و مكرر ديده ميشود در كتب كه اجتهاد در مقابل نص جايز نيست ، اينكه البته مفروغ عنه است و كيست كه چنين قدرتي دارد در عالم تشيع كه اجتهاد در مقابل نص امام عليه السلام نمايد ولي بنده حقير ناچيز عرض ميكنم اجتهاد در غير نص كدام است ؟ اجتهاد بطور كلي غلط است ، اولا مگر حكمي از احكام شرعيه كه ما مكلفين بايد عمل كنيم و متعبد بآن بايد باشيم ممكن است كه باشد و آلمحمد عليهم السلام و پيغمبر (ص) نفرموده باشند ؟ اينكه محال است و با عصمت ايشان مخالف است و اگر چنين چيزي هست يا بايد بگوئي خدا ابلاغ به پيغمبر و امام نفرموده است و اگر نفرموده خدا نميدانسته آن را و مجتهد ميدانسته يا خدا ميدانسته و ابلاغ هم فرموده و نعوذ بالله پيغمبر و امام كوتاهي كردهاند و بما نرساندهاند پس آنها مقصرند و [ص 410] تكليف مردم را نرساندهاند و گناه و نافرماني خدا را كردهاند و مجتهد ترميم كوتاهي و نقص ايشان را نموده ، يا ميگوئي آنها هم رساندهاند اما حوادث آنها را از ميان برده و بما نرسيده و بلاتكليف ماندهايم و محتاج بكار بردن عقل و اجتهاد خود شدهايم پس باز اين نقص و قصور بخدا برميگردد و باسبابهائي كه براي ابلاغ قرار داده و معلوم است كه خدا نتوانسته امر و حكم خود را بما برساند ، آيا كداميك از اينها را معتقدي ؟ يا ميگوئي هيچيك از اينها نيست اما مسائلي كه حكمش نرسيده حكمي نداشته ، اگر اينطور است و حكمي نداشته چرا من و تو چيزي را كه در نزد خدا حكمي نداشته باجتهاد و عقل خود حكمي بر او بگذاريم و شركت با خدا و رسول بكنيم و مشرك بشويم ؟ يا ميگوئي اين قبيل مسائل هم كه نصي و خبري در او نباشد حكمي دارد اما حكمش را خدا بمجتهد واگذارده كه او بايد حكم و تكليف براي مردم معين كند ، ميگوئيم با كدام دليل ميگوئي و كجا اطاعت غير خدا و رسول و امام بر كسي واجب شده ؟ بلي سنيان اطاعت جمعي ديگر را واجب كردند و مردم را بر دو قسم قرار دادند مجتهد و مقلد ولي مأخذي از فرمايش پيغمبر و امام و خداوند نداشتند و مخالفت ايشان را در اين حرف نمودند و خدا فرموده است حكمي نيست جز براي خدا . خلاصه كه اين مطلب تا درجهٔ خارج از گفتگوي ما بود ولي اختياري نبود و نوشتيم و حق مطلب را هم گفتيم و اضافه ميكنيم كه خداوند براي همه چيز هم حكمي قرار داده و در نزد خودش و رسولان و حججش محفوظ است و تا درجه لزوم و صلاح ما در هر عصر و زمان هم رسانيدهاند و ميرسانند و اين امور بكلي بعهده خدا و رسول است نه بعهده بندگان و تكليف امت نيست ، پس آنچه حكمش بما رسيده در مراتب معرفت و اصول مذهب و تكاليف شرعي و حسن و قبح و حليت و حرمت و وجوب و جواز و غيرها بايد عمل كنيم و آنچه نرسيده آزادمان قرار دادهاند و واجب و حرامي [ص 411] در آن امور نيست و هر كس بفكر و عقل خود حكمي در آنها قرار بدهد بر خودش گفته و اطاعتش واجب نيست و او بدعتگذار است ، پس مطلقا كوچكترين نقطهٔ براي اجتهاد و عقل ما باز نگذاردهاند پس اجتهاد هيچوقت و در هيچ مورد جايز نيست و عقل كه بما دادهاند و حجت باطنه قرارش دادهاند براي خودسري و استكبار و ادعاي بيجا نيست و براي اينكه خود را مفترض الطاعة مثل امام و پيغمبر قرار بدهيم نيست بلكه براي نوكري و بندگي شيعيان آلمحمد (ع) يعني علماي شيعه و بزرگان ايشان است كه آنچه ميفرمايند بروايت از آلمحمد عليهم السلام باشد و دعوي غير از دعوي نوكري و بندگي نداشته باشند و رأي من اين است و رأي من اين است نگويند زيرا حجت باطنه كه عقل است بايد با حجت ظاهره كه از جانب خداست موافق باشد نه مخالف و ما اطاعت چنين اشخاص را لازم و واجب ميدانيم مثل اطاعت آلمحمد عليهم السلام و مخالفت ايشان را حرام ميدانيم و دوستي ايشان را شرط دين و علت غائي ميدانيم و اين را ركن رابع ايمان ميدانيم براي اينكه ركن ثالث را عامه شيعه هم واجب و لازم دانستهاند كه مراد معرفت و اطاعت و دوستي ائمه اطهار (ص) باشد پس ركن رابع معرفت و دوستي و پيروي شيعيان ايشان را دانستهايم و از شيعيان ايشان و مخلصين ايشان و بندگان ايشان و آنها كه در جزئي و كلي خود را تابع آلمحمد عليهم السلام قرار دادهاند و ذكري و فكري غير از ذكر و فكر آلمحمد عليهم السلام ندارند و عمر را صرف بيان فضايل ايشان و نشر امر ايشان و بيان لزوم معرفت ايشان مينمايند ما كسي را و چيزي را نزديكتر بآلمحمد فرض نكرديم باين لحاظ اين را ركن ايمان يا اصل ايمان يا بهر اسمي كه بخواني قرار داديم و چاره و علاجي جز اين هم نديديم و خدا را شاهد ميگيريم كه اگر بهتر از اين و نزديكتر برضاي خدا مطلب ديگري ميدانستيم آن را ميگفتيم ، و معتقديم [ص 412] كه آخر هم جميع مسلمين از جميع فرق بايد اين معني را قبول كنند و قائل شوند تا شرايط ايمانشان درست شود و الا نميشود . حال اگر ميگوئي در اين معني اختلافي نبوده و اجماع شيعه هم بر اين بوده است و معرفت مجتهد يا عالم يا راوي يا بهر اسمي كه ميخواندهاند واجب ميدانستهاند و دينشان را كامل نميدانستهاند مگر با اين معرفت ميگوئيم احسنت ، مشايخ ما هم كه مطلبي ديگر نفرمودهاند و بدعتي نگذاردهاند ، اگر ميگوئي عامه مسلمين تا قبل از مشايخ ما و مخصوصا مؤلف ارشاد اينطور نميگفتهاند عرض ميكنم اگر اين طور هم هست لامحاله غفلت كردهاند يا صلاح ندانستهاند يا جرأت اظهار نداشتند و از سنيها ميترسيدند و اين مطلب اساسا دليلي نيست كه آنچه آنها نگفتند ما هم نگوئيم ما چه ميدانيم آنها چه دردي داشتند كه اينهمه اخبار آلمحمد عليهم السلام را كه خودشان هم روايت كردهاند و ضمانت صحت آنها را هم نمودهاند همين طور مسكوت گذاردهاند ، بلي در اوايل اسلام علما جرأت نداشتند بگويند پيغمبر خدا معصوم است و نميگفتند بعد از مدتي گفتند و شد و دليل هم آوردند و اخبار پيغمبر و ائمه را هم از گوشه و كنار جمع كردند و روايت كردند ثابت هم كردند جزو ضرورت شيعه هم قرار گرفت ، اين امر ركن رابع هم همين طور است بزرگان علماي شيعه بموقع خودش فرمودند داد و فرياد و سر و صداي زيادي هم شد بعد تدريجا آرام گرفت و مردم كمكم گوش دادند و ميدهند و ميبينند حرف حساب است و چاره نيست جز قبول كنند و خواهند كرد و آنها كه عالما عامدا انكار ميكنند و خود را بدر و ديوار ميزنند خسته ميشوند و ضررشان بخودشان ميرسد و از ميان ميروند و يحق الله الحق بكلماته ، و اگر باز هم بگويند چنانكه گفتند كه پيغمبر (ص) امر دين را كامل فرمود و نعمت را تمام كرد و آنچه خودش در آن روز فرمود كمال دين همان بود و ديگر اسمي از ركن رابع نبرد و [ص 413] اين بدعتي است كه شما گذاردهايد عرض ميكنم بلي در آن روز دين را كامل فرمود و آنچه گفتني بود فرمود و زياده بر آن هر كس بگويد مبدع و كافر است و من هم قسمتي از همان فرمايش روز غدير پيغمبر را در اين كتاب بضميمه بعض اخبار و فرمايشات ديگر پيغمبر (ص) و ائمه اطهار را در ساير موارد بطور نمونه در فصل خاصي براي تبرك و تيمن اين كتاب نقل خواهم كرد و ايمان داريم بظاهر فرمايش ايشان و باطن فرمايش ايشان و سرّ ايشان و علانيه ايشان و آنچه از ايشان بما رسيده و دانستهايم و آنچه نرسيده و ندانستهايم و خدايا شاهد باش و متذكر ميشويم كه هر كس هم انكار فرمايش ايشان را نمايد لامحاله مبدع است و ادعاي ديگري بر خودش دارد و السلام .
فصل - قبل از ذكر بعض اخبار كه در بادي نظر است و ميخواهم در اين فصل روايت نمايم عبارتي را كه مولاي بزرگوار والد ماجد اعلي الله مقامه در ظهر كتاب المبين يادداشت فرموده مشتمل بر قسمتي از حديث غدير خم در اينجا نقل ميكنم كه ان شاء الله در اين اوراق مخلد بماند و از ميان نرود و عينا بعربي نقل ميكنيم :
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله الذي هدانا للاسلام و اكرمنا بالايمان و عرفنا الحق الذي عنه يؤفكون .
و بعد قد اورد علينا بعض المتعنتين ان الله سبحانه قد انزل يوم الغدير اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا و قد كمل الدين بظهور ولاية اميرالمؤمنين عليه السلام و لميكن يومئذ ذكر من الركن الرابع فهو امر زائد علي كمال الدين و بدعة في الاسلام ، قلت زائدا علي ما بينه رسول الله صلي الله عليه و آله في كل موقف و تلقينه كل من اسلم صادقا كعلي و خديجة و حمزة و سلمان و ابيذر و مقداد و غيرهم انظر في خطبة الغدير فيما رواه السيد المحدث السيد هاشم البحراني [ص 414] في غاية المرام عن الشيخ الفاضل احمد بن علي بن ابيمنصور الطبرسي في كتاب الاحتجاج باسناده عن علقمة بن محمد الحضرمي عن ابيجعفر محمد بن علي عليه السلام في ذكر ما وقع يوم الغدير : و خطبة رسول الله صلي الله عليه و آله ، الي ان قال صلي الله عليه و آله : معاشر الناس انا صراط الله المستقيم الذي امركم الله باتباعه ثم عليّ من بعدي ثم ولدي من صلبه ائمة يهدون بالحق و به يعدلون ، ثم قرء الحمد لله رب العالمين الي آخرها و قال فيّ نزلت و فيهم نزلت و لهم عمت و اياهم خصت اولئك اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون الا ان حزب الله هم الغالبون الا ان اعداء عليّ هم اهل الشقاق العادون و اخوان الشياطين الذين يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا الا ان اولياءهم الذين ذكرهم الله في كتابه المؤمنون فقال عز و جل لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله الي آخر الآية الا انهم اولياؤهم الذين وصفهم الله عز و جل الذين آمنوا و لميلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن و هم مهتدون الا ان اولياءهم الذين يدخلون الجنة آمنين فتتلقاهم الملائكة بالتسليم ان طبتم فادخلوها خالدين الا ان اولياءهم الذين قال الله عز و جل يدخلون الجنة بغير حساب الا ان اعداءهم يصلون سعيرا الا ان اعداءهم الذين يسمعون لجهنم شهيقا و هي تفور و لها زفير كلما دخلت امة لعنت اختها الا ان اعداءهم الذين قال الله عز و جل كلما القي فيها فوج سألهم خزنتها الميأتكم نذير الا ان اولياءهم الذين يخشون ربهم بالغيب لهم مغفرة و اجر كبير معاشر الناس شتان ما بين السعير و الجنة عدونا من ذمه الله و لعنه و ولينا من مدحه الله و احبه ، الخطبة . اقول و نحن لانريد من الركن الرابع الا معرفة اوليائهم و ولايتهم و معرفة اعدائهم و الناصبين لهم و عداوتهم و قد بين في هذه الخطبة المباركة و شرح و اكمل الدين بشرحه و تبيينه صلوات الله عليه [ص 415] و آله علي رغم انوف هؤلاء المتعنتين و نسأل الله عز و جل ان يثبتنا علي دينه و ولاية اوليائه و البراءة من اعدائه و انا العبد زينالعابدين بن كريم .
عرض ميكنم ترجمه عبارات را بتفصيل اختصارا ترك ميكنيم و محل شاهد از حديث شريف را براي توجه مطالعهكنندگان عرض ميكنم كه ملاحظه فرمائيد بعد از آني كه امر خدا را در لزوم اتّباع خود ميفرمايد و بعد از خود لزوم اتباع اميرالمؤمنين و اولاد طيبين آن حضرت را ميفرمايد و در ضمن آيات مباركه كه مشتمل بر صفات آن بزرگواران است ايشان را اولياء خدا ميشمرد بعد از آن بيان ميفرمايد كه اولياء ايشان مؤمنين هستند و صفاتشان را بيان ميفرمايد و بعد از آن اعداء ايشان را در ضمن تلاوت آيات مباركه معرفي ميفرمايد و تماميت بيان و كمال آن را در معرفي دوستان و دشمنان ائمه اطهار صلوات الله عليهم دانسته و بيان فرموده است ، پس همين طور است كه موضوع ركن رابع از كمال دين است و پيغمبر (ص) هم فروگذار نفرموده و بشرح و بسط فوق بيان فرموده است .
حال بعض اخبار ديگر را هم كه اندكي از بسيار باشد روايت ميكنيم در كتاب المبين است از مجموعه مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه از حيوة القلوب از بحار از مفضل از حضرت صادق عليه السلام كه فرمود فرمود خداي تعالي فريضه قرار دادم بر بندگان خودم ده فريضه كه اگر بشناسند آنها را در ملكوت خود سكني ميدهم ايشان را و بهشت خود را بآنها ميدهم اول آنها معرفت من است و دويم معرفت رسول من است بسوي خلقم و اقرار و تصديق باو و سيّم معرفت اولياء من است و اينكه آنها حجتهاي خلقند هر كس دوست بدارد ايشان را مرا دوست داشته و هر كس دشمن بدارد ايشان را مرا دشمن داشته پس ايشانند علامت ميانه من و ميانه خلقم هر كس انكار بكند ايشان را ميچشانم باو آتش خودم را و مضاعف ميكنم بر آنها عذاب خود را و چهارم معرفت اشخاصي است كه برپا داشته شدهاند از ضياء [ص 416] قدس من و ايشانند قائم بعدل من و پنجم معرفت آنها كه قائم بفضل آنهايند و مصدق آنها هستند و ششم معرفت دشمن من ابليس است خود او و اعوان او و هفتم قبول امر من و تصديق بفرستادگان من و هشتم پنهان داشتن سرّ من و سرّ اولياء من و نهم تعظيم صفوه من و قبول از آنها و رد بسوي آنها در آنچه اختلاف كردهاند در آن تا ايشان شرح بدهند و دهم اين است كه با برادر در دين و دنيا مساوات نمايد پس هر گاه چنين باشند آنها را داخل ملكوت خود مينمايم و از فزع اكبر ايمن ميكنم و در عليين نزد من خواهند بود . عرض ميكنم در اين حديث شريف ملاحظه فرمائيد كه چهار فريضه اول را مرتب در معرفت خدا و پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم و شيعيان ايشان ميشمارد و مراد از اشخاصي كه برپا داشته شدهاند از ضياء قدس پروردگار البته شيعيان آلمحمدند عليهم السلام و شش فريضه ديگر جميعش فروع همان فريضه چهارم و متممات او است كه آنها را ما اختصارا نشمردهايم و در ضمن همان فريضه چهارم افتاده منتهي در اين مقام امام عليه السلام خواسته است تشريح بيشتري بفرمايد .
و در بسياري از اخبار ديگر اكتفا بهمان چهار فرمودهاند و از آن جمله است حديث طبيب يوناني كه از حضرت عسكري عليه السلام منقولست در كتاب المبين از بحار كه بعد از ديدن معجزات از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام عرض ميكند كه اگر كافر بشوم بعد از آنچه ديدم بتحقيق كه مبالغه در عناد نمودهام و متعرض هلاك خود شدهام شهادت ميدهم كه تو از خاصه خدا هستي و راستگو هستي در جميع اقوال خود از خداوند پس امر بفرما بمن بآنچه ميخواهي تا اطاعت كنم تو را فرمود علي عليه السلام امر ميكنم تو را كه تفريد نمائي خدا را بوحدانيت و شهادت بدهي براي او بجود و حكمت و تنزيه نمائي او را از عبث و فساد و ظلم بندگان و شهادت دهي كه محمد آنچناني كه من وصي او هستم سيد انام است [ص 417] و افضل خلق او است در دارالسلام و شهادت بدهي كه علي آنچناني كه بتو نمايانيد آنچه را كه نمايانيد و ولي نعمت تو است بهترين خلق خداست بعد از محمد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سزاوارترين خلق خداست بمقام محمد بعد از او و بقيام بشرايع او و احكام او و شهادت بدهي كه اولياء او اولياء خدايند و اينكه اعداء او اعداء خدايند و اينكه مؤمنيني كه مشارك و مساعد تو هستند در آنچه مكلف قرار دادم تو را بهترين امت محمد صلي الله عليه و آله هستند و صفوه شيعيان علي هستند ، الخبر .
و در كتاب المبين است از قرة العيون شنيده شد حضرت ابوعبدالله عليه السلام كه ميفرمود الحمد لله يك فرقه مرجئه شدند و يك فرقه حروريه شدند و يك فرقه قدريه شدند و شما ترابيه ناميده شديد شيعه علي عليه السلام آگاه باشيد قسم بخدا نيست مگر خداي وحده لا شريك له و رسول او صلي الله عليه و آله و سلم و آل رسول خدا و شيعه آل رسول خدا صلوات خدا بر او و بر ايشان و مردم نيستند جز ايشان علي افضل مردم بود بعد از رسول خدا صلي الله عليه و آله و اولاي مردم بود بمردم ، تا سه مرتبه تكرار فرمود .
و در كتاب المبين است از فصل الخطاب از يعقوب بن جعفر كه گفت بودم نزد ابوابراهيم عليه السلام و آمد مردي از اهل نجران يمن از رهبان و راهبهٔ با او بود پس اذن گرفت براي آنها فضل بن سوار تا اينكه گفت كه راهب گفت خبر بده بمن از هشت حرفي كه نازل شده است پس ظاهر شده در زمين چهار حرف از آن و باقي مانده است در هوا چهار حرف از آن بر كه نازل شده آن چهار حرفي كه در هوا است و كي تفسير ميكند آنها را فرمود آن قائم ما است كه خدا بر او نازل ميكند پس تفسير ميكند آنها را و نازل ميشود بر او آنچه نازل نشده بر صديقين و پيغمبران و هدايتشدگان پس راهب گفت خبر بده بمن از دو حرف از آن چهار حرف كه در زمين است چيست آنها فرمود خبر ميدهم [ص 418] تو را بهمه چهار حرف اما اولي آنها لا اله الا الله است در حالي كه باقي است و دويمي محمد رسول الله صلي الله عليه و آله مخلصا و سيّم ما اهل بيت و چهارم شيعيان ما از مايند و ما از رسول خدائيم صلي الله عليه و آله و رسول خدا از خداست بسببي پس راهب گفت شهادت ميدهم كه خدائي جز خدا نيست و محمد رسول خداست صلي الله عليه و آله و اينكه آنچه آورده از نزد خدا حق است و اينكه شما صفوة الله هستيد از ميانه خلق او و اينكه شيعه شما پاكانند و بدل يكديگرند و براي ايشان است عاقبت خدا و الحمد لله رب العالمين ، عرض ميكنم دقت فرمائيد كه چطور اتصال شيعيان خودشان را بخود مثل اتصال خود به پيغمبر (ص) و اتصال او را بخدا قرار دادهاند .
و از تفسير امام عليه السلام است در تفسير قول خداي تعالي و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و هر گاه ملاقات نمايند آنها را كه ايمان آوردند ميگويند ايمان آورديم مثل ايمان شما بمحمد صلي الله عليه و آله مقرون بايمان بامامت برادر او علي بن ابيطالب و اينكه خلفاي او بعد از او ستارگان درخشانند و ماههاي نوردهنده و آفتابهاي روشني دهندهاند و اينكه اولياء ايشان اولياء خدايند و اعداء ايشان اعداء خدايند ، عرض ميكنم الحمد لله كه اين نوع ايمان را كه اين چهار را مقرون بيكديگر نمايند از مختصات شيعيان خود شمردهاند و ديگران هم همين كه آنها را ملاقات نمايند ناچارند بگويند ايمان ما هم مثل ايمان شما است .
و از حضرت عسكري عليه السلام است كه فرمود هر كس انكار نمايد ولايت علي را نميبيند بهشت را بچشم خود هرگز مگر بهمين اندازه كه بشناسد كه اگر دوست ميداشت او را آنجا محل او بود پس زياد كند حسرتها و ندامتها را و هر كه دوست بدارد علي را و بيزاري جويد از دشمنان او و تسليم نمايد براي دوستان او نميبيند آتش را بچشم خود هرگز مگر بآن اندازه كه ميبيند و گفته ميشود باو كه اگر [ص 419] بر غير اين بودي آنجا مأواي تو بود ، عرض ميكنم اصرار بزرگان ما بر اينكه مخصوصا اركان دين را چهار بشمريم باين جهات است .
و از الزام النواصب است كه حروف اسم اعظم چهار است اول لا اله الا الله و دويم محمد رسول الله و سيم علي ولي الله و چهارم شيعيان ما .
و از الزام النواصب است از حضرت عسكري عليه السلام در تلو قول خداي تعالي و اذ آتينا موسي الكتاب و الفرقان وحي فرمود خدا بعد از آن بسوي موسي عليه السلام اي موسي اين است كتاب كه بتحقيق اقرار كردند باو و باقي مانده فرقان براي فرق مابين مؤمنين و كافرين و مابين محقين و مبطلين پس تجديد كن بر آنها عهد بآن را كه من بر خود حتم كردهام كه قبول نميكنم از احدي ايماني را و نه عملي را مگر با ايمان باو و برادرش علي وصي او موسي عرض كرد چيست آن اي پروردگار فرمود خداي تعالي اي موسي عهد ميگيري از بنياسرائيل كه محمد بهترين پيغمبران است و بزرگ آنها است و اينكه برادر او و وصي او علي بهترين وصيين است و اينكه اولياء او كساني كه برپا داشته است آنها را سادات خلقند و اينكه شيعه ايشان كه مطيع اويند و تسليم براي او نمودهاند در اوامر و نواهي او و خلفاء او نجوم فردوس اعلايند و ملوك جنات عدنند فرمود پس موسي عهد گرفت از آنها اين را پس بعض از آنها كساني بودند كه اعتقاد كردند آن را حقا و بعضي بزبان عهد كردند و در دل انكار كردند پس از جبين معتقدين آنها نوري ظاهر بود و آنها كه بزبان عهد نمودند و در دل منكر بودند اين نور براي آنها نبود پس اين است فرقان آنچناني كه عطا كرده است خداي عز و جل بموسي و اين فرق مابين محقين و مبطلين است ، عرض ميكنم اگر عهدي كه موسي (ع) از بنياسرائيل گرفته است بامر خدا اين است پس بهتر اين است كه از خود امت پيغمبر (ص) هم اين عهد گرفته شود و علماي اين امت هم مثل انبياء بنياسرائيل اين عهد را ميگيرند و محق و مبطل را جدا [ص 420] ميكنند .
و نيز از حضرت عسكري است عليه السلام در تلو قول خداي تعالي و اذ اخذنا ميثاقكم و رفعنا فوقكم الطور فرمود اميرالمؤمنين عليه السلام اينكه خداي تعالي ذكر فرمود براي بنياسرائيل در عصر محمد صلي الله عليه و آله احوال پدرانشان را كه در ايام موسي عليه السلام بودهاند كه چگونه خدا عهد گرفته است بر آنها و ميثاق گرفته براي محمد و علي و آل طيبين آن دو كه براي خلافت اين مردم اختيار شدهاند و براي اصحاب و شيعيان اين دو ، تا اينكه فرمود فرمود خداي تعالي بموجودين از بنياسرائيل در عصر محمد صلي الله عليه و آله بر زبان آن بزرگوار بگو اي محمد باين جماعت تكذيبكنندگان خود بعد از آنكه شنيدند عهدي كه از اوايل آنها گرفته شده براي تو و براي برادرت علي عليه السلام و آل شما و شيعه شما بد است آنچه كه ايمان شما امر ميكند بشما كه كافر بمحمد بشويد و حق علي و آل علي و شيعه او را خفيف بشمريد اگر شما مؤمن هستيد ، عرض ميكنم باين سياق اخبار زياد است كه از امم سابقه باين طور عهد گرفته ميشد و معني ايمان در اين امت هم اين است نه اينكه شيعيان را خفيف بشمارند و كساني را هم كه بر حسب اين اخبار و اوامر مطاعه تعظيم شيعيان مينمايند تكفير نمايند و مبدع بشمارند و دشمن بدارند آنها را و حال آنكه علي عليه السلام ميفرمايد هر كس خوشوقت ميشود كه بداند كه دوست ما است يا دشمن ما پس امتحان نمايد قلب خود را پس اگر دوست ميدارد دوستي از ما را پس دشمن ما نيست و اگر دشمن ميدارد دوستي از ما را پس دوست ما نيست بدرستي كه خداي سبحانه گرفته است ميثاق دوستان ما را بمودت ما و نوشته شده است در ذكر اسم دشمن ما ، عرض ميكنيم يا علي شاهد هستي كه ما از دوستان و بندگان توئيم و در جميع امور دين هم كلمهٔ نميگوئيم جز بفرمايش تو و اهل بيت تو .
و باز از حضرت عسكري عليه السلام است در تلو قول خداي تعالي و علم آدم الاسماء كلها [ص 421] اسمهاي انبياء خدا و اسماء محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين و طيبين از آل آن دو عليهما السلام و اسماء خيار شيعه ايشان و شرار دشمنان ايشان ، عرض ميكنم موافق اين حديث شريف اصول و كليات اسماء همينها است كه شمردهاند و ما هم اصول دين را همين طور كه فرمودند شمرديم پس نقصي وارد نياورديم و چيزي هم زياد نكردهايم و انكار ما را دو طبقه مينمايند جماعتي از باب حسد و منظورهاي خاصي كه دارند و عوام مردم هم بواسطه اينكه حديث نشنيدهاند و فرمايش امام را بر آنها نخواندهاند و عادت كردهاند بهمان طورها كه ميگويند و فرمايش علما و مشايخ ما را كه بر طبق اخبار آلمحمد است چيز تازهٔ ميپندارند .
و باز از حضرت عسكري است در تلو قول خداي تعالي الذين ينقضون عهد الله آنها كه ميشكنند عهد خدا را كه گرفته شده است بر آنها بربوبيت و براي محمد صلي الله عليه و آله بنبوت و براي علي عليه السلام بامامت و براي شيعه آن دو بجنت و كرامت ، عرض ميكنم ممكن است آنها كه از لفظ اركان دين و ركن رابع وحشت ميكنند بنام عهود دين بخوانند و عهد خدا را نشكنند و دعوي بر سر الفاظ ننمايند .
و نيز حضرت عسكري عليه السلام فرمود در حديث حارث بن كلزه ثقفي طبيبي كه آمد خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله و عرض كرد يا محمد آمدهام كه جنون شما را مداوا نمايم و من مجانين زيادي را معالجه كردهام و بر دست من شفا يافتهاند و خبر را ذكر فرمود تا آنجا كه پيغمبر صلي الله عليه و آله خواند شجره را و شجره آمد فرمود پس ندا كرد اشهد ان لا اله الا الله بعد از آن شهادت داد براي پيغمبر صلي الله عليه و آله برسالت پس شهادت داد براي علي عليه السلام بوصايت پس گفت و شهادت ميدهم كه اولياء تو كساني كه دوست ميدارند او را و دشمن ميدارند دشمنان او را حشو بهشت هستند و اينكه دشمنان تو كه دوست دشمنان تو هستند و دشمن اولياء تو هستند حشو آتشند [ص 422] پس پيغمبر صلي الله عليه و آله نظر فرمود بحارث بن كلزه و فرمود آيا مجنون شمرده ميشود كسيكه اين است آيات او ؟ پس حارث اسلام آورد و اسلام او خوب شد .
و نيز حضرت عسكري عليه السلام فرمايد در حديث اعرابي و شهادت سوسمار كه دو طرف صورت خود را بر خاك ماليد و سرش را بلند كرد و خدا او را بسخن آورد پس گفت اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله تا اينكه گفت و شهادت ميدهم كه برادر تو اين علي بن ابيطالب بر وصف آنچناني است كه وصف فرمودهٔ آن را و صاحب فضيلتي است كه ذكر كردهٔ و اينكه اولياء او در بهشت مكرمند و اينكه دشمنان او در آتش مخلدند پس اعرابي عرض كرد در حالي كه گريه ميكرد يا رسول الله و من شهادت ميدهم بآنچه شهادت داد بآن اين سوسمار الخبر ، عرض ميكنم شهادت درخت و حيوان هم موافق اين اخبار معلوم شد كه بشرحي است كه عرض شد و شرايط كليه اسلام و اصول آن را باين طور كه ما ميشماريم بايد شمرد و نبات و جماد و حيوان هم اگر حرف ميزدند و شهادتي ميدادند و اظهار اسلام خود را ميكردند اينطور ادا ميكردند كه در اخبار فوق شنيدي .
و حديثي در حاشيه كتاب المبين مولاي من اعلي الله مقامه روايت ميفرمايد از صراط المستقيم از طرق عامه از محمد بن جرير طبري در كتاب مناقب از جابر از پيغمبر صلي الله عليه و آله چون بواسطه موافقت با اخبار خودمان مقبول است و روايت فرموده حقير در اينجا نقل ميكنم كه فرمود بعلي (ع) عقيق زرد انگشتر نما كه او اول سنگي است كه اقرار كرد براي خدا بربوبيت و براي من بنبوت و براي تو بخلافت و براي ذريه تو بامامت و براي شيعيان تو و دوستان تو بجنت ، عرض ميكنم اينهم شهادت سنگها و جمادات است و كمال تعجب است كه چرا جماعتي ميخواهند از سنگ هم سختتر باشند و چه استنكافي دارند از شهادت بولايت اولياء و برائت از اعداء و اين چه بدعتي [ص 423] است كه بما نسبت ميدهند ؟ خلاصه آنكه اخبار در اين خصوص از حد احصا خارج است و در كتاب المبين بقدر كفايت روايت فرمودهاند و مقصود ما همين قدر بود كه بداني مشايخ ما اعلي الله مقامهم از خود چيزي نفرمودهاند و بيانات ايشان مأخوذ از آلمحمد عليهم السلام و ايراد موردين متوجه بايشان نيست و بايد خودداري نمايند و بدانند كه رد بر ايشان رد بر ائمه اطهار صلوات الله عليهم و رد بر پيغمبر صلي الله عليه و آله و رد بر خدا است و تا اين درجه اصرار نكنند و رنج دنيا و آخرت خود را زياد نكنند .
و در اين مقام متذكر شدم كه چون سيرت شيعه از اوايل بر همين جاري شده است كه اصول دين را در عبارات مختصره ميشمرند براي سهولت ضبط و حفظ و باولاد خود از اول تعليم ميكنند كه بذهن خود بسپارند و ملكه ايشان بشود و هميشه در مقام تذكر يا سؤال و جواب كليات و اصول عقايد خود را حاضر داشته باشد كه حتي بعد از مردن هم كه ملكين در قبر از انسان سؤال ميكنند حاضر داشته باشد و بتواند از عهده جواب برآيد يكي دو حديث از شرح سؤال قبر را روايت ميكنم كه بداني در قبر هم ملكين بهمين طور كه مشايخ ما فرمودهاند سؤال ميكنند و مخصوصا در باب ركن رابع مداقه ميكنند و معلوم ميشود آن ملائكهها هم شيخي هستند در كتاب المبين است از بحار از تفسير امام (ع) در حديث طويلي در صفت موت مؤمن موالي تا اينكه ميفرمايد پس سؤال ميكنند از او و ميگويند كيست پرورنده تو و چيست دين تو و كيست پيغمبر تو و كيست امام تو و چيست قبله تو و كيست شيعه تو و كيست اخوان تو ؟ پس ميگويد خداوند پرورنده من است و محمد پيغمبر من است و علي وصي محمد امام من است و كعبه قبله من است و مؤمنين دوستان محمد و علي و آل آن دو و دوستان آن دو و دشمنان دشمنان آن دو اخوان من هستند ، تا اينكه فرمود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود و اگر دشمن دوستان ما باشد و دوست [ص 424] دشمنان ما و اضداد ما كه ملقب بالقاب ما شدهاند باشد همين كه ملك الموت براي نزع روح او ميآيد ممثل ميكند خداي عز و جل براي آن فاجر بزرگان او را كه آنها را خداي خود گرفته بود از دون خداي عز و جل كه معذب بانواع عذابند كه نزديك است همان نگاه كردن بآنها او را هلاك نمايد و لاينقطع از حرارت عذاب آنها باو ميرسد باندازهٔ كه طاقت آن را ندارد پس ملك الموت باو ميگويد اي فاجر كافر ترك كردي اولياء خدا را و دشمنان ايشان را گرفتي پس امروز بدرد هيچ چيز تو نميخورند ، تا آخر حديث شريف و باز از آن حضرت است از حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود هر كس تقويت نمايد مسكيني را در دين و كسي را كه ضعيف است معرفت او بر ناصب مخالفي و او را مغلوب نمايد خداوند تلقين ميفرمايد او را روزي كه سرازير قبر ميشود باينكه بگويد خداست پرورنده من و محمد پيغمبر من است و علي ولي من است و كعبه قبله من است و قرآن خوشوقتي من و ذخيره من است و مؤمنون اخوان منند و مؤمنات اخوات منند پس ميگويد خداوند دليل آوردي واجب كردم بر تو اعالي درجات بهشت را و در اين وقت ميگردد قبر او بطرف باغهاي بهشت ، عرض ميكنم مشاهده فرموديد كه در قبر و آخرت هم اصول دين را اين طورها سؤال ميكنند و در باب ولايت اولياء و برائت از اعداء دقت ميكنند و بيش از اين محتاج به تفصيل نيست الا اينكه متذكر بعض مطالب ديگر شدم كه اين اوقات زياد شنيده ميشود و القاءات مخصوصي كه شيطان در اين ايام مناسب اذهان تحصيلكردِهاي امروز مينمايد و ممكن است ايراد آن مطالب و جواب آن را متمم همين مطلب قرار دهيم و بيمناسبت نيست لذا فصلي ديگر عنوان ميكنيم .
فصل - عقلا و دانايان و خيرانديشان و خاصه عقلا و فضلاي مسلمين ميگويند و در همان حال آه سردي هم از دل بيرون ميكشند و دو دست افسوس بهم [ص 425] ميسايند كه چرا و براي چه اين همه اختلاف ميكنند و چرا مردم را بزحمت مياندازند و چرا دست دوستي بهم نميدهند و چرا حيثيات و آبروي خود را خاصه در مقابل اجانب حفظ نميكنند و در موقعي كه ملك و مملكتشان رفته و سياست مملكت دست اجانب افتاده و كوچكترين اختياري براي خودمان نمانده بموضوع اهم نميپردازند و حفظ استقلال و قوميت و مليت خود را نميكنند و در موقعي كه آب و خاك و وطن بكلي از دست رفته و براي خودتان شخصيت و وجود خارجي نمانده است دعواي اصول دين كه چهار است يا پنج و شيعه چه گفته و سني چه اعتقاد دارد و امام در هورقليا است يا در كجا است و معاد بچه كيفيت است و امثال اين مطالب را دارند و بر سر و كله يكديگر ميزنند با اينكه همه اهل يك مذهب و ملتند و همه شهادتين ادا ميكنند و از اين قبيل خيرانديشيها ، عرض ميكنم و پناه ميبرم بخدا كه طرفدار و همعقيده بسيار كم دارم و اعتماد من بر خداست كه ظاهر اين كلمات در گوش اشخاص ساده بسيار فريبنده و دلپذير و شيرينتر از عسل و باطنش تلختر از حنظل و ويرانكننده اسلام و ايمان و مليت و قوميت و دنيا و آخرت و جميعش مكر و كيد شيطان بزرگ است ولي خدا خواسته كه مكر شيطان ضعيف است ، و گوينده اينها از مردم دو نفرند يكي آنكه واقعا نادان است و عمقي در سخنانش نيست عباراتي شنيده طبعا هم ملايمتي دارد ميگويد و تقليد ميكند و جمعي نادانتر از خود را هم از راه ميگرداند و ديگري ملحدي است كه بهيچ ديني معتقد نيست و خدا را بكلي منكر است و طبيعي است و پيغمبر را مرد زرنگ و سيّاسي فرض كرده كه مثل ساير سياستمداران ميخواسته چندي رياست نمايد و همين عقيده را در باره همه انبيا و بزرگان دين دارد و دين را ملعبه پنداشته و آلت رياستي دانسته و الا اگر گوينده اين عبارات صاحب عقل و ديني بود ميبايست بداند كه اختلاف خودبخود برداشته نميشود زيرا خلق [ص 426] طبيعةً مختلف خلق شدهاند و اگر بنا شد متحد بشوند بايستي بر كلمه حق ثابت و اساس محكمي اتحاد كنند و آن حق را اگر كسي بداند بايد بگويد كه بدانند نه آنكه سكوت كند كه مبادا اختلاف شود و اگر خيال ميكند كه گفتن حق اسباب اختلاف ميشود نگفتنش بيشتر اسباب اختلاف ميشود . خلاصه و الآن در اين جزء زمان در ميانه ساير ملل غير اسلام صاحب اين مسلك بيشترند و بمسلمانان هم آنها القا كردهاند و بعضي كه با آنها همعقيده هستند دانسته و فهميده در لباس اسلام اين طور اشتباهكاري ميكنند كه بنياد اسلام را بكلي براندازند و اي بسا تحقيقاتشان را در كلمات ديني پنهان ميكنند و اخبار و آيات را در غير محل معني ميكنند يا بمتشابهاتي متمسك ميشوند و انواع اسباب و حيلِها دارند و بعضي هم همان طور كه عرض كردم لايشعر پيروي ميكنند و مكرر ميشنوم كه اي بسا بعضي از ملاها و متشبهين بعلماي مسلمين هم همين عبارات را ميگويند و كلام خود را با اين مطالب زينت ميدهند كه قبول عامه پيدا كنند و جمعي از درسخواندِهاي متجددين را كه از حدود و رسوم ديني بكلي بياطلاعند بدام بياورند و بخود نزديك نمايند . خلاصه آنكه اين نصيحت را بما مسلمين زياد ميكنند كه همه اهل يك ملت و مذهبيم همه لا اله الا الله و محمد رسول الله ميگوئيم همه برادريم همه دوستيم جزئيات را كنار بگذاريم و اختلاف نكنيم و برادر باشيم و با هم كار كنيم ، عرض ميكنم اين نيست و اگر منظور اين است كه دين همين است كه اين كلمات را با هم بگوئيم بدون اراده معني و حقيقت و بدون عمل كردن بمعاني اينها و لوازم اينها و صرف حركت زبان باين كلمات كافي است و صاحب يك دين ميشويم و برادر ميشويم ، اين دين نيست زيرا دين امر قلبي است كه بايد زبان و ساير جوارح بر طبق آن بگويند و كار بكنند و بگفتن بزبان نميگذرد ، و اگر ميگويند اساسا دين لازم نيست كه عرض من هم همين است [ص 427] كه اعتقاد اين جماعت از اين كلمات اين است عرض ميكنم اين آرزوئي است كه آن را بگور خواهند برد ، دين لازم است و امر واقعي و حقيقي است و جعل خداست و امر ساختني و ظاهرسازي نيست و با حرف هم نميگذرد و اعتقاد قلبي ميخواهد تا اثر خود را داشته باشد و توليد يگانگي و دوستي بآن وسيله بشود و بنيآدم بدون ديانت و سلوك بر فطرت بدرجات عاليات نميرسد و آنچه در مكنون او خداوند بوديعه گذارده ظاهر نميشود و فايز بمعرفت حقيقت و خداشناسي نميشود و سعادت ابديه را ادراك نميكند و در حضيض حيوانيت ميماند و اين هم محال است زيرا بنيآدم براي وصول بمقامات قرب خدا و انسانيت خلق شده و راه وصول باين مقام را خدا بايد تعليم بفرمايد و بهمين لحاظ انبيا را فرستاده كه تعليم فرمايند و همان راه و رسمي كه آنها آموختهاند آن را دين و شريعت ميگوئيم و حكم فطرت بشر هم بر همين جاري است و البته از پي دين ميروند و بآخرش هم ميرسانند چون حكم خدا اين است و جميع اسباب آسمان و زمين براي وصول باين نتيجه است مقتضي موجود و مانع مفقود است و البته خواهد شد و اگر چشم بينائي داشتي نگاه ميكردي و ميديدي كه انسان بيدين خداوند خلق نكرده و جميعا دين دارند و بيدين لفظي است شيطاني و موهوم و وجود خارجي ندارد منتهي اين است كه جمعي دين كجي را اختيار ميكنند و اسم آن را بيديني گذاردهاند ، نميبيني كه آنها هم پيشوا و قائدي و بزرگي دارند و مزخرفات خود را منتهي باو ميكنند و بزبان ما پيغمبرشان هم همان است و فطرت پرستش و تسليم در نزد بزرگتر در نهاد همه بشر گذارده شده و دين همين است و ان الدين عند الله الاسلام و حكم فطرت در هيچكس از ميان نميرود ولي ممكن است تغيير و تبديل يابد و شرايع انبيا براي تعديل نفوس است و اصلاح تغييرهائي كه خود بشر از جهالت ميدهند و تا وقتي كه اين جهالت باقي است مثل [ص 428] اينكه در اطفال ملاحظه ميكني بزرگتران با آنها مماشات ميكنند و از بياعتداليهاي آنها عفو و اغماض ميكنند و حتي دروغهاي اطفال را براستگوئي تلقي ميكنند و تجاهل ميكنند و غالبا بهزل يا كنارهگيري ميگذرانند و اطفال را بحال خود واميگذارند كه ببازيها و كارهاي لغو خودشان مشغول باشند و رشدي بكنند و بر جهالتها و اذيتهاي آنها تا حد امكان صبر ميكنند و از حد طاقت كه ميگذرد چندي از ميانه آنها فرار ميكنند چنانكه موسي (ع) چندي از ميانه قوم رفت صالح بهمين طور و هكذا انبياء ديگر و امام زمان ما عجل الله فرجه غيبتش بر سنت انبياء سابق است ولي اين مدارا و مماشاةها تا حدي است و حجتهاي خدا صبر ميكنند تا مردم خرده خرده عقل و علم و تجربه بياموزند و بزرگتر شوند و بنيِهاشان قويتر شود و تحمل تكليف جدي را داشته باشند و در آن موقع كار از آنها ميخواهند و حرفهاي ملايم مبدل بحرفهاي جدي ميشود و پادشاهبازيهاي بچگانه از ميان ميرود و ديدهايد كه اطفال تا بزرگ نشدهاند چطور پادشاهبازي ميكنند پادشاهي و وزيري و لشكري از گل يا از مقوا ميسازند و امر و نهي و حكمي دارند و سياستي ميكنند و تقليدي ميكنند پادشاهي دارند اما پادشاهي است كه نوكر خودشان بلكه مصنوع خودشان است و امر و حكمي بر آنها ندارد ، وزير بهمين طور ، صورت احكام درست است اما هيچيك جدي نيست و ترس واقعي هيچكس از شاه و وزير ندارد ، عينا مثل آنها كه فرضا بزرگي و عالمي اختيار ميكنند چون بحكم فطرت ناچار هستند ولي ملائي ميگيرند كه در حقيقت نوكرشان باشد هر وقت هر كار دارند پولش بدهند انجام دهد و اگر لازم است حكم خدا را تغيير دهد بدهد و موافق هوي و هوس خودشان حكم كند و همه اطاعت كنند اما بحكم آقا باشد چون بغير اين كيفيت نميشود و فطرت را بكلي نميشود ترك كرد ، ولي اگر آقائي يا عالمي بر خلاف هوي و هوس آنها حكمي ميكند و اوامر جدي دارد و [ص 429] عمل بگمان نميكند و از خدا و عذاب آخرت ميترساند از گرد او متفرق ميشوند و گوش بحرفش نميدهند سهل است كه در صدد اذيت و آزار او برميآيند ، ولي در عين حال حكم كلي فطرت را از دست نميدهند خدائي ميپرستند اما خدائي كه بنده خودشان و مصنوع خودشان باشد هر وقت بخواهند تغييرش بدهند يا آن را بخورند ، يا فرضا طبيعت را خدا ميگيرد كه حكم و امر معيني نداشته باشد و بر خلاف طبيعت كج ما حكمي نكند ، پيغمبري اين مردم بر خودشان ميگيرند اما پيغمبري كه در حقيقت امت مردم باشد نه آنكه مردم امت او باشند تعيين خليفه و بزرگ را بخود مردم واگذارَد احكام دين را برأي و اجتهاد و ميل خود مردم واگذارَد ، خليفه و امامي بگيرند اما آن امام مأموم خود مردم باشد ، پيشوا و عالمي ميخواهند اما پيشوائي كه از عقب خود مردم باشد و نوكر و مزدور خودشان باشد و چيز هم باو ميدهند و آخورش را چرب ميكنند ، اما اگر ملائي است كه احتياجي بآنها ندارد و حكمش هم با رشوه تغيير نميكند و كارش جدي است او را نميخواهند . خلاصه عرضم اين بود كه مردم دين را ترك نخواهند كرد ولي كج ميكنند و تبديل فطرت ميدهند و چون عقلشان كم است امر جدي را بشوخي تلقي ميكنند ولي عقلا بايد بدانند كه ترتيب دينداري اينها نيست و اينها بچهبازي است ، امر دين بحرف نميگذرد پادشاه مقوائي و پوشالي سياست نميداند و حدود مملكت را حفظ نميكند ، پيشوائي كه از خود صاحب عقيده ثابتي نيست و نگاهش بميل مردم است و يك كلمه بر خلاف آنها از ترس قطع مواجب و رسوم نميگويد اين پيشوا نميشود ، خلاصه آنكه لا اله الا الله و محمد رسول اللهي كه هيچ لازمه ديگر ندارد و توحيدي كه با هيچ شركي و زندقهٔ منافات ندارد و بندگي ديگران را بتواني بكني اين توحيد نميشود و اسباب وحدت كلمه و يگانگي نميشود و توحيدي كه پيغمبر فرمود كه اسباب رستگاري بشر است اين نميشود ، او اين طور [ص 430] فرمود كه تعالوا الي كلمة سواء بيننا و بينكم ان لانعبد الا الله و لانشرك به شيئا او فرمود كه غير او را بندگي نكنيم و شرك نورزيم ، و اين اشتباه غريبي است كه اغلب ميكنند و خيال ميكنند شرك همان است كه كسي بگويد خدا دو تا است يا سه تا است نعوذ بالله اما من كه ميدانم خدا يكي است مشرك نيستم ، ما باو ميگوئيم اي مرد عاقل اين دانستن تو چه فايده بحال تو و ديگران دارد كه اين را ميداني ؟ اما بندگي تو براي غير خداست تو بنده هوي و هوس خودت شدهٔ بنده عيال خود هستي بنده اولاد خود هستي و بنده سياست ديگران هستي و كارهاي تو كه بندگي تو است براي آنها است و چندين شريك بر خدا گرفتهٔ و باز معتقدي كه موحد هستي ، اينكه كمال ناداني است . قانع باشيم كه همه امت پيغمبريم اما بفرمايش پيغمبر نه در اصول نه در فروع عمل نكرده باشيم و از همان قدم اول در باب امام و خليفه مختلف باشيم ، در باب احكام دين و شريعت مختلف باشيم ، من بگويم امر دين امر و نهيش از خدا بايد باشد تو بگوئي واگذار باجتهاد من است و هر كسي اجتهادي بكند و رأي و عقيدهٔ داشته باشد يا جمعي با هم تبادل فكر نمايند و قانوني بنويسند و عمل بر آن قانون باشد آنوقت باز هم متفق باشيم اين كه معقول نيست و اتفاق بر چه موضوعي شده ؟ توحيدش كه با شرك منافات ندارد پس شرك است ، اقرار به پيغمبري هم كه گوش بامرش ندهيم كه اسباب توحيد كلمه نميشود و ملت واحده نميشويم و حال آنكه او فرمود اگر شما دوست خدا هستيد متابعت مرا بكنيد ، و در باره پيغمبر چه گمان دارند ، آيا بايد امر و حكمي داشته باشد و مطاع باشد يا نبايد ؟ اگر ندارد كه ما ملت و امت او هستيم يعني چه و چه اختلافي با موسويها و عيسويها داريم چرا همه با هم يكي نباشيم و اگر پيغمبر امر و نهي معلومي دارد چرا نبايد همه بپذيريم و اگر همه با هم نپذيرفتهايم پس همه ملت واحده نيستيم و نميتوانيم دست يگانگي [ص 431] بيكديگر بدهيم و لامحاله آنها كه اطاعت او را در اوامر او نمودهاند امت او شمرده ميشوند و آنها كه اطاعت نكردهاند امت او نيستند پس طبعا مختلف ميشوند و يگانگي پيدا نميكنند ، مگر بآنجا برسد كه واقعا در معني اين كلمات موافقت و اتحاد نمائيم و قلباً و اعتقاداً بيگانگي خدا در عبادت و نبوت پيغمبر قائل شويم يعني خبري كه او آورده از خدا بدانيم و با هم عمل كنيم و اين بحرف نميگذرد مگر اينكه واقعا بگرديم و جانشين و خليفه و وصي او را دست بياوريم زيرا از مكنون پيغمبر بهتر از او كسي خبر ندارد اگر حاضر بود فبها المراد و اگر غايب است تحقيق كنيم كه در موقع غيبت چه دستور فرموده است و چه تكليف قرار داده همان را بگيريم و برويم ، و موافق دلائل و ضرورت ما شيعيان تكليف سهل و آساني هم قرار داده است و فرموده است در جميع موارد حكمي از پيغمبر (ص) و اجداد بزرگوار من در ميانه هست و جمعي هستند و ميدانند و روايت ميكنند و مشهور باين صفت و اين هنر و اين حرفه هستند و در ميانه آنها هم مثل ساير طبقات اصناف خوب و بد و راستگو و دروغگو و عالم و عالمنما و زاهد و رياستطلب همه قسم پيدا ميشوند ، بشما هم خدا عقل داده و چشم داده و تكليف فرموده ، اگر واقعا اهل دين هستيد و دين را ملعبه قرار ندادهايد و معتقد بخدا و روز جزا هستيد و پيغمبر را پيغمبر راستگو و امام را قادر و شاهد ميدانيد در ميانه همين جماعت نگاه كنيد مقصد خود را مييابيد هر يك را راستگو و متقي پنداشتيد و فهميديد احكام دين را از او بگيريد ، و شرايطي هم فرمودهاند كه بسيار سهل و ساده و طبيعي و فطري است كه اهم آنها همين است كه آن شخص را راستگو بشناسي و آنچه ميگويد از امام بگويد نه اينكه از عقل و رأي خود بگويد زيرا كه عقل و رأي او هر چه باشد خوب باشد يا بد درست باشد يا نادرست غير از فرمايش امام است و ضرورت شيعه بر اين است كه فقط فرمايش امام را [ص 432] بپذيرد لاغير . بهر حال شخص عالم راستگو كه آنچه ميگويد از امام باشد در اين ايام مرجع ميشود و دوستي او واجب است امتثال فرمان او كه فرمان امام است واجب است و مخالفت او حرام است دشمني دشمنان او واجب است و دوستي برادران ديگر و اداء حقوق همه آنها و مخالفت با مخالفين آنها همه اينها از دين است و از ركن رابع است و تا وقتي كه جميع مسلمين از جميع طبقات باين نوع صورت واحده پيدا نكنند و اين اختلافات باقي باشد اسلام و ايمان واقعي و حقيقي بروز نميكند و اسلام بلند نميشود و بر همين حال ذلت باقي است و اگر آن طور كه در اول فصل عرض شد بدستور فضلا و عقلا عمل شود كه هزار درجه ذلت اسلام بيشتر و همين اسمي هم كه بدون رسم ميبيني از ميان ميرود ، باز همين اختلافات كه بجا باشد لامحاله اسم اسلام بيشتر باقي ميماند و امر اسلام و ركن رابع هم آناً فآناً رو بترقي است و خلقت عالم و بنيآدم براي دين شده و ستعلمن نبأه بعد حين . و اما نصايح خيرانديشان اگر در بعض موارد هم بجا باشد الحمد لله متوجه بماها نيست زيرا بزرگان و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هيچگاه چيز تازهٔ نفرمودهاند و جز بضرورت اسلام و مفاد آيات و اخبار آلمحمد عليهم السلام دعوتي نفرمودهاند منتهي اگر جمعي تا اين درجه غفلت داشتهاند كه باخبار هم رجوع نكردهاند و از ضرورت اسلام هم بيخبر ماندهاند و انقلابي ميكنند چه بايد كرد زيرا كتمان امر آلمحمد عليهم السلام بيش از حد لزوم جايز نيست .
سؤال ( ٢٤ ) - صفحه ١٥٤ سطر دهم جلد سوم نسبت نفهمي بتمام علماء اسلام نعوذ بالله ميدهد . بچه جرأت دشنام داده آيا حيا نبايد كرد ؟ مسلمان نسبت نفهمي بكليني ، صدوق ، نواب امام (ع) ، ابنبابويه ، ابنقولويه ، علي بن ابراهيم ، مفيد ، علم الهدي ، محقق ، علامه ، نصيرالدين ، بهائي ، عاملي ، علامه مجلسي ميدهد ، [ص 433] اعوذ بالله من شرور انفسنا . جواب بدهيد قائل اين كلام را چگونه بدانيم معين نمائيد مسلمانان تكليفشان چه باشد .
جواب - اين موضوع را جناب آخوند دو سه مرتبه ديگر هم در همين كتاب مورد حمله و اعتراض خود قرار دادهاند و در هر مقام جواب مقتضي را دادهايم عيب اينجا است كه ايشان از دروغ هم احتراز ندارند و خيال نميكنند كه كتاب ارشاد تا كنون چند طبع شده و در ميان مردم منتشر است و ميخوانند و دروغ ايشان ظاهر ميشود مؤلف ارشاد دشنام دادن بادناي مسلمين را جايز نميداند تا چه برسد بعلماء اعلام و حجج اسلام و آنها كه در هر دوره حافظ دين بودهاند و خلفاء امام بودهاند و الحمد لله كتب ايشان بعربي و فارسي موجود و همه جا در دسترس است و چطور تعقل ميشود و كدام مسلمان اين بهتان را از جناب آخوند قبول ميكند و خداوند احكم الحاكمين است و راستگو و دروغگو را معرفي ميفرمايد و همه اهل علم و مطالعه ميدانند كه در ميانه علما بطور كلي از صدر اسلام تا كنون اختلاف در مسائل نظريه بسيار بوده و در احكام شرعيه نيز همين طور و عادت همه بر اين جاري شده كه ميدان جنگشان صفحات كتبشان است و يكديگر را تخطئه مينمايند و نسبت ناداني و خروج از انصاف بلكه بالاتر بيكديگر دادهاند و كتبشان پر است و معذلك در ميانه همه آنها باز در كتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم كه مطالعه نمائيد ميبينيد كه در مورد اختلاف هم اما دشنام كه نعوذ بالله مطلقا ندارد ولي كلمه خارج از نزاكت هم ولو براي ضرورت كمتر ميبينيد ، ولي همه ميدانند كه استعمال بعض كلمات مخصوصا براي عالم مبيّن كه شوخي در كلمات او نيست و مصانعه و تعارف بيموقع نميكند و بايد با كمال صراحت لهجه مطلب را بگويد گاهي الفاظي ضرورت پيدا ميكند فرضا براي عالم چاره نيست كه اگر فقيهي مثلا در فن حكمت دخالت ميكند و از علم [ص 434] و اصطلاح هم بكلي عاري است بايد بگويد كه شما نميفهميد ، حال لفظ نميفهميد فحش يا دشنامي نيست اين حقيقتي است كه عالم بايد در موقع خود بگويد و حالي بكند ، مثلا اگر معلم كلاس شش در درس خود براي شاگرد بياني ميكند شاگرد بگويد اين طور نيست و معلم كلاس يك يا دو اين طور نگفته البته آن معلم خواهد گفت او نفهميده زيرا اگر نگويد خيانت بشاگرد شده و بر حال جهالت باقي ميماند و هيچوقت ترقي نميكند و اين فحش نيست و چاره نيست وقتي كه طفل بزرگ ميشود و عقل پيدا ميكند بايد باو بفهمانند كه قصه حسين كُرد فرضا واقعيتي نداشته يا كتاب خاله سوسكه و موش و گربه براي مشغول كردن اطفال نوشته شده و هكذا و علم روز بروز رو بترقي است و هر روز كشفي ميشود كه روز پيش مكشوف نبوده و بالضروره علماي هر دوره و قرن مناسب دوره خودشان بودهاند و اگر بالاتر هم بودهاند يا باشند ناچارند بزبان قوم و بقدر عقول آنها حرف بزنند انبياء خدا هم همين كار ميكردند . علماء گذشته اسلام اعلي الله مقامهم و رضوان الله عليهم اولا در علم و زهد و تقواي آنها كه صحبتي نيست و هيچكس بيادبي نكرده و نخواهد كرد ، اما در مراتب علم شبهه نيست كه هيچيك داراي علم اولين و آخرين نبودهاند و هر يك معلومات محدوده داشتهاند و از ساير فنون بياطلاع يا علم ناقص داشتهاند و خودشان هم كه دعوي غير از اين نداشتهاند ، اما اخبار و رواياتي كه داشتهاند كه با كمال اعتماد از آنها گرفته ميشود و مسلّم است ، در نظريات هم كه شبهه نيست عموما مختلف بودهاند و امروز هم هر كس در آن مسائل نظريه ميخواهد بحث كند البته نقض و ابرام ميكند و كلام هر كدام كه با موازين مسلمه مجمع عليها تطبيق ميشود ميگيرد و هر قولي كه مخالف باشد رد ميكند و صاحبش را نسبت باشتباه يا ناداني ميدهد و اين امر منكري نيست و هر سخني را نميشود تصديق كرد و سهو و اشتباه در همه مقسوم [ص 435] است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم كه باقتضاي زمان تحقيقات عميقتري نمودهاند شبهه نيست كه عالم بما كان و ما يكون نبودهاند و چنين دعوي نكردهاند و چه بسيار مطالب را كه ندانستهاند جائي كه انبياء خدا هر فردشان آنچه را كه ديگري ميدانست نميدانست و مثل موساي كليم مأمور ميشود كه از خضر تعليماتي بگيرد يا از اين بالاتر سليمان پيغمبر ندانست چيزي را كه هدهد دانست يا نمله دانست پس در باره علماء اسلام چه اعتقادي داشته باشيم ؟ آنها هم بعض چيزها را دانستند و بعضي چيزها را ندانستند و هنوز اي بسا بعد از اين علمائي ميآيند و تحقيقات خواهند كرد كه مشايخ ما آن تحقيقات را نكردهاند و خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض كردند كه عيسي بن مريم بر آب راه ميرفت فرمود عيسي يقينش كم بود و الا بر هوا هم راه ميرفت ، حالا پس جناب آخوند بگويد نعوذ بالله پيغمبر دشنام فرموده نه اينها دشنام نيست .