حال جناب آخوند چه ميگويد ؟ نسبت علم علماء سابق را با عالم محقق و حكيم مدقق مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه ميخواهد بسنجد ؟ اولا مربوط باو نيست اول سواد فارسي تحصيل كند و با اين بي‌سوادي اين اندازه ساعي در القاء شبهه در ذهن عوام نشود ، ثانيا ميگوئيم كه پايه علم آن بزرگواران رضوان الله عليهم بدرجه مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نبوده است و ما كه خدمت هيچيك نرسيده‌ايم ولي شاهد ما آثار باقيه آنها است كه تأليفاتشان باشد هر كس اهل هر علم و فني كه هست مقايسه نمايد و بفهمد و تنها بهمان كتاب ارشاد هم از ميانه ٢٤٦ جلد تأليفات مختلفه ايشان كه رجوع نمايد مطلب دستش ميآيد ، و اگر سابقين در بيان معارف اسلام و تشريح و توضيح اخبار آل‌محمد عليهم السلام كوتاه آمده‌اند و غالب تحقيقاتشان و نظرياتشان موافق ذوق عوام مردم و حاق واقع را مثل مؤلف ارشاد بيان نكرده‌اند مسلما از دو احتمال خارج نيست يا اين است كه ملاحظه [ص 436] تحمل و عقل مردم را نموده‌اند و بزبان كودكان حرف زده‌اند و البته در علماي بزرگ مثل نواب امام (ع) غير اين احتمال را نميدهيم و در بعضشان هم ميگوئيم يقينا نفهميده‌اند و ندانسته‌اند و از اين احتمال كفري و زندقهٔ لازم نميآيد ، مگر نه اين است كه شيخ صدوق عليه الرحمه در عصمت پيغمبر صلي الله عليه و آله توقف داشت ، حال يا نميدانست يا تقيه ميكرد ، و شيخ مفيد عليه الرحمه با آن بزرگي كه تا آن درجه محل وثوق و مرحمت امام عليه السلام بود در باب رجعت ائمه اطهار صلوات الله عليهم توقف داشت و البته دلائل اين مطلب در آن موقع در نزد او ثابت نشده بود و ندانسته بود چه اشكالي وارد ميآيد و بعد از او هم هر دو موضوع در نزد همه علما بثبوت پيوست و جزو ضروريات مذهب شد ، يا اگر مرحوم مجلسي اعلي الله مقامه اخبار معاد را كه خود روايت ميكند در اغلب آنها خودش اظهار جهل ميكند و در بعضشان هم شايد تحقيق نامناسبي فرموده كجاي دنيا عيب ميكند و اگر شيخ مرحوم اعلي الله مقامه كه بعد از او ميآيد همان اخبار را شرح و توضيح بفرمايد طوري كه با ضرورت اسلام هم مطابق باشد و هزار مشكل هم در اين ميانه حل شود چه عيب دارد و فوق كل ذي علم عليم ، پس نسبت ندانستن اگر بموقع خودش بكسي دادند اين دشنام نيست و عالم هيچوقت اغراء بجهل نميفرمايد و گفتني را در موقع ضرورت ميگويد و در عين حال احترام علماء اعلام را همه جا محفوظ و ملحوظ ميدارد و خدمات ايشان باسلام و مسلمين پوشيده نيست و اگر زحمت ايشان در ضبط و ربط اخبار آل‌محمد عليهم السلام نبود امروز اثري از اسلام پيش ما و شما نبود پس شكر احسان آنها بر همه كس لازم و حتم است و بيش از بزرگان ما هيچكس احترام علما را منظور نداشته زيرا قدر زحمات آنها را ايشان ميدانند و ميشناسند نه ديگران و قدر زر زرگر شناسد قدر جوهر جوهري ، و اشتباه‌كاري‌هاي [ص 437] جناب آخوند هم تأثيري ندارد .

سؤال ( ٢٥ ) - در اثر اين بي‌ادبي و جسارت فورا چهل تناقض از تسلسل كلامشان از چهارده پانزده كلمه از نمره ١٩ تا آخر ثابت ميشود و علاوه با جديت خواسته ارتداد و كفر را از خودشان برطرف و انكار انتساب علماء اعلام بدانها بدين عبارت چهارده پانزده كلمه نمايد انكارشان اقرار بفرمايش علما شده ، آيا كرامت محير العقول تاريخي نيست ؟ از ذوات مقدسه بزرگان اسلام اگر ميتوانيد جواب و انكار اين كرامت و رفع چهل تناقض را بفرمائيد بسم الله و اگر علاج‌بردار نيست البته پاكدامني شما خدا را نصب العين شما و اقرار بدين بزرگ كرامت ميفرمائيد .

جواب - عين عبارات همين است كه نسخه كرديم و هر كس هر چه از اينها ميفهمد بفهمد ، و اما تأييدات غيبيه و كرامات را براي علماء و بزرگان اسلام منكر نيستم زيرا محل نظر حضرت حجت عصر عجل الله فرجه بوده‌اند و جميع نعمتها و بركات كه خداوند بخلق خود داده و ميدهد بواسطه عنايت بآنها است و از هر يك از آنها كه كرامت ديده شود عجب نيست و مكرر هم ديده شده و الحمد لله ايمان داريم ، اما كرامتي كه جناب آخوند نسبت ميدهد خيال ميكنم بي‌معني است و كرامت نيست بلكه توهين است و ساحت مقدس آن ذوات مقدسه را آلوده كرده و در عبارات مؤلف ارشاد عبارتي نيست كه بقصد توهين بعلماي اعلام نوشته شده باشد و در اثر آن بي‌ادبي چهل تناقض در همان عبارت از كرامت علماء اعلام ظاهر شده باشد ، و بهر حال ناچاريم كه جوابي باندازه ضرورت از هر يك بدهيم ان شاء الله .

و از آن جمله است كه در تناقض ١٩ متذكر شده است كه چون آقا علماي اسلام را للگان و ددگان امت ناميده و در اينجا يعني صفحه ١٥٤ جلد سوم مي‌نويسد آن للگان سابق با آنكه همين كتاب و سنت را قبول [ص 438] داشتند اما معاني آنها را نميفهميدند و ما آنچه ميگوئيم بدليل همان كتاب و سنت است و همچو نيست كه آنچه ما ميگوئيم بكلي اختراع باشد بلكه عين همان كتاب و سنت است ، و متذكر شده كه آقا در چندين جاي كتاب ارشاد فرموده است كه علماي اسلام محل عنايت و توجه امام عصر عجل الله فرجه بوده‌اند و القاء علوم بآنها ميشده است و مورد مرحمت امام بوده‌اند پس تناقض دارد با آنچه اينجا نوشته كه آنها نميفهميدند و القاء علوم بآنها تناقض دارد با نسبت ناداني ، و نيز متذكر شده كه در همه جاي كتاب ارشاد اقرار كرده است كه در جميع اقوال تابع كتاب و سنت است و اينجا مينويسد همچو نيست كه آنچه ما ميگوئيم بكلي اختراع باشد بلكه عين كتاب و سنت است آنوقت پيش خيال خود معني ميكند كه بعض آنچه ميگوئيد بقول خودتان اختراع است و كفر و ارتداد ميشود پس ميخواستيد كفر و ارتداد خود را برطرف كنيد و بزبان خود اقرار بكفر كرديد پس نعوذ بالله كافر و مرتد شديد ، و از اين قبيل خيالات را تفصيل داده و چهل تناقض حساب كرده است .

و ميگوئيم كه اولا نسبت ندانستن و نفهميدن بكسي دادن اگر بموقع باشد دشنام نيست و كفر و ارتدادي نيست و علماء سابق سهل است كه پيغمبران هم همه‌شان همه چيز را نميدانستند و بعضشان ميدانست چيزي را كه ديگري نميدانست و از او تعليم ميگرفت و يا آنكه خداوند بوحي خاص باو تعليم ميفرمود پس اينكه مطلقا ايرادي نيست و ثانيا ميگوئيم چنانچه در اوايل كتاب هم شرح داديم كه لفظ جمع در همه جا براي استغراق افراد جنس نيست و دليل از كتاب و سنت و قواعد محاوره آورديم و بتكرار نمي‌پردازيم و در اين مورد و در ساير موارد كه مؤلف ارشاد انتقادي از سابقين نموده باشند مربوط بهمه نيست بلكه اغلب مربوط باشباه علما است كه خود را از آنها شمرده باشند و آنها هم باين اسم خوانده ميشوند و مقصودش بزرگان از علما و آنها كه [ص 439] اسوه و قدوه بوده‌اند نيست زيرا خود مؤلف همه جا بقول آنها استشهاد ميفرمايد و استناد ميكند و تأسي بآنها دارد و عمل بقول آنها ميكند و دروغهاي جناب آخوند ظاهر ميشود پس از اين قبيل تناقضات بر عبارات ايشان وارد نميآيد .

و اما اينكه آنها محل نظر امام (ع) البته بوده‌اند و القاء علوم بآنها ميفرموده است تناقض ندارد با آنكه معذلك همه چيز را هم آنها نمي‌دانسته‌اند و چرا آخوند كاسه از آش گرم‌تر شده ؟ خود مرحوم مجلسي عليه الرحمه در ذيل اغلب اخبار مشكله كه روايت ميفرمايد مينويسد كه معني اين را خود امام ميدانند و من نميدانم و ما منتهاي تقدير و تمجيد را از آن مرحوم داريم براي همين كلمه و براي اينكه فرمايش امام را رد نكرده است و گذارده است تا داناتري بيايد و شرح نمايد و شخص عالم بايد همين طور باشد و چيزي را كه نميداند رد ننمايد ولي در ميانه علما ديده ميشوند اشخاصي كه اين انصاف را ندارند و همين كه حديث را نفهميدند رد ميكنند و اين رد بر امام و پيغمبر ميشود و جمعي اين غفلت را كرده‌اند و خيال كرده‌اند هر حديثي را كه خودشان نفهميدند اين حديث نيست و گويا امام (ع) را ملزم قرار داده كه حقايقي را كه آدم نفهم نميفهمد براي اهل فهم هم نفرمايد و اين از كمال ناداني و بي‌انصافي است . خلاصه كه علماي اعلام همه مورد توجه امام بوده‌اند و القاء علوم بآنها ميفرموده است و لكن علي قدر مراتبهم و بنا نيست كه امام علوم اولين و آخرين را بهر فردي القاء بفرمايد و اين مختص باشخاصي مثل سلمان اعلي الله مقامه است كه فرموده‌اند سلمان از ما اهل بيت است و فرموده‌اند سلمان علم اولين و آخرين را دانست و در حديثي تفسير فرمودند يعني علم محمد و علي را دانست ، پس اين فضيلت مختص بنظائر سلمان است كه بتعليم پيغمبر و امام بداند و باو القا ميشود و امام (ع) همه علوم را بهر فرد القا نميفرمايد بلكه بهر كدامي [ص 440] باندازه خودش القا ميفرمايد و خداوند ميفرمايد و لكل منا مقام معلوم و ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا و براي علما تقسيمات و درجاتي است و خدا بعضي را اصحاب ميمنه شمرده است و بعضي را سابقين مقربين شمرده و البته اصحاب ميمنه بسابقين نميرسند ، خلاصه كه تفصيل اين درجات را مشايخ ما در جاي خود بيان فرموده‌اند و مكلفيم كه اين معارف را بشناسيم .

و اما آنكه متذكر شده كه ايشان فرموده‌اند ما در جميع جزئيات و كليات تابع كتاب و سنتيم و اينجا مرقوم فرموده همچو نيست كه آنچه ما ميگوئيم بكلي اختراع باشد بلكه عين همان كتاب و سنت است ، اين هم سفسطه‌ايست كه منتهاي عناد و غرض‌ورزي آخوند را ميرساند و اهل ادب و عبارت‌فهمان تناقضي در اين عبارت نميفهمند كه مفهوم و نتيجه‌اش اين باشد كه بعض آنچه ميگوئيم اختراع است ، و ميگوئيم كه اولا عبارت مبين را بالتمام بايد نقل كرد و اين عبارت در جواب آنها است كه نقل اجماع زوري بر خلاف ايشان كردند كه در چند سؤال قبل مفصلا جواب آن را نوشتيم و اين جواب آنها است كه گفتند ايشان آنچه ميفرمايند جميعش و كلش اختراع باشد ميفرمايد همچو كه شما خيال كرديد همه حرفهاي من اختراع باشد نيست بلكه عين كتاب و سنت است و منظور اين نيست كه بعضش اختراع است و كجا اثبات شئ نفي ماعدا كرده است و في المثل اگر در بازار بشخص بزاز بگويند همه پارچه‌هاي شما بكلي پنبه است او در جواب بگويد همچو نيست كه همه بكلي پنبه باشد بلكه پشم است اگر عبارت هر دو را نقل كني اشتباهي بر شنونده حاصل نميشود و قطع حاصل نميكند كه يقينا بعض پارچه‌هايش پنبه است و اثبات چيزي نفي ماعداي آن را نميكند هم‌چنانكه نفي كل اثبات بعض نميكند خاصة وقتيكه در متممه كلام تصريح بمنظور خود هم نموده است و در اينجا هم ايشان تصريح بمنظور خود نموده‌اند كه آنچه ميگويم عين كتاب و [ص 441] سنت است پس مجالي براي اين سفسطه و ايراد نيست ، ولي آنچه در ذهن حقير خلجان ميكند آن است كه كلام حكيم بي حكمت نيست و همان طور كه در كلام خدا و پيغمبر و ائمه اطهار متشابهات بسيار هست و تصريح فرموده‌اند كه مخصوصا بايد اين متشابهات در كلماتشان باشد و هزار حكمت دارد كه از آن جمله يكي امتحان و افتتان مردم است كه آنها كه در دلهاشان زيغ است و مايل از حق هستند مستمسكي داشته باشند و يكي آنكه بعض از مسائل و حقايق هست كه در الفاظ محكمه نمي‌گنجد و ناچار بايد عبارت متشابه ادا كرد و اگر تو اين را ايراد بداني بايد اول اين ايراد را بر قرآن و فرمايشات پيغمبر داشته باشي و در اين مقام محل اين رد و بحث نيست و متشابه بهمين جهات در كلمات حكما بسيار است و امتياز علم و فهم اهل علم در فهميدن همين متشابهات است و الا محكمات را كه غالب عوام هم ميفهمند . خلاصه يكي از جهات منظور ايشان كه در اين مقام اين لفظ را اختيار كرده‌اند باز جواب جمعي از موردين است كه در بعضي از تحقيقات ايشان كه سابقا نشنيده‌اند فرض اختراع كرده‌اند و خيال كرده‌اند اينها از كتاب و سنت نيست باين لحاظ ميفرمايد در آن بعض كه شما اختراع فرض كرديد آن هم آن طور نيست كه خيال كرديد بلكه عين كتاب و سنت است منتهي چون شما اين معني را سابقا نشنيديد فرض اختراع كرده‌ايد و اگر تعمق كنيد و با ساير اخبار و آثار و دلايل بسنجيد مي‌بينيد كه اختراع نيست و اين توهم شما هم زايل ميشود زيرا موردين و معترضين هم در همه كلمات ايشان نسبت اختراع نداده‌اند بلكه در بعضي بوده كه درست نفهميده‌اند اين است كه در جواب ميفرمايد همچو نيست كه آنچه ما ميگوئيم اختراع باشد يعني در آن بعضي هم كه تصور اختراع ميكنيد اشتباه است بلكه عين كتاب و سنت است . و علي اي حال كه اينها ايرادات امثال جناب آخوند است و در مخيله اشخاص بي‌غرض اين خيالات و شبهات عبور [ص 442] نميكند و تمام افتخار و ادعاي مشايخ ما اعلي الله مقامهم و امتياز و احترام ايشان در نزد ما بندگان ايشان فقط همين است كه آنچه ايشان فرموده‌اند بدليل كتاب و سنت است و از خودشان چيزي نفرموده‌اند و از حدود بندگي آل‌محمد عليهم السلام در هيچ كلي و جزئي خارج نشده‌اند و در همه جا افتخار ميكنند كه آنچه از آل‌محمد عليهم السلام در اخبارشان كه علماء اعلام روايت فرموده‌اند بما نرسيده باشد ما الحمد لله جاهل بآن هستيم و نميدانيم و جز موارد نصوص در هيچ موضوعي اظهار رأي و عقيده و اجتهادي نداريم و تمام كتب و بيانات ايشان حاكي از اين معني است ، حال با اين تفصيل بر خلاف اين مطلب از كلمات خود ايشان معني بيرون آوردن و تناقض پيدا كردن بسيار بي‌مزه است و قاعده عبارت‌فهمي در جميع موارد اعم از قرآن و اخبار يا كلمات علماء ابرار بر اين است كه متشابهات را بايستي عرض بر محكمات كرد و تطبيق نمود نه آنكه معارض و متناقض شمرد مگر اينكه انسان غرض خاصي داشته باشد كه پنهان نمي‌ماند .

سؤال ( ٢٦ ) - تناقض ٢١ ميگويد اگر بامام غايب حجت تمام بود فرستادن پيغمبران و رسل لازم نبود . آقاي مجيب معين نمائيد چگونه امام حجت تامه نيست و نقصان چيست و اگر امام (ع) حجت تامه بود چگونه بعث رسل بيفايده ميشد آيا معقولست كه حجت بودن امام باعث لغو بودن ارسال رسولان شود ؟ آقا بطالع يوزباشي تند تند قلم‌فرسائي نموده . عرض ميكنم در تناقضاتش همين عبارات را با ركاكت بيشتري تكرار ميكند و علاوه ميكند كه اگر امام حجت تامه نيست القاء علوم بعلما هم نمي‌تواند بكند و شما گفته‌ايد امام القاء علوم بعلما ميفرمايد .

جواب - اگر بخواهيم آنچه آنجا مرقوم فرموده‌اند تكرار كنيم و استدلال [ص 443] بر آن هم بكنيم باز بهتر از آنچه خود آن بزرگوار مرقوم داشته كسي نميتواند بنويسد و تكرار لازم نيست و همين اندازه جواب مختصري بايد بدهيم كه تناقضي كه آخوند ميسازد نيست و بماهيت موضوع چندان وارد نميشويم پس ميگوئيم كه فرموده‌اند با امام غايب عليه السلام حجت بر خلق تمام نميشود كجا فرموده‌اند نعوذ بالله امام حجت تامه نيست و چرا باين وضوح بي‌ديني و دشمني خود را ثابت ميكند ؟ حجت تمام نشدن بر خلق عاجز ضعيف با امام غايب شبهه در آن نيست و معني اين اين نيست كه امام حجت تامه نيست زيرا ما ميگوئيم كه خداوند كه خالق خلق و حاكم علي الاطلاق است و در همه جا حاضر و ناظر و ناطق و آمر و ناهي است معذلك بصرف وجود خدا حجت تمام نميشود و اگر ميشد پيغمبران و حجتها قرار نميداد و فرستادن حجج براي تكميل نقص قدرت خدا نيست خدا در هر حال قادر است چه پيغمبر بفرستد چه نفرستد ولي خلق ضعيفند و قابل استفاده از وحي خدا نيستند پس حجت خدا بر آنها تمام نميشود مگر بفرستادن رسولان ، پس آخوند بگويد شما گفته‌ايد خدا حاكم علي الاطلاق نيست ، اين طور نيست خدا حاكم است اما حكومتش را در ميان خلق بوسيله انبيا كرده است . هم‌چنين اثبات كرده‌ايم و از ضرورت شيعه شده است كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله كه از ميان امت رحلت فرمود خليفه و وصي لازم دارد ، حال آخوند بگويد شما اثبات نقص بر پيغمبر كرده‌ايد و گفته‌ايد پيغمبر حجت تامه نيست كه وصي لازم دارد ، اين حرفها چه معني دارد و از اين مطالب ساير علما هم كه نوشته‌اند چرا آخوند بر آنها ايراد نميكند و از اين معاني ركيكه از كلماتشان بيرون نميآورد ؟ خلاصه پس لزوم وجود وصي از جهت نقص پيغمبر نيست ولي براي اين است كه خلق در هر زمان حاكم حي و حجت موجود لازم دارند كه حكمت پروردگار تمام باشد و خلق حجتي بر خدا نداشته باشند و چون امام و [ص 444] وصي غايب هم در دسترس خلق نيست و مباشر و معاشر با ايشان نيست با امام غايب حجت تمام نميشود نه اين است كه امام حجت تامه نيست امام حجت تامه است اما خلق از ادراك امام غايب بلكه امام حاضر عاجزند و واسطگان ديگر ضرور است و مشايخ ما وجود بزرگان و كملين از شيعه را در هر عصر و زمان با جميع ادله ثابت فرموده‌اند و جلد چهارم ارشاد جميعش در اين باب است و ما هم در سؤال قبل نسبت بركن رابع شرحي نگاشتيم ولي چون معرفت آن جماعت هم امروز بر ما ميسر نيست و ابواب و نواب امام غايبند و مخصوصا امام عليه السلام بعلي بن محمد سيمري كه نايب چهارم آن بزرگوار در صدر زمان غيبت بود مرقوم ميفرمايد كه بعد از اين وصيت بكسي منما و نايبي را معرفي مكن و لله امر هو بالغه و از آن روز امر مفوض بعلماي ظاهر گرديد و در توقيع رفيع است كه در حوادث واقعه رجوع بروات اخبار نمائيم و آنها را حجت بر ما قرار دادند ، حال آخوند بگويند چرا امام ايشان را حجت قرار داده معلوم است كه خودش حجت تامه نيست ، پناه ميبريم بخدا از شر اين نفوس ، پس ميگوئيم بامام غايب حجت بر خلق تمام نميشود هم‌چنانكه بعد از آنكه پيغمبر از ميان رفت با همان پيغمبري كه از دنيا رفته حجت تمام نميشود و وصي حي لازم دارد هم‌چنانكه ميگوئيم با وجود بودن خدا كه خود حاكم و آمر و ناهي جميع خلق است حجت تمام نميشود و بايد پيغمبران بفرستد ، حال از هيچيك اين عبارات قصد نقصي بر خدا يا پيغمبر يا امام نيست ولي كار خلق اين اسباب را لازم دارد ، فرضا اگر گفتيم كه شخص نجار تا اره و تيشه نداشته باشد در نمي‌سازد تو بگو معتقد شده‌ايد كه اين استاد نجار استاد نيست و نجاري نميداند ، اينطور نيست او نجار است و نقصي در او نيست اما چوب بدون اره بريده نميشود ، حال اگر ميگوئي اين مثَل در نجار درست است اما در امام درست نيست براي اينكه امام حجت تامه است و قدرت [ص 445] او كامله است و بايد با وجود غيبت حجت بر خلق تمام فرمايد تا حجيتش تامه باشد ميگوئيم امر ابلاغ بنا نيست بنحو اعجاز و كرامت باشد و هم‌چنين بنا بر اين نيست كه خلق را بدون زحمت و اكتساب خودشان بدرجه امام برسانند كه بتوانند بلاواسطه از امام بگيرند يا همه خلق را با وحي و الهام هدايت و دعوت نمايند و همه اينها محالاتي است كه از تحكم جناب آخوند لازم ميآيد و خدا امر خلق و هدايت آنها را بحكمت جاري فرموده نه بتحكم جهال و دليل ساده عوام‌فهم در اين مقام همين است كه اگر اين كيفيت از حكمت بود خود امام عليه السلام حجتها و روات اخبار را قرار نميداد و مي‌بينيم كه قرار داده است و بناي دين و شريعت بر اين است و علاوه بر اينها اين تحكم را اگر ميكنند بر خدا بكنند زيرا قدرتش از پيغمبر و امام هم بيشتر است خودش بدون زحمت به پيغمبر و امام خلق را هدايت فرمايد و اصلا اين اساس را العياذ بالله برچيند و تعالي الله عما يقول الظالمون الجاهلون علوا كبيرا ، خلاصه پس امام حجت تامه است و از تماميت حجيت او همين است كه باينطور امر خلق را جاري فرموده و از جنس خود مردم حجت بر آنها قرار ميدهد و اگر نعوذ بالله قرار نداده بود آنوقت حجيت امام ناتمام بود پس چون مؤلف ارشاد آنطور كه آخوند تعبير كرده نفرموده‌اند آن تناقض هم در فرمايش ايشان نيست .

و اينكه گفته اگر امام حجت تامه بود چگونه بعث رسل بيفايده ميشد ، مراجعه نمائيد بفرمايش ايشان در خود كتاب ارشاد به‌بينيد چه فرموده‌اند و مضمون فرمايش اين است كه اگر بامام غايب حجت تمام ميشد ارسال رسل بي‌فايده ميشد زيرا در نزد عقل محقق است كه اگر در اين زمان ما جايز بود امر بامام غايب بگذرد در جميع زمانها جايز بود و دليل عقل وقتي كه اقامه شد تخصص برنميدارد پس اگر در همه زمانها جايز ميشد ارسال رسل زيادي و بيفايده ميشد و در زمان ما كه جايز نيست پس در هيچ زماني جايز [ص 446] نيست پس ارسال رسل هم بيفايده نيست و هيچوقت نفرموده‌اند « اگر امام حجت تامه بود » ولي فرموده‌اند « اگر با امام غايب حجت تمام ميشد » و فرق از زمين تا آسمان است .

و اينكه گفته اگر امام حجت تامه نباشد القاء علوم بعلما نميكند ، جوابش اين است كه امام (ع) حجت تامه است و القاء علوم هم بعلماء علي قدر مراتبهم ميفرمايد و تماميت حجيت او هم همين است .

سؤال ( ٢٧ ) - تناقض ٢٠ ميگويد خلاصه امام غايب مثل پيغمبر مرده است و حجت تامه نيست . تصديق داريد يا تكذيب و ثالث ندارد . و صفحه ١٢ جلد چهارم را نشان داده است و علاوه كرده كه اگر امام حجت تامه نيست چطور القاء علوم بعلما ميفرمايد و با حرف خودتان متناقض است .

جواب - آنچه ايشان فرموده باشند تصديق دارم و پناه ميبرم بخدا از تكذيب زيرا تكذيب ايشان تكذيب خداست و شرك است و شق ثالثي هم ندارد و خلاصه فرمايش ايشان همان است كه پيش گذشت كه فرموده‌اند با امام غايب حجت بر خلق تمام نميشود و نفرموده‌اند امام حجت تامه نيست مثل اينكه پيغمبر (ص) هم كه رحلت فرمود ديگر حجت بر خلق تمام نميشود مگر اينكه تعيين وصي فرمايد و حي موجود باشد و نميدانم چه چيز جناب آخوند را وادار بر انكار اين مطلب ميكند مگر ساير شيعه غير اين مطلب را ميگويند و ضرورت وجود حجت خدا در هر عصر و زمان معنيش اين نيست كه امام نعوذ بالله حجت تامه نيست و آنچه معلوم است تمام اصرار جناب آخوند در اين خلط مبحث انكار وجود علماي شيعه و حجيت ايشان است و نميدانم چرا اين خطاب و عتاب را با ما دارد ، ساير علماء شيعه هم كه همين اعتقاد را دارند و هيچكدام خدمت امام نميرسند و امام بنفسه و با بدن بشري در ايام غيبت دعوتي نميفرمايد و همه شيعه رجوعشان بعلما و رواة اخبار است ، آيا اعتقاد شيعه اين است كه امام (ع) حجت تامه [ص 447] نيست ؟ آيا جناب آخوند اعتقاد بخدا و روز جزا ندارد كه اين تهمت‌ها را بما و بهمه علماء شيعه ميزند و بر عوام مردم اشتباه‌كاري ميكند ؟ پس مستعد جواب خداوند باشد . و اينكه تشبيه فرموده‌اند كه امام غائب مثل پيغمبري است كه از دنيا رفته و مرده است راست و درست است و در فن محاوره همه اهل زبان ميدانند كه تشبيه و تمثيل دو چيز از جميع جهات نيست بلكه از جهت خاصي است كه قرينه كلام خود شهادت ميدهد فرضا اگر كسي گفت زيد مثل شير است معنيش اين نيست كه حيوان درنده است بلكه فقط شجاعت زيد را بشير تشبيه ميكند يا اگر گفت عمرو مثل روباه است معنيش اين نيست كه دم دارد ولي شيطنت عمرو را تشبيه بروباه كرده و هكذا ، حال در اين مقام كه ميفرمايند امام غايب مثل پيغمبري است كه از دنيا رفته معنيش اين نيست كه نعوذ بالله امام مرده است بلكه معنيش اين است كه همان طور كه پيغمبري كه از دنيا رفته وصي لازم دارد و بخود او حجت تمام نميشود امامي هم كه غايب شده بخود او حجت تمام نميشود و مردمي كه در غيبت او بدنيا ميآيند و از دنيا ميروند خبري از جائي ندارند حجت بر آنها تمام نميشود مگر اينكه امام غايب حجتها قرار بدهد كه مردم رجوع بآنها نمايند و اين سخن منكري نيست و اگر جناب آخوند كمال قدرت و تماميت حجت امام را باين ميداند كه در ابلاغ و دعوت اين اسباب لازم نيست اين از كمال ناداني او است و حكمت باين طور جاري نشده و خداوند امور را در ملك خود باسباب جاري فرموده و هيچ كاري بي‌سبب نميشود ، و اين سخن در امام غايب كه از جمله بديهيات است ولي من عرض ميكنم در امام حاضر و ظاهر هم امر بهمين نهج است بلكه در پيغمبر هم همين است پيغمبر صلي الله عليه و آله يا امام وقتي كه تشريف داشتند و ابلاغ امر ميفرمودند در شهر معين و جاي مخصوصي بودند در ساير جاها رسل و رسائل ايشان كار ميكرد و بنا نبود [ص 448] پيغمبر صلي الله عليه و آله يا امام شخصا تشريف ببرد و يا آنكه در آنِ واحد و در جميع امكنه بجميع افراد امت شخصا دعوت فرمايد ولي در هر نقطه و هر شهري و محلي كه جمعي از امت بودند اشخاصي را ميگماشتند كه دعوت نمايند و بناي دنيا بر اين است . حال نبايد گفت امام يا پيغمبر حجت تامه نيست اگر بود كس ديگر را نميفرستاد ، اين قاعده ملكست پيغمبر وقتي كه از مدينه بيرون ميرفت با اينكه از دنيا نرفته بود غيبت هم نكرده بود خليفه و حاكمي براي مدينه معين ميفرمود و آنها را مهمل نميگذارد ، حال هم‌چنين است امام كه غيبت فرموده حجتهائي بر خلق قرار داده و آنها بر دو قسمند نواب خاصه دارد و نواب عامه دارد اما نواب خاصه او كه كملين از شيعيان و نظراء سلمان هستند امروز معروف و ظاهر براي عامه مردم نيستند مثل اينكه در اوايل غيبت چهار نفرشان معروف شدند ولي امام (ع) دستور فرمود كه بعد از آن اظهار امر براي عامه مردم نكنند و امر مفوض شد بنواب عامه و علما و روات اخبار و اين مطلب از ضروريات شيعه است و سخن تازهٔ نيست و معني اين سخنها اين نيست كه امام حجت تامه نيست بلكه همه اينها از تماميت حجت او است و از كمال قدرت نافذه مستطيله او است كه امر در جميع اوقات و در جميع زمانها اعم از زمان غيبت يا حضور در دست خود او است و ملك از دست امام زمان بيرون نرفته بلكه اين ملك ملك نبوت و رسالت و امامت است و اختيارش در دست خود امام است و حجتها هم در هر موقع قرار ميدهد و بر حسب صلاح زمان و اقتضاي حكمت گاهي ظاهر و مشهورند و گاهي خائف و مغمورند و زمين هيچوقت خالي از حجت نيست و امام (ع) منير جميع كاينات است و شيعيان بزرگ كه حجتهاي اويند انوار او هستند و منير هيچوقت بي نور نميشود و از تماميت وجود منير داشتن نور است ، پس ما بحمد الله اثبات نقصي بر امام عليه السلام نكرده‌ايم و جناب [ص 449] آخوند هم چيزها ميگويد و خداوند احكم الحاكمين است .

سؤال ( ٢٨ ) - صفحه ١٨ سطر ١٨ جلد چهارم ميگويد استاد غايب يا استاد ميت شاگرد تربيت نكند ( يعني بي‌فايده است ) . از استاد ميت مقصودش چيست و تصديق داريد فرمايش را يا تكذيب ، مرقوم داريد .

جواب - جمله بين الهلالين را جناب آخوند معني ميكنند براي تشويش اذهان مردم و نميدانند مردم مدتها است از آن درجه ناداني كه ايشان خيال ميكنند بالا رفته‌اند ، اما آنها كه طالب دين باشند كه غرض جناب آخوند را ميفهمند و بريش ايشان ميخندند و آنها كه طالب دين هم نباشند باين درجه حماقت نمانده‌اند و از عقب شياطين ديگر ميروند ولي بر ما است كه اين تأويلات و تحريفات را رد نمائيم و بر خداست كه هر كس را خواسته باشد هدايت فرمايد . اما استاد غايب يا ميت شاگرد تربيت نميكند از بديهيات است و مورد تصديق جميع عقلا است و هيچكس از پيش خود صاحب علم و فني نميشود و در جميع امور معلم و استاد ضرور است و بناي ملك خدا بر اين است و در مقامي كه اين مثل را آورده‌اند سخن در اثبات لزوم وجود حجتها و معلمين است در غيبت امام عليه السلام و البته همين طور است و مردم از امام غايب نميتوانند منتفع شوند زيرا او را نمي‌بينند و امر و نهي او را از او نمي‌شنوند پس بر حال جهالت مي‌مانند و بجائي نميرسند و لازم است اشخاصي را امام عليه السلام در غيبت خود براي تربيت امت بگمارد كه اگر نبودند بكلي امر دين و امت ضايع ميشد چنانچه حضرت امام حسن عسكري عليه السلام در تفسير خود از پدر بزرگوارش حضرت علي بن محمد عليهما السلام نقل ميفرمايد و من از كتاب المبين نقل ميكنم كه فرمود اگر نبودند كساني كه باقي ميمانند بعد از غيبت قائم شما عليه السلام از علماي دعوت‌كنندگان بسوي او و دلالت‌كنندگان بر او و دفع‌كنندگان [ص 450] از دين او بحجتهاي خدا و نجات‌دهندگان ضعفاء بندگان خدا از شبكِهاي ابليس و مَرَده او و از دامهاي ناصب‌ها هرائينه باقي نميماند احدي مگر اينكه مرتد ميشد از دين خدا و لكن ايشانند كساني كه نگاه ميدارند زمام دلهاي ضعفاي شيعه را هم‌چنانكه نگاه ميدارد ناخدا سكان كشتي را اين جماعت ايشانند افضلون در نزد خداي عز و جل ، عرض ميكنم اخبار باين مضمون و معني از حد احصا خارج است و در نزد هيچيك از شيعه هم محل ترديد نيست و شبهه در اين باب ندارند و معلوم نيست غرض جناب آخوند از القاء اين شبهات چيست و چه ميخواهد بگويد ، آيا وجود حجتهاي خدا را بعد از امام عليه السلام و در غيبت امام عليه السلام منكر است كه مانعي هم نيست و عبارات او همين دلالت را دارد ولي چرا ايراد او خاصة بر مؤلف ارشاد است ؟ همه شيعه همين اعتقاد را دارند ، يا بر آن عبارت بخصوص كه مورد اعتراض قرار داده ايراد دارد و اين را كفر و زندقه ميداند يا خيال ميكند در اين تمثيل يا تصريح توهيني و نقصي بر امام عليه السلام يا پيغمبر وارد آمده ؟ اينطور هم كه نيست و ايشان فرموده‌اند استاد غايب يا امام غايب شاگرد تربيت نميكند ، و معني اين عبارت آن مزخرفي كه او درست كرده ( يعني بي‌فايده است ) نيست و كسي ديگر اينطور مغرض نيست كه همچو خيال كند ، بلكه امام علت موجودات و فايده جميع ملك است چطور بي‌فايده است ؟ پناه ميبريم بخداوند ، تمام فوايد ملك از فضل جود و افاده امام است و تمام كتاب ارشاد را براي اثبات اين مطلب نوشته‌اند زيرا تمام افاده و افاضه از خداوند عالم است جل شأنه و بوسيله امام بايد جميع فوايد بخلق برسد و راه ديگر خداوند براي استفاده خلق از او قرار نداده است ولي مطلب اينجا است كه بفهميم وصول اين فايده بخلق از خداوند بچه كيفيت است و آيا اسبابي هم براي اين كار خدا قرار داده يا بلاسبب بايد باشد ، اما بدون سبب خلقي كه امكان [ص 451] ندارد هيچ خلقي از خداوند فيضي و فايدهٔ ببرد و خداوند براي هر فيضي سببي قرار داده و براي هر نقصي كه در خلق هست اسباب تكميلي قرار داده و هر احتياجي را از خلق خود بنحوي رفع ميفرمايد ، فرضا براي رفع عطش آب خلق كرده كه اگر بخورند رفع عطش ميشود و اگر نياشامند ميميرند ، براي تنفس هوا را قرار داده كه اگر تنفس نمودند زيست ميكنند و اگر كسي از جهالت حبس نفس نمود ميميرد ، براي رفع جهالت كه لازمه وجود خلق است علم و عالم خلقت فرموده كه اگر علم را از عالم گرفتي عالم ميشوي و الا در جهالت ميماني ، و جميع اسباب و آنچه رفع احتياج بآن ميشود در ملك خود قرار داده و باز هر سببي را هم با سبب ديگر خلق فرموده تا ميرسد به مسبب الاسباب و آن سبب كلي كه آن مشية الله است و بدون سبب آن را ايجاد فرموده و سببش نفس خود او است و فعلا سخن ما در كيفيت خلق مشيت نيست ولي فرمايش امام است كه خدا مشيت را بنفس خود خلق فرمود و ساير چيزها را با مشيت خلق فرمود ، حال ولو آنكه وجود مقدس امام عليه السلام خود مشيت و قدرت پروردگار است چه ظاهر باشد و چه غايب باشد و جميع اسباب منتهي بوجود مقدس او ميشود اين صحيح است كه جميع امور در دست او است اما هر كاري را با سببي انجام ميدهد و عادت و طبيعت ملك را خدا اينطور قرار داده و بنا نيست اجراي امور بنحو اعجاز باشد ، اعجاز خارق عادت و طبيعت است و جز در موقعي براي ضرورت و اتمام حجت بر جاهلي ، ديگر بنا نيست دايم معجزه بكنند اگر چه معجز هم با اسباب است اما نه اين اسباب ظاهره كه در دسترس همه خلق باشد بلكه اسباب باطنه دارد ، و بهر حال ما و تو اهل عادت و طبيعتيم بايد با ما و با ساير خلق بطبيعت راه بروند و فوايد وجود امام بايد بطبيعت بما برسد نه خارق عادت طبيعت . حال ما و تو از خدا و از امام عليه السلام كه دست خداست و قدرت تامه كامله نافذه [ص 452] او است چه ميخواهيم و اگر چشم داريم بايد به‌بينيم كه جميع احتياجات ما را در ملك قرار داده و فايده هر يك را فرموده‌اند و هدايت كرده‌اند و فايده و خير و شر هر چيزي را حالي كرده‌اند و بما هم دستور داده‌اند كه حالا مشغول شويد و كار كنيد و از فوايد ملك خدا استفاده كنيد و سعي نمائيد كه بقدر سعي شما بشما ميرسد و استفاده ميكنيد و ليس للانسان الا ما سعي نيست براي انسان جز آنچه سعي كرده و بغير راه سعي و عمل جميع آرزوها نتيجه‌اش حسرت است و هيچ چيز بدون سعي بانسان نميرسد ، اگر آب ميخواهي همه جا هست بياشام و رفع عطش بنما ، اگر گرسنه هستي از اين گياه زمين بچين و سد جوع كن ، اگر قانع بآن نيستي زحمت بيشتري و سعي زيادتري لازم است از انواع حبوب زراعت كن و بردار و بخور ، اگر غذاي بهتر ميخواهي از همين مواد بايد بگيري و تركيب نمائي و طبخ نمائي و سعي زيادتري لازم است و علم زيادتري ميخواهد از استادش ياد بگير بپز و بخور با كسالت و آرزو نميگذرد ، اگر جاهلي و خود را محتاج بعلم ميداني پيش اهل علم و اساتيد تحصيل كن و غير از اين راه راهي ندارد و امسيت كُردياً و اصبحت عربيا آرزوي شيطاني است و كسي را بجائي نميرساند . اگر اهل دين هستي و از پي حلال و حرام و معرفت خدا و رسول و امام و تكليف خود هستي بايد باهلش رجوع نمائي و بگيري اگر خداوند سعادتي بتو داد و در زمان يكي از پيغمبران يا حجج خداوند يا امام عليه السلام باشي و خدمت او برسي و خودش تعليم فرمود فبها المراد از خود او ميگيري اگر امر فرمود از ديگري از موثقين كه از امام گرفته است بگيري ميگيري كما اينكه در اخبار زياد مي‌بينيم كه اشخاصي را امر ميفرموده‌اند كه از فلان كس بگير كه امين ما است و آنچه ميگويد از ما ميگويد و هيچوقت بكسي نفرمودند كه هر چه خودت خواب ديدي عمل كن يا هر چه خيال كردي مسأله همان است يا در هر حادثه اجتهادي بكن هيچيك [ص 453] از اينها نيست ، علم دين را اگر پيغمبر در ميان است از او بايد گرفت اگر نيست از وصي او بايد گرفت اگر نيست از علماي امت او كه خود امام نشان داده باشد و وصف فرموده باشد بايد گرفت و راه ديگر ندارد . حال اگر خدا مردم را براي معرفت و بندگي خلق فرموده است بايد راه معرفت و بندگي را هم در هر زمان قرار داده باشد و راه هم همان است كه عرض شد و اگر بنحو ديگر خواسته باشي بامعرفت و عالم و ديندار بشوي بايد بنحو اعجاز باشد و معجزه در كار نيست مگر اينكه خود دعوي پيغمبري داشته باشي و اگر پيغمبري اعجازي بكن كه ما هم بفهميم و الا ول معطلي ، و در اينكه پيغمبر ما صلي الله عليه و آله از دنيا رفته است كه شبهه نيست و خداوند ميفرمايد انك ميت و انهم ميتون ، امام عليه السلام هم كه غايب است شبهه در آن نيست ، حال اگر طالب دين هستي چه بايد كرد ، آيا بايد هر جاهل نادان بي‌معرفت را بدرجه امامت برسانند تا مثل امام بداند و بفهمد و محتاج باستاد نباشد ؟ اينكه نميشود ، يا بايد امام بنحو مقتضي و بطريق عادت و طبيعت ملك علم خود را بتو برساند و رسانيده و علمائي البته در امت قرار داده‌اند اگر دردي ديگر نداري رجوع ميكني ، اگر ميخواهي از امام غايب استفاده كني در اخذ علم و مربّٰي بتربيت خود او هم باشي باز البته مانعي نيست ولي از همين راه است كه عرض ميكنم ، اول بايد اين استكبار و خودسري را كنار بگذاري و بندگي و اطاعت امام را شعار خود نمائي بندگان و دوستان امام را احترام كني و دوست بداري و حق دوستي امام را در آنها ادا نمائي و دست از دشمني برداري و ملازم علما و رواة اخبار امام خودت باشي و در نزد آنها خاضع و خاشع شوي تا تدريجا صاحب علم و معرفت شوي و آداب بندگي امام را ياد بگيري و عمل كني و شب و روز متذكر امام خودت باشي بعد از همه اينها اگر لياقت و قابليت داري شايد محل نظر و توجه امام واقع شوي و مرحمتي فرمايند [ص 454] شايد در خواب يا در بيداري خدمتش برسي شايد بآنجا برسي كه هميشه خدمت امام عليه السلام باشي ، امام كه ميدانيم حي است و همه جا حاضر است و اصل علت غيبت او هم نافرماني و بي‌معرفتي امت است هر كس بندگي كرد و صاحب معرفت شد شايد باين سعادت فايز شود ، مگر نشنيدي حديث امام را كه ميفرمايد ما در وادي هستيم كه اسم آن طيبه است و با سي نفر از اصحاب ما كه با ما هستند وحشتي نيست ، مگر اينهمه روايات و حكايات را كه بعض از آنها را مرحوم محدث نوري عليه الرحمه جمع كرده است و يك كتاب حجيمي شده مسمي بنجم ثاقب نديدهٔ كه چه بسيار مؤمنين خدمت امام عليه السلام رسيده‌اند و اين امر از حيز امكان خارج نيست و براي امام بندگاني است كه هميشه خدمت امام ميرسند ولي ما با اين عنق منكسر از اين فيض محروميم و خدمتشان نميرسيم اما آنها هستند و ملك خدا قائم بوجود آنهاست و

لله تحت قباب الارض طائفة اخفاهم عن عيون الناس اجلالا

و اما براي امثال ما هم راه قرار داده‌اند كه بطور اختصار اشاره كردم ، پس وجود پيغمبر و امام حي باشند يا ميت ظاهر باشند يا غايب البته مفيد است و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود حيوة من بر شما خير است ممات من هم بر شما خير است ، اما امام غايب در حال غيبت شخصا شاگرد تربيت نميكند و در غياب خود حجتها قرار ميدهد و علماء امت در حكم انبياء بني‌اسرائيلند و در غيبت امام مرجعيت دارند و اگر باينكه يك روزي پيغمبري آمده است كار مردم تا قيامت ميگذشت اين همه انبيا و رسل مبعوث نميشدند و سيرت و سنت بر اين بوده و هست كه بعد از هر پيغمبري رجوع بوصي او ميكرده‌اند و وصي هم ممكن بود پيغمبري باشد ممكن بود از علماء امت باشد و حتم نبوده كه همه اوصياء از انبيا باشند در اين امت هم امر بهمين نهج است امام ما كه غايب شده خودش خاتم [ص 455] اوصيا است و ائمه از دوازده تجاوز نميكنند و البته امام غايب وصي لازم دارد و علماء امت اوصياء او هستند و مردم را آنها تربيت ميكنند و علم دين ميآموزند و روايت اخبار امام را مينمايند و علاماتشان را هم در اخبار فرموده‌اند و اگر نبودند بكلي اساس دين و ايمان از ميان ميرفت و شريعتي باقي نمي‌ماند و بيان اين مطالب در جاي خود شده است و بيان كامل همان است كه در ارشاد فرموده‌اند . و خلاصه مطلب آن شد كه وجود امام غايب يا پيغمبري كه از دنيا رفته است البته مفيد است و جميع ملك هم البته بوجود ايشان برپا است اما امثال من و تو بدون وجود علما و حجتهاي امام و بندگي آنها و تعليم از آنها عالم نميشويم بلكه آدم هم نميشويم و تربيت هم نميشويم و با اينكه مربي كل امام است و رب الارض امام الارض فرموده‌اند اما براي تربيت ما و تو اين اسباب لازم است و بي‌واسطه كار پيش نميرود ، گر تو نمي‌پسندي تغيير ده قضا را .

سؤال ( ٢٩ ) - تناقض ٢٤ مينويسد طفل عالم در زمان غيبت امام از شير باز شد ، و در صفحه ١١٠ سطر ٦ از شير گرفتن در زمان حضرت صادق تحقيق فرموده . بفرمائيد جهت دو دفعه از شير باز گرفتن چه بوده و صدق است يا كذب .

جواب - جميع آنچه فرموده بدون استثنا صدق است و شائبه كذب هم در كلمات ايشان نيست و خدا ميداند كه آن مرد بزرگ صادق القولست و خدا شاهد است كه دروغگو منافقين امت هستند ، بلي در جلد اول صفحه ١١٠ ميفرمايد كه در زمان حضرت صادق عليه السلام عالم از شير باز شد و در جلد سوم صفحه ١٥٣ ميفرمايد در زمان غيبت امام عصر عجل الله فرجه از شير باز شد و هر دو صحيح است اما نه آنطور كه آخوند ميگويد چرا دو دفعه از شير باز شد ؟ طفل را معمولا يك دفعه از شير باز ميكنند ولي تدريجي هم دارد مثل ساير امور عالم كه جميعا تدريجي است و دفعي نيست و از اول از شير باز كردن تا بكلي از شير بيفتد [ص 456] طولي دارد مثل اينكه معمول هم هست كه در اول شير طفل را كم ميكنند و كم‌كم غذائي باو ميدهند تا قدري انس بگيرد و تدريجا غذاي او را زياد ميكنند و شير او را كم ميكنند مثلا روزها غذا ميدهند شب‌ها شير ميدهند يا برعكس و مدتي باين منوال است تا بكلي شير را از او قطع كنند و صدمه هم نخورد و معده و امعاء طفل هم خرده خرده متحمل غذاي غليظ بشود و زخم نشود و مريض نشود و اين تدريج در جميع امور كونيه و شرعيه جاري است و قانوني است كه تخلف ندارد زيرا اين دنيا دار اعراض است و جميع مواليد و مركبات اين دنيا مركب از اعراض مختلفه‌ايست كه خداوند با دست طبيعت آنها را بهم جمع كرده و با تدابير فلسفي ملايم يك‌ديگر قرار داده و براي هر مولود مركبي عمري قرار داده كه تا وقتي كه آن ملايمت و مناسبت در ميانه اجزاء آن مركب باقي است صورت آن تركيب باقي است يا اگر ذي روح است حيوة او باقي است و همين كه آن ملايمت بواسطه دخول و حلول اعراض ديگر زايل شد و تخلل اجزاء پيدا كرد آن مركب ميميرد و آن صورت از ميان ميرود و عوض ميشود و بصورت ديگر ميشود و سرّ مردن انسان هم همين است كه اين صورت عرضي محسوس متخلل و فاسد ميشود و مناسبتش با روح و نفس انسان تمام ميشود و روح مخصوص باين صورت از آن اعراض ميكند و ميگويند مرد و الا انسان در حقيقت نمي‌ميرد و هميشه زنده است و انما تنتقلون من دار الي دار انسان حي دائم است ولي از اين خانه عرضي بدن نقل و تحويل مينمايد و بخانه اصلي خود ميرود .

خلاصه مطلبم اينها نيست قصد اين است كه اين دنيا دار اعراض است منتهي براي اين اعراض هم در مدت بقائي كه خدا براي آنها قرار داده اصولي است و فضولي ، اما فضول دائما در تغيير و تبديل است و در هيچ آني ثابت نمي‌ماند ولي اصول تا درجهٔ ثبوتش بيشتر است و تغييرش ديرتر است نه اينكه بكلي ثابت باشد منتهي ما كمتر حس ميكنيم و [ص 457] خداوند ميفرمايد و تري الجبال تحسبها جامدة و هي تمر مر السحاب يعني كوهها را مي‌بيني و گمان ميكني جامد و ثابت است و حال آنكه آنها هم ميگذرد مثل گذشتن ابر ، و اگر چه مجلسي مرحوم همچو فرض كرده كه اجزاء اصليه اين بدن همان بدن اصلي اخروي است و اشتباه كرده جميع اجزاء اين بدن عرضي ظاهري اعم از اصليه يا فضليه عرضي است و بآخرت نميرود ، خلاصه آنكه اين اعراض اصليه و فضليه هم براي اينكه هر چه باشد بايد مدتي با هم باشند با هم مجانست و مناسبت دارند و انس بيك‌ديگر ميگيرند و چسبيده بيك‌ديگر ميشوند و البته زوال آنها از يك‌ديگر اسباب تألم و ضعف ميشود و اجزاء اصليه بواسطه مفارقت و انفكاك از اجزاء فضليه صدمه ميخورند و اي بسا گاهي بشود كه از شدت اتصال با اجزاء فضليه منفك از آنها نميشوند و اگر بخواهي فضول را خارج كني اصول هم با آنها برود و بكلي صورت اتصالي از هم بپاشد و از ميان برود و بميرد ، و اگر ميخواهي ملتفت بشوي ملاحظه كن بدن ظاهري انسان را كه مركب است از اجزاء اصليه و اجزاء فضليه كه اجزاء فضليه هر روز و هر ساعت در تجديد است و دايم اين بدن از مواد غذائي اين هوا و مواد خارجي ديگر ميگيرد و در خود هضم ميكند و فضول آنها را از مجاري عادي و مسامات بدن دفع ميكند و گاهي كه بواسطه ضعف دافعه يا مرض ديگر فضول اين غذا در بدن ميماند محتاج باستعمال مسهل ميشوي براي دفع آن فضول و همين كه در يك روز بواسطه شرب مسهل بيش از حد عادي مزاج اجابت ميكند مي‌بيني كه ايجاد ضعف ميكند و اجزاء اصليه هم كه مانده‌اند ناتوان ميشوند و قوه حركت بر آنها نميماند و اين بواسطه چسبندگي و اخوتي است كه در ميانه اجزاء اصليه و فضليه پيدا شده بود و تاب مفارقت يك‌ديگر را نداشتند و از مفارقت آن فضول تنها شدند و ضعيف شدند و اي بسا گاه اتفاق بيفتد كه مسهل قوي از شدت قوه دفعي كه دارد اجزاء اصليه و اجزاء [ص 458] فضليه را چون با هم تركيب شده و چسبيده هستند و منفك از يك‌ديگر نميشوند هر دو را از بدن بيرون كند و باين واسطه تخلل كلي در اجزاء بدن ميشود و سبب هلاكت ميشود و از اين جهت است كه اطباي حاذق هيچوقت دفعةً مسهل را بمريض نميدهند مگر اينكه دو سه روز منضج‌هائي را ميدهند كه تدريجا اصول و فضول را از يك‌ديگر جدا كند و فضول را آماده نمايد بعد از آن مسهل ميدهند كه طبيعت صدمه نخورد و متألم نشود و اجزاء اصليه بمشايعت اجزاء فضليه بيرون نروند و بواسطه اين نقصان بنيه بدن از هم نپاشد ، و اين حكمت را خداوند در جميع امور اين دنيا بدون استثنا قرار داده است و اگر چه كه اين دنيا بطور كلي دار زوال و تغيير است و هيچ چيز بر يك حال باقي نمي‌ماند و همه چيز دائما در تغيير است و البته بايد تبديل اين اعراض بشود اما اين تغييرات و تبديلات بتدريج حاصل ميشود و ملاحظه ميكني انسان اول مدتي در رحم مادر بحال نطفه است تا تدريجا آن اعراض و رطوبات اوليه‌اش بواسطه حرارت رحم مادر بخار شود و زايل شود و اعراض ديگر جاي‌گير آنها ميشود تا تدريجا آن صورت اوليه و رنگ آن تغيير ميكند و بصورت خون بسته ميشود و هكذا بهمين تدريج و تفصيل در طول مدتي مضغه ميشود و عظام ميشود و اكساء لحم ميشود تا بعد از مدتي انشاء خلق آخر بشود و حيوة حيواني پيدا كند و باز مدتي بحال حيوانيت در شكم بماند تا بدنيا بيايد و بعد از تولد هم در اوايل بدن او متحمل اعراض خارجيه اين دنيا و هواهاي گرم خارج از هواي اطاق يا هواي سرد نيست و با بزرگترها حركت نميكند و هم‌چنين تحمل خوردن و هضم غذاهاي غليظه پدر و مادر را ندارد بلكه اسباب خوردن آنها را ندارد و بايد بهمان شير قناعت كند كه از جنس همان خون رحم مادر است الا اينكه تدريجا بواسطه مجاورت هوا و ساير اعراض خارجه انس بآنها ميگيرد و مجانست پيدا ميكند و اعضاء او كلفت و [ص 459] ضخيم ميشود و كم‌كم از غذاهاي پدر و مادر ميخورد تا خرده خرده قوه هضم آن غذاها را پيدا ميكند و مدتي ميگذرد كه قدري شير ميخورد و قدري غذا تا تدريجا طعم آن غذاها را بفهمد و از آنها لذت ميبرد و طبعا انس او بشير كم ميشود و اي بسا ميلش كم ميشود و غذاهاي ديگر را بيشتر دوست ميدارد و باينجا كه رسيد ممكن است يكمرتبه از شير باز شود و فقط غذا بخورد . حال چون متوجه اين مطلب شديد عرض ميكنم از همان روز اول كه شروع نمايند و شير طفل را كم كنند و مختصر غذائي باو بدهند مانعي نيست كه گفته شود از شيرش باز كرده‌ايم و باندازهٔ كه اين مطلب صدق نمايد و خلاف واقع نباشد از شير هم گرفته شده و دروغي نگفته‌ايم و شرعاً و عرفاً و لغةً درست است و اشكالي ندارد و دو دفعه هم از شير باز نمي‌كنيم يك دفعه است اما همين دفعه مدتي طول و تدريج دارد .

حال اين مطلب كه معلوم شد عرض ميكنم در تطبيقي هم كه در كتاب مبارك ارشاد العوام شده است رعايت بيان اين نكته شده است و هم اشاره باسرار و حكمتهاي ديگري است كه بيان آنها طول و تفصيل زياد دارد الا اينكه بطور اشاره ميتوانيم بگوئيم كه در ظاهر عبارت ايشان هم تناقضي نيست زيرا در يك جا ميفرمايد در زمان حضرت صادق عليه السلام و در يكجا ميفرمايد در زمان حضرت امام عصر عليه السلام و ممكن است مراد از هر دو يكي باشد زيرا همه اين بزرگواران امام عصر هستند بطور مطلق ، نه اينكه امام عصري دون عصري باشند و امام زماني دون زماني باشند و حضرت امير عليه السلام فرمود الا و انا نحن النذر الاولي و نذر الآخرة و الاولي و نذر كل زمان و اوان و شبهه نيست كه وجودات مقدسه ايشان در حقيقت يكي است و تعدد در اين مقامات پائين است و در زيارتشان ميخواني اشهد ان ارواحكم و نوركم و طينتكم واحدة طابت و طهرت بعضها من بعض و اختلاف در ميانه ايشان نيست و جميعشان امام عصرند يعني [ص 460] امام جميع اعصار اعم از اعصار سابقه يا اعصار لاحقه و تمام عالم عصر ايشان است و اين است كه در اخبار مي‌بيني همه ايشان قائم خوانده ميشوند و همه ايشان مهدي خوانده ميشوند و همه ايشان حجت و نذيرند و فرق در ميانه نيست و باين قاعده مرادشان از امام عصر هم همان حضرت صادق عليه السلام است كه آن بزرگوار هم قائم آل‌محمد است و خود آن حضرت ميفرمايد كه كان هذا الامر فيّ فاخّره الله و يفعل الله بعد في ذريتي ما يشاء يعني اين امر در من بود پس خداوند بتأخير انداخت آن را و بعد از اين در ذريه من هر چه خواسته باشد ميكند و حضرت باقر عليه السلام به ابي‌حمزه ثمالي فرمود كه خداوند عالم وقت اين امر را در هفتاد قرار داده بود پس چون حسين عليه السلام كشته شد غضب خدا بر اهل زمين شديد شد پس تأخير انداخت آن را تا صد و چهل و ما بشما گفتيم شما اذاعه نموديد پس خداوند تأخير انداخت ، تا آخر حديث شريف و ابوحمزه ميگويد كه اين مطلب را خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كردم فرمود همين طور است . و مقصودم از ذكر اين اخبار اين است كه قائم آل‌محمد عليهم السلام و امام عصر بهمه اين بزرگواران گفته ميشود و مخصوصا حضرت صادق عليه السلام و اگر كسي آشنا و عارف بلحن آل‌محمد عليهم السلام و لحن مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه باشد كه جميعش موافق فرمايش آل‌محمد است اين اشتباهات بر او حاصل نميشود و اگر كسي معني طفوليت عالم و شير خوردن آن را بفهمد اشكال در اين الفاظ نميكند و اگر چه جواب جناب آخوند اين مطالب نيست زيرا ايشان اهل اين مشاعر نيستند ولي ما در اين عبارات عاميانه اشاراتي براي اهل فهم ميگذاريم شايد خدا بخواهد برخورند بآنها .