[ص 336] و اما اينكه فرمودهاند علم خلاف اجماع جهل است و جناب آخوند هم از معني اين عبارت سؤال كرده بلي مطلبي است كه بايد في الجمله بياني در آن بشود و براي اين عبارت معني ظاهري است و معني اصطلاحي ، اما معني ظاهري عرفي آن كه واضح است كه دانائي بر خلاف ناداني است و مرد عالم بر خلاف جماعت نادانان است و خداوند ميفرمايد هل يستوي الذين يعلمون و الذين لايعلمون پس عالم و جاهل كه مساوي نشدند مخالف ميشوند علم نور است و جهل ظلمت و البته مخالفند و مخالفت علم و جهل از بديهيات است و اختلاف حق و باطل از اول دنيا تا آخر دنيا براي همين اختلاف علم و جهل است و جهال در مقابل اهل علم هميشه اجماع داشتهاند و جمعيتشان هم بيشتر بوده و كثرت جمعيت آنها از جهلشان هم كم نميكند و خداوند ميفرمايد اكثرهم لايعلمون و اكثرهم لايعقلون و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون و قليل من عبادي الشكور و هكذا امثال اين آيات ، پس اجماع جهال هميشه بر خلاف علما بوده و هست و امثال اين اجماعات را همه ميدانند كما اينكه بر خلاف پيغمبر صلي الله عليه و آله هم در اول اجماع داشتند و انكار فرمايش او را داشتند و او را عالم نميخواندند سهل است كه نسبت جنون هم العياذ بالله دادند و رئيس آنها را بهمين لحاظ مسلمين ابوجهل خواندند و هكذا بعد از پيغمبر اجماع بر ابوبكر نمودند در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم هميشه اجماع بر خلاف ايشان نمودند و الآن هم عامه بر خلاف شيعه اجماع دارند و شيعه از همان اول تا الآن هميشه در اقليت بودهاند و در اين مطالب شبهه نيست و اين نوع اجماعها هم كه هميشه بر خلاف علم و بر خلاف حق ميشده يا ميشود اجماع بر جهل است و حجت نيست و آن اجماعي را كه پيغمبر صلي الله عليه و آله حجت دانسته و از ادله محكمه شمرده است و همه مسلمين در هر مورد بايد متمسك بآن اجماع باشند و تخلف [ص 337] از آن نورزند و تخلف از آن را پيغمبر (ص) كفر شمرده است اين اجماعها نيست بلكه آن اجماع بمعني مخصوصي است كه خود پيغمبر (ص) اصطلاح فرموده و قانون دست داده نه اينكه هر مطلبي را كه ده نفر يا صد نفر يا هزار نفر و هكذا ولو مليونها باشند بگويند اين اجماع ميشود و اين نوع اجماع همان بلوي و همان اكثريت است كه خداوند مذمت فرموده و اگر اين نوع اجماع دليل صحت و حقيت بود نعوذ بالله ميبايستي مذهب اسلام برحق نباشد زيرا مخالفين آن بيشترند و هكذا مذهب شيعه ميبايستي نعوذ بالله بر باطل باشد زيرا عامه بيشتر از شيعه هستند و شيعه از جماعت مسلمين خارج شده و هكذا اجماع بر ابوبكر ميبايستي صحيح باشد ، پس معلوم است اجماعي كه پيغمبر صلي الله عليه و آله آن را حجت دانسته اين نيست و مناط آن اجماع كثرت جمعيت نيست كه بنا بر آن ، دسته اقليت بر باطل باشد ، پس بايد ملتفت اين مطالب باشيم و فهميدن معني اجماع اصطلاحي كه از بزرگترين ادله مسلمين و بر زبان و قلم همه علما جاري است و در جميع مسائل اثبات و نفي و تكفير و تفسيقشان بآن دليل است خودش از نظريات است و اگر از اين عرض حقير تعجب داري مراجعه بكتب اصول و اهل فن بنما و ببين كه در تعريف و شروط آن چه اختلافات دارند و تعريف مجمع عليهي نكردهاند و اغلب از آنها كه در اين خصوص بيان دارند معني اجماع را نفهميدهاند و بيشتر تعريفاتي كردهاند كه اگر ما هم پيروي آنها را نمائيم بايد بآن قاعده اجماع بر ابوبكر را هم دليل بدانيم و حجت بشماريم و البته آن اقوال مأخوذ از اصول سنيان است كه ميخواهند عمل خود را تصحيح نمايند . خلاصه آنكه شرح اين احوال و اختلافات را مشروحا در صدد نيستيم و اگر بخواهيم تفصيل بدهيم كتاب مستقلي لازم است كه بنويسيم ولي بطور مختصر و ساده و عوامفهم تعريف اجماع شرعي را كه پيغمبر و امام (ص) آن را حجت [ص 338] دانستهاند و بعض اقوال قوم را ذكر مينمائيم و در ضمن آن سستي اين حربه بزرگي را كه بعض متشبهين بعلما در دست گرفتهاند و مردم را با آن حربه توخالي ميترسانند و اسم آن را اجماع گذاردهاند و با هر مسلمان بيچاره كه غرضي دارند او را با اين حربه تكفير ميكنند و از اسلام بيبهره مينمايند و از چشم مردم ميندازند و همه عوام را بآن بيچاره بدمظنه مينمايند معلوم ميشود ان شاء الله و چون مسأله بسيار مهم و مفيدي است كه عامه مردم از آن بياطلاعند و فقط لفظي را از زبان اهل شرع و طلاب شنيدهاند و معني آن را نفهميدهاند دوست داشتم در اين كتاب توضيح داده شود و يكي از فوايد علمي اين كتاب باشد ان شاء الله و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .
دلايل احكام را اجمالا علماء شيعه چهار دليل شمردهاند اول كتاب خدا ، دويم سنت رسول صلي الله عليه و آله و اخبار ائمه اطهار صلوات الله عليهم ، سيّم دليل عقل ، چهارم اجماع ، ولي تفصيلا هر كدام تحقيقي دارند كه ذكر آنها مناسب اين مقام نيست و بزرگان و مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم البته اجمالا موافقت دارند ولي در مقام تفصيل ميفرمايند كه كتاب و سنت هر دو دليل و حجت است بلكه در حقيقت دليلي غير از اين دو اصالةً نيست و مدار جميع احكام اصليه و فرعيه بر اين دو است ، و اما دليل عقل هم اگر مأخوذ از كتاب و سنت است و موافق با مضمون آن دو ميشود صحيح است و اگر مخالف است دليل نيست بلكه متابعت آن حرام و كفر است و مدعي صحت آن مدعي شركت با خدا و رسول است پس مستقلا دليل نيست ولي بضميمه دليلي از كتاب و سنت البته دليل ميشود ، و اما اجماع را علما اقسامي براي آن معين كردهاند و اصطلاح دارند كه ذكر آنها مناسب اينجا نيست و بجميع اقسام آن را حجت ميدانند حتي باين درجه كه معروف است شيخ طوسي عليه الرحمه در مجلس درس خود كه مسألهٔ را القا [ص 339] ميفرمود اگر طلاب حاضر موافقت ميكردند در كتاب فتواي خود مينوشت كه حكم اين مسأله اجماعي است و موافقت همان جماعت حاضر را در ثبوت اجماع كافي ميدانست ، اما بزرگان ما اعلي الله مقامهم همه اقسام اجماع را كه شمردهاند دليل نميدانند و در كتب خود مفصلا رد و بحث نمودهاند و از اقسام آن اجماع ضروري را حجت ميدانند يعني حكمي كه پيش همه شيعه بديهي شده باشد و البته مرادشان اهل فهمشان و آنها كه اعتنا بدين خود دارند بديهي شده باشد كه اين حكم از فرمايش پيغمبر است و همه متفق بر آن باشند ، مثل اينكه همه ميدانند نماز يا روزه يا حج و امثال اين ضروريات حكم پيغمبر است و اهل علم اين نوع اجماع را محصَّل عام مينامند يعني پيش عامه مردم بديهي و واضح شده ، و اما ساير اقسام اجماع كه باين درجه بداهت نرسيده باشد و فقط جمعي از علما و مجتهدين كه اطلاع بر قول آنها پيدا كرديم بر حكمي يا مسألهٔ در حلال بودن يا حرام بودن يا صحت يا فساد آن اجماع كردند كه آن را اجماع بسيط ميگويند يا جمعي از علما كه بر قول آنها اطلاع پيدا كرديم صاحب دو قول شدهاند و قول ثالثي نيافتيم كه آن را اجماع مركب ميگويند يا يكي از علما از قول ديگران روايتي ميكند و ميگويد اجماع علما بر اين است كه اين را اجماع منقول ميگويند و هر يك از اينها هم باز اقسامي دارند كه ذكر آنها مناسب اشخاص بيكار است ، اين اقسام را در همه جا و در هر مسأله بزرگان ما حجت نميدانند بلكه گاه ممكن است كه حجت باشد و در بعض موارد حجت نيست و دلالت ندارد و جز با همان قسم اول كه اجماع ضروري است موافقت تامه نميفرمايند و دلايل بسيار بر عقيده و اختيار خود دارند و هيچيك از علما هم حق ايراد و اعتراض بر ايشان ندارند زيرا اصل مسأله در بين خودشان نظري است و هر يك چيزي گفتهاند كه اگر مطالعهكننده اهل اصطلاح است بكتب قوم رجوع نمايد و صحت عرض مرا بفهمد و بداند كه [ص 340] اتفاقي در ميان قوم در معني اصل اجماع نيست و هر يك تعريفي كردهاند و در اينجا مناسب نيست كه ما ذهن مطالعهكنندگان را با اين تفصيلات مغشوش نمائيم .
خلاصه آنكه مشايخ ما دلايل بسيار بر اختيار خود دارند يكي آنكه ميفرمايند اين اجماعاتي كه قوم اصطلاح فرمودهاند و مقدم بر آنها علماي عامه اين اصطلاحات را درست كردهاند و خواستهاند مدرك براي اجتهادات خود زياد كنند مطلقا در كتاب خدا نيست و بدون دليلي از كتاب خدا حرف زدن بيجا است خاصة در امري كه ميخواهند مدركي براي احكام خدا و رسول بسازند بايد در كتاب خدا منصوص باشد و شبهه نيست كه چنين نصي نيست و در زمان رسول خدا هم چنين اصطلاحات نبود و كسي نميدانست ، بلي بعد از آنكه عامه اين اصطلاحات را گذاردند خواستند از كتاب خدا آيهٔ را پيدا كنند كه استدلال بآن بر صحت اجماع نمايند اين دو آيه را يافتند و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدي و يتبع غير سبيل المؤمنين نوله ما تولي تا آخر ، و آيه ديگر و ان تنازعتم في شئ فردوه الي الله و الرسول تا آخر ، و اين هر دو آيه دلالت دارد بر صحت اجماع ضروري و امري كه همه مؤمنين اتفاق بر آن نموده باشند و نزاعي در آن نكردهاند و اين ضرورت اسلام ميشود و البته مطاع است و اگر مفاد آيات شريفه غير اين بود ميبايستي هر موضوعي را كه سه نفر از مؤمنين گفتند كه اسمشان جماعت شد اين اجماع باشد و مخالفت آن قول كفر باشد و چنين چيزي هيچيك از علما نگفتهاند ، پس آيات شريفه مربوط باين معني نيست كه در هر مسألهٔ كه چهار نفر يا ده نفر يا بيشتر يا كمتر اتفاق و اجماع بر آن نمودند اين دليل مستقلي باشد و هر كس بر خلاف آنها گفت قول او مردود باشد ، خاصة كه ما ميگوئيم اجماعي كه در مسألهٔ بكنند آيا براي مسأله دليلي از كتاب خدا و سنت رسول صلي الله عليه و آله هم دارند يا ندارند ؟ اگر دارند كه البته همان [ص 341] كتاب و سنت مطاع است منتهي اجماع علما هم بر آن معني تأكيدي است و اگر بحد ضرورت هم رسيده است بسيار خوب محكمتر است و خلافي در آن نيست ، اما اگر كتاب و سنت بر خلاف آن اجماع است كه آن اجماع باطل است و حكم بآن حكم بغير ما انزل الله و مخالفت خدا و پيغمبر است ، و اگر مخالف نيست اما دليلي هم از كتاب و سنت ندارد آن هم حرفي است كه جماعتي بر خودشان گفتهاند و مطاع نيست جمعي هم اگر خواستند طور ديگر ميگويند وانگهي امري كه دليلي از كتاب و سنت ندارد دليل حكمي از احكام اسلام نميشود و مردم امت پيغمبرند نه امت اجماع جمعي از علما يا غير علما ، پس معلوم است كه آنچه مطاع است فرمايش خدا و رسول است لاغير و اجماع ضروري هم كه حجت است براي همين است و محال است كه ضرورت اسلام بر خلاف كتاب خدا و سنت رسول و فرمايش امام بشود و مخالف كتاب و سنت ضرورت اسلام نيست و ضرورت و قرآن و سنت هيچوقت تخلف از يكديگر نميكنند ، پس صحيح است كه ادله احكام چهار تا است باين معني كه هر حكمي و موضوعي كه با يكي از اين چهار ثابت شد با آن سه تاي ديگر هم قطعا ثابت ميشود و تخلف از يكديگر نخواهند داشت ولي اصل در ميانه همان كتاب و سنت است اما ضرورت كه بر خلاف اين دو نميشود و حكمي كه بر خلاف اين دو است چگونه ضرورت اسلام ميشود و اما دليل عقلي هم اگر بر خلاف كتاب و سنت قائم شود آن دليل عقل نيست و غلط است زيرا عقل با شرع مطابق است و وقتي كه شرع يعني كتاب و سنت در ميانه است چه حاجت باستعمال عقلي است كه بر خلاف آنها حكم كند ؟ و اگر ميگويند براي تشخيص صحت يا سقم احكام شرعيه با عقل تطبيق ميكنيم هر كدام با عقل مطابق شد قطعي ميشود و بآن ميگيريم عرض ميكنم غلط در همين جا است و خدا و پيغمبر عقل ما را در اين مقام حجت قرار ندادهاند و الا ميبايست مردم مستغني از خدا و [ص 342] رسول باشند .
خلاصه كه سخن ما در اين مقام فعلا نيست و اين بحث ديگر است ، سخن ما در اجماع است كه خواستيم بزبان ساده معني اجماع و اصطلاح قوم را بگوئيم تا همه ملتفت بشوند كه اينهمه كه ميگويند اجماع علما اجماع علما و مخالفت اجماع را كفر ميدانند منظورشان كدام اجماع است ؟ اگر مرادشان جميع علماء اسلام است بدون استثنا ، اولا از كجا اطلاع بر آن پيدا كردهاند و ميكنند و چه بسيار علماء بزرگ بودهاند كه من و تو نميشناسيم و اي چه بسيار كه ميشناسيم و شنيدهايم اسمشان را اما صاحب كتابي و اثري نيستند كه قولشان را بدانيم چيست و اين اطلاع از محالاتي است كه خود قوم هم تصديق كردهاند كه محال است ، اگر منظور اتفاق و اجماع جمعي از علما است كه اطلاع بر قول آنها پيدا كنيم و اين خالي از شقوقي نيست : آيا اين جماعت مخالفي دارند يا ندارند ؟ اگر مخالف دارند و مخالفين هم بكتاب و سنت استدلال ميكنند كه مانعي از مخالفت يك دسته و موافقت با دسته ديگر نيست و بايد بادله طرفين مراجعه نمود ، و اگر اجماعي است كه مخالفي براي آن ديده نميشود اگر بدليل كتاب و سنت اثبات مطلبي مينمايند البته مطاع است و اين همان ضرورت است زيرا در اثبات ضرورت اجماع تمام امت هم شرط نيست بجهت اينكه جميع امت از سياه و سفيد و مرد و زن و عالم و جاهل عموما اهل فهم و مدرك نيستند و از آن گذشته اطلاع بر قول همه عادةً محال است و حتي اطلاع بر قول همه علما يا اهل حل و عقد هم عادةً محال است پس در ثبوت ضرورت اطلاع بر قول همه شرط نيست و معذلك امور ضروري هم بحد ضرورت ميرسد و قطع بآن هم حاصل ميشود ، نميبيني چه بسيار مسلمانان كوهستاني هستند كه اي بسا ضروري بودن نماز را هم ندانسته بلكه نماز هم نكرده و معذلك از مسلمين است يا طفل نه ساله هنوز ضروريات دين را نميداند و از مسلمين شمرده ميشود و معني اخباري هم كه در اين خصوص از [ص 343] پيغمبر صلي الله عليه و آله رسيده كه عامه و خاصه همه روايت ميكنند و مستندشان است اين معني نيست مثل حديث لاتجتمع امتي علي الخطا يا حديث ديگر لميكن الله ليجمع امتي علي الخطا يا فرمايش آن بزرگوار من خرج من الجماعة قدر شبر خلع ربقة الاسلام من عنقه اين اخبار و آنچه بمعني اينها است اگر چه مراد از اينها جميع امت است ولي شبهه نيست كه مراد اهل فهم آنها است كه مخالفت با يكديگر نكرده باشند و موافقت كرده باشند و نزد همه آنها بديهي شده باشد . و اما اگر جمعي مخالفت كردهاند حق با آن جماعت است كه بر حق باشند زيرا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود جماعة امتي اهل الحق و ان قلوا يعني جماعت امت اهل حق آنهايند و اگر چه كم باشند و دعاي پيغمبر صلي الله عليه و آله در باره آنها است و حضرت صادق عليه السلام در جواب اينكه سؤال شد از آن حضرت كه امت كدام است فرمود همانها كه بر حق هستند و حق آن است كه در كتاب و سنت مذكور باشد و حق هميشه مطاع و متبع است ، و ما بهمين اخبار مذكوره كه روايت كرديم استدلال ميكنيم كه مراد پيغمبر صلي الله عليه و آله از اين فرمايشات كه در اجماع امت فرموده همان ضرورت است يعني در مقامي است كه هيچ اختلاف نكرده باشند مثل اينكه آن آيات شريفه هم منتهي دلالتش همين بود نه اينكه در مقامي كه اختلاف كردهاند استدلال باين اخبار بشود و اگر اين اخبار دلالت بر حرمت مخالفت بعض از امت ميكرد در حالي كه بعض ديگر قائل بقول ديگر باشند از اين فرمايشات تناقض لازم ميآمد و در فرمايش پيغمبر (ص) تناقض نيست .
پس جميع آيات و فرمايشات ظاهر در اجماع ضروري است و معني ديگر نميدهد و دليل بر اين عرايض فرمايش حضرت ابيالحسن علي بن محمد العسكري عليه السلام است در حديثي كه ميفرمايد اجتماع نمودهاند امت قاطبةً و اختلافي بين آنها در اين نيست كه قرآن حقي است كه شكي در آن نيست [ص 344] در نزد جميع فرق امت پس همه آنها در حال اجتماع بر قرآن مصيب هستند و بر تصديق آنچه خداوند نازل كرده هدايت شدهاند براي قول نبي (ص) لاتجتمع امتي علي ضلالة پس خبر داد پيغمبر صلي الله عليه و آله كه آنچه اجتماع امت بر آن شده است و بعض از امت مخالفت بعضي را نكردهاند آن حق است و اين است معني حديث نه آنچه جهال تأويل كردهاند و نه آنچه معاندين قائل بآن شدهاند از ابطال حكم كتاب و پيروي حكم احاديث و روايات ساختني و پيروي اهواء مهلكه كه مخالف نص كتاب و آيات واضحه است و ما از پروردگار سؤال ميكنيم كه ما را موفق بر صواب فرمايد و هدايت فرمايد بسوي رشاد ، تا آخر حديث شريف و حديث ديگر است از حضرت ابيالحسن موسي عليه السلام ميفرمايد امور اديان دو امر است امري است كه اختلافي در آن نيست و آن اجماع امت است بر ضرورتي كه ناچار از آن هستند و اخباري كه مجتمع عليها است كه هر شبههٔ بر آنها عرضه ميشود و هر حادثهٔ از آنها استنباط ميشود و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه استيضاح اهل آن حجت بر آن است پس آنچه براي منتحلين آن ثابت شد از كتابي كه مستجمع علي تأويله باشد يا سنتي از نبي صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول عدالت آن را بفهمد تنگ ميشود بر آن كسي كه استيضاح آن حجت را نموده است رد كردن آن و واجب است بر او قبول آن و اقرار و ديانت بآن و هر امري كه ثابت نشود براي منتحلين آن از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول عدالت آن را بشناسد وسعت دارد براي خاص امت و عام امت كه شك در آن نمايند و انكار آن را بكنند و اين دو امر از امر توحيد است تا ارش خدش يا كمتر از آن پس اين است معروضي كه عرضه ميشود بر آن امر دين پس هر چه ثابت شد براي تو برهان آن اختيار ميكني [ص 345] آن را و آنچه مشكل باقي ماند نفي ميكني آن را و لا قوة الا بالله و حسبنا الله و نعم الوكيل . تمام شد حديث شريف كه تمام امر دين را بيان فرموده است صلوات الله و سلامه عليه و جاي حرف براي احدي باقي نگذارده و تمام مطالب ما و دليل اختيار ما از همين حديث شريف واضح ميشود كه بيان ميفرمايد مسائل دين از اين دو صورت خارج نيست يا اختلافي در آن نيست يا اختلافي هست اگر نيست كه مسأله ضروري است و همان است كه پيغمبر فرمود لاتجتمع امتي علي الخطاء و اگر اختلافي است مرجع آن كتاب خداست و همان آيه كه مستجمع علي تأويله باشد يا سنت جامعه پيغمبر يا فرمايشات ائمه اطهار صلوات الله عليهم كه قائم مقام پيغمبر است يا دليل عقلي كه اختلافي در آن نباشد و همه عقول صحت آن را بفهمد كه سابق هم عرض كرديم چنين دليل عقلي مخالف با كتاب خدا و ضرورت و سنت نخواهد بود و اگر امري باين سه دليل محكم ثابت نميشود جاي شك و انكار در آن باقي است ، پس اجماعات مصطلحه را ميبيني در اين مقام ذكر نفرموده بلكه هر جا كه لفظ اجماع در اين حديث يا چند فقره ديگر از اخبار كه باين معني وارد شده است همه جا بعد از لفظ اجماع قيد ميفرمايد كه اختلاف نباشد و بعض امت با بعضي اختلاف نكرده باشند كه در آن صورت اجماع بعضشان حجت نيست و حجت كتاب و سنت است لاغير ، و ملاحظه ميكني كه همين جا دستور ميفرمايد و سبيل استيضاح را نشان ميدهد كه آن كتاب و سنت است . پس معلوم شد كه اجماعات مصطلحه از سنت پيغمبر نيست و پيغمبر (ص) آنها را دليل قرار نداده و اصل آن از عامه است و در زمان پيغمبر (ص) بناي جميع امت بر سمع و نطق بود و در زمان ائمه اطهار صلوات الله عليهم بناي همه شيعه بر فرمايش امام بود و دليل اجماعي نداشتند و آنچه از اخبار ايشان ديدهايد يا بهبينيد كه لفظ اجماع و اتفاقي در آن هست خالي از دو معني نيست [ص 346] يا منظور اجماع ضروري است كه هيچيك از امت اختلافي در آن نكرده باشند كه البته مطاع است و كتاب و سنت هم البته خالي از چنين امري نيست و يا منظور اجماع اصحاب حديث و روات اخبار است بر نقل و روايت حديثي و اين هم صحيح است و اگر روات ترك حديثي را كرده باشند و اعتماد بر آن ننمودهاند بآن حديث گرفته نميشود و معلوم است كه مأخذ صحيح ندارد ، ولي اين اخبار كجا و ادعاي قوم كجا ؟ اجماع بر روايت كه چيزي غير از سنت نيست و دليل عليحده نميشود و چرا آن را قسيم با كتاب و سنت گرفتهاند ؟ ولي ما اجماعي را منكريم كه دليل از كتاب و سنت نداشته باشد كه از اختراع سنيان است و آن را امر لُبّي ميدانند و عقلي ميشمارند و اگر از شيعه كسي بآن راه رفته باشد اين غلط است و بدعت است و آيا چه امري است كه علم لبّي بآن حاصل ميشود در حالي كه كتاب و سنت از آن خالي باشد ؟ بلي در تعريف اجماع سنيان ميگويند او اتفاق امت محمد است صلي الله عليه و آله بر يك امر ديني ، و اتفاق بر خلافت ابوبكر را هم از همين راه اثبات ميكنند كه اين اجماع كاشف از رضاي پيغمبر معصوم است زيرا پيغمبر فرموده امت من اجتماع بر ضلالت نميكنند و دعا در حقشان فرموده كه اجتماع بر خطا نكنند پس اجتماع بر ابوبكر صواب است و اين اجماع لُبّي است كه بعقل صحت آن را دانستهاند و شيعه هم از اين تعريف تقليد نمودهاند و گفتهاند كه اجماع اتفاق جماعتي است كه كاشف از رضاي معصوم باشد ، و ما هم از همه سؤال ميكنيم كه كشف از رضاي پيغمبر يا امام از چه راه بر شما ميشود ؟ آيا بوسيله وحي و الهام است كه ممنوع است يا صرف اتفاق چند نفر چنين كشفي ميكند و اگر چنين است وقتي كه دو جماعت بر خلاف يكديگر اجتماعي كنند بايد هر دو كشف از رضاي معصوم بنمايد و اين تناقض است يا اينكه كشف از رضاي معصوم را با دليل ديگر ميفهميد و اگر دليل ديگر است غير از كتاب خدا و سنت رسول چه چيز دليل [ص 347] است و حضرت صادق (ع) فرمود انما الناس رجلان متبع شرعة و مبتدع بدعة ليس معه من الله برهان سنة و لا ضياء حجة يعني مردم دو نفرند يا پيروي شريعت مينمايد يا بدعتگذار است كه برهاني از سنت خدا ندارد و حجت روشني با او نيست . خلاصه پس اين نوع اجماعات بدعت سنيان است و بايد از يكي از علماي شيعه كه تقليد آنها را در اين حرفها بنمايد سؤال كنند كه ديگر بر خلافت ابيبكر چه ايرادي داري زيرا شبهه نيست كه جماعتي اجماع بر اين امر منكر نمودند ، بلي مگر در ابطال اين اجماع متمسك بقول عمر شود كه گفت : ان بيعة ابيبكر كانت فلتة . خلاصه كه سخن را در اين باب كوتاه كنيم و پناه ميبريم بخداوند ، و اين بود مختصري از معني اصطلاحي اجماع كه سعي كرديم با زبان ساده بيان كنيم و اين بود شرح في الجملهٔ از كلمه صاحب ارشاد كه علم بر خلاف اجماع جهل است و اگر جناب آخوند اصرار نكرده بودند ما هم اصراري بر اين بيانات نداشتيم و لكن خداوند همچو خواست و لله امر هو بالغه .
و نكته قابل توجه مشكلي از فرمايش ايشان در اين مقام برميآيد كه در كتابي نديدهام و از كسي نشنيدهام و بموقع است كه بطور اشاره و اختصار براي اهل تحقيق و فكر عميق چند كلمه عرض كنم و من با زبان عوامانه ساده عرض ميكنم و آنها عالمانه تدبر فرمايند و آن اين است كه حجيت اجماع يا ضرورت مسلمين كليةً در مقامي است كه مطلبي يا مسألهٔ را ميدانند كه اگر كسي بر خلاف آن چيزي گفت قول او مردود است و بر خلاف ضرورت گفته است اما در اموري كه مطلقا نميدانند و جاهل بآن باشند اگر عالمي يا حكيمي مسألهٔ را گفت و استدلالي نمود آيا آن جماعت حق اعتراض و تكذيب دارند كه ما اين مسأله را تا كنون نميدانستيم و اين بر خلاف جهل ما است و آيا كسي كه نميداند بر كسي كه ميداند حجتي دارد يا ندارد ؟ فرضا اگر عالم نحوي گفت فاعل مرفوع است آيا اهل بازار [ص 348] حق دارند بگويند اين بر خلاف ضرورت ما است و در بازار كسي تا كنون اين عنوان را نكرده است و بيش از صحبت خريد و فروش چيزي نشنيده بوديم ؟ يا فرضا شايد مردم در قديم خيال ميكردند اين قسمت زمين را كه در جلو چشمشان است اگر طي كنند بآسمان ميرسند و خبر نداشتند كه زمين كروي است ، آيا بواسطه جهل باين مسأله واضح حق اجماع بر خلاف عالمي كه اثبات كرويت زمين را مينمايد دارند يا ندارند ؟ البته ندارند . پس بايد دانست كه اجماع و خلاف اشخاص وقتي معتبر است كه جماعتْ اهل علم بمسأله متنازع فيها باشند و اگر نيستند اجماع يا اختلافشان علي السوي است و عالم سخن خود را ميگويد و استدلال خود را مينمايد و روي سخنش هم با آنها است كه ميفهمند ديگران هر چه ميخواهند بگويند . فرضا اگر عالمي يكي از مسائل ديني را عنوان كرد و بآيات كتاب و اخبار ائمه اطياب و ادله عقليه كه مطابق با كتاب و سنت است استدلال نمود و سابقين همان آيات و اخبار را هم روايت كردهاند و اظهار جهل بمعاني آنها نمودهاند و نوشتهاند كه خدا و رسول داناترند بآنچه فرمودهاند حال عالمي كه تحقيق معاني آنها را ميفرمايد و با همه ادله اثبات ميكند و بگوش اشخاص قدري غريب ميآيد و از سابقين خود نشنيده بودند و بعد از شنيدن و فهميدن هم حسد ميبرند و بعلاوه بر مقام خود هم ميترسند كه مبادا مردم پي بجهل آنها ببرند و داد و فريادشان بلند ميشود و از بيديني و هتاكي هم باك ندارند و هزار تهمت هم بآن عالم بيچاره ميبندند و تكفير و لعن هم ميكنند آيا براي آن عالم چه تقصير است ؟ بلي اجماعاتي هم بر خلاف او ميشود فتنِها هم سرپا ميشود ولي چون اصل و اساس ندارد بزودي از ميان ميرود و خداوند و پدر و مادر امتْ حق را تأييد ميفرمايند و دست از تربيت ملك و فرزندان خود برنميدارند و معلمين را تأييد ميفرمايند چنانچه فرمودهاند و مسببين فتنه [ص 349] را مخذول مينمايند و هميشه بناي اين دنيا بر همين بوده است و اين هم يك معني از معاني فرمايش ايشان است كه علم بر خلاف اجماع جهل است و تفصيلات ديگر و هتاكيها كه جناب آخوند نموده است جوابي در نزد ما ندارد .
سؤال ( ٢١ ) - صفحه ١٨٨ جلد سوم مينويسد بر ما لعنت كردند و ما را نجس و مرتد خواندند و تكفير نمودند ( يعني علماء اسلام ) . چرا و سبب چه بوده ، حق گفتهاند يا باطل ، آيا ممكن است تمام دانايان اسلام كفر را از ايمان تميز ندهند يا نه .
جواب - جواب از اين نوع سوء تعبير و معني كردنهاي جناب آخوند سابق بر اين هم گذشت و بتكرار نميپردازيم مثل اينكه ضميرهاي جمع را بهمه علماء اسلام برميگرداند و گويا آخوند وقتيكه غرض و مرض خودش جلو چشمش ميآيد بكلي ترتيب عادي محاورات را در گفتن و نوشتن فراموش ميكند ، بلي انكار نداريم كه گاهي بمناسبت شكايت خود را از بعض متشبهين بعلما ميفرمايند كه آنها هم عينا مثل جناب آخوند نسبتهاي بيمعني دادند و كردند آنچه كردند و البته بايد اينها گفته شود كه مردم بشناسند و بدانند و چاره از اين نيست ولي پوشيده نيست كه منظور ايشان از لفظ جمع همه جمع نيست و لفظ جمع از سه نفر اطلاق ميشود ببالا و از قرآن هم استشهاد كرديم كه خداوند هم مكرر لفظ عام و جمع ميفرمايد و مرادش خاص و بعض است و ديگر تكرار نميكنيم ولي از قضا در اين صفحه كه جناب آخوند نشان دادهاند عبارت ايشان صريح است كه منظورشان بعض از آنها است و اين است عين عبارت كه خدمت پيغمبر صلي الله عليه و آله عرض ميكنند : پس با تنهائي و بيكسي و بيناصري در ميان قوم برخاستيم و دست از جان و مال و عزت و آبرو برداشته متصدي بيان فضايل تو و آل تو شديم و در شب و روز بنوشتن و گفتن براي عوام و خواص علي الاتصال در نشر [ص 350] فضايل شما كوشيديم پس كسانيكه در ميان امت خود را عالم ناميده و قاضي قرار داده بودند بعداوت ما برخاستند و در صدد ايذاي ما برآمدند و كاغذها باطراف بلاد بيكديگر نوشتند و يكديگر را وصيت كردند بقتل و سبي و اذيت ما و ما چند نفر و بعض از امت ضعيف را كه نصرت ما ميكردند در هر گوشه و كنار بقدر امكان اذيت كردند و ما را نجس و مرتد خواندند و تكفير كردند ، تا آخر عبارت . و البته متوجه شديد كه ميفرمايد « پس كسانيكه در ميان امت خود را عالم ناميده و قاضي قرار داده بودند » پس منظورشان علماي حقه حقيقيه نيست ولي مراد آنهايند كه خود را عالم ميناميدند ، حال اگر بعض عوام هم كه علما را فقط با لباس ميشناسند آنها را عالم بخوانند چه مانعي است ؟ ولي مؤلف ارشاد بعلماء حقه نسبتي ندادهاند و علماي واقعي هم تكفيري نكردند و شرح اين گذارشات را خودشان در هداية الطالبين مفصل نوشتهاند . و اينكه جناب آخوند نتيجه از سوء تعبير خود ميگيرد كه آيا ممكن است تمام دانايان اسلام كفر را از ايمان تميز ندهند ، بكلي بيمورد است . اولا در اينجا صحبت دانايان و علما نبود و دانايان نه كلشان و نه بعضشان نسبت كفري ندادند و شكايتي از آنها اينجا نيست و البته بر همه دانايان اسلام كفر و ايمان مشتبه نميشود .
سؤال ( ٢٢ ) - صفحه ١٥٣ سطر ١٠ جلد سيّم خلاصه ميفرمايد مخلوق مانند نطفه و علقه بودند در زمان انبياء قبل از خاتم و با نطفه و علقه چه ميتوان گفت ( يعني چه ) و حكمي و تكليفي بآنها ميتوان نمود ؟ اي جوابدهنده آيا ممكن است اين حرف كه بشر در زمان يكصد و بيست و چهار هزار يا يكصد و چهل هزار پيغمبر مانند نطفه و علقه و مضغه بيشعور و بيتكليف باشند يا محال و اين حرفها عقلي است يا نه .
جواب - بلي اين حرفها عقلي است و مطالبي است كه فهميدنش مشعر عقل [ص 351] لازم دارد و بهمين لحاظ جناب آخوند نفهميده و اين مطلب هم از همان قبيل است كه در چند صفحه قبل عرض شد كه اهل علم مطالبي و عنواناتي دارند كه پيش اهل فهم مشكل نيست و مقرون با دليل هم هست و غرابتي ندارد اما در گوش جاهل غريب ميآيد و بر خلاف ضرورت جهل او و امثال او ميشود و اجماعي هم بر انكار آن ميكنند و بياني كه در اين فصل فرمودهاند از آن بيانات است كه در السنه و افواه علماء قبل نبوده و جناب آخوند نشنيده و علت هم همان است كه در مقدمه كتاب عرض كردم علماء سلف بعضشان كه مطلقا اهل فن حكمت و سياست نبودهاند و جز ممارست در بعض مسائل فقه و اصول تعيني نداشتهاند البته آنها در اين زمينهها بياني ندارند و بعضي هم كه مطلع بودهاند البته وضع زمان و مكان و فهم مخاطبين اقتضا نداشته و اهل اين مدارك نبودهاند لذا سكوت كردهاند و همان مسائل عمليه را بر آنها بيان كردند و نوشتند ، اما ائمه اطهار صلوات الله عليهم چون مربي و معلم كل ملك بودند و بيانات ايشان براي زماني دون زماني نبوده و لابد ميبايست همه چيز را بفرمايند كه تا قيام قائم صلوات الله عليه بماند و اهل هر علمي مأخذ علم خود را دست بياورند اين بود كه از هر بابي و هر فني بكسي كه مناسب ذوق و فهمش بود ميفرمودند و آنها هم ضبط ميكردند و نگاه ميداشتند ، و اگر گاهي كسي سؤالي ميكرد كه اهلش نبود اي بسا از جواب خودداري ميكردند مثل اينكه يكي از اصحاب از حضرت صادق عليه السلام سؤال ميكند از اين حديث كه فرمودهاند مغز ساق حور العين از وراء هفتاد حله پيداست يعني چه ؟ آن حضرت در جواب ميفرمايد تو را چه باين مسائل تو برو نماز خودت را درست كن ، ولي البته براي اهل آن هم در فرمايشات ايشان جواب هست منتهي آنها كه نميدانند ملتفت نيستند و اهل فني اگر پيدا شد دليل مطلب خود را ميجويد و ميبيند و از طرف ايشان فروگذار نشده ، اين [ص 352] علم شيميا و كيميا است كه امروز تا اين درجه ترقي رسيده است و مأخذ اين علم همان است كه از تلامذه حضرت صادق عليه السلام باقي مانده مثل جابر و جلدكي كه تأليفات متعدده از آنها ديده شده كه اصل و اساس قواعد اين علوم را از امام عليه السلام گرفتهاند و نگاه داشتهاند و از آن روايات در كتب فقهيه هر چه بگرديم نميبينيم چون مصنفين آنها اهل اين فن نبودهاند ، و هكذا در ساير علوم و فنون اصل و مأخذ علم همان است كه آلمحمد (ع) دست دادهاند و نظرم ميآيد در چند سال قبل يكي از متفقهين بود كه از مولاي من اعلي الله مقامه سؤال ميكرد كه چرا مرحوم آقاي بزرگ اعلي الله مقامه در مقدمه كتاب حساب خودشان استدلال بفرمايش حضرت امير نمودهاند كه ميفرمايد واحد لا بتأويل عدد و مولاي من اعلي الله مقامه ميفرمود پس بقول كه استدلال بكنند ؟ ميگفت موضوع حساب را از اساتيد علم حساب بايد گرفت و بيچاره گمانش اين بود كه از حضرت امير فقط مسائل حلال و حرام را بايد گرفت و ديگر از ساير علوم سررشته نداشتهاند .
حال درجه معرفت بعضي بيش از همينها نيست و همه سعي مشايخ ما اعلي الله مقامهم هم در همين بوده است كه معرفت اشخاص را در باره ائمه اطهار صلوات الله عليهم زياد نمايند و متوجه بايشان نمايند كه دواي جميع دردها اين مطلب است و دنيا و آخرت مسلمين و تمام دنيا با اين معرفت اصلاح ميشود نه با مسائل طهارت و نجاست و بيع و شرا ، افسوس كه نميخواهند متوجه بحقيقت مطلب بشوند و مردم ديگر را هم نميگذارند توجهي بكنند و بخوانند و بر اين رياست منحوسه چهار روزه خود ميترسند و در عوض اينكه در صدد فهم برآيند باين طورها كه ميبينيد مطالب علميه ايشان را كه هر سطرش از همه گنجهاي دنيا پربهاتر است پيش مردم عوام جلوه ميدهند ولي همه اين كارها گل روي مهتاب ماليدن است و فايده بحالشان نخواهد كرد و [ص 353] جز خسران دنيا و آخرت ثمري نميبرند و دنيا امروز طوعا او كرها رو بعلم و معرفت ميرود و باين مزخرفات و سوء تعبيرها و اين لانسلمها و گويندگان آنها اعتنا نميكند و جميع اينها از ميان ميرود . خلاصه كه تمام غرض و اهتمام مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در آن كتاب و جميع تأليفاتش بيان فضايل و شناساندن ائمه اطهار صلوات الله و سلامه عليهم است كه مردم را باين مطلب نزديك فرمايد و منظورش علاج درد اصلي مردم است كه آن جهالت بامام زمان است عجل الله فرجه كه فرمودند من مات و لميعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية و در حديثي فرمودند مات ميتة كفر و نفاق . مردم خيال ميكنند شناختن امام زمان عجل الله فرجه همان است كه اسم او را ببرند و دعاي فرج بر او بنمايند يا انتظار ظهور او را بكشند با همين احوال و اخلاق حاضره و همين حب دنيا و آمال و اماني و همين جهالتها و كبرها و حسدها و دشمنيها كه با هم دارند و آن بزرگوار هم تشريف بياورد و اسباب كارشان باشد و جلو آنها بيفتد هيهات هيهات مطلب اينها نيست و تا معرفت امام را حاصل نكنند باين بدبختيها خاتمه داده نميشود و با همين ذلتي كه ميبينيد و هنوز هزار درجه بالاتر از اين دچار خواهيم بود ، آه آه اي كاش صاحب دردي بود كه متوجه ميشد چه عرض ميكنم . خلاصه كه بيان ايشان در اينجا كه جناب آخوند نشان ميدهد در بيان اسرار غيبت و علامات ظهور است و بيان نشو و ترقي عالم از روز اول كه بنيآدم مكلف شدهاند تا امروز و بعد از اين تا بمنتهي درجه كمال و ترقي خود برسند و بدبختي ايشان بسر آيد و امامشان ظاهر شود و روزگار نفهمي و ناداني و حيوانيت منقضي شود و بياناتي ميفرمايند كه چون كمتر مردم شنيدهاند قدري غريب بنظر ميآيد و باز اگر امثال جناب آخوند ساكت ميماندند امر سهل بود و تدريجا مردم آشنا ميشدند ولي امثال ايشان در صددند كه ذهن مردم را مغشوش نمايند [ص 354] تا بلكه باز چندي بر حال جهالت و فرمانبرداري آنها باقي باشند و باري ببرند ولي حرف از اين خيالات بالاتر است و زحماتشان بجائي نميرسد و لله امر هو بالغه .
باري چون مطلب هم قدري مشكل است و خود مؤلف در اين مقام ميفرمايند كه چون كتاب فارسي است استدلال بر مطلب آن طوري كه بايد و شايد ممكن نيست و از فهم عوام بالاتر ميرود و حقير فقير هم با وجود عدم بضاعت در صدد تفصيل در جواب جناب آخوند نيستم ولي بطور اختصار اشاره ميكنم كه اگر كسي اهل عناد نيست و واقعا در مأخذ فرمايش ايشان اشكالي دارد قدري آشنا و نزديك بمطلب بشود ان شاء الله ولي هر يك از مطالعهكنندگان كه خواسته باشند بايد بهمان كتاب مبارك رجوع فرمايند و ما مطلب را در اينجا تكرار نميكنيم زيرا از وضع اين رساله خارج است و ميگوئيم اولا تعبيرات جناب آخوند كما في السابق سوء تعبير است نه مطلب را فهميدهاند و نه آنقدري كه فهميدهاند بامانت و صحت حكايت كردهاند و خلاصه آنكه اشكال كرده كه چطور ميشود عالم در زمان انبياء سابق تكليفي نداشته و بيشعور و بيتكليف بوده عرض ميكنم اولا ايشان نفرمودهاند كه عالم در آن زمانها بكلي بيشعور و بيتكليف بوده بلكه اثبات فرمودهاند كه شعور مردم در آن ادوار كمتر از اهل اين زمان بوده و تكليفاتشان سبكتر بوده و علم و معرفتشان كمتر بوده و بقدر فهم آنها انبياء آنها با آنها حرف زدهاند و تكليف نمودهاند و اين امت خاتم صلي الله عليه و آله كه اشرف امم است شعورش بيش از آنها است و علوم و معارف و تجارب سابقين هم علاوه بر آنچه خود دارند بآنها ارث رسيده اما بامت آدم يا نوح علم و معرفت و تجربهٔ از سابق ارث نرسيده بود و نادان بودند و بهمان اندازه ناداني هم تكليف شدند و هكذا امت حضرت موسي و عيسي و اگر بعبارات تورات و انجيل با اينكه مصحّف است و اعتباري ندارند مراجعه شود نوع مطلب دست ميآيد كه زبان انبياء [ص 355] سابق با امتشان چه بوده و چه اندازه از معرفت خدا بآنها آموختهاند و اگر ممارستي در كتب عهدين بنمائيد و فرضا عباراتي كه در توحيد خدا بيان شده ملاحظه كنيد و آنوقت پيش خودتان مقايسه با سوره توحيد يا آيات سوره حديد بنمائيد ميبينيد تفاوت چه اندازه است و اين مطالب بر مردمان مطلع پوشيده نيست و ما بتفصيل اين مطالب نميپردازيم و اصل مطلب مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه تطبيق وجود تشريعي عالم است با وجود تكويني و بعبارة اخري تطبيق عالم شعور و فهم و عقل اناسي است با اين عالم اجسام ظاهريه آنها كه محسوس و مدرك همه مردم است چون در حكمت آلمحمد عليهم السلام ثابت شده است كه ظاهر عنوان باطن است و شهاده بر طبق غيب است و هر چه در بالاست در اين پائين هم هست و صورتي در زير دارد هر چه در بالاستي ، و فرمايش امام است كه الظاهر عنوان الباطن و در كتاب خداست لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون و فرمايش امام است الدنيا رسم الآخرة و الآخرة رسم الدنيا و براي انسان و براي اين عالم هم ظاهر و باطني و غيبي و شهادهايست و هر دو بر طبق يكديگر است ، ظاهر انسان كه عالم بزرگ هم بر طبق همان است همين است كه ميبينيم اما باطن انسان شعور او است و نفس او و عقل او و لُبّ او كه در اين انسان ظاهر قرار گرفته و انسان حقيقي او است و او هم مثل همين انسان صاحب اعضا و جوارحي است و عينا صاحب مراتبي است مثل مراتب همين انسان و چون او هم مخلوق حادثي است بر طبق ساير حوادث است پس براي او هم اولي است و آخري زيرا آنكه اول و آخر ندارد خداست اما مخلوق هر چه باشد و بهر اسمي خوانده شود اول و آخر دارد و وسطي دارد و مركب است و مركب هر چه باشد مراتبي دارد و بالا و پائيني دارد و روح و جسمي دارد روحش هم البته صاحب مراتب است جسمش هم صاحب مراتب است مرتبه اول انسان در اين عالم [ص 356] ظاهر كه در اين دنيا ذكري پيدا ميكند و ميخواهد موجود بشود نطفه انسان است بعد كمكم مرتبه بالاتر پيدا ميكند علقه ميشود بعد مضغه ميشود بعد عظام ميشود بعد اكساء لحم ميشود بعد انشاء خلق آخر ميشود و حيوان ميشود بعد متولد ميشود و انسان ميشود و در آن مراتب مذكوره قبل از تولد هنوز انساني نشده بلكه اول كه نطفه و علقه و مضغه و عظام و اكساء لحم است از عالم نباتيت بالاتر نرفته و فقط نمو نباتي دارد كه از فضل حرارت رحم مادر نمو ميكند و بعد از چهار ماه روح حيواني پيدا ميكند و حركتي ميكند بحركت حيواني اما هنوز انساني نيست اما براي انسانيت گرفته شده و نطفه الاغ يا اسب نيست ولي معذلك هنوز حيوان است وقتي كه متولد شد بچه آدم و انسان ميشود و بفرمايش حضرت امير عليه السلام اول تعلق انسانيت بآن بدن وقت تولد باين دنيا است ، اما انسانيتش بسيار ضعيف است و چيزي نميفهمد و از شعور و عقل كه انسان حقيقي است و محل توجه و مورد خطاب و عتاب است بهمين اندازه دارد كه گاه ميخندد گاه گريه ميكند و منتهي تمييز او با ساير حيوانات همين است ، بعد تدريجا كه بدنش بزرگ ميشود شعورش هم زياد ميشود تا بحد تمييز ميرسد بحد تكليف ميرسد عاقل ميشود آدم ميشود و قبل از رسيدن باين درجه آنچه باين طفل ميگويند حرفهاي بچگانه است تكليف حقيقي نيست زيرا شعورش بحد تكليف نرسيده و هنوز معاف است و حدود تامه بر او جاري نميشود تا عقل پيدا كند . حال خواستهاند اين مطلب را كه محسوس همه مردم است مثل قرار بدهند كه شعور انسان بر طبق همين جسم انسان ترقي ميكند و بالا ميآيد و صاحب اين مراتب است و آن مراتب را هم باسم اين مراتب كه ما و شما اسمش را ياد گرفتهايم خواندهاند كه خوب بفهميم و اسمها همه از آسمان نازل شده و الاسماء تنزل من السماء و خداوند ميفرمايد ان من شئ الا عندنا خزائنه يعني هر چيزي [ص 357] خزينهاش در نزد ما است و از بالا فرستاده شده و از جمله چيزها همين اسمها است كه ياد گرفتهٔ ، پس بهمين طور كه اول اين انسان جسماني اسمش نطفه است اول انسان حقيقي هم اسمش نطفه است و هكذا تا آخر درجات ، پس از اين تعبيرات تعجب نبايد كرد كه عين واقع و حقايقي است كه فرمودهاند و توهماتي نيست و هزار دليل دارد .
حال اين را كه دانستيد عرض ميكنم كل عالم هم بهمين قياس است اول بروز شعور و عقل و ديانت و تكليف و خطاب و عتاب باين مردم از عهد آدم است و آخرش اواخر ظهور امام عليه السلام است و همان طور كه آخري مشاعر تو و لطيفترين و بهترين و بزرگترين مشاعر تو عقل تو است كه همه چيز را با او ميفهمي و هيچ چيز در انسان شريفتر از عقل او نيست بهمين طور در كل عالم هم عقل او شريفترين مشاعر او است كه عبارت از وجود مقدس پيغمبر صلي الله عليه و آله و آلمحمدند عليهم السلام كه ايشانند عقل كل كه در اخبار زياد ديدهايد و بهمين جهت در آخر بروز كردهاند ولي آن ظهور البته بطور كامل نبوده و در تطبيق با انسان صغير مثل عقل و انسانيتي است كه در طفلي كه تازه متولد شده بروز ميكند كه كمال ظهور ندارد اما كمال ظهور اين عقل در كل عالم موقع ظهور امام است كه آنوقت مردم تكليف جدي ميشوند و مأخوذ بحدود تامه ميشوند و اين شوخيهاي امروز و ظاهرسازيهاي امروز از ميان ميرود كه هر كس ظاهرش مسلمان و مؤمن شد باو مؤمن بگويند ، در آن روز بايد در حقيقت مسلمان باشد و حتي اگر فكر مخالفت كرد سياف امام گردن انسان را ميزند . خلاصه كه وجود مبارك پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم عقل عالمند كه هنوز ظهور حقيقي ايشان موقعش نشده و ايام ظهور و رجعت هنوز ميرسد و در آخر زمان است مثل انسان كه عقلش در آخر بروز ميكند نه در اول طفوليت ، پس اين زمان زمان عقل تشريعي است و پيغمبرش عقل كل و پيغمبر آخر الزمان است و در [ص 358] زمان سابق هنوز عالم باين درجه نبود و قبل از تولدش تازه روحي پيدا كرده بود و جنبش و حركتي ميكرد و پيغمبرش عيسي روح الله بود و قبل از عيسي (ع) تازه موقع بروز نفس بود كه خداوند بموسي خطاب ميفرمايد و اصطنعتك لنفسي تو را براي نفس خود ساختم ، پس او نفس خداست و المال يشبه بصاحبه و موسي نفس عالم است در حد خود و مقام خود و قبل از موسي زمان ابرهيم بود كه موقع كمال غلبه نار طبيعت بود منتهي آنكه نار طبيعت بر خليل برد و سلام شد اما امت جميعا پايبند طبيعت بودند و در آتش طبيعت ميسوختند و نميفهميدند و بطبيعت رو بچيزي ميكردند و بتي ميپرستيدند و در زمان آدم و نوح حتي باين درجه هم نرسيده بودند و اگر انسان هم خوانده ميشدند در همان عالم انسانيت از حد نباتيت آن عالم نگذشته بودند و اگر نطق و بعض صفات انسانيت را داشتند از روي كمال اراده نبود مثل اينكه در نبات ملاحظه ميكني حركت و نموي ميبيني اما حركت نباتات از روي اراده مثل اراده حيوان يا انسان نيست مثلا ميبيني رو بآفتاب حركت ميكند اما اين حركت ارادي نيست بلكه مجذوب ميشود منتهي اين است كه از جمادات بالاتر رفته و جمادات باين زوديها مجذوب نميشوند . خلاصه كه تحقيق و تشريح اين مطالب مشكل است و مناسب كتاب عاميانه نيست ، پس عالم در آن زمانها كه قبل از زمان پيغمبر ما است كه عقل عالم است هنوز در مراتب قبل از تولد بود و نسبت آن وقت عالم باين وقت كه ما در آن هستيم مثل نسبت زماني است كه هنوز انسان نطفه يا علقه يا مضغه يا عظام يا اكساء لحم است بآن وقتي كه انسان متولد شده و تازه تمييزي پيدا كرده و طفل انساني شده است ولي چون جميع مراتبش شعور است و عقل است و ادراك است در همه مراتب ميفهمد حتي در همان اول هم كه نطفه است ميفهمد و شعور دارد و تكليف دارد چون در اول عرض كرديم كه مراتب شعور [ص 359] ديانتي و وجود تشريعي را ميفرمايند و غرض بيان تطبيق بود كه مراتب اوليهاش مثل مراتب اوليه اين انسان جسماني عرضي ظاهري مسمي بنطفه و علقه است و جناب آخوند قياس مع الفارق كرده و ندانست كه اين مراتب ظاهريه اگر اولش نطفه است و علقه است و بخيال جناب آخوند نطفه و علقه شعور ندارد آخر اين مراتب ظاهريه هم شعور ندارد و عقل ندارد و اين فهم و عقلي كه در اين انسان ظاهر ميبينيد از عالم ديگر و جاي ديگر است نه اين بدن ظاهر ، اين بدن ظاهر ظاهرش جز جمادي نيست كه شعور ندارد منتهي نباتيت هم دارد كه آن هم شعور انساني ندارد حيوانيت هم دارد كه آن هم شعور انساني ندارد نميبينيد همين كه ديوانه ميشود همه اين مراتب برجا است معذلك عقل ندارد ، وقتي هم كه ميميرد همان حيوانيت و نباتيت هم از اين بدن ظاهر ميرود و مثل اولش است كه نطفه و علقه بود . خلاصه آنكه قياس جناب آخوند بكلي بيجا است و انسان با جميع مراتبي كه دارد از نطفه تا عقل غير اين بدن محسوس است و در جميع مراتبش هم شعور دارد منتهي در اين بدن ظاهر بروز ميكند و او غير اين بدن است و جميع مراتبش زنده است و باشعور و عالم است و او انسان اخروي است و ان الدار الآخرة لهي الحيوان و بهر حال كه اين بدن كه من و تو در ظاهر داريم انسان دنيوي است و بر طبق آن انسان است و آن انسان در جوف اين انسان است بفرمايش امام عليه السلام مثَل انسان در اين بدن مثل جوهرهايست در صندوقي . خلاصه كه مطلب بآن طوري كه جناب آخوند خيال كرده نيست و آن طور هم در كتاب ارشاد نفرمودهاند و اگر عالم در آن ازمنه سابقه در مراتب نطفه و علقه بوده آن نطفه و علقه و مضغه از مراتب شعوري انسان است كه ميفهمد و تعقل ميكند و تكليف دارد نه مثل اين مراتب جسماني عرضي است كه در هيچ مرتبهاش شعور ندارد و ادراك ندارد ، آيا نميبينيد كه جميع تكليفات انسان [ص 360] بر عقل و انسانيت او است نه بر جسم ظاهر او ؟ حتي بر حيوانيت او هم تكليفي نيست و فرضا اگر كسي بدون اراده و نيت آدمي را كشت مؤاخذه ندارد و حد شرعي ندارد زيرا عمد و عقل او آدم نكشته است . خلاصه كه عالم شعور انسان چه در عالم صغير و چه در عالم كبير در جميع مراتبش از مرتبه نطفه گرفته تا عقل در جميع آنها ميفهمد و ادراك ميكند و تكليف دارد و پيغمبر دارد و خطاب و عتاب و ثواب و عقاب دارد و جناب آخوند درست تعبير نكرده است و ما هم تفصيل زيادتر نميدهيم و مطالب علمي با زبان ساده عاميانه مشكل است بيان بشود ولي اشاره براي اهل اشاره گذارديم .