و اگر از فرط استكبار كسي باشد كه قبول اين عرض را نميكند از او سؤال ميكنم كه آيا اعتقاد تو اين است كه موجودات را خداوند بدون سبب ايجاد فرموده است يا با سبب ؟ اگر ميگوئي بدون سبب كه اين معقول نيست و خداوند ابا فرموده است از اينكه چيزي را بي سبب جاري فرمايد ابي الله ان يجري الاشياء الا باسبابها و ما من شئ في الارض و لا في السماء الا بسبعة ، و اگر ميگوئي با سبب ايجاد ميفرمايد سؤال ميكنيم آن سبب چيست ؟ اما ذات پروردگار كه العياذ بالله سبب چيزها نميشود و خود او است كه خالق سبب و علت است و در دعاي عديله ميخواني كان عليما [ص 562] قبل ايجاد العلم و العلة پس علت را خدا خلق كرده و ذات مقدس او علت كائنات نيست پس آن علتي كه خدا خلق كرده كدام است كه غير از وجود مقدس پيغمبر و آل‌محمد است عليهم السلام كه اول ما خلق اللهند و معقول نيست كه اول خلق دو چيز باشد و صادر اول يكي است و در حكمت و عقل چنانچه اجماعي حكما است ثابت شده است كه از واحد جز واحد صادر نشده است پس صادر اول دو چيز نيست و باجماع مسلمين ثابت است كه صادر اول وجود مقدس پيغمبر است صلي الله عليه و آله و آل‌محمد صلوات الله عليهم ملحق باو هستند و نفس او شمرده شده‌اند پس ايشانند صادر اول و علت و سبب كاينات و بيچاره ابن ابي‌الحديد معتزلي هم تا اين درجه را قبول كرده كه خطاب بحضرت امير عليه السلام عرض ميكند :

و يا علة الدنيا و من بدء خلقها له و سيتلو البدء في الحشر تعقيب

و اما اخبار و احاديث در اين موضوع از حد تواتر بيشتر است كه ما در صدد روايت آنها نيستيم و كتاب نعيم الابرار تأليف مؤلف بزرگوار ارشاد اعلي الله مقامه در اين باب حجت را بر همه تمام كرده است و مقصود ما در اين مقام اشاره مختصري بود بمعرفت بيان و معاني و اينكه اين دو علم شريف بزرگ از مراتب عاليه معرفت خداوند عالم است كه تا مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم بيان و توضيح نفرموده بودند شرح نشده بود و استعداد مردم براي توضيح اين نوع مطالب كمتر بود كما اينكه هنوز هم آن طوري كه بايد شرح نميشود تا بعد خداوند چه خواسته باشد .

و اما ارتباط اين دو علم بمعرفت معراج بطور اختصار آنكه بسي واضح است كه مطلب فهميدن معراج پيغمبر است صلي الله عليه و آله و شبهه نيست كه از باب مقدمه بايد انسان معرفت اجمالي بخود آن بزرگوار و مبدء خلق او باندازهٔ كه در مقامات سفلي براي رعيت و امثال ما ممكن است حاصل بكند [ص 563] تا بتواند در معراج آن بزرگوار تفكري بنمايد ، و نيز از مقدمات است كه بايد دانست كه هر چيزي و هر كسي صاحب مقام و مبدئي است كه از آن مبدء تجاوز نميكند و ببالاتر از آن مقام نميرسد و كل شئ لايتجاوز ما وراء مبدئه و در كتاب خداست كه ما منا الا له مقام معلوم پس باين قاعده معلوم است كه معني معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله و بالا رفتن او اين است كه از اين زمين و اين عالم كه اسفل مقامات است ترقي كرده باشد و بمبدء اعلاي خود رسيده باشد نه اينكه از مبدء خود تجاوز كرده باشد زيرا اين محال است و معني معجز هم اين نيست كه پيغمبر صلي الله عليه و آله باعجاز از مبدء خود تجاوز فرمايد و بآنجا كه خدا او را خلق نكرده بود برسد اين محال است ولي چون در عقل و ضرورت ثابت شده است كه آن بزرگوار در مقام اول خلق ايجاد شده كه ديگر خلقي بالاتر از او نيست در معراج خودش هم لامحاله بهمان جا رسيده و بالاتر نرفته است زيرا خلق بذات پروردگار نميرسند بجهت اينكه از ذات پروردگار گرفته نشده‌اند و معني آيه شريفه انا لله و انا اليه راجعون اينطور نيست كه صوفيه لعنهم الله برأي خود تفسير ميكنند و ما بسوي خدا برميگرديم يعني بامر خدا برميگرديم نه بذات خدا و چنانكه گفتند ذات پروردگار بمنزله دريا نيست كه قطرات باران از آن گرفته شده باشد و دومرتبه هم بدريا برگردند و اينكه معتقدند كه مرشد العياذ بالله بخدا ميرسد و « ليس في جبّتي سوي الله » ميگويد روي اين قاعده كفرآميز است و اينكه همه تكليفات شرعيه را از گردن مرشد برميدارند بهمين قاعده است كه خيال ميكند در آخر بخدا ميرسند و بمقام وحدت ميرسند نعوذ بالله .

خلاصه كه عرضم اين مطالب نيست مطلب اين است كه خلق از مقام خلقيت تجاوز نميكند و اول خلق هم كه باشد از مقام اول خلق تجاوز نميكند حال پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اول خلق است يا آل‌محمد عليهم السلام كه بمنزله نفس آن بزرگوارند [ص 564] از مقامي كه دارند تجاوز نميكنند و آنها هم بندگان خدايند منتهي اين است كه اول عابدين هستند و رجوع ايشان يا معراج ايشان هم بهمان مبدء خودشان است و آنها هم بامر پروردگار رجوع ميكنند و خودشان امر خدا و مشيت خدايند و امر و مشيت هم خلق خداست نديدهٔ آيه قرآن را كه ميفرمايد له الخلق و الامر يعني براي خداست خلق و امر ، پس امر هم خلق خداست منتهي پيش از ساير خلق است و خدا اول امر خود را خلق ميفرمايد و بعد ساير خلق را بامر خلق ميكند و انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون و امر پروردگار كه بين كاف و نون است وجود مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله و آل‌محمدند عليهم السلام و خداوند عالم جل شانه در اول كاينات ايشان را خلق فرمود و امر بمعرفت خود فرمود كما اينكه ساير خلق را هم كه بسبب ايشان خلق فرمود امر بمعرفت نمود و اين بزرگواران معرفت پروردگار را در نفس خودشان كه بزرگترين آيات خدا بود حاصل كردند و پس از آن در ساير آيات و مقامات و علامات و اوصاف پروردگار كه همه آنها هم بوسيله خودشان خلق شده بود و آثار خودشان بود مراجعه فرمودند و آيات خدا را مشاهده كردند چنانكه خداوند ميفرمايد سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم يعني زود باشد بنمايانيم آيات خود را بايشان در آفاق اين عالم و در انفس خودشان ، و باين جهت وجودات مقدسه ايشان را كه ابتداءً در اول خلق قرار داده بود امر بتنزل و ادبار فرمود تا باين عالم خاك كه منتهاي عوالم است و اين است معني حديث شريف كه خدا عقل را خلقت فرمود و امر باقبال نمود پس اقبال كرد و بعد از آن امر بادبار نمود پس ادبار كرد ، و ايشانند عقل اول كه بامر پروردگار اقبال كردند و موجود شدند و پس از آن حسب الامر ادبار كردند تا اين عالم و جائي را از وجود مقدس خود خالي نگذاردند و همه آسمان و زمين را پر كردند كه در زيارتشان ميخواني بهم [ص 565] ملأت سمائك و ارضك حتي ظهر ان لا اله الا انت يعني خدايا با ايشان پر كردي آسمان و زمين را تا ظاهر شد كه خدائي جز تو نيست ، و سيد شهدا عليه السلام عرض ميكند بخداوند كه الهي امرتني بالرجوع الي الآثار و كسوة الانوار لهداية الاستبصار يعني خدايا امر كردي كه رجوع بآثار نمايم و كسوت انوار را بپوشم براي هدايت استبصار ، و اين همان ادبار عقل است كه در اين مقام ميفرمايد و همان عقل است كه رجوع بآثار خود مينمايد و اين آثار و انوار هم چيزي غير از مؤثر و منير نيست منتهي اين است كه تنزلي كرده است و لباسي بر تن خود پوشيده است مثل اينكه انوار چراغ را كه ملاحظه ميكني چيزي غير از چراغ نيست و چراغ است كه در همه انوار ديده ميشود لاغير . خلاصه پس وجود مقدس اول ما خلق الله است كه در جميع خلق مشاهده ميشود كه ادبار و تنزل نموده و پائين آمده و باز برميگردد و ترقي ميكند و معراج ميكند و باصل و مبدء خود عود ميكند .

حال از اين عرايض گنگانه كه سعي كردم بزبان بسيار ساده عرض كنم و جميعش از علم معاني است اجمالا دانستي كه خلق پروردگار با نظر حقيقي اگر نگاه كني يكي بيش نيست چنانكه در كتاب مجيد هم فرموده است و ما امرنا الا واحدة يعني امر ما يكي بيشتر نيست ، كه بعد از آن همه چيز را با آن امر خلق فرموده كه گاه تعبير از آن بمشيت آورده‌اند و فرموده‌اند خلق الله المشية بنفسها ثم خلق الاشياء بالمشية يعني خدا مشيت را بنفس خود او ايجاد فرمود و ساير چيزها را با مشيت آفريد ، و گاه بعقل تعبير آورده‌اند و فرموده‌اند اول ما خلق الله العقل و گاهي فرموده‌اند اول ما خلق الله نور پيغمبر تو است و گاه فرموده‌اند اول ما خلق الله آب است كه حيوة همه چيز باو است و مراد از همه اينها يكي است و همان نور اول است كه بامر خدا ادبار نموده و پائين آمده و فيض‌بخشي نموده و همه جا را از شعاع خود پر كرده است ، و نيز اين مطلب را هم ان شاء الله ميداني كه معني [ص 566] تنزل و ادبار عقل اين نيست كه بفرض جاهلانه عاميانه فرض كني كه عقل مثلا محل و مقام خود را در موقع ادبار و تنزل خالي گذارده و پائين آمده است تا باين عالم ما رسيده باشد و مجدد هم كه بالا ميرود اينجا را ترك ميكند و بمقام خود ميرود مثل اينكه در اين عالم اعراض ملاحظه ميكني زيد كه روي پشت بام رفته است اگر امر شود تنزل نمايد آنجا را خالي ميكند و از پله‌ها پائين ميآيد پس در موقعي كه در صحن حياط است بالاي بام نيست و وقتي كه ترقي ميكند و بر پله‌ها معراج ميكند و بالا ميرود ديگر روي صحن حياط نيست اين كيفيت تنزل يا ترقي شأن جسم عرضي است و اما در عالم حقيقت امر باين منوال نيست و ترقي و تنزل بنحو ديگر است و در نزد علما و حكما ثابت است كه همان طوري كه چيزي از مبدء خود تجاوز نميكند و بالاتر نميرود بهمان طور تنزل هم نميكند و پائين هم نميآيد و همان طوري كه هر شيئي از حد خود تجاوز كند نيست ميشود پائين‌تر هم نميآيد زيرا مقام پائين گنجايش او را ندارد و محال است هيچ چيز بذاته از جاي خود پائين بيايد ، فرضا محال است آسمان با حفظ عظمت خودش تنزل بكند و در زمين بيايد و منزل بگيرد و لازمه اين فرض جاهلانه محال اين است كه ديگر زمين زمين نباشد آسمان هم آسمان نباشد پس همان طور كه چيزي از جاي خود بالا نميرود و جبرئيل امين هم در سدرة المنتهي كه رسيد به پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كرد تقدم يا محمد و لو دنوت انملة لاحترقت يعني پيش برو اي محمد كه من اگر يك انگشت ديگر نزديك بشوم ميسوزم بهمين قسم هيچ چيز از حد خود بذاته تنزل نميكند ولي تنزل هر چيزي بشعاع او و نور او است همان طور كه آفتاب از آسمان چهارم تنزل ميكند و پائين ميآيد و در زمين بما و تو ميرسد و جاي خود را هم خالي نميگذارد تنزل عقل و مافوق عقل هم بهمين كيفيت است و مبادي عاليه بنور خود و عكس خود تنزل ميكنند پس شمس مقدس [ص 567] وجود مبارك پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه بامر پروردگار از مبدء كل عالم اشراق ميكند و تنزل ميفرمايد و جميع مادون را موجود و منور بنور خود ميفرمايد و اول بزمين همان عالم اول ميرسد كه مقام فؤاد و حقيقت محمديه است صلوات الله علي صاحبها كه ارض جُرُز هم خوانده ميشود و از آنجا كه پائين‌تر ميآيد مقام عقل است كه تا درجهٔ بستگي پيدا ميكند و عقال ميشود و از مقام بي‌حدي صرف و امكان مطلق پائين ميآيد و ماديت پيدا ميكند و ذكري از مبادي صور كاينات در او پيدا ميشود و محيط بمادون خود ميشود و علت كاينات ميشود كه در صفت عقل فرمودند محيط باشياء است از جميع جهات و علت موجودات است و نهايت آنها است و از اينجا كه باز اشراق ميكند و پائين ميآيد مقام روح ميشود و اين مقام بنسبت بالاتر زمين عالم عقل شمرده ميشود و ارض زعفرانش ميخوانند و مبدء حقايق انبياء خدا سلام الله عليهم در اين مقام است و اينجا است كه حقايق انبيا از قطرات بدن مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله خلق شد بعد از آني كه در آن درياهاي محيط كه آخري آنها همان مقام عقل است كه ماء اول است و محيط بتمام عوالم مادون است شناوري فرمود و بيرون آمد و قطراتي از پيشاني مقدس او جاري گرديد حقايق انبيا گرديد كه ايشان از فاضل طينت آن بزرگوار و ترشحات بدن مقدس اويند و باز از اين مقام كه تنزل فرمود بعالم نفس رسيد و حقايق اناسي در اين مقام از فاضل بدن مقدس آن بزرگوار خلق شد و اينجا است كه عالم ذر و حقايق اناسي است و در همين مقام همه را دعوت فرمود و تعليم داد و عهد و ميثاق گرفت و تكليف و جاي هر كدام را معين فرمود و با همه مردم سخن گفت و سؤال فرمود و جواب گرفت و جميع اين مطالب كه عرض ميشود مضمون آيات و اخبار است كه اختصارا ترك ميكنيم . خلاصه كه از اينجا هم تنزل فرمود و بعالم طبيعت پا گذارد و در اينجا عالم شهاده شروع شد [ص 568] و عالم غيب تا مقام نفس كه رسيد تمام شد و از مقام طبيعت بپائين از عالم شهاده است كه مدارك اهل ظاهر و حتي حكماي آنها هم كه حكمتشان را از آل‌محمد عليهم السلام نگرفته‌اند از همين جا نميگذرد و كُميتشان در اين مقام لنگ ميشود و بيش از مقام طبيعت چيزي نميفهمند بلكه بعضشان همين مقام را نعوذ بالله خدا گرفتند و طبيعي شدند و بعضشان كه تا درجهٔ در اين مقام عميق شدند و غور كردند و تمام نظرشان هم بنفس طبيعت بود نه از حيث نورانيت و مثال پروردگار اين بود كه خود طبيعت حجاب چشم آنها شد و غير او را نديدند و اختلافات زياد مشاهده كردند از اين رو قائل بارباب انواع شدند و بيك خدا قانع نشدند و براي هر چيزي رب النوعي فرض كردند و مشرك شدند كما اينكه حكماي قديم قبل از ميلاد مانند ارسطاطاليس و سولون و امثال آنها تصريح باين مطالب كردند و تصريح ميكنند كه فوق طبيعت ما امري را احساس نمي‌كنيم و نمي‌فهميم . خلاصه باز از مقام طبيعت نور مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله تنزل ميكند و اشراق ميكند بمقام ماده كاينات ميرسد و از آنجا بعالم مثال تنزل ميكند و از آنجا بعالم جسم تنزل ميكند كه آخري عالمها است و در عالم جسم هم باز ترتيب محفوظ است و نور مقدس پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه اول بعرش اين عالم تجلي ميفرمايد و عرش از نور مقدس جسم آن حضرت خلق ميشود و عرش حقيقت اين عالم و محل استواي رحمن است و نور پروردگار در آنجا منزل ميگيرد و محل استوا و استيلا و امر او است و از آنجا بكرسي و ساير آسمانها تنزل ميكند و از آنجا بعناصر اين عالم تجلي ميفرمايد و آتش و باد و آب و خاك هر يك بترتيب در جاي خود خلقت ميشود و از تنزل و اشراق عرش و آسمانها و القاء شعلات كواكب و تغليظ عناصر مذكوره جمعا اين زمين خلق ميشود كه صورت مجموعي همه مراتب و عوالم بالا است و جميع عوالم بالا در اين زمين مندرج و [ص 569] مندمج و بالقوه است و از اين زمين است كه بعد از آني كه دعوت پروردگار ميرسد و امر باقبال و بندگي ميفرمايد جميع بندگان از اهل هر عالمي كه باشند لبيك ميگويند و بناي حركت و اقبال و كار كردن ميگذارند و همه بسوي او شروع بترقي ميكنند و همه شنيده‌ايد كه كون در ترقي است يعني جميع مراتب خلق دائما بامر پروردگار رو بپرورنده خود حركت ميكنند و بالا ميروند و هر چيزي بر حسب خود حركت ميكند و بالا ميرود يكي تند يكي كند يكي كندتر و هكذا پس همه در ترقي هستند و هر مرتبه پائين‌تري بتوسل ببالائي و تقويت و كمك او بالا ميرود زيرا كه ندا و امر پروردگار را بوسيله مرتبه فوقاني كه ملاصق بخود او است مي‌شنود و بسوي امر پروردگار حركت و رجعت ميكند ، ملتفت باش كه چه عرض ميكنم و مثَل اين مطلب مثل دعوت آفتاب است كه حرارت و جذب او باين زمين كه ميرسد قبل از خاكها و سنگهاي اين زمين آب و هوا گرم ميشوند و تبخير ميشوند و شروع بصعود ميكنند و بعد از آن زمين گرم ميشود و اجابت ميكند و اجابت هم كه ميكند اول رطوباتي كه در سطح اين زمين و تجاويف اين زمين است حركت ميكند و بالا ميآيد و باين سطح زمين ميرسد و بخار و ابر ميشود و در موقعي كه آفتاب غروب ميكند و از دعوت ساكت ميشود مجددا اين رطوبات ارضيه كه بواسطه حرارت آفتاب تبخير شده بود و قدري بالا آمده بود بطبيعت خود و دعوت برودت كه ضد دعوت آفتاب است بنا ميكند سرد شدن و برگشتن و بصورت شبنم بر زمين و نباتات مي‌نشيند و فردا كه باز دعوت آفتاب شروع ميشود بنا ميكند بالا آمدن همين كه شب ميشود باز بنا ميكند برگشتن و چون اين رفت و آمد استمرار دارد در طول ايام كه اين رطوبات در تجاويف زمين بالا و پائين ميشوند تدريجا غليظ ميشوند و از لطايف مواد ارضيه اجزائي با آن رطوبت مخلوط ميشود و حالت نطفه پيدا ميكند و باز رفته رفته بواسطه همان حرارت و رطوبتي كه دائما باين [ص 570] ميرسد منعقد ميشود و حالت دانه را پيدا ميكند و بمناسبات محل و امر پروردگار دانه خاصي ميشود كه آن دانه نيز در محل خودش كه قرار گرفت از رطوبات ارضيه جذب ميكند و با حرارت آفتاب و حرارت خود زمين گرم ميشود و تدريجا حالت تعفين باو دست ميدهد و تدريجا متلاشي ميشود و از خود بيخود ميشود و اجزاء وجودش كاملا مخلوط بيك‌ديگر ميشود بطوريكه آب و خاكش از يك‌ديگر تميز داده نميشود و باينجا كه رسيد صاحب مزاج و طبيعت خاصي ميشود كه آن مزاج در آب تنها و در خاك تنها نبود و از تركيب اين دو حاصل شد و چون تا درجهٔ هم تلطيف شده و جوهريت و صفائي پيدا كرده و از حال خاكي بيرون آمده عكس فلك در او ميفتد و آثار و افعال فلك را حكايت ميكند باين معني كه خود اين ماده فلكي ميشود و خود بخود بحركت ميآيد زيرا حركت شأن فلك است اين است كه اين حبه هم كه لطيف شده و بلطافت ظاهر فلك رسيده و مانند دخاني شده و آسماني شده پس صاحب حركت ميشود و حركتش هم البته رو بحيز و مقام خودش است كه فوق اين عناصر است و محيط باينها است اين است كه از همه طرف بناي صعود و حركت ميگذارد چيزي كه هست اين است كه اطراف اين حبه مسدود است و موانع ارضيه كه اطراف او را گرفته است محدود كرده اين را و نمي‌تواند حركت خود را آن طوري كه ميل دارد بروز دهد ولي معذلك فعاليت خود را بقدر قوه اظهار ميكند و باطراف خود فشار ميدهد بطوري كه مشاهده ميكني از طرف بالا زمين را مي‌شكافد و بالا ميآيد و از ساير اطراف هم چون مانع قوي است و نمي‌تواند بشكافد ملاحظه ميكني در هر نقطه كه آسان‌تر و نرم‌تر است ريشه خود را در اين فضوات زمين فرو ميبرد و لاينقطع از همه طرف پيش ميرود و از لطائف ارضيه هم دايما جذب ميكند و استمداد مينمايد و خود را بزرگ ميكند و هر چه باو نزديك ميشود از لطايف آب و خاك بخود ميكشد و بصورت خود تبديل ميكند و [ص 571] در خودش تحليل ميبرد و صاحب فعاليت ميشود و اين همان حركت فلكيه است كه در اين نبات باين صورت بروز ميكند و اين همان مزاج و خاصيت فلك است كه از بالا و در حقيقت از تحت حجاب واحديت در اين عكس انداخته كه اين طور فعال شده و صاحب ربا و نما شده و قواي نباتي را بالفعل نموده و اين يك نوع حركت و اقبال و معراجي بود كه از روح نباتي آسماني كه يكي از ارواح و نفوسي است كه بواسطه تنزل عقل در آسمان پيدا شده و بعد از آن تا زمين آمده بود و در اينجا بقوه اين خاك رفته بود و مجددا بر حسب دعوت خداوند برگشت و اين جسم زميني آسماني شد مثل آورديم و قصد اين مطلب را هم نداشتم ولي بر قلمم جاري شد و منتهاي سير و حركت اين روح يا اين نفس هم همين بود كه شنيدي و ديگر از اين مقام هم بالاتر نميرود زيرا اين روح از ظاهر آسمان گرفته شده بود و آخر هم بهمان جا برگشت يعني در همين مقام كه باين نبات ملاحظه ميكني اين آسماني شده و اگر آسماني نشده بود اين ربا و نما و حركت و جذب و دفع را از كجا داشت و ما بآسمان هم كه آسمان ميگوئيم براي همين خواص است نه براي اينكه بالاي سر ما است و بالائي تنها دليل آسماني بودن نيست زيرا زير پاي ما هم آسمان است و همين خواص را دارد پس اين درخت هم در همين جا كه هست آسماني شده و اگر اين جسم زميني بود مانند ساير احجار و جمادات اين عالم مرده و بي‌حركت ميفتاد و اين گلها و برگها و ميوه‌هاي رنگارنگ را نميداد و همه اين رنگهاي مختلفه را كه در اين مي‌بيني همه از آسمان است و با اينكه اين درخت عينا از لطائف مواد ارضي است چون آسماني شده وحي آسمان باين ميرسد و اين ميشنود آن وحي را ، و بايد بداني كه اين درخت ديگر از اين حدي هم كه دارد بالا نميرود و گوشي كه دعوت بالاتري را بشنود خدا باين نداده است ولو اينكه صداي دعوت پروردگار كه جميع نفوس خلايق را در همه عوالم هر كدام [ص 572] را بلحني دعوت ميفرمايد همه جا را پر كرده است اما معذلك كله ماده نباتي هيچوقت صداي ديگر جز همان دعوتي كه مختص بخود او است نميشنود و روح حيواني در او هرگز پيدا نميشود همان طور كه در افراد امت هم مشاهده ميكني آنها كه براي ايمان خلق نشده‌اند صداي عالم‌رساي پيغمبر را كه جميع كائنات را دعوت ميفرمايند نمي‌شنوند و خداوند ميفرمايد انك لاتسمع من في القبور پس آنها نمي‌شنوند و صاحب حيوة ايمان نميشوند و امر پروردگار در جميع مراتب كوني و شرعي يكي است ، حال هم‌چنين است مواد نباتيه زمين هزاران سال هم كه بگذرد حيوة حيواني پيدا نميكنند و دعوت مخصوص بحيوانات را نمي‌شنوند همان طور كه سنگهاي عالم كه قوه نباتي در آنها نيست هزاران سال هم كه بمانند و آفتاب و ماه و ستارگان بر آنها بتابد و بادهاي تلقيح‌كننده بر آنها بوزد صاحب روح نباتي نميشوند ، بلي ممكن است در همين اجزاء نباتيه اين درخت موادي موجود باشد كه اگر تصفيه و تلطيف ديگري بشود مناسب بروز روح حيواني يا بالاتر از آن قابل بروز روح انساني باشد زيرا همه اين ارواح و نفوس در قوه اين زمين هستند اما براي بروز آن قوٰي دواعي ديگر و حرارتهاي ديگر و تدابير فلسفي ديگر لازم است و با حرارتي كه قوه نباتي را از اجزاء اين زمين استخراج ميكردي قوه حيوانيت استخراج نميشود و براي بروز حيوانيت طبخهاي ديگر براي اين اجزاء لازم است و حل و عقدهاي ديگر لازم است كه مجموع آنها را در بدن حيوان بالفعل ديگر ممكن است انجام داد باين معني كه حيواني اين نبات را بخورد و در دهن خود اين نبات را نرم كند و طبخ و نضجي بدهد و آن را فرو ببرد و بعد از آن با حرارت معده و تيزاب‌هاي ديگر كه در معده و معاء متصل بآن موجود است حل ديگر بشود و فضول آن را بيرون كنند و شيره خاصي از آن استخراج نمايند كه مناسب ورود در كبد باشد و در آنجا حالت نباتيت كاملي كه [ص 573] وراي نباتات خارجي است و اشرف و اكمل از آنها است ولي از همان جنس است پيدا كند و باز در آنجا شيره ديگر از اين استخراج كنند كه خون باشد و فضول اين را از مجاري ديگر بيرون كنند و بمخازن ديگر براي احتياجات ديگر بفرستند و آن خون صاف كه بقلب ميرسد در آنجا روح حيواني پيدا ميكند و باز در اينجا با حرارت ديگر حل و عقد ديگر ميشود و بخار صافي از آن استخراج ميشود و بدماغ صعود ميكند و فضول آن را باَورده و شرائين ميفرستند و آن بخار صافي كه بدماغ رسيد در آنجا باز با حرارت ديگري تصفيه ديگري ميشود و دخان صافي ميشود و روح حيوانيت متعلق باين ميشود و حيوان ناطقي در اين مقام ميشود ، و باز در اين مقام محتاج بحرارت قوي‌تري است كه آن حرارت ديگر از اين اجزاء ارضيه يا دخان فلكي حاصل نميشود و آن حرارتي است كه آتش‌گيراي آن كلمات و حروف است مثل اينكه آتش‌گيراي اين آتش مثالي كه هميشه از آن استفاده ميكنيم اين چوبهاي خشك يا انواع روغنها است كه آتش در اينها بروز ميكند حال آتشي هم كه براي طبخ آن ماده لطيف روح حيواني لازم است آتشي است كه از تركيب كلمات و حروف حاصل ميشود كه حكيمي آن كلمات را بترتيب حكمت بهم جمع نمايد و در آن موقع آتشي از آن استخراج ميشود كه مربي ماده آن حيوان ناطق است و آن اجزاء را حل مينمايد و شيره خالص انسانيت را از آنها استخراج ميكند آن هم نه باين نحو كه فرضا گلاب را از گل استخراج ميكنند بلكه بنحوي است كه نور آن كلمات و حروف و عكس آنها ميآيد و در آئينه سر او عكس ميندازد و صورتي مركب از رنگ نور آن كلمات و رنگ بخصوص آن حيوان ناطق در اين مقام پيدا ميشود كه او مسماي بانسان ميشود و انسانيت شيرهٔ نيست كه استخراج از اين مواد ظاهريه يا باطنيه دنيوي شده باشد بلكه او امري است الهي و قوه‌ايست قدسي كه منبعث و منشأ آن اين بدن نيست بلكه ماده آن از تأييد [ص 574] عقل و صورت آن از علم و حلم و ذكر و فكر و نباهت گرفته شده و از تركيب اين امور جسم انسان ساخته شده و نور آن جسم است كه ممكن است در اين بدن عرضيه شكل انسان عكس بيندازد و ممكن است عكس نيندازد و حيواني باشد بشكل انسان و از آن انعام و حيواناتي باشد كه خداوند در قرآن فرموده است و حكماي قديم تفصيل اين حرارت و اين كيفيت را نداده‌اند و نميدانسته‌اند و انسان را همان حيوان ناطق فرض كردند و حيوان را جنسي دانستند كه يك فصل آن ناطق و يكي ناعق و يكي حيوان ديگر است و علماي ما هم بي تعمق از آنها ميگيرند ولي نكتهٔ كه اخيرا عرض شد مأخوذ از فرمايشات ائمه اطهار است صلوات الله عليهم كه مشايخ ما فقط اين حكمت را ميدانند و شرح ميدهند و آنها كه رجوع بآل‌محمد عليهم السلام نميكنند نميدانند و الحمد لله .

خلاصه آنكه قصد من هيچيك از اين تفصيلات نبود ولي سخن پيش آمد و از مجموع اين عرايض گنگانه بي‌ترتيب نوع ارتباط آنها با مسأله معراج براي اهل فهم تا درجهٔ معلوم ميشود و اجمالا نحوه صعود و اجابت و معراج هر مرتبه معلوم ميشود و نوعا دانسته ميشود كه معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله در جميع اين عوالم و مراتب خلقيه مذكوره است از مقام ذات مقدس او كه مقام اول ما خلق اللهي است گرفته تا اين عالم خاك كه منتهي درجه تنزل آن وجود مقدس است و در جميع عوالم بالاتر از اين عالم هم كه ملاحظه ميكني آن بزرگوار مثل همين عالم از عرض آن عوالم بدني گرفته است و آنها را دعوت فرموده زيرا كه بنص قرآن نذير براي جميع عالمها است و در هر عالمي هم قبل از همه اهل آن عالم خود آن حضرت امتثال و اجابت امر پروردگار را نموده است و معراج هم فرموده است بنحوي كه در همان عالم مقتضي است نه بنحو ديگر كما اينكه در اين عالم بشريت ما هم كه تشريف داشت جميع اعمالش موافق عادت اين عالم بود و اگر گاهي [ص 575] براي اتمام حجت اظهار آيت و خارق عادت ميفرمود نه باين معني بود كه امر محالي را جاري فرمايد و عرض كرديم كه در حكمت ثابت است كه امر محال از حكمت نيست و حجتي براي آن خدا قرار نداده و عظمتي هم در اثبات امر محال براي خدا يا پيغمبر اثبات نميشود بلكه در اين نوع تكلفات عوامانه كه مردم جاهل دوست ميدارند اثبات منتهاي نقص است براي خدا و براي انبيا و اولياء او ولي چه كنيم كه مردم هنوز بسيار جاهلند ، پس معجزات آن حضرت جميعا در حدود امكان بود و با اسباب بود منتهي اسبابي كه در اختيار غير انبياء خدا از ساير مردم عادي نيست و عقل و مشاعر مردم ظاهر بآنجا نميرسد نه آنكه بدون اسباب باشد بلكه جميعش تقريب اسباب است .

خلاصه اين است كه معراج آن حضرت هم از معجزاتي است كه مطلقا لازمه آن اجراي امر محالي نيست و پيغمبر صلي الله عليه و آله براي معراج خود زمين را آسمان نكرده و آسمان اول را بآسمان دويم نرسانيده و هكذا عالم جسم را بعالم مثال نبرده و مثال را بماده و ماده را بطبيعت و طبيعت را بنفس و نفس را بروح و روح را بمقام عقل نرسانيده و هيچ داعي و موجبي براي اجراي اين محالات نبوده و نيست كما اينكه در ادبار و تنزل خود هم بعوالم پائين هيچ عالم بالائي را بعالم پائين نياورد و در مكاني كه وسعت عالمي را نداشت آن عالم را جا نداد و محل عالم بالا را خالي نگذارد و هم‌چنين هيچوقت براي اثبات معراج خود عرض را جوهر نفرموده و ترتيب حكمت و خلقت ملك را بهم نزده است و معذلك كله آن بزرگوار بروح و نفس و جسم مقدس خود كه موافق صريح اخبار جسم او از عرش اين عالم لطيف‌تر است و در اين عالم كه راه ميرفت سايه نداشت و هم‌چنين با لباس و نعلين مقدس خود معراج فرمود و در يك شب از مدينه بمسجد اقصي و از آنجا بآسمان و بالاتر تا مقام قاب قوسين او ادني رسيد و برگشت و در جميع مراتب و عوالم هم بنحو عادي [ص 576] همان عالم بود و هيچ عالم پائيني را هم بمقام عالم اعلي نبرد زيرا وجود هر داني در مقام عالي مستهلك و فاني است و وجود مشخصي براي داني در مقام عالي باقي نمي‌ماند و در مثَل حكايت قطره و دريا ميشود كه نه هيچوقت درياي محيط در مكان قطره ميتواند جا بگيرد و نه قطره در درياي محيط ميتواند ذكري يا اسمي داشته باشد و معذلك كله معراج آن حضرت معجز است زيرا فوق عادت جميع خلق اولين و آخرين بود و اين عادت شخص مقدس آن حضرت بود لاغير ، و چون جناب آخوند از تفصيل معراج سؤالي نكرده ما هم بهمين مجملات اكتفا ميكنيم و تفصيل در كتاب مبارك ارشاد مذكور است .

سؤال ( ٤٥ ) - نمره ٢٩ ميگويد تمام علماء زمان ما بالاتفاق ميگويند اين تأويلات و اختراعات خلاف اجماع قاطبه علماء اسلام است ابدا يك كلمه از اين عقايد را بر زبان نياورده‌اند . آيا علماء اسلام را قاطبة تصديق داريد يا نه ؟ و در شرح تناقضات خود صفحه ١٥٤ سطر يكم جلد سوم را نشان ميدهد و مي‌نويسد در اين عبارات اقرار باهل بدعت بودن خودشان نموده‌اند . و عبارات بي‌معني ديگر مينويسد .

و من چند سطر عين فرمايش ايشان را براي تبرك و اطلاع مطالعه‌كنندگان نقل ميكنم و بيش از آن در صدد جوابي نيستم و فرمايش ايشان در نوع تدبير و تربيت و سلوك انبيا و اوليا و علما و مربيان است كه در هر دوره چه نوع تربيت ميفرمايند و احتياج يك طفل انسان يا كليه مردم در هر سني و موقعي بچه چيز است .

ميفرمايد : بايستي كه در هر درجه آنچه از علم و شرع و حكمت بخلق القا ميشود مناسب فهم آنوقت باشد ، پس در صدر زمان غيبت علماي ظاهر بقدر افهام خلايق از اصول و فروع بايشان القا ميكردند و بقدر حاجت از امام بايشان القا شده بود و از ايشان بساير رعايا القا ميشد و هم‌چنين عالم در ترقي بود و علما [ص 577] تأديب آن اطفال را ميكردند و ايشان را از آب و آتش پرهيز ميدادند و بمقتضاي

چونكه با طفلان سر و كارت فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد

پس علما هم بزبان بچگانه با اطفال سخنها ميگفتند و طهارتي و نجاستي و حلالي و حرامي براي ايشان بيان ميكردند و معلوم است كه طفلي را كه تازه از شير ميگيرند باو چه ميگويند و چقدر حكمت باو ميتوان آموخت و بچه زبان ممكن است با او سخن گفتن پس بآنطورها كه ميداني با او سخن گفتند و عالم را ترقي دادند و در دست للگان و ددگان پرورش يافت تا آنكه عالم بسن هفت سالگي رسيد و ابتداي آن شد كه بايد او را تربيت كرد چون طفل را تا هفت سال بايد گذاشت كه لهو و لعب كند همين قدر او را بايست از آب و آتش و ضرر بجان و تن او نگاه داشت و ديگر دماغ او را بحرارت تأديب نسوزانند تا آنكه نمو كند و نشو نمايد و رطوبات بدن او بحرارت ادب نخشكد تا آنكه قد بكشد و بزرگ شود و چون بهفت سال رسيد تدبير او تغيير ميكند و ديگر آن بي‌ادبيها كه نسبت بپدر و مادر ميكرد و نسبت بخلق خلاف ادب ميكرد و شيطنتي كه ميكرد و فحشها كه ميداد بايد موقوف شود و با او بايد تندي كرد و او را تنبيه نمود تا مؤدب شود پس تدبير طفل هفت ساله البته غير از تدبير طفل كوچكتر است پس خداوند عالم در اين زمانها كه عالم هفت ساله شد تغيير تدبير كرد و عالم را بدست مؤدِّب داد كه عالم را تأديب كند و نيك و بد باو بفهماند و او را در ربقه تعليم كشد پس معلمي مبعوث كرد كه چيزي چند از ادب و انسانيت و معرفت عظم پدر و مادر باو بفهماند و كيفيت سلوك با خواهران و برادران و پدر و مادر و سايرين باو ياد دهد و البته اين مربي بايد عالم‌تر و داناتر بحسن سياست و حكمت و تدبير باشد چرا كه اين تدبير دخلي بتدبير للِه و دده ندارد ، پس عالم را در اين زمان بهجت‌اقتران بمكتب برده‌اند و بدست معلم سپرده‌اند و علماي رباني و حكماي [ص 578] صمداني و فقهاي الهي براي تربيت عالم برانگيخته‌اند اگر چه اطفال ميگويند بگذاريد كه بر وتيره سابق شيطنت كنيم و فحش بپدر و مادر دهيم و خلق خدا را بيازاريم و للگان ميگويند بگذاريد اطفال ما بر همان جهالت بازمانند و ملا نشوند تا خلعت و انعام ما موقوف نشود و رياست ما بر آنها قطع نشود و ميگويند اين درسهاي شما همه خلاف اجماع للِهاي سابق است آنها ابدا حرفي از اين را بر زبان نميراندند و اطفال را ببازي واگذارده بودند و اين درسها و علمها خلاف اجماع است و لكن غافل كه اين بچِها بچِهاي ما نيستند و پدر و مادري دارند آنها بدست هر كس ميخواهند ميسپرند و هر گونه تدبير ميخواهند ميكنند و آنها باجماع للِها بند نميشوند موقوف بر رأي خودشان و صلاح اولاد است پس صلاح اولاد آن شد كه از دست للِها بگيرند و بدست معلم ديگر بدهند خواهند داد و للِها را نميرسد كه بر پدر و مادر بحث كنند كه معلم خلاف اجماع ما است چرا بمعلم ميدهي ؟ در جواب خواهد گفت بشما چه ، خود دانم و من مطيع شما نيستم البته آنچه علما ميدانند شما نميدانيد شما اجماع بر ناداني داريد و علم خلاف اجماع جهل است اگر علما بگويند از گفته ما ديگر اجماع جهل شما ثمري ندارد ، حال للِها اين بحثها را دارند و اطفال لهو و لعب را دوست ميدارند و ميگويند ما از للگان علمي نشنيده‌ايم و از ددگان حكمتها نياموخته‌ايم و تا حال بر همان وتيره بوده‌ايم و كسي از للگان نگفت كه ما بر ضلالتيم ، علما ميگويند كه ما بشما آنچه تعليم ميكنيم دستور العمل پدر و مادر شما است و كتاب و سنت پدر و مادر شما در ميان است و للِهاي شما آن كتاب و سنت را قبول داشتند كه حجت است ولي نمي‌فهميدند ما بهمان كتاب و سنت ميگوئيم ، تا آخر فرمايش . و آنچه محل ايراد جناب آخوند در اين مقام بود همين قسمتها بود و در مسائل سابقه بقدر لزوم توضيحاتي در باب اجماع و كيفيت آن و موافقت يا مخالفت آن داده [ص 579] شده و محتاج بتكرار نيستيم .

سؤال ( ٤٦ ) - صفحه ١٥٣ سطر ٢٧ جلد سوم ميگويد تمام بندگان خداوند نفهم و فحش‌دهنده و تابع شيطان و موذي هستند يعني عاقل و درست‌كردار وجود خارجي ندارد ، صحيح است يا نه ؟

جواب - چنين عبارتي را تكذيب ميكنيم و در كتاب مبارك ارشاد نه در صفحهٔ كه نشان داده و نه در جاي ديگر نيست .

سؤال ( ٤٧ ) - صفحه ١٨٣ سطر ٧ جلد چهارم ميگويد تا زمان مشايخ ما كتاب و سنت بر طاق نسيان بود . اي جواب‌دهنده شما تصديق داريد كه كتاب و سنت مسلمين بكلي ترك و از علوم و حقايق و مزايا و وجوه اعجاز بي‌بهره و هيچ نميدانستند مگر شماره آيات يا تكذيب نمائيد مختاريد .

جواب - در صفحهٔ كه نشان داده‌اند ظاهرا اشتباه كرده‌اند ولي در صفحه ٨٣ باين مضامين فرمايشاتي هست كه چند سطر را تيمنا نقل ميكنم و خود آن عبارات بعضش شارح بعضي است و من جميع فرمايشات ايشان را چنانچه سابقا عرض كرده‌ام اعم از اينكه بفهمم يا نفهمم تصديق دارم زيرا بين خود و خدا ايشان را صادق القول شناخته‌ام و شما را هم بر حسب نوشته‌هايتان كه مي‌بينم دروغگو و مغرض ميدانم مگر اينكه توفيق خداوند شامل حالتان شود و توبه نمائيد .

فرموده‌اند : و اگر انصاف دهي و با جان و عقل خود مخاصمه نكني مشاهده مي‌بيني كه كتاب و سنت را ترجمه نكرده است كسي مگر مشايخ ما و امثال ايشان و ابدا جمع مابين مختلفات و شرح معضلات و مشكلات آن نميشود مگر باين علم شريف و بحثها از آنها منقطع نميشود مگر باين علم شريف چنانكه بر اهل بينش و دانش بديهي است كه تا زمان مشايخ ما كتاب و سنت بر طاق نسيان گذارده شده [ص 580] بود و نهايت كاري كه در كتاب كرده بودند ضبط عشر و خمس و عدد آيات و حروف يا قرائت يا صرف يا نحو يا تفسير كردن آن بود بعلم ادب يا نوشتن و ضبط كردن اخبار وارده در شرح آيات آن بود و ديگر حل معاني و مشكلات آن و جمع مختلفات آن و علوم كامنه در آن مطلقا متعارف نبود ، آخر تدبر كن كه در قرآن ميفرمايد تبيانا لكل شئ و ميفرمايد لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين يعني هيچ تري و خشكي نيست مگر در قرآن شرح شده است ، و ميفرمايد انما انزل بعلم الله يعني قرآن بمصاحبت علم خدا نازل شده ، و كجا الي الآن اثري بود كه جميع علوم و حقايق و معارف را علما از قرآن بيرون آورند ؟ پس نميدانستند از كتاب مگر ظاهر عربيت آن را ، و هم‌چنين از اخبار كجا قرار بود كه جميع علوم و مسائل و حقايق از احاديث استنباط شود و شاهد از اخبار داشته باشد و حال الحمد لله رب العالمين كه مسألهٔ نميرود مگر آنكه از كتاب و سنت بر آن گواهي است بيّن و ادله جميع علوم و مسائل بتفصيل از كتاب و سنت برميآيد و هر يك از آنها در جاي خود گذارده ميشود ، تا آخر فرمايش ايشان .

عرض ميكنم جناب آخوند جمله ( تا زمان مشايخ ما كتاب و سنت بر طاق نسيان گذارده شده بود ) را گرفته و باقي را ترك كرده كه بمردم بگويد عقيده مؤلف ارشاد اين بوده كه سابقا بكتاب و سنت عمل نميكردند ، و ملاحظه كرديد كه توضيح و شرح عبارت را داده‌اند كه مطلب چيست و آنچه فرموده‌اند در نزد اهل علم كه بكتب تفاسير سابقين آشنايند بديهي است كه با آن تفسيرها حل مشكلات و رفع اختلاف آيات نميشود و اين علم بحمد الله مختص بمشايخ ما اعلي الله مقامهم شده است و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و تصانيف ايشان در علوم و فنون مختلفه كه جميعا مستنبط از قرآن است الحمد لله موجود و در دسترس است افسوس كه اهل علمي باقي نمانده و جميعا بعلم دنيا پرداخته‌ايم ولي ديده ميشود كه قريبا ميآيد زماني كه [ص 581] محتاج بكتب و علوم مشايخ ما ميشوند و متوجه خواهند شد .

سؤال ( ٤٨ ) - صفحه ٣٢ سطر ٢١ جلد دويم ميگويد جسم را گم كرده‌اند ( يعني مسلمانان ) تا ميگويد ان شاء الله تو درنميماني ( يعني چيزي را كه تمام دانشمندان دنيا نشناخته‌اند تو خواتون بي‌بي يا مشهدي شهباز قصاب بواسطه اين كتاب ميفهمي ) اي جواب‌دهنده معين نمائيد اين حرفها عقلائي است يا از جنون .

جواب - اين حرفها عقلائي كه نيست اما عقلي است و از جنون هم نيست ولي مفاد آيات قرآن و اخبار و فارسي آنها است كه از همان اول كه پيغمبر صلي الله عليه و آله اين كتاب را آورد مشركين قريش و معاندين عرب نسبت جنون بآن بزرگوار دادند و جناب آخوند هم معلوم است كه هنوز از بقية السيف آنها است ، و موضوع فرمايش در تحقيق جسم انسان است كه بآخرت برميگردد و مردم آن را گم كرده‌اند و اين اعراض زايله را آن جسم پنداشته‌اند و بنده هم تأكيدا عرض ميكنم كه اگر سابقين يا الآن باشند اشخاصي كه اين اعراض عنصريه زايله را كه هر روز در كم و زياد است جسم انساني ميدانند و منكرش را هم كافر ميدانند كه محققا جسم را گم كرده‌اند اعم از اينكه دانشمند بوده‌اند يا نبوده‌اند و اگر اين اعراض را آن جسم نميدانند و مطلب را فهميده باشند ان شاء الله چنين است ، و بهر حال چون در اين مقام هم مراد آخوند جز ايراد چيزي نبوده از شرح معني جسم خودداري ميكنيم زيرا از طول كتاب مرا ملال گرفته است .

سؤال ( ٤٩ ) - صفحه ٤٦ سطر ١٢ جلد چهارم خلاصه چون استعداد مردم زياد شد يك ركن خداوند بر ايمان زياد نمود ، و در صفحه ٤٠ سطر ٢٣ جلد چهارم ميگويد در اين زمان اركاني از ايمان ظاهر شد . جواب بدهيد آيا عاقل تصديق ميكند كه اسلام يك ركن ناقص و زياده شد آيا ركن معقول است زياده و نقصان بردار باشد آيا اركان اسلام عاقل ميگويد پنهان بوده و در زمان اين بزرگواران [ص 582] ظاهر شده آيا اسلامي كه اركان ايمان آن پنهان بوده اسلام بوده يا بازيچه آيا ركن با اركان تناقض ندارد ؟

جواب - چون اصلا بناي جناب آخوند بر ايراد است در روايت و نقل هم خائن است سعي دارد عبارت را طوري تغيير دهد كه اسباب وحشت باشد و ما هم در صدد جواب مفصل در اين مقام نيستيم و تفصيل را حواله ميدهيم بهمان كتاب مبارك كه در آنجا بسط داده‌اند و در همين كتاب هم بقدر لزوم شرح داده‌ايم در سؤال از ركن رابع آنچه را كه جواب اين ايراد را ميدهد ، و عبارت در صفحه ٤٦ اين است : تا آنكه در اين ايام فهم مردم زياد شد و عقلها بالا رفت و دقايق امر توحيد و نبوت و امامت را فهميدند و ميفهمند پس خداوند جل شأنه چون استعداد ايشان را زياده ديد خواست ركن ديگر از ايمان را بر ايشان القا كند و آنچه خدا در كتاب خود و نبي و ائمه در سنت خود ذخيره كرده بودند از براي اهل آخر الزمان ابراز فرمايد پس از اين بود كه ابراز فرمود مقامات ركن رابع ايمان را و برخي از فضايل ظاهره ايشان را و تسليم امر ايشان بطور كليه و آن معرفت ثمره ايمان است ، تا آخر فرمايش .

و در صفحه چهل ميفرمايد : خداوند در هر زماني بقدر صلاح آن زمان از دين و شرع خود ابراز ميدهد و اين است سبب آمدن انبياء پي‌درپي و نسخ شرايع و كتب و كسي را نميرسد كه بر خداوند بحث نمايد كه چرا در اين زمان ابراز دادي چيزي را كه در زمان سابق نداده بودي الايعلم من خلق و هو اللطيف الخبير پس از اين جهت در اين زمان سعادت‌اقتران چيزي چند از اركان ايمان ظاهر شده و ميشود كه سابق ظاهر نبوده و بدعت در دين خدا نيست بلكه همان دين سابق است و شرع سابق كه بعضي امور آن روز در كمونش بود كه امروز بظهور پيوسته است چنانكه زيد همان زيد است كه متولد شده ولي شعوري چند روز بروز از او بروز ميكند و عقل و فهمي چند از او ظاهر [ص 583] ميشود كه پيشتر ظاهر نبوده و كسي را نميسزد كه بگويد اين زيد آن زيد نيست ، تا آخر فرمايش .

عرض ميكنم از نقل عبارات معلوم شد و ميخوانيد كه نفرموده‌اند ركني زياد شده و چيزي كه نبوده و پيغمبر صلي الله عليه و آله نياورده نعوذ بالله ايشان آورده باشند بلكه از همان آيات و اخبار و احكامي كه فرموده‌اند چيزي چند از معاني آنها اخيرا القا شده و علما بيان فرمودند كه سابقا باين وضوح نبوده ، و نيز معلوم شد كه تناقضي هم در فرمايش ايشان نيست كه يك جا ركن فرموده‌اند و يك جا اركان زيرا در هر جائي مطلب علي‌حده‌ايست و آنجا كه ركن فرموده‌اند همان ركن رابع مرادشان است و آنجا كه ميفرمايند چيزي چند از اركان ايمان ظاهر شده مرادشان تمام اركان است يعني از معاني همان توحيد و نبوت و امامت هم چيزي چند در اين ايام از فضايل ايشان و حقايق توحيد ظاهر شده كه سابق ظاهر نبوده و الآن هم كه شده و اينهمه بيان فرموده‌اند بسياري هستند كه همان وتيره را ترك نكرده و اقرار بفضايل عاليه آل‌محمد عليهم السلام نكرده‌اند و بر ما ايراد دارند ولي صحبت در اين است كه ظاهر شده و گفته شده حال جماعتي هم نخواهند بپذيرند نقلي نيست آنها كه ميفهمند مي‌پذيرند فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين الحمد لله جمعي هستند كه پذيرفته‌اند و بر منكرين هم حجت تمام شده . خلاصه كه تناقضي در ظاهر عبارات نيست و مطلب هم آن نيست كه جناب آخوند ميخواهد بگويد كه چيزي كه نبوده و پيغمبر صلي الله عليه و آله نفرموده نعوذ بالله بر دين زياد كرده‌اند و عبارات را ملاحظه كردي كه صريح است و اين منظور نبوده حرف اينجا است كه همان منظور و منطوق و مفهوم عبارات را هم آخوند و امثال او نميخواهند قبول كنند و جواب علمي هم ندارند باين جهت بدروغ و بهتان و تحريف عبارات مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه مي‌پردازند [ص 584] و ثمري هم بر ايشان نخواهد داشت و خداوند حق را بكلمات خود ظاهر ميفرمايد . بلي پيغمبر صلي الله عليه و آله همان روز اول اسلام را با جميع اركان آن اظهار فرمود اما نه براي همه مردم بلكه براي دو سه نفر كه فهم داشتند و مي‌پذيرفتند مثل اميرالمؤمنين مثل خديجه مثل حمزه و از اين قبيل كه بعض اخبارش را ذكر كرديم اما براي مردم تا چندي جز كلمه توحيد نميفرمود و اگر از امر ولايت اشارهٔ براي چند نفر ميفرمود تأكيد زيادي نداشت و كوتاه ميآمد و مردم هم چندان فهم نمي‌كردند تا در آخر امر ولايت را بتأكيد ابلاغ و اظهار فرمود با وجود اين جز چند نفري درست نفهميدند و با اينكه بآن تفصيل اظهار فرمود گويا اظهار نشد و ملاحظه كرديد كه طولي نكشيد بر گرد ابوبكر جمع شدند و او را خليفه پيغمبر خواندند و نفهميدند و حتي خيال كردند كه خليفه پيغمبر با اجماع مردم ممكن است معين شود و كردند آنچه كردند حتي معني خليفه را ندانستند كه جانشين كسي لامحاله بايد صاحب همان صفات و اخلاق و كمالات باشد و آنقدر نادان بودند كه آنهمه علوم و معجزات كه از پيغمبر صلي الله عليه و آله ديده بودند از ابوبكر نظير آنها را نخواستند و با چنين گوسالهٔ صبر كردند ، معجز نداشت باك نداشتند ، علم نداشت عيب نگرفتند ، در مسألهٔ كه حكمش را نميدانست و ميگفت خودتان اجتهاد كنيد قبول ميكردند و هيچكس نگفت كه اگر ما بايد اجتهاد كنيم و رأي بدهيم پس تو چكاره هستي و خلافت پيغمبر چه معني دارد و بهمين جهت بود كه سنيان هر كس كه صاحب سيف و سوط بود او را بخلافت قبول كردند و ميكنند و حتي عصمت را در باره خليفه پيغمبر قائل نشدند و حتي شيعه هم در اوايل چون مطلب بكمال ظهور نبود همه قائل بعصمت امام نبودند تا اخيرا خداوند خواست كه اين فضايل ائمه اطهار ظاهر شده باز هم ادله مثبته و متقنهٔ در دست نداشتند و نمي‌توانستند از كتاب و سنت استدلال كامل بنمايند [ص 585] تا مشايخ ما تشريف آوردند و باكمل بيان توضيح فرمودند و معرفت امام را براي مردم اظهار فرمودند و الآن بحمد الله بآنجا رسيده است كه اگر كسي برخيزد ادعاي خلافت پيغمبر صلي الله عليه و آله را نمايد شيعه كه نمي‌پذيرند حتي سنيان هم بآن طور كه آن روز ابوبكر را مجانا قبول كردند ديگر قبول نميكنند زيرا اگر علامت خلافتش را اجتهاد تنها قرار بدهد هزار نفر هم ممكن است در مقابل او برخيزند و بگويند اگر دليل اجتهاد است و عمل بگمان نمودنْ ما خودمان هم از عهده برميآئيم چنانچه باين مضمون حديث هم هست كه همين كه امام عليه السلام تشريف ميآورد در پشت كوفه شانزده‌هزار نفر از علما و اهل اجتهاد آن حضرت را استقبال ميكنند و عرض ميكنند يا بن رسول الله شما چرا زحمت ميكشيد ما خود كفايت امر دين را ميكنيم و باين مضمون عباراتي ميگويند . خلاصه خيال ميكنم حالا ديگر بآنجا رسيده باشند و فهميده باشند كه بايد علم و عصمت و قدرت و ساير كمالات پيغمبر را از امام و خليفه پيغمبر مطالبه كرد و اگر ندارد مشكل ميدانم كه حتي سنيان گوساله‌پرست هم ديگر در اين ايام زير بار گوساله ديگر بروند . خلاصه كه اينها نيست جز اينكه اركان ايمان را بهتر فهميده‌اند و در اين ايام اموري ظاهر شده كه سابقا براي همه مردم ظاهر نبوده و اينها نيست جز نتيجه سعي علماء ابرار و خاصة مشايخ عظام ما اعلي الله مقامهم .

و بهر حال كه اين عبارات را كه محل ايراد قرار داده نزد هيچ عاقل و مطلعي امر منكري نيست و خلاصه فارسي آن فرمايشات اين است كه امروز بواسطه سعي علماء ابرار مردم مستعد شده‌اند و بهتر چيز ميفهمند اين است كه معاني آيات و اخبار و آنچه در كمون آنها بوده امروز بر مردم ابراز و اظهار و القا ميشود و هر روز علم زياد ميكنند و هر روز ثمر تازهٔ از فرمايشات پيغمبر و ثمرات اسلام بروز ميكند نه اينكه چيزي كه نبوده امروز زياد ميكنند مثل اينكه درخت ميوه را هم كه پنج [ص 586] سال پيش غرس ميكنند در اين مدت آبياري و اصلاح ميكنند امروز بر ميدهد و ثمره‌اش ظاهر ميشود ، انساني هم كه بيست سال پيش متولد ميشود امروز تدريجا صاحب علم و عقل ميشود و بعد از اين باز كمال و تجربه زياد ميكند ، كلمهٔ را هم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله هزار و سيصد سال پيش فرموده و عربهاي بياباني جاهل نفهميدند ائمه اطهار صلوات الله عليهم در طول دويست و پنجاه سال توضيح و تشريح فرمودند بعد از آن علماء ابرار تدريجا براي مردم بيان فرمودند و كم‌كم حالي كردند در اين اواخر بيان واضح‌تر شده مردم فهميدند و ميفهمند و ثمرات آن كلمه ميخواهد بروز بكند و بروز كرده و گفته شده و روز بروز هم بيشتر ظاهر ميشود و عالم‌گير ميشود و سعي امثال شما هم بيهوده و گل روي مهتاب ماليدن است ، گفته شد و مردم هم فهميدند و گذشت و رفت و ديگر هم زير بار نميروند . امر ركن رابع هم ظاهر شد الحمد لله كه ولايت اولياء آل‌محمد عليهم السلام خاصه بزرگان ايشان و برائت از اعداء ايشان و اخوت و محبت با برادران ركن ايمان و ثمره ايمان است و اگر اين ركن عظيم را كسي از ايمان نداند و زيادي بداند ثمره اسلام را نفهميده و نخورده مگر اينكه واقعا باين نكته برنخورده باشد كه البته بر جاهل حرجي نيست و معذور است .