و مطلب ديگر نيز بمناسبت در اينجا بطور اختصار علاوه ميكنيم اگر چه در اين مقام مورد سؤال و اعتراض نيست اما چون فايده علمي بسيار مهمي است و ما وعده كرديم در هر جا مقتضي شود اين كتاب را از فايده علمي خالي نگذاريم براي اينكه اهل علم ان شاء الله كسل نشوند و اين موضوع هم از بيانات مختصه مشايخ ما اعلي الله مقامهم است و در كتاب مبارك ارشاد هم بيان مفصل دارد ولي ما باختصار ميكوشيم و آن اين است كه اگر چه ما ايراد را جواب داديم و تشريح كرديم كه مراد مؤلف ارشاد آنچه مفهوم جناب آخوند شده نبوده ولي ميگوئيم كه اصل موضوعي را هم كه مسلم فرض كرده و خيال كرده است كه نطفه و علقه شعور ندارد اين طور نيست بلكه شعور دارند و همه خلق خدا از اول ما خلق الله گرفته تا آخر كه آخر آنها پيش ما اين خاك است كه پستتر از آن چيزي نيست جميعا شعور و ادراك و فهم دارند و طرف خطاب پروردگار و تكليف او هستند و هر درجه و مرتبه از اين خلق بقدر خود ميفهمد و شعور ميكند و خداوند با آنها سؤال و جواب و امر و نهي فرموده و جواب دادهاند چنانچه در آيات متعدده از كتاب خدا و شايد متجاوز از پانصد حديث اين مطلب دست ميآيد و بقول علماي [ص 361] قديم اينها مجازاتي نيست بلكه كلمات خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم با اين خلق هيچيك مجاز نيست و عين حقيقت است و مجاز آنست كه نادانان حقيقت پنداشتهاند از امور اين دنياي اعراض و آنچه بر خلاف اين مفهوماتشان ميشنوند حمل بر مجاز ميكنند و اين از كمال ناداني و عدم معرفت بخدا و رسول و كلمات آنها است كه اين تهمتها را بخدا و رسول ميبندند و خود را هم عالم ميپندارند و هنوز تا اين درجه صداقت در قول خدا و رسول قبول نكردهاند كه بدانند ايشان بر خلاف حقيقت فرمايشي نميكنند و از فرط ناداني و استكبار راضي نميشوند كه ناداني را از خود بدانند و در آنچه نميدانند باز در تفسيرش رجوع بخدا و رسول و اولي الامر نمايند و هر چه نميفهمند فورا خيال ميكنند مجاز است و ميزان تمييز حقيقت و مجاز را فهم ناقص خود و تبادر و صحت سلب خودشان قرار دادهاند كه معلوم نيست اين حرفها را از كي و از كجا گرفتهاند و اين مطلب هم مبحثي است طويل الذيل كه اينجا موقع تفصيلش نيست ولي منشأ همه دردهاي بيدرمان همين جا است كه كلمات خدا و رسول را حمل بر حقيقت نميكنند و از پي فهم آنها نميروند و تا ابد بر جهالت ميمانند .
خلاصه كه مطلب اين بود كه جميع خلق حتي اين جمادات كه ميبيني ميفهمند و شعور دارند و ما اگر خواسته باشيم بتحقيق مطلب را بشكافيم اوراق زيادي بايد بنويسيم ولي فعلا استدلال ببعض آيات قرآن ميكنيم كه خداوند ميفرمايد يسبح لله ما في السموات و الارض و نظير اين آيه متعدد است كه مفهوم همه همين است كه همه چيز تسبيح خداوند ميكند ، و همچنين خداوند ميفرمايد قال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين يعني بآسمان و زمين فرمود كه طوعا او كرها بيائيد گفتند آمديم در حالي كه مطيعيم ، و همچنين و ان من الحجارة لما يتفجر منه الانهار تا آخر آيه و ان منها لما يهبط من خشية الله و همچنين و ما من [ص 362] دابة في الارض و لا طائر يطير بجناحيه الا امم امثالكم ، و ان من امة الا خلا فيها نذير و امثال اين آيات همه دلالت بر شعور همه چيز ميكند و اينكه همه چيز بندگي خداوند را ميكند و بندگان خدا منحصر بماها نيستند و ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا پس هر چه در آسمان و زمين است بنده خداست و بنده بايد بندگي كند و بندگي كردن و تسبيح كردن و تقديس نمودن خدا فرع دانستن است و دانستن فرع فهميدن است و خداوند ميفرمايد كل قد علم صلوته و تسبيحه يعني همه چيز دانستهاند نماز و تسبيح خود را ، و ميفرمايد خداوند كه تمام جنبندگان و مرغاني كه ميپرند همه امتهائي هستند مثل شما ، و جاي ديگر ميفرمايد كه براي هر امتي ترسانندهٔ يعني پيغمبري فرستاديم ، و هكذا امثال اين آيات زياد است كه همه چيز شعور ميكند و ميفهمد و عارف بخداي خود شده و جواب خدا را داده و اجابت پيغمبر خود را كرده است و تسبيح و تقديس خدا را كرده منتهي اين است كه همه كس اين مطالب را نميفهمد و مثل جناب آخوند اعتراض ميكند و جمادات را بيشعور صرف ميپندارد و حال آنكه جمادات و سنگها هم تسبيح خدا را ميكنند و سنگ هم بنص قرآن از خدا ميترسد و ترسيدن فرع فهميدن است و اين كلمات استحساناتي نيست و اغراقهاي شاعرانه نيست بلكه عين حقيقت است ، بلي بسياري از مردم نميفهمند اين مطالب را و خداوند هم بهمين طور در كتاب مجيد فرموده و ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم يعني همه چيز تسبيح ميكند بحمد خدا و لكن شما تسبيح آنها را نميفهميد . خلاصه كه اخبار زياد هم در تفسير آيات هست كه براي اختصار ترك كرديم ، بلي مطلبي كه هست اين است كه هر كدام از اينها درجه فهمي و نوع ادراك و تسبيحي دارند در حد خودشان و البته بدرجه شعور و ادراك انسان نميرسند ولي بيشعور هم نيستند .
و اگر طبعا قانع بمفاهيم آيات [ص 363] نيستي و از دليل عقل خواسته باشي اجمالا اشاره ميكنيم كه خداوند همه خلق را براي فايدهٔ خلق فرموده و خلق لغو و بينتيجه خلق نميفرمايد و نتيجه و علت غائي هم بندگي و شناسائي خداست و اين هر دو بدون تعقل حاصل نميشود ، پس جميع اشياء تعقل ميكنند و ميفهمند و در حد فهم خود تكليف دارند و تكليف هم شدهاند و هر درجهٔ از خلق مكلف بتكليف خودش است و تكليف درجه بالاتر را از او نخواستهاند پس همه خلق نماز و تسبيح دارند و نماز خود را هم دانستهاند ولي ممكن است نماز آنها با نماز ما فرق داشته باشد در ظاهر اگر چه در حقيقت هم نماز همه يكي است . پس از اين دليل محكم بدان كه همه خلق ميفهمند زيرا همه زنده هستند و حيات دارند و قدرت و اختيار دارند و جبري مشو و نسبت ظلم به پروردگار خود مده و پروردگار عادل است و خلق خود را مجبور نميكند و مثل قشريين مباش كه خيال كني آتش مجبور است بسوزاند يا چرخ بيچاره است و بايد بياختيار بگردد بلكه همه خلق زنده و مختارند زيرا همه اثر صنع حي مختارند و از نور خدا خلق شدهاند و نور بر صفت منير است و در امثال و آياتي كه خداوند بتو نشان داده ديدهٔ كه هيچوقت شعله زرد نور سبز نميدهد بلكه نور شعله زرد بر صفت خود او است و زرد است پس جميع اين خلق حيّ مُدرِكند زيرا خداوند حي مدرك است منتهي اين است كه تو كيفيت حيوة و ادراك و فهم همه چيز را نميداني و هر چه را نميداني نبايد انكار كني بلكه بايد بپرسي تا بداني و اين مطلب از بديهيات حكمت آلمحمد عليهم السلام و از اسرار خلقت است و اروپائيان هم مدتي است متوجه اين مطلب شدهاند و علماشان شب و روز در اين باب مشغول فكر و تجربه و تحقيق هستند و دانستهاند كه جميع ذرات كاينات حيوة دارد بلكه قوت و قدرتي در آنها مكنون و مخزون است كه بتصور درنميآيد و دايم در صدد استخراج آن قوهاند و ببعض [ص 364] آثار و خواص آن پي بردهاند كه آنها را هم براي فايده بردن و آدمكشي و دنياداري و اموري كه بر خلاف رضاي خداست بكار ميبرند و حقيقت مطلب را هم آخر دست نميآورند مگر از آن راهي كه خدا و رسول قرار دادهاند داخل شوند و بدر خانه آلمحمد عليهم السلام رجوع نمايند كه اگر بمشرق بروند يا بمغرب علم صحيح دست نميآورند جز آنچه از ايشان صادر شده و بآن هم نخواهند رسيد جز از راه اخلاص و بندگي و ترك استكبار و ترك خودپرستي و توجه بخداوند زيرا همه اين قوا را خداوند بخلق خود داده و اگر خواسته باشند بفهمند و بدانند بايد از خدا بگيرند و السلام .
سؤال ( ٢٣ ) - صفحه ٣٩ سطر ١٤ جلد چهارم خلاصه علت غائي و نتيجه از وضع شرايع را ركن رابع ميداند يعني خداوند شرايع و مذاهب را فقط بجهت وصول مردم بمقامات ركن رابع وضع نموده . اي جوابدهنده محترم اين كلام معقولست يا نه ؟
جواب - فصل شريفي را كه جناب آخوند نشان دادهاند در بيان شرح فوق است و تمام جلد چهارم ارشاد العوام موضوع در اين باب است و امتنان داريم كه در اين مقام سوء تعبيري ننموده بلكه مفهوم طبيعي خود را در حالي كه از اغراض فاسده و عناد با حقيقت غفلت داشته است ذكر كرده الا اينكه باز در جمله آخر متوجه اغراض شده و استهزاءً سؤال ميكند اين كلام معقولست يا نه ؟ ولي ما با كمال كرامت اغماض نموده سؤال ايشان را از روي تعلم و بدون تعنت تلقي مينمائيم و جواب ميدهيم ان شاء الله و ميگوئيم آن كلمات عرشدرجات در بيان اعظم اركان ايمان و اصول اسلام و علت غائي كون و امكان است نه تنها علت وضع شرايع بلكه نتيجه ايجاد است و جميع ما سوي الله قائم باين عماد و تا علما را مداد باشد و زمان را امتداد و بر صفحه روزگار بنويسند نفادي براي آن كلمات [ص 365] نيست قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا و بنا بر اين كه معرفت ركن رابع علة العلل ملك است بداهةً جميع مراتب اين عالم در آن مقام مندمج و مندرج است و فرض نميشود كه در معلول درجاتي وجود داشته باشد كه در علت مفقود باشد ، پس همان طور كه در اين ملك مشاهده ميكني مقامات محسوسهايست و مقامات معقولهٔ و مقامي فوق هر دو كه مقام حقيقت باشد در آن مقام هم باين نحو است و ادراك حقيقت مقام ركن رابع فوق عقول بشر است و عقل در آنجا كار نميكند بلكه معرفت آن مقام براي اهل وصول با مقام حقيقت و مقام نفس كه آية الله عظمي است حاصل ميشود و آنها كه با كمك عقل كار ميكنند و از اهل وصول نيستند بآنجا نميرسند و پاي استدلاليان چوبين بود ، با اينكه چيزي هم در ملك ظاهرتر از حقيقت نيست ولي تمام عيب در ديدِهاي مرمود است بلكه در اغلب اين چشم حقيقتبين مفقود است و حقيقت را با چشمي از همان مقام بايد ديد كه بكسي داده باشند و آن كسي است كه جميع جهات هستي و خودي را از خود نابود كرده و از خدا گرفته باشد بمضمون قول شاعر كه چه خوب فرموده :
اعارته طرفا رآها به فكان البصير بها طرفها
ولي نور آن مقام و تجلي اعظمِ آن سراج منير است كه در مقام عقول و معاني كليه ملك ظاهر ميشود كه در آن مقام براي اهل عقول معرفت آن حاصل ميشود و از معقولات ميشود كه آن هم مختص بآن جماعت است كه خود را بنده خدائي ميدانند و قيد عبوديت پروردگار بگردن انداختهاند و براي نور پروردگار خاضع شدهاند نه آنها كه سر تا پا عتو و استكبارند و جز حدود نابود خود چيزي نميبينند ، اين جماعت بدبختانه در اين مقام هم چشم عقلشان كور و شاهد حقيقت بر آنها مستور است ، چشم دارند ولي نميبيند گوش دارند اما نميشنود [ص 366] دلهائي دارند سختتر از سنگ و فهم نميكنند پناه ميبريم بخدا . يا للعجب كه در اين مقامات محسوسه كه عموما با هم هستيم و هر چه هست محسوس همين مدارك ظاهريه ما است نور اين حقيقت ظاهرتر از هر چيزي است و حتي در مراتب حيوانيه و نباتيه و جماديه خود و تمام ملك مشاهده ميكنيم كه عموما در حركت و ترقي هستند و رو ببالا و مبدء سير ميكنند و دعوت حقيقت را لبيك ميگويند و قدم قدم پيش ميروند و لاينقطع جماد است كه ترقي ميكند و معدن ميشود و از آنجا بالا ميرود و نامي ميشود بالاتر ميرود زنده ميشود و حيوان ميشود و علاقه زمين را پاره ميكند و پاي خود را از گل بيرون ميآورد و بآزادي سير ميكند و تدريجا ترقي ميكند و آسماني ميشود ملك ميشود انسان ميشود ، پس چه دليل از اين محسوسات بالاتر ؟ چه شده است بانسانيت كه رسيد سير قهقري بايد بكند و خود را مخلد در زمين نمايد بمضمون آيه وافيهدايه و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه فمثله كمثل الكلب ان تحمل عليه يلهث او تتركه يلهث بلي در اثر خودخواهي و پيروي هوسهاي نفساني مخلد در زمين و حيوانيت ميشوند و جميع حقايقشان دعاوي ميشود و بكلي منكر معقولات بلكه محسوسات ميشوند . آيا نميبينند همان فطرتي كه در جميع بشر بدون استثناء موجود است كه بالطبع احتياج بمعبود را در خود احساس ميكنند و بالفطره رو باو ميكنند بهمان طور احتياج به بزرگي هم در خود ميبينند و احساس ميكنند و جميع طبقات براي خود بزرگي اختيار ميكنند و بحق يا بيحق از او تمكين ميكنند و نميبينند كه بغير اين كيفيت اجتماع و تمدن اين خلق محال است و آيا چه مطلبي از اين مطلب محسوستر است كه جميع خلق اين را در فطرت خود ميبينند و از پي آن ميروند ؟ خلاصه كه اين كلمات هم مجملاتي بود كه اهل عقول و معاني تفسير آنها را ميدانند و خود بخود بر قلم اين ناچيز جاري شد ولي جواب جناب [ص 367] آخوند را بايد واضحتر بنويسيم و اول تشريح كنيم كه مراد بزرگان ما و مؤلف كتاب ارشاد از كلمه ركن رابع چيست با اينكه در جميع كتب خود شرح آن را فرمودهاند و مكرر در جواب ايراد موردين در ضمن تأليفات و هم رساله مستقل بيان فرمودهاند ولي معذلك جناب آخوند خواسته است از ديگران عقب نمانده باشد و مستقلا خودش هم اظهار مكنون خود را نموده باشد ، ما هم براي احتساب اجر حواله بجاي ديگر نميدهيم و باندازه بضاعت مزجاة بطور اختصار بتناسب اين رساله عرايضي ميكنيم و لا حول و لا قوة الا بالله و در اينجا فصولي چند قرار ميدهيم .
فصل - اولا بحق خداوند قادر قاهر غالب قسم است و بحق جميع آنچه خداوند در خلق خود مقدس قرار داده است قسم ميخورم كه مراد مشايخ ما اعلي الله مقامهم از كلمه ركن رابع دوستي دوستان خدا و معامله دوستي با آنها نمودن و دشمني دشمنان خداست و بعبارة اخري معرفت شيعيان آلمحمد عليهم السلام و تولاي ايشان و برائت از اعداء ايشان كه اين هر دو در حقيقت يك چيز است و لازم ملزوم يكديگر است و بزرگان ما اين مطلب را از اصول اسلام و اركان ايمان شمردهاند و سابقين با وجود اقرار باين اصل عظيم و عدم انكار آن ، غفلتي كه نمودهاند اين است كه اين موضوع را متفقا جزو اصول نشمردهاند و اشتباها بعض از فروع را از اصول دانستهاند و شمردهاند مثل مسأله عدل و معاد كه ما هم اقرار بآن دو داشتهايم منتهي از اصول نشمردهايم و گفتهايم از فروع است و اقرار و اعتراف بتوحيد و نبوت كفايت از اين دو ميكند زيرا كه عدل از فروع توحيد است و معاد از فروع اقرار به نبوت يا توحيد و براي هر يك وجهي است كه مشايخ عظام در جاي خود بيان فرمودهاند و معذلك هر كس هم ميخواهد از اصول بشمرد مانعي نيست و باعث كفري نيست و براي خود اصطلاحي گذارده [ص 368] منتهي اين است كه از روي بيفكري پيروي سنيان را كرده و براي شيعه بهتر است كه در جميع جزئيات هم تابع آلمحمد عليهم السلام باشد تا چه رسد بكليات و شأن عالم شيعه كه پيرو آلمحمد است اين است كه وقتي كه ميخواهد بياني بكند و قاعدهٔ بگذارد و كلام جامعي تعليم عوام شيعه و مسلمانان نمايد كه حفظ كنند و باطفال خود بياموزند مأخوذ از آلمحمد عليهم السلام و بروايت از ايشان باشد كه فرمودند در حديث مگيريد مگر از ما تا از ما باشيد ، نه آنكه كوركورانه پيروي دشمنان ايشان بشود ، و دستور بما دادهاند كه نه برويد نزد دشمنان و نه سؤال از آنها بكنيد لأنهم حمر مستنفرة ، و باين جهت مشايخ ما اعلي الله مقامهم وقتي كه خواستند بعادت جاريه ساير علما اصول اسلام و ايمان را بشمرند باين ترتيب شمردند كه اول توحيد دويم نبوت سيّم امامت كه سنيان اين اصل سيّم را نميشمرند و منكرند و چهارم ولايت دوستان آلمحمد و برائت از دشمنان ايشان كه اين ركن رابع شد و اصل چهارم ، و گذشته از اخبار لاتعد و لاتحصي كه در اين باب داريم و شمهٔ از آنها را نقل خواهم كرد و بقيه را بكتب معتبره اخبار حواله ميكنم بزرگان ما اين مطلب را با جميع ادله كه در دنيا در نزد جميع مردم دليل شمرده ميشود ثابت كردهاند و كتبشان موجود خاصة همان كتاب ارشاد العوام جلد چهارم كه در آنجا اثبات اين ركن عظيم و اصل قويم را با ده دليل نمودهاند كه هر يك از آن ادله بتنهائي كفايت است دليل بر مطلبي باشد چه جاي همه آنها و آن ادله از اين قرار است : اول بدليل بعض حكمتهاي ظاهره كه بدرد عوام بهتر ميخورد ، دويم بدليل مجادله كه زبان طلاب و اهل علم است ، سيّم با دليل عقل قاطع كه زبان اهل طريقت و اخلاق است ، چهارم با دليل حكمت كه مشعر اهل معرفت و حكما است ، پنجم بدليل آيات كتاب خدا ، ششم بدليل اخبار متواتره از طرق اهل عصمت صلوات الله عليهم كه مسلّم كل [ص 369] شيعه است ، هفتم با امثال آفاق كه خداوند آنها را دليل قرار داده و امر فرموده كه مطالب را از آنها استخراج نمايند ، هشتم با آيات انفس كه خداوند نفس انسان را آئينه جهاننما قرار داده كه هر چه در او ديد استدلال ميكند كه در خارج بهمين طور است ، نهم بدليل اجماع شيعه و سني ، دهم بدليل اجماع عقلاي عالم از هر ملت و مذهبي كه باشند ، و بيان ميفرمايند كه خواستم از تورية و انجيل و كتب يهود و نصاري هم دليل بياورم كه بداني در آنها هم امر بمعرفت اين ركن عظيم شده است و از لوازم دين آنها هم بوده است ولي ديدم فايده زياد ندارد چون مردم اطلاع بر آن كتب ندارند .
حال بنده عاجز بمطلعين و مطالعهكنندگان اين عبارات عرض ميكنم كه مطلب ما با اين ادله ثابت است و تمنا ميكنم از منكرين و اعتراضكنندگان و آنها كه ما بيچارگان را مبدع شمردهاند و گفتند كه ما اصلي و ركني زياد كردهايم دو سؤال بفرمائيد : اول آنكه چرا مطلبي را كه با اين ادله محكمه ثابت است قبول نميكنند و چه دردي دارند اگر نميدانند چرا رجوع نميكنند كه بدانند و اصول دين خود را بفهمند و ندانسته چرا ياوه ميگويند و اگر ميدانند چرا انكار ميكنند و اين انكار را جز بر بيديني و استكبار بر چه حمل نمائيم ؟ و سؤال دويم آنكه اين است اعتقاد ما و مذهب ما و دلايل ما و اصول ما و ظاهر و باطن ما ، حال منكرين يك دليل يا يك حديث ضعيف حتي از كتاب غير معتبر بياورند كه اصول دين بآن ترتيب است كه ميشمارند و امامي يا پيغمبري فرموده باشد كه اصول و اركان دين را اينطور بشمريد اگر آنها اين طور حديثي آوردند ما هم اقرار ميكنيم كه بدعت گذاردهايم و العياذ بالله دروغ گفتهايم و اگر نياوردند حكمش با اهل انصاف است من ديگر چه عرض كنم ، ولي سؤال ميكنم كه اگر چهار نفر ملاهاي سني مطلبي گفتند و قاعدهٔ گذاردند و اصول و فروعي براي اسلام شمردند و علماي شيعه هم در اول از باب تقيه و [ص 370] ترس و در آخر از باب عدم التفات و غفلت پيروي كردند و خلفاً عن سلف بدون فكر و رويه از يكديگر گرفتند و تغييري ندادند و در موقعي كه محذور مرتفع شد عالم شيعه آمد و حق مطلب را عنوان كرد و مذهب آلمحمد را اظهار نمود آيا بر او و بر جمعي بيچارگان پيروان او بحثي است كه شما چرا امروز در ولايت شيعه مذهب آلمحمد را اظهار ميكنيد و آيا در اوايل اسلام اگر علما ندانستند يا نگفتند يا نتوانستند بگويند بر ما تقصيري است و اينهمه تعصب جاهلانه و حشيمت از سنيان براي چيست مگر خدانكرده سني هستند مگر دوست نميدارند حالا ديگر امر آلمحمد عليهم السلام اظهار شود چرا نميخواهند اركان تشيع مشيد و محكم شود و چرا شعار تشيع را تعظيم نمينمايند چرا عالمي را كه اسباب افتخار اسلام و احياكننده دين و حافظ ثغور مسلمين و باطلكننده كيد دشمنان دين است متهم مينمايند و چرا از جهالت ناخن بچشم خود فرو ميبرند و آيا گمان ميكنند با اين ياوهسرائيها نور حقيقت خاموش ميشود و حق مشتبه ميماند ؟ معاذ الله محال است ليحق الله الحق بكلماته و يقطع دابر الكافرين ،
لزين الدين احمد نور علم تضاء به القلوب المدلهمة
يريد الحاسدون ليطفئوه و يأبي الله الا ان يتمه
بلي ركن رابع ايمان و اسلام دوستي دوستان آلمحمد عليهم السلام و دشمني با دشمنان ايشان است و اگر اخلال باين ركن شود ايمان از ميان ميرود و اسلام وجود خارجي ندارد بلكه علت غائي و نتيجه ايجاد مرتفع ميشود و تمام خلق لغو و عبث ميشوند و معاد قيامت بيمعني ميشود و اين مطلب معقول است و بيمعني نيست و ما هم در اين مقام فصول مختصرهٔ مينگاريم و تفصيل را حواله بكتب مفصله مشايخ عظام اعلي الله مقامهم خاصة كتاب ارشاد العوام مينمائيم .
فصل - خداوند عالم جل شأنه در كتاب مجيد ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس [ص 371] الا ليعبدون يعني خلق نكردم جن و انس را مگر براي اينكه بندگي كنند مرا ، و از بديهيات شده است كه فايده اين بندگي بخود خلق بايد برسد نه بخدا زيرا خدا احتياج بخلق و عمل آنها ندارد و اگر احتياج داشت مثل ما او هم خلقي بود و خدا نبود و بديهي است كه خلق ابتداءً با جهالتي كه دارند راه و روش بندگي را نميدانند و بايد از خدا تعليم بگيرند و خدا را هم نميبينند و بعلاوه همهشان قابل تعليم گرفتن از خدا نيستند چنانكه ميبينيم كه حتي از خلقي هم كه از جنس خودشان است و با آنها حرف ميزند تعليم نميگيرند تا چه رسد كه از خداي ناديده بوحي و الهام چيزي بياموزند و چاره نيست كه خداوند علم خود و رضا و غضب خود و راه و روش بندگي را ببعض از خلق خود كه استعداد ذاتي بر حسب قابليت بآنها داده است بياموزد و آنها بساير خلق بياموزند و هر يك از خلق بر حسب استعداد خود چيزي ياد بگيرند و اين تعليم و تعلم صورت نميگيرد جز در طول زمان و تدريج كه بر گرد هم جمع شوند و راحت و آسايش و امنيت از هر جهت داشته باشند تا وقتي كه با فراغت بال تعليم بگيرند ، از اين رو خدا آنها را مفطور بر تمدن قرار داد كه با هم جمع ميشوند و براي آنها نظامات و قوانين و نواميس قرار داد كه بتوانند با هم زندگي كنند و نواميس بزرگ را كه در تمدن مدخليت تامه داشت و بدون رعايت آنها زندگي و تمدن اين خلق محال بود در طبيعت و فطرت آنها وديعه گذارد كه محتاج بامر و حكم نباشد و آنها هم از جهالت نافرماني كنند و از ميان بروند و وجودشان لغو و باطل بشود چنانكه ميبينيم كه خداپرستي در فطرت همه موجود است و همچنين خوردن و خوابيدن و نكاح كردن و امثال اينها كه از اسباب بقاء بنيآدم و بقاء نسل است در همه طبيعي است و محتاج بحكم نيست مگر اينكه در ترتيب اين امور نظامات و احكامي خدا قرار داده كه همان احكام هم در طبايع مستقيمه اين خلق فطري و [ص 372] طبيعي است ولي در سايرين اجباري است و وادارشان ميكنند و براي كسي كه تجاوز كند حدودي و مجازاتهائي قرار ميدهند و اين حدود براي عقلا و آنها كه معتدلند نيست براي اينكه آنها متخلف از حدود و احكام خدا نميشوند مگر وقتي كه فطرت تغيير نمايد .
خلاصه كه از آن جمله است كه در فطرت همه قرارداد شده حس احتياج ببزرگ و رئيس و حاكم كه چون اين امر از اعظم اسباب تمدن است فطري همه خلق شده حتي اگر در جائي فقط دو نفر هم باشند يكي حاكم است و يكي محكوم و بغير اين صورت امرشان اداره نميشود و ميبيني كه هر خانواده و هر دسته و هر قبيله و هر ملتي بزرگي دارند و اين از فطرت خداست و اينكه ميبيني بزرگ و رئيس را خودشان اختيار ميكنند و جميعا ميخواهند در كار او و اوامر و احكام او شركت نمايند و در وضع قوانين شريك شوند و در حل و عقد امور دخالت نمايند و تعيين حاكم و بزرگ را بانتخاب برگذار نمايند و خودشان هم اختيار اين امر را داشته باشند و در نتيجه اين خودسريها تشكيل اقليت و اكثريت ميشود و توليد فساد و نزاع ميشود بنحوي كه ميبينيم الآن جميع فسادهاي دنيا در اثر اين اختلافات است ، همه اين مسائل از بياعتدالي و جهالت و كجطبعي خود خلق است كه فطرت را در اين مورد تغيير و تبديل دادهاند و اگر اين قسمتها را هم بخداوند و بهمان فطرت اوليه واگذار ميكردند و اختيار خود را كنار ميگذاردند آنوقت بود كه جميع امور منظم و اصلاح ميشد و اختلاف از ميانه برداشته ميشد و خدائي كه حس احتياج ببزرگ را در فطرت ما گذارده بود بزرگ را هم خودش معين ميكرد و معرفي ميفرمود همچنانكه جميع جزئيات احتياجات ما را خداوند داده البته بزرگمان را هم او ميداد و معطل نميمانديم ، و ببين كه هيچ عقلي تصديق نميكند كه خداوند جميع جزئيات را بدون زحمت ما خودش بدهد آنوقت امر بزرگ را كه قوام زندگي و تمدن ما بآن [ص 373] است مهمل بگذارد كه ما و تو بزحمت و اختيار خود بگرديم و پيدا كنيم و اختيار و انتخاب نمائيم و بر سر آن نزاع و جدال و قتال نمائيم اين از عدل و قدرت و لطف خدا دور است و محال است ، وانگهي متوجه باش كه ما فرضا جاهليم و رفع احتياجمان بعالم ميشود آيا جاهل چطور عالم را ميشناسد و چيزي را كه خود ندارد و نديده و نميداند چطور پيدا ميكند جز اينكه خداوند از فضل خود معرفي فرمايد . خلاصه كه اين كلمات استطرادا پيش آمد و عرضمان در اين بود كه حس احتياج به بزرگ و رئيس و معلم براي بشر طبيعي و فطري است و آن سوء اختيارها فطري نيست و از كجطبعي و دخالت شيطان است مثل اينكه پرستش و خضوع براي بشر فطري است اما بتپرستي از كجطبعي است و جهالت و تغيير فطرت ، همچنين غذا خوردن براي بشر فطري است اما گل خوردن و ذغال خوردن از كجطبعي است ، خوابيدن براي همه فطري است اما روز خوابيدن و شب تا صبح وافور كشيدن از كجطبعي است ، اختيار بزرگ و عالم و شنوائي و اطاعت او فطري است اما اختيار عالم سوء و دنيادار و رشوهخوار و سالوس و كثيف از كجطبعي است و هكذا امثال اين امور كه در همه اينها بايستي رعايت فطرت را نمود و هر جا كه فطرت كج شد فاسد ميشود و بايستي در اين موارد رجوع باطباء و معلمين جسماني و روحاني نمود كه آنها را هم خداوند معين و معرفي فرموده باشد نه خلق و طريقه آن را هم مشايخ ما بتعليم آلمحمد عليهم السلام بيان فرمودهاند هر كس خواسته باشد بهمان كتاب ارشاد رجوع مينمايد و خداوند هم امر فرموده است كه تغيير و تبديل فطرت و خلقت را ندهيد فطرة الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله .
فصل - مطالبي كه عرض شد براي عقلا فطري و بديهي است و اگر هم نشنيده باشند وقتي كه بخوانند خيال ميكنند خودشان ميدانستند و اثر بيان حق در [ص 374] طبايع مستقيمه اينطور است و باز علاوه ميكنيم كه از كمال حكمت پروردگار آن است كه براي بنيآدم بر خلاف حيوانات در زندگي احتياجات زياد قرار داده كه بدون رفع آن احتياجات نسل باقي نميماند و دوام نميكند تا بمقصد برسند و اين هم باز براي كمك به بروز علت غائي است كه ناچار بشوند براي رفع آن احتياجات از يكديگر كمك بخواهند و تشريك مساعي نمايند و با هم زندگي كنند و هر يك متصدي امري شوند كه رفع احتياج ديگري را نمايند و ضمنا هر يك از زحمت ديگران استفاده نمايند و براي همين نتيجه خداوند هم طبايع مختلفه بآنها داد كه هر يك بطبيعت كاري كنند و جميع احتياجات رفع شود حتي كناس را ميبيني بطبيعت كناسي ميكند و حكم و اجباري در كار نيست پس طبيعةً تشريك مساعي مينمايند و با هم جمع ميشوند و كار براي يكديگر ميكنند و حقيقت عبادت و بندگي هم همين است كه كارهاي ما براي يكديگر مفيد باشد يعني نتيجه بندگي خدا بايد بخود من و بديگران برسد نه بخدا ، و براي آن عابدي كه عمري را در زاويه ميگذراند و خيال ميكند عبادت ميكند و دو غاز كارسازي براي خلق ندارد فضيلتي نيست زيرا خدا كه احتياج به بندگي نداشت خلق هم كه محتاج بكمك بودند بآنها كمكي نكرد بلكه در احتياج خودش هم كلّ بر ديگران شد و پيغمبر صلي الله عليه و آله از رهبانيت منع فرموده است و اينكه در بعض اخبار ديده باشيد كه امر بانزوا و تنهائي و خلوت شده است اين اوامر براي همه خلق نيست بلكه براي بعضي است آن هم براي مدت معلومي كه بعد از تصفيه و تزكيه نفس و آدم شدن آنوقت معاشرت و خدمت خلق نمايد نه آنكه عمري را در گوشه انزوا بگذراند و در خانه بنشيند و دام مقدسي را پهن نمايد .
خلاصه كه خلق ناچار از معاشرت و خدمت بيكديگرند و اين امر صورت نگيرد مگر باطاعت و بندگي و دوستي آن بزرگ و رئيس و قائد و حاكم و عالمي كه خداوند براي آنها [ص 375] معين و معرفي فرمايد و رجوع در اختلافاتي كه قهرا پيش ميآيد و از لوازم فطرتشان است بآن حاكم ، و شركت با او در امر و حكم و رأي نبايد بكنند و اگر هر كدام صاحب رأي و سليقهٔ شدند دنيا و آخرت بهم ميخورد و دويم دوستي و اتحاد و يگانگي با يكديگر داشتن و تشريك مساعي و سعي در اينكه با هم اطاعت آن حاكم را نمايند زيرا در اين اتحاد سرّي است كه بيان آن مقدمات زياد لازم دارد ولي بعضي از جهات ظاهره اين امر آن است كه قبلا عرض كرديم كه درد بزرگ جهالت اين مردم دوا نميشود مگر بوجود عالم و بزرگي كه مطاع باشد و از او بشنوند و معذلك چون معاشرت و تعليم دادن آن بزرگ بفرد فرد مردم از حكمت نيست و عيوب ديگري در كار پيدا ميشود و علاوه بر آن مقدور نيست و يك نفر آدم بهمه مردم نميرسد و اگر هم برسد تازه همه مردم زبان او را نميفهمند بلكه فهمشان قابل نيست كه از كلمات او استفاده كنند ولو بزبان خودشان حرف بزند اين است كه معدودي با او محشور و معاشرند و ديگران از او دور و مهجورند و ناچار آنها هم بايد باندازه خود تعليمي بگيرند و راه و رسم كار خود را بفهمند پس ناچار بايد از يكديگر بشنوند و ياد بگيرند و تا دوستي و اتحاد در ميانه نباشد با هم معاشرت نميكنند و روايات و علوم و تجربيات را از يكديگر فرا نميگيرند پس تا دوستي و صميميت و يگانگي در ميانه نباشد آنطوريكه بايد و شايد مردم بيكديگر تعليم نميكنند و از يكديگر فرا نميگيرند و اين امري است فطري و طبيعي ، تجربه كنيد ميانه دو نفر تا صميميت واقعي نباشد فرضا استاد و شاگرد باشند استاد آن حاقّ علم خود را بشاگردي كه زياد دوست نميدارد نميگويد يعني در حقيقت نميتواند بگويد و طبعش حاضر نميشود نه اينكه عمد ميكند همان طور كه از مال خود هم طبعا انسان بكسي كه دوست نميدارد نميدهد ، و هكذا اگر شاگرد آن اخلاصي كه بايد بشخص استاد داشته باشد ندارد و منظورش از تلمذ اغراض [ص 376] ديگر است دل بحرفهاي استاد نميدهد و تمام علوم و اطوار استاد را ياد نميگيرد و آخر ملا نميشود بلكه چون تمام حواسش نزد استاد نيست سخنان او را نميفهمد و استاد هم همه اينها را طبيعةً ميفهمد و از گفتن و تعليم دادن كسل ميشود و چه خوب گفته است شاعر :
فهم سخن گر نكند مستمع قوت طبع از متكلم مجوي
فسحت ميدان ارادت بيار تا بزند مرد سخنگوي گوي
خلاصه از اين جهت است كه در اخبار زياد ميبينيم كه ائمه اطهار صلوات الله عليهم بدشمنان خود حاق مطالب و مسائل را نميفرمودند و خودداري ميكردند بلكه امر ميفرمودند بدوستان كه اسرار را نگاه دارند و ضايع نكنند و بدشمنان نياموزند و در طبايع خودمان تجربه ميكنيم كه مطلب خوبي كه بدانيم بآنكه دوست نيست حالي نميكنيم و از دشمن پنهان ميكنيم بلكه در مجلسي كه دشمن نشسته باشد انسان خودداري ميكند و مطالب خوب را نميگويد كه مبادا دشمن ياد بگيرد ، خلاصه كه تا دوستي و صميميت در ميانه نباشد امر تعليم و تعلم انجام نميشود پس جهل مردم مرتفع نميشود و تا جهالت مرتفع نشود ترقي و كمال كه علت غائي است حاصل نميشود . پس اي برادر متوجه باش كه علت غائي ايجاد دوستي و يگانگي و اداء حقوق دوستان است و بيزاري از دشمنان و همين است ركن رابع ايمان .
فصل - عموم مردم از اين دو صنف خارج نيستند از انبيا گرفته تا مادون يا عالمند يا متعلم يا استادند يا شاگرد يا متبوعند يا تابع مگر آنها كه هنوز عقل نداشته باشند و از ضعفا باشند كه همج رعاع خوانده ميشوند و در واقع هنوز حيوانند و از مردم نشدهاند يا منكريني كه تغيير خلقت و تبديل فطرت دادهاند و انسان بودهاند و خود را عمدا حيوان كردهاند و صفت حيوان را بخود [ص 377] گرفتهاند و اگر خر هم نيستند باصطلاح تازه تخرخر ميكنند و لگد ميزنند و دندان ميگيرند و اگر چه اين طبقه هم باز از اين دو صنف يعني عالم و متعلم خارج نيستند و بقول خداوند بعضشان اولياء بعضي هستند و بزرگ و كوچك و تابع و متبوعند ولي سخن ما فعلا در آنها نيست و شرح حال آنها مبحث ديگر دارد و سخن ما در آنها است كه بر فطرت باشند يا نزديك بفطرتند و تغيير كلي ندادهاند از اين دو صنف خارج نيستند و هر دو صنف در بقاء و ادامه حيوة و ترقي و تكامل احتياج بيكديگر دارند پس بايد با هم زندگي كنند و تا دوستي و ملايمت و رفاقت و اخوت و وداد و اتحاد نباشد با هم نميسازند و بعلت غائي نميرسند پس بايد با هم بسازند و دلهاشان بهم نزديك باشد تا عالم علم خود را اظهار كند و متعلم بخوبي فرا گيرد و اين عرض مخصوص بعلم دين نيست بلكه هر فني و هر علمي و هر صنعتي استادي دارد و طالبيني كه رجوع باو ميكنند تا استاد دوست شاگردان و شاگردان دوست استاد نباشند حقيقت علم بروز نميكند ولي سخن ما در علم دين است و بعضي از اصول دين را ميخواهيم بيان كنيم و علم دين را خداوند واجب عيني براي همه كس در جميع حالات قرار داده و عذري را در اين باب از هيچكس نپذيرفته مگر آنكه هيچ مشعري ندارد كه او آزاد است ولي سايرين مكلفند و تحصيل علم از مهد تا لحد واجب است و از اعظم فرايض شمرده شده كه بزرگتر از آن فريضهٔ خداوند قرار نداده و براي علما هم تعليم دادن را فريضه قرار داده و عالمي را كه در موقع لزوم علمش را ظاهر نكند بر او لعنت فرستاده و در اخبار زيادي است كه فرمودهاند يا عالم باش يا متعلم و سيمي مباش كه هلاك ميشوي و در بعض اخبار است كه يا عالم باش يا متعلم يا دوست علما باش و چهارمي مباش ، كه دوست علما بودن هم خودش اول درجه متعلم بودن است و مقدمه آن است زيرا انسان اگر كسي را [ص 378] دوست داشت پيروي او را ميكند و از او فرا ميگيرد و اين هم طبيعي است و تكليفي نيست و خدا ميفرمايد از زبان پيغمبر صلي الله عليه و آله كه بگو اگر شما خدا را دوست ميداريد متابعت مرا بكنيد ، پس معلوم است كه پيروي كردن لازمه دوستي است پس تا ملزوم نباشد لازم منتفي است پس دوستي علما حتم و فرض است و الا تعليم نميگيرد انسان پس عالم نميشود و در جهالت ميماند و علت غائي كه كمال خلق است بروز نميكند ، و آداب و حقوق علما بر متعلمين و حقوق متعلمين را بر علما البته شنيدهايد و اهل علم ميدانند و عرض شد كه نوعا هر كسي باندازه خود صاحب علم و فني است كه ديگري آن را ندارد و محتاج است كه از او فرا بگيرد پس رعايت آداب و حقوق و احكام استاد و شاگردي و بزرگ و كوچكي منتهي در هر كسي باندازه و درجه او بايد رعايت شود و دوستي در ميانه همه بايد برقرار باشد مخصوصا براي آن جماعت كه طالب دين هستند و از پي دين ميگردند و منظور خدا هم از جميع خلقت وجود همان جماعت و كمال آنها است و انبياء و اولياء و بزرگان را براي هدايت و تعليم همانها قرار داده و اما آنها كه طالب دين نيستند و صرفا براي عمارت دنيا و تعليم و تعلم و سياست امور دنيوي كار ميكنند حشو ملكند و منظور خدا از خلقت وجود آنها نيست بلكه وجود آنها حكمتهاي ديگر دارد كه فعلا موقع بيانش نيست . خلاصه پس خداوند براي اهل دين محبت بيكديگر را راه وصول قرار داده و فريضه قرار داده و اخبار بيشمار در اين باب از ائمه اطهار صلوات الله عليهم داريم كه از آن جمله است كه ميفرمايند محكمترين بندهاي ايمان دوستي در راه خدا و دشمني در راه خداست و دوستي اولياء خدا و دشمني دشمنان خدا و از امام عليه السلام سؤال ميكند شخصي كه آيا دوستي و دشمني از دين است در جواب ميفرمايد آيا دين غير از دوستي و دشمني چيزي هست ؟ و از اين حديث شريف پيداست كه حب و [ص 379] بغض براي مرد متدين از احكام دين نيست بلكه خود دين همين است پس نكته را ملتفت باش و بدانكه اسرار زيادي در اين مقام در اخبار آلمحمد عليهم السلام هست كه غير دوستان و مخلصين نميفهمند و در زواياي بيانات مشايخ ما اعلي الله مقامهم اشاراتي هست كه توضيح آنها مشكل است و بهر حال باندازهٔ كه مرا مقدور است سعي دارم با زبان آسان و عوامفهم عرايضي بكنم كه شايد در جاي ديگر نبيني .
فصل - مراتبي كه عرض شد در عداد بديهيات شمرده ميشود عيب اينجا است كه اهل عمل كم است و الا همه ميدانند و ميگويند و مينويسند كه با دوستي و اتحاد امور پيشرفت ميكند ، آري باتفاق جهان ميتوان گرفت ، و امر دنيا يا آخرت و دين در اين باب فرق نميكند همه داد ميزنند كه بايد اتفاق و اتحاد و دوستي در ميانه باشد تا كار پيش برود و امور جامعه منظم شود و آن قدر كمي هم كه ميبيني نظمي در دنيا برقرار است و بعض امور پيش ميرود بهمان اتفاق و دوستي كم و بياصل و تشريك مساعي است كه ميكنند و بقدري كه حجت خدا تمام بشود و بفهميم كه همه نواقص از تقصير خودمان است همه اين مطلب را دانستهاند و در صدد آن هم هستند و اين همه مجامع و تشكيلات و حزبسازيها كه ميبيني ميكنند همين حرف را ميزنند كه با هم دوست باشيم و با هم كار كنيم تا بمقصد برسيم و خيال هم ميكنند كه اينكه بمقصد نميرسند و كار پيش نميرود از اين جهت است كه دروغ بيكديگر ميگويند و دوستي ندارند اين را ميدانند ولي نكته غامض جاي ديگر است كه آن را ندانستهاند و نخواهند دانست جز از آلمحمد عليهم السلام و از مشايخ ما بگيرند و علم آن در نزد ديگران نيست و اشكال آنجا است كه فايده دوستي را قدر كمي دانستهاند اما چه چيز را بايد دوست بدارند و راه آن را نجستهاند از اين رو تا از اين راه كه دارند ميروند بجائي [ص 380] نميرسند و ثمري نميچينند و من در اين مقام عبارات مختصري با زبان الكن مانند گنگي كه خوابي ديده باشد حسبةً لله عرض ميكنم ولي هنوز بسيار دير است تا اين مردم باين سخن آشنا شوند و تمام سخن را در دو كلمه ادا خواهم كرد كه دوستي مفيد است اگر براي خدا باشد و قسم بآن خدا كه خالق عالم و آدم است كه آسايش دو گيتي تفسير همين دو حرف است كه عرض شد و غير از اين تمام دوستيها لغو و عاطل و باطل و زايل است و فايده نميكند مگر فايده موقتي آن هم در دنيا آن هم نه در تمام عمر بلكه چهار روزي احيانا فايده كند و بالاخره مبدل بدشمني و شقاق و نفاق و نزاع و جدال ميشود ، و بدانكه خدائي كه دوستي را علت غائي قرار داده و مقدمه وصول بجميع نفعها و خيرها قرار داده و دين را عبارت از حب و بغض فقط قرار داده اين طور قرار داده كه در ميانه اهل دنيا يعني دنياطلبان دوستي پيدا نشود و نخواهد شد و كسي كه دنيا را دوست ميدارد و مقصدش دنيا است و باين منظور با كسي دوستي ميكند دروغ است و يك چيزي شبيه بدوستي نشان ميدهد و دوستي نيست بلكه همان دوستي دنيا را هم كه دارد و براي وصول بآن تلاش ميكند آن هم وهمي است و دوستي ذاتي نيست و باصطلاح اشتهاي كاذبي است و طبيعي نيست و فطرت خدا نيست زيرا انسان بر حسب فطرت اوليه خدائي چيزي را دوست ميدارد كه باقي و دايم و مفيد باشد چون خود انسان براي بقاء خلق شده نه براي فنا ، و مردن انسان فناي او نيست بلكه انتقالي است از خانه بخانهٔ پس انسان باقي است و چيزي را دوست ميدارد بالفطره كه باقي باشد نه چيزي را كه فاني و زايل است و اگر قبول نميكني در طبع خود نظر كن ببين هميشه در هر كار كه ميكني اول دوام و بقاء او را ملاحظه ميكني اگر عمارت ميسازي اساس آن را محكم ميكني و دلت ميخواهد اين عمارت هزار سال بماند اگر درخت ميكاري درخت پردوام ميكاري اگر قنوة آباد ميكني [ص 381] ملاحظه دوام آن را ميكني با اينكه ميداني خودت ميميري و دوامي در اين دنيا نداري معذلك حكم فطرت خدائي اين است كه انسان كار باطل و زايل نكند و در اخبار هم بهمين طور امر فرمودهاند ، پس انسان طبعا و شرعا طالب بقاء است ولي دنيا بالفطره و بالطبع زايل است و براي بقاء خلق نشده و پيش چشم است كه همه چيزش زايل است و مثل خوابي يا وهمي ميگذرد پس انسان طبعاً و فطرةً با دنيا مناسبت ذاتي ندارد پس دوست دنيا نميشود و دوست بقاء است و چيزي كه باقي باشد ، و اينهمه كه ميبيني دوستي دنيا در ما زياد است و عموما مادي صرف شدهاند اينها شهوت كاذب است و نتيجه و اثر تغيير فطرت و خلقت است نميبيني انبياء و اولياء كه بر فطرت الهي هستند دوست دنيا نيستند و دنيا را طلاق دادهاند و آن قدري هم كه از دنيا بالضروره قبول ميكردند خرج آخرت و دوستان ميكردند و بر خود نگاه نميداشتند و ذخيره نميكردند و خداوند بآنها كه طلا و نقره را ذخيره و گنج ميكنند وعده عذاب فرموده و در حلال دنيا حساب قرار داده و در حرامش عقاب قرار داده و چه همه حقوق در حلال آن قرار داده كه بايد بپردازند و اگر نپردازند حرام ميشود تا اقلا اسباب فساد زياد براي خود شخص و براي ديگران كه محروم ماندهاند پيش نيايد و باوضاع خانمانسوز امروزي كه بايران ما هم دارد سرايت ميكند دچار نشوند همه اينها براي اين است كه دنيا زيادش مناسب انسان نيست و چيزي كه مناسب نشد با چيزي دوستي در ميانه آن دو چيز حاصل نميشود مگر اينكه انسان مرضي پيدا كند و از اعتدال منحرف بشود تا دنيادار بشود و دوست دروغي دنيا بشود و هر چه هم بيشتر جمع كند مرضش بيشتر ميشود و اشتهاي كاذبش زيادتر ميشود مثل كسي كه مرض جوع دارد كه هيچوقت سير نميشود و آنقدر ميخورد تا همان غذاها او را بكشند و علاجي بدردش نميشود و اهل دنيا را ملاحظه كردهٔ كه هرگز از دنيا [ص 382] سير نميشوند و مثل جهنم دائما هل من مزيد ميگويند و در حديث است كه دو نفرند كه هرگز سير نميشوند يكي گرسنه مال يكي گرسنه علم . خلاصه آنكه اين دوستي نيست بلكه مرض است پس هر دوستي هم كه براي وصول باين مقصود باشد آن هم مرض است و دوستي نيست و دوستي بايستي فطري باشد و انسان اگر بر فطرت اصلي باشد جز خدا چيزي را دوست نميدارد زيرا كه خالق و صانع او است و او را روزي ميدهد و نگاه ميدارد و دائما بر او زياد ميكند و چيزي از انسان كم نميكند حتي از مردن چيزي بالاتر نيست و خدا ميميراند مردم را اما از مردن كم نميشوند بلكه زياد ميشوند و از قفس و علايق دامنگير دنيا خلاص ميكند انسان را و وسعت ميدانش زيادتر ميشود بر خلاف دنيا كه دائم از انسان كم ميكند چرا كه او هم خلقي است مثل تو ، اگر تو محتاج هستي او هم محتاجي است مثل تو و دائما ميخواهد و ميگيرد و مهما امكن خود را بتو نميدهد مگر هر چه را كه با زور و زاري بگيري كه آن را هم باز پس ميگيرد و بر تو نميماند ، اما خداوند محتاج بتو نيست و چيزي نميگيرد بلكه دائما عطا ميكند و ميدهد پس طبيعةً تو بايد او را دوست بداري نه غير او را ، پس جهت اينكه دوستيهاي دنيوي بجائي نميرسد اين است كه اينها دوستي نيست و علاوه بر آن اين مقصد مقصدي نيست كه پس از وصول فايده بحال انسان بكند و دنيا جميعش در حكم صفر است و خداوند آن را لاشيء خوانده است تو هم كه انسانيت و مبدء باقي و ثابت خود را ترك كردي و سرازير شدي و خود را مخلد در دنيا قرار دادي و جز دنيا چيزي نخواستي و دوست نداشتي تازه جفت دنيا ميشوي و چيز تازهٔ نميشوي منتهي درجه صفري ميشوي مثل او و دو صفر كه با هم نزديك هم شدند و دوست و يگانه و متفق هم كه شدند عددي نميشود و شخص مشار اليهي نميشود بلكه اگر هزار صفر و يك مليون صفر هم پهلوي هم بگذاري چيزي زياد نميكني ، خلاصه كه شب گذشت و [ص 383] مطلب ما تمام نشد ناچار فصل ديگر عنوان ميكنيم براي فردا ان شاء الله .
فصل - هر موجودي در درجه اول خود را دوست ميدارد زيرا فاصلهٔ ميانه خودش و خودش نيست پس كمال اتحاد و يگانگي را با خودش دارد و بعد از آن هر موجودي كه ذاتا نزديك باو باشد و تناسب ذاتي با هم داشته باشند و از يك جنس باشند دوست ميشوند مثل نور و منير ، شعله و شعاع ، و مبدء انسان از مقام بالا است و دنيا در آخرين درجات منتهي است ، انسان نور است و دنيا ظلمت ، او از عرصه وحدت است و اين از مقام كثرت ، او جوهر فرد است و اين عرض زايل ، انسان حقيقت است و دنيا دار مجاز و بعد مسافت ميانه اين دو زياد است و انسان را از ملاء اعلي با فشار باين دنيا آوردهاند و پاي او را بستهاند و دائما در تلاش و حركت بسوي بالا است و در مثَل مثل مشكي است كه پر از هوا باشد و با فشار آن را زير آب برده باشند كه دائما فشار رو ببالا دارد كه بجاي خودش برسد و از اين حبس مطبق بيرون بيايد و لاينقطع سعي در ترقي دارد و جميع اقداماتش براي همين است منتهي اين است كه راه كار را اشتباه ميكند و از استاد و معلم درس نميگيرد و ميخواهد برأي و اجتهاد خود كار بكند اين است كه نتيجه معكوس ميگيرد و الا نظر حقيقي انسان ترقي و نجات از علايق است مثل انساني كه در دريا غرق شده و علم شناوري هم ياد نگرفته دايم سعي ميكند خود را نجات بدهد اما از ناداني و خودخواهي حركات بيجا ميكند و بيشتر در آب فرو ميرود تا خود را هلاك كند و اگر اين حركات را نميكرد و بطبيعت واميگذاشت بهمان دستور كه استادها باو ياد ميدهند خدا نجاتش ميداد و بطبيعت روي آب ميآمد و زير آب نميرفت زيرا خدا حيز و مقام او را فوق آب قرار داده و بدون جهت زير آب نميرود اما حالا كه طبيعت و فطرت و شريعت را از دست داده و بفشار خودش ميخواهد نجات پيدا كند آخر غرق خواهد شد مگر دستي از خارج خدا بخواهد [ص 384] بسعادتمندي كمكي بدهد و بازوي او را بگيرد و نجاتش بدهد و اين است معني شفاعتي كه همه معصيتكاران محتاجند و اما نيكوكاران كه امور را بفطرت و تعليم الهي واميگذارند و رأي و اجتهاد ندارند طبعا نجات پيدا ميكنند و شفاعتي نميخواهند و اما المحسنون فما عليهم من سبيل . باري از مطلب خارج نشويم مطلب اين بود كه انسان با دنيا مناسبت و مجانست ندارد پس دوست دنيا نميشود مگر بواسطه مرض و عرض كه اگر معالجه كرد شفا مييابد و الا دنيا هلاكش ميكند و دو چيز كه از يك جنس نيستند اگر دوستي كنند و نزديك بيكديگر شوند مثل آب و آتش آنكه غالب است ديگري را از ميان ميبرد و تمام ميكند ، پس دوستي دنيا مناسب انسان نيست و اگر انساني مقصود خود را دنيا قرار داد و ترقي خود را در اين دانست و رو باو سير كرد و پيروي دنيا كرد و دوست او شد سير قهقري خواهد كرد و هرگز بمقصد نميرسد سهل است كه اگر بدنياي باطلي هم رسيد فورا زايل ميشود و خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين از اينجا رانده و از آنجا مانده است پس دوستي دنيا مفيد نيست بلكه مهلك است و هر دوستي هم كه با كسي براي دنيا باشد بينتيجه و مهلك است و اين است سرّ اينكه اهل دنيا بخدا نميرسند زيرا پشت بخدا كردهاند و ميروند و بدنيا هم نميرسند زيرا كه دنيا ذاتا خودش چيزي نيست و لاشيء است و وجود نابودي است و مانند سرابي است كه فقط نمايشي دارد و اگر نزد سراب هم رسيدي چيزي نميبيني ، پس اي برادران دوست خدا باشيد و دوستي با اشخاص هم كه ميكنيد براي خدا بكنيد تا بمطلب برسيد و سعيها نتيجه بدهد ان شاء الله و بيان اين مطلب را هم اجمالا بايد بكنيم .