خلاصه كه مبدء انسان عالم ذر است و در اينجا نخواستيم از حقيقت انسان سخن بگوئيم براي اينكه مطلب مشكل نشود و خارج از موضوع هم بود سخن در اين است كه انسان را خدا از عالم دهر كه عالم ذر و عالم نفس است باين عالم زمان فرستاده و در ميانه اين دو عالم عالمي است كه آن را برزخ خواندهاند كه بالاي آن متصل بعالم دهر است و پائين آن متصل باين عالم زمان ، پس انسان اين عالم را طي كرده است تا آمده و باينجا رسيده و اگر ملتفت اين مطلب هم نميشوي حق داري براي اينكه مطلب آساني نيست ولي فعلا قبول كن زيرا فرمايش امام است و حق است ، پس اينكه مؤلف ارشاد در مقامي فرموده باشد كه عالم ذر در برزخ و مثال بروز كرده صحيح است زيرا از همين راه بايد پائين بيايد پس البته آنجا يعني در برزخ هم هست ، و در هورقليا هم كه فرموده صحيح است و هورقليا پائين عالم برزخ است و زمين آن عالم است و همان جا است كه شهر جابلقا و جابرسا در آنجا است و كوه [ص 537] قاف كه شنيدهٔ در همان عالم است و در صدد تفسير آن فرمايشات نيستيم ولي توضيحي ميدهيم كه جناب آخوند يا امثال ايشان بدانند كه فرمايشاتشان متناقض نيست پس عالم ذر در برزخ هست و برزخ هم در هورقليا هست و هورقليا هم در همين زمين هست و عوالم بالا در باطن همين زمين و آسمان عالم ما است و عالم برزخ هم بر صفت اين عالم آسماني دارد و زميني دارد آسمانش را گاهي مثال مينامند و زمينش را هورقليا مينامند و البته هر چه در آسمان آن عالم هست در زمينش هم هست مثل همين عالم و صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي ، و انسان كه از عالم ذر گرفته شده و باين دنيا ميآيد آن عالم و آن زمين و آن آسمان را عبور ميكند پس در آنجا هم هست كما اينكه در برگشتن هم بايد دومرتبه از هورقليا عبور بكند و خدمت امام خودش در آنجا برسد و بآسمان آن عالم برود و از آنجا باز عبور بكند تا بمنزل و مسكن خودش برسد كه عالم قيامت باشد كه همان عالم ذر است . و فرمودهاند كه هورقليا و همچنين عالم ذر پستي و بلندي و كوه ندارد صحيح است و فرمايش خداست كه لاتري فيها عوجا و لا امتا در آنجا اين پستي و بلنديهاي عرضي نيست و يكنواخت است ولي اين دنيا پستي و بلندي دارد ، و آخوند ايراد كردهاند كه عالم ذر كه بفرمايش آقا در اين دنيا آمده پس او هم بايد پستي و بلندي داشته باشد مثل اين دنيا ، خيال بيمعني است زيرا مولود آن عالم در اين عالم هم كه بيايد باز حالت طبيعي خود را از دست نميدهد و مثلش همان است كه در اول عرض كردم مثل همان كه تو شخص زيد را در جميع حالات و اعراض مختلفه اين بدن عرضي بيك حال ميبيني فرضا پسر خود را در حال طفوليت ميشناسي در حال جواني كه بكلي تغيير صورت داده ميشناسي در حال پيري كه صورت ديگر پيدا كرده ميشناسي هر لباسي را بهر رنگي تغيير بدهد ميشناسي و او را هميشه [ص 538] بيك صورت و يك حالت ميبيني كه يكنواخت است و تغيير نميكند و هميشه زيد است و عمرو و خالد نميشود و زيادتر يا كمتر نميشود ، و اينكه فرمودهاند آنجا پستي و بلندي نيست منظورشان اين حالات مختلفه و اعراض گوناگون است كه در آن عالم نيست و در اين دنيا هم كه بيايد اينها را ندارد . پس فرمايشات ايشان متناقض نشد و جميعا فرمايش خدا و پيغمبر است كه براي اهل فهم ترجمه كردهاند و توضيح دادهاند و جميعش مرتب و منظم است و اختلاف ندارد و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا و همان طور كه فرمودهاند شخص انسان كه از عالم ذر آمده در برزخ و هورقليا تا آمده باين دنيا و همه عوالم بالا و متوسط در اين بدن عكس انداخته و پيداست و عينا جسم اصلي دهري و جسم برزخي است كه دنيائي شده و وقتي كه بگويند جسم دنيوي انسان صحيح است اما معذلك اصلي و جوهري است و عرضي نشده و جسم زايلي نيست و اين بدن محسوس كه جناب آخوند ميگويد اين بدن عرضي زايل است و چهار صباحي كه با انسان است دائم در تغيير است بعد از آني كه انسان هم از اين بدن مفارقت كرد در اين خاك ميپوسد و فقط جسم اصلي است كه مستديراً در قبر باقي ميماند كه گاهي هم در اخبار تعبير از آن بعَجْب ذَنَب آوردهاند كه مراد بدن اصلي است ، خلاصه آنكه تفصيل بيشتر دادن مقتضي نيست و اگر تحقيق مطلب را من جميع الجهات بخواهيم بكنيم كتاب حجيمي بايد نوشت .
و در خاتمه تذكر ميدهيم براي اهل اطلاع كه در مسأله معاد آنچه ضرورت اسلام بر آن است و همه قائلند و تخلف از آن نميشود همان است كه معاد هست و بآخرت بايد رفت و جميع بندگان زنده ميشوند و روح ايشان را ببدنهاي ايشان خداوند برميگرداند و البته معاد جسماني هم هست اما در كيفيت آن اولا فهميدن آن شأن عامه مردم نيست و مطلقا نميتوانند بفهمند جز حكما و آنها هم مختلفند و تحقيقات مختلفه بسيار [ص 539] كردهاند و اجماعي ندارند و اينجا محل تحقيق آن نيست مگر اينكه عرض كنم كه اغلب آن تحقيقات مختلفه ناقص يا غلط است جز آنچه شيخ اوحد اعلي الله مقامه توضيح فرموده و مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه تبعيت نموده و توضيح بيشتري داده است كه فرمايش اين بزرگواران من جميع الجهات با كتاب خدا و فرمايش پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم حذو النعل بالنعل منطبق است خدايا ما را هم بر آن عقيده زنده بدار و بر آن عقيده بميران و السلام .
سؤال چهلم - ميگويد مسلمانان مانند كودكان بي تميز و شعور بودند و حرف ميزدند و تكليف و چيزي نبود . صدق است يا كذب مسلمانان مكلف بودند يا نه ؟
جواب - نفرمودهاند بكلي تكليفي نداشتهاند ولي تكليفشان مثل اشخاص امروز نبوده و شعور و تميزشان كمتر بوده و اين مطلب در نزد علما و عقلا قابل ترديد نيست و سابق بر اين هم در مقدمه و ضمن سؤالات تفصيل دادهايم و تكرار نميكنيم .
سؤال ( ٤١ ) - در صفحه ١٦٠ سطر ١١ جلد سوم ميگويد علماء اسلام كه للگان و ددگان باشند كمشعور نعوذ بالله بودند ، تصديق يا تكذيب نمائيد .
جواب - سابقا شرح اين مطلب را نوشتيم كه براي وجود تشريعي عالم يا بعبارة اخري براي ايمان و اسلام اهل عالم هم پدر و مادري است مثل اينكه براي وجود تكويني آنها هم پدر و مادري است و ابوين ايماني مردم حضرت محمد و علي صلي الله عليهما و آلهما هستند و پيغمبر بمنزله پدر امت است و ائمه اطهار در حكم مادر و مربي امتند كه در دامن علم و تربيت خود ايمان مؤمنين را تربيت كردند و رشد دادند و بعد از غيبت امت را بدست علما سپردند و آنها بتطبيق و قياس وجود تكويني در حكم للگان و ددگان وجود تشريعي عالم شدند و احكام ساده ظاهري مثل طهارت و نجاست و تنظيف و امثال اينها آموختند تا [ص 540] در آخر الزمان علما از معارف و حقايق و فضايل اهل بيت و بيان شأن ايشان بمردم آموختند كه اين معارف و حكم نسبت بآن احكام ظاهريه حكم روح را دارد نسبت بجسد و البته بالاتر از آنها است و اگر علماي ظاهري از حكماي رباني كه عنوان معلمي امت را دارند شعورشان كمتر باشد چه اشكالي بهم ميرسد ، مگر شما همه علما را در يك درجه ميدانيد در حالي كه خداوند ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا يعني بر هر كسي درجهايست بر حسب عمل او ، و عمل هر كسي البته باندازه علم و عقل و شعور او است و امام ميفرمايد اگر علم سلمان را بر ابوذر عرضه نمايند كافر ميشود و در حديثي ميفرمايند ميكشد او را ، و البته علتش همين است كه شعور و عقل و تحمل ابوذر كمتر از سلمان است و جهت ديگر ندارد و اين هر دو از علماي بزرگ امتند كه امام اينطور فرموده است پس اينها ايراد نيست .
سؤال ( ٤٢ ) - صفحه ١٥٥ جلد سوم از زمان حضرت آدم (ع) الي زمان خودشان را ظلماني و شب و زمان بيعقلي و تكليفهاي مردم را تكاليف باطله و زمان خودشان را روز عقل و تكاليف نوراني و صريحا ميگويد تكليف ديگر آمد . آيا اظهار اين عقايد كفر نيست اين حرفها عقلائي است شما خودتان اعتقاد داريد دانشمندان قابل استماع ميدانند ؟
جواب - فرمايشات ايشان عقلائي كه نيست اما عقلي است و من هم با جميع مراتب معتقدم و كفر هم نيست زيرا كفر آن است كه بر خلاف فرموده خدا و رسول و كتاب و سنت باشد و آنچه ايشان فرمودهاند مضمون صريح آيات و اخبار است و الحمد لله الذي هدانا لهذا و ماكنا لنهتدي لولا ان هدينا الله . و اما اينكه نوشته است زمان خودشان را روز عقل و تكاليف نوراني دانسته و صريحا ميگويد تكليف ديگر آمد اين دروغ و بهتان جناب آخوند است و روز عقل و زماني كه تكليف [ص 541] ديگر ميآيد ايام ظهور است و ايشان هم در آنجا كه نشان داده است بيان آن روز را ميفرمايند و قبل از ظهور امام تا هر وقت كه باشد بآن حسابي كه مرقوم داشتهاند هنوز شب است و تكليفات روشن نيست زيرا چشم عقل مردم هنوز باز نشده و چون از طول كتاب و بهتانها و تهمتهاي آخوند مرا ملال گرفته است بتكرار عبارات ايشان در اين مقام نميپردازم متجاوز از دوهزار جلد كتاب ارشاد در نزد اشخاص منتشر است هر كس ميل دارد و درد ديني دارد تحصيل ميكند و ميخواند و معرفت بجناب آخوند هم پيدا ميكند .
سؤال ( ٤٣ ) - صفحه ١٥٣ سطر ٢٨ جلد سوم ميگويد علماء اسلام كه للگان باشند مانع از چيزفهمي شدهاند و ميگويند بر نفهمي و جهالت سابقشان باقي باشند . آيا وجدان شما تصديق دارد يا تكذيب و ثالث ندارد .
جواب - اما من كه خود را از كمترين بندگان ايشان ميدانم و كوچكتر از آن ميدانم كه مصدق باشم ولي آنچه فرمودهاند مطاع و متبع ميدانم بر خود و بر هر عاقلي ، و اما آنكه فرمودهاند للگان مانع از چيزفهمي شدند سابق بر اين مفصل شرح داديم و استدلال هم كرديم كه مرادشان همانها است كه مخالفت و تكفير ايشان را نمودند نه همه علماي اعلام و نمونه آن جماعت امروز هم كه باشند مانند جناب آخوند همان حكم را دارند و آن روز هم بعضشان مثل شما بودند و در كرمان ما اصطلاحي دارند ميگويند هذا كهذا و زمانهاي گذشته هم شبيه بامروز بوده .
سؤال ( ٤٤ ) - علم طب و علم معاني و علم بيان را شرط شناسائي معراج دانسته . عرض ميكنم معين نمائيد ارتباط علوم ثلثه را بمعرفت معراج ، اگر ممكن نيست اقرار بآنچه را نزد خداوند جواب ميتوانيد داد بفرمائيد . و در تناقضاتش مينويسد معقول نيست كه اين علوم ثلثه بلكه بيست و پنج علم و زياده شرط باشد زيرا [ص 542] مسأله معراج امر اعتقادي و محل حاجت عموم مسلمين بوده ، رفع تناقض نمائيد .
جواب - مسأله معراج امري است واقعي و اعتقادي و اقرار بآن بر جميع مسلمين حتم و فرض و انكار آن كفر صريح است و فرض اعتقاد و قبول آن از اين جهت است كه بثبوت پيوسته و ضروري مسلمين شده است كه خود پيغمبر صلي الله عليه و آله خبر بآن داده است و تصديق فرمايش پيغمبر بر هر كس كه نبوت پيغمبر صلي الله عليه و آله در نزد او مسلم شده است واجب و حتم است و انكار آن از اين جهت كفر است كه منكر فرمايش پيغمبر و ضرورت شده است ، اما مسأله فهميدن قضيه معراج غير اين است و امري نيست كه بهمه كس تحكم شده باشد كه البته كيفيت معراج و حقيقت آن را هم بفهمند زيرا اين تكلف است و همه كس اين عقل و استعداد را ندارد و در اسلام هر پسر چهارده ساله و هر دختر نه ساله مكلف است و هر عامي بازاري هم مكلف است ، آيا شما معتقديد همه آنها حقيقت معراج را ميفهمند و امري كه از روز اول تا حال محل بحث علما و حكما است بلكه منكرين آن هم اغلب از علما و حكما خود را ميدانند آيا عامه مسلمين را مكلف ميكنيد كه بدون هيچ شرطي آن را بفهمند ؟ و جواب اين حرف جز اظهار تعجب چيزي نيست و از اين قبيل مسائل در اسلام منحصر بمسأله معراج نيست مسأله معاد هم هست رجعت هم هست و هكذا معجزات پيغمبر صلي الله عليه و آله آنچه در اخبار معتبره بوسيله ثقات رسيده همه را بايد شخص مسلم حتما قبول كند و اعتقاد بآن داشته باشد ، آيا شما همه مسلمين را مكلف ميكنيد كه كيفيت شق القمر يا رد شمس يا انطاق حصي و امثال اينها را هم بفهمد و بداند و عامه مسلمين از حكماء بزرگ و اولياء الله بلكه از نقبا و ابدال و اوتاد بايد باشند كه اينها را بفهمند يا آنكه بدون هيچ شرطي و با همان جهالت مادرزاد كه هرّ را از بر تميز نميدهند بايد بفهمند ؟ بكدام يك قائليد زيرا همه اينها از امور اعتقادي است و هيچ علمي در [ص 543] فهميدن آن مطالب بقول شما ضرور نيست و اينجا است كه جواب مسأله سابق شما بايد داده بشود كه عوام بيچاره نادان فرضا خيال كنند كه مسأله معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله را ميفهمند امثال شما هم پيشواي آنها بشويد و همان فهم كودكانه آنها را تأييد كنيد و اگر عالمي در موقعي خواست تذكري بآنها بدهد كه مطلب اينكه شما خيال كردهايد نيست اينطور ايرادات بكنيد و نسبتها بدهيد و مردم را بآن عالم بيچاره بدگمان كنيد آنوقت است كه مانع چيزفهمي مردم شدهايد ، حال اگر سابقين همه مثل شما بودهاند كه همه مانع چيزفهمي مردم شدهاند و اگر بعضشان مثل شما بودهاند كه مراد مصنف ارشاد هم همان بعض است . خلاصه آنكه آقاي من ، آخوند من ، با علم امر دنيا اصلاح ميشود ، با علم امر آخرت پيش ميرود ، با علم معرفت خدا حاصل ميشود ، با علم پيغمبر خدا شناخته ميشود ، با علم حقيقت معجزات پيغمبر دانسته ميشود و با علم انسان بسعادت ابدي نايل ميشود با علم آخر اين مردم بدبخت شانه از زير بارهاي جهالت شما خالي ميكنند و راه بسرمنزل اصلي خود ميبرند . آقاي من ، آنچه را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از صفات خود كه چيزي جز صفات خدا نيست اظهار فرموده يا از احكام مبدء و معاد و احكام ظاهر شريعت فرموده است خواسته است كه اين مردم تدريجا بفهمند و صاحب معرفت بشوند نه اينكه مثل گوسفند بشوند و راه بروند و كاش ميدانستم آيا هنوز هم در اين حرفها همعقيده زيادي داريد مثل سابق يا مردم در اثر بيانات بزرگان قدري بالاتر آمدهاند و چيزي فهميدهاند .
باري چه عرض بكنم همين قدر عرض ميكنم مسأله معراج كه از امهات مسائل عرفان و حكمت و از خاصه مقام شامخ اول ما خلق اللهي است و معرفت آن شأن عالمي است كه محيط بجميع علوم باشد كه بتواند اندكي پي بفهم آن ببرد و جاي خود را دارد ولي مسأله اينكه ماست هم چرا سفيد است هزاران علم لازم دارد [ص 544] كه امروز كمكم مردم دانستهاند و فهميدهاند كه با علم آخوندي تنها و تسبيح بآب كشيدن بهيچ جا انسان نميرسد و هيچ چيز را نميفهمد و در صدد علم برآمدهاند و تفحص ميكنند و كلمات مشايخ ما اعلي الله مقامهم هنوز بعد از اين است كه بايد اثر كامل خود را ببخشد ان شاء الله . و از آنجمله مسائل كه سابق بر اين حل نشده بود مسأله معراج بود و اخباري هم كه از خود پيغمبر صلي الله عليه و آله يا ائمه اطهار صلوات الله عليهم در اين باب رسيده بود آنها كه تا درجهٔ اهل فهم و ذوقي بودند آنها را بطور معما تلقي ميكردند و بواسطه عرق اسلام رد نميكردند و تعبدا قبول و تسليم داشتهاند ولي اكثر نميفهميدند و رد ميكردند و بواسطه قوت ظاهر اسلام جرأت انكار نداشتند و جمعي هم علنا انكار ميكردند و آنها را افسانه ميپنداشتند و بطور قطع و يقين هم ميگوئيم كه جز با بيانات مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم اين موضوع حل نميشد و الحمد لله بيان آن را فرمودهاند و اگر كسي اهل فهم و تسليم باشد باندازه خود ميفهمد و در اين مقام قصد ما بيان اين مسأله نيست مگر همان قسمت ايراد جناب آخوند را توضيح بدهيم كه ارتباط علوم ثلثه مذكوره با مسأله معراج چيست و براي تبرك چند سطر از كتاب مبارك ارشاد را كه محل ايراد شده نقل ميكنيم :
مطلب چهارم در بيان حقيقت معراج است و اين هم مسألهايست بسي مشكل و عقلهاي حكما و علما در آن حيران مانده است و خلافهاي عظيم در اين مسأله كردهاند و هر يك بطرفي افتادهاند بعضي زياد رفتهاند و بعضي تقصير كردهاند و بحقيقت آن نرسيده و بعضي انكار طريقه معروف ميان مسلمين را كرده و بعضي نفهميده تسليم و تصديق كردهاند و باز خانه اينها آبادان و قليلي هم از حكما بكنه آن برخوردهاند ، خلاصه بطوري كه بر همه عوام و خواص بطور معرفت و حقيقت ظاهر شود الي الآن نشده است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم در كتب [ص 545] خود با هزار پرده ذكر فرمودهاند و صلاح آن زمان زياده بر آن نبوده و سرّ آن هم اين است كه اين مسأله شريفه محتاج است بعلمهاي بسيار كه تا انسان آن علمها را نداند ممكن نيست اين مسأله را بطور حقيقت بفهمد و بكنه آن برسد از آنجمله علمهائي كه در اين مسأله ضرور است علم هندسه و علم هيئت است و علم مجسطي و علم جغرافيا است و علم مناظر و مرايا است و علم طبيعي است و علم الهي است و علم صناعت فلسفي است و علم طب است و علم انطباع است و علم سيميا است و علم اوفاق است و علم بيان و علم معاني و علم ابواب است و علم ضم و استنتاج است و علم تقارب و تباعد است و علم اقترانات و نسب است و علم نجوم و علم رخائم و علم استحالات و علم انعكاسات است و علم ابعاد اجرام و علم جر ثقيل و علم مشاكله است و امثال اينها كه اگر انسان اينها را بحقيقت نداند از اين مسأله بطور حقيقت بهره نخواهد برد و مردم زمان كمهمت و پستطبيعت و بخاطر ايشان ميرسد كه همين كه عربي خواندند ديگر جميع مسائل را ميفهمند پس همين كه دانستند بعض قواعد لغت عرب را ميخواهند تصرف در همه علوم و مسائل بكنند و اين نخواهد شد و همه چيز را نخواهند فهميد پس مشايخ ما اجل الله شأنهم اين مسأله را مكتوم و پوشيده داشتند و در بعضي كتابهاي خود في الجمله بياني فرمودند ، تا آخر فرمايش كه ديگر در صدد نقل آن نيستيم و غرض همان قسمت بود كه علومي را تعداد فرمودهاند و شرط فهميدن مسأله معراج را دانستن آن علوم قرار دادهاند .
و در اول اشاره كردم كه مطلب دو چيز است يكي اقرار و اعتقاد بمسأله معراج كه تكليف عمومي است و از شرط اسلام است و انكار آن كفر صريح است و ديگري فهميدن كيفيت معراج است باندازه مقدور و آن شأن هر كس نيست بلكه مخصوص اهل علم است نه عوام مردم و آنچه عامه مردم از اين لفظ بفهمند و تعقل كنند فهم آنها حجت بر عالم [ص 546] نميشود و عالم عقل خود را دست عوام نميدهد بلكه بفرمايش خداوند پيروي نميكند مگر آنچه را كه علم بآن حاصل كرده و خيالات و توهمات عوام را مأخذ اعتقاد خود قرار نميدهد زيرا توهمات عوام ممكن است خلاف واقع باشد و نفس عالم هيچوقت قانع نميشود كه امر خلاف واقعي را اعتقاد كند بلكه در هر موضوعي كه شك و ترديد و احتمال پيش آمد نفس مطمئن بآن نميشود و قهرا ممكن است مورد انكار بشود و قبول آن تكليف ما لايطاق است و حتي آنكه در چنين مقامي امام عليه السلام بلكه جميع قواعد ثابته مذهب اجازه انكار ميدهند زيرا تصديق بدون يقين بطور حقيقت محال است ، و باز تكرار ميكنم كه از اين عرايض باشتباه نيفتي كه مطلب در دو مبحث است يكي ثبوت معراج يكي كيفيت آن اما اولي كه دليل كتاب خدا و اخبار پيغمبر و ضرورت مسلمين و ادله كليه عقليه در اثبات امكان آن موجود و ثابت است و محل ترديد نيست و اما در كيفيت آن اولا كه شأن هر كس و حظ هر كسي نيست بايستي اول علومي كه در فهميدن آن شرط است تحصيل نمايد و اين مخصوص بمسأله معراج نيست بلكه جميع مسائل دين از كلي و جزئي قاعدهاش اين است حتي آنكه در مسأله شك ميان دو و سه هم اگر تحصيل فقه و اصول و علومي كه شرط آنها است ننموده حق سخن در آنها ندارد و بتقليد بايد بگذراند و عالم جايز التقليد را بايد دست بياورد ، چه شده است كه در مسأله معراج كه از اهم مسائل علمي و عرفاني و حكمت الهي نبوي علوي است مردم را مكلف ميكنيد كه بي علم بفهمند و چرا تا اين درجه مانع چيزفهمي مردم ميشويد ؟ خلاصه كه اگر كسي در صدد فهم حقيقت امر برآيد البته مقدمات علمي را بشرحي كه فرمودند لازم دارد و اگر آن علوم براي كسي حاصل شد فهم خود را تابع موهومات و مزخرفات عوام مردم نميتواند بنمايد و لكن ميزان كلي در سنجيدن جميع امور قرار دادهاند كه آن مطابقه با كتاب خدا و سنت رسول و [ص 547] ضرورت مسلمين است و همچنين عقل سليم كه مأخوذ از كتاب و سنت باشد كه بدون شبهه حكم عقل سليم تخلف از كتاب و سنت و ضرورت نخواهد كرد كه اگر حكم عقل گاهي تخلف نمود ميفهميم كه عيب در عقل ما پيدا شده و از پي اصلاح آن عيب برميآئيم .
باري سخن بسيار است و در صدد نيستيم ، سخن در لزوم مقدمات علميه بود و آنچه فرمودهاند البته براي كساني است كه خواسته باشند بحقيقت مطلب برخورند و اما براي امثال ما كه از داشتن آن علوم بر وجه كمال محروميم و از درجه عوام مردم هم تا درجهٔ بالا رفتهايم و هر حرف محالي را نميتوانيم تعقل كنيم و قبول نمائيم كفايت است كه نوعا اقرار كنيم كه بي علم حقيقت مطلب دست نميآيد و رجوع بعلماي محققين نمائيم كه بزبان ما با ما سخن ميگويند و ميزان را هم دست ميدهند كه با چشم ميبينيم از مضمون كتاب خدا و اخبار و ضرورت خارج نميشوند و از آنها بپذيريم و همين درجهاش هم كار هر كس نيست و نفس سليمي لازم است و توفيق پروردگار كه شامل حال شود ان شاء الله .
الحاصل جناب آخوند اعتراض كرده كه علم طب و علم معاني و بيان چه ارتباطي و تناسبي با فهم مسأله معراج دارد پس عرض ميكنم اما ارتباط علم طب كه بسي واضح است چون در علم طب گفتگو ميشود از اعراض بدن انسان و كيفيت صلاح و فساد آن و چگونگي علاج آن و از باب مقدمه در اجزاء بدن و اسطقسات و طبايع و حيز و مقام هر يك از آنها طبيب سخن ميگويد و نيز در ماهيت و حقيقت جسم در آن علم سخن ميگويند اگر چه كه موضوع شناختن جسم بالذات از علم طب و حكمت عملي نيست و از علم اعلي و حكمت نظري است ولي از باب مقدمه طبيب ناچار است در آن سخن بگويد ، بهر حال كه چون در موضوع معراج ناچار از معرفت جسم و اقسام آن و اعراض آن ميشويم و معرفت معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله متوقف بر معرفت حقيقت جسم آن بزرگوار است [ص 548] باندازه امكان و طاقت بشريه زيرا معرفت آن بر وجه حقيقت بر كسي ممكن نيست و از حدود طاقت و امكان بشر معرفت جسم اول ما خلق الله خارج است و هكذا در باب بدن عرضيه پيغمبر صلي الله عليه و آله و حيز و مقام آن و اعراض آن و فرق آن با ساير ابدان در بحث معراج گفتگو ميشود و جميع اينها متوقف بر علم طب است كه در كيفيت تركيب بدن و اجزاء آن گفتگو شود كه آيا ممكن است اين مركب مخصوص با حفظ همين صورت بافلاك صعود نمايد و آيا ايراد بيجا و مزخرفي كه بعض از حكماي قشريين كردهاند كه از صعود بدن پيغمبر خرق و التيام در جسم فلك لازم ميآيد و در نتيجه تراكم اجزاء و اختلاف حجم در ساير نقاط فلك ميشود و باين واسطه حركت فلك نامنظم ميشود و بالاخره اختلال نظم حاصل ميشود ، بايد فهميد كه اين ايرادات وارد است يا نيست و جواب از آنها چه خواهد بود ، و اگر چه بطور كلي امر معراج از معجزات پيغمبر است صلي الله عليه و آله و شبهه در آن نيست ولي شخص عاقل و حكيم بصرف اينكه معجز است نميتواند قانع باشد و ميخواهد آنچه كه راه طبيعي دارد و خارق عادت و طبيعت ملك نيست بفهمد و آنچه هم كه راه طبيعي و سبب ظاهري ندارد آن را هم بفهمد تا معجز بودن آن را بالعيان بفهمد و بصرف اينكه گفته شود معجز است نفس قانع نميشود .
و بطور معترضه عرض ميكنم براي اهل معني و كمال كه معني معجز هم اين نيست كه امر محال را جاري كنند زيرا در ملك خداوند و تا آنجا كه ادراك خلق كار ميكند كه بطور كلي عالم خلق باشد مطلقا محال نيست و خدا محال خلق نكرده و جميع خلق از مقام اول ما خلق اللهي گرفته تا پائين همه ممكن است و محال نيست و اين هم كه بعضي گفتهاند « فرض محال محال نيست » غلط است و از بياطلاعي است ، محال محال است فرض محال هم محال است و هر فرضي كه بكنند خود آن فرض دليل امكان او است منتهي در خيال آنها و براي هر خلقي خداوند [ص 549] مقام معلومي قرار داده است و فرضهاي ذهني جايشان در ذهن است و همان طور كه ذهن تو محال نيست آنچه هم كه در ذهن تو است محال نيست پس ملتفت باش ، و كليةً بدان كه دو چيز بيش نيست بفرمايش امام عليه السلام حق و خلق لا ثالث بينهما و لا ثالث غيرهما ، اما حق كه ذات باري تعالي است جل جلاله وجودي است ثابت و لايتغير كه از ادراك خلق برتر و بالاتر است و جميع خلق و ادراكاتشان در آن مقام ممتنعند نفياً و اثباتاً و وجوداً پس مطلقا سخني در آن نيست و سخن گفتن در ذات حق كفر است و دليل بيمعرفتي ، زيرا هر فرضي كه بكني و سخني در آن بگوئي خلقي است مثل خود تو و اسم آن را از روي ناداني خدا گذاردهٔ پس سخن در خلق گفتهٔ ، و اما خلق خدا در مقام خلق ممتنع نيست و چون هر چه باشد خلق است پس واجب الوجود هم نيست و همين كه واجب نشد و ممتنع هم نشد پس ممكن است پس جميع خلق و آنچه شنيدهٔ كه واقع شده يا ميشود يا واقع نميشود محال نيست و ممكن است ، و اما معجزات انبيا و اوليا هم هيچيك محال نيست و ممكن است و خداوند آنها را خلق كرده و البته هر خلقي را هم با سبب خودش خلق كرده زيرا ذات پروردگار سبب و علت خلق نميشود و خلق بي سبب و بي جهت و بي مرجح هم نميشود پس لامحاله سببي دارد و خداوند حكمتش اين طور جاري شده كه خلق بيسبب نباشد پس پروردگار امر خلاف حكمت و محال جاري نميفرمايد زيرا در اجراء امر بر خلاف حكمت اثبات كمالي بر پروردگار نميشود و خلقي كه كمالي براي خدا نباشد لغو و زائد است و در خلقت لغو و خلاف حكمت نيست وانگهي كه از خلق خلاف حكمت استدلال بر حكمت خالق آن نميشود و اثبات نقص و ظلم و احتياج ميشود العياذ بالله ، پس خلاف حكمت در ملك نيست و حكمت در آن است كه هر چيزي با سبب مخصوص خود خلق شود زيرا هيچ چيز طالب غير سبب خود نيست و مسألتي [ص 550] ديگر از خدا نميكند و خداوند هم ظالم نيست بلكه عادل و حكيم است و هر چيزي را در جاي خود ميگذارد و جاي هر چيزي در نزد سبب خودش است زيرا مسبب چيز ديگر نيست ، خلاصه آنكه كيفيت خلقت حكيم اين است ، و اما انبيا و اوليا هم بر خلاف خواست خدا و حكمت خدا كاري نميكنند زيرا ايشان نمايندگان خدا و دستهاي قدرت خدايند پس آنچه كه آنها هم بكنند موافق حكمت و عدل است و هيچ چيز را بدون مسألت و صلاح و اقتضاي خود آن چيز تغيير و تبديل بيجهت نميدهند و كار عبث نميكنند خصوصا كه در اين عمل اثبات كمالي براي پروردگار و عظمتي براي خودشان نيست بلكه اثبات نقص است ، ملتفت باش اين عرايض را و تعمق كن و عامي مباش و مزخرفات مردمان احمق را گوش مكن ، پس معجزات انبيا و اوليا جميعا امور ممكنهايست كه با اسباب ميشود و خداوند همه اسباب را مطيع ايشان قرار داده و ايشان را بازوي خود در اجراي امور قرار داده است پس معجزاتشان بي اسباب نيست منتهي آن اسباب را من و تو نميبينيم و نميفهميم و از ادراك ما بالاتر است و اسباب آنها اسباب باطني است كه اهل ظاهر پي بآن نميبرند و با آن اسباب باطني تقريب اسباب ظاهري را ميفرمايند و براي ما و تو معجز و خارق عادت است و هر چه خارق عادت ما و تو است محال نيست بلكه ممكن است براي غير ما و براي انبيا عادي و طبيعي است و بي اسباب هم نيست با اسباب است و خلاف حكمت نيست بلكه موافق حكمت است و حكمت آنست كه هر چيزي را با سبب خود جاري كنند و مسبب را از سبب جدا نكنند و هر چيزي را در جاي خود بگذارند نه در جاي چيز ديگر كه آنوقت بيجا و لغو خواهد بود پس تعقل داشته باش ، مثلاً حيوان را ميبيني نطق نميكند زيرا اسباب آن را ندارد ، ما و تو نطق ميكنيم زيرا اسباب آن را داريم و خدا بما داده است ، حال نطق ما در نزد حيوان معجز است اما در نزد خودمان عادي و طبيعي است و [ص 551] خلاف عادت حيوان است نه انسان .
خلاصه آنكه اين عبارات را بطور معترضه عرض كردم و اشاراتي در آن براي اهل معني گذاردم و سخن ما در اين بود كه در علم طب گفتگو از تكون بدن انسان و اجزاء و اسطقسات آن و اعراض لاحقه بآن و صلاح و فساد و معالجات امراض آن و كيفيت علاج آن ميشود و نيز فهميدن كيفيت ترقي و تلطيف اين اعراض يا بزبان شرعي معراج اين اعراض هم در علم طب گفتگو ميشود پس اين علم در فهم مسأله معراج دخالت تامي دارد بطوريكه بدون علم بآن علم بكيفيت معراج بدن پيغمبر حاصل نميشود ، و اما در معجز بودن آن سخني نيست و مسلما معجز است ولي بايد فهميد كه معجز در چه قسمت است زيرا طبيعت انسان خاصه شخص حكيم مصر است كه تا هر جا مشعر او كار ميكند مطلب را بفهمد و از آنجا كه دانست ديگر مشعر او كار نميكند البته تسليم ميشود و انسان راضي نميشود كه امر خلاف واقع يا چيزي كه محل شبهه و ترديد است اعتقاد نمايد ، پس انسان كنجكاوي ميكند كه آيا مسأله معجز در كدام قسمت است . شبهه نيست كه بر حسب دلايل محكمه و متقنه كه در دست است اقرار بوقوع معراج بشرح مذكور در قرآن و اخبار مينمائيم ولي بايد بفهمد انسان كه معراج اين بدن بچه كيفيت شد ، آيا بر نحو طبيعي ملك كه در حكمت عمومي ثابت شده معراج نمود و آيا بر حسب دعوت خداوند كه موافق حكمت امر فرموده است پيغمبر خود را بصعود بسوي خود و اسباب آن را هم مرحمت فرموده و در اختيار تامه پيغمبر خود گذارده است صعود فرمود يا بنحوي كه جهال قوم خيال ميكنند معجزه كرد و فرضا مانند شاهين پرواز گرفت و بآسمان كه همين سمت بالاي سر مردمان مكه معظمه بود بالا رفت و آنقدر اوج گرفت تا بمقام قاب قوسين او ادني رسيد و آيا پروردگار هم در همان سمت بالاي سر اهالي مكه بود يا طرف بالاي مسجد اقصي و كيفيت بالائي پروردگار هم همين است مثل اينكه خورشيد بالا است [ص 552] يا كوكب زحل بالاتر از آن است و بالاتر از آن در همين سمت فوق آن منطقه مقام پروردگار است و تا مقدار فاصله دو قوس بخداوند رسيد يا ممكن است وجه ديگر داشته باشد كه موافق عقل و حكمت و واقع خارج باشد و آيا مفهوم آيات و اخبار هم همين است يا غير آن و آيا معجز پيغمبر در همين بود باين طور كه جهال قوم خيال ميكنند معراج فرموده باشد و بر فرض ثبوت اين معجز آيا فضيلت و عظمتي هم براي خدا و پيغمبر در اين نحو معراج هست يا نيست و آيا در نزديكي بخدا باين نحو نزديكي كه عادت خلق و شأن جسم محدود متحيز است نقص بر خدا وارد ميآيد يا نميآيد و تشبيه بخلق ميشود يا نميشود ؟ و همچنين در صعود بدن پيغمبر صلي الله عليه و آله با صرف نظر از محالاتي كه در اين مقام لازم ميآيد صرف همين كه باين كيفيت صعود فرمود آيا اثبات نقصي بر آن حضرت ميشود يا نميشود و آيا هيچ ضرورتي و حكمتي داعي باين نحو معجز بوده است يا نبوده است ؟ و شخص عاقل و حكيم معمولا در اين جوره امور فكر ميكند و معرفت اين مطالب چنانچه بديهي است تنها بعلم طب و علم تكون بدن انسان هم نميگذرد و چنانچه اشاره فرمودهاند علوم بسياري كه حد اقل آنها را شمردهاند لازم دارد كه اهمّ آنها حكمت الهي و علم معرفة الله است و معرفت افاعيل پروردگار و علم معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و حيز و مقام آن بزرگوار و كيفيت بدن خاصه آن حضرت كه بدون شبهه غير از بدن ساير خلق است كه در مقام اول ما خلق اللهي خلقت نشدهاند و لامحاله معراج بدن آن بزرگوار هم بنحوي است كه مناسب بدن خود او است نه ابدان ديگران و البته بنحوي بوده است و ما هم معتقديم كه امر محال و خلاف حكمتي كه نقص بر خدا و رسول است لازم نيايد و حضرت صادق (ع) فرمود ليس في محال القول حجة و لا في المسألة عنه جواب و لا لله في معناه تعظيم .
و از جمله علوم لازمه اين مطلب علم [ص 553] بيان و معاني است كه جناب آخوند از ارتباط اين دو علم سؤال كرده و منشأ ايراد از اينجا است كه اسم اين دو علم بگوش ايشان نخورده و خيال كرده منظور علم بيان و معاني معروف است كه در فصاحت و بلاغت و محسنات كلام عرب در آنها بحث ميشود و مرتبه آنها بعد از تعلم علم نحو است ولي مطلب اين نيست و آن علوم از شئون و مقدمات عربيت است كه از شدت وضوح در اين مقام ذكرش را نفرموده است و از بديهيات بوده كه فهم قرآن و اخبار محتاج بدانستن عربيت بطور كمال است كه علم بيان و معاني در آن افتاده است ولي مراد از اين بيان و معاني كه فرموده است دو علم ديگر است كه سابقه آن علوم در نزد قوم شايد نيست زيرا عادت ندارند در همه چيز رجوع باخبار آلمحمد عليهم السلام نمايند و اين دو علم شريف بزرگ در مراتب معرفت توحيد است و معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه آيات توحيد و كلمات تامه تفريد خداوند هستند و مأخذ آن دو از حديث شريف مروي از جابر از حضرت ابيجعفر عليه السلام است كه در كتاب المبين از مشارق الانوار روايت فرمودهاند انه قال يا جابر عليك بالبيان و المعاني فقال و ما البيان و المعاني فقال عليه السلام اما البيان فهو ان تعرف ان الله سبحانه ليس كمثله شئ فتعبده و لاتشرك به شيئا و اما المعاني فنحن معانيه و نحن جنبه و يده و لسانه و امره و حكمه و كلمته و علمه و حقه و اذا شئنا شاء الله و يريد الله ما نريده و نحن المثاني التي اعطانا الله نبينا و نحن وجه الله الذي يتقلب في الارض بين اظهركم فمن عرفنا فامامه اليقين و من جهلنا فامامه سجين و لو شئنا خرقنا الارض و صعدنا السماء و ان الينا اياب هذا الخلق ثم ان علينا حسابهم . و فارسي حديث شريف اين است كه فرمود اي جابر بر تو باد ببيان و معاني پس عرض كرد چيست بيان و معاني پس فرمود عليه السلام اما بيان اين است كه بشناسي كه خداي [ص 554] سبحانه چيزي مثل او نيست پس بندگي بكني او را و شرك نورزي باو در چيزي و اما معاني پس مائيم معاني او و مائيم جنب او و دست او و زبان او و امر او و حكم او و كلمه او و علم او و حق او و هر گاه ما بخواهيم خدا ميخواهد و اراده ميكند خداوند آنچه ما اراده آن را ميكنيم و مائيم مثاني آنچناني كه عطا كرده ما را خداوند بنبي ما و مائيم وجه خدا آنچنان وجهي كه زير و رو ميشود در زمين در جلو شما پس هر كس بشناسد ما را پس امام او يقين است و هر كس جاهل بما باشد پس امام او سجين است و اگر بخواهيم ما زمين را خرق ميكنيم و بآسمان بالا ميرويم و بتحقيق بسوي ما است بازگشت اين خلق پس بر ما است حساب ايشان . و باين مضمون خبر از هزار هم متجاوز است كه در كتب معتبره ما است و منحصر بخبر مشارق الانوار نيست الا اينكه در اين حديث از درجات عاليه معرفت ببيان و معاني تعبير فرموده است .
و توضيح مطلب اختصارا اين است كه معرفت خداوند عالم جل شانه كه علت غائي و ثمره خلقت است در مقام ذات پروردگار حاصل نميشود و خداوند ميفرمايد لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار پس آنچه در مراتب معرفت خدا تكليف شدهايم لابد در مقام خلق است نه در مقام ذات خدا و معرفت او در مقام آيات و كمالات و اوصاف و اسماء او است كه براي خود قرار داده و فرموده است لله الاسماء الحسني فادعوه بها يعني براي خداست اسمهاي نيكو پس بخوانيد او را بآن اسماء ، و اين اسماء غير خداست و ملك خداست پس در مقام خلق است كه اسمهاي او را بايد اول بشناسيم و بخوانيم او را بآن اسماء پس معرفت خدا در مقامات خلقي است كه در خطبه پيغمبر است صلي الله عليه و آله كه ميفرمايد بمقاماتك و علاماتك التي لا تعطيل لها في كل مكان يعرفك بها من عرفك كه قسم ميخورد بمقامات و علامات پروردگار كه هيچ مكاني خالي از آنها نيست و ميفرمايد هر كس تو را شناخته بآن مقامات و [ص 555] علامات شناخته و ذات پروردگار را كسي نشناخته و اگر بنا بود كسي ذات پروردگار را بشناسد خود پيغمبر صلي الله عليه و آله از همه كس اولي بود كه اول ما خلق الله و اول عابدين است و معذلك خود او ميفرمايد ماعرفناك حق معرفتك پس بديهي است كه معرفت خدا در مقام اسمها و صفتهاي او است و در مواقعي است كه صفت خدا در آن بروز كرده كه در حديث شريف فرمودند من عرف مواقع الصفة بلغ قرار المعرفة يعني هر كس مواقع صفت خدا را شناخت بقرار معرفت رسيده ، يعني بمنتهي درجه معرفت رسيده است پس وقتي كه بنا شد معرفت پروردگار معرفت اسمها و صفتهاي او باشد پس خود پيغمبر صلي الله عليه و آله بزرگترين اسمهاي خداست و اسم اعظم او است زيرا اول خلق و اشرف خلق است و واسطه ميان خدا و جميع خلق اولين و آخرين او است و بزرگتر از او اسمي و صفتي و آيتي و علامتي براي خدا نيست پس هر كس او را شناخت به بالاترين مراتب معرفت رسيده است كه بيش از آن در حدود امكان خلق نيست پس معرفت خدا بواضحتر وجهي كه ممكن است همان است كه بمعرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله براي اشخاص حاصل شود و اين درجه از معرفت را كه منتهي درجه است اسم آن را معرفت بيان گذاردهاند كه بمعني وضوح و ظهور است يعني نور خدا در هيچ مرتبه و در هيچ مقام واضحتر و روشنتر و بيّنتر از مقام پيغمبر نيست پس اين معرفت را معرفت بيان ميگويند و توحيد خالص واقعي و حقيقي معرفت اين مقام است كه در حديثي حضرت سجاد عليه السلام تعبير از همين مقام بنام توحيد ميفرمايد كه حديث در عوالم مذكور است و من از كتاب المبين نقل ميكنم عن جابر عن علي بن الحسين عليه السلام في حديث طويل قال له جابر الحمد لله الذي منّ عليّ بمعرفتكم و الهمني فضلكم و وفقني لطاعتكم و موالاة مواليكم و معاداة اعدائكم قال صلوات الله عليه يا جابر اوتدري ما المعرفة المعرفة اثبات التوحيد اولا ثم معرفة [ص 556] المعاني ثانيا ثم معرفة الابواب ثالثا ثم معرفة الامام رابعا ثم معرفة الاركان خامسا ثم معرفة النقباء سادسا ثم معرفة النجباء سابعا و هو قوله تعالي لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا و تلا ايضا و لو ان ما في الارض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر مانفدت كلمات الله ان الله عزيز حكيم يا جابر اثبات التوحيد و معرفة المعاني اما اثبات التوحيد فمعرفة الله القديم الغايب الذي لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير و هو غيب باطن ستدركه كما وصف به نفسه و اما المعاني فنحن معانيه و ظاهره فيكم اخترعنا من نور ذاته و فوض الينا امور عباده ، الي آخر الحديث و حديث مفصل است و مشهور ، موضع حاجت را نقل كرديم كه در اين مقام از معرفت بيان بتوحيد تعبير ميفرمايد چون معرفت بيان حقيقت توحيد است و جز نور توحيد پروردگار چيزي در آن مقام ظاهر نيست و يگانگي محض است كه حدي و نهايتي براي آن نيست و چيز ديگر در اين مقام غير نور توحيد صرف نيست كه دو چيز ديده شود و در اين مقام است كه ميگوئي ليس كمثله شئ يعني نيست مثل پروردگار چيزي و اگر چه كاف در اين مقام زائد است موافق تفسير ولي در حقيقت زائد در معني است و اشاره باين است كه مثل اين مقام كه مثل و مثال خداست چيزي نيست و ضمير راجع بذات پروردگار نميشود و ذات پروردگار مرجع ضمير يا مشار اليه واقع نميشود و تعبيري از او نيست و مثل مثل خدا چيزي نيست يعني مثل صفت خدا چيزي نيست و مثل بمعني مثال و صفت است و اين مثال است كه از كمال نزديكي به پروردگار مثاليت او مستهلك شده و جز نور يگانگي و وحدت چيزي نيست و در حقيقت غير خدا چيزي نيست كه نماينده خدا شمرده شود ، و اشاره بهمين مقام است مناجات حضرت سيد شهدا صلوات الله عليه كه عرض ميكند به پروردگار أيكون لغيرك من [ص 557] الظهور ما ليس لك حتي يكون هو المظهر لك يعني آيا براي غير تو ظهوري هست كه او خود ظهور تو نباشد تا اينكه او ظاهركننده تو باشد ؟ پس در آن مقام غير از ظهور نور و احاطه تامه كامله پروردگار چيزي نيست و مقام حضور پروردگار است در همه جا كه غير براي خود باقي نگذارده و خود شاهد بر همه چيز است كه ميفرمايد خداوند اولميكف بربك انه علي كل شئ شهيد بلكه شاهد و مشهود و شهادت همه در اين مقام يكي است .
خلاصه آنكه بيان بيان مفصل است و باين مختصر نميگذرد و فقط منظور اشاره باصطلاح بود نه بيان توحيد و اين مقام غيب باطن است چنانچه در حديث اشاره فرمود و غيبوبت آن از كمال وضوح و روشني او است كه از شدت ظهور مخفي شده است و خفي لشدة ظهوره و استتر لعظم نوره و اين بيان و روشني امري نيست كه با چشم ديده شود و لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و حضرت امير (ع) فرمود لمتره العيون بمشاهدة العيان يعني چشمها بمشاهده عيان او را نميبيند ، زيرا چشم ظاهر يا هر مدركي از مدارك چيزي را ميبيند كه فاصله با خود تو داشته باشد و غير شمرده شود و در اين مقام ذكر غيري نيست و مقام حقيقت و وصل است نه فصل و بالاترين مدارك انسان كه عقل است و چشم باطني است باين مقام نميرسد و ادراك اين نور را نميكند بلكه براي ديدن اين نور و حصول اين معرفت چشم خدائي لازم است كه بكسي انعام فرمايد كه آن چشم از خود اين مقام است كه خود را ميبيند و ادراك ميكند و وصف خود را مينمايد و ما و تو از ادراك و وصف آن عاجزيم و بايد بگوئيم انت كما اثنيت علي نفسك لانحصي ثناء عليك و سلامي از دور بآن مقام ميكنيم و ميگوئيم السلام علي نفس الله القائمة فيه بالسنن و عينه التي من عرفها يطمئن . بلي ما و تو از اين مقام دوريم ولي او نزديكتر است بما از خود ما و هو اقرب اليك من حبل الوريد پس حقيقت معرفت پروردگار در اين مقام بايد حاصل شود [ص 558] تا معرفت خالص و عاري از شائبه هر شركي باشد و شريك براي پروردگار مطلقا ديده نشود چنانچه امام عليه السلام فرمود اما البيان فهو ان تعرف ان الله سبحانه ليس كمثله شئ فتعبده و لاتشرك به شيئا و شريك نگرفتن براي خدا باين معني صحيح است كه مطلقا شريك نبيني براي خدا نه اينكه شركاء و اضداد و غيوري را ببيني و نفي نمائي آنها را ، ملتفت باش كه چه عرض ميكنم و سعي من اين است كه عاميانه بقدر مقدور اشاره كرده باشم كه شايد بعض اخوان متوجه شوند اگر چه خود اين ناچيز قابل نيستم ولي احساساتي است كه گاهي بر قلب القا ميشود و بر قلم جاري ميشود و الّا من كجا و هوس لاله بدستار زدن ، و رب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقه الي من هو افقه منه .
باري معرفت اين مقام اگر نصيب كسي شود محتاج باستعمال مدارك نيست بلكه مداركي در اين مقام باقي نيست و جز نور توحيد چيزي نيست و خود واضحتر و روشنتر از آن است كه محتاج براهنمائي و روشني چراغ عقل باشي و اين همان است كه در مقامي حضرت امير عليه السلام به كميل بن زياد فرمود كه اطفئ السراج فقد طلع الصبح يعني چراغ را خواموش كن كه صبح طالع شد و از چراغ مستغني شديم زيرا چراغ براي روشن كردن تاريكيها است و اگر بجائي رسيديم كه تاريكي مطلقا نيست و ظلمات موهومات معدوم شده چه احتياجي بچراغ است ؟ آنجا هيچ وجودي جز نور نيست و اگر بنا شد بضرورت مدركي براي شناختن اين مقام بكار ببريم و تعبيري از آن بياوريم ميگوئيم مدرك اين مقام كليه نفس انساني است كه خود ظهوري و آيتي از اين حقيقت كليه محمديه است صلوات الله علي صاحبها كه خداوند در كتاب مجيد ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون و در قدسي ميفرمايد يا بن آدم اعرف نفسك تعرف ربك و در انجيل است آنچه ترجمه آن بعربي اين است كه اعرفكم بنفسه اعرفكم بربه و در السنه همه عوام ما هم مشهور و معروف [ص 559] است كه خودشناسي خداشناسي است . خلاصه سخن را كوتاه كنيم زيرا انتها براي اين كلام نيست و همان است كه امام عليه السلام فرمود قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي پس اين بود اشاره مختصري بمعرفت بيان و علم بيان كه بزرگترين علوم دنيا است و علم ذره ذره كاينات من جميع الحيوث و الجهات در اين افتاده و شامل جميع علوم اولين و آخرين است .
و اما علم معاني دون اين علم است بيك درجه و معاني جمع « معني » است و معني يعني ظاهر و اسم مفعول از « عنٰي يَعنٖي » است و « عني » يعني ظاهر شد ، و نبات را معني زمين ميگويند زيرا كه از باطن زمين بيرون آمده و ظاهر شده ، حال مقام معاني پروردگار هم بهمين مناسبت است زيرا مراد از آنها صفاتي است كه از صفتي ديگر كه فوق آنها و باطن آنها است ظاهر شده ، و در مثل مانند انواري است كه از شعله ظاهر شده و باين مناسبت جمع بستهاند و معاني گفتهاند چون انوار متعدد و متكثرند اما شعله يكي است و جمع بسته نميشود ، يا گياهها كه از زمين ميرويد متعدد و مختلف است اما زمين يكي است كه همه نباتات از باطن او بيرون ميآيد ، حال نور واحد خداوند عالم جل شانه يكي است و همه انوار و موجودات از آن نور واحد صادر شده و خدا ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة و اول موجودات و انوار بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله وجودات مقدسه آلمحمدند عليهم السلام كه فرمودند يصدر نورنا من نور ربنا كما يصدر نور الشمس من الشمس و شمس وجود مبارك پيغمبر است صلي الله عليه و آله همچنانكه نور رب هم وجود مقدس او است كه آلمحمد را پرورانده است و رب ايشان است و ذات پروردگار پرورنده كسي نميشود و اجل از اين است ، يا بگو سراج منير است كه در ظاهر قرآن هم بيان شده و خدا ميفرمايد كه تو را شاهد و مبشر و سراج منير قرار داديم ، پس شبهه نيست كه سراج منير همه كاينات است زيرا مبعوث بسوي همه [ص 560] كاينات و كافه ناس است ، و در حديثي كه ذكر شد حضرت سجاد عليه السلام مقام بيان را غيب باطن شمرده است و مقام معاني ظواهر آن باطن است كه آن باطن خود را در آن معاني ظاهر كرده كه آلمحمد عليهم السلام باشند كه اولاد پيغمبر و اجزاء وجود او هستند همان طور كه گياهها اجزاء وجود زمين هستند و از باطن زمين بيرون ميآيند و جميعا اوصاف زمين هستند و هر يك قوهٔ از قواي زمين هستند بهمين طور آلمحمد عليهم السلام قواي آن ارض مقدس هستند و از خاك آن زمين خلق شدهاند پس دست او هستند و زبان او هستند و جنب او هستند و امر او هستند و حق او يعني شايسته او هستند و هكذا از اين قبيل معاني كه در حديث مذكور اشاره فرمودند و خداوند آنها را از نور ذات خود اختراع فرمود و پيغمبر صلي الله عليه و آله است نور ذات پروردگار و او است پرورنده عالميان ، الحمد لله رب العالمين يعني ستايش براي خدائي كه پرورنده عالميان است ، يعني ستايش براي او در حالي است كه بصفت پرورندگي متصف شده باشد كه در آنجا شناخته شود و ستايش شود و بديهي است كه در مقامي كه كسي يا چيزي را نشناسند ستايش نميكنند پس ستايش در مقام محمديت است و آن حضرت بهمين جهت محمد شده است كه تمام ستايشها در آن مقام است بلكه خود او ستايش پروردگار شده است و خدا خود را باين وجود مقدس براي خلق ستوده است ، و بعد از آني كه پيغمبر صلي الله عليه و آله خواست بامر پروردگار خود را براي خلق بستايد و نور احديت را كه وجود مقدس خود او بود ظاهر فرمايد و بگويد بهمه عوالم كه خدا يكي است پس ناچار ميبايست خود را باين خلق نشان دهد تا امتثال امر شده باشد پس ابتداءً پيش از همه چيز نفس خود را ظاهر فرمود كه علي بن ابيطالب عليه السلام باشد كه آن بزرگوار بنص قرآن نفس پيغمبر شد و ائمه اطهار صلوات الله عليهم شئون و تفاصيل نفس آن [ص 561] حضرتند كه جميعا ظواهر و معاني وجود مقدس پيغمبرند صلي الله عليه و آله و چشم او و گوش او و جنب اويند و همه آنها ستايش پيغمبرند كه رب عالمين است همان طور كه ديدي جز ستايش پيغمبر صلي الله عليه و آله از آنها چيزي ظاهر نشد و تمام عمر را بستايش او و بيان فضل او و نشر امر او و تأييد دين او گذراندند و در جميع امور براي او خلافت نمودند اما ديگران كه غصبا و عدوانا بجاي ايشان نشستند تمام شغلشان ستايش خودشان بود و بامر او كار نكردند و بهواي نفس و امر شيطان و اجتهاد و رأي خود كار كردند اما آلمحمد عليهم السلامند امر پيغمبر همچنانكه در اين حديث فرمودند زيرا غير امر او امري نداشتند و پيغمبر امر خدا بود پس ايشان هم امر خدا و قدرت خدا و مشيت خدا شدند و اين است كه در آخر حديث فرمودند كه اگر ما بخواهيم زمين را خرق مينمائيم و بآسمان بالا ميرويم ، پس جميع امور در دست ايشان است چنانچه در احاديث ديگر فرمودهاند كه اين آسمان و زمين صنعت ما است ، و شبهه در آن نيست زيرا ايشان اول خلقند و قبل از خلقت آسمان و زمين و عرش و كرسي و ملائكه و جميع موجودات خلق شدهاند پس وقتي كه ساير موجودات وجودشان بعد از ايشان است پس با سببيت ايشان خلق شده و صنعت ايشان است .