخص واحدي بر همه علما لازم است يا اطاعت اشخاص متعدد ؟ عقل خود را حكم كن و بدانكه فرمايش سيد [ص 604] براي همه مطاع است و تخلف از آن جايز نيست و بمفهوم اين عبارت در كتب ايشان زياد است مخصوصا در شرح قصيده با اينكه در كمال تقيه نوشته شده الا اينكه فعلا مرا مجال تتبع نيست و قصد ما هم استدلال براي دوستان است كه اگر شبهه دارند رفع شود و براي آنها يك عبارت هم كافي است و ديگران اگر هنوز قبول نميكنند ما هم ماتمي نميگيريم . و از يكي از رسائل مرحوم آقا اعلي الله مقامه مؤلف ارشاد نقل ميفرمايند در رساله اسحقيه عبارتي كه ترجمه آن اين است پس از آنكه اثبات ميفرمايد كه شيعه پيشوايانند و وجودشان لازم و معرفتشان متحتم ميفرمايد : پس هر گاه جايز شد اطلاق لفظ امام و حجت بر اكابر شيعه و افاضل ايشان و اخبار متعدده هم در لزوم وجود امام ظاهر و حجت قائمه در هر عصري وارد شده است ظاهر ميشود كه لابد است در هر عصري از شيعيان ايشان حجت ظاهري براي خدا و امامي كه اقتدا بشود باو ظاهر تا اينكه مرجع ناس باشد كما اينكه نصوص عديده در اين باب دلالت ميكند و ما در كتاب الزام النواصب آنها را روايت كرديم .

عرض ميكنم و بعض عباراتي كه با عبور و تتبع اجمالي در كتاب مبارك ارشاد بنظرم رسيد در اينجا عرض ميكنم . در صفحه سيزدهم جلد چهارم ارشاد چاپ بمبئي بعد از آني كه حديث شامي و مناظره او را با هشام بن حكم در محضر حضرت صادق عليه السلام روايت ميفرمايد كه با دليل عقل هشام ثابت ميكند كه رافع خلاف و حجتي در هر عصر لازم است و امام عليه السلام تمجيد ميفرمايد در اواخر فصل ميفرمايد : نميدانم چه جواب از اين بحث ميدهند و رافع خلاف از ميان خلق امروز كيست مطلقا رافع خلاف ضرور نيست و اگر ضرور نيست پس در هيچ عصر ضرور نبوده نه در عصر انبيا و نه در عصر اوصيا اگر ضرور است هميشه ضرور است پس در زمان غيبت رافع خلاف كيست و رجوع نكردن باو از چيست و مقتضاي رجوع نكردن چيست ؟ خدا ميداند [ص 605] كه خلق بسيار غافل نشسته‌اند و ابدا فكر در امر خود نميكنند ، اگر گويند ما خود رافع خلافيم خلاف خودشان از چيست ؟ خلاصه در اين مجلد محنتم عظيم شده است اگر نگويم بكلي تكليفي ادا نميشود و اگر بگويم كسي نمي‌پذيرد ، اگر ايماني داري اي نظركننده همين حديث هشام را امروز سرمشق كن و كلاه خود را باصطلاح قاضي كن يا او را هشامي فرض كن و خود را شامي و با هم سخن گوئيد و ببين امر بكجا منتهي ميشود ، امروز در اين عصر حاكم ضرور است يا ضرور نيست ، همين اختلاف خوب است و خداي واحد اختلاف پسنديده است يا نپسنديده و علاج او را كرده و مردم از علاج روگردانند يا روگردان نشده‌اند ؟ خلاصه در اين امر فكري بردار و ببين عاقبت كار بكجا ميرسد ، پس از اين فصل شريف هم معلوم شد كه مي‌بايست كه خداوند را در هر عصري حاكمي ظاهر در ميان مردم باشد و الا نظم عالم از هم خواهد پاشيد و فساد در بلاد و عباد خواهد ظاهر شد و حكمت حكيم منزه است از اين گونه تدبير و در اين برهان كه ما ذكر كرديم نكته نميتوان گرفت ولي بايد فكر كار افتاد و حاكم ظاهر را در هر عصر پيدا كرد . و در صفحه هشتاد و يك همين جلد در ضمن بيان لزوم وجود نقبا و نجبا مقدمةً حكايت دعوت پيغمبر صلي الله عليه و آله را در رتبه انبيا ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد : پس چون كثرات را استعداد فهم مراد عالي نيست در هر دوره واحدي بايد كه از عالي فيض‌ياب شده بآن كثرات برساند . و بعد از آن بروح بخاري و قلب و ساير اعضا مثل ميزند و طالبين رجوع ميكنند . و در صفحه صد و سي و نه همين جلد ميفرمايد در فصلي كه بعض از شئون نفس انسان را ميفرمايد كه نفس كتابي است كه خداوند نوشته و جميع مراتب توحيد را در آن درج فرموده است ، تا اينكه ميفرمايد : از اين جهت احاديث بسيار رسيده است كه اگر زمين خالي از حجت شود فرو ميرود و فرمودند كه زمين خالي از عالم نشود و احاديثش گذشت پس [ص 606] معلوم شد كه بي علت غائي نميشود و علت معرفت است و معرفت بخواندن آن كتاب است پس بايد هميشه كسي باشد كه آن كتاب را بخواند و اين امام نيست بجهت آنكه اين كتاب را براي رعيت نوشته‌اند و قاري اين كتاب و عارف باين معرفت شيعيان باشند و امام كاتب و واصف است و او غير عارف است .

عرض ميكنم اگر مرا مجال تتبع بود از اين عبارات صد جا در ارشاد نشان ميدادم و در ساير تأليفات آن بزرگوار امثال كتاب فطرة السليمة و اجوبه ديگر در اين خصوص مصرحا توضيح و استدلال فرموده‌اند و اين موضوع از مسلميات و ضروريات عقيده مشايخ بود و اختلافي هم در آن نبود الا اينكه جماعتي خواستند اختلاف باشد و معلوم است كه خداوند همين طور خواسته و در كتاب مجيد ميفرمايد و لايزالون مختلفين الا من رحم ربك ، و اما آنكه از كليات فرمايش ايشان در ارشاد يا غير ارشاد برميآيد كه قائل بوحدت ناطق بوده‌اند اگر چه براي اهل علم و تتبع كه پوشيده نيست و بهتر از من ميدانند و منكرين هم با اينكه بعضشان از اول ملتفت بودند و شايد حالا هم اگر اهل علمي داشته باشند بفهمد ولي علاجشان دست من نيست شايد عمدا نخواهند بفهمند كما اينكه جناب آخوند هم ديدي چطور فهميده و تصريح كرده كه غرض مؤلف در پنجاه شصت صفحه چه بوده ولي نخواسته قبول كند ، كار باين قبيل اشخاص ندارم ولي براي بعض دوستان و اخوان خود باز عرض ميكنم و سررشته دستشان ميدهم كه در كتاب ارشاد كه ملاحظه ميكنند مطلب دستشان بيايد و در رساله اسحقيه هم فرموده‌اند فرضا آنهمه ادله كه اين خلق مدني الطبعند سائس و رئيس ميخواهند هر گاه در ميان ايشان سائس نباشد و خلق را بخود واگذارند نظام عالم بهم ميخورد و دين فاسد ميشود و علت غائي ظاهر نميشود و بايد حاكمي يا سلطاني در ميانه باشد ، اين عبارات يعني چه ؟ آيا منظور اين است كه ده نفر سائس لازم است يا بيست نفر سلطان در [ص 607] مملكت لازم است يا سيصد و سيزده نفر نقيب و نجيب در آنِ واحد بايد حكم كنند ؟ آيا عقل ما كجا رفته و آيا طريقه اصلاح و رفع نزاع هم همين است و آيا رافع اختلاف همين متعددين كه خواهد بود و با چنين فرض خلاف حكمتي و نسبت بي‌جائي كه بآن عالم بزرگ دادي و دل خود را خنك كردي كار تمام ميشود و آيا رفع اختلاف ملك هم بهمين است كه در ملك حكام متعدده مختلفه باشند و آيا براي رفع اختلاف خود آنها حاكمي و رافع خلافي ضرور ميشود يا نميشود يا ميگوئي اصلا اختلاف نميكنند در صورتيكه امام عليه السلام بطور اطلاق ميفرمايد الاثنان لايتفقان و الواحد لايختلف فعله و تدبيره يعني هيچ دو تائي در عالم متفق نميشوند و واحد مختلف نميشود فعل او و تدبير او ، و متعددين نعوذ بالله اگر خدا هم باشند اسباب فساد ملك ميشوند چنانچه خداوند ميفرمايد لو كان فيهما آلهة الا الله لفسدتا يعني اگر در آسمان و زمين خداياني جز خدا بود فاسد ميشدند ، و باين لحاظ پيغمبر خدا هم يكي است و اگر در زماني متعدد شدند مرجعشان و بزرگشان يكي است و همه بشرع آن يكي راه ميروند و از جانب او نطق ميكنند ، و هم‌چنين امام ناطق در هر عصر يكي است و اگر امام ديگري يا ائمه ديگري تشريف دارند صامت خواهند بود ، حال وقتي كه در دو امام تعدد جايز نيست در شيعيان امام كه در عالم كثرت هستند و اختلافشان بيشتر است چطور جايز ميشود چنانچه خود مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در حاشيه كتاب فصل الخطاب آنجا كه حديث عدم جواز تعدد امام را در يك عصر روايت ميفرمايد مينويسد كه اين در دو امام است پس در باره دو فقيه گمان تو چيست ؟ خلاصه كه مقصود من در اين مقام تفصيل استدلال بر وحدت ناطق نيست ولي نوعا لحن مؤلف ارشاد را ميخواهم حالي نمايم كه ان شاء الله اخوان بر بصيرت باشند و اصل مسأله مفروغ عنه است و مشايخ اعلي الله مقامهم باثبات رسانده‌اند و از [ص 608] امثال ما بندگان ضعيف كمكي نخواسته‌اند .

و اما اگر در بعض فرمايشات مي‌بينيد كه بيان ميفرمايند امام است كه قلب عالم است و مركز است و قطب است و واحد عصر است و باين مضامين اگر خوب ميخواهي ملتفت اصطلاح بشوي گوش كن اولا اطلاق لفظ امام بر شيعيان بزرگ ميشود چنانچه در صريح عبارتي كه روايت كردم شنيدي و فرمايش ايشان هم مأخوذ از خبر است كه در اخبار بسيار شيعيان بزرگ را باسم امام خوانده‌اند و از آن جمله حديث همام است و جائي كه مانعي نيست كه امام جمعه و امام جماعت هم بگويند پس چه مانعي است كه ببزرگان شيعه هم بگويند . و اگر خيال ميكني آن امامي كه قلب و قطب عالم است او در هر دوره يكي از ائمه اثني‌عشر است صلوات الله عليهم عرض ميكنم صحيح است اما امام قلب كل عالم است و منحصر بزماني دون زماني نيست و اما شيعه كامل قلب عالم خودش است و در دوره و زمان خودش قلب است و او قلبي است كه دون درجه امام است و او ظاهر امام است و نور امام است و حاكي از امام است ، وانگهي ملاحظه نكردي در چند جاي ارشاد ثابت ميكنند كه امام غايب مردم از او منتفع نميشوند و امام غايب مثل پيغمبر غايب است يا پيغمبري كه از دنيا رفته و اگر مردم ناقص از امام غايب منتفع ميشدند از خداي ناديده هم منتفع ميشدند و محتاج بامام و پيغمبر ديگر نبودند ، آيا اين تحقيقات را نديدي و متعمق نشدي ؟ پس قلب ظاهر هم ضرور است و الا اين مطلب ثابت است كه عقل انسان قلب او است و در وسط قرار گرفته و جميع امر و نهي و حركت و سكون از او است اما معذلك اعضاء ظاهره ما و تو از عقل چيزي نميفهمد و روح دخاني و بعد از آن روح بخاري لازم است كه فاصله و واسطه باشد و هيچوقت عقل در سر مرده ظاهر نميشود و بعد از آن روح بخاري هم ابتداءً در دست و پا و چشم و گوش ظاهر نميشود و قلب صنوبري در ميانه اعضا لازم است ، پس هوش خود را جمع كن و كتاب [ص 609] را از روي تدبر بخوان نه مثل جناب آخوند كه غرضي جز ايرادگيري ندارند و از عقب تناقض ميگردند . و اما هر جا كه مي‌بيني كه اثبات تعدد نقبا و نجبا را ميفرمايند مثل صفحه ١٥٧ و غيره البته صحيح است و متعدد هم هستند و اثبات وحدت براي آنها نميشود و در يك عصر هم البته متعددند ولي در دوره خودشان البته در ميانشان واحدي است كه قطب و مركز است و عموما حول او طائفند و تابع امر اويند . و اما اينكه متابعت نقبا و نجبا واجب است و بايد از ايشان انسان بگيرد كه مكرر اثبات فرموده‌اند و دليل آورده‌اند معنيش اين نيست كه همه آنها در آن واحد و يك زمان ناطقند بلكه مراد اين است كه همه لازم الاطاعة هستند و هر وقت يكي از ايشان نطق كرد اطاعتش واجب است و در هر جا از كتب ايشان كه به‌بينيد فرموده‌اند ما نميگوئيم امر منحصر بفرد است نه منظورشان اين است كه ناطق متعدد است بلكه منظورشان اين است كه نقبا و نجبا متعددند پس هر كلامي را بايد بجاي خود گذارد و اصطلاح حكما را دست آورد ، و گاهي مرادشان امر عدول است و علماي ظاهر كه آنها البته متعددند و در غياب نقبا و نجبا و وقتي كه زمان اقتضاي ظهور آنها را هم ندارد مثل همين زمانها البته امر راجع بعدول علما و روات اخبار است و آنها البته متعددند و كيست كه اثبات وحدت بر آنها كرده است و مي‌بينم كه اغلب وحشتها و انكارها از اين جهت شده كه جمعي اينطور گمان كردند كه مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه يا مرحوم آقاي ثاني اعلي الله مقامه اثبات وحدت در باره عدول كردند و ترسيدند و وحشت كردند كه بعضشان از كار و مسند بيفتند ، فيا سبحان الله چرا نفهميدند و كجا آن بزرگواران چنين اعتقادي داشته‌اند و كجا تعقل ميشود كه عالمي مانند آن بزرگوار چنين خلاف واقع و حقيقتي فرمايد و بر خلاف جعل خدا قراري بدهد ؟ و البته بدانيد كه اين امر وحدت مربوط بعدول و علماي ظاهره نيست وانگهي كه [ص 610] اساسا شأن علماي ظاهره نيست و باين مقام مطلقا نرسيده‌اند كه واحدي در ميانه آنها باشد و آن روح واحد را پيدا نكرده‌اند كه محتاج بقلب و مركز واحد باشند بفهم چه عرض ميكنم و عالم رباني كسي است كه هر كسي را و صاحب هر درجهٔ را باندازه مقام خود او وصف نمايد نه بالاتر ببرد كه غلو شود و نه پائين‌تر ببرد كه تقصير كرده باشد ، بلي مردم نادان كه حدودي براي كلامشان نيست و از اغراق و غلو و حرفهاي بي‌معني در مقام تعارف يا زشت‌گوئي باك ندارند حرفهاي آنها مناط نيست ، اي بسا مي‌بيني كه در مقام تعارف بيكي از علما مي‌نويسند وحيد العصر يا فريد الدهر و از اين قبيل و حال آنكه عدول علما از اين القاب كه بيجا بآنها گفته شود پناه بخدا ميبرند و استغفار ميكنند ولي مردم نادان باك ندارند ، اي بسا بر عالمي سلمان الزمان هم مي‌نويسند در حالي كه مثل سلمان را نديده و نشناخته‌اند و كلمهٔ ياد گرفته خيال ميكند بهر عالمي ميتوان گفت . خلاصه عرضم اين است كه اگر عوام مزخرفي گفتند نبايد بعالم رباني اين نسبتها را داد شأن ايشان منزه از اين نسبتها است چرا خودداري نميكنند ؟ خلاصه ايشان در باره عدول و علماي ظاهره و فقها و محدثين قائل بوحدت نشده‌اند و اين مطلب از مذهب اسلام نيست و خلاف ضرورت است و مذهب جميع مشايخ ما در اين باب اين است كه اطاعت جميع علماي ظاهره در آنچه از خدا و رسول و ائمه اطهار روايت ميفرمايند و فتوي ميدهند واجب است و فرمايش امام مفترض الطاعة را از هر يك از موثقين و عدول علما بگيري مثل اين است كه از ديگري گرفتهٔ و هيچوقت نفرموده‌اند كه تقليد شخص معيني را بايد كرد باين معني كه تقليد ديگران جايز نباشد حاشا و معاذ الله كه چنين چيزي فرموده باشند يا نوشته باشند يا بعض كلمات ايشان بوي اين عقيده را بدهد و اين نسبت را بايشان دادن تهمت و بهتان صرف است ، بلي در ميان علماي ظاهر هم فاضل و مفضولي [ص 611] است كه بعض از علما رضوان الله عليهم تقليد مفضول را با وجود فاضل و افضل جايز ندانسته‌اند و مشاهده ميكني كه بعض مردم عادت كرده‌اند و هميشه از عقب اعلم ميگردند و مشايخ ما باين قول هم قائل نيستند و روايت و فتواي مفضول را هم با وجود بودن افضل قبول ميكنند و تقليد مفضول را هم جايز ميدانند بلكه شيخ مرحوم اعلي الله مقامه بدليل عقل اثبات ميفرمايد كه شناختن اعلم و افضل از علما ممكن نيست و براي عامه مردم بلكه خواص تكليف ما لايطاق است . خلاصه كه اعتقاد ما جواز تقليد جميع عدول علما است و انحصار بفرد واحد نداده‌ايم ولي چه ميتوان كرد و اغلب مردم يا جاهلند يا مغرض و حدود كلام را حفظ نميكنند خاصة وقتي كه مطلب علمي است بآساني نميفهمند تقوي هم كمتر دارند كه نسنجيده حرف نزنند و خلاصه آنكه درد بسيار است و الي الله المشتكي .