بلي ايراد و تقصيري كه در اين موقع براي عالم و عالميان هست كه در مثل اين زمان هم با وجود اينكه بواسطه كمعقلي ادراك حقايق نميكنند و يقين نميكنند معاف از تكليفات شرعيه شمرده نشدهاند و بواسطه نافرماني و مخالفتي كه ميكنند البته مورد مؤاخذه خداوند و عقاب دنيوي و اخروي هستند اين است كه تا اين درجه بيعقل نيستند كه حتي امور كليه را هم ادراك نكنند زيرا كه ادراك كليات امور را خداوند سهل و آسان قرار داده و عقلهاي كم و ناقص هم ميتواند آنها را بفهمد و يقين نمايد ، في المثل چشم من و تو بهر اندازه كه ضعيف باشد اگر كوه بزرگي در جلو چشم بيايد از دور ميبينيم اما بواسطه ضعف چشم آن بتههاي كوچك را نميبينيم يا مثلا سنگريزههاي كوچك كه بالوان مختلفه در دامنه آن كوه [ص 311] است نميبينيم يا حيوانات موذيه و درنده كه در آن كوه مشغول چريدن هستند نميبينيم يا رنگهاي مختلفه قطعات مختلفه آن كوه را كه از هر يك از آنها استدلال بر معدن خاصي كه در باطن آن كوه است ميشود نميبينيم و نديدن ما دليل نبودن آنها نيست و صاحب چشم قوي كه پهلوي ما ايستاده و همه اين جزئيات را دارد با چشم ميبيند و خبر ميدهد و گواه صدق او هم با او هست بايد از او بپذيريم و في المثل اگر صاحب چشم قوي كه راستگو هم هست اگر من و تو را از شيري كه در دامنه آن كوه است بترساند و بگويد نزديك باو نشويد و معذلك ما نافرماني كنيم و بگوئيم چون چشم ما شير را از دور نديده و يقين نكردهايم و نزديك بشويم قطعا طعمه آن شير خواهيم شد و ملامت هم بر خود ما است زيرا بما گفته شد و حق و احتياط اين بود كه از او بشنويم زيرا اگر بواسطه ضعف چشم بوجود شير يقين نكرديم بصدق لهجه اين مخبر صادق كه يقين كرديم و اگر بگوئي باين مطلب هم يقين حاصل نشد عرض ميكنم اگر اين مطلب را از روي حقيقت بگوئي پذيرفته است و كسي كه اين اندازه عقل ندارد كه راستگو را از دروغگو واقعا تميز بدهد از هر حكمي معاف است و در زمره عقلا شمرده نميشود و تكليفي بر جاهل نيست و حقيقةً چنين كسي از مستضعفين است ، ولي من موافق حديث شريف عرض ميكنم كه خداوند بهر كسي اين درجه عقل را داده كه خوب را از بد و صادق را از كاذب تميز بدهد و هر كس عقلش از اين درجه كمتر است مكلف نيست و باين درجه عقل بهمه مردم داده شده است حتي اطفال ، و اگر دقت بكني صحت عرض مرا ميفهمي كه اطفال هم راستگو و دروغگو را تميز ميدهند چه جاي مرد بزرگ و امتحان كن كه دو مرتبه بطفل خردسال خودت دروغ بگو در دفعه سيّم ديگر گول تو را نميخورد و سخن تو را باور نميكند زيرا باندازه خودش عقل دارد ، حتي در حيوان ملاحظه كن كه راستگو و دروغگو را ميشناسد اين [ص 312] سگ را دو مرتبه صدا كن اما فرماني باو مده و روي خود را بگردان در دفعه سيّم اگر صدا كردي نخواهد آمد و ميفهمد كه حرف تو راست و از روي حقيقت نيست ، پس اين حال حيوان است آيا در باره مرد عاقل چه ميگوئي و گمان ميكني شخص راستگو با دروغگو مشتبه ميشود يا آنها كه ميگويند نفهميديم و نشناختيم و راستگو و دروغگو را تميز نداديم راست ميگويند ؟ قسم بآن خدائي كه خالق من و تو است دروغ ميگويند ، مگر اينكه واقعا مستضعفي باشد كه تميز راستگو و دروغگو را ندهد و الا محال است كسي كه در صدد امري است يا طالب چيزي است اعم از اينكه امر دين باشد يا امر ديگر اهل آن را نشناسد و راست و دروغ اهل آن را تميز ندهد خاصة كسي كه از پي دين است و مجاهده در راه آن مينمايد محال است كه بمطلب نرسد زيرا خداوند ميفرمايد الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا يعني آنها كه مجاهده در راه ما مينمايند البته البته آنها را براههاي خود هدايت ميكنيم ، پس امروز هم كه بقولشان باب علم مسدود است و امر داير مدار گمان و تخمين است اين مظنهها در جزئيات است نه در كليات و امور كليه را امثال ما هم كه صاحب عقول جزئيه هستيم ميتوانيم بفهميم ، فرضا لزوم اطاعت خداوند و لزوم وجود انبيا و مخبرين از جانب پروردگار يا حقيت و صدق پيغمبر صلي الله عليه و آله را با دلايل قطعيه محكمه كه اسباب يقين است ميفهميم ولو اينكه در جزئيات احكام دليل عقلي كه اسباب يقين قطعي بشود نتوانيم اقامه نمائيم و در ميانه احكام هم كليات را با عقل ميفهميم كه فرضا راستي خوب است و دروغ بد است و اسباب فساد است يا امانت خوب است و باعث بقاء انتظام است و خيانت بد است و هكذا امثال اينها را عقول جزئيه ما ميفهمد و يقين ميكند ، حال بواسطه ترك عمل كردن بهمين كليات يقينيه كه شبههبردار نيست البته مورد مؤاخذه خواهند بود .
خلاصه آنكه سخن بطول ميانجامد و الكلام يجرّ الكلام [ص 313] ولي اميدوارم تطويل بلا طائل نباشد و از همين عرايض بفهمي كه جميع مسائل مختلفه ما در اصول و فروع بهم مربوط است و از يك سرچشمه است و اصل بيان در موضوع مراهقه عالم بود كه زمان مراهقه از وقتي است كه مردم از حد صباوت كه ادراكاتشان بظاهر صرف است بالاتر بيايند و خواسته باشند اهل معني شوند و معني كلمات خدا و رسول را بفهمند و علما و مربيان قدري از روح مطالب براي آنها بيان كنند و تدريجا تمريني از آنها بنمايند و حقايقي را اشاره نمايند و آخر آنهم وقت ظهور امام عليه السلام است كه كليه عالم بالغ و رشيد ميشود و عقل در او بروز ميكند و وقت معلومي هم براي آن نيست و علمش در نزد خداست و شايد نزديك باشد ، و بهر حال كه اين ازمنه كه ما و تو در آن زندگي ميكنيم تا وقت ظهور جميعا زمان مراهقه عالم است يعني نزديك ببلوغ است و بالغ هم هنوز نشده است و تناقضي در ميانه فرمايشات ايشان كه در مقامي زمان مراهقه را زمان خودشان معين كردهاند و در مقامي فرمودهاند بايد عالم مراهق شود يعني بعد از اين هيچيك متناقض نيست و اما ابتداي مراهقه را هم كه در همان كتاب فرمودهاند كه از وقتي است كه شيخ اوحد امجد اعلي الله مقامه تشريف آورد و بناي بيان حقايق گذارد و روح فرمايشات خدا و رسول را اظهار فرمود و اختلافاتي كه در ظاهر اخبار بود باين جهت كه حمل بر معاني عرضيه مجازيه كه عرف عوام اهل بازار بود مينمودند و پي بحقيقت نميبردند از ميان برداشت و اخبار و آيات كتاب در هر باب جمع و تطبيق شد و مردم في الجمله اهل تميز شدند و مطلبي فهميدند و تغيير كلي در اوهام و خيالات پيدا شد و غالب معتقدات عامه تا حدي اصلاح شد و اهل معني پي بمعني بردند و جمعي هم از روي جهل يا عناد منكر ايشان و فرمايشات ايشان شدند و العياذ بالله نسبت كفر دادند و آن بزرگوار و تابعين ايشان هم بر همه آن سختيها صبر كردند باين اطمينان كه [ص 314] حقيقت روز بروز روشن ميشود و شعورها زياد ميشود و خداوند ايشان را تأييد ميفرمايد و منكرين را خذلان ميكند و چنين هم شده است و هنوز بهتر از اين ميشود .
خلاصه كه جناب آخوند سؤال ميكند سن مراهقه عالم در زمان ما ميباشد يعني چه ؟ بعضي امثال كليه كه تا درجهٔ بيشتر گفته شده و حتي عوام مردم هم شنيدهاند و گوششان آشنا است ميآورم تا فرق زمان بچگي و معتقدات للگان و ددگان را با عقايد معلمان و مربيان شريعت در اين دوره قرن اخير كه ايام مراهقه است و شعور عالم و عالميان زياد شده بفهمي و مقايسه نمائي و سعي در اختصار ميكنم و باشاره ميگذرانم . در اوايل اسلام و ضعف شيعه و تسلط مخالفين كه شيعه از حيث عده و عُده ضعيف بودند و هم از حيث شعور و ادراك و معرفت ضعيف بودند اعتقاد تامي بعصمت پيغمبر و امام نداشتند و عالم بزرگشان مثل مرحوم شيخ صدوق عليه الرحمه مينويسد كه اگر موفق شدم كتابي در اثبات سهو نبي (ص) مينويسم ولي تدريجا در قرون بعد بواسطه قوت و استقلال تدريجي شيعه و ضعف مخالفين و بيانات علما تدريجا معتقد ميشوند تا بحدي كه از ضرورياتشان ميشود و بعد از بيانات حكيمانه شيخ اوحد اعلي الله مقامه در عربي و مؤلف كتاب ارشاد در عربي و فارسي امروز امر بجائي ميرسد كه اعتقاد جميع شيعه بر عصمت پيغمبر و امام ميشود بطوريكه امام غير معصوم را محال عقلي ميدانند و او را مطلقا امام و مفترض الطاعة نميدانند و از ضرورت گذشته كه اين مطلب را با عقل ميفهمند و استدلال ميكنند و اين اثر مراهقه و شعور عالم است . و همچنين در اوائل اسلام عالم بزرگي مثل شيخ مفيد عليه الرحمه اظهار بياطلاعي يا ترديد در باب عالم رجعت ميفرمايد و امروز علما وجود آن را از كتاب و سنت و دليل عقل ثابت كردهاند و منكر آن را منكر ضرورت اسلام بلكه كافر ميدانند . و همچنين در اوايل معاد انسان را بعالم آخرت با ابدان عرضيه عنصريه فرض [ص 315] ميكردند و امروز از بركت بيانات شيخ اوحد اعلي الله مقامه و مشايخ عظام عوام مسلمين هم دانستند و فهميدند كه اين ابدان عرضيه ظاهريه بدن انسان نيست و غير انسان است و با انسان نميآيد و در همين خاك اين دنيا ميپوسد و جز جسم اصلي انسان كه هيچوقت مخلوط با اين اعراض زايله نميشود چيزي بعالم آخرت نميرود و بآخرت برنميگردد جز آنچه از آخرت آمده است و اينهمه داد و فرياد طلاب و اهل غرض و متشبهين بعلما و لعن و تكفيرهاي آنها فايده نكرد و بجائي نرسيد بلكه مشت خود را باز كردند و عقلا و اهل معرفت از مردم دانستند كه معاد بآن كيفيت محال و جاهلانه كه آنها ميگفتند نيست و آنها حرفهاي بچگانه بود و مراد پيغمبر و ائمه اطهار صلوات الله عليهم آن محالات نبود ولو اينكه حقيقت امر را هم هنوز نفهميدهاند و معرفت اين مطلب مخصوص بمؤمنين كاملين است نه امثال ما و سايرين ولي همين قدر شده كه سخافت آن عقايد سابقه امروز نزد عقلا بديهي شده و ان شاء الله هنوز روزي هم ميآيد كه مطلب را ميفهمند . و همچنين در مسأله معراج قدماي مسلمين توهمات عجيبه داشتهاند و بعضي از علما تحقيقات و رد و بحثهاي غريبه نمودهاند ولي امروز از بركات بيانات مشايخ عظام ميتوان ببعضي گفت كه آن توهمات بسيار جاهلانه است و مقام خطير اول ما خلق اللهي صلوات الله عليه اجل از آن خيالات پوچ است و ميتوان گفت كه مقام قاب قوسين يكي از مقامات و امكنه عرضيه نيست كه در طرف خاصي از مشرق يا مغرب يا فوق يا تحت قرار گرفته باشد و محدود باين نوع حدود باشد و عروج شخص كلي حكايت عروج اشخاص جزئيه در اين امكنه عرضيه نيست و مسأله معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله مثل بالا رفتن يك مرغي بطرف آسمان ما العياذ بالله نيست و مطلب وراي اين موهومات است . خلاصه كه امروز اهل فهم و شعور زياد شدهاند و حرفهاي آخوندي را كه كتاب و سنت بكلي بر خلاف آن [ص 316] است نميپذيرند و امثال اينها است آثار مراهقه عالم و از خداوند خواستاريم بحق محمد و آلمحمد عليهم السلام كه همه ما را در زمره مؤمنين بايشان و مسلّمين براي امر ايشان و مقرين بفضل ايشان و منتظرين براي فرج ايشان قرار بدهد ان شاء الله .
سؤال ( ١٨ ) - نمره ٦ طفل مراهق با مميز را يك شمرده با آنكه در صفحه ديگر نقيض آن را گفته ، باري چگونه مراهق و مميز يكي ميشود بيان نمائيد . و در تناقضاتش هم همين مطلب را مفصلتر تكرار كرده است و گفته است مميز در لغت طفل پنج شش هفت سال را گويند و مراهق قريب ببلوغ را گويند .
جواب - اما اينكه مميز طفل پنج شش هفت سال را ميگويند در كتب لغت قديمه معتبره كه در دست است نيست و ابدا در سن اطفال لغت سن مميز را ضبط نكرده است و در كتاب منجد تأليف يكي از عرب متنصره همين قرن مينويسد سن تمييز سني است كه در آن سن انسان نفع و ضرر خود را بشناسد ، و پيداست كه اين عبارت را هم از لغت نگرفته بلكه استنباط و اجتهادي است كه از استعمال عرف نموده و نوشته است و معذلك سن بخصوصي را هم معين نكرده پس اينكه دروغ شد . و اما در السنه اهل شرع و فقها هم كه طفل مميز و غير مميز ميگويند منظورشان سن معيني نيست بلكه همه سنوات قبل از بلوغ را منظور دارند چنانچه بر اهل اطلاع پوشيده نيست چنانكه در همه سنوات پيش از بلوغ صبي هم ميگويند غلام هم ميگويند و سن معيني مرادشان نيست تا بحد بلوغ برسد و بر سن بعد از بلوغ ديگر اين الفاظ را اطلاق نميكنند . و اما در اخبار هم اصطلاح خاص در اين باب معين نفرمودهاند و اگر بندرت در مقامي اين لفظ را فرموده باشند مراد همان است كه في الجمله تمييزي پيدا كرده باشد و سن معيني نيست و در بعض اخبار در موارد بعض معاملات و شهادات سن ده سالگي را فرمودهاند كه اگر از آنها هم [ص 317] استنباط شود كه مراد سن تمييز است باز تطبيق با لغتي كه آخوند گفتهاند نميشود و بهر حال كه اكثر استعمال اين لفظ در عرف اهل شرع است ديگران هم ميگويند . و اما مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه هم كه فرمودهاند مرادشان سنهائي است كه طفل تمييز خير و شر و نفع و ضرري را بدهد مثل اينكه منظورشان از لفظ مراهق هم همين است كه مراهق تمييز خير و شر را ميدهد و نفع و ضرر را ميداند و اينكه بيشتر لفظ مراهق را اختيار ميكنند براي منظور خاصي است و ميخواهند در ضمن بيان اشاره بنزديكي زمان بلوغ و ظهور امام (ع) بفرمايند و اين منظور را لفظ مراهقه بهتر ميرساند و ظهور امام (ع) نزديك است زيرا خداوند هم در كتاب مجيد همين طور ميفرمايد كه و ما يدريك لعل الساعة قريب يعني تو چه ميداني شايد ساعت نزديك باشد ، و مراد از ساعت ظهور امام است چنانچه در اخبار متعدده فرمودهاند ، و در آيه ديگر لفظ شايد هم نيست و بطور حتم ميفرمايد اقتربت الساعة و انشق القمر يعني ساعت نزديك شد و ماه منشق شد ، و لفظ لعلّ هم هر جا كه در قرآن از طرف خداوند استعمال شود مراد ترديد نيست بلكه حتم است و اختلافي در ميانه دو آيه نيست پس ظهور امام نزديك است و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انا و الساعة كهاتين يعني من و ساعت مثل اين دو هستيم و اشاره بدو انگشت سبابه و وسطاي خود فرمود كه اشاره است بكمال نزديكي قيام آن حضرت و قيام ساعت و تفصيل اين مطلب مقتضي نيست و مرادم اشاره براي اهل اشاره بود . خلاصه آنكه مراد ايشان از اين دو لفظ كه لفظ مميز و مراهق باشد ايام قبل از ظهور و نزديك ظهور است ايامي كه مردم في الجمله شعور و تمييزي پيدا كردهاند و تمرين ميشوند و بعض حقيقتها بر آنها بيان شده است و معلمين امتحاناتي ميكنند و اذهان را نزديك ميفرمايند و از هر دو لفظ يك معني را اراده ميكنند زيرا معني مميز در عرف معلوم است و مراهق [ص 318] هم همان معني را ميرساند بعلاوه اشاره بنزديكي بلوغ هم مينمايد و در لغت هم دانستي كه سن معيني را معين نكرده و در عرف متشرعه و غير متشرعه هم مميز اعم از مراهق و غير مراهق است و بهر دو گفته ميشود پس تناقضي در فرمايش ايشان نبود .
سؤال ( ١٩ ) - نمره ١٦ مدعي است كه خداوند قلم او را متحرك ميگرداند كه بگوش مردمان جمادي و سنگمانند فرو رود و قسم ياد ميكند كه تمام آوازها ( يعني مطالب اين كتاب ) از خداوند است و الهامي است . صحيح است يا نه و اين ادعا از چه اصلي ناشي شده ؟ و در تناقض ١٦ مينويسد اين ادعاها تناقض دارد با اينكه اين كتاب براي زنها و براي عوام نوشته شده و اين حرفها مناسب شرافت انسانيت نيست .
جواب - عبارتي كه منظور جناب آخوند است اين است كه بعد از بيان جامعي كه در معرفت خداوند ميفرمايد ميفرمايد : عبرت بگير كه چگونه خداوند اين مطالب نازك لطيف را بقلم اين ناچيز جاري ميكند و باين زبانها درميآورد كه بگوش اين مردمان جمادي فرو رود ، والله
اينهمه آوازها از شه بود گر چه از حلقوم عبد الله بود
عرض ميكنم در حقيقت فصل بسيار شريفي است در معرفت توحيد كه بياني فوق آن متصور نيست و مراجعه بآن را در جلد سوم كتاب مبارك ارشاد صفحه ٨٨ چاپ تبريز بهمه اخوان توصيه ميكنم . حال از مطالعهكنندگان كرام سؤال ميكنيم كه در اين عبارت چه ادعائي است ، آيا دعوي نبوت و امامتي است العياذ بالله ؟ حاشا كه چنين باشد الا اينكه غالبا منظور ايشان از اين جملات تنبيهات ديگر است . مردم خيال ميكنند هر كس قلمي و كاغذي دست آورد و هر چه دلش خواست نوشت اين كتاب ميشود و با عقول ناقصه و سليقِهاي معوجهٔ كه دارند ايراد و اعتراض بر علما ميكنند و طبقات مردم هم مختلف است و هر طبقه [ص 319] سليقه و عقيده و ايرادي دارند و معلوم نيست عالم بيچاره كه در ميان جهال غريب مانده است و بر حسب وظيفه ناچار هم هست كه با آنها راه برود و راهنمائي نمايد و بگويد و بنويسد و تعليم نمايد بسليقه كدام طبقه بايستي راه برود ؟ اگر سهل و آسان چيز بنويسد كه اضعف قوم و عوام مردم هم بهره ببرند يك طبقه ايراد دارند و اي بسا محل اعتنا و تعمق آنها نميشود با اينكه همان مطالب سهل و آسان را اگر عالم بيان نكرده بود نميدانستند ولي طبيعةً از الفاظ مشكله و غريبه يا سجع و قافيه يا اصطلاحات علميه خوششان ميآيد و بعبارات ساده توجه نميكنند و در جهالت خود باقي ميمانند و اگر عالم با عبارات علميه اصطلاحيه در موقع ناچاري چيز بنويسد جمعي ديگر كه اهل اصطلاح نيستند و درس نخواندهاند از فهم آن محروم ميمانند و ايراد و اعتراض ميكنند و البته بعضشان هم حق دارند ، از آن طرف مطالب عاليه علميه را هم با زبان آسان بيان كردن خاصة زبان فارسي كه دايره الفاظش بسيار تنگ است و براي بسياري از مطالب و معاني و لطائف مطلقا لفظ ندارد بسيار مشكل است و كار هر كس نيست و كتابي را مثل كتاب ارشاد نوشتن و آن مضامين عاليه و حكم الهيه را باين زبان كه زنان عجم هم استفاده نمايند بيرون آوردن ميتوان گفت در حكم كرامت است و فعلا كه آن كتاب مبارك منحصر بفرد است و در دنيا نظيري براي آن سراغ نداريم .
خلاصه كه عالم هر كلمه و هر جمله را براي منظوري مينويسد و كتاب بايستي بدرد همه طبقات بخورد و ابلاغ عامي است كه براي خواص و عوام نوشته شده و مراد ايشان مثل ساير نويسندگان فضلفروشي نيست الا اينكه گاهگاه ناچارند تنبيهاتي بفرمايند و ببعضي از جهات اشاره ميكنم يكي اينكه عبارات سهل و ساده همان طور كه عرض كردم در نظر اشخاص اهميت ندارد و وقعي پيدا نميكند و در عين حال كه مطلب عميق و مشكل است و بايستي تعمق بسيار در آن [ص 320] نمود تا فهميده شود سهل مينگارند و سطحي ميخوانند و عبور ميكنند و مطلب را نميفهمند و نتيجهٔ كه منظور عالم بود كه ميخواست مطلب بزرگي را بزبان آساني بهمه بفهماند دست نميآيد اين است كه ناچار ميشود تنبيهي بفرمايد و اين قبيل اذهان را متوجه نمايد كه سرسري عبور نكنيد و عميق شويد كه مطلب بزرگ است و البته در اين موقع الفاظي اختيار ميشود كه قلوب را متوجه نمايد و تكاني باشخاص بدهد و بفهمند كه موضوع عادي نيست و قصه حسين كُرد نيست مطلب آسماني است و وحي نبوي است و متوجه باشند زبان خداست كه نطق ميكند و دست خداست كه بحركت آمده هوش و گوش خود را جمع كنند و دل بدهند تا مطلب بفهمند و اين قاعده نويسندگي است كه همه نويسندگان يا مبينين اين شاهكار را بكار ميبرند و ميدانند ، فرقي كه هست اين است كه مؤمن كامل در اين موقع هم براي توجه قلوب عبارتي كه بر خلاف واقع يا بر خلاف رضاي خداست يا مبني بر اغراق و مبالغه بيموردي است نمينويسد و ادا نميكند اما سايرين متوجه باين نكته نميشوند و اي بسا محالات يا لاطائلاتي را هم در اين موقع ادا ميكنند و نتيجهٔ كه ميخواهند ميگيرند ، ولي عالم در جميع عباراتش رعايت حد و مقام و رضايت خدا و تطابق با واقع را مينمايد و دعوي بيجا و بيدليل نميكند . پس اين يك جهت است كه ميخواهند بفهمانند كه فرض نكنيد اين عبارات فقط باندازه فهم عوام يا زنان است و براي استفاده اهل علم نيست بلكه آنها هم بايد متوجه باشند اگر عالمند عالمانه بفهمند . و علت ديگر اين است كه غالبا عالم ناچار ميشود كه اذهان را متوجه نمايد كه گوينده يا نويسنده كيست و قلوب را بطرف خود جلب نمايد كه بدانند مطلب را از كه ميگيرند چون مردم مكلفند كلمات خدا و رسول را از پيغمبر و ائمه اطهار (ص) يا راوي صادق از طرف ايشان بپذيرند خواه بفهمند و خواه نفهمند و بعد از تسليم براي خدا و رسول و شناختن [ص 321] آيات صدقْ ديگر عذري براي كسي نيست و حتم نيست همه مردم آنچه پيغمبر و امام يا راوي از ايشان ميگويد بفهمند و اگر مردم همه چيز را ميفهميدند كه همه عالم بودند و محتاج برسول و امام نبودند پس در اغلب موارد بايد طوعا او كرها تسليم شوند و خداوند ميفرمايد فلا و ربك لايؤمنون حتي يحكموك فيما شجر بينهم ثم لايجدوا في انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما پس بنا بر اين گوينده را بايد بشناسند تا تكليفشان را بدانند و مردم مكلفند حرف حق را از اهلش بگيرند نه از هر كس كه حقي را گفت چنانكه در حديث است كه شيطان بحضرت عيسي عرض كرد بگو لا اله الا الله فرمود حرف حقي است كه بقول تو نميگويم ، پس مردم ناچارند كه گوينده را هميشه بشناسند و متذكر باشند و مضمون بعض اخبار است انظر الي من قال و لاتنظر الي ما قال پس اگر ناطق از طرف خداست بدانند كه از خدا ميگيرند و عبادت او را مشغول هستند و توجه بيشتري بكنند چون كه ناطق از طرف شيطان هم بسيار است و گرفتن از آنها و گوش دادن بسخن آنها يا مطالعه نوشته آنها هم عبادت شيطان است ، اين است كه گاهي براي اينكه فراموش نشود مطالعهكننده را متنبه ميكنند كه آنچه ميخواني كلمات خداست اين قرآن خداست يا سنت رسول است يا فرمايش امام است كه باين زبانها بيرون آمده و بفهم تو نزديك شده قدرش را بشناس و شكرش را بجا بياور و با جمعيت حواس و نيت خالص بگير و قدر خود را در اين موقع بشناس كه مخاطب بخطاب خداوند واقع شدهٔ و ميخواهند مطالعهكننده را مطمئن كنند كه بي شك و ترديد اين كلام خداست كه ميخواني ، حال در اين موقع تزكيه نفس هم ميشود بشود چاره چيست ؟ در حالي كه مؤمن عالم منظورش تزكيه نفس نيست اما چه بكند اگر نگويد و ننويسد كه مردم نميدانند چه ميخوانند ، اگر بگويد تزكيه نفس ميشود و مورد اعتراض جناب آخوند ميشود ، سهل است پيغمبران و ائمه هم [ص 322] اين ابتلا را داشتند مؤمنين و علماء هم بايد تأسي بآنها نمايند و لكم في رسول الله اسوة حسنة . حال با اين مراتب ميخواهيم ببينيم ايشان چه ادعائي كردهاند كه مبالغه در آن بوده و بر جناب آخوند شاق شده و خلاف شرافت انسانيت دانستهاند .
فرمودهاند ببين خداوند چطور اين لطايف را باين زبان آسان بر زبان اين ناچيز بگوش جمادي مردم ميرساند و اينهمه آوازها از شه بود ، يعني از امام است ، آيا مطلب غير از اين است و آيا بايد غير اين معتقد باشند آيا نعوذ بالله بايد بگويند از خودشان است و آيا از خود علم و كمالي دارند و از جاي ديگر غير از درِ خانه امام زمان آوردهاند و دعوي استقلالي دارند نعوذ بالله و آيا غير از امام هم معلم و محركي هست و آيا در زيارتشان نميخوانيم بكم علمنا الله معالم ديننا يعني بشما اي سادات و موالي خداوند معالم دين را بما آموخته و آيا در زيارتشان نميخوانيم بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن يعني بشما اي سادات ما خداوند هر متحركي را بحركت آورده و از هر مسلمان عارفي سؤال ميكنيم آيا قلم هر عالمي را كه وصف خدا را مينويسد يا فضل پيغمبر و امام و شيعيان ايشان را مينويسد خداوند بحركت آورده و مينويسد يا شيطان بحركت آورده يا خود شخص در امور خود مستقل است و محتاج بتحريك و تسكين خداوند نيست ؟ والله هوش از سر انسان ميرود كه عالم بيچاره چه ابتلائي دارد و چه نوع ايرادات مردم دارند و خودشان هم نميدانند كه دردشان چيست و چه ميخواهند بگويند . اما همه ما و همه شيعه كه عارف بامام خود هستند ميدانند كه اين عبارت ادعائي نيست بلكه منتهاي خفض جناح همين است و آيا شخص در باره خودش در مقام اظهار عبوديت و تسليم و انقياد چه لفظي را اختيار كند كه از لفظ « ناچيز » بهتر باشد و اگر كسي لفظي كه بهتر اين معني را ميرساند ميداند بما هم بگويد [ص 323] كه بدانيم . وانگهي كه در همين ظاهر حال هم كه آنچه ميفرمايند يا عين حديث امام است يا نقل بمعني است و غير از فرمايش ايشان چيزي نيست ، بسيار عجب است اگر حديث امام از امام نيست پس از كيست و آيا شخص عالم فرمايش امام را بخودش نسبت بدهد و نعوذ بالله دزدي بكند بمذاق جناب آخوند بهتر است يا هر چيزي را باصل و مبدء خود نسبت بدهد ؟ پس بديهي است كه همه آوازها از شه بود ، گر چه از حلقوم عبد الله بود . بلي جناب آخوند ميخواهد براي عوام مردم اينطور تعبير كند و جلوه دهد كه ايشان ادعاي وحي و الهام كردهاند و اين مخصوص بانبياء است نه عامه مردم و از اين راه تخم عداوتي در دلها بكارد و مردم را بفرمايش ايشان بدبين نمايد ما هم بحول الله بعوام مردم با كمال محبت و صداقت حالي ميكنيم كه گول نخورند و ميگوئيم اولا اين تعبير سوئي است كه جناب آخوند ميكنند در عبارت ايشان كه دعوي وحي و الهامي نيست و عبارت همان است كه نوشتيم و علاوه بر آن هم ميگوئيم كه همه بر بصيرت باشند كه لفظ وحي اگر در مقامي يكي از مردم هم بگويد مثلا بمن وحي شد و خدا بدل من انداخت كه چنين بگويم اين نقلي نيست و ادعاي نبوتي نيست و لفظ وحي را خداوند نسبت بانبياء خود داده نسبت بغير انبياء هم داده يعني خدا بغير انبيا هم وحي ميكند و نقلي نيست ، در قرآن است و اوحينا الي ام موسي ان ارضعيه يعني ما وحي كرديم بمادر موسي كه شير بده بموسي ، و مادر موسي نه پيغمبر بود نه امام ، بلكه خدا ميفرمايد و اوحي ربك الي النحل ان اتخذي من الجبال بيوتا يعني خدا وحي كرد بزنبور عسل كه در كوهها سكني كند و خانه بگيرد ، و زنبور عسل حيواني است ، بلكه در قرآن است ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم يعني شياطين وحي ميكنند بدوستان خودشان ، پس اگر در جائي كسي تصريح هم بكند كه چنين و چنان بمن وحي شده اين كفر نيست دعوي نبوت [ص 324] هم نيست بلكه لفظي است كه در عربي شايع است چه جاي اينكه ايشان چنين تصريحي هم نكردهاند و دانستي كه جناب آخوند سوء تعبير مينمايند .
حال بعد از همه اين مراتب دوست ميدارم براي تبرك و تيمن و مزيد معرفت اخوان در شأن مؤمنين و بزرگان از علماي شيعه چند حديث هم روايت نمايم و آن روايات را در ذيل اين آيه مباركه عرض خواهم كرد كه نور علي نور باشد و يهدي الله لنوره من يشاء : خداوند ميفرمايد لاتجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الآخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا آبائهم او ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه و يدخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها رضي الله عنهم و رضوا عنه اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون يعني نمييابي قومي را كه ايمان بخدا و روز آخر دارند كه دوستي بكنند با دشمنان خدا و رسول ولو آنكه پدرهاي آنها باشند يا پسرهايشان يا برادرانشان يا عشيره آنها باشند اين جماعت نوشته شده است در دلهاي آنها ايمان و تأييد فرموده خدا ايشان را بروحي از خودش و داخل ميكند آنها را در بهشتهائي كه انهار از پائين آنها جاري است و مخلدند در آن بهشتها خدا از ايشان راضي شده است و ايشان از خدا راضيند اين جماعت حزب خدايند آگاه باشيد كه حزب خدا رستگارانند . عرض ميكنم محل شاهد فعلا اين قسمت از آيه مباركه است كه ميفرمايد اين جماعت از مؤمنين ايمان در دلهاي آنها نوشته شده و مؤيد بروحي از خدايند كه آنچه ميگويند و مينويسند از روي نوشته دلهاشان است كه خداوند بر دلهاي آنها نوشته پس آوازهاي آنها از خداست و آن روح روح القدس است كه انبيا را تأييد ميكند و اوصيا را هم تأييد مينمايد و حديث ميكند آنها را ، و از مؤمنين جماعتي هستند كه خداوند آنها را محدَّث خوانده است چنانچه در آيه ديگر است كه ما من نبي و لا رسول الا اذا تمني القي [ص 325] الشيطان في اُمنيته تا آخر آيه كه در حديث شريف وارد شده است در تفسير آيه شريفه كه آيه مباركه باينطور نازل شده بود كه ما من نبي و لا رسول و لا محدث لفظ محدث از آيه سقط شده است ، و در آيه ديگر است كه خداوند ميفرمايد الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا و ابشروا بالجنة التي كنتم توعدون يعني آنها كه گفتند پرورنده ما خداست و استقامت نمودند ملائكه بر آنها نازل ميشود كه نترسيد و محزون نشويد و بشارت باد شما را به بهشتي كه وعده ميشديد ، و آيه شريفه عام است و شامل انبيا و غير انبيا از اوصياء ايشان و مؤمنين همه ميشود و البته اوصيا و مؤمنين پيغمبر نيستند و خداوند ملائكه بر آنها ميفرستد .
و در عوالم است از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام كه در خطبه مخزون ميفرمايد قلوب المؤمنين مطوية علي الايمان اذا اراد الله اظهار ما فيها فتحها بالوحي و زرع فيها الحكمة يعني دلهاي مؤمنين پيچيده شده است بر ايمان و همين كه خواسته باشد خدا اظهار آنچه در آنها است باز ميكند آنها را بوحي و زراعت ميكند در آنها حكمت را و از عوالم است از حضرت ابيجعفر (ع) فرمود علي محدث بود و سلمان محدث بود و بحضرت صادق عليه السلام عرض شد سلمان محدث بود فرمود بلي عرض شد كي حديث ميكرد او را فرمود ملك كريمي ، و اخبار متعدده ديگر باين معني و مضمون وارد شده است و در حديثي فرمود كه رسول خدا صلي الله عليه و آله و اميرالمؤمنين عليه السلام حديث ميكنند او را و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود كه اوصياء محدث هستند و روح القدس حديث ميكند آنها را و نميبينند او را و در وسايل است از حضرت صادق عليه السلام فرمود بشناسيد منازل شيعيان ما را باندازه رواياتشان از ما زيرا ما فقيه آنها را فقيه نميشماريم تا اينكه محدث باشد عرض شد آيا مؤمن محدث است فرمود بلي مفهم است و مفهم محدث است [ص 326] و در مصباح الشريعه است از حضرت صادق (ع) فرمود حزن شعار صالحين است بجهت بسياري واردات غيبي بر بواطن آنها و از محاسن برقي است از حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمود هر كس دوست بدارد ما اهل بيت را و محقق شود دوستي ما در دل او جاري ميشود چشمِهاي حكمت بر زبان او و از بصائر الدرجات است از جابر از حضرت ابيجعفر عليه السلام ميگويد سؤال كردم از آن بزرگوار از علم عالم فرمود اي جابر بدرستيكه در انبياء و اوصياء پنج روح است روح القدس و روح الايمان و روح الحيوة و روح القوة و روح الشهوة پس با روح القدس اي جابر دانستند از زير عرش تا زير خاك را و از حضرت ابيعبدالله عليه السلام است در تفسير قول خداي عز و جل يسئلونك عن الروح قل الروح من امر ربي فرمود خداي تبارك و تعالي احد و صمد است و صمد چيزي است كه جوفي براي او نيست و روح خلقي از خلايق است و براي او است نصر و قوت و تأييد قرار ميدهد او را خدا در دلهاي رسل و مؤمنين و از عوالم است از ابنطاوس از آنچه يافته است در كتاب مفردي از سنن ادريس عليه السلام بدانيد و بر يقين باشيد كه تقواي خدا حكمت بزرگ است و نعمت عظمي است و سببي است كه داعي بسوي خير است و بازكننده ابواب خير و فهم و عقل است زيرا خداوند چون دوست داشت بندگانش را بخشيد بآنها عقل را و اختصاص داد انبياء خودش و اولياء خودش را بروح القدس پس كشف نمودند براي آنها از سراير ديانت و حقايق حكمت تا از ضلالت منتهي شوند و راه رشاد را پيروي نمايند الخبر و در كافي است در خبري از حضرت صادق عليه السلام در فضايل شيعيانشان كه شيعيان ما نطق ميكنند بامر خداي عز و جل و مخالفين ايشان نطقشان تفلت است ، عرض ميكنم يعني بياختيار ، و در عوالم است از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام بما نطق كردند علما و اگر غير اين بود هرائينه گنگ ميشدند و از كافي است از [ص 327] حضرت ابيجعفر ثاني (ع) فرمود قسم بجان خودم نيست در زمين و نه در آسمان وليي براي خداي عز ذكره مگر اينكه او مؤيد است و هر كس تأييد شد خطا نميكند و نيست در زمين دشمني براي خداي عز ذكره مگر اينكه مخذول است و هر كس مخذول شد مصاب نيست . عرض ميكنم اخبار باب بيش از اينها است كه در اين مختصر گنجايش ذكر داشته باشد ولي ما بقدر نمونه و براي تيمن و تبرك و كسب فيض در اينجا اين چند خبر را روايت كرديم تا مرتبه مؤمنين و كاملين را بداني ولي در اين مقام دانستي و شرح داديم كه ايشان چنين دعوي هم نداشتهاند و توجيه آن عبارت و شعر را نموديم .
سؤال ( ٢٠ ) - نمره ١٧ علماء زمان خود را كه شيخي نشدهاند تماما ميگويد اجماعشان و اتفاقشان بر باطل است و علم خلاف اجماع جهل است . بفرمائيد علم خلاف اجماع يعني چه و چگونه ميگويد اين علم تمام علماء بيثمر است و چگونه علم جهل است ؟ و در تناقض ١٧ مينويسد تناقض بيست و نهم صفحه صد و پنجاه و چهار سطر ششم جلد سوم خلاصه مينويسد آنچه اجماع دارند معاصرين مشايخ و آقا بر آن باطل است و اجماعشان بر ناداني است و تمام علماء عصر آنها نادانند و علم خلاف اجماع جهل است و اين جهل علماء معاصر آنها ثمر ندارد ، تناقض دارد خود را مانند يكي از علماء عصر خواندن و تمام آنها را نادان و اجماع نمايند بر باطل دانستن و چگونه علم جهل ميشود و آيا كوسج و ريشپهن و متناقض نيست كتاب باين بزرگي و اختراع و بدعت در بدعت و تأويل و پيچ در پيچ و صدر الكفرة تحقيق عرشي و آقا تدقيق زير فرشي ميفرمايند . معين نمائيد كدام پيغمبر يا امام يا كدام دانشمند اين حرفها را زده كه آقا تبعيت فرموده رفع اشكال و تناقض فرمائيد . والله از تحرير اين مطالب شرمسارم ولي چون طرف عوام و در اشتباه واقعند شما را بخدا بيچارهها را راهنمائي و دستگيري نمائيد .
[ص 328] جواب - عبارات جناب آخوند را بعينها نقل كرديم و از بيسواديها و غلطهاي عبارات از طرف ايشان معذرت ميخواهم و مطالعهكنندگان ناظر بمعني هستند ان شاء الله و ما قسمتي از عبارات كتاب ارشاد را كه جناب آخوند در اين مقام نظر دارند بعينها ذكر ميكنيم و بعد هر چه خداوند خواسته باشد در اطراف آن عرض ميكنيم كه جواب بعضي جملات كه بر ايشان مشكل شده داده شود ان شاء الله و هر كس تفصيل بيشتر خواسته باشد بهمان كتاب مبارك ارشاد رجوع نمايد و بفهمد ان شاء الله .
فرمودهاند : پس عالم را در اين زمان بهجتاقتران بمكتب بردهاند و بدست معلم سپردهاند و علماي رباني و حكماي صمداني و فقهاي الهي براي تربيت عالم برانگيختهاند اگر چه اطفال ميگويند بگذاريد كه بر وتيره سابق شيطنت كنيم و فحش بپدر و مادر دهيم و خلق خدا را بيازاريم و للگان ميگويند بگذاريد اطفال ما بر همان جهالت بازمانند و ملا نشوند تا خلعت و انعام ما موقوف نشود و رياست ما بر آنها قطع نشود و ميگويند اين درسهاي شما همه خلاف اجماع للِهاي سابق است ، آنها ابدا حرفي از اين را بر زبان نميراندند و اطفال را ببازي واگذارده بودند و اين درسها و علمها خلاف اجماع است و لكن غافل كه اين بچِها بچِهاي ما نيستند و پدر و مادري دارند آنها بدست هر كس ميخواهند ميسپرند و هر گونه تدبير ميخواهند ميكنند و آنها باجماع للِها بند نميشوند موقوف بر رأي خودشان و صلاح اولاد است پس صلاح اولاد آن شد كه از دست للِها بگيرند و بدست معلم ديگر بدهند خواهند داد و للِها را نميرسد كه بر پدر و مادر بحث كنند كه معلم خلاف اجماع ما است چرا بمعلم ميدهي در جواب خواهد گفت بشما چه ، خود دانم و من مطيع شما نيستم البته آنچه علما ميدانند شما نميدانيد شما اجماع بر ناداني داريد و علم خلاف [ص 329] اجماع جهل است اگر علما از گفته ما بگويند ديگر اجماع جهل شما ثمري ندارد حال للِها اين بحثها را دارند و اطفال لهو و لعب را دوست ميدارند و ميگويند ما از للگان علمي نشنيدهايم و از ددگان حكمتها نياموختهايم و تا حال بر همان وتيره بودهايم و كسي از للگان نگفت كه ما بر ضلالتيم ، علما ميگويند كه ما بشما آنچه تعليم ميكنيم دستور العمل پدر و مادر شما است و كتاب و سنت پدر و مادر شما در ميان است و للِهاي شما آن كتاب و سنت را قبول داشتند كه حجت است ولي نميفهميدند ، ما بهمان كتاب و سنت ميگوئيم و چنين هم نيست كه آنچه ما ميگوئيم بكلي اختراع باشد بلكه عين همان كتاب و سنت است و از فرمايش پدر شما است و دليل عقلي براي آن هم ميگوئيم كه عقل شما هم قبول كند . مجملا اطفال بجهت حب لهو و لعب و للگان و ددگان بجهت حب رياست فغان دارند از درس معلمان و لكن دليل اينكه معلمان از جانب پدرند اينكه خرده خرده تقرير معلمان را ميكنند و امر معلمان را قوت ميدهند و حكمتشان را در عالم منتشر ميكنند و ذكر للگان و ددگان را از عالم قطع ميكنند و هر چه آنها بر آتش معلمان ميدمند روشنتر ميشود و پدر و مادر مشاهدند و ايشان بر اطفالشان دلسوزترند و اين للِهاي مهربانتر از پدر و ددِهاي مهربانتر از مادر براي خود حرفي ميزنند و سوز دلي را بيرون ميدهند و لكن علامت حق و باطل تصديق پدر و مادر است و شرح اين احوال در جلد چهارم بتفصيل بايد ان شاء الله ذكر شود .
تمام شد آن قسمت از عبارات شريفه كه در اين مقام محل حاجت بود و اصل موضوع در بيان وجود تشريعي عالم است كه تربيت و تعليم و ترقي نوع عالم را اگر في المثل مثل يك انسان فرض كنيم چنانچه در اخبار بيان فرمودهاند و حكما با دليل و برهان اثبات نمودهاند كه كليه عالم از اول تا آخرش در حكم يك انسان است و انسان هم چون مولود جامع است و فرزند اين عالم [ص 330] بزرگ است هر چه در عالم بزرگ موجود است از مراتب ظاهر و باطن در او هم هست و انسان هم در حد خود عالم كوچكي است و بهمين جهت حكما انسان را عالم صغير خواندهاند و فعلا در صدد بيان دلايل اين مطلب نيستيم پس بنا بر اين نوع تربيت عالم بزرگ هم مثل تربيت يك انسان است و مراتبي را كه انسان از طفوليت بلكه از ابتداي تكون نطفه او در شكم مادر تا متولد ميشود و بحد رشد و كمال و عقل و منتهاي ترقي خود ميرسد تا ميميرد اين عالم بزرگ هم همه آن مراتب را داراست و در سير تكاملي خود بايد همه اين مراحل را بهپيمايد تا بمنتهي درجه ترقي و علت غائي برسد و اين مطلب در نزد عقلا و اهل كمال واضح است ، پس جميع اسباب و شروطي كه براي نشو و ارتقاء يك انسان از اول نطفه بودن او تا موقع تولد و از آن وقت تا بحد تميز ميرسد از وجود پدر و مادر و مربيان و غذا و دوا و لباس و جميع وسائل زندگي و اينكه در ابتدا چندي بايد در تحت حضانت پدر و مادر باشد و قدري كه بزرگتر ميشود مربيهاي ديگر امثال للگان و ددگان لازم دارد و بعد از آن تدريجا او را بمعلم ميسپرند و تدريجا معلم عاليتر و عاليتر براي او ميآورند تا وقتي كه بحد كمال و رشد ميرسد و خير و شر و جميع احتياجات خود را ميداند و قائم بنفس ميشود بتفصيلي كه در كتب مربوطه باين مراتب مفصلا و مبرهنا هر قسمتي را در جاي خود حكما بيان كردهاند و مدار روزگار بر آن است جميع آن مراحل در كليه اين عالم هم بطور خود و اقتضاي خود لازم است و كل عالم هم چون بمنزله يك شخص بزرگي است اين مراحل را ميپيمايد ، پس همان طور كه براي هر فردي از افراد انسان پدر و مادر صلبي و بطني است كه بايستي از اين دو مكون بشوند و بعد از تكون محتاج بحضانت و شير دادن آنها هستند و بعد محتاج بمربي هستند كه آن مربيان اوليه را اصطلاحا للِه يا دده ميگوئيم و مربيان بعد را معلم ميگوئيم كه آنها هم [ص 331] نوع تربيتي ميكنند و اصطلاحا آنها را هم بمنزله پدر و مادر ميشمريم زيرا كه علم و ادب انسان زائيده افكار و دستور العملها و امر و نهيهاي آنها است و در اخبار هم برادران بزرگ و معلمين را بمنزله پدر شمردهاند بهمين طور جامعه عالم هم محتاج بهمه اين وسايل است و همه اينها را داراست و همان طور كه همه اين جامعه تكون آنها از پدر و مادر اولي است كه آدم و حوا باشد پس علوم و آداب و كمالات و ترقيات و ديانت آنها هم پدر و مادري دارد و آدم و حوا كه در اول ترقي انسان بودند پدر و مادر تكويني اين جامعه بودند و پدر و مادر تشريعي و تأديبي و تعليمي اين جامعه هم بودند تا تدريجا جمعيت زياد شد همان طور كه آباء و امهات صلبي و بطني زياد و متعدد شدند آباء تعليمي و تشريعي هم متعدد شدند و انبياء و اوصيائي كه خداوند مأمور تعليم و تربيت جامعه فرمود در هر عصر و زمان بقدر فهم امت و بقدر فهم عالم و بزبان آنها تكلم كردند و تربيت نمودند و ترقي دادند عالم را و آنها پدر و مادر تعليمي و تشريعي مردم شدند يعني علم و شرعي كه در مردم ميبيني ناشي از آنها است و زائيده فكر و وحي خداوند عالم است بآنها و ايجاد و تكون آن علوم و آداب و كمالات بواسطه آنها است و جزئي از كمال و علم آنها است پس فرزند آنها است و آنها پدر و مادرند و اين اصطلاح از مؤلف ارشاد نيست بلكه عين فرمايش پيغمبر و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود انا و علي ابوا هذه الامة يعني من و علي پدر و مادر اين امت هستيم ، و باين مضمون حديث از همه ائمه اطهار وارد شده و در كتاب تفسير حضرت امام حسن عسكري عليه السلام كه معتبرترين كتب شيعه است روايت فرمودهاند منتهي امثال جناب آخوند منكر اين معني ميشوند از باب اين است كه اين مطالب را نميفهمند و اينها فرمايش ائمه اطهار است ، پس پيغمبر و اميرالمؤمنين و ائمه اطهار بمنزله پدر [ص 332] و مادر اين امتند و منظور پدر و مادر صلبي و بطني تكويني نيست بلكه منظور پدر و مادر تشريعي است و ماكان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين پيغمبر پدر صلبي امت نيست و لكن رسول خداست و پدر اين دين و اين شريعت است يعني اصل و ريشه او است و ديانت عالم در اين دوره و در همه ادوار گذشته زائيده امر و نهي او است و انبياء گذشته هم همه امت آن بزرگوار بودهاند پس مؤمنين بآن حضرت از حيث ايمان و عقيده فرزند او هستند چنانچه در اخبار بسيار ديدهايد و اينكه همه مؤمنين برادر هستند و خداوند ميفرمايد المؤمنون اخوة يعني برادر ايماني و اعتقادي و شريعتي و تعليمي هستند نه برادر صلبي و بطني .
خلاصه كه بيان مؤلف اعلي الله مقامه در كيفيت ترقي و رشد تشريعي عالم است كه موافق حكمت تطبيق با رشد علمي و ديني يك نفر انسان فرموده است و تفصيل موكول بمراجعه بيان ايشان است در همان كتاب يا ساير تأليفات ايشان كه در اين فن است و مراد ما در اينجا اشاره ببعض كلمات آن عبارات است كه نقل كرديم پس ميگوئيم در آن عبارات هر جا كه لفظ پدر و مادر فرمودهاند اشاره به پيغمبر و ائمه اطهار است صلوات الله عليهم كه پدر و مادر جميع امت بلكه كل عالمند زيرا پيغمبر (ص) مبعوث بر جميع كاينات است و مرادشان از للِه و دده علماي صدر اسلام تا اين اواخر است كه شرح آن سابق بر اين گذشت و ممكن است مراجعه كنيد و اين تشريفي است براي علماي اسلام نه توهيني آن طور كه جناب آخوند خيال كرده و ما مفصل جواب اين ايراد را نوشتيم و چه احترامي بالاتر از اين كه امتي را كه پيغمبر (ص) پدر آنها است و ائمه اطهار (ص) يكي بعد از ديگري در حكم مادر آنها هستند و از شير علوم خودشان باين امت خورانيدهاند و ابدان علوم و آداب اين امت را بزرگ كردهاند و نشو و نما دادهاند علماي بعد از غيبت ايشان هم للِه و دده و مربي امت [ص 333] بلكه همه عالم باشند و اين توهيني نيست بلكه كمال افتخار است و اگر جناب آخوند اين نكات را نفهمند اهل علم و ادب ميفهمند ، بلي نكته غامضي كه هست اينجا است كه للگان و ددگان عموما خوب نيستند و بعضشان بد و خائن هستند و جناب آخوند گويا بكلي منكر علماء سوء هستند ولي انكار ايشان مؤثر نيست و تمام دنيا وجود آنها را قائلند و ميشناسند و وجود خود جناب آخوند دليل وجود آنها است و بثبوت پيوسته كه جميع مفاسد دنيا هم از علماء سوء است و محتاج نيستيم در اين مقام اخباري را كه داريم ذكر نمائيم . خلاصه پس مراد مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در هر جا كه ذكر سوئي از للگان و ددگان فرموده مرادش آن علماء سوء است نه همه علماء ، چرا نميخواهد مطلب را بفهمد و عبارات ايشان را چرا كج ميكند و بذهن عوام فرو ميبرد ، كجا ايشان منكر علماي رباني و محدثين و صاحبان علم و عمل شدهاند و حال آنكه تمام استناد و اعتماد ايشان و هر مسلماني بوجود امثال آن علماء است اعلي الله مقامهم و الحمد لله مشرب بزرگان ما بر همه مردم ثابت شده است كه آنچه ميفرمايند از حديث است و حديث را هم از همان علماي سابق روايت ميكنيم و اگر اعتقاد بصحت و وثاقت آن بزرگواران نداشتند چطور علوم خود را از آنها ميگرفتند ؟ پس اين عبارات جناب آخوند غرض خود ايشان را ثابت ميكند و بر دامن مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه گردي نمينشيند . مراجعه نمايند طالبين بكتاب هداية الطالبين تأليف مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه و كتاب دليل المتحيرين تأليف مرحوم سيد استاد اعلي الله مقامه آنجا كه مراتب استناد خود و مشايخ خود را بعلماء سلف رضوان الله عليهم مينويسند و افتخارات خود و اجازات خود را شرح ميدهند و تمجيداتي كه از بزرگان علماء سلف و معاصرين خودشان كه عموما مصدق ايشان بودهاند و اجازه دادهاند و اجازه گرفتهاند ملاحظه نمايند كه [ص 334] مغايرتي با آنها كه اهل علم و حقيقةً از علما بودهاند در بين نبوده و الآن هم نيست و آنچه هست همان است كه جمعي از طلاب و متشبهين بعلماء از اهل غرض القا كردند و بدهن مردم هم انداختند و مجازات آنها بر خداست . بلي اين مطلب راست است كه ايشان از معاصرين خود كساني كه القاء شبهه نمودند و فتنهانگيزي كردند و عوام مردم را باشتباه انداختند و رد بر ايشان كردند و انكار فرمايش ايشان را نمودند خوب نميدانند بلكه ملا و عالم هم نميشمارند ، و آنها كه با كمال علم و اطلاع بر عقايد ايشان در صدد تكفير ايشان برآمدند ايشان هم آنها را كافر ميدانند زيرا پيغمبر صلي الله عليه و آله فرموده است كه هر كس مسلمي را تكفير نمايد خودش كافر شده است ، و مسلم كسي است كه در هر مورد تسليم فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله و آلمحمد عليهم السلام باشد ، پس اگر كسي خواست در اين موضوع قضاوت نمايد كه كافر ايشانند يا مكفر ايشان رجوع بگفته طرفين مينمايد و تطبيق با فرمايش آلمحمد عليهم السلام ميكند و مطلب دست ميآيد و ما فعلا بحثي در اين باب نداريم . مطلب اينجا است كه در عبارات ايشان آنجا كه كلماتي در قول للگان و ددگان فرمودهاند كه آنها اجماع بر جهل نمودهاند منظورشان اين قبيل اشخاص است و نمونه آنها در همين عصر امثال جناب آخوند است اگر باشند و منظورشان ساير علما نيست و العياذ بالله زيرا علماء حقه چه در اين عصر چه در سابق هر وقت كه باشند مطلبي را كه عالم مسلمي بگويد و با كتاب خدا و اخبار اهل بيت تطبيق شود قبول و تصديق ميكنند و بر خلاف آن اجماعي نميكنند زيرا ميزان امور در نزد شيعه كتاب و سنت است و تخلف از آن دو جايز نيست و كفر است وانگهي كه اجماعي هم بر خلاف ايشان هيچوقت نشده و در آن عبارات هم كه عينا نقل كرديم مراجعه كنيد چنين چيزي نفرمودهاند و ايشان نقل قولي ميفرمايند از آنها كه گفتند اين درسهاي شما [ص 335] بر خلاف اجماع للِهاي سابق است ، ايشان جواب ميدهند كه چنين اجماعي اجماع بر جهل است و علمْ خلاف اجماع جهل است ، ولي حقيقت اين است كه آن جماعتي كه گفتند دروغ گفتند و چنين اجماعي نه از سابقين و نه معاصرين و نه الآن بر خلاف ايشان نشده و منظورم اجماعي است كه در حقيقت حجت باشد زيرا اجماع حقيقي كه پيغمبر و ائمه اطهار (ص) آن را حجت شمردهاند بر خلاف كتاب و سنت محال است كه بشود و نشده و نخواهد شد ، بلي مگر اجماعهاي مصنوعي كه آن را گاهي بلوا ميگوئيم و در اين زمان هَوْ ميگويند ممكن است ، مثل اجماعي كه بقول سنيان بر خلافت ابوبكر هم كردند و اين نوع اجماع را شيعه حجت نميداند و چنين اجماعي اگر بشود همان طور كه فرمودند اجماع بر جهل است . خلاصه كه در محاوره اين نوع عبارات معمول است و در كتاب خدا هم نظير آن هست آنجا كه قوم حضرت ابرهيم از او سؤال كردند كه اين بتها را كي شكسته است فرمود همان بت بزرگ شكسته است چنانچه ميفرمايد قالوا ءانت فعلت هذا بآلهتنا يا ابرهيم قال بل فعله كبيرهم هذا فاسئلوهم ان كانوا ينطقون فرمود بت بزرگ شكسته پس سؤال كنيد از آنها اگر حرف ميزنند ، و در حديث شريف ميفرمايد امام عليه السلام كه ابراهيم (ع) معلق بشرط فرمود كه اگر آنها حرف ميزنند كار بت بزرگ است و اگر حرف نميزنند كار او نيست . حال در اين مقام مطلب از همين نوع است كه ايشان فرمودهاند اجماع سابقين بر خلاف من اجماع بر جهل و ناداني است و اين بنا بفرض آنها و گفته آنها است و در صورتي است كه چنين اجماعي شده باشد و حال آنكه چنين اجماعي نشده ، بلي اگر چنين اجماعي يا بلوائي شده باشد يا بعد از اين بشود اجماع بر جهل است و اگر بشود تازگي هم ندارد و ليست باول قارورة كسرت في الاسلام ، خلاصه كه تفصيل زياد لازم ندارد و اهل معني و ادب اين مراتب را ميدانند .