پس عرض ميكنم طفوليت انسان يا كليه عالم يا اكثريت مردمْ آن زمان است كه معرفتشان هنوز كم است و پدر و مادر را كه مراد پيغمبر و آل‌محمدند عليهم السلام درست نمي‌شناسند و عارف [ص 461] بمقامات ايشان نيستند يا اگر ميشناسند معرفت ظاهري دارند و منتهاي معرفتشان دانستن اسم ايشان يا قيافه ايشان يا لباس ظاهري ايشان يا نسب ظاهري ايشان است نه بيشتر مثل معرفتي كه بچه‌ها بمادرهاي خود دارند ، مردم آن روز هم منتهي درجه امام را عالمي و بزرگي از اولاد پيغمبر مي‌شناختند و غالبا فرقشان با سنيان اين بود كه آنها ابوبكر و عمر را خليفه ميدانستند اينها اميرالمؤمنين و حسن و حسين را خليفه ميدانستند و چندان بيش از اين حدود معرفت نداشتند و همين قدر بود كه رجوعشان را در بعض امور بآل‌محمد قرار داده بودند و خدمت ايشان ميرسيدند و استفاده علمي بقدر فهم ناقص خود از ايشان ميكردند كه از همين مطلب تعبير بشير خوردن آورده‌اند ، و هر گاه ظاهرا شهرتي براي آل‌محمد عليهم السلام بود آنها هم بيشتر آمد و رفت داشتند و ميآمدند و ميرفتند و استفاده زيادتري ميكردند و اگر شهرتي نداشتند كه هيچ و در ظاهر امر بالنسبه شهرت تام تمام براي اميرالمؤمنين عليه السلام بود كه در مقابل خلفا واقع شد و در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله بواسطه جنگها و قتلها كه نمود و هم فرمايشات پيغمبر در باره آن بزرگوار اسباب معروفيت آن حضرت شد و چند صباحي هم سلطنت فرمود و كليه نزاعها ميانه شيعه و سني در مورد آن بزرگوار بود باين لحاظ كمال شهرت را در نزد مردم و خاصة شيعه داشت و بفرمايشات و علوم او رجوع ميشد و حضرت امام حسن عليه السلام بواسطه اينكه چند روزي سلطنت داشت و بعد از مصالحه با معاويه هم چون درِ خانه بازي داشت و بذل و بخشش زياد ميفرمود و حكايات مرحمتهاي پيغمبر صلي الله عليه و آله در باره آن بزرگوار مشهور بود باز شهرتي داشت و مردم مي‌شناختند و اما سيد شهدا عليه السلام كه بواسطه قضيه كربلا طوري مشهور گشت كه قلم از ذكر آن عاجز است بلكه شهرت پيغمبر صلي الله عليه و آله و انتشار اسم او و امر او [ص 462] بواسطه سيد شهدا شد و بآنجا رسيد و هنوز ميرسد كه ذكري جز ذكر آن حضرت در قلوب نيست و قبر او در دلهاي دوستان و شيعيان واقع شد و هر كس بهر درجه در باره آل‌محمد عليهم السلام بي‌معرفت و بيگانه باشد سيد شهدا عليه السلام را اقلا ميشناسد و معرفت دارد و از هر جا و هر كس بوده حتي بت‌پرستان و آتش‌پرستان اسم آن بزرگوار را شنيده و از سلوك و ادب آن بزرگوار چيزي شنيده و آموخته ، ولي بعد از آن بزرگوار حضرت سجاد عليه السلام شهرت پدر بزرگوار را ندارد و بجهت مصالح و حكمتها كه در كار بود بيشتر سعي در اختفا داشت و در ظاهر امر بواسطه غلبه خلفاي جور اظهار امر نميفرمود كه هر كس بتاريخ و اخبار آن بزرگوار مراجعه داشته باشد ميداند ولي در زمان حضرت باقر عليه السلام بواسطه ضعف سلطنت بني‌اميه قدري امر بالا گرفت و شهرت ايشان زيادتر شد تا در زمان حضرت صادق عليه السلام امر بالاتر گرفت و شهرت ايشان بحد اعلي رسيد و مجالس علمي و درس آن بزرگوار مشهور است و شيعه و غير شيعه از اطراف جمع شدند و گاهي ميشد كه چهارصد شاگرد داشت آن بزرگوار كه همه آنها فرمايشات آن حضرت را مينوشتند و ثبت ميكردند كه اسامي اغلب آنها در كتب رجال ثبت است و بعض از اصول و مؤلفات آنها موجود است و شهرت آن بزرگوار بدرجهٔ رسيد كه جميع شيعه منسوب بآن بزرگوار شدند و اصل دين دين جعفري شد و اغلب اخبار و احكام شرعيه و معارف الهيه اسلاميه و اخبار فضايل آل‌محمد (ع) و شيعيان ايشان كه الآن در دست است از آن بزرگوار باقي مانده است و چيزي باقي نماند كه دانستن آن لازم باشد مگر اينكه آن بزرگوار بيان فرمود و در واقع شير طفل عالم را تكميل فرمود و هر چه مي‌بايست بفرمايد و لازم بود فرمود ، و مي‌بينيم كه بعد از آن بزرگوار امر ديگر پنهان شد و حضرت موسي بن جعفر خود را پنهان گرفت و ديگر اظهار امر نفرمود [ص 463] حتي باين درجه كه از شدت تقيه راضي نميشد كه اسم خود را امام بگذارد و غالبا باسم عالم معروف بود و اخباري را كه در كتب مي‌بيني از عالم روايت كرده‌اند منظور آن حضرت است و هميشه بشدت بعض شيعه را كه او را ميشناختند نهي ميفرمود از اينكه اسم آن بزرگوار را در مجلسي ببرند و امام بخوانند و ميفرمود كه اسباب قتل من نشويد حتي از برادران خود تقيه ميفرمود و جمعي از شيعه هم كه قائل بامامت اسماعيل بن جعفر شده بودند و آن بزرگوار را امام نميدانستند و نمي‌شناختند و حكايات بستگان آن حضرت و مخصوصا حكايت علي بن جعفر و سعايتي كه در نزد هرون الرشيد از آن حضرت نمود و اسباب حبس آن حضرت را فراهم كرد معروف است و چندين سال آن بزرگوار در حبس هرون بود كه هيچيك از شيعه الا قليلي نميدانستند كه آن حضرت كجا است و اسم آن حضرت از ميان رفته بود و اثري از علم آن بزرگواران در ميانه نبود پس گويا طفل عالم از زمان حضرت صادق عليه السلام از شير باز شد و مردم ديگر از مادر علم دور شدند بلكه اسم او را نشنيدند و حضرت رضا (ع) اگر چه بعد از چندي شهرتي پيدا كرد بهمين اندازه كه اسم آل‌محمد عليهم السلام از ميان نرود اما بزودي تمام شد و دور دور خلفا گرديد و دو سه نفر از ائمه اطهار صلوات الله عليهم هم كه در آن ادوار در ميانه بودند در آن اوقات شهرتي نداشتند بلكه آنها را از مقر خلافت و حوزه علمي ايشان دور كردند و در سامره كأنه توقيف بودند و بسمت امامت معروف نبودند مگر در نزد قليلي از شيعه كه در حقيقت انگشت‌شمار بوده‌اند و رجوع مردم بقضات و مجتهدين عامه و خلفاء جور بود ، تا باز امر بآنجا رسيد كه بهمان اندازه هم ممكن نشد معروف باشند و امر حضرت صاحب الامر عجل الله فرجه باندازهٔ پنهان بود كه حتي حمل و تولد آن بزرگوار هم مخفي ماند و ندانستند مگر معدودي و بعد از تولد هم بفاصله كمي [ص 464] بكلي غيبت اختيار فرمود و ظاهر امر شيعه بكلي در دست علماي شيعه شد و مرجع آنها شدند و باز تا چند سالي هم بنا بر اين بود كه نايب خاص امام عليه السلام در نزد بعض شيعه معروف و منصوص بود و گاه‌گاهي توقيعي از امام عليه السلام زيارت ميكردند ، اين مطلب هم تدريجا بعد از هفتاد سال موقوف شد و امر راجع بعلماي ظاهره و روات اخبار شد و اما نايب خاص را فقط بعلامت معرفي فرمودند كه اين نوع معرفت ميسر نميشود مگر براي مخلصين موالين كه آنها هم البته ابراز نميدهند و ميماند ظهور اين امر تا وقتي كه خداوند خواسته باشد و وقت آن معين نيست .

خلاصه آنكه مراد از ايام رضاع طفل عالم آن اوقات است كه معرفت جزئي سطحي در باره ائمه خود داشتند فرضا اسم ايشان را ميدانستند و بعض از احكام را از آنها ميگرفتند و منظور از فطام و از شير باز شدن عالم آن اوقات است كه از همين اندازه معرفت اجمالي سطحي هم نسبت بائمه اطهار صلوات الله عليهم محروم باشند و شخص معيني را باسم امام نشناسند و اين مطلب شروعش از زمان حضرت صادق عليه السلام شد كه مردم ديگر حضرت موسي بن جعفر و ساير ائمه را نشناختند تا زمان امام عصر عجل الله فرجه كه بكلي غيبت فرمود و ديگر رؤيت آن بزرگوار مقدور نيست . و اگر گفته شود كه آن زمانها را يعني از زمان حضرت صادق عليه السلام تا زمان امام عصر را زمان غيبت نميگوئيم بلكه آن زمان زمان ظهور است عرض ميكنم بلي در عرف عام همين طور است اما در عرف خاص و در نزد اهل معرفت آن زمان هم زمان غيبت است بلكه قبل از آن هم زمان غيبت است بلكه آل‌محمد عليهم السلام در هيچ زماني ظهور نداشته‌اند و هنوز زمان ظهور بعد از اين بايد بيايد و اينكه چهار نفري در زمان هر يك از ائمه اطهار عليهم السلام امثال حضرت سلمان يا نظاير سلمان مثل جابر و مفضل و غيرهم آن بزرگواران را بحق معرفت ميشناختند اين زمان ظهور [ص 465] نميشود و معروف است كه با يك گل بهار نميشود و زمان ظهور وقتي است كه همه مردم بشناسند و صاحب معرفت شوند و اگر بنا بود كه بيك نفر دو نفر تا سي نفر تا صد نفر كه امام را بشناسند زمان ظهور باشد مي‌بايست الآن هم زمان ظهور باشد زيرا در اين زمانها هم موافق اخباري كه در دست داريم تا حدود تعدادي كه عرض شد خدمت امام مشرف ميشوند و ميشناسند و معذلك اسم اين زمان را زمان غيبت گذارده‌اند و اسم هميشه بر اعم اغلب اطلاق ميشود . خلاصه كه جواب جناب آخوند اين مطالب نبود ولي براي تذكر اهل معرفت اين چند كلمه قلمي گرديد .

سؤال ( ٣٠ ) - تناقض ٣٨ بيان نمائيد چرا استهزا بعلماء اسلام نموده و كدام ملا در جواب از توحيد فرموده يكي محل اجماع و اصل عدم زياده است تا خلاف آن ثابت شود ؟ و در بيان تناقضاتش مينويسد آيا نمي‌توانست ملاء اسلام بدليل فرجه يا تمانع يا جوابهاي ديگر بدهد و اين مطلب با اينكه امام القاء علوم بعلماء ميفرمايد تناقض دارد .

جواب - مؤمن بيانش براي استهزا نيست و لكن حقايقي را بيان فرموده‌اند كه بر اهل دانش و بينش پوشيده نيست و بيان ميفرمايند كه بيان حقايق اسلام و توحيد با علوم ظاهره نميگذرد و علم عربيت تنها بدرد اين كار نميخورد زيرا شبهات مشبهين امروز از اين حدود بالاتر رفته و عالم كامل عالم بانحاء علوم ظاهره و باطنه ضرور است تا حفظ بيضه اسلام نمايد و طرق شبهات را ببندد و سد ثغور نمايد و با علم اصول تنها نميگذرد و حتي با دلايلي هم كه جناب آخوند گفت نميگذرد حفظ اسلام با شمشير اسلام ميشود كه آن دليل حكمت باشد و دليل عقل و مجادله بالتي هي احسن نه مجادلات لفظيه كلاميين كه جميعا مأخوذ از يونانيين است كه با اقرار خودشان از ماوراء طبيعت اطلاعي نداشته‌اند و قائل [ص 466] بارباب انواع بودند و مشرك بودند و خداوند ميفرمايد ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتي هي احسن دليل فرجه و تمانع و غيرها از ادله لفظيه جواب شبهات را نميدهد و هم‌چنين ادله اصوليه و فقهيه كافي نيست حكمت لازم است آن هم حكمتي كه خدا داده باشد از راه آل‌محمد عليهم السلام نه حكمت يونانيين و خدا ميفرمايد يؤتي الحكمة من يشاء آن حكمت را خدا بهر كس خواسته باشد ميدهد . باري و عبارتي را كه در اين مقام نقل فرموده‌اند چون در بعضي از دهات هستم و كتبي كه ممكن است رجوع بآنها شود با من نيست نميدانم از كجا نقل فرموده‌اند و شايد ايشان هم از موثقي شنيده‌اند ولي آنچه فرموده‌اند صحيح است باين دليل كه خود جناب آخوند هم از همان دلايل آورد و بثبوت پيوست كه فرمايش ايشان راست و درست است . و اما تناقضي كه گفته است جواب آن سابقا گذشت و شايد بعد از اين هم بيايد .

سؤال ( ٣١ ) - تناقض ٥٥ ملخصا ميگويد از بدو اسلام بلكه از بدو خلقت عالم اسلام بلكه عالم ديانت روح نداشته و فقط صورت و بي مغز و جسمي بوده و بي ثمر و فايده ، خداوند ما را برانگيخت تا روح الايمان در تن خلق بدميم و علماء زمان بكلي مانع شده‌اند . فقط مرقوم داريد در جواب اين نمره ٥٥ صحيح فرموده و صدق يا باطل و ثالث ندارد .

جواب - در صفحه ١٤٧ جلد سوم را كه آخوند نشان داده و در هيچ جاي كتاب ارشاد كلماتي باين ركاكت نيست و بكلي ايشان را تكذيب ميكنيم و اصل مطلب در عنوان رجعت است و حاصل آن قسمت از فرمايش اين است كه براي اسلام روحي است و بدني و فرموده‌اند خداوند درجات علما را عالي فرمايد كه در سالهاي دراز شب و روز مردم را بمسائل طهارت و نجاست و حلال و حرام واداشتند و فرصت ندادند كه باصول دين و امور اعتقاديه برسند و آن احكام [ص 467] ظاهريه براي اسلام در حكم بدن است و امور اعتقاديه در حكم روح است و بيان مفصل در اين باب فرموده‌اند و ما بتكرار نمي‌پردازيم ، و مشايخ ما اعلي الله مقامهم چنانچه واضح است همه سعيشان در تصحيح عقايد اسلامي است كه روح مسلماني درست شود و بدن اسلام همان است كه قبلا علماي سلف ساخته‌اند و البته شكر احسان ايشان هم بايد بشود و مؤلف ارشاد هم هيچ جا نفرموده‌اند كه دانستن احكام اسلام و تعليم و تعلم آن بي‌ثمر است بلكه آنها هم لازم است ولي بايد دانست كه تصحيح عقايد در حكم روح آن اعمال و احكام است و اگر درست نباشد دانستن يا عمل كردن بآن احكام جسم بي‌روحي است كه ثمر ندارد و كجاي اين مطلب مورد ايراد است حقير كه نمي‌فهمم و در مقدمه كتاب هم شرح كافي در اين باب نوشتيم مراجعه نمايند . و اما اينكه بعض از علماي زمان ايشان هم منع كردند كه قابل انكار نيست البته علماي متقين و اهل انصاف و كمال منعي نكردند و حتي اجازه دادند و اجازه گرفتند و ترويج فرمودند شكر الله سعيهم ولي جمعي از متشبهين علما البته بسيار جلوگيري كردند و منشأ اين اختلاف شدند چنانچه جناب آخوند هم از بقية السيف همانها است .

سؤال ( ٣٢ ) - صفحه ١٥٣ سطر ١١ جلد سوم ميگويد علماي ظاهري از امام (ع) علوم بآنها القا ميشده ، جواب بدهيد علماي ظاهري يعني با باطن راهي ندارند و از امام (ع) القا شدن فقط منحصر است باهل باطن چگونه معني بايد نمود اين فرمايش را .

جواب - ظاهر مسأله بسيار ساده است ولي حقيقت مطلب كه چگونگي القاء امام (ع) باشد و بكه القا ميفرمايد از معضلات است و چون جناب آخوند هم سؤال نكرده در صدد نيستيم و اجمالا ميگوئيم كه القاء امام عليه السلام منحصر بعلوم تنها نيست و جميع امداد و فيوض خداوند عالم جل شأنه باين خلق اعم [ص 468] از اهل ظاهر يا باطن يا مؤمن يا كافر يا برّ يا فاجر بوسيله امام است و ايشانند سبيل اعظم بسوي خداوند و شبهه نيست كه بندگان از خود چيزي ندارند و در جميع امور محتاج بفيض و مدد خداوند عالمند و ميفرمايد كلا نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربك و ماكان عطاء ربك محظورا پس جميع مددها از حيوة و رزق و علم و جميع صفات حسنه يا سيئه و اخلاق و جميع آنچه در خلق مي‌بيني از خداست و ميفرمايد ان من شئ الا عندنا خزائنه و ماننزله الا بقدر معلوم پس همه چيز از نزد پروردگار بر خلق نازل و القاء ميشود حتي صفات و اخلاق جزئيه خلق همه از عطاي خداست نه از صنع خودشان چنانكه بموسي (ع) خطاب ميفرمايد و القيت عليك محبة مني و لتصنع علي عيني يعني تو را در چشم مردم محبوب قرار دادم كه در منظر من تربيت و حضانت بشوي ، و هم‌چنين در باره بني‌اسرائيل ميفرمايد و القينا بينهم العداوة و البغضاء و در باره يهود ميفرمايد و ضربت عليهم الذلة و بهر حال كه همه چيز از خداست تعز من تشاء و تذل من تشاء و هم‌چنين علم و حكمت را بهر كس خواسته باشد ميدهد و از هر كس خواسته باشد منع ميكند يؤتي الحكمة من يشاء ميفرمايد و بعضي را منكوس القلب قرار ميدهد و بر دلهاي آنها مهر ميزند كه هيچ نفهمند و طبع علي قلوبهم ميفرمايد ، خلاصه آنكه همه القاءات از خداست و جميع القاءات خدا هم خير و نور و كمال و نعمت است الا اينكه در بطن قوابل خلقيه تغيير ميكند و ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم . خلاصه كه مقصودم اين بيان نيست و مقصود اين است كه بگوئيم همه چيز از خداست قل كل من عند الله فما لهؤلاء القوم لايكادون يفقهون حديثا پس ملقي خداوند است و آنچه القا ميفرمايد بوسيله امام است كه باب اعظم ملك است و القاء امام هم منحصر بعلماء و علوم تنها نيست و امام عليه السلام است كه جميع امداد و فيوض خدا را دايماً و بلانهايه از خداوند [ص 469] تلقي ميفرمايد و بي منتهي و حد و حصر بجميع خلق القا ميفرمايد و اين كوچكترين شغل امام است عليه السلام كه

باندك التفاتي زنده دارد آفرينش را اگر نازي كند از هم بپاشد جمله قالبها

و از اين عرض من مانند مردمان احمق كوتاه‌نظر تعجب مكن و مگو مگر خدا قادر نيست بهر كس هر چه خواسته باشد خودش بدهد و محتاج بتوسط امام نباشد ؟ هم‌چنانكه صوفيه خذلهم الله گفتند كه الطرق الي الله بعدد انفاس الخلايق كه لفظاً و معناً غلط گفتند و ميخواهند بگويند هر كسي مستقيما بخداي خود راهي دارد و خواستند كه نفوس عاجزه ذليله خود را مستغني از امام بدانند و دعوي استقلال و خودسري داشته باشند ، زيرا كه ما ميگوئيم بلي خدا قادر است و عاجز از هيچ امري نيست و خداوند در عطا يا منع خود محتاج بواسطه نيست اما اين احتياج از خلق ناقص ضعيف است كه نمي‌توانند مستقيما و بدون واسطه از خدا بگيرند و واسطه ميخواهند مثل اينكه اين ميوه درخت استفاده و كسب فيض از آب و خاك نميكند مگر بواسطه اين شاخه و كنده و ريشه درخت و اگر ميوه را بلاواسطه روي خاك بگذاري استفاده نميكند و فورا فاسد ميشود ، هم‌چنين شاگرد از نفس علّامه معلم استفاده نميكند مگر آنكه معلم آنچه در نفس غيبيه خود ميداند نازل در مشاعر خود نمايد و از آنجا باعصاب مغز نازل نمايد و از آنجا بلب و دهان خود نازل كند و با لب و دهان اين هوا را بصورت كلمات تقطيع نمايد و احداث صوت و كلام نمايد تا بگوش شاگرد برسد و بتواند بفهمد ، پس اين واسطه‌ها براي شاگرد لازم است نه نفس علامه معلم ، او خود ميداند همه چيز را اما شاگرد نادان از اين راهها بايد بفهمد و جميع امور عالم بر حسب عادت است نه معجزه ، و هم‌چنين آتش را در همه ملك خداوند پهن كرده اما فتيله چراغ ضعيف ما از آن آتش غيبي مشتعل نميشود مگر كبريتي و آتش بالفعلي ولو ضعيف [ص 470] هم باشد اما اين قدر باشد كه فتيله ما را تا درجهٔ گرم نمايد كه مستعد اشتعال شود و از آتش غيبي دربگيرد لازم است و اگر نباشد تا ابد تاريك ميماند و از آتش غيبي مشتعل نميشود و راهي بسوي او پيدا نميكند . حال اين امثال عاميانه را ملتفت باش و امر اعظم از اينها است و خلق مستغني از واسطه نميشوند حرفهاي صوفيانه را از گوش خود بيرون كن كه اي هر كسي راهي بخداي خود دارد و آسوده باش كه جز راه بسوي جهنم راهي ندارند و راه بسوي خدا واسطگاني هستند كه خدا قرار داده لاغير .

خلاصه كه اين جمله هم بطور معترضه عرض شد ، سخن در اين بود كه القا از طرف امام عليه السلام ميشود اهل باطن بر حسب خود تلقي و استفاده ميكنند اهل ظاهر بر حسب خود و اهل ظاهر هم البته بسوي اهل باطن راه دارند و كل الي كل مضاف و منسوب و اصل مطلب اختصارا اين است كه القاء امام بسوي همه چيز است نهايت بعضي بر بعضي مقدمند و بعضي مؤخر مثل اينكه امر پروردگار اول بآسمان و نجوم ميرسد و نجوم بامر او حركت ميكنند بعد آثار آنها بزمين نازل ميشود و زمين هم از امر خدا مطلع ميشود و حوادث جاري ميشود و جميع اين خلق كه حركت ميكنند و ساكن ميشوند يا نطق ميكنند يا ساكت ميشوند بامر خدا و القاء امام است حتي درخت كه باد ميوزد و حركت ميكند بامر خدا و القاء امام است روباه هم كه صدا ميدهد بامر خدا و القاء امام است و همه اين خلق اسبابي هستند بعضي زميني بعضي آسماني بعضي فوق آسمان و هكذا تا ميرسد بمشيت خداوند كه بعبارت شرعي وجود مبارك امام باشد كه فرمودند الامام قدرة الرب و مشيته و اين اسباب خلقيه جميعا بتحريك امام حركت ميكنند و بالقاء او فيض و مدد را تلقي ميكنند منتهي اين است كه اين اسباب از حيث قوابل مختلفند بعضشان خودشان هم ميفهمند كه چه حركتي ميكنند و چه ميگويند و چه ميكنند و چه اثري بر حركت يا نطق يا سكوت آنها متفرع ميشود بعضشان [ص 471] نميدانند و آنها كه ميدانند البته مقدمند و مساوي با آن اسبابهاي نادان نيستند و خداوند ميفرمايد هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون ، و مثَل عاميانه ساده براي اين مطلب اين است كه تو بمباشر خود ميگوئي دستور بده اين زمين را شخم بزنند مباشر بزارع ميگويد زارع بعمله خود ميگويد عمله ميآيد و گاو را از طويله بيرون ميآورد و آن اسباب و آلات آهن را بگردن گاو ميندازد و او را بحركت ميآورد و زمين را شخم ميكند ، حالا جميع اين وسائط از مباشر اول گرفته تا آن آهن تيز كه آخري اسباب است بامر تو بحركت درآمدند ولي آن سبب اول كه شخص مباشر بود مرد دانا و چيزفهم و مباشر و متصرف در جميع اين امور زراعتي است از زارعين گرفته تا حيوانات و ساير اسباب و آلات و بذرها و غيرها و فايده هر يك و ثمر هر يك و ترتيب فرمان دادن همه اينها را ميداند و جميع اخذ و عطا و زراعت و حصاد و فروش و خريد بامر او است و همه اين مراتب را ميفهمد و ميداند و امر تو هم كه باو ميرسد كه اين زمين را شخم نمايند ميفهمد و فايده و اثر اين را هم ميداند كه چه نتيجه را مالك در نظر گرفته و بزارع هم دستور ميدهد و ممكن است بقيه نيت و نتيجه امر مالك را هم ديگر باين زارع نميگويد براي اينكه شايد صلاح نيست او فعلا بداند كه منظور مالك چه زراعتي است و شايد اصلا خيال زراعتي هم مالك ندارد و منظور ديگر دارد و عجالةً بر او پنهان ميماند و القاء باو نميشود تا موقع خودش و هكذا زارع هم كه بعمله ميگويد بهمين طور ولي عمله كه بگاو اين امر را ميرساند با اينكه اصل عمل شخم بوسيله گاو انجام ميگيرد اما مطلقا نميداند كه چه ميكند با اينكه عادت هم كرده و با كمال استقامت از اين سر بآن سر ميرود و برميگردد و كار خود را انجام ميدهد اما بيچاره نميداند چه ميكند با اينكه چشم و گوش هم دارد زبان هم دارد صدائي هم ميدهد معذلك نميداند ولي باز هر چه باشد حيوان است و في الجمله [ص 472] احساسي دارد و از صداي آن گاوبان يك چيزي ميفهمد كه براست برود يا چپ ، تند برود يا ملايم و هكذا اما آن آهن كه بگردن گاو بسته است و عمل شخم را هم او ميكند ابدا نميداند و صداي كسي را هم نمي‌شنود و جميع حركات آن بواسطه حركت گاو است و مطلقا احساسي ندارد ولي معذلك بامر مالك حركت ميكند و منويات او را انجام ميدهد و تمام حركتش بالقاء و تحريك او است . حال از اين مثل عاميانه ممكن است عالمانه مطلب را بفهمي و جميع امور ملك بر يك نسق است و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت امر ظاهر و باطن هم بيك نسق و يك ترتيب است و تفاوت و اختلاف در ملك خدا نيست .

حال در اين مقام كه سخن ما و سؤال جناب آخوند بود باز امر بهمين منوال است ، سؤال ميكند كه القاء امام منحصر بهمان اهل باطن است يا اهل ظاهر و اهل ظاهر راهي به باطن دارند يا ندارند ؟ تو هم از همين مثل مطلب را درياب ، علماء امت صاحبان درجات مترتبه مختلفه هستند بعضي از آنها از سابقين و احبار و رهبان امت هستند كه مقرب امامند كه خدا ميفرمايد السابقون السابقون اولئك المقربون و امثال سلمان عليه السلامند كه در باره‌اش فرمودند عَلِمَ عِلْم الاولين و الآخرين و فرموده‌اند كه در هر عصري هم سلماني است كه ناچار براي هر پيغمبري و امامي بابي هست كه وجود او حتم است و بمنزله رئيس الوزراء است براي سلطان كه جميع اوامر بدون استثنا اول باو صادر ميشود و او ميداند و ميفهمد و بساير وزراء و حكام القا ميكند و در امثال اين زمانها هم كه شخص سلطان و امام غيبت اختيار فرموده آن باب اعظم هم غايب است كه فرمودند باب ثاني‌عشر با غيبت امام ثاني‌عشر غايب ميشود اين صحيح است و غيبت امام و باب او مانع اجراء امور از مجراي طبيعي خودش نيست و اگر براي امام در ايام غيبت امر و حكم و تصرفي در ملك اثبات ميكني پس لامحاله از مجراي خودش هست و تفصيل اين مطلب را در جاي خود بزرگان [ص 473] دين داده‌اند . خلاصه اين است كه از جمله علما امثال سلمانند كه فرمودند سلمان محدّث است و در حديثي فرمودند ملك باو حديث ميكند و در حديثي فرمودند امام او باو حديث ميكند ، و معني هر دو يكي است و هم‌چنين است در نظراء او و ابواب بزرگ امام در هر زمان كه باشند و اينها اهل باطنند . پس از آن از امثال ايشان كه ميگذرد بوساطت ايشان بعلماء دون درجه ايشان القا ميشود كه نقبا و نجبا باشند كه در مثل اين ايام از معرفت ايشان هم ما و تو محروميم زيرا اين بزرگواران هم ابواب جزئيه امامند و با غيبت امام معقول نيست كه باب امام ظاهر باشد اين است كه خود را معرفي نميكنند ما هم بدون معرفي خودشان اسبابي نداريم كه آنها را بشناسيم و مكلف هم نيستيم كه اشخاص آنها را بشناسيم ولي البته صفاتشان را بايد بدانيم و اولياء نعمت خود و وسائط ميان خودمان و امام عليه السلام را بشناسيم و بدانيم كه در ميانه اين خلق و قراي مباركه ائمه اطهار صلوات الله عليهم قراي ظاهرهٔ هست و بايستي در آن قري سير كرد تا بقريه مباركه و غوث اعظم رسيد . خلاصه از آنها كه گذشتي علما و صلحاي ظاهريه هستند كه علوم و احكام امام عليه السلام بآنها القا ميشود و آنها حاملان آثار و ناقلان و روات اخبارند كه آن علوم را يداً بيد از ثقات و امناء گرفته‌اند و عمل كرده‌اند و بر ما و تو نقل كرده‌اند و رسانيده‌اند و محل توجه و عنايت امام عليه السلامند و مداد آنها را افضل از دماء شهدا قرار داده‌اند و تأسي و اقتداء بآنها را حتم و واجب شمرده‌اند و در اينكه مورد توجه و عنايت امامند شبهه نيست زيرا دست او هستند در اجراء احكام و زبان او هستند در بيان مطالب و البته احترام دارند و اگر چه كه از اهل ظاهر شمرده شوند و محقق است كه راه بباطن و بسوي امام دارند چيزي كه هست اين است كه واجب نيست همه چيز را بدانند و بفهمند حتي آنكه اختيار فهمشان هم در دست خودشان نيست و قلوب آنها و [ص 474] اقلام آنها در دست امام زمان است كه بهر طرف خواسته باشد ميگرداند و اگر درست خواسته باشي بداني اطمينان و يقين ما هم بآنها كه دين خود را از آنها ميگيريم بواسطه اطمينان بامام عليه السلام است كه او شاهد و مطلع و معصوم است و او است كه مأمور بحفظ دين است و اگر غير اين بود اطمينان بغير معصوم و بكسي كه شاهد بر آنچه ميگويد نيست مشكل است و خاصة كه براي اغلب علماي ظاهر هم چنانكه ميداني و از خودشان شنيدهٔ يقين بآنچه ميگويند حاصل نميشود و از ناچاري عمل بمظنه مينمايند پس البته خودشان هم اطمينان بظن خود ندارند تا چه رسد بديگران پس همه اطمينان بوجود مقدس امام است عليه السلام و شهادت او و حفظ او و زياده بر اين محتاج بتفصيل نيست و بعد از اين هم در اين باب بياناتي خواهد آمد ان شاء الله .

سؤال ( ٣٣ ) - تناقض ٤٦ مسلم دانسته كه بايد در هر زماني در ميان مردم كسي باشد ظاهر مشاهد محسوس كه با او سؤال و جواب شود زنده حاضر حاكم حجت عدل معصوم ، و صريحا ميگويد هر مذهبي كه بگويد امام غايب كافي است باطل است . بيان نمائيد كه آن شخص جامع شرايط ٩ گانه يا ١٠ گانه باشد امروز كيست و در زمان آقا كه بوده و چرا مذهب اماميه باطل است و بچه دليل آنكس كه جامع شرايط باشد در هر زمان لازم است . و در تناقضاتش از صفحه نهم جلد چهارم ارشاد تا آخر كتاب را نشان داده و مينويسد تناقض معلوم است .

جواب - چنين عباراتي كه نوشته‌اند باين ترتيب كه در جائي از كتاب مبارك ارشاد نيست و پيدا است كه بعض از كلمات مؤلف ارشاد است كه از هر جائي برداشته و بعضش مفاهيمي است كه جناب آخوند ساخته و خيال كرده و جهت اين استفهام را هيچ نمي‌فهمم كه ( چرا مذهب اماميه باطل است ) و حال آنكه جميع مجلدات ارشاد و جميع مؤلفات ديگر آن بزرگوار بلكه جميع زحمات [ص 475] شبانه‌روز ايشان در طول ٦٣ سال عمر براي اثبات و اِحكام مذهب اماميه بوده و نميدانم از كدام فرمايش ايشان چنين استنباطي ميشود كه مذهب اماميه باطل است نعوذ بالله ، خلاصه آنكه فرط عناد با حق و عداوت جناب آخوند با اسلام و مسلمين اختياري براي زبان و قلم ايشان باقي نگذارده ولي معذلك كله سؤالي است و جواب دارد و بجواب مختصر هم نميگذرد زيرا مطلبي است كه دانستن آن بر هر فرد مسلم لازم و واجب عيني است و چيزي كه مايه خوشوقتي و موجب شكر است اين است كه جواب شافي كافي و بقدر كفايت بلكه زياده از حد حاجت براي اتمام حجت بر جميع خلق موجود و حاضر است كه اصل آن كتاب خدا و سنت رسول و اخبار ائمه طاهرين صلوات الله عليهم است كه ميزان جميع امور دين است و بعد از آن ضرورت مذهب و دلائل آفاق و انفس و ادله عقليه كه جميع عقلا تصديق نمايند موجود است و هر كس تا درجهٔ علم و اطلاع داشته باشد و بتواند از اين مأخذها و اصول مطلب خود را بفهمد كه البته راهش باز است و ديده و خوانده و فهميده و هر كس مانند حقير و امثال من عامي باشد كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم در عربي و فارسي كه جميعا تفسير و ترجمه و توضيح كتاب و سنت است و مخصوصا در فارسي كتاب ارشاد در دست است و براي آنها كه درد دين داشته باشند و بخواهند چيزي بفهمند كافي است و جواب اين سؤال را مفصلا داده‌اند و محتاج نيست ما در اينجا تفصيل بدهيم بلكه از حد امثال اين ضعيف بالاتر است و براي امثال ما است كه از آنها بگيريم منتهي سعي هم داشته باشيم كه عقل و فهم ناقص خود را هم حكم قرار دهيم زيرا كه مشعر فهم اين مسأله عقل است و با جان خود هم خصمي نداشته باشيم و از خدا هم بخواهيم كه ما را براه راست هدايت فرمايد و خواهد فرمود زيرا خودش فرموده است الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا ولي ناچاريم عبارات [ص 476] مختصرهٔ كه مناسب جواب جناب آخوند است براي اقناع ايشان بنويسيم .

پس اجمالا عرض ميكنم اما موضوع لزوم وجود حاكم ظاهر عدل معصوم جامع جميع شرايط امامت كه از بديهيات مذهب است و جميع شيعه بر اين عقيده هستند و اساس فرق شيعه و سني همين است و در هر جا كه بيان فرموده‌اند مرادشان اين است و جلد سوم ارشاد در بيان امامت است و تكرار كتاب ارشاد را نبايد بكنيم هر كس بخواهد رجوع ميكند . و اما مسأله غيبت امام عليه السلام يا غيبت جماعتي از انبياء سابق مثل صالح و يونس و موسي عليهم السلام و غيرهم كه اتفاق افتاده اين مسأله ديگر و حكمت ديگر است كه در كتاب ارشاد هم مفصل و مشروح عنوان دارد و اسرار و جهات و علل غيبت امام را بيان فرموده‌اند و اينجا جاي تفصيل آن مطلب هم نيست و بديهي است كه خداوند حجتهاي خود و امام عليه السلام را براي غيبت خلق نكرده و نفرستاده بلكه نبي و حجت را براي اتمام حجت و امام را قرار داده است براي اينكه ايتمام باو بشود و نماينده خداوند باشد ولي گاه ميشود كه اوضاع ملك و مصالح خلق ايجاب ميكند كه پيغمبر يا امام چندي غيبت اختيار كنند براي حكمتها كه منظور دارند و آنها كه بخواهند بدانند ان شاء الله بكتاب ارشاد رجوع نمايند ، قصد اين است كه حكمت اوليه وجود امام و پيغمبر غيبت نيست بلكه حكم واقعي حضور و شهود است ولي علتي پيدا ميشود كه غيبت ميفرمايد و آن علت هم لامحاله از خلق است و نقص و قصور و امراض عارضه بر آنها گاهي موجب ميشود مثل اينكه خداوند طعامهاي خوب را براي خوردن و استفاده خلق قرار داده ولي گاهي مريض ميشوند و چندي طبيب آنها را پرهيز ميدهد ، حال هم‌چنين مسأله غيبت امام ابتداءً لازم نيست بلكه در حكمت اوليه و حكم واقعي جايز هم نيست و تمام ادله وجود پيغمبر و امام و حجت همه دلالتشان اين است كه امام در ميانه مردم محسوس و [ص 477] مشهود باشد كه مردم استفاده كنند و سبب بروز و ظهور علت غائي در خلق و تقرب ايشان بخدا بشود بلكه غيبت امام و حجت بكلي نقض غرض است ولي معذلك حكم نفس الامري امروز و حكمت ثانوي همين است كه غيبت فرمايد ، ولي بايد فهميد كه بچه علت امر منتهي بغيبت ميشود و اخلال باين امر عظيم ميشود و آيا سببش از خداست يا از خلق است ، اما از خدا كه نعوذ بالله نيست پس لامحاله از خلق است زيرا خلق ناقصند و معتدل نيستند و گاه ميشود كه اين بدبختي را خودشان فراهم ميكنند . بهر حال كه شبهه نيست كه امام نبايد غايب باشد و خدا اينطور قرار نداده و اگر امر غيبت ابتداءً از حكمت بود مي‌بايست خدا هيچ پيغمبري را هم نفرستد يا امامي هم قرار ندهد و حال اينكه سنت پروردگار بر خلاف اين جاري است و اگر انبيا و اوليا نيامده بودند كسي از خدا بما خبر نميداد و آنچه معلوم و تواريخ و اخبار نشان ميدهد هميشه اتمام حجت از طرف پروردگار شده و پيغمبر و حجت خود را فرستاده و اخلال بحكمت نفرموده ولي امت جمع ميشدند و آنها را ميكشتند و از ميان ميبردند يا اينكه آن حجت از ميانه آنها ميرفت و خود را كنار ميكشيد و جاني بسلامت بيرون ميبرد زيرا منظور خداوند و حجتهاي او هم بيش از دعوتي و اتمام حجتي نيست و اجباري نميفرمايند و سلب اختياري نمي‌نمايند . خلاصه پس وجود امام ظاهر شاهد محسوس معصوم جامع جميع شرايط واجب است و در هر جا فرموده‌اند باين منظور فرموده‌اند و اما امر غيبت جهت ديگر و حكمت ديگر دارد و ابتداءً لازم نيست و بدون وجود سببي كه اقتضاي غيبت نمايد جايز هم نيست و ايجابش هميشه از طرف خلق ميشود كه امام نميخواهند و مطيع نميشوند نه از طرف خدا ، و اين جمله خيال نميكنم محتاج باستدلال باشد خاصة كه مجال حقير هم كم است پس در لزوم وجود امام محسوس معصوم ان شاء الله شبهه نيست .

و اما اينكه نوشته كه [ص 478] صريحا ميگويد هر مذهبي كه بگويد امام غايب كافي است باطل است ، اين هم خلط مبحث خود جناب آخوند است سابق بر اين هم بيان اين مطلب گذشت و نه منطوق عبارات ايشان اين است نه مفهوم آنها ولي آنچه ايشان مكرر تصريح فرموده‌اند اين است كه امام غايب تعليم نميفرمايد و امت را تربيت نميكند و خلق ناقص از او منتفع نميشوند و چاره دردشان باينكه در يك عهد و زماني امام در ظاهر تشريف داشته و اخبار و حكاياتش امروز بما برسد نميشود و اگر امر باين منوال ميگذشت همان حضرت آدم ابوالبشر عليه السلام كه پيغمبر بود اخبار او هم بما ميرسيد و ديگر آمدن انبياء پشت سر هم لازم نبود و هم‌چنين بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله وجود ائمه معصومين و نصب ايشان لازم نبود پس وجود امام سابق كه در زماني ظاهر بوده و از دنيا رفته يا از دنيا هم نرفته اما غيبت اختيار كرده رفع همه حوائج خلق باين نميشود و تعليم جهال و هدايت ضلّال باين كيفيت نميشود و كلمه امت جمع نميشود و اين مطلب از بديهيات اوليه است كه بواسطه آبي كه ديروز بود و آشاميديم و رفع عطش كرديم امروز رفع عطش نميشود يا غذائي كه ديروز موجود بود و ما خورديم امروز سير نميشويم و گرسنگاني كه امروز متولد شدند و غذا ميخواهند غذاي ديروز بدردشان نميخورد و اميد باينكه بعد از اين روزي ميآيد كه آب و نان فراهم و فراوان ميشود گرسنگان و تشنگان امروز قانع نميشوند بلكه همه خواهند مرد . عقل خود را جمع كن و ملتفت باش كه با اينكه اين مسأله از ابده بديهيات است از مشكلترين مسائل دين است و تعجب آنجا است كه جماعتي كه ملتفت مسأله نشده‌اند و خيال ميكنند اهل دين و ايمان هم هستند چه خيال ميكنند و اگر خيالي هم ميكنند و نمي‌فهمند چرا ديوانه نميشوند و چطور آسوده نشسته‌اند .

خلاصه آنكه جاهل امروز بواسطه بودن معلم هزار سال قبل يا معلمي كه بعد از اين بايد [ص 479] بيايد و نيامده عالم نميشود و اگر واقعا درد جهل را فهميدهٔ در صدد كار خود باش و اگر نفهميدهٔ كه روي سخن ما هم با تو نيست و سخن را روي با صاحبدلان است ، و اگر چه غرض جناب آخوند جز ايراد و عناد و دروغ بستن چيزي نيست و از روي درد دين سؤال نكرده ولي چون مسأله مهم است و اشخاصي را هم خداوند براي دين در هر زمان خلق كرده كه واقعا ميخواهند چيزي بفهمند چنانكه خداوند ميفرمايد فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين ضرورت دارد بر ما كه در اين مقام كلماتي بنويسيم شايد ان شاء الله بربخورند بآن چون آنچه ظاهر است اين است كه جواب اين مسأله را جز از ما و مشايخ ما نمي‌شنوند و در جاي ديگر شايد نيست ولي سعي در اختصار ميكنيم و مطلب را ان شاء الله بطوري بيان ميكنيم كه با وجود اختصار آن جواب جميع اطراف سؤال جناب آخوند داده ميشود ان شاء الله و اميدوارم خداوند بخواهد و بيان شريفي بر قلم اين ناچيز جاري شود كه اساس فرق مذهب ما با سنيان هم معلوم شود و اسباب مزيد يقين اخوان مؤمنين شود و بعضي شبهات شيطاني اگر در بعض قلوب صافيه عارض شده است بحول الله زايل شود ، و آنچه در اين مقام عرض كنم باز مأخوذ از بيانات مولاي بزرگوار مؤلف ارشاد است اعلي الله مقامه و جزاه الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين .

و آن اين است كه در مذهب شيعه مسلم شده است كه سرّ وجود معصوم در هر زمان اين است كه مردم مدني الطبع هستند و مختلفة الطبايع و عموما بالذات جاهلند پس محتاج هستند بحاكم و معلمي تا نظام ايشان برجا باشد و با تمام براهين اين مطلب را ثابت كرده‌اند كه ما بتكرار نمي‌پردازيم از اين رو خداوند در هر عصري پيغمبري يا امام معصومي قرار داد كه مشهود عامه بود و طرف مراجعه مردم بود و آنچه نميدانستند از او سؤال ميكردند و صلاح و فساد آنها را بيان ميفرمود و در ميانه [ص 480] مردم حاكم عدل بود و بهمين براهين شيعه مذهب عامه را باطل و فاسد ميدانند زيرا آنها وجود امام معصومي را بعد از پيغمبر و در هر زمان لازم ندانسته‌اند . حال اگر كسي بگويد كه اگر اين برهان صحيح است پس نعوذ بالله مذهب شيعه هم باطل است زيرا شيعه هم بعد از غيبت امام و حجت معصوم مثل عامه شده‌اند بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله و شيعه هم اكتفا بعلماي خود كردند هم‌چنانكه عامه هم اكتفا بعلماي خود نمودند و شيعه هم واقع در شكوك و ظنون و شبهات شدند و اختلاف در ميانه آنها پيدا شد هم‌چنانكه عامه اختلاف كردند و عمل بشك و ظن نمودند و باب علم بر هر دو طايفه بسته شد پس بهر دليلي كه شما مذهب سنيان را باطل كرديد بهمان دليل مذهب خودتان باطل است عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم جل شأنه غيب مطلق است و از ادراك خلايق برتر و بالاتر و لاتدركه الابصار و هو يدرك الابصار و هو اللطيف الخبير و خلق او جميعا در رتبه حدوثند و با پروردگار ممتنعند و از رتبه خلقيت تجاوز نميكنند و بخدا نميرسند و جائي كه وجود خلق ممتنع است البته ادراكي ندارند و معرفت خدا را حاصل نميكنند مگر بهمان اندازه كه خواسته باشد خود را بخلق بشناساند و خلق را براي معرفت و بندگي خلق كرده و طوري قرار داده كه بهر اندازه از صفت تعريف خود بآنها معرفي فرمود بتوانند بشناسند و آن صفت تعريف را لامحاله در خود خلق قرار داده منتهي اين است كه در اول مخفي است و ظاهر نيست از اين رو در ميانه خلق جماعتي را برگزيد و عنايات خاصه خود را بر حسب استعدادي كه در آنها قرار داده بود شامل آنها نمود كه اشرف و اكمل آنها شخص پيغمبر خاتم بود صلي الله عليه و آله كه او را اسم خود و وصف خود قرار داد و او را در وصفيت و نمايندگي اوصاف خود كامل من كل حيث قرار داد و پس از آن او را دست خود قرار داد در استخراج آن [ص 481] قوٰي كه در ساير خلق قرار داده بود كه آنچه در باطن آنها است اظهار فرمايد پس او را قائم مقام خود قرار داد در جميع عوالم و آمر و ناهي در ميانه خلق قرار داد و او را نازل فرمود در جميع عوالم و در همه جا امر پروردگار را ابلاغ نمود تا رسيد باين عالم ما و در اينجا لباس بشريت پوشيد و بزبان ما تكلم فرمود و دست خدا و زبان خدا در هدايت بشر گرديد زيرا دست بشر بخدا نميرسيد و ادراك خدا را نميكرد پس آن وجود مقدس در ميانه بشر اظهار توحيد پروردگار را نمود هم‌چنانكه در جميع عوالم عاليه توحيد پروردگار بواسطه آن حضرت ظاهر شد و پيش از هر چيزي آن بزرگوار توحيد خداوند را نمود و بعد از آن ، سبب و آلت استخراج توحيد از ساير خلق شد و همه از او آموختند و در ميانه بشر هم كه ايستاد بر حسب همين عالم توحيد خدا را در اعمال صالحه و اخلاق حسنه و انواع عبادات باطوار مختلفه ابراز فرمود و تعليم ساير بشر فرمود كه بدانند بندگي و توحيد پروردگار در اينجا باين نحو است چنانكه فرمود هر كس آرزومند لقاء پروردگار يعني صفت توحيد است پس بايد عمل صالح نمايد و شريك نگيرد در عبادت پروردگار احدي را ، پس اگر بنا شد اين نماينده بزرگ توحيد كه اشرف و اكمل از او براي پروردگار خلقي نيست و موحدي بزرگتر از او نيست كه جميع خلق در جميع مراتب از مقام اول ما خلق الله گرفته تا اين عالم خاك مي‌بايستي توحيد خود را از او بياموزند معصوم نباشد از جميع آنچه بر خلاف توحيد خداست در جميع مراتب خودش پس لازم ميآيد كه در بعض مراتبش آلت استخراج توحيد نباشد و در همان مراتب آلت استخراج شرك و كفر باشد زيرا همان طور كه عبادات و اعمال صالحه ظاهر توحيد و تجسم توحيد است معاصي و اموري كه بر خلاف رضاي خداست ظاهر و تجسم شرك است و اگر جايز باشد كه چنين كسي خطا و سهو و لهو و غفلت از او سر بزند در حين خطا البته آلت شيطان خواهد بود و [ص 482] در آن حال دست شيطان است در استخراج شرك و كفر ، و اگر گفته شود كه نقلي نيست در امور عاديه بشريه خطا و سهو و نسيان داشته باشد و در موقع ابلاغ امر خداوند او را حفظ نمايد كه خطا و اشتباه ننمايد هم‌چنانكه علماي عامه ميگويند عرض ميكنم جواب اين شبهه بسيار دقيق است هوش خود را جمع كن و آن اين است كه اگر خطا و نسيان و اشتباه در جميع اسباب و آلات ملكيه كه خداوند افعال را با آن اسباب جاري ميكند از مبدء تا منتهي جايز است پس خداوند با چه سببي منع از خطا و سهو ميفرمايد و كسي را در موقعي حفظ از خطا ميفرمايد زيرا همچو فرض كردي كه سبب معصومي نيست و بنا بر اين خطا را در خدا جايز دانستهٔ زيرا كه سبب و آلتي كه خطا نكند ندارد و بعلاوه هر خطاكننده بفعل خود خطا ميكند و خدا هم بفعل خود خطا كرده پس خاطي است ، و اگر ميگوئي خداوند در ملك خود سببي يا اسبابي خلق كرده كه خطا نميكند و البته آن سبب هم غير خداست پس از محمد و آل‌محمد عليهم السلام كه اول ما خلق الله‌اند كيست كه بالاتر باشد ؟ پس ايشانند آن سبب معصوم كه خطا و سهو در آن جايز نيست ، و بعلاوه ايشان وصف تعريف خدا هستند و اگر خدا نفس خود را بصفت خطا معرفي فرموده باشد پس بايد ما نعوذ بالله خداوند را بخطا و سهو بشناسيم و اين باطل است . پس با اين برهان قويم عصمت اين بزرگواران ثابت است و در جميع امور بشريه عاديه معصومند زيرا در اين مقام هم آيت توحيد و وصف تفريد ايشانند وانگهي كه ميگوئيم ايشان اول ما خلق الله‌اند و جميع خلق از شعاع ايشان است پس آنچه در ايشان مفقود باشد در جميع خلق مفقود است و هر چه ايشان غفلت از آن نمودند نبايد هيچ خلقي ملتفت آن باشد و هر چه ايشان در آن خطا كردند نبايد ديگري بآن برسد و اين مطلب بديهي البطلان است ، و اگر بگويند كه مقام بشريت پيغمبر و آل‌محمد عليهم السلام مقام مؤثريت ايشان نيست و سهو و [ص 483] خطا را در مقام بشريت اثبات ميكنيم عرض ميكنم : ماذا بعد الحق الا الضلال بهر تقدير كه بگويند سؤال ميكنيم پيغمبر در حال خطا و سهو آيا نماينده خدا و صفت تعريف او است يا نيست ؟ شبهه نيست كه خطا از خداوند نيست و از شيطان است و مظهر شيطان لايق اِخبار از خدا و تعريف پروردگار نيست و مفروض و حقيقت امر اين بود كه بالاتر و برتر از پيغمبر و ائمه معصومين (س) كسي نيست پس در جميع احوال معصوم است پس در هر زمان وجود چنين حجت معصومي فرض است كه مؤدي و مبلغ از خدا باشد و آيت تعريف و تعرف او باشد و حجت پروردگار من جميع الجهات بالغه باشد و زياده بر اين اين مختصر را گنجايش نيست ، و ميگوئيم چون در عالم بشريت بر پيغمبر هم عادات بشري جاري است و بالاخره او هم ميميرد پس واجب است براي او قائم مقامي در هر زمان باشد كه مؤدي از خداوند باشد و حكم جميع خلق را در جميع مراتب و در جميع زمانها بداند و برساند و گنجايش اين علم را جز سينه پيغمبر يا كسي كه مثل او باشد ندارد و بايد چنين كسي هميشه حي قائم موجود باشد زيرا احكام خلق و مصالح آنها دائما در تجديد و تغيير است و كسي احاطه بجميع احكام و مصالح خلقيه نمي‌نمايد جز شخص معصوم صلوات الله عليه كه شاهد بر جميع خلق است پس واجب است در جميع اعصار كه امام معصومي شاهد بر كل و قائم بجميع امور كونيه و شرعيه موجود باشد كه حجت پروردگار در هيچ زمان باطل نشود و آن امام يا ظاهر مشهور است و يا غائب مغمور و خداوند ببندگان خود مهربان است اگر صلاح مردم را در اظهار حجت بداند ظاهر ميفرمايد او را و اگر صلاح را در خفاء او بداند پنهان ميدارد او را و در هر دو حال رعيت از او پنهان نمي‌مانند زيرا كه او شاهد بر آنها است و خلق در مرأي و مسمع اويند و صلاح و فساد و احكام آنها را ميداند و جميع اعصار را مشاهده ميكند و زياده و نقصاني كه در دين واقع شود [ص 484] ميداند و بر قلوب و صدور علما هم مطلع است و خود او از جانب پروردگار مأمور حفظ دين است و قادر است بر آن و رعيت اگر او را نمي‌بينند مانع نيست و شهادت امام و مأموريت او دخل بمشاهده يا عدم مشاهده رعيت مر او را ندارد پس وجود امام حافظ عادل معصوم بعد از پيغمبر واجب است و اگر نبود حق از باطل شناخته نميشد و امور مسلمين البته مشتبه ميشد پس امام هست و تصرف ميفرمايد زيرا شرط تصرف مشاهده و معاينه و قدرت و مأموريت امام است و او در هر حال حاصل است و شبهه در آن نيست . و اما اگر پيغمبر معصوم صلي الله عليه و آله از ميان برود و حجت معصومي بعد از او نباشد هم‌چنانكه عامه معتقد شدند پس براي دين حافظي نمي‌ماند زيرا مردم كه شاهد خلق و عالم باحكام نيستند و صلاح و فساد قوابل را نميدانند و پيغمبر هم كه بواسطه مردن رفع عنايت ميفرمايد چنانكه حضرت عيسي (ع) بخداوند عرض ميكند و كنت عليهم شهيدا ما دمت فيهم فلما توفيتني كنت انت الرقيب عليهم يعني من شاهد بر امت بودم تا در ميان امت بودم و بعد از توفي من تو خود شاهد و مراقب آنها هستي ، پس ما الحمد لله مانند عامه عميا نيستيم و ما امام شاهد و عادل و معصوم داريم كه دين ما را حفظ ميفرمايد و تمام اتكاء و استناد شيعه بوجود مقدس او است . و اما علماء حاملين دين در زمان غيبت راويان اخبارند و حاملان آثار و رسولان حجت معصومند بسوي اين مردم هم‌چنانكه در زمان ظهور حجت معصوم هم امر بهمين منوال بود و امام عليه السلام در مدينه يا كوفه تشريف داشت و در هر بلدي قاضي و عالمي نصب ميفرمود و دست همه رعيت بامام نميرسيد و از او نمي‌شنيدند و علما واسطه ابلاغ احكام حجت بودند هم‌چنانكه پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در مدينه بود و دست همه امت باو نميرسيد و مردم از او غايب بودند و رسل و رسائل بسوي آنها ميفرستاد ، پس حالت امروز ما هم با امام غايب [ص 485] همان حال است ، امام حي است و در محل غيبت خود تشريف دارد و متصرف در ملك و رعيت است و علماء و روات اخبار هم رسولان او هستند و معصوم هم نيستند هم‌چنانكه سفراء پيغمبر صلي الله عليه و آله و روات و علماء در زمان ائمه اطهار هم هيچيك معصوم نبودند و بناي عالم اساسا بر اين نيست و الا لازم بود كه معتقد بعصمت همه مردم بشويم براي اينكه اگر انسان معصوم نباشد حتي بگوش خود و چشم خود هم مطمئن نميشود زيرا مكرر اشتباه و خطا ميكنند و اين مطلب خلاف عادت و غير لازم است و هم‌چنانكه در سفراء پيغمبر (ص) عصمت شرط نبود حال هم در علما و روات اخبار با وجود تشريف داشتن امام و قدرت او و تصرف او و حفظ او ديگر عصمت شرط نيست و بر امام است كه آنها را حفظ فرمايد خاصة كه ما در علما و فقهاي شيعه شرط ميكنيم كه فقط راوي از امام باشند و از خودشان رأي و اجتهادي نداشته باشند و در شخص راوي جز راستگوئي شرطي نيست و همينكه او را راستگو شناختيم باو اطمينان ميكنيم و باين لحاظ همه شيعه اجماع دارند كه روايات غير شيعه اثني‌عشريه مثل واقفيه را هر گاه قراين صدق آنها را دانستند بپذيرند ، بلي اگر براي فقيه جايز بود كه بدليل عقل خود حكمي بكند و صلاحي بينديشد يا استحساني نمايد هم‌چنانكه بعضي معتقد شده‌اند در آن موقع واجب بود كه معصوم هم باشد تا انسان قطع بقول او حاصل نمايد و بداند كه جهل او بر عقلش غالب نشده زيرا كسي كه برأي و عقل خود چيزي بگويد حقيقةً مدعي مقام ولايت و نبوت بلكه الوهيت است ، پس ولي و نبي البته بايد معصوم باشند و اما آنكه حكايت ميكند و روايت ميكند غير از راستگوئي توقعي از او نداريم و اعتماد بر روايت او هم ميكنيم زيرا امام حافظ تشريف دارد و قراين صدق راوي هم موجود است پس اشكالي نيست ، و اما عامه دو خطا كرده‌اند يكي آنكه معتقد بوجود امام معصوم بعد از پيغمبر نشده‌اند و ديگر آنكه برأي [ص 486] و عقل خود مستبد شده‌اند و اين است فرق ميانه شيعه و سني . پس اين است مختصر عقيده مؤلف ارشاد كه موافق كتاب و سنت است و ما اخبار و آيات داله بر مراتب فوق را اختصارا ترك كرديم و اين است اجماع و ضرورت جميع شيعه و مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه شرط عصمت در غير معصومين اثني‌عشر صلوات الله عليهم نفرموده و علماي شيعه را معصوم ندانسته و جناب آخوند اعمال غرض ميكند و خداوند دروغگو را مفتضح ميكند .