و اما آنكه ركن رابع اول بوده و آخر پيدا شده قابل شرح و توضيح است و از مسائل غامضه حكمت است و آخوند حق داشته كه نفهميده و اين مسأله علمي است و سرّي است از اسرار خلقت كه در مسأله ركن رابع تنها نيست بلكه در جميع خلق خدا جاري است و در افعال بندگان خدا هم امر باين نهج است كه هر چه در اول غرض تعلق بآن ميگيرد در آخر بروز ميكند و اين مطلب يكي از مسائلي است كه در بيان معارف و شرايع اسلام بسيار بكار ميآيد و دانستن آن لازم است . پس ميگوئيم هر چه در وجود مقدم است در ظهور مؤخر است و چون كتاب فارسي است و بزبان [ص 511] ساده بايد بيان شود در ضمن بعض امثال اشاره بمطلب ميكنيم و براي عاقل كفايت است . مشاهده كنيد غرض شخص زارع از كاشتن بذر حصول و وجود گندم است و در اول پيدا نميشود بلكه در اول گياه نازكي است كه خاصيت گندم را ندارد و تدريجا بعد از مدتها بزرگ ميشود و شاخ و برگ و خوشه پيدا ميكند تا در آخر گندم بروز ميكند و تمام نتيجه و حاصل آن همه زحمت چند ماهه دست ميآيد و خود بته را كه بآن تفصيل نگاهداري كردند و پاك كردند و آب دادند علف خشكي ميشود كه جز بدرد سوختن يا خوردن حيوان نميخورد كهشيم تذروه الرياح و كان الله علي كل شئ مقتدرا پس نتيجه مطلوبه اينها نيست و همان گندم است كه در آخر بروز ميكند و گندم اول بوده كه آخر بروز كرده يعني اول غرض زارع متعلق بآن بود منتهي اينكه اسباب و شروطي داشت كه مي‌بايست آنها مقدم بشوند و در آخر نتيجه حاصل شود ، و هم‌چنين نتيجه غرس درخت ميوه آن است كه بعد از سالها زحمت اين درخت در آخر ثمر ميدهد و نتيجه بروز ميكند . مثل ديگر اگر تو بخواهي شخص شاه را دعوت بكني بفرض اينكه هنوز اسباب اين كار بر تو جمع نيست اول در جاي مناسبي بناي حياط و باغچه و عمارتي را ميگذاري البته به تناسب دستگاه سلطنتي كه براي جميع خدم و حشم و مستخدمين و ملازمين هر يك جائي تهيه ميكني و ميسازي پس از آن در صدد تهيه فرش و اسباب و چراغ و لوازم پذيرائي برميآئي و پس از آن اشخاص مناسبي كه معاشرت با سلطان و بزرگان دولت كرده‌اند و طور و طرز خدمت شاه را ميدانند و خلاصه آنكه نوكري كرده‌اند و آدم ديده باشند نه هر سبزي‌فروش و روغن‌فروش ميتواند از شاه پذيرائي نمايد و كلمات ملوكانه او را بفهمد ، خلاصه آنكه بعد از فراهم بودن اين اسباب و استعداد از شاه دعوت ميكند و اگر اجابت فرمود و بنا شد تشريف بياورد اول بعض خدام او ميآيند و محل نزول جلال شاه را [ص 512] رسيدگي ميكنند و خلاصه آنكه بعد از تفصيلات در آخر پادشاه نزول ميفرمايد و تمام نتيجه جميع زحمات و مقدمات در آخر بروز ميكند و حال آنكه منظور تو هم از همه اين اسباب آمدن شخص شاه بود و كار دست چيز ديگر نداشتي و معذلك در اول ميسر نشد و در آخر بمطلوب خود ميرسي ، و هكذا امثال اين مطلب زياد است و جميع ملك خدا مثل اين مطلب است فرضاً اين شخص صنعت‌گر است كه ساعت ميسازد و تمام غرض او تعيين وقت است ملاحظه ميكني در اول قطعه برنجي تهيه ميكند و تعيين وقت با اين قطعه برنج نميشود بعد از آن اين را قطعه قطعه ميكند باشكال مختلفه و از آن قطعات چرخها و ميلها و ميخها باشكال مختلفه ميسازد كه همه اينها يا يكي از آنها باز تعيين وقت نميكند تا اينها را تركيب ميكند و سوار ميكند و فنري براي اينها قرار ميدهد و كوك ميكند بعد از همه اين تفصيل اين ساعت بگردش ميفتد و بناي كار ميگذارد و در آخر آن نتيجه مطلوبه كه تعيين وقت است بروز ميكند و ميداني كه شخص ساعت‌ساز در اول پيش از همه چيز منظورش همين بود پس آنچه را كه اول ميخواست در آخر بروز كرد ، و از اين امثال كه عرض ميكنم قدري نزديك بمطلب ميشوي اما حقيقت امر را نميفهمي كه چه كيفيت است كه هر چه در وجود مقدم است و اول است در ظهور مؤخر ميشود و فهم اين مطلب شأن اهل حكمت است كه مشعر خاصي براي فهم اينگونه حقايق دارند و نه هر كس چهار مسأله شرعي بداند ملتفت حقيقت شريعت ميشود و چه فايده كه مجالم بسيار كم است و الا مطلب بسيار شيريني است و تفصيل زياد ميدادم ولي در اين كتاب موقعيت ندارد و غرض اشاره بهمان مطلبي است كه مورد اعتراض شده بلي هر چه اول بوده آخر پيدا ميشود و اگر معني اول بودن را متوجه ميشدي كه يعني چه ، زود مطلب را ميفهميدي .

حال بطور اختصار از همان اول خلق خدا شروع ميكنيم كه بقدر مقدور و فهم ناقص اول خلق [ص 513] خدا را بشناسيم زيرا از معرفت ذات پروردگار محروميم و باو نميرسيم و اولا ميگوئيم شبهه نيست كه در اين همه كثرات مختلفه كه مي‌بينيم كه بعضي سبب بعضي و بعضي مقدم بر بعضي و بعضي مؤخر از بعضي و بعضي شرط بعضي هستند لامحاله براي همه اينها اولي است كه پيش از او ديگر چيزي نيست زيرا شبهه نيست كه اين خلق بخداوند منتهي نميشوند و خدا محدود بخلقش نميشود پس اين خلق محدود را كه مي‌بيني بايد بخلقي منتهي شوند و اينكه بعض طبيعيون مثل آورده‌اند كه پيش از هر مرغي تخمي است و پيش از هر تخمي مرغي است اين نامربوط است و خداوند كليه خلق خود را لا من شئ خلق فرموده و ماده سابقه براي اين خلق نيست و در جميع اجناس و انواع و اصناف و افراد اين خلق هم از جماد يا نبات يا حيوان يا انسان يا هر چه ملاحظه كني امر باين منوال است و از براي هر يك از اينها اولي است كه قبل از آن ديگر از آن جنس نبوده و خدا براي هر يك از آنها مبدء و اولي قرار داده و بعد از آن از آن مبدء باقي را گرفته و ايجاد فرموده و براي اين مبحث بيان مفصلي است كه اينجا مقتضي نيست و در كليه خلق هم كه شامل تمام افراد اين خلق مختلف باشد همين طور است و ماده سابقه ندارد و مبدء را خداوند بدون ماده سابقه خلق فرموده زيرا آن ماده سابقه اگر العياذ بالله خداست يا از جنس خداست كه اين محال است و كفر است و لازمه اين مطلب اين است كه خدا از جنس خلق باشد يا آنكه قدماء متعدده باشند اينكه نميشود و اگر آن ماده اول خلق است كه خلق است و لا من شئ ايجاد شده و اگر بگوئي چه طور و بچه كيفيت و چه وقت عرض ميكنم طور و كيفيت و وقت و چرا و براي چه هيچيك اينها در مقام خلق اول نيست و فهم اين مطلب از ادراك‌هاي مردم خارج است و بايد نفهميده تسليم نمايند مگر آن كساني كه خداوند چشم خاصي بآنها عنايت فرموده كه ميفهمند . [ص 514] خلاصه عرضم اين است كه البته بحكم عقل براي اين خلق اولي است كه پيش از او ديگر خلقي نيست و آن خلق اول را اگر چه نمي‌شناسيم ولي از روي عقل و بيان انبيا و حجج ميدانيم كه آن خلق لامحاله محبوب خدا و پسنديده خداست كه او را خلق كرده و اگر محبوبش نبود او را خلق نميكرد چنانكه در قدسي فرموده است من گنج پنهاني بودم دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق كردم خلق را ، پس معلوم شد آن خلق را دوست داشته كه خلق فرموده .

و باز با مشاهده آياتي كه خداوند در خود ما گذارده و امثالي كه در خلق نشان داده كه يكي از آنها هم عقل است مي‌فهميم كه محبوب‌ترين چيزها در نزد هر كسي و هر چيزي اول خود او است و بديهي است كه هر چيزي خودش را ميخواهد و پس از آن نزديك‌ترين چيزها باو صورت و صفت خود او است كه از هر چيزي صفت خود را دوست‌تر ميدارد و اين است كه در حديث فرمودند خلق الله آدم علي صورته يعني خدا آدم را بر صفت و صورت خود آفريد زيرا كه صفت و صورت خود را دوست ميداشت پس خلق خدا هم كه نور خداست بر صفت خدا ميشود و نور تابع منير است زيرا كه از او است و باين جهت است كه نور هر چراغي مثل آن چراغ است در رنگ و شكل و خاصيت و جميع متعلقات و نور آفتاب را بر صفت آفتاب مي‌بيني در جميع خواص و صفات زيرا نور آفتاب يا نور چراغ در حقيقت خود آفتاب يا چراغ است و چيز ديگر نيست و آن تاريكيها و چيزهائي كه اسباب تغيير نور شده و تو نور را غير از منير مي‌بيني آنها امور ديگرند و غير نور هستند و اصل نور و حقيقت نور همان است كه تو منير را در او به‌بيني و اگر تو نوري فرض كني كه منير در آن ديده نشود اين نور نيست و فرض باطلي است . خلاصه آنكه نور بر صفت منير است و خلق خدا نور خدا و بر صفت خداست و خداوند صاحب جميع كمالات است كه فاقد هيچ نوع كمالي از آنچه تو فرض كني و بداني يا نداني نيست زيرا [ص 515] خداوند كامل من كل حيث است و هيچ كمالي نيست كه خداوند دارا نباشد و بعد از آن دارا بشود و اگر كمالي را فرض كني كه خدا از اول دارا نبوده پس كيست كه آن كمال را بخداوند بدهد زيرا خداي ديگر كه العياذ بالله نيست خلق خدا هم كه معقول نيست كمالي را داشته باشند و بخداوند بدهند زيرا هر چه دارند از خداست و او داده ، و مرحوم فيض كاشاني عليه الرحمه آنجا كه فرموده است « ما عطا ميكنيم علم از نفس خودمان بخداوند » اشتباه كرده و خلق چيزي ندارند كه خدا نداشته و بآنها نداده و آنها بعد از آن بخداوند عطا كنند ، پس خدا كامل من كل حيث است و فاقد هيچ كمالي نيست پس هر كمالي را پروردگار از اول داشته و اوليت صفتي است از صفات خداوند كه آن صفت را در خلق خود گذارده و بروز داده و خلق اولي براي خدا هست كه جامع جميع صفات كماليه است كه جميع كمالاتي كه در خلق او مشاهده ميكني مبدء و منشأ آنها آن خلق اول است كه بلاواسطه و بدون سبب ديگر از خداوند گرفته و دارا شده است و بساير خلق خدا او داده است و چون ساير مراتب خلقيه كه بعد از رتبه اول و درجه اول خلق شده‌اند هيچكدام داراي آن جامعيت نيستند هر كدامشان حكايت بعض كمالات خدا را كرده‌اند و تمام كمال را حكايت نكرده‌اند و بهمين جهت در درجه دويم و سيّم و چهارم و پنجم و الي غير نهايه واقع شده‌اند و خلق اول در ميانه همه مراتب مختلفه خلق يكي است كه همه مراتب مختلفه از آن يك گرفته شده‌اند مثل اينكه در مراتب اعداد ملاحظه ميكني يك يكي است اما دو مركب از دو يكي است و اگر يك نبود هرگز دو و سه و چهار پيدا نميشد پس وجود يك اول است و وجود دو و ساير اعداد بعد از آن است .

حال بعد از آنكه اين اشارات گنگانه را دانستي و تا درجهٔ متوجه شدي كه خلق اول يعني چه و يك اندازه بمقام اول ما خلق اللهي پيغمبر خودت صلي الله عليه و آله آشنا شدي و دانستي كه مراد از خلق [ص 516] اول يعني خلق جامع جميع كمالات خدا كه هيچ كمالي از كمالات پروردگار را كه در خلق ظاهر شده يا بعد از اين بايد ظاهر بشود نباشد مگر اينكه او همه را حكايت كرده باشد زيرا خلق اول ديگري نيست كه بعض كمالات را هم او حكايت كرده باشد و معقول نيست كه خلق اول متعدد باشد و يك را در مراتب اعداد ملاحظه كردي كه فقط يكي است و دو عدد نيست كه هر دو يك باشند و اين محال است پس خلق اول يكي است و در مقام اوليت خود جامع جميع صفات خدا و حائز همه كمالات است بنحوي كه مقتضي همان مقام اوليت است و اگر خواسته باشي آن نحو و كيفيت را بفهمي كيفيتي براي آن نيست و آن قدري هم كه بيان آن ممكن است و مشايخ فرموده‌اند در اينجا مقتضي نيست و در اخبار فرموده‌اند كه اين سرّي است از اسرار خدا ، و بهر حال كه خداوند بعد از آن كه خلق اول را آفريد كه در بعض اخبار تعبير از آن بعقل آورده‌اند و در بعض اخبار فرموده‌اند آن نور پيغمبر تو است نور آن بزرگوار را تنزل داد تا باين عالم اعراض كه ما و تو در آن هستيم و در اين عالم هم براي تماميت حجت و حصول معرفت كه خلق اين عالم هم معرفت خدا را پيدا كنند و نور خدا و صفت خدا را به‌بينند و بشناسند و بعلت غائي وجود خود برسند در اينجا هم آئينهٔ از همين عالم اجسام و عالم بشريت براي حكايت آن نور مقدس گرفت و بآن آئينه لباس بشريت پوشانيد و آن را در ميانه مردم واداشت كه ابلاغ امر خدا و صفت خدا را باين مردم بنمايد و از مقام اول ما خلق اللهي و منتهاي قرب خود باو وحي كرد كه برساند باين مردم كه خدا يكي است و صفات توحيد را اظهار بفرمايد و نهي از شرك و عبادت غير خداي واحد بفرمايد و چون وجود مقدس او اول خلق و اول خبردهندگان از خدا بود در آخر همه خبردهندگان و پيغمبران آمد و وجود مقدس او خاتم و آخري پيغمبران شد زيرا شخص مقدس او علت غائي بود پس در [ص 517] غايت و نهايت واقع شد و چون در وجود مقدم بر همه خلق و همه پيغمبران بود در ظهور مؤخر از همه پيغمبران شد و ساير پيغمبران همه مقدمة الجيش او بودند كه قبل از او آمدند و مردم را تربيت نمودند و مستعد براي شرفيابي و تشريف‌فرمائي آن وجود مقدس فرمودند تا بآنجا رسيد كه مستعد شدند و عقل و فهم پيدا كردند و ممكن شد كه آن بزرگوار بنفس نفيس در ميانه مردم برخيزد و آنها را دعوت بتوحيد و معرفت پروردگار نمايد و ميداني كه مراد از معرفت پروردگار هم كه علت غائي خلق است معرفت خود آن بزرگوار است كه آيت بزرگ توحيد خداست و آيتي براي توحيد اجمع و اكمل از آن بزرگوار براي خدا نيست كه در همه چيز اول است و چون معرفت آيت كامل و جامع پروردگار براي خلق جاهل ممكن نبود باين جهت در آمدن آن بزرگوار تأخير شد تا مردم قدري عقل پيدا كنند و بتوانند او را بشناسند ، و سابق بر اين در همين كتاب از بيانات ما دانستي كه كمال انسان بعقل و علم است ولي عقل در انسان در روز اول تولد نيست و مهلتي بايد تا خرده خرده بزرگ شود و تربيت شود در دست پدر و مادر و مربيان تا بعد از بلوغ عقل پيدا كند و بعد از آن با كمك عقل صاحب معرفت شود و بتواند تحصيل كمال نمايد و تا وقتي كه عقل ندارد رسم نيست او را دست معلم بدهند و بتحصيل علوم و معارف عاليه وادارند زيرا از علوم معلم استفاده نميكند بلكه تحمل شنيدن حرفهاي او را ندارد و اگر طفل را در طفوليت مجبور از معاشرت با انسان عاقل و عالم نمايند رشد نميكند و هلاك ميشود و براي طفل صلاح همان است كه بلهو و لعب بگذراند و حرفهاي جاهلانه طفلانه بزند و بشنود و مشغول لهو و لعب خود باشد تا بزرگ شود و بعد از آنكه بزرگ شد و عقلي پيدا كرد او را بمعلم مي‌سپرند كه بتواند استفاده نمايد ، پس اين مردم هم چون تا زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله كه معلم اول است هنوز استعداد معاشرت [ص 518] او را نداشتند بعثت آن حضرت تأخير شد تا در آخر مبعوث شد و خاتم انبيا شد و شريعت او خاتم شرايع شد و حلال او تا قيامت حلال است و حرام او تا قيامت حرام است و كتاب او تا قيامت هست و كتاب ديگر نمي‌آيد و آنچه شنيدهٔ كه امام عصر عجل الله فرجه شرع جديد و كتاب جديد ميآورد مطلب اين است كه همين شرع و كتاب را تازه ميكند و آنچه از خارج باينها چسبانده‌اند پاك ميكند و تازه و جديد ميشود مثل لباسي كه چركهاي آن را بشويند دومرتبه نو و براق ميشود و جديد ميشود ، و خلاصه آنكه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله آخري پيغمبران است و دعوت او آخر دعوتها است و هر كس هر چه غير از فرمايش او بگويد بدعت است و هر بدعتي در آتش است . پس اين است يكي از اسرار خاتميت پيغمبر صلي الله عليه و آله و علتهائي كه در آخر تشريف آورده با اينكه در حقيقت اول بوده است و مي‌بايست بخيال ناقص ما كه در اين دنيا هم اول بروز كند ولي اين خيال جاهلانه است و آنچه در حقيقت اول است در اين دنيا در آخر بروز ميكند و امر منعكس ميشود چون اين دنيا عكس عالم بالا و عالم آخرت و حقيقت است و صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي ، و اگر در عكس خودت ملاحظه كرده باشي روي شيشه عكاسي يا تجربه كرده باشي كه لب آبي ايستاده باشي مي‌بيني كه عكس تو بالاي او در پائين بروز ميكند و پائين او در بالا بروز ميكند و معكوس ميشود و هم‌چنين است قاعده در جميع امور بالا كه از نزد خدا پائين ميآيد در دنيا بايد معكوس بروز كند ، پس معلوم شد با اين امثال كه آنچه در وجود مقدم است در ظهور مؤخر است .

خلاصه حال كه سخن باينجا رسيد اگر از اين ذكر خوابهاي ما بر بعضي چرت غالب شده وقت آن است كه بمطلبي كه در نظر بود قدري اشاره كنيم هر كه بيدار است بشنود و هر كه در خواب است نمي‌شنود و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون : [ص 519] ركن رابع ايمان هم در اول بوده و در آخر پيدا شده و ظاهر شده مشروط بر اينكه اگر بخواهي بفهمي هوش خود را جمع كن و تعصب را كنار بگذار و اگر خودت نمي‌دانستي و از پيشينيان نشنيده بودي تكبر مكن و انكار مكن كه بر جهالت باقي خواهي ماند و كم ترك الاول للآخر . من الآن مختصري از آنچه مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه منظور داشته توضيح ميدهم : اولاً سابق بر اين دانستي كه ركن رابع ايمان يعني دوستي دوستان خدا و دشمني دشمنان خدا و غير اين چيزي نيست و دانستهٔ كه خداوند علت ايجاد و غايت اين خلق و منظور اصلي از خلقت آنها و فرستادن پيغمبران و دعوت اين خلق را بندگي خود قرار داده كه ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون خلق نكردم جن و انس را مگر براي اينكه بندگي كنند مرا ، و اگر گاهي ميگوئيم غايت ايجاد معرفت و شناسائي خداست آن هم همين است و شناسائي خدا براي بندگي است نه براي نافرماني و انكار چنانچه در آيه ديگر مذمت ميفرمايد آنها را كه امر ولايت را شناختند و يقين كردند و انكار نمودند كه ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم پس معرفت براي انكار نيست ولي براي بندگي و اطاعت است پس غايت ايجاد و منظور اصلي و اولي كه خدا خلق كرده عبادت و بندگي است لاغير و اين مطلب شبهه‌بردار نيست . و باز دانستهٔ كه بندگي و عبادت فرع محبت و دوستي است يعني تا دوستي نداشته باشد انسان نسبت بكسي اطاعت و بندگي او را از روي اختيار نميكند و باين جهت خداوند هم متابعت پيغمبر خود را كه حقيقةً اطاعت خود او است معلق باين شرط قرار داده و فرموده است ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يعني اگر شما خدا را دوست ميداريد پيروي و بندگي مرا بكنيد ، مفهوم آيه اين است كه اگر خدا را دوست نميداريد بندگي نكنيد زيرا خداوند بندگي بدون دوستي را دوست نداشته و اگر هم بكنند فايده نمي‌بخشد و بدون دوستي [ص 520] هم اين خلق بندگي نميكنند و خداوند تكلف نميفرمايد و حكم زور نميكند اين است كه فرموده اگر دوست ميداريد مرا بندگي هم بكنيد تا فايده بندگي را ببريد و در اين جمله هم ان شاء الله براي عقلا شك و شبهه نيست . و باز ميگوئيم كه بندگي و خدمت اين خلق بخدا نبايد برسد زيرا خدا محتاج نيست و بعلاوه اين خلق وجودشان در نزد خدا ممتنع است تا چه رسد بكار آنها و خدمت آنها پس بندگيها در مقام خلق است كه مقدور است و ممكن است نه براي ذات خدا كه محال است و ممتنع و مي‌بيني كه تمام احكام و شرايع بندگي را خدا در خلق قرار داده و بنا نيست كه خدمت بخصوصي بر خداي ناديده بكنيم نمي‌بيني بعض احكام براي خودمان است بعضي در بدن ظاهر ما است از قبيل تطهيرها و تنظيف‌ها و احكام اكل و شرب و امساك و نكاح و امثال اينها و بعض احكام متعلق بمشاعر باطنيه ما است در خيال و فكر و عالمه و عاقله از انواع خيالاتي كه امر شده يا نهي شده و انواع علومي كه امر شده تحصيل بكنيم يا نهي شده‌ايم و هكذا احكام نيت و توجه و اخلاص و محبت يا عداوت يا غير آنها و بعضي از احكام شرعيه است راجع بمعاملات و معاشرتها و صله رحم‌ها و آداب و اخلاق و معاملات با بزرگتران و كوچكتران و برادران و امثال اينها كه مربوط بغير خودمان است و بهر حال كه همه اينها در مقام خلق است و از خلق است و مربوط بخالق نيست و شريعت كه مراد از آن آداب ظاهريه بندگي است تمام آن از اين قبيل است ، پس بندگي در مقام خود خلق است آنچه نسبت بخود بايد بكند يا آنچه نسبت بامثال خود بايد بكند و چيز ديگر نيست و آنچه هم كه نسبت به پيغمبران و امامان و بزرگان فرموده‌اند و معاملات و بندگيهائي كه نسبت بآنها هم بايد داشته باشيم باز در مقامي است كه پيش ما آمده‌اند و لباس ما را پوشيده‌اند و انا بشر مثلكم فرموده‌اند و الا در مقام حقايق اوليه ايشان ما كجا و ايشان كجا ؟ ما [ص 521] ابدا مذكور در مقامات ايشان نيستيم با اينكه مقامات عاليه ايشان هم از خلق است ولي در آن مقامات خلق نشده‌ايم و ذكري نداريم و خداوند ميفرمايد هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم‌يكن شيئا مذكورا . خلاصه پس جميع معاملات ما و بندگي ما راجع بايشان است در مقام انوار ايشان كه شيعيان ايشان باشند نه در مقامي كه غيب ممتنع هستند و ادراك ما بآنجا نميرسد ، پس جميع آنچه در باره ايشان مكلف شده‌ايم از ولايت و اطاعت و محبت يا نهي شده‌ايم از مخالفت يا عداوت جميعا در مقام شيعيان و دوستان ايشان است چنانچه در حديثي است عرض ميكند خدمت حضرت امير عليه السلام كه ميخواهم بدانم دوست شما هستم يا نيستم ميفرمايد ببين اگر يكي از دوستان ما را دوست ميداري دوست ما هم هستي و اگر دوست نميداري دوست ما نيستي ، و باين معني از اخبار هزاران حديث داريم ، و هم‌چنين حضرت صادق عليه السلام فرمود ناصب آن نيست كه نصب عداوت بر ما نمايد زيرا تو نمي‌يابي هرگز احدي را كه بگويد من دشمن ميدارم محمد و آل‌محمد را و لكن ناصب كسي است كه شما را دشمن دارد در حالي كه ميداند شما ولايت ما را داريد ، و ظاهر حديث همين است كه مشاهده ميكني ولي در حقيقت اشاره بمطلبي است كه بيان كرديم و امام نفي ابد ميفرمايد كه نمي‌يابي كسي را كه دشمن محمد و آل‌محمد عليهم السلام باشد ، بجهت اينكه تا انسان كسي را نشناسد دوست يا دشمن او نميشود و اين هر دو فرع شناسائي است و معرفت امام بر ماها حاصل نميشود و چه همه اخبار علاوه بر ادله عقليه كه داريم در اين باب وارد شده كه امام وصف كرده نميشود و امام درك كرده نميشود و باطن امام غيب ممتنع لايدرك است و علاوه بر اينها امام علت ايجاد ملك و ملكوت و همه چيز است چه حاجت به بندگي و خدمت ما و تو دارد و امام هر چه خواسته باشد امرش بين كاف و نون است و جميع حركات و [ص 522] سكنات و خدمات ما بقدرت و قوت و توجه او است پس نتيجه خدمت‌ها و بندگيهاي ما عايد امام نبايد بشود و چيزي كه خودش نداشته بوسيله ما بندگان نبايد باو برسد مثل اينكه آفتاب هيچوقت از انوار خود نميخواهد استفاده كند بلكه آفتاب مفيض بانوار خود هست و هر چه ندارند او ميدهد ، پس دوستي و خدمت ما اي برادر بساير اين خلق است و بدوستان آل‌محمد عليهم السلام بايد خدمت كنيم و از دشمنان ايشان بيزاري بجوئيم و بندگي خدا كه علت غائي است و همه ما براي اين نتيجه خلق شده‌ايم كه وقتي كه بنده خوب و صاحب كمالي بشويم معني آن اين است كه بندگي را خوب كرده باشيم آن بندگي و خدمت و محبت بخلق است بترتيبي كه در شرع دستور فرموده‌اند و اين است فايده خلقت و از اين بيان ما معلوم شد كه شعر شاعر هم درست است كه

عبادت بجز خدمت خلق نيست به تسبيح و سجاده و دلق نيست

پس ركن رابع هم كه همين است و مراد از آن دوستي دوستان است و خدمت بايشان و همين است عبادت پروردگار و غرض اصلي خداوند و آنچه را كه روز اول دوست داشته و خلقت فرموده و اين علت و غايت در افراد خلق كه ملاحظه كني البته بعد از كمال عقل و ترك جهالت و اخلاق جواني و خودپرستي‌ها در انسان پيدا ميشود پس در آخر بروز ميكند و در كل عالم هم بايد در آخر زمان بروز كند كه الحمد لله مقدمه آن بر دست و زبان مشايخ ما اعلي الله مقامهم بخواست خدا و مشيت ائمه اطهار صلوات الله عليهم بروز كرد و هنوز بايد خرده خرده تكميل شود و ان شاء الله امر ركن رابع قوت و اشتداد پيدا كند و محبت‌ها ان شاء الله زياد شود و دوستان آل‌محمد عليهم السلام بهم نزديك شوند و باين جهة اختلافات در ميانه آنها كم شود و دلها بهم نزديك‌تر شود و عقلها زياد شود تا برسيم بآنجا كه ان شاء الله چشمهاي مرموده همه ما بزيارت [ص 523] جمال جهان‌آراي امام زمان عجل الله فرجه روشن شود اللهم عجّل فرجه و سهّل مخرجه و اجعلنا من خالصي ناصريه بحق محمد و آله الامجاد .

سؤال ( ٣٧ ) - ميگويد شيعه اسمي و ظاهري ده پانزده لك يعني دو كرور سه كرور اگر باشند ، آنوقت لاينقطع از اين دو سه كرور اهل باطل شمرده و خارج ميكند . آيا اين دروغ آشكار نيست و چرا اينقدر جديت در كم نمودن مسلمين و شيعه نموده صدق فرموده يا نه ؟

و در سؤال ( ٣٨ ) همين مطلب را تكرار ميكند و ايرادات ميكند كه احصائيه مرحوم صنيع الدوله بيش از اينها است ، و ميگويد در يك جا گفته‌ايد جمعيت سني‌ها در حدود هزار و صد لك هست و در يك جا مي‌نويسيد قوت شيعه نسبت بسني‌ها يك صدهزارم است ، در حالي كه خودتان نوشته‌ايد جمعيت شيعه ده پانزده لك است .

و از اين قبيل حرفهاي طفلانه و زشت‌گوئيها و حرفهائي كه شايد بعض اوباش هم از تفوه بآن كلمات احتراز ميكنند كه هيچيك جواب ندارد ، معذلك عرض ميكنم اشخاص دانا كه خود مراجعه بكتاب ارشاد فرمايند مي‌بينند كه هيچ كلمه از آن ايرادبردار نيست و جناب آخوند دل خود را خنك ميكند و اثبات جهل خود را مينمايد .

و اما از باب احصاء جمعيت مسلمين و شيعه و سني كه مرقوم داشته‌اند ميفرمايند « موافق تخمين اهل تخمين » و قصدشان دقت در احصائيه نبوده و اصل منظور بيان مطلب ديگر است و سخن در اين باب است كه دين حافظ لازم دارد كه دفع شبهات شياطين و القاءات خارجين از اسلام را نمايد و بمناسبت جمعيت مسلمين را در مقابل خارجيها مينويسند كه بسيار كم است و در ميانه آنها جمعي كوهستاني و بياباني و جهال مسلمين را خارج ميكنند كه اين طبقه حافظ دين نميشوند و در ميانه شهرنشين‌ها لابد اهل كسب و تجار و دلالها و از اين قبيل هم حافظ دين نيستند و بكار دنياي خود مشغولند و مسائل دين خود را هم نميدانند چه جاي اينكه حافظ دين باشند و هكذا جمعي [ص 524] كه مستخدمين دولتي هستند و در اين قيود نيستند ، تا ميرسد بآنجا كه ميفرمايند جمعي از اداني طلاب و محصلين هستند كه حافظ دين نيستند سهل است كه بسياري از مفاسد متفرع بر وجود اينها است ، و اين مطلب هم امر منكري نيست و بر همه مردم ثابت شده كه غالبا شغل اين طبقه دست‌اندازي در اموال مردم بعنوان وكالت‌ها حيله‌بازيهاي شرعي و قانوني است كه اين اوقات همه مردم اين طبقه را شناخته‌اند و محتاج بشرح دادن نيست ، تا ميرسد بطبقه علما كه آنچه عيان است و محتاج ببيان نيست جمعي‌شان بدون خجالت از متشبهين علما و اشخاصي هستند كه اين پيشه را كسب خود قرار داده‌اند و شرح حالشان واضح‌تر است از آنكه مختصري در اينجا تحرير شود و بعض از شرح احوال آنها را در اخباري كه سابقا روايت كرديم خوانده‌ايد و البته صلحاي آنها هم همه آنها حافظ دين نميشوند و دفع شبهات مشبهين را از عهده برنميآيند زيرا تنها علم اصول و فقه كافي براي اين مقصود نيست و از براي شيطان در اين آخر الزمان راهها پيدا شده كه جواب آنها را جز عالم رباني و حكيم صمداني نميدهد و با چهار مسأله طهارت و نجاست امر نميگذرد . خلاصه آنكه اصل اين مطلب اين است كه طبقاتي را ميشمرند و خارج ميكنند كه اينها حافظ دين نميشوند و براي دين حافظ لازم است ، و سخن از كفر و زندقه نيست كه طبقاتي را از مسلمين كافر كرده باشند و خارج نمايند ولي مطلب اين است كه اينها حافظ دين نيستند نه اينكه مسلمان نيستند و كافر هستند و جناب آخوند از هيچ نوع دروغي باك ندارد و شكايت مؤلف ارشاد هم غالبا از امثال جناب آخوند است ، ديگر نميدانم از اين قبيل بي‌انصاف در ميان مسلمين كم است يا زياد . و اما نسبت صدهزار يك را در جائي كه فرموده منظور بيان تكثير است و بعلاوه قوت و قدرت را منظور داشته‌اند نه عدد شيعه زيرا نسبت كليه مسلمين را هم نسبت بغير مسلمين [ص 525] صدهزار يك فرموده‌اند و منظور بيان عدد نيست . و خلاصه اين است كه اين ايرادات هيچيك بخيال هيچ مطالعه‌كنندهٔ نميگذرد و ما هم كه جوابي مي‌نويسيم بمنظورهاي ديگر است و الا اين حرفها جواب ندارد .

سؤال ( ٣٩ ) - تناقض نمره ٥٥ يك جا تصريح مينمايد مطابق قرآن بمعاد عنصري و در جائي ديگر تكذيب و معاد را در عالم ذر و عالم ذر را در عالم برزخ و هورقليا و هورقليا را همين دنيا و زمين حاضر و در آن زمين كوه و بلندي و پستي نيست و بالعكس يعني هست چون زمين موجود است . از اين نمره تناقضات بسيار ظاهر است يا خير صحيح گفته يا باطل معلوم فرمائيد . و در تناقضاتش مزخرفات بسيار مينويسد كه آنچه را كه تا درجهٔ ممكن است فهميد مي‌نويسد : در يك جا معاد را در عالم ذر دانسته‌ايد و اين انكار ضرورت اسلام است و همه مسلمين بلكه قاطبه متدينين عالم معاد را عنصري و ابداني ميدانند و خود آقا هم در مقامي از ارشاد من باب مصلحت تصريح مينمايد كه بايد جسم دنيوي بدون كم و زياد بآخرت برود بطوريكه اگر در دنيا جسم انسان را بكشند و در آخرت هم بكشند يك ذره فرق نميكند ، و نيز عالم ذر را عالم برزخ و هورقليا دانسته‌اند و هورقليا را همين دنيا دانسته‌اند و گفته‌اند برزخ پستي و بلندي و كوه ندارد و حال آنكه اين دنيا پستي و بلندي دارد و هورقليا هم كه همين دنيا است ، پس متناقض شد و خلاصه اينكه اينها كفر است .

جواب - در مذاق جناب آخوند تكفير نمودن و دروغ بستن از حلوا شيرين‌تر و از آب سرد گواراتر است و عموما سنخ ايشان حربه بزرگشان همين است و اگر بجاي آن قدري تعمق در كلمات حكما ميكردند بعقل و فهم نزديكتر بود و كمترين فايده‌اش اين بود كه اقلا جاهل نمي‌ماندند و ما در اين مقام اگر خواسته باشيم يك دوره علم معاد و مراحل و عرصات و كيفيات آن را شرح بدهيم مثنوي هفتاد [ص 526] من كاغذ شود و در كتب مشايخ اعلي الله مقامهم بيان آن مستقلا و در ضمن ساير مباحث شده است و طالبين رجوع ميكنند و مخصوصا در كتاب مبارك ارشاد باحسن وجه بيان شده و ما در اينجا مختصري در بيان همين ايرادات و دفاع از آنها ايراد ميكنيم و تفصيل نميدهيم .

اولا اينكه نوشته است يك جا تصريح مينمايد مطابق قرآن بمعاد عنصري و در جاي ديگر تكذيب ميكند عرض ميكنم اگر منظور از معاد عنصري موافق تفسيري كه خود آخوند ميكند بقول خودش معاد ابداني يعني ابدان دنيويه عرضيه است كه نه در قرآن چنين فرموده و نه مرحوم آقا چنين تصريحي فرموده‌اند كه در جاي ديگر تكذيب فرموده باشند و نه ضرورت اسلام بر اين است كه با مخالفت آن كسي كافر شود .

و اما آنكه گفته عقيده همه مسلمين و قاطبه متدينين عالم اين است ، مسلمين كه عرض شد چنين ضرورتي ندارند ، و اما متدينين عالم نميدانم مراد از آنها كيست ؟ اگر منظور يهود و نصاري يا ساير ملل مشركه هستند كه نميدانم كجا مسلمين متعهد شده‌اند كه موافق عقيده متدينين عالم دين خود را قرار دهند و از كجا آخوند عقيده آنها را دانسته و هر عقيده هم كه داشته باشند مربوط بخودشان است و ما در كتاب و سنت امر بمتابعت آنها نشده‌ايم ما معتقد بمعادي هستيم كه پيغمبر صلي الله عليه و آله از طرف خداوند در قرآن آورده و ائمه اطهار صلوات الله عليهم شرح و تفسير فرموده‌اند ، و اينكه جناب آخوند ديده است كه گاهي در كتاب ارشاد هم باجماع مليين و عقلاي آنها استدلال شده بايد اخوان نكته را ملتفت باشند كه اجماع عقلا و مليين خارج از اسلام مستقلا دليلي نيست كه پيروي آن لازم باشد بلكه گاهي براي تماميت بيان مطلبي كه داشته‌اند اگر در آن باب اجماعي از سايرين بوده براي تأكيد بيان فرموده‌اند و بطور كلي اجماع خارجين از اسلام اگر موافق حكم اسلام و كتاب و سنت ما است [ص 527] صحيح است و اگر نيست كه هر چه گفته باشند بر خودشان گفته‌اند و ما از متابعت آنها نهي شده‌ايم و اين جمله را بطور معترضه عرض كردم كه اخوان ملتفت باشند و مخصوصا متوجه باشند و در كتب اصول مكررا ديده‌ايم كه استدلال باجماع عقلا ميكنند و مي‌نويسند بناي عقلا بر اين است و اين دليلي نيست كه خدا و رسول قرار داده باشند و عقلاي مليين بخيال خودشان عاقلند نه بحساب ما ، و اما در باب معاد كه جناب آخوند ميگويد اولا آنها هم اجماعي ندارند و اغلب اغلبشان بكلي بي‌اعتقادند و طبيعي هستند و عباراتي هم كه در كتب عهدين هست عبارات مجمله‌ايست و اگر صحيح هم مانده باشد و تحريف نشده باشد متشابهاتي است كه بزبان طفلانه ملل سابقه بيان شده و مرجع ما بطور كلي كتاب و سنت است و دليل عقلي كه مأخوذ از اين دو باشد لاغير .

و اما اينكه نوشته در جاي ديگر معاد را در عالم ذر دانسته‌اند صحيح است و عالم ذر مراد از آن عالم نفوس و حقايق اناسي است كه از آنجا گرفته شده‌اند و البته بهمان جا برميگردند و معاد هر كسي و هر چيزي بآنجا است كه از آنجا گرفته شده و از جائي كه كسي نيامده باشد گفته نميشود كه بآنجا برميگردد و عالم قيامت هم همان عالم ذر است كه در بدء عالم ذرش ميخوانند و در عود قيامتش ميگويند و بيان اين مطالب در همان كتاب ارشاد شده است .

و اما اينكه نوشته عالم ذر را در برزخ دانسته‌اند و برزخ را در هورقليا و هورقليا را در همين زمين دانسته‌اند و نوشته‌اند كه در برزخ پست و بلندي نيست و بنا بر اينكه برزخ هم همين زمين باشد پس زمين داراي پستي و بلندي است و كلامشان متناقض شده عرض ميكنم جناب آخوند عباراتي را در كتاب معاد ارشاد خوانده و نفهميده و حق هم داشته زيرا باين آساني نيست كه هر ناداني خاصه با اينهمه اغراض و عداوتهائي كه دارد بتواند بفهمد و غرض چشم انسان را كور ميكند و مطلب هم حقيقةً مشكل [ص 528] است و مسأله معاد را كسي از روي حقيقت ميفهمد كه اولا مسأله بدء را فهميده باشد يعني حقيقت انسان و اجزاء آن و تركيب آن را دانسته باشد و بداند از كجا و چه عالم او را گرفته‌اند و ساخته‌اند اگر اين را فهميد مسأله معاد آسان ميشود براي اينكه موافق كتاب خدا و عقل و نقل عود انسان بهمان جا است كه از آنجا گرفته شده پس اول مبدء انسان را بايد بفهمند بعد از آن معاد را بفهمند و عيب كار در همين جا است كه اشخاص در حالي كه هنوز مبدء و منشأ انسان را ندانسته‌اند بحث در معاد ميكنند و امثال جناب آخوند در كتاب منطق عبارت ناقص و ناتمامي را خوانده‌اند و شنيده‌اند كه انسان حيوان ناطق است خيال ميكنند از همين حيوانات مشهوده مانند گاو و الاغ است كه از اين عالم اعراض گرفته شده بدئش از اينجا است عودش هم البته بهمين جا است ، ولي اين طور نيست و مبدء انسان از عالم دهر است كه محيط باين دنيا است و محدود باين اعراض زايله نيست و در صفت آن عالم امام (ع) ميفرمايد كه صوري هستند عاري از مواد و خالي هستند از قوه و استعداد ، و عاري از مواد يعني مواد دنيويه يعني اين تغيير حالات دنيويه كه ملاحظه ميكني همه مواليد اين دنيا دائم در تجديد و تغيير است و قوهٔ بعد از قوهٔ از آنها استخراج ميشود در آنها نيست و نفوس انساني و اجسام انساني اجسامي هستند ثابت و لايتغير و اين تغيير احوال عارض بر آنها نميشود و بهمين جهت است كه انسان خالد است و هيچوقت نمي‌ميرد و اگر اين تغيير احوال عارض او ميشد و هر ساعتي بصورتي ميشد او هم ميمرد و در بهشت يا جهنم مخلد نبود ، حتي اينكه آن اجسام در اين دنيا هم كه ظاهر ميشوند و در اين ابدان عرضيه دنيويه اينجا هم همان حالت اوليه دهريه كه در عالم ذر خلقت شده‌اند از دست نميدهند و اين تغيير و تجديد مواد دنيوي عارض آنها نميشود و آنها هميشه بر يك صورتند با اينكه اين مواد و اين ابدان دائما در تغيير [ص 529] است و در مثَل ماننده است بشخصي كه لب جوي آب ايستاده و عكس او در آب افتاده است و آب دائما در عبور است و از مقابل اين شاخص ميگذرد اما عكس و شاخص ثابت است با اينكه در هر آن آب عوض ميشود يك ساعت سفيد است يك ساعت گل‌آلود است يك ساعت ممكن است رنگ ديگر باشد يك ساعت كم است يك ساعت زياد است معذلك در جميع حالات عكس يكي است و ثابت است و اين تغيير رنگها و كم و زياد شدن‌ها تأثيري در شاخص ندارد گو اينكه تغييراتي كه در آب پيدا ميشود در عكس هم اثر ميكند و تغييري باو ميدهد اما تو علماً ميداني كه اين تغييرها كه در عكس پيدا شد بواسطه تغيير صورت و رنگ آب است و هيچ دخل بخود شاخص ندارد و شاخص تغييري عارضش نشده و اگر اهل تعمق و علم هستي در اين امثال عاميانه من عالمانه تفكر كن و مثل جماعتي قشري و جامد مباش ، خلاصه اين مثلي بود كه آورديم و نزديك‌تر بمطلب اگر بخواهي بشوي آيت اين مطلب را در خود يا فرزند خود مشاهده كن كه فرزندي بر تو متولد ميشود اسم او را زيد ميگذاري و در حالي كه طفل است و همه روزه هم بزرگتر ميشود و تغيير صورت ميدهد و وزن جسم عرضي دنيوي او هم زياد ميشود معذلك هميشه زيد است و اين زيادتي بدن عرضي بر زيديت فرزند تو چيزي زياد نميكند و وقتي كه چاق شده نميگوئي زيد زياد شده يا زيدتر شده بلكه ميگوئي زيد بزرگ شده يا چاق شده و صفت تازهٔ پيدا كرده نه اينكه ذاتش زياد شده و همين صفت هم باز صفت ذاتي نيست و ثابت نمي‌ماند زيرا فرداست كه باز لاغر ميشود و اين صفت از او گرفته ميشود و باز زيد همان است نه ديروز كه چاق شده بود زياد شد نه امروز كه لاغر شد كم شده است ، حتي اينكه آنچه از علوم و آداب و حكم و معارف و صنايع و ساير ملكات نفساني كه مي‌بيني در طول زندگاني بواسطه رياضات و مجاهدات زياد ميكند اينها چيزي نيست كه بر ذات زيد چيزي [ص 530] زياد كند و از خود او است كه در ذات خود داراي همه اينها بود و در اثر تصفيه و مجاهدات آئينه اين بدن پاك ميشود و حكايت آنها را ميكند و عكس باطن و حقيقت او است كه در اين مراتب برزخيه و دنيويه عرضيه او ميفتد و چيزي از خارج زياد نشده و در شعر منسوب بحضرت امير عليه السلام است كه ميفرمايد :

دواؤك فيك و ماتشعر و داؤك منك و ماتبصر

و انت الكتاب المبين الذي باحرفه يظهر المضمر

خلاصه اين است كه اين كم و زيادي‌ها عارض ذات زيد نميشود و هر چه مي‌بيني در دنيا بتدريج دارا ميشود در دهر از اول دارا بوده و هيچوقت كم و زياد نميشود و دائما در تمام عمر دهري خود بيك حال است حتي بعد از مردن هم كه بكلي اين بدن از او گرفته ميشود و در اين خاك مي‌پوسد باز كم نميشود و همان مثَل شخص انسان و جوي آب را بخاطر بياور كه ممكن است آب را بكلي ببندند و ديگر عكسي در جوي نيفتد معذلك شاخص در جاي خود ايستاده و ثابت است و مبدء او از جاي ديگر است و دخلي باين آبها كه دائما از اين جوي ميگذشت نداشت و اگر شاخص از اين آبها بود مي‌بايست با آبها برود يا وقتي كه آب تمام شد و نيامد او هم تمام شود و امر اين طور نيست ، حالا نفس انساني و جسم انساني كه هر دو هم با هم هستند در اين بدن دنيوي عرضي همين حكم را دارد و تغييرات اين بدن بر او وارد نميآيد و كم شدن و تمام شدن و پوسيدن اين بدن تأثيري در او ندارد و او در جاي خود و عالم خود ثابت است و وجودي علي‌حده دارد كه ممزوج با اين بدن نيست و بفرمايش امام مثل سحاله طلا است در خاك دكان زرگر يا مثَل واضح‌تر بفرمايش امام مانند جوهري است در صندوقي كه همين كه جوهر را برداشتند صندوق را ميندازند و ديگر كاري بآن ندارند و آن بدن است كه بفرمايش امام اگر او را در دنيا بكشند در آخرت هم بكشند فرق نميكند و اين [ص 531] است آن بدن كه مولاي بزرگوار در ارشاد فرموده است كه معاد جسماني است يعني همين جسم اين دنياي ايشان بآخرت برميگردد يعني ببهشت جاويد ميرود يا بجهنم پاينده و همين جسم كه در اين دنيا دارد بي كم و زياد بآخرت خواهد آمد بطوريكه اگر با ترازو در اين دنيا آن را بكشند و در آخرت هم بكشند بقدر ذرهٔ تفاوت نميكند و كم نميشود و ثواب و عقاب بر روح و جسم هر دو ميشود و خدائي كه اول جسد انسان را خلق كرده از خاك قادر است كه دومرتبه خلق كند و بهيچوجه خلاف دليل عقل نميشود و كسانيكه از حكمت آل‌محمد عليهم السلام خبر ندارند خيال ميكنند كه نميشود اين جسد بآخرت آيد و اين از جهالت است ، تا آخر فرمايش كه در اوايل كتاب معاد است و اشاره آخوند باينجا است كه ميگويد از باب مصلحت تصريح كرده‌اند بمعاد عنصري و در اين مقام كه ملاحظه كردي اسم عنصري ندارد و بر فرض كه لفظ عنصري هم داشت چنانچه در مقامات ديگر از فرمايشات شيخ اوحد اعلي الله مقامه و هم مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه اسم عنصري هم دارد و آخوند نديده است باز صحيح است ولي معنيش بدن عرضي نيست و در جائي كه فرموده باشند مرادشان عنصر اصلي است و البته جسم اصلي هم عنصري دارد ، و بهر حال بطوريكه ملاحظه ميكني ميفرمايند همين جسم كه در اين دنيا دارد بي كم و زياد بآخرت برميگردد يا همين جسد بآخرت ميآيد و منظورشان جسم و جسد اخروي اصلي است كه از همان جا آمده و او است كه كم و زياد ندارد نه در دنيا و نه در آخرت و اما جسم عرضي دنيوي دائما در كم و زياد است و در هر آن در تغيير است و در هيچ دو دقيقه مثل هم نيست و دائما مثل همان آب جاري است كه در عبور است و اين قاعده كليه را هميشه داشته باش كه كلمات خدا و رسول و كلمات حكما را حمل بر حقيقت بكن نه بر خيال بي‌معني خودت و در همين عبارت تعمق كن جسمي را كه ميفرمايد در [ص 532] دنيا اگر بكشي و در آخرت هم بكشي يك ذره فرق نميكند بدانكه مرادشان اين جسم عرضي نيست . و اما اينكه جسم دنيا فرموده صحيح است ولي نفرموده جسم عرضي دنيا و البته همان جسم اصلي است كه در دنيا آمده و در همين بدن عرضي جلوه كرده و عكس انداخته و اگر باين دنيا نيامده بود كه نمي‌بايست برگردد و معاد معني نداشت پس همان جسم اصلي است كه انسان در اين دنيا دارد و عوض نميشود و همان است كه در اين اجسام عرضيه عنصريه ديده ميشود و طرف خطاب و سؤال و جواب است و همان است كه همه او را مي‌بينيم و با او سخن ميگوئيم و داد و ستد و معامله داريم نه اين بدن عرضي و اين گوشت و پوست و استخوان زايل ولي آن بدن در اين بدن عرضي جلوه كرده كه بفرمايش شيخ مرحوم اعلي الله مقامه دست بر هر جاي اين بدن كه بگذاري گويا دست بر آن بدن اصلي نهادهٔ ولي معذلك اين آن بدن نيست و سخنها هيچيك راجع باين بدن عرضي نيست و اگر تو اين مطلب را نفهمي بايد دعا كني كه خداوند مشعري بتو بدهد و اگر تو اينقدر نداني كه اين بدن عرضي را كه مي‌بيني كه همه روزه و هر ساعت هم تحليل ميرود و بدل ما يتحلل باو ميرسد اين بدن اصلي اخروي نيست و مال اين دنيا است و از همين جا گرفته شده و بهمين جا هم برميگردد بر عقلا و حكما چه تقصيري است ؟ آيا نمي‌بينند كه همين نان و پنير است كه از اين طرف ميخورند و از آن طرف دفع ميكنند ، همين گوشت حيوانات است كه ميخورند و چندي با آنها ميماند و دفع ميشود ، آيا اين نان و گوشت و ساير مواد غذائي كه در اين قالب ريخته ميشود و باين صورت ميشود و باز از آن طرف قالب خارج ميشود و ماده ديگر بجاي آن ميريزند اينها انسان ميشوند يا هر چه از اين شيره در بدن استخوان شد و مدت بيشتري در بدن ماند اين انسان ميشود يا شيره اينها را اگر گرفتند انسان است يا روح بخاري حيواني [ص 533] كه بشيره و لطيفه اين مواد تعلق گرفت آن انسان ميشود و آيا در اين باب كتاب و سنتي است يا عقل كسي اينطور حكم ميكند ؟ حاشا و كلا ، ولي عقل انسان اينطور ميفهمد كه اين مواد دنيوي مربوط بانسان نيست بدئش از اين دنيا است عودش هم باين دنيا است و قسمت عمده اين بدني كه جناب آخوند ميفرمايد و خود را آن ميداند در مبال ميماند و آن جزئي هم كه روز آخر در هنگام مرگ هنوز با انسان است همين كه انسان از دنيا رفت با آن تشريفات كه شارع مقدس دستور فرموده در قبر ميگذارند و آنجا بعد از چندي مي‌پوسد و جزو اين خاك ميشود و ممكن است بعد از چندي هم باز از همين خاك پوسيده درختي مكون شود و زنده شود بحيوة نباتي يا زنده شود بحيوة حيواني و حيواني بشود يا انساني آن را بخورد و نطفه انساني از آن مكون شود و چندي باز باو انسان گفته شود و اعمال و صفات انساني از او بروز كند و هيچيك از اينها مانعي ندارد و اين گوشت و پوست و استخوان انسان ممكن است هزار دفعه در اين دنيا زنده شود و دومرتبه بميرد و بپوسد و مجدد زنده شود ولي در هيچ دفعه كه زنده بشود انسان نميشود و اصل حيات اين بدن يعني اين گوشت و پوست و استخوانهاي عرضيه زايله حيوة نباتي و حيوة حيواني است و حيوتي است كه همه حيوانات ديگر دارند كه هيچيك حيوة انساني نيست و با انسان محشور نميشوند و حيوة خاص انسان كه جسم انسان بآن زنده ميشود حيوة ديگري است غير از حيوة حيوان كه بيان آن در جاي خودش شده و اينجا محلش نيست ، بهر حال قصد اين است كه اين بدن عرضي بدن انساني نيست دومرتبه هم كه بفرمايش خداوند زنده بشود باز انسان نيست و خدا هم نفرموده اين استخوان پوسيده انسان ميشود و آيه شريفه من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشأها اول مرة و هو بكل خلق عليم نازل شد در موقعي كه جمعي از اعراب مشركين كه از آن جمله وليد بن [ص 534] مغيره بود استخوان پوسيدهٔ را برداشت و در مقابل پيغمبر (ص) او را با انگشت‌هاي خود نرم كرد و عرض كرد من يحيي العظام و هي رميم و آن حضرت فرمود يحييها الذي انشأها اول مرة يعني كي زنده ميكند اين استخوانها را در حالي كه پوسيده است و ميخواست منكر بعث و معاد باشد و حضرت فرمود همان كسي كه روز اول خلق كرده آنها را و صدق رسول الله ، شبهه نيست كه خداوند استخوان پوسيده را هم مجددا زنده ميكند ولي حرف اينجا است دومرتبه هم كه زنده بشود همان حيوتي است كه داشته است و معنيش اين نيست كه عنصر زايل دنيوي جسم دهري ميشود ملتفت باش مطلب را و شايد همين آيه شريفه است كه آخوند اشاره ميكند كه صريح قرآن است و در اين آيه مطلقا دلالتي بر فرض محال آخوند يا بعض عوام ديگر نيست و منتهاي دلالت آيه همين است كه خداوند استخوان پوسيده را هم زنده ميكند و بناي دنيا هم دائما بر همين است كه دايم از همين خاك كه محتوي اجزاء پوسيده پيشينيان است دومرتبه ميگيرد و زنده ميكند و باز ميميراند و كم من شارب برأس ابيه و هو يشتاقه و يرتجيه .

خلاصه آنكه اصل و مبدء انسان از اين عالم اعراض نيست و او جوهري است كه در بالا خلق شده و باين عالم فرستاده شده و ماده انسان بفرمايش حضرت امير عليه السلام از تأييد عقل است كه ميفرمايد موادها التأييدات العقلية و صورت آن از عالم نفس كه همان عالم ذر باشد و از ارض علم خلق شده است كه خدا ميفرمايد كلا انا خلقناكم مما تعلمون يعني ما شما را از علم شما خلق كرديم ، و نفس انساني از اين اعراض دنيا نيست و جوهر ثابتي است و از شيره اين اعراض يا روح اين اعراض گرفته نشده و نفس انسان بخاري نيست كه از اين بدن متصاعد شده باشد بلكه مطلقا بفرمايش حضرت امير منبعَث از اين بدن ندارد يعني از اينجا انگيخته نشده و وجود او از بالا آمده است و بهترين مثل عكسي است كه در آئينه افتاده [ص 535] باشد و عكسي كه در اين آئينه مي‌بيني نه ماده‌اش از ماده آئينه است نه صورتش بلكه خود عكس وجود مستقلي است كه قائم بماده و صورت خودش است نه ماده و صورت آئينه ، حال اين جسم عرضي دنيوي هم كه براي زيد و عمرو است حكم همان آئينه را دارد اگر چه كه در موقع اشاره تو اشاره بهمين عكس آئينه ميكني اما مرادت عكس است نه آئينه و كم و زياد شدن آئينه يا بزرگ و كوچك شدن آن يا زرد شدن و قرمز شدن آئينه مربوط بعكس آئينه نيست ملتفت باش مطلب را و خود را بشناس اگر مي‌تواني و آنكه برميگردد و عود ميكند بعالم بالا و در محشر و قيامت كه همان عالم ذر است حاضر ميشود آن همان شخص انسان است كه چندي در اين آئينه بدن عرضي دنيوي عكس انداخته بود و همين كه آئينه شكست كه ما ميگوئيم فلان شخص مرد باز شاخص در جاي خودش است و ميگوئيم برگشت و عود كرد بجاي خود و معني آمدنش همين بود كه در اين آئينه بدن عكس انداخته بود و معني عودش همين است كه اين آئينه شكست و علاقه‌اش از اين دنيا برداشته شد و تا آئينه برجا بود ما بهمين اشاره ميكرديم و با همين حرف ميزديم و جواب ميگرفتيم و اشارِها و جواب و سؤالها هيچيك با آئينه نبود و اين آئينه راهي بود و وسيلهٔ بود و خود انسان اين نبود حالا هم كه برگشت خود انسان تنها برگشت با جسم مخصوص خودش و از اين اعراض چيزي با خود نبرد و اين اعراض را در همين دنيا باقي گذارد و رفت و حكايت معاد انسان حكايت معجزه نيست يا امر محالي نبايد صورت بگيرد و بفرمايش امام شأن آخرت بآخرت برگشت و شأن دنيا در دنيا ميماند و اساساً ملتفت باش كه هر چيزي خودش خودش است و معاملات پروردگار با خود هر چيزي است و ثواب يا عقاب انسان بر خود انسان بايد وارد بيايد نه بر چيزهاي ديگر كه بالعرض باو ملحق شده بود و خداوند عادل است و ظلم نميكند عقاب انسان را خدا بر گوشت بره يا گندم وارد [ص 536] نميآورد و اين بدن عرضي دنيوي كه مي‌بيني از همين گوشتها و سبزيجات و حبوب دنيوي بود و اينها هر يك بر خودشان خلق مستقلي هستند و دليل ندارد كه با من و تو معذب يا منعم بشوند اينها هر كدام عودشان و ثواب و عقابشان در جاي خودشان است و بآتش من و تو نبايد بسوزند و با ما نميآيند و اينجا كه چند صباحي با ما بودند بالعرض بود و عرض زايل ميشود و با حقيقت و جوهر نميآيد و خدا مي‌فرمايد لقد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة يعني تنها بسوي ما ميآئيد همان طور كه روز اول خلق كرديم شما را ، و روز اول اين اعراض با ما نبود و روز آخر هم نخواهد بود و اعراض را اينجا ميگذاريم و ميرويم ، پس چه تكلف ميكنند امثال جناب آخوند كه عرض زايل دنيوي را ميخواهند بآخرت ببرند و نخواهد رفت و اشتباه اينجا است كه خود را نشناخته‌اند و اين اعراض زايله را خود پنداشته‌اند و حال آنكه اين اعراض غير آنها است .