فصل - ذات خداوند عالم جل شأنه ذاتي است يگانه بيهمتا و بوهم و ادراك خلق بيرون نميآيد و از جنس خلق خود نيست پس دوستي خلق با ذات پروردگار [ص 385] محال است و ميان ذات خدا و خلق مناسبت نيست و خلق معرفت ذات خدا را پيدا نميكنند تا بعد از آن ببينند كه آيا مناسبت دارند يا ندارند پس دوستي ذات خدا معني ندارد پس دوستي خدا را كه خدا و رسول امر فرمودهاند تكليف بمحال نفرمودهاند پس مقصودي ديگر دارند و دوستي خدا دوستي صفات خداست كه صفات خلق خدا هستند و مناسبت با آنها براي خلق ممكن است و مراد دوستي آيات خدا و مقامات خدا و علامات خداست و بعبارة اخري مراد دوستي بندگاني است كه بواسطه اينكه اطاعت خدا را كردهاند خدا آنها را دوست داشته پس دوستي ما نسبت بخدا يعني دوستي آنها و دشمني با آنها دشمني با خداست كما اينكه جميع معاملاتي كه ميانه خدا و خلق است باين كيفيت است ، اطاعت خدا يعني اطاعت رسولان خدا ، رضاي خدا يعني رضاي رسولان او و امر و نهي خدا يعني امر و نهي فرستادگان او و هكذا دوستي خدا يعني دوستي رسول او و دوستي بندگان مطيع او و بيان اين مطلب در كتب مشايخ ما مفصل است و استدلال بآيات و اخبار در اين باب بسيار فرمودهاند و غرض من در اين مقام اختصار است و خداوند ميفرمايد من يطع الرسول فقد اطاع الله و ميفرمايد ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يعني اگر خدا را دوست ميداريد متابعت مرا بكنيد ، پس دوستي خدا دوستي و پيروي رسول است كه نور خداست . و بدانكه همه خلق خدا نور خدايند باين تفصيل كه هر موجودي مركب از دو جهة است يك جهة بخداي خود دارد كه آن نور است و حقيقت هستي او است كه زوال ندارد و دايم و ازلي و ابدي است زيرا نور خدا زوال ندارد و خواموش نميشود و يك جهة بخودش دارد كه همان حدود و صورتها و شكلها و كوچكيها و بزرگيها و رنگها و طبيعتها و اخلاق است و چه فايده كه اگر اهل حكمت بودي ميديدي كه مطلب بزرگي را كه اغلب در آن حيرانند بچه آساني بيان كردم و اين جهة [ص 386] جهة ظلمت است و فاني و زايل است زيرا از خلق است و هيچ مخلوقي از اين دو جهة خالي نيست . حال اگر ملتفت شدي بدانكه انسان هم مخلوقي است صاحب همين دو جهة و معاملات ما كليةً با انسان است و با چيز ديگر نيست زيرا هر مخلوقي كه در درجه و رتبه پائينتر و پستتر از ما است ما كاري بآن نداريم زيرا رو به پستي نبايد سير كنيم و هر مخلوقي هم كه بالاتر از ما است از حيث درجه و مقام دست ما باو نميرسد و كوتاه است و در حيز و مقام او نيستيم كه معامله با او داشته باشيم چيزي بدهيم يا چيزي بگيريم و نميتوانيم از او چيزي بفهميم بلكه طمع ادراك مقام او را هم نميكنيم زيرا چيزي را كه انسان نديده و ندانسته خيالش را هم نميكند و بوهمش درنميآيد . حال اگر متوجه بودي كه چه عرض كردم بدان كه جميع معاملات ما با انسان است كه از يك جنسيم و در يك مقاميم و داد و ستد ميتوانيم داشته باشيم ، اطاعت و مخالفت ميتوانيم بكنيم ، دوستي و دشمني ميتوانيم داشته باشيم و آنها كه جهت خدائي در آنها غالب است مثل دوستان و پيروان آلمحمد عليهم السلام مأموريم دوست بداريم براي اينكه خدا را دوست داشته باشيم و آنها كه جهت خودي در آنها غالب است مثل دشمنان و دنياطلبان مأموريم كه دشمن داشته باشيم براي اينكه آنها دشمن خدا شدهاند ، و خدا جميع معاملات ما را با خودش در جميع امور در همين جا قرار داده زيرا خدا امر بسير قهقري و رو بپائين نميفرمايد و تكلف هم كه سير بمقام بالاتر از خودمان باشد نميفرمايد پس اطاعت خدا در عرف ما يعني اطاعت انساني كه مطيع خداست ، مخالفت خدا و رد بر خدا يعني اطاعت انساني كه مخالف خداست ، دوستي خدا يعني دوستي انسان ، دشمني خدا يعني دشمني با انسان ، و مراد از دوستي انسان يعني دوستي خود او كه همان جهت نورانيت و هستي او است كه از خداست نه جهت ظلمت او كه از شيطان و از طبيعت است كه بر خلاف كينونت [ص 387] خداست زيرا روح آدم كه عبارت از همان نور است كه عرض شد از خداست و طبيعت آدم بر خلاف كينونت خداست و آدم بروح خدا نطق ميكند و اوامر پروردگار را اطاعت ميكند و ادا ميكند و با طبيعت تكلف ميكند و هوس مقام بالاتر از خود را ميكند و ميخواهد كه از آن شجره منهيه كه تعبير از علم آلمحمد است عليهم السلام كه فوق رتبه او است تناول نمايد و بمطلب نميرسد و خدا اين را عصيان ميشمرد و از بهشت او را پائين ميفرستد .
خلاصه كه مراد از دوستي انسان دوستي نورانيت او است و دوستي خود او و حقيقت او نه دوستي خودي او و خودي غير از خود است ولي منسوب باوست پس اين نكته بزرگ را ملتفت باش ، باري پس اگر انساني را خواستي دوست بداري بر حسب امر خداوند خود او را دوست بدار تا بمطلب برسي . حال بايد مثل بياوريم شايد بهتر بفهمي ، اگر تو زيد را براي خود او دوست نميداري و براي مال او دوست ميداري اين دوستي حقيقت ندارد پس فايده هم نميكند و مال او زايل است پس دوستي تو هم زايل است اگر هم از مال خود بتو نداد تو ديگر او را دوست نميداري پس اين دوستي نيست ، و هكذا اگر براي جمالش ميخواهي اين جمال كه تمام شد دوستي و عشق تو هم تمام ميشود ، و هكذا ساير متعلقات او و همه اين نوع دوستيها بي حقيقت و زايل است و ثمره دوستي بر اينها متفرع نيست ، اما اگر تو زيد را براي خدا خواستي يعني خود او را كه نور خداست بخواهي و دوست بداري آنوقت است كه منتفع ميشوي بجهت اينكه خدا را دوست داشتهٔ و خود را متصل بخدا كردهٔ و خداست كه صاحب همه خيرات و بركات و علوم و اموال و ترقيات و دنيا و آخرت است پس تو همه اينها را از خدا گرفتهٔ و دارا شدهٔ و از اين راه دوستي ممكن است كه جميع متعلقات زيد از مال و جمال و جاه و علم و كمال و آنچه دارد نصيب تو هم بشود براي اينكه همه اينها را خدا باو داده بود و تو هم كه خود [ص 388] او را كه نور خدا بود خواستي و دوست داشتي و با او يگانه و متحد شدي پس كأنه با نور خدا يكي شدهٔ پس تو هم صاحب همه چيز شدهٔ و از اين دوستي و اخوت منتفع شدهٔ . پس اي برادران مراد از دوستي و اخوت با اخوان اين است كه اخوان را براي خدا بخواهيم يعني خودشان را بخواهيم نه مالشان و جمالشان و اخلاقشان كه همه اينها غير خداست و بهمين جهت است كه اخوتهاي ما كامل نميشود و بجائي هم نميرساند ما را زيرا ما برادر را نخواستهايم بلكه مال او را خواستهايم كه بدرد ما بخورد يا جاه او را خواستهايم كه در سايه او نفعي ببريم يا خلق او را خواستهايم نه خود او را و باين جهت است كه باين زودي از يكديگر ميرنجيم و غيبت و تهمت بر يكديگر را روا ميداريم و مأخذ و ميزان را هم طبيعت كج و معوج خودمان قرار ميدهيم ، اگر برادر با خلق صفراوي من موافقت كرد ميگوئيم خوب است و بايد او را دوست داشت اگر نكرد بايد او را غيبت كرد و دشمن داشت ، اگر بقدر طمع من بمن داد اين خوب است اگر نداد بد است و هكذا ، اينجا است كه اخوتهاي ما عيب ميكند و اگر اخوت ما براي خدا بود رنجش از برادر معني نداشت بلكه دوستي برادر با برادر بجائي ميرسيد كه عيب در برادر نميديدي ولو اينكه صاحب هزار عيب باشد باين جهت كه تو نگاه بعيب نميكني بلكه بخود او نگاه ميكني كه تمامش خير است و نور خداست از اين جهت است كه فرمودهاند هفتاد كبيره را كه در برادر خود ببيني محمل بگذار و اين اوامر چيزي غير از حكم فطرت و طبيعت نيست ، اگر دوستي آمد طبيعةً تو خود اين كار را ميكني و از اين جهت است كه در اخبار امر شده است بدوستي شيعيان ولو معصيتكار باشند و نهي شده است از اينكه بآنها فاسق يا فاجر بگويند چون دوست آلمحمد عليهم السلام از نور ايشان و شعاع ايشان خلق شده و از نور خداست و ساير امور از اعراض است و مال دنيا است و نبايد نظر من باحوال و [ص 389] اخلاق عارضه او باشد ، اگر واقعا دوست آلمحمد است خوب است و دوستداشتني است . خلاصه كه اين فصل بطول انجاميد و مطلب اين است كه گله و رنجش از برادران باين جهت است كه دوست خود آنها نشدهٔ بلكه دوست اعراض و احوال عارضه دنيويه آنها شدهٔ كه بمحض اينكه تغيير كرد دوستي تو هم تغيير ميكند و باين كيفيت بار بمنزل نميرسد ، پس دوست برادران باش براي خدا تا منتفع شوي و نتيجه بگيري و دنيا و آخرتت اصلاح شود و اصل دين را محكم كرده باشي كه فرمودند دين غير از دوستي و دشمني چيزي نيست .
فصل - بدانكه الفاظ اصل و فرع و اصول دين و فروع دين كه اصطلاح قوم بر آن جاري است و از هر يك بعدد معين ميشمارند و ما هم انكاري نداريم و گاهي بهمان طور ميشمريم و گاهي هم براي اينكه بيان حقيقت مطلب بشود طور ديگر بيان ميكنيم براي اين است كه عوام هم ملتفت باشند و در دين بر بصيرت باشند و واجب هم نيست كه همه جا با ساير قوم بيك اصطلاح جاري بشويم و سخن بگوئيم و تقليد نميكنيم جز از آلمحمد عليهم السلام و لا تقليد الا عن امام معصوم و تقليد علما را در رواياتي كه از آلمحمد عليهم السلام بنمايند البته واجب ميدانيم و رد بر آنها رد بر خداست ولي در تحقيقات خالي از دليلي كه كرده باشند براي ما و هيچ مسلماني الزامي نيست كه آنها را بپذيرد بلكه مرجع در جميع امور دين فرمايش آلمحمد است عليهم السلام و خاصة كه بعض تحقيقات و اصطلاحات و قواعدي كه هست معلوم نيست مبني بر چه اصل و ميزاني است يا معلوم است كه صرفا اصطلاحي است از علماي سنت كه در شيعه هم جاري شده و خلفاً عن سلف گرفتهاند و مشهور شده بدرجهٔ كه تا بر خلاف آن چيزي بشنوند وحشت ميكنند و گوينده را تخطئه مينمايند يا خارج از مذهب و مبدع ميشمارند بدون اينكه متوجه باشند كه قاعده مشهور خودشان بياصل بوده [ص 390] و حقيقتي نداشته و ملتفت باشند كه بدعت آن چيزي است كه بر خلاف فرموده خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم باشد و كسيكه مطلبي را از كتاب خدا و سنت رسول و فرمايش ائمه اطهار و دليل عقل قاطع بيان كرد خودبخود نميتوان او را مبدع شمرد و متمسك بمشهور بياصل بيمأخذي شد . حال از آن جمله است اين مسأله اصول دين و فروع دين شمردن كه مشهور است و باطفال مسلمين هم آموختهاند و عادت همه شده است و گمان كردهاند كه بر هر مسلمي فرض است كه باين ترتيب بگويد ، حال اگر ما مطالبه دليل از ايشان نموديم چه جواب خواهند داد ، آيا كتابي و سنتي در اين باب دارند و خدا نازل فرموده كه اصول دين پنج است و فروع دين هشت است و براي هر يك احكامي قرار داده يا يك حديثي از امام دارند كه اينطور دستور فرموده و متخلف را مبدع و كافر فرموده باشد ؟ اگر اينطور بود كه البته تسليم داشتيم ولي اينطور نيست ، اما آيه قرآن كه بديهي است حتي يك حديث ضعيفي هم ندارند ، اگر مردم عوام نميدانند بدانند و تا اين درجه عامي نباشند و هر مشهور بياصلي را حكم خدا و رسول فرض نكنند . و اگر تحقيقي هم كه ميكنند و تعدادي مينمايند چندان ضرري نداشت باز مشايخ ما اعلي الله مقامهم متعرض نميشدند و اصراري نميكردند كه عادت مردم را بهم بزنند و حرف دست مغرضين بدهند كه اينهمه طعن و تكفير داشته باشند ولي چه بايد كرد موضوع دين است و عالم نميتواند كتمان كند و مكلف است حق را هميشه در حدود امكان بگويد و وقتي كه ديدند بناي مسلمين بر اين جاري شده ناچار شدند كه حالي فرمايند كه درست بگويند و اصل و حقيقت دين را بگويند و تعريف را جامع و مانع بنمايند نه آنكه امور زائدي را ذكر كنند و امر لازم و واجب را ترك كنند و بعد از اين تفصيل مأخوذ از سنيان هم باشد و در اخبار آلمحمد عليهم السلام هم دليلي نداشته باشد كه بايد [ص 391] اينطور گفت ، و دستور مؤكد بما فرمودهاند كه بر خلاف عامه باشيم .
و ما در اين مقام اولا مأخذ آن اصول دين را موافق فرمايش مولاي بزرگوار كه در فطرة السليمة فرموده است ذكر ميكنيم ، ميفرمايد آنچه مجمل آن اين است كه باين ترتيب شمردن اصول دين كه شمرده ميشود اگر از امور عام البلوي بود و لازم بود براي هر مسلم كه اينطور بگويد واجب بود كه كتابي باين طور نازل شده باشد و سنت باين طور جاري شده باشد و در اخبار متواتره اهل بيت مذكور باشد مثل ساير امور عام البلوي و حال آنكه يك آيه كتاب يا يك حديث در شرع وارد نشده كه اينطور بشمارند و اينكه بعضي استشهاد بآيات و اخباري مينمايند در باب توحيد يا در باب نبوت و امامت يا عدل يا معاد ميگوئيم در اين امور شبهه براي كسي نيست و بسيار خندهآور است زيرا كسي نعوذ بالله انكار اين مطالب را ننموده و آن بيچاره كه دليل آورده ندانسته كه بودن اين امور از دين محل نزاع نيست اما نزاع در اين است كه همين پنج كه ميشمارند از اصول باشد و غير اينها از اصول دين نباشد يا اصول كمتر از پنج باشد و باقي از فروع باشد . خلاصه اين است كه ندانسته و نسنجيده خواستهاند تقليدي كرده باشند و حقيقت امر اين است كه مسلمين بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله اختلاف كردند و هفتاد و سه فرقه شدند و هر فرقه امتياز خود را با فرقههاي ديگر اصل ناميدند و بعض از آن اصول محل اتفاق همه فرقهها شد آنها را اصول دين ناميدند و بعض از آن اصول محل اختلاف و امتيازشان شد آنها را اصول مذهب ناميدند و اين اصول دين و مذهب را هم همه مسلمين نميگويند زيرا هر فرقهٔ كه فرضا سني و جبري را مسلمان بداند و از اهل دين بداند اصول دين مشتركي با آنها دارد و اصول مذهب جداگانه ميشمرد اما آنكه سني و جبري را فرضا كافر بداند اصول دين و اصول مذهب پيش او فرق ندارد . خلاصه بعد از آني كه مسلمين از بتپرستان امتياز پيدا [ص 392] كردند گفتند توحيد اصل دين ما است و بعد از آني كه بواسطه اقرار به پيغمبر صلي الله عليه و آله و ساير انبيا از براهمه و ساير ملل امتياز پيدا كردند گفتند اقرار بمحمد صلي الله عليه و آله و انبياء از اصول دين است و چون از دهريها و تناسخيها ممتاز شدند بواسطه اقرار بمعاد گفتند معاد از اصول دين است و تا اينجا ظاهرا مسلمين متفقند ، و بعد از آن باز شعب ديگر پيدا شد بعضي جبريه شدند و بعضي عدليه ، عدليه گفتند عدل از اصول مذهب ما است همچنانكه جبر از اصول مذهب جبريه است ، و باز تقسيم شدند بعضي اماميه شدند بعضي غير اماميه و اماميه گفتند معرفت امامت از اصول مذهب ما است ، بعد از آن اماميه در اعداد ائمه اختلاف كردند و اثنيعشريه قائل شدند كه اقرار بائمه اثنيعشر از اصول مذهب ما است همچنانكه غير آنها همان عددي را كه قائل شدند اصل مذهب خود دانستند ، و اينها اصولي است كه در موقع اختلاف هر يك قائل شدند و اين پنج اصل معين چيزي نيست كه خداوند در كتاب خود باين ترتيب قرار داده باشد و پيغمبر صلي الله عليه و آله باين طور دعوت فرموده باشد و باصول و احكام ديگر دعوت نفرموده باشد و اصلي ديگر قرار نداده باشد زيرا پيغمبر (ص) مردم را باقرار بعلم خدا هم دعوت كرد همانطور كه باقرار بعدل دعوت فرمود و هكذا دعوت فرمود بسمع خدا و بصر خدا و قدرت خدا و حيوة خدا و ساير صفات كماليه خدا همان طور كه بعدل دعوت كرد و منكر هر يك از اينها كافر و خارج از دين است و محل اختلاف هم همه اينها شده است . بلي متأخرين خواستهاند همانچه متقدمين بافتهاند ببافند و اقتدا بآثار آنها نموده باشند ، پس ما ميگوئيم اگر در آنچه واجب است اعتقاد بآن بكليات اكتفا كردهايد و اسم آن را اصول دين نهادهايد و باقي را ترك كردهايد پس چرا اكتفا نكرديد از آنچه راجع بخداست بمعرفت خدا و بگوئيد كه معرفت علم و سمع و بصر و عدل و ساير [ص 393] صفات و افعال از اجزاء معرفت خداست و از جميع مسائل معرفت نبي اكتفا نكرديد بمعرفت نبوت و بعد از آن اقرار بعصمت او و علم او و كمالات او و صدق او و حقيت آنچه آورده و فرموده از اجزاء اين ميشد و بنا بر اين چرا معاد و امامت را جزء معرفت نبي قرار نداديد و فقط همين دو اصل را ميشمرديد و كافي بود و مشتمل بر جميع امور دين ميشد و اگر مقصود اين بوده كه بتفصيل همه جزئيات و كليات را بشمريد پس پانصد اصل ميشمرديد نزديكتر بواقع بود تا پنج تا و چرا همه را نميشمريد ، و اگر قصد اين بوده كه ما به الامتياز فرقه ناجيه را بشمريد ميبايست هفتاد و دو اصل بشمريد . خلاصه كه بر اهل علم و انصاف واضح است كه اين عددي كه شمردهاند هيچ خصوصيتي ندارد و صرف اصطلاحي است از بعض عامه كه شيعه امامت را هم علاوه كردهاند كه از اصول مذهب خود قرار داده باشند و كتاب و سنتي در اين باب نرسيده و اگر لازم بود كه البته اينطور بشمرند خود ائمه اطهار عليهم السلام تلقين ميفرمودند و در اخبار و ادعيه و اذكار كه مخصوصا براي تذكر عقايد است البته متواتر و مذكور ميشد و اگر كسي در اخبار متتبع باشد ميداند كه اين اصطلاح مطلقا در نزد ائمه اطهار و اصحابشان نبوده و عامه بر خود اصطلاحي كرده بودند و ميخواستند عنواني درست كنند و شيعه اگر ميخواهند آنچه متعلق باعتقاد مسلم است بشمرند بايد پانصد تا بشمرند يا بيشتر ، اگر ميخواهند امتياز فرقه ناجيه را با ساير بشمرند بايد هفتاد و دو اصل بشمرند ، اگر ميخواهند آنچه بر مكلف واجب است كه بعقل خود در آن اجتهاد نمايد كه تقليد در آن جايز نيست پس اكتفا كنند بهمان معرفت خدا و معرفت رسول زيرا در باقي اعتقادات جايز است كه بقول پيغمبر بگيريم و تقليد كنيم ، و همه ميدانيد كه در زمان پيغمبر صلي الله عليه و آله هم مردم همين طور راه رفتند و بر دختر نه ساله واجب نبود كه معاد را با عقل خودش بفهمد و فرق [ص 394] بين عدليه و جبريه و تناسخيه و معاديه را بداند و حكم در ميانه آنها بكند و اگر غرض اين بوده كه مسائل بزرگ را بشمرند چرا مسأله علم را نشمردهاند و حال آنكه مسأله عدل بزرگتر از مسأله علم نيست . خلاصه كه اصطلاحي است كه نمودهاند و حكمتي ندارد و دستوري هم از شرع باين ترتيب نرسيده معذلك بر خلاف آن كه ميشنوند وحشت ميكنند و نسبتهائي ميدهند كه شنيدهايد و الله الموفق للصواب .
فصل - مؤلف بزرگوار ارشاد در كتاب فطرة السليمة فرموده است : و اما ما كه اركان دين را چهار شمرديم نظر باين است كه جميع امور دين بر دو قسم است و غير از اين نيست يا عبارت از معرفت ذواتي است كه براي هر متديني واجب است شناختن آنها و يا معرفت اقوال و افعال و اوامر و نواهي آن ذوات است . اما معرفت ذوات يكي معرفت خداي جل جلاله است و معرفت جميع صفات و افعال او از فروع معرفت خود او است و يكي معرفت پيغمبر صلي الله عليه و آله و معرفت جميع صفات و افعال او از فروع آن است و يكي معرفت ائمه اطهار عليهم السلام و معرفت صفات و افعال ايشان از فروع آن است و يكي معرفت اولياء ايشان و اعداء ايشان براي اينكه اوليا را دوست بدارد و اعدا را دشمن بدارد و معرفت افعال و صفات آنها از فروع اين معرفت است . و اما آنچه را كه واجب است مكلف بعقل خود بشناسد آن فقط معرفت خداست و معرفت پيغمبر و در باقي متابعت پيغمبر صلي الله عليه و آله و نقل صحيح ميشود و كافي است ، و اما در ساير امور مثل نماز و زكوة و خمس و حج و جهاد و غير آنها از شرايع دين هم آنچه اولياء آلمحمد عليهم السلام در نقل صحيح و خبر معتبر روايت فرمودهاند ميگيريم ، و اما روايات دشمنان را نميگيريم مگر قراين صحت روايتشان را دست بياوريم و اين عمل بقراين است نه بقول دشمنان زيرا آنها تصديق نميشوند بر خدا و رسول و حجج [ص 395] عليهم السلام . پس اين است مراد ما از اركان دين فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر و خصوصيتي هم براي لفظ اركان نيست تا مطالبه نص خاصي از ما داشته باشند و تو هر چه ميخواهي اسم آنها را بگذار ميخواهي اَعلام دين بگو ميخواهي اصول دين بگو يا هر اسمي را ميل داري و قصد معاني اينها است كه جميع مسلمين اجماع بر وجوب اعتقاد بآنها دارند تو معني آنها را بگير و بهر اسم ميخواهي بخوان و مشاحه نيست الا اينكه اصطلاح ما بر اين جاري شده و خالي از مناسبت هم نيست بطوريكه حضرت كاظم عليه السلام فرمود در حروف اسم اعظم كه چهار است اول لا اله الا الله دويم محمد رسول الله سيّم نحن چهارم شيعتنا منا و اسم اعظم ناميده شدهاند براي اينكه هر كس متمسك بآنها شد و خدا را بآنها خواند با يقين مستجاب ميشود بر او و ميتواند تصرف نمايد در هر چه بخواهد بهر كيفيت كه بخواهد .
عرض ميكنم تمام شد ترجمه ملخص فرمايش ايشان در آن كتاب و در ارشاد العوام اشاره بجهات ديگر فرمودهاند كه هر كس خواسته باشد رجوع نمايد و ما تفصيل نميدهيم و مقصود اين بود كه بداني اين اصطلاح خرق اجماعي نيست كه اسباب وحشت شده است و مخالفت قول خدا و رسولي نشده است زيرا آنچه اصحاب شمردهاند ترتيبي نيست كه خدا و رسول معين فرموده باشند ولي باين ترتيب كه مشايخ ما فرمودهاند اخبار بسيار بالفاظ مختلفه دليل بر آن است كه بعضي را ذكر خواهيم كرد و باقي را تو خود اگر خواسته باشي مراجعه ميكني .
و اما اينكه فرمودهاند آنچه را كه با عقل بايد فهميد همان دو ركن اول است ، منظور اين است كه در معرفت ائمه اطهار صلوات الله عليهم و اولياء ايشان ممكن است بنص پيغمبر (ص) و بنص ايشان اكتفا كنيم و اگر دليل عقلي هم نداشته باشيم البته كافي است ، ولي سخن در اين است كه چارهٔ از معرفت ايشان چه بعقل باشد چه بنقل و تنصيص نيست و اگر در اين دو هم بعقل [ص 396] بفهمد انسان البته كاملتر است و اگر نتوانست هم نقلي نيست و بهر حال معرفت بايد داشته باشد و ائمه اطهار صلوات الله عليهم را باسم و رسم و نسب و بعض از صفات مختصه مقام امامت بايد بشناسد و اگر هيچ نشناسد بامامت كي اعتقاد ميكند ؟ و در اول بواسطه همين جهالت بود كه ميانه علي و عمر فرق نميگذاردند ، و همچنين شيعيان ايشان را باندازهٔ كه ضرورت دارد چاره نيست كه بايد بشناسد ولو اينكه همه را نشناسد اما حد اقل آن كسي را كه اخذ علم و روايت و احكام را از او مينمايد چطور ممكن است كه نشناسد و اگر نميشناسد از كي ميگيرد معالم دين خود را ؟ پس هيچ چاره از معرفت اين چهار مقام نيست . و عجب اينجا است كه اين مطلب كه معرفت ركن رابع باشد در نزد اصحاب مثل اجماع است كه ميگويند امت بر دو قسمند يا مجتهدند يا مقلد و مقلدين بايد معالم دين را از مجتهدين بگيرند ، حال نميدانم منظورشان چيست آيا مجتهد را بايد بشناسند يا از مجتهد نشناخته ميگيرند و آيا گناه و بدعت ما هم همين است كه معرفت مجتهد را باصطلاح قوم و معرفت عالم را باصطلاح خودمان از اصول شمردهايم و آيا مرحوم ميرزاي قمي عليه الرحمه در قوانين نميفرمايند كه معرفت مجتهد عقلي است و بعقل بايد شناخت ، پس آيا گناه ما چيست و چه غرضي در كار است كه اين بهانهها را ميگيرند ؟ و من اغراض مغرضين را ميدانم چيست و اگر هم مقتضي شد خواهم نوشت .
فصل - معرفت شيعيان آلمحمد عليهم السلام و دوستي ايشان و دشمني دشمنان ايشان علاوه بر آنكه از دين است و حقيقت دين است و در كتاب خدا و سنت پيغمبر صلي الله عليه و آله و اخبار متواتره ائمه اطهار بتأكيدي كه فوق آن متصور نيست مصرح است اجماعي همه مسلمين بلكه جميع مليين است از يهود و نصاري و غيرهم بلكه بتپرستان هم دوستي برادران ديني خود را لازم ميدانند [ص 397] و از مخالفين خود تبري دارند و آيا اهل هيچ مذهب و ملتي را ميشناسيد كه دوستي و اتحاد با برادران خود را لازم ندانند و بين خودشان و دشمنان خودشان فرقي نگذارند ؟ البته چنين ملتي وجود ندارد ، بلي بعضي از متصوفه هستند كه دامي گستردهاند و مغلطه ميكنند براي اينكه بر بعض سادهلوحان مشتبه كنند و ميگويند صلح كل هستيم و هر كسي بخداي خود راهي دارد و همه خوبند ولي اين سفسطه است و كلمه صلح كل در هيچ لغتي معني و مفهومي ندارد مگر فرضا سنگي باشد كه هيچ رضا و غضب و ملايمت با چيزي و مخالفت با چيزي ندارد ولي انسان اينطور نيست و بنا بر اين خود آنها هم معتقد بعقايد خود نيستند و بيدين صرف هستند و انسان بيدين هم البته با انسان ديندار مخالف است و موافق نيست و بهر حال كه در اين مقام در صدد رد آنها نيستيم ولي همه عقلا ميدانند كه اين لفظ بيمعني است و هر كس در دنيا بديني متدين است با برادران و همكيشان خود موافق و دوست است و معرفت آنها را هم لازم ميداند و با مخالفين خود مخالف است و اين مطلب از بديهيات اوليه است و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم اين مطلب مهم را بدستور آلمحمد عليهم السلام از اركان دين شمردهاند و بديهي است كه معرفت خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بر اين ركن مقدم است و آنها را بايد انسان اول بشناسد تا بعد از آن دوستان و دشمنان ايشان را بشناسد و بايد اول ميزان در دست باشد تا اشخاص را با آن ميزان موازنه نمود پس باين جهت اين مطلب را ركن رابع شمردهاند ، پس امر منكري نفرمودهاند و بدعتي نيست ، و اگر اين عرايض بعقل مطالعهكنندگان ميچسبد پس جواب جناب آخوند و امثال ايشان را بگويند كه ميگويد آيا ركن رابع معقول است يا نيست .
فصل - با اين عرايض عاميانه ساده ميخواهيم بزرگترين مسائل دين را براي [ص 398] اين مردم بفضل الله توضيح دهيم و اداي حقي نموده باشيم و مطلب آنطور ساده نيست كه جناب آخوند پنداشته و خرده خرده مردم خواهند دانست كه مطلبي و مسألهٔ بزرگتر از اين در دين و دنيا نيست بلكه اين علت غائي است و ستعلمن نبأه بعد حين و تفاضل جميع علما و حكما و بزرگان دنيا بر يكديگر در معرفت همين ركن است لاغير ، پس ميگوئيم معرفت برادران و همكيشان و دوستي آنها در هر ملت و مذهبي از فرايض است و مخصوصا دين اسلام كه حقيقت تمام اديان است و ان الدين عند الله الاسلام و خدا ميفرمايد المؤمنون اخوة و ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله يعني نمييابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر دارند كه دوستي بكنند با دشمنان خدا ، و ميفرمايد المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولياء بعض يعني مؤمنين و مؤمنات بعضشان دوستان بعض هستند ، و اين حكمي است كه بصورت اِخبار فرموده است ، و باعتقاد ما مسلمين پيغمبر صلي الله عليه و آله اول خلق خداست و نماينده خداست و قول او قول خدا و امر او امر خدا و دوستي او دوستي خدا و دشمني او دشمني خداست و آلمحمد صلوات الله عليهم نفس پيغمبرند و خلفاي بلافصل اويند و دوستي ايشان دوستي خدا و دشمني ايشان دشمني خداست و اجر و مزد رسالت پيغمبر از اين امت دوستي و مودت و موالات ذوي القربي است و خودشان فرمودهاند شيعيان ما جزء ما هستند و از نور ما خلق شدهاند و از فاضل طينت مايند و متصل بما هستند پس چنانكه فرمودهاند دوستي ايشان دوستي آلمحمد است و دشمني ايشان دشمني آلمحمد است و باين لحاظ شعاع خوانده شدهاند كه نور آلمحمد عليهم السلام در ايشان ديده ميشود و اگر ديده نميشد شعاع خوانده نميشدند و شعاعْ شعاع است مادامي كه منير در او ديده شود و اگر منير در او ديده نميشود شعاع نيست بلكه ظلمت است پس دوستي شعاع دوستي خود [ص 399] منير است پس دوستي شيعيان چيزي غير از دوستي آلمحمد نيست مگر اينكه در كسي دوستي آلمحمد و نور ايشان ديده نشود پس او دشمن و مخالف است و مخالف ايشان را بايد دشمن داشت و اين امر در تمام شيعيان و دوستان ايشان قاطبةً جاري است و همه را براي خاطر ايشان و براي نور ايشان بايد دوست داشت و از دشمنان ايشان قاطبةً بايد تبري داشت و اين امري است مسلم و مجمع عليه ، ولي نكتهٔ كه در اين مقام لازم است شرح داده شود اين است كه سابقا هم در اين كتاب تصريح بآن شده است كه در دوستان آلمحمد عليهم السلام هم مثل ساير خلق دو جهت ديده ميشود زيرا مخلوق از دو جهتند نور و ظلمت ، پس آنچه از خير و كمال و طاعت و بندگي خدا و اخلاق حسنه و صفات پسنديده كه محبوب و مرضي خداست و بآنها امر فرموده در آنها بهبيني آن از اثر نور آلمحمد است زيرا كه مبدء نور خدا ايشانند و هر خيري و نوري و كمالي كه در هر خلقي ديده شود آن از خداست و از ايشان است و در زيارتشان ميخواني ان ذكر الخير كنتم اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه پس اصل خيرات ايشانند و خيرات دوستان از جهت ايشان است كه جهت خدائي است و ما هم همين جهت را بايد دوست بداريم زيرا كه منظور اصلي دوستي و بندگي خداست و آنچه بدي و بدخلقي و معصيت و رذائل اخلاق در آنها ديده شود و داراي صفات ناپسنديده باشند آنها از جهت ظلمت است كه مخالف با نور است و مخالف رضا و محبت خداست پس مخالف آلمحمد است و آن جهت را نبايد دوست داشت و شك نيست كه دوستي شيعيان و برادران براي اين نيست كه مخالفت و معصيت خدا را گاهي ميكنند ، پس ملخص آنكه اصل منظور دوستي خدا و نزديكي بخدا و آلمحمد عليهم السلام و آثار ايشان است و لزوم دوستي شيعيان از اين جهت است لاغير پس بنا بر اين بايد رعايت اين جهت هميشه [ص 400] بشود ، و بنا بر اين كه شيعيان آلمحمد عليهم السلام هم در حكايت اين دو جهت نور و ظلمت علي السوي نيستند و درجات مختلفه دارند پس دوستي ما هم نسبت بهر فردي از آنها مختلف ميشود و بنسبت نور آلمحمد عليهم السلام كه در ايشان باشد بايد آنها را دوست داشت و در هر كس بيشتر است بيشتر دوست داشت و در هر كس كمتر است كمتر دوست داشت ، فرضا با دوست ايشان كه ذاتا از ايشان و متصل بايشان است اما عملا گرفتار بعض اعمال ناشايسته و اخلاق بد شده است كه مورد نهي آلمحمد عليهم السلام و تنفر ايشان است و معصيتكار است چه بايد كرد ؟ شبهه نيست كه چون اصل و ذات او طاهر است و پاكطينت است بايد او را دوست داشت و معامله دوستي با او كرد و از گفتن خير او و نصيحت او خودداري ننمود و در گرفتاريها نجاتش داد و اگر فقير است بقدر صلاح كمكش كرد ولي اعمال و اخلاق او را نميتوان دوست داشت و بايد اعمال او را دشمن داشت و اجتناب نمود ، بلكه از باب ناچاري اگر مصرّ در كارهاي زشت است از معاشرت او هم در موقعي بايد اجتناب كرد و اين از حقوق اخوت و برادري نيست كه من با برادر شارب الخمر هم دايم محشور و معاشر باشم يا العياذ بالله با او همراهي كنم و اسباب شرب فراهم كنم كه اين برادر ديني است و بايد رفع حاجت او را كرد و برادري نمود اين طور نيست ، برادري او باشد بجاي خود تا وقتي كه ترك اين اعمال نمايد و توبه نمايد بلكه حق برادري او اين است كه مهما امكن او را نهي كني و بترساني و اگر منتهي نميشود و بر تو ممكن است چنين برادري را بايد تنبيه نمائي بلكه ببندي و چوب بزني تا ترك اين اعمال نمايد . خلاصه كه حق چنين برادري باندازه خودش است و در همين حدود است و حقوق برادران بزرگ و مؤمنين بالاتر از اين است و حقوق آنها و لزوم دوستي آنها هزار درجه از اين نوع برادر معصيتكار بيشتر است . پس از همين عرض دانستي كه براي [ص 401] شيعيان و اخوان درجات مختلفه است و براي هر كدامي حدي است كه بهمان حد بايد حق او را رعايت كني و دوستي او را داشته باشي و خداوند ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا .
و بعضي از ايشان بجائي ميرسند كه جنبه ظلمانيت و جهت خودي در آنها كم ميشود و آثار آن جهت را در آنها نميبيني و معصيت پروردگار را نميكنند بلكه سر تا پا مطيع و بنده آلمحمد عليهم السلامند و بندگي ايشان را بر هواي خود و ميل خود و هر چيزي مقدم داشتهاند و در جميع اعمال و اخلاق تبعيت آلمحمد (ع) را نمودهاند پس اين جماعت علاوه بر آنكه ذاتا از نور آلمحمد عليهم السلام و طينت ايشان هستند در همه اعمال و صفات و جهات خودي خود هم متابعت ايشان را نمودهاند و جهت شيطاني خود را مستهلك نمودهاند پس عملا هم از آلمحمد شمرده ميشوند و دوستي اعمال ايشان هم واجب و پيروي ايشان در آنچه ميكنند فريضه ميشود و در جميع اعمال اقتدا بآثار ايشان بايد بشود و آنها را اسوه خود و مقتداي خود بايد قرار دهيم و تابع امر و نهي آنها بايد باشيم پس دوستي ايشان وراي ساير اخوان است و عين دوستي آلمحمد است عليهم السلام چرا كه غير نور آلمحمد عليهم السلام در آنها چيزي ديده نميشود و اخباري كه در فضايل علماء شيعه و حقوق ايشان و لزوم معرفت و تأسي و اقتداء بايشان رسيده از حد احصا خارج است و همه ديدهاند و شايد بعض از آنها را ذكر نمائيم ، حال اگر در معرفت و دوستي عامه شيعيان باندازه علما و بزرگان شيعه تأكيد نباشد ممكن است ولي از شناختن و دوست داشتن عالمي از علماي شيعه كه اخذ دين و احكام آلمحمد عليهم السلام را از او بنمائيم كه هيچ چاره نيست و معرفت چنين كسي حتم و فرض است و با عدم آن تمام احكام دين معطل ميماند و عملي از انسان پذيرفته نميشود ، و تا اين درجه كه عرض شد باز همه مسلمين اتفاق دارند و معرفت مجتهد را براي مسلم [ص 402] شرط ميدانند ولي غرض مشايخ ما اعلي الله مقامهم و مفهوم آيات و اخبار فوق اين مراتب است و از فقها و علماي عادي شيعه در ميانه شيعيان بزرگتر و كاملتري هم هميشه بوده و هست و جماعتي هستند كه شأن و مقام ايشان از اين حرفها بالاتر است و صاحب كرامات و خارق عادات هستند و صاحب صفاتي هستند كه عين صفات امام عليه السلام است و در نظر امثال ماها هيچ فرق ندارد مگر اينكه امثال خود آنها اقرار و اعتراف به بندگي و نوكري آلمحمد عليهم السلام ميكنند و آن جماعت اشخاصي مثل سلمان هستند كه كرامات و آيات آن بزرگوار را در اخبار ديدهايد و مرحوم محدث نوري اعلي الله درجته كتاب مخصوصي در فضايل سلمان موسوم به نفس الرحمن مينويسد و ساير كتب اخبار از فضايل امثال ايشان پر است كه معرفت امثال ايشان را حتم و فرض شمردهاند و آنها را باب و نايب خاص خود قرار دادهاند و براي هر يك از ائمه عليهم السلام باب خاصي بوده است مثل سلمان كه باب پيغمبر (ص) و باب اميرالمؤمنين عليه السلام بوده است و حتي اسامي يكي يكي آنها را در اخبار شمردهاند و براي امام عصر عجل الله فرجه ابواب و نوابي است مثل آباء كرامش عليهم السلام كه معرفت ايشان بر ما لازم و واجب است و معرفت امام عليه السلام بر هيچكس حاصل نخواهد شد مگر بمعرفت آن ابواب و نواب زيرا كه معرفت منير محال است مگر از راه نور و وصول بشعله امكان ندارد جز از راه نور نزديك بشعله و ديگر راهي براي وصول غير از اين نيست ، و اگر درست ملتفت باشي بهمين لحاظ كه اين ايام ايام غيبت است اشخاص ابواب و نواب هم غايبند و در حديث فرمودهاند كه باب امام ثانيعشر با غيبت امام غايب ميشود ، ولي در وجود آنها براي هيچ مؤمن و مسلمي شبهه نيست و فرمودهاند كه در هر عصري نظير سلمان بايد باشد ، و قيام عالم بسته بوجود ايشان است زيرا كه همه عالم از نور مقدس آلمحمد عليهم [ص 403] السلام خلقت شده و ايشانند نور اول كه متصل بمنير است و تا نور متصل بمنير نباشد انوار دورتر وجود نخواهند داشت ، پس دليل بزرگ وجود كاملين از شيعيان آلمحمد (ع) مانند سلمان و ابوذر و امثال آنها در هر عصر وجود ضعفاي شيعيان و دوستان است كه اگر كاملين كه مقدم و سابق بر اينها هستند نبودند البته اين دوستان ضعيف نبودند ولي ادراك اين مطلب بزرگ براي كمخردان يا آنها كه اهل تسليم نيستند بسيار مشكل است و اغلب قبول نميكنند با اينكه اصول ادله ما را چون جميعش از ضروريات و بديهيات است قبول ميكنند و نميتوانند رد نمايند ولي به نتيجه كه ميرسد قبول نميكنند ، بلي
سخنها چون بوفق منزل افتاد در افهام خلايق مشكل افتاد
و علت اينجا است كه مردم يقين در اعتقاداتشان نيست و حتي اعتقاد بخدا و پيغمبر و امام را هم بزبان ميگويند و خدا را صاحب صفات كماليه نميدانند و پيغمبر را بفرمايش خودش كه علي الظاهر ضرورت همه هم شده است اول خلق نميدانند و او را معصوم و مطهر نميدانند و نميدانند كه در امر ابلاغ كوتاهي نفرموده و امام را كامل در صفات امامت نميدانند و از جميع اين مطالب بالفاظي قناعت كردهاند بدون اينكه معني آنها را بفهمند يا قبول كنند و باين جهت بمحض اينكه انسان مطلبي را ميگويد منكر ميشوند و ميگويند خلاف ضرورت گفته در حالي كه خلاف ضرورت خودشان ميگويند ، آيا اين همه اخبار را در فضايل شيعه كه موجود است و در همه آنها امر بمعرفت و دوستي شيعه و اينكه هيچ عملي از انسان قبول نميشود مگر بمحبت آنها چه ميكنند ، آيا آيات قرآن را در لزوم وجود سابقين از امت و مقربين و لزوم محبت آنها و آيه قري و امثال آن را رد ميكنند و آيا شيعيان آلمحمد (ع) كه آنهمه در اخبار تعريفشان را كردهاند و از خودشان شمردهاند و سلمان منا اهل البيت فرمودهاند و پيغمبر ميفرمايد [ص 404] مگوئيد سلمان فارسي بگوئيد سلمان محمدي و براي امثال سلمان فرمودهاند كه از آلمحمد شمرده ميشوند و پيغمبر (ص) ميفرمايد مبعوث شدم براي دوستي چهار نفر علي و سلمان و ابوذر و مقداد و امثال اينها هزاران حديث كه ميفرمايند خلقت شيعيان ما بر آسمان و زمين و ملائكه و عرش و جميع اشياء مقدم است و نور آنها متصل بما است و هكذا ، آيا امثال اين احاديث صحيح است يا نيست و راهي بسوي انكار آنها دارند يا ندارند ، و اگر ندارند آيا بعقل خود حكم ميكنند كه آن شيعيان همين ماها و همين ايشانيم با همين اعناق منكسره و همين وجودهاي سر تا پا معصيت و مخالفت و آيا معتقدند كه بزرگتر و كاملتر و قويتر شيعياني كه مصداق آن تعريفات و فضايل باشد براي آلمحمد عليهم السلام هست يا نيست و آيا فايده وجود آلمحمد عليهم السلام و اثر كمال وجودي ايشان بهمين اندازه است كه از امثال ما تربيت كنند و فايده بيشتري بر وجود ايشان متفرع نبوده و همين است منتهاي كمال ايشان و آيا وجود ايشان در ملك باين اندازه فايده نداشته كه اشخاصي را تربيت كنند كه عارف بامام خودشان شده باشند و استفاده از او كرده باشند و نتيجه خلقت در آنها ظاهر شده باشد ؟ اگر اينطورها است كه واقعا امامي هم كه معتقد باشند اين اندازه خاصيت بر وجود او نيست امام نيست . خلاصه آنكه توقف در قبول وجود امثال شيعيان بزرگ مثل سلمان و نظراء او و لزوم محبت و معرفت آنها توقف در وجود امام و قدرت و كمال او است بلكه توقف در قدرت و كمال پيغمبر (ص) و خداوند عالم است جل شأنه . پس در درجه اول لزوم معرفت و محبت شيعيان آلمحمد (ع) راجع بآن جماعت است كه متمحض در تشيع و خلوص و بندگي آلمحمد عليهم السلامند و زمين از وجود امثال ايشان خالي نيست و عدم معرفت ما در اين زمانها نسبت بايشان دليل عدم وجود آنها نيست در صورتيكه ما همه اطراف زمين را نگشتهايم و دليل [ص 405] ثابتي بر نبودن آنها در دست نيست بلكه جميع دليلهاي عالم دال بر وجود آنها است ولي اين نقص عدم معرفت بر ماها است كه در اثر سهلانگاري و مسامحه هنوز چشممان بمعرفت ايشان روشن نشده ولي در حكمت پروردگار و لطف او نقصي نيست و وجود آنها را قرار داده و بما هم امر بمعرفت آنها فرموده است و اين را ركن ايمان و اسلام ما قرار داده است و مكلف بمعرفت آنها هستيم همان طوريكه مكلف بمعرفت امام هستيم و هنوز هم نميشناسيم و امام ما از نظر ما غايب مانده است .
فصل - جلد چهارم كتاب ارشاد مخصوصا موضوع در معرفت شيعيان و لزوم وجود ايشان و مراتب و درجات و مقامات اين بزرگواران و بيان ركن رابع ايمان است و كما ينبغي در آنجا شرح داده شده و غرض ما در اين مقام اشارهٔ بطور اختصار بود و مناسب است كلام را كوتاه كنيم پس ميگوئيم شناختن خدا براي بندگان واجب است و نتيجه وجود بندگان شناسائي و بندگي خداست و خدا خود را بوسيله پيغمبر صلي الله عليه و آله شناسانيده و او را قائم مقام خود در جميع عوالم قرار داده و عقل را هم كه مشعر خداشناسي است و در بندگان قرار داده براي همين است كه عقل ما را هدايت بسوي پيغمبر صلي الله عليه و آله نمايد كه امر و نهي و رضا و غضب خدا را از او بگيريم و عقل ما را مستغني از پيغمبر صلي الله عليه و آله نميكند و اين نكته را كه بزبان آسان عرض كردم خوب ملتفت باش و آويزه گوش خود قرار بده كه اينكه ميگويند و معني آن را نميفهمند كه با عقل خدا را ميشناسيم آن طور نيست كه فرض ميكنند بلكه اينطور است كه ما ميگوئيم عقل خود نوري است كه از نور پيغمبر است و حجت باطنهايست كه دعوت بسوي حجت ظاهره ميكند و عقل دو قسم است عقلي است مطبوع و عقلي است مسموع و عقل مطبوع مطيع عقل مسموع بايد باشد كه آن عقل [ص 406] حجتهاي خداست نه اينكه دعوي استقلال داشته باشد بآن طور كه بيعقلها خيال ميكنند كه بر فرض آنكه قرآن و خبري هم نباشد ما وجود خدا را بعقل ثابت ميكنيم و اگر عقل بشر تا اين پايه بود بكلي ميبايست از وجود انبيا و اوليا مستغني باشند پس چرا خدا آنها را فرستاده و چرا امر بمتابعت آنها فرموده و چرا بتپرستان كه پيروي انبيا را ننمودهاند خدا را بعقل ثابت نميكنند و چرا هنوز عقلشان نرسيده كه خدا را توحيد نمايند با اينكه اكثريت هم با آنها است ؟ پس عقل آن نيست كه دعوي استقلال و خودسري دارد و دعوت بسوي غير خدا ميكند و بندگان را در امر و نهي و رأي و حكم شريك خدا ميداند ولي عقل آن است كه بندگي خدا با او ميشود و دعوت بسوي خدا ميكند و دعوت بسوي خدا دعوت بسوي پيغمبر او است و امتثال امر و حكم و دوستي پيغمبر او است و آنكه ميگويد عقل در سر ما بمنزله الهام است در پيغمبر او غلط گفته . خلاصه آنكه شناسائي خدا و بندگي او بشناسائي پيغمبر است صلي الله عليه و آله و چون شخص پيغمبر (ص) اول ما خلق الله است و ميانه وجود مقدس او و اين مردم فاصله زيادي است ائمه اطهار صلوات الله عليهم واسطه ميانه اين خلق و آن بزرگوارند و معرفت پيغمبر بوسيله معرفت ايشان حاصل ميشود و بعلاوه چون در اين عالم بشريت كه پيغمبر را خدا براي دعوت ما فرستاده است بايد امور بعادت بشريت جاري شود و پيغمبر (ص) هم كه داعي اول خداست در اين دنيا كه متولد شد ميميرد پس خليفه و قائم مقامي ميخواهد كه عينا عمل و وظيفه پيغمبر را انجام دهد و اوامر و نواهي خدا را بكافه خلق در جميع اعصار برساند زيرا همه مكلفند و پيغمبر مبعوث بسوي جميع مردم است تا قيامت و حلال و حرام را براي تا قيامت گذارده پس خلفاي او تا قيامت بايد باشند و چون خلفاء پيغمبر (ص) منحصر بدوازده نفرند صلوات الله عليهم دوازدهمي آنها را خداوند حي [ص 407] موجود نگاه داشته كه امر دعوت و تعريف پروردگار مختل نباشد و ملك قائم بوجود آن بزرگوار باشد و آن بزرگوار نميميرد و از دنيا نميرود تا حكمت اقتضا نمايد و ظهور فرمايد و مردم او را بشناسند و ميماند تا جد بزرگوارش سيد شهداء (ع) مجددا ظاهر شود و رجعت فرمايد و ملك خالي از وجود امام نماند آنوقت امام زمان هم مانند آباء كرامش كشته ميشود و وفات مينمايد و كل نفس ذائقة الموت . خلاصه آنكه بعد از پيغمبر (ص) امر ابلاغ و دعوت بسوي خدا مفوض بايشان است و وسيله و واسطه بسوي پيغمبر و خدا ايشانند پس ما پيغمبر را بامامان ميشناسيم و چون امامان هم از جنس پيغمبرند صلي الله عليه و آله و بمنزله نفس اويند و نور واحد و طينت واحدهاند و از مقام اول ما خلق اللهي گرفته شدهاند و مدارك اين خلق با مقام ايشان فاصله زياد دارد و از معرفت ايشان عاجزيم باز خداوند ميانه ماها و ايشان واسطه قرار داده كه طفره در ملك نباشد و امر دعوت مختل نشود و نور پروردگار بر اين مراتب دون درجه ائمه اطهار هم پنهان نماند و آيات او در اين مقامات هم ظاهر شده باشد و حجت پروردگار بالغه باشد و هيچ مرتبهٔ از مراتب خلقيه وجودش لغو نباشد و طوري نباشد كه معرفت پروردگار حاصل نشود و معرفت پروردگار در جائي حاصل ميشود كه نور او و اثر او ظاهر باشد و دعوت خدا بجائي ممكن است برسد كه صداي خدا در آنجا شنيده شود و وجه پروردگار در جائي باقي است كه روي او ديده شود . خلاصه خداوند بحكمت خود براي آلمحمد عليهم السلام هم در جميع مراتب انواري و اشعهٔ و مظاهري قرار داد كه اشرف و اكمل و افضل و اكرم آنها شيعيان و كملين از اولياء ايشانند كه سر تا پا آئينه نماينده اعمال و اخلاق و صفات آن بزرگوارانند كه خلق از معرفت آلمحمد عليهم السلام در غيبت ايشان بكلي عاجز نمانند و از معرفت خدا محروم نشوند و دستشان اقلا بجائي [ص 408] برسد و رفع احتياجشان بشود مثل اينكه اين خلق محتاج بآفتاب بودند در زندگي خود و آفتاب هم اينجا نبود در آسمان چهارم بود و آنقدر هم بزرگ بود كه چند هزار هزار برابر زمين بود كه بالفرض اگر خود آفتاب هم ميآمد و نزديك زمين ميشد زمين و اهل زمين از ميان ميرفتند پس آفتاب را خدا اينجا نفرستاد و ما را هلاك نكرد اما نور او را فرستاد تا آمد و بما رسيد و ما از آفتاب منتفع شديم و استفاده كرديم و ممكن است اينجا حيواناتي هم باشند كه از نور آفتاب مشمئز باشند و وصل او را نخواهند ، آفتاب را كه نميتوانند پنهان كنند و از ميان ببرند اما بدبختان خود را در روز پنهان ميكنند و همين كه در شب تاريكي فرا ميگيرد جولاني و طيراني ميكنند و باز بسوراخ ميروند و معذلك باز وجود خود آن حيوانات هم بتربيت آفتاب است و بدبختان نميدانند . الحاصل آفتاب در اين ملك مثل وجود مبارك پيغمبر و آلمحمد عليهم السلام است و معرفت ذوات و اشخاص آنها بر ما حاصل نميشود و مقدور ما نيست و ما در جاي آنها و مقام آنها ذكر نداريم اما دست ما بشعاع نور ايشان ميرسد و آنچه از خود ايشان ميخواهيم از شعاع ايشان و شيعيان ايشان ميگيريم كه مقدور و دسترس باشد و طمع امر محال نميكنيم و خودسري را هم شعار خود نميسازيم و لاف عقل و استقلال و بينيازي از خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم نميزنيم و خود را در جميع امور كوني و شرعي محتاج بايشان ميدانيم و از ايشان ميگيريم و در احكام ديني اعم از كلي يا جزئي اصلي يا فرعي محتاج بتعليم و هدايت ايشانيم و بعقل خود يك كلمه نميگوئيم و از اين كلمات فريبنده كه گفته ميشود مطلقا گول نميخوريم كه ميگويند عقل در فهميدن كليات يا حسن و قبح اشياء استقلال دارد ، اينها جميعا مزخرف است خوب آن است كه خدا خوب قرار داده و بد همان است كه خدا بد قرار داده و از آنچه خدا قرار داده هيچكس خبر نميدهد مگر رسولان بشر كه آنها [ص 409] هم احاطه بعلم او نميكنند مگر بهمان اندازه كه خواسته باشد پس آنها از حسن و قبح چيزها بما خبر ميدهند ، پس عقل مجتهد يا غير مجتهد كدام است ؟ عقل آن است كه بندگي خدا نمايد بر حسب دستور خدا كه رسولان و امامان فرمودهاند ، پس هر آدم راستگوئي كه از ايشان روايت دارد و خود هم عمل ميكند و پيروي ميكند از او ميگيريم زيرا او شيعه آلمحمد است و نور ايشان است و نور بايد بر صفت منير باشد پس هر چه از ايشان ميگويد درست است و هر چه از خودش ميگويد بهر عنوان و بهر دليلي باشد و بهر اجماعي باشد غلط است زيرا خدا مردم را امر باطاعت غير آلمحمد عليهم السلام نفرموده است و فرمودهاند نبوتي است و امامتي و از اين دو قسمت كه گذشتي يا دوستاني هستند كه متابعت ميكنند يا دشمناني هستند كه بدعت ميگذارند ، حال تو هم از هر دسته ميخواهي بشو ، ما از دسته موالين متبعين هستيم ان شاء الله و جز پيروي آلمحمد عليهم السلام و دوستان و شيعيان ايشان چيزي تعقل نميكنيم و اين كيفيت را عقلي ميدانيم و عقل ما اينطور حكم كرده .