خلاصه كه تفصيل اين مطلب منظور نيست ولي از همين عرض مختصر مطالب ديگر در مقامات ديگر كه گاه مورد اعتراض بر ماها است حل ميشود و مقصود اين بود كه كلام خدا خلق خداست و صفت خداست و ضرر ندارد كه بعضي اخبار را در اين مقام نقل نمائيم كه شاهد اين عرايض باشد و مأخذ ما را در جميع مطالبي كه ميگوئيم بداني ان شاء الله ، در كتاب المبين است از توحيد صدوق از اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث طويلي كه فرمود كلام خداي تبارك و تعالي صفت او است و كلام بشر افعال ايشان است ، عرض ميكنم و مطلب در هر دو يكي است زيرا افعال خلق هم صفات آنها است و صفت خدا هم فعل خداست و مشيت او است چنانكه حضرت صادق عليه السلام فرمود بتحقيق خداوند تجلي فرمود براي بندگانش در كلامش و لكن بندگان نمي‌بينند ، انتهي . پس كلام خدا صفت خداست و فعل او است و مشيت او است چنانكه در كتاب المبين از بحار نقل ميفرمايد كه سؤال شد حضرت رضا عليه السلام و عرض شد باو خبر بده بمن جعلني الله فداك از كلام خدا با موسي ، فرمود خدا دانا است كه بچه زبان تكلم فرموده بسرياني بوده است يا عبراني ، پس سائل زبان خود را گرفت و عرض كرد اين است و جز اين نيست از اين زبان سؤال ميكنم ، پس فرمود حضرت [ص 286] ابوالحسن عليه السلام منزه است پروردگار از آنچه تو ميگوئي و معاذ الله كه پروردگار شبيه بخلق باشد يا تكلم نمايد بمثل آنچه آنها تكلم ميكنند و لكن خداي تبارك و تعالي نيست مثل او چيزي و گوينده و كنندهٔ نيست ، عرض كرد چگونه است اين ؟ فرمود كلام خالق بمخلوقي نيست مثل كلام مخلوقي بمخلوقي و تلفظ نميفرمايد بباز كردن دهن و زبان و لكن ميگويد باو بشو پس مخاطبه او با موسي مشيت او بود از امر و نهي بدون تردد در نفس ، تا آخر حديث . عرض ميكنم تصريح امام عليه السلام را ملاحظه كردي كه تكلم پروردگار احداث او است و معني ديگر غير از معني كن ندارد و مشيت او است و باين معاني خلقيه كه متبادر باذهان خلق است نيست ولو اينكه هر چه باشد باز حادث است چنانكه عرض شد بحضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه آيا خداوند هميشه متكلم است ؟ فرمود كلام محدث است خداي عز و جل بود و متكلم نبود پس احداث كرد كلام را و در حديث ديگر فرمود كلام صفت محدثه‌ايست و صفت ازليه نيست ، بود خداي عز و جل و متكلم نبود . عرض ميكنم پس كلام پروردگار صفت او است كه براي خودش خلق فرموده و مشيت او است و اينكه در بعض اخبار هم هست كه ميفرمايند كلام پروردگار مخلوق نيست يعني شبيه بساير مخلوقين و مشاءات نيست بلكه مشيت او است كه گاهي هم باسم خلق خوانده نميشود و باسم امر خوانده ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر و مشيت عالم امر است اما امر هم از خداست و مخلوق است . باري پس تا اندازهٔ اذهان نزديك شد كه كلام خدا صفت خدا و تجلي خداست و خداوند بر همه خلق تجلي فرموده و خود را بآنها شناسانده و سؤال و جواب فرموده و تكلم فرموده كه در حديثي كه در دو سه صفحه قبل روايت كرديم شنيدي كه خداوند با همه خلق خود تكلم فرموده يعني بر همه تجلي فرموده و آيت تعريف خود را در همه گذارده و بهمه داده است ،

[ص 287]

و في كل شئ له آية تدل علي انه واحد

و اين تجلي لامحاله از خلق است و در خلق است نه در ذات پروردگار و خلق در مقام ذات پروردگار مذكور نيستند پس اين تجلي و اين كلام و اين امر و اين ميثاق و اين سؤال پروردگار همه در مقام خلق است پس خدا در مقام خلق تكلم فرمود يعني تجلي فرمود و تجلي اول پروردگار بنص قرآن و اخبار زياده از احصا و ضرورت اسلام و همه مسلمين و دلايل عقليه كه در محل خود بيان شده شخص پيغمبر آخر الزمان است صلي الله عليه و آله و براي اين تجلي مراتب بسيار و مقامات بي‌شمار است بعدد جميع مراتب و افراد خلق از مقام اول ما خلق اللهي گرفته تا ادناي خلق و هر ذره ذره كاينات همه جا و همه چيز بتجلي و امر پروردگار موجود شده و چه خوب ميگويد شاعر اين شعرش را كه

دل هر ذرهٔ كه بشكافي آفتابيش در ميان بيني

و اين آفتاب همان اشراق امر و تجلي پروردگار است و در كتاب مجيد ميفرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون يعني امر پروردگار وقتي كه اراده بفرمايد چيزي را اين است كه بخود آن چيز بفرمايد بشو پس بشود ، پس امر پروردگار با همه چيز است و همه چيز باين امر و اين تجلي برپا است و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس امر خدا با همه خلق هست و با همه سؤال و جواب ميفرمايد و تكلم ميفرمايد و تكلم پروردگار با اين خلق دائمي است و موقت بوقتي و زماني و مكاني نيست چنانكه حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام در تفسير آيه مباركه قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا فرمود بتحقيق خبر ميدهم تو را كه كلام خدا نيست براي او آخري و نه غايتي و منقطع نميشود هرگز ، و اين فرمايش هم منافات با ساير اخبار كه فرمودند كلام محدث است ندارد زيرا مراد از محدث حادث زماني [ص 288] نيست بلكه مراد اين است كه ذاتا حادث است يعني محتاج بخداست پس آن عالم عالم ذر و عالم ميثاق و سؤال و جواب و تكلم است هميشه دائمي است زيرا پروردگار هميشه خلق ميفرمايد چيزي را و كل يوم هو في شأن پس هميشه با آنها تكلم ميفرمايد و عهد و ميثاق ربوبيت خود و عبوديت آنها را ميگيرد و هميشه تجلي ميفرمايد بر خلق خود منتهي بفرمايش امام كه حديثش را روايت كردم خلق نمي‌بينند ، عرض ميكنم چون حالا فراموش كرده‌اند نمي‌بينند و نمي‌شنوند هم‌چنانكه از حديث شنيدي كه فرمود معرفت ثابت شده است و موقف را فراموش كردند و زود باشد روزي متذكر شوند . خلاصه آنكه تجلي و كلام پروردگار دائمي است و دانستي كه تجلي اول پيغمبر آخر الزمان است صلي الله عليه و آله كه فرمود بجابر اول ما خلق الله نور نبي تو است اي جابر ، و گاه بزبانهاي ديگر تعبير آورده‌اند و فرموده‌اند اول ما خلق الله عقل است و عقل و نور پيغمبر هر دو يكي است و عقل يا نور پيغمبر صلي الله عليه و آله را خداوند تنزل داد و پائين فرستاد و ساير مراتب خلق را از آن نور و تجلي اول ايجاد فرمود پس عقل ماده كاينات شد و علت موجودات گرديد چنانكه در حديث شريف فرمودند ، پس هر موجودي در هر مكان يا زماني كه هست از آن ماده است و ماده هر چيزي با خود او است و تخلف از آن نميكند منتهي اين است كه براي اين ماده مراتبي است كه بعضي دون بعضي است مثل اينكه آفتاب را كه در آسمان مي‌بيني نور او تنزل كرده و پائين آمده و در آسمان آفتاب را مي‌بيني و در زمين هم آفتاب مي‌بيني اما ماده آفتابهاي زمين اجرام هوائي و ارضي است ولي ماده آفتاب آسمان جرم سماوي است و در صورت هم فرق ميكنند چنانكه محسوس مي‌بيني كه آفتابهاي زمين رنگهاي مختلفه و شكلهاي مختلفه دارد و در آفتاب آسمان اين اختلافات نيست پس گويا با چشم ديدي كه اين آفتابها همه از يك ماده و يك صورت نيستند [ص 289] و درجات مختلفه دارند اما بآن نظر كه عرض كرديم ماده همه آنها امر خدا و تجلي او است همه صاحب ماده واحده ميشوند و خدا فرمود و ما امرنا الا واحدة پس همگي حكايت امر پروردگار و اجابت سؤال او را نموده‌اند اما برنگ و شكل و اندازه قابليت خودشان و در درجه و مقام خودشان و اختلاف از اين جهت پيدا شده و خداوند ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا يعني براي هر كسي درجه‌ايست از عملش ، يعني از صفتش و صورتش ، پس سؤال پروردگار يكي است و جوابها مختلف است بر حسب درجه عمل هر كسي بعضي بلي گفته‌اند و بعضي نعم گفته‌اند ، و اينكه در آيه مباركه فرمود همه بلي گفتند يعني همه موجود شدند ، و آنكه در حديث فرمود كه بعضي در دل انكار كردند يعني در قابليت و بعكس امر پروردگار كار كردند پس بعضي مؤمن شدند و بعضي كافر و بعضي خوب شدند و بعضي بد مثل اينكه آفتاب از آئينه سؤال ميكند آيا من آفتاب نيستم بزبان حال و مقال و صورت جواب ميدهد بلي و گويا آفتاب را بمن و تو نشان ميدهد اما همين سؤال را آفتاب از ذغال ميكند ذغال جواب انكار ميدهد و بصورت و زبان حال و مقال سياهي نشان ميدهد كه بر خلاف آفتاب است ولي معذلك پيدائي ذغال هم از آفتاب است و اگر آفتاب و روشني نبود تو ذغال را نمي‌ديدي و جواب او را نمي‌شنيدي .

حال اگر اهل بصيرت هستي از اين عرايض ساده مطلب بفهم كه باين سادگي قطعا در هيچ كتاب نديدهٔ مشروط بر اينكه اشتباه نكني و وحدت وجودي يا وحدت موجودي نشوي كه عرايض من بقدر زمين و آسمان با آنها فاصله دارد و بقدر ايمان و كفر فرق دارد . خلاصه كه چون در اول اين كتاب وعده داده‌ايم كه مهما امكن فوايد علمي در آن بگذاريم و بعض مشكلاتي را كه اهل معني غالبا در آن بحث مينمايند حل نمائيم در هر جائي بمناسبت بيان مسألهٔ ميشود و در اين مقام خدا خواست كه اشاره بسخافت عقيده وحدت وجوديين و [ص 290] شركاء آنها شد و ان شاء الله حل اشكال بزرگي از جمعي ميشود و آن امر واحدي را كه جمعي از كوتاه‌نظري ذات خدا پنداشتند معلوم شد كه اشتباه است و اين خلق خداست و واحد هم هست و اين امر خدا و صفت خدا و تجلي خداست و اراده خداست كه در مقام خلق است و نفي و اثبات هم ميشود زيرا خداوند هر وقت خواست اراده ميكند هر وقت نخواست نميكند و چيزي بر پروردگار حتم نميشود ، و بهر حال كه منظور ما اين بود كه امر پروردگار در جميع مراتب خلق با همه ذرات خلق هست و با جميع خلق تكلم فرموده و بهمه آنها امر بموجود شدن فرموده و امر بعمل كردن فرموده و از همه عهد و ميثاق بربوبيت خود و رسالت پيغمبر صلي الله عليه و آله را گرفته است و بهمه فهمانده است كه پيغمبر فرستاده او است و تجلي او است و همان عقل اول است كه تنزل كرده و پائين آمده تا باين خاك و در همه درجات با هر فردي و ذرهٔ از اين خلق هست ، چگونه نيست و حال آنكه وجود هر ذره و قيام هر فردي باين امر و اين تجلي است و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس معلوم شد كه زبان تكلم پروردگار وجود پيغمبر است صلي الله عليه و آله و خداوند با ذات خود تكلم نميكند هم‌چنانكه خلق خود را هم اين طور قرار نداده كه با ذات خود تكلم كنند و جميع خلق با صفت خود تكلم ميكنند ، نمي‌بيني كه گاهي تكلم ميكنند و گاهي تكلم نميكنند و اگر تكلم در ذاتشان بود مي‌بايست هميشه متكلم باشند و يا آنكه مي‌بايست شخص زيد هميشه نفي و اثبات بشود و حال آنكه زيد تا هست نفي و اثبات نميشود و زيد هست و متكلم هم نيست و اشكالي هم ندارد زيرا تكلم صفت او است و نفي و اثبات ميكند آن را و هم‌چنين است امر در پروردگار و لله المثل الاعلي و خداوند صفت خود را محو و اثبات ميفرمايد و يمحو الله ما يشاء و يثبت و عنده ام الكتاب يعني خدا محو ميكند مشيت خود را و اثبات ميكند آن را [ص 291] و انسان را هم همين طور قرار داده و خلق الله آدم علي صورته يعني خدا انسان را بر صفت و صورت خود آفريد كه آيت تعريف و تعرف پروردگار باشد پس تكلم پروردگار هم صفت او است و صفت او است كه زبان تكلم او است و مرادم اين زبان گوشتي نيست اگر چه جناب آخوند نفهمند ، و در بدن اين انسان عرضي هم كه نگاه ميكني همان زبان تنها آلت تكلم نيست بلكه ملاحظه ميكني انسان با زبان و چشم و ابرو و همه اعضاء خود حرف ميزند بلكه با تغييرات حالات و قيافه و رنگهاي مختلفه خود سخن ميگويد نمي‌بيني كه كسي كه رنگش زرد ميشود گويا بزبان فصيح ميگويد ميترسم يا آنكه قرمز ميشود ميگويد خجل هستم و آنكه تو را مي‌بيند و قيافه او عبوس ميشود ميگويد كه تو را دوست نميدارد و آنها كه از ذكر فضائل آل‌محمد عليهم السلام مشمئز و متنفر ميشوند ميگويند كه دشمن آل‌محمدند با اينكه بزبان خود نميگويند اما تو آنها را با اخلاق و احوال و قيافه كه نشان ميدهند ميشناسي و نطق و تكلم آنها را بهمان زبان كه ميگويند مي‌فهمي و لحن قول آنها شناخته ميشود و معلوم است كه مطلب ديگر ميخواهد بگويد اما بدبخت ميترسد كه آنچه در دل دارد بزبان بگويد و مطلب ديگر ميگويد فرضا من و تو را نسبت بغلو ميدهد . خلاصه كه عرضم اينها نيست عرضم اين است كه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله كه خلق اول و موجود اول و كائن اول است صفت خداست و تجلي خداست و امر خداست و تكلم خداست و زبان خداست و هر چه خدا از خود بخلق خود فرموده و فهمانيده با اين زبان است و لايبلغ عن الله الا رسل البشر پس همين طور كه در اين دنيا مي‌بيني زبان خداوند در ابلاغ اوامر و نواهي و احكام و خير و شر انبياء خدا هستند در عالم ذر و عالم حقيقت هم زبان پروردگار در ايجاد خلايق و تعيين درجات ايشان انبياء خدا هستند و پيغمبر ما صلي الله عليه و آله اولي آنها است پس او زبان خداست و خدا با زبان [ص 292] خود فرمود الست بربكم و كفر و شركي لازم نميآيد .

و چون جناب آخوند همه جا در صدد است كه تناقضي در فرمايش مؤلف ارشاد (اع) پيدا كند ميگويد : پيغمبر اگر گفت الست بربكم و بعد از آن گفت و محمد نبيكم و منظورش خودش بود اين تناقض ميشود كه آن بزرگوار هم خدا باشد العياذ بالله و هم پيغمبر ، عرض ميكنم اين مزخرفات اگر چه در نزد عقلا و حكما بسيار خنده‌آور است ولي چون براي هر سؤالي جوابي است ناچاريم جواب بسيار سادهٔ كه مناسب اين سؤال است بنويسيم و بيان واقعي اين مطلب مناسب اين كتاب نيست . پس عرض ميكنم اين هم تناقض نيست و از عرايض سابقه ما دانستي كه اصل اين سؤال و جواب در مقام خلق است و آنجا كه خلقي باشند و كلامي بشنوند و جوابي بدهند نه در مقام ذات پروردگار كه از ادراك خلق برتر و بالاتر است و مقام ربوبيتي كه خدا با زبان پيغمبر سؤال فرمود يعني پرورندگي در مقام خلق است كه پرورنده مي‌پروراند خلق خود را پس اين پرورنده در همان جا است كه پرورده‌شدگان باشند نه آنجا كه نباشند ، خوب هوش خود را جمع كن كه بفهمي و محالات را عقيده خود قرار مده ، پس رب در آنجا است كه مربوب هم باشد مثل اينكه تو اگر خواستي اطفالي را تربيت كني و بپروراني در آنجا مي‌پروراني كه اطفالي باشند نه آنجا كه اطفال نيستند و در آن مقام كه آنها نيستند تو هم مربي آنها نيستي و روزي چندين بار در نماز خودت ميخواني الحمد لله رب العالمين و رب عالمين در مقامي است كه عالمها و عالميان باشند و حمد پروردگار هم عينا در همان جا است كه پرورنده عالميان باشد و حمد خدا و ستايش خدا در همان مقام براي خداست و ملك خداست و ستايش خدا صفت خداست ، آيا نميگوئي كه ستايش ميكنم خدا را ؟ يعني صفات او را ميگويم ، پس ستايش او و حمد او هم صفت او است و پيغمبر (ص) هم صفت او است و ستايش او است و [ص 293] بهمين مناسبت هم اسم او را محمد گذارده يعني او را حمد قرار داده و ستايش خود قرار داده و اسم خود را باو داده و خدا اسم بي مسمي و بي دليل نميدهد پس او حمد خداست كه محمد شده پس اين مقام با مقام ربوبيت اذ مربوب يعني ربوبيتي كه صفتي است از صفات پروردگار كه در مقام خلق و در مقام عالمين بروز ميكند فرق ندارد و تناقضي گفته نشده و اخبار زيادي كه بالصراحه دليل بر اين عرايض است موجود است و اختصارا متعرض نشديم و اما اهل معني ملتفت هستند كه جميع اين عرايض مضمون اخبار و آيات كتاب است و بيش از اين تفصيل نميدهم .

سؤال ( ١٦ ) - نمره ١٠ اين كتاب را از روي كتاب توحيد خدائي سواد مطابق اصل نموده و در روي زمين كسي نيست كه اين كتاب توحيد را بخواند مگر خودشان و علت غائي و ثمره هستي مكونات خودشان ميباشند و اگر يك ساعت زمين خالي از مثل آن وجود نازنين باشد فاني ميشود - صدق مرقوم شده يا نه از عقل است اين حرف يا نه ؟ و در نمره ده مي‌نويسد تناقض بيست و دويم در صفحه ١٣٨ سطر ٢١ جلد چهارم تا سطر هشتم از صفحه بعد مدعي است خلاصه خداوند جميع امور اعتقاديه و شناسائي آن را در كتاب توحيد گذارده و من املائي از روي آن كتاب بر دست خود مينمايم و دستم مينويسد و با نوشته خداوند سواد مطابق اصل است بلا اختلاف . . . و حروف آن كتاب را فقط من ميتوانم خواند . . . و اگر يكساعت زمين خالي از كسي باشد كه آن كتاب را بتواند بخواند زمين بي‌فايده و فاني ميشود . . . و خلاصه در خلاصه من علت غائي موجودات و روح عالم هستم . . . و امام كاتب و واصف است و او ( يعني امام ع ) غير عارف است . باري داعيه ايشان متزلزل و متناقض - من مينويسم با دستم مينويسم ( يعني بي اختيار من ) متناقض و من علت غائي و بدون من دنيا فاني و امام عارف [ص 294] نيست - من ميتوانم خواند و سواد مطابق است ، اگر قدرت داريد جواب بدهيد .

جواب - بلي قدرت بر جواب هست ولي افسوس كه امثال جناب آخوند اهل خطاب و جواب نيستند و براي اهل عرفان هم جواب جامع‌تر و بالاتر از آنچه كه خود مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نوشته‌اند جوابي و بياني نيست و آنها كه ميخوانند چون با نظر انصاف و بي‌غرضي نگاه ميكنند و بعلاوه اهل علم و اطلاعند اين اعتراضات را ندارند و كلام با دليل و برهان را ميپذيرند و عنادي هم با حق ندارند ولي همين كه كلام در دست نااهل ميفتد اين طور ميشود و تعبير سوء مينمايد و حقايقي را كه ايشان از مفاد آيات و تواتر اخبار و دلايل قاطعه ضروريه بيان فرموده‌اند بشكل ادعا تعبير ميكند و حال اينكه ادعائي نيست و بيان مقامي از مقامات نقبا و نجبا و كملين از شيعيان آل‌محمد عليهم السلام است و ربطي بشخص ايشان ندارد و دعوي مقامي نيست الا اينكه ظاهر اين است كه آخوند اصل اين مقام و اين بيان را منكر باشد و انكار او از فضل صاحبان اين مقام كم نميكند ،

شب‌پره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نكاهد

بلي اين ايام موقع جولان همين اشخاص است و دولت دولت آنها است ،

مهر درخشنده چو پنهان شود شب‌پره بازي‌گر ميدان شود

از خداوند خواستاريم كه ظهور موفور السرور حضرت امام زمان عجل الله فرجه را نزديك فرمايد و چشمهاي مرمود ما بندگان را بنور آن بزرگوار روشن فرمايد و معرفت اشخاص نقبا و نجبا را هم در آن عصر ميسر فرمايد و دشمنان آنها را هم در آن موقع بجاي خود بنشاند كه حد خود را بشناسند و بآن مقامات شامخه خيال بي‌ادبي هم ننمايند ، ولي امروز كه چاره جز صبر نيست و معرفت نقبا و نجبا باشخاصهم حاصل نميشود الا اينكه از فضايل نوعيه ايشان علما آنقدر كه [ص 295] مقدورشان است از اخبار آل‌محمد عليهم السلام مي‌نويسند و ما هم مي‌شنويم و گويا دستي از دور بر آتش داريم و اگر گاهي وصفي هم از ايشان بكنيم حكايت وصف عميان و فيل است زيرا از شناختن اشخاص ايشان محروم و از ديدن ايشان كوريم . باري اصل اين ايرادات بر يكي از فصولي است كه در بيان فضايل نقبا ميفرمايند و مقام بيان ايشان را بيان ميكنند كه اگر كسي خواسته باشد باندازه فهم خودش بفهمد بايد تمام فصول آن باب را بخواند براي اينكه در هر فصلي گوشهٔ از مطلب بيان ميشود و از همه آنها بايد نتيجه گرفت و مطلبي فهميد و ما در اين مقام همان فصل مخصوص را از اول تا آخر براي تبرك نقل ميكنيم كه هر كس هر چه ميفهمد از فرمايش خود ايشان بفهمد و غرض جناب آخوند را هم بفهمد . فرموده‌اند :

فصل - بدانكه خداوند خلق را براي معرفت و عبادت آفريده است چنانكه در قرآن فرمود كه من جن و انس را نيافريدم مگر بجهت آنكه مرا عبادت كنند و حضرت سيد شهداء عليه السلام فرمودند معنيش آن است كه مرا بشناسند ، و سبب آن است كه معرفت اول عبادات و اعظم عبادات است چنانكه حضرت امير عليه السلام فرمود كه اول دين معرفت خداست و در حديث قدسي فرموده است كه من خلق را خلق كردم تا شناخته شوم ، و از آنچه سابقا عرض كرديم يافتي كه معرفت انبيا محال است چه جاي آل‌محمد عليهم السلام چه جاي خدا و اشاره بايشان ممتنع است و بنازكتر فهم نتوان ايشان را ادراك كرد و هر چه ادراك كني از جنس خود تو است لهذا خداوند عالم براي خود در هر رتبه وصفي آفريد و آن را سبب معرفت خود قرار داد پس هر كس آن وصف را شناخت خدا را شناخت و هر كس آن را نشناخت خدا را نشناخت و نيست ديگر شناختني جز شناختن آن وصف و نيست آن وصف را شناختني غير شناختن خدا بلكه عرض ميكنم كه [ص 296] شناختني غير همين شناختن معقول نيست و آنچه گفته‌اند همين را گفته‌اند و آنچه باو تكليف كرده‌اند همين بوده است از روز اول تا حال چرا كه از خداوند عدل تكليف مالايطاق روا نبود و از پروردگار حكيم تكليف بعبث شايسته نباشد پس تكليف نشده بوده است مگر بهمين و اراده نكرده است خدا مگر همين را و معني ندارد معرفت مگر همين ، آيا نمي‌بيني كه تو ميگوئي من زيد را ميشناسم و آنچه از او ميشناسي نه ذات او است بلكه رنگ و شكل و اندام و حركات او است و اينها همه وصف او است ، آيا نمي‌بيني كه اگر اين صفاتش تغيير كند ديگر او را نمي‌شناسي ، پس معرفت زيد معني ندارد مگر معرفت صفات و ذات از غير خدا شناخته نميشود يعني شناختني ندارد پس چگونه ذات خدا شناخته شود و شناختني داشته باشد ؟ گفته‌اند زيد را بشناس و معني شناختن او فهم رنگ و شكل و اندام او است و بذهن سپردن اينها ، حال معرفت خدا هم معرفت صفات او است و غير از اين مطلقا معني نداشته و ندارد و صفت خدا غير از خداست چنانكه در توحيد دانستهٔ و غير خدا خلق خداست ، حال اگر آن صفت بالاتر از رتبه تو باشد كه همان عيبهاي سابق را دارد و باز تو آن را نخواهي شناخت پس بايد در رتبه تو باشد و هست و آن نفسي است كه خدا براي تو خلق كرده است و فرموده آيات خود را در آفاق و در نفوس خود ايشان نشان ايشان ميدهيم و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند هر كس نفس خود را بشناسد پروردگار خود را شناخته است و حضرت امير عليه السلام فرمودند هر كس نفس خود را بهتر شناسد خداي خود را بهتر شناسد و در انجيل است بشناس نفس خود را كه بشناسي رب خود را ، پس نفس هر صاحب نفسي صفت خداست در نزد او كه خدا خود را بآن نفس براي او شناسانيده است و هر گاه او را بشناسد خداي خود را شناخته است و هر گاه نشناسد نشناخته است و بقدري كه بشناسد او را شناخته است رب خود را و [ص 297] سابقا شرح اينها شده است و اينجا بجهت حاجت اشاره ميكنيم و حاجت بتفصيل نيست . پس هر كسي نفسي دارد كه آن نفس فؤاد او است و نور خداست در او كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود از فراست مؤمن پرهيز كنيد كه او بنور خدا نظر ميكند ، و آن نور خدا كه مؤمن با او نظر ميكند همان فؤاد و نفس او است و همان حقيقت او است كه خدا او را وصف و مثال خود قرار داده است و او را جامع جميع صفات توحيد خود مناسب آن رتبه كرده است ، اگر خواهي بداني كه چگونه جامع است و چقدر جامع است در همين تدبر كن كه جميع مراتب توحيد و مقامات تفريد و جميع تنزيه و تقديسي كه حكماي بالغ براي خدا كرده‌اند و ميكنند همه از آن حروفي است كه در آن كتاب مبين خوانده‌اند و آنچه بعد از اين در مرتبه توحيد ترقي كنند چه در دنيا و چه در برزخ و چه در قيامت و چه در مقامات جنت كلا از حروف همان كتاب توحيد است كه خداوند با قلم اختراع بر لوح ابداع نگاشته است و آن كتاب در وصف مقامات توحيد و تنزيه غايتي ندارد و بپايان نخواهد رسيد ، خدا ميفرمايد قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا نميدانم ميفهمي چه ميگويم يا نه ؟ سهل است سخن را روي با صاحبدلان است ، پس اين كتاب همايون نسخه جميع مسائل تفريد و تنزيه خداست بلانهايه و هر كس هر قدر استكشاف از آن ميكند همانقدر در توحيد عالم ميشود و تفاضل مراتب مردم و بلندي رتبه ايشان بقدر معرفت ايشان است در توحيد و هر كس بآن مقام رسيد و آن كتاب را گشود و مشاهده نمود و او را خواند آگاه بر مسائل توحيد بقدر خود شده است و هر كس بآن مقام نرسيده جميع آنچه ميگويد محض تقليد يا محض ادراكهاي ناقص است كه در مقام اشاره يا عبارت است و دخلي بوصف خدا ندارد و در ايشان است قول خدا كه ماقدروا الله حق قدره يعني نشناختند خدا را حق شناختن ، و فرموده [ص 298] است سبحان ربك رب العزة عما يصفون يعني منزه است پرورنده تو كه پرورنده عزت است از آنچه مردم وصف ميكنند و حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه تو چناني كه خود خود را ستودهٔ من ستايش تو را احصا نميكنم ، و ستايش خود مر خود را همان فؤاد است كه وصفي است كه خدا خود را بآن وصف كرده است و هر چه در زير رتبه او است محاط تو است و تو باو احاطه داري و او را تميز دادهٔ و ادراك كردهٔ و وصف خدا نتواند بود و خدا جميع آن مسائل را كه از مكلفين خواسته است اعتقاد بآن را و شناختن آن را همه را در اين كتاب توحيد گذارده است و اگر بفهمي من هم آنچه در اين كتاب مينويسم املائي است كه از روي آن كتاب ميكنم بر دست خود و دستم مينويسد و اين كتاب در عالم كتابهاي ظاهري نسخه همان كتاب است كه خدا بقلم خود نوشته است و سواد مطابق اصل است بلا اختلاف ، پس هر كس را طمع ادراك مسائل توحيد است بايد سعي در وصول بآن مقام نمايد و حروف آن كتاب را بخواند و عالم خالي از كسي كه آن حروف را خوانده باشد نيست و هميشه علما بوده‌اند و هستند و اگر يك ساعت زمين خالي از كسي باشد كه آن حروف را بخواند عالم بدون غايت خواهد ماند و لغو خواهد بود وجودش و در آن ساعت بايد فاني شود چرا كه خدا ميفرمايد من خلق را خلق كردم تا شناخته شوم ، و فرض كردي كه عالم باشد و كسي نباشد كه خدا را بشناسد پس بايد غايت كه معرفت است در ايام خلو بعمل نيامده باشد پس در آن هنگام علت غائي موجود نباشد و اگر يك دم بشود بي علت غائي هميشه ميشود ، اگر اعضا بي روح يك روز بتوانند زنده باشند هميشه ميشود زنده باشند و بديهي است كه اگر يك روز بدن بي روح باشد فاسد شود و مي‌گندد ، پس هم‌چنين اگر عالم چند گاه بدون علت غائي زيست كند بايد فاسد شود بلكه از آنِ اول نگذرد ، پس از اين جهت احاديث بسيار رسيده است كه اگر زمين خالي [ص 299] از حجت شود فرو ميرود و فرمودند كه زمين خالي از عالم نشود و احاديثش گذشت . پس معلوم شد كه بي علت غائي نميشود و علت معرفت است و معرفت بخواندن آن كتاب است پس بايد هميشه كسي باشد كه آن كتاب را بخواند و اين امام نيست بجهت آنكه اين كتاب را براي رعيت نوشته‌اند و قاري اين كتاب و عارف باين معرفت شيعيان باشند و امام كاتب و واصف است و او غير عارف است .

عرض ميكنم فصل مبارك را از اول تا آخر استنساخ نموديم براي زينت اين كتاب و اينكه در رساله ناقابل ما هم قطرهٔ از آن بحر محيط اغتراف شده باشد و كلماتي از آن كتاب نسخه شده باشد و مطالعه‌كنندگان ملاحظه ميفرمايند كه تعبيرات جناب آخوند جميعا سوء تعبير است و استعجاب بي‌مورد نموده است و لازم است توضيحي در بعضي از عبارات فصل شريف داده شود و اگر بخواهيم در صدد شرح آن برآئيم فعلا از حوصله ما خارج است و ميتوان گفت كه تمام كتاب ارشاد شرح همين فصل است . خلاصه آنكه بيان ميفرمايند كه منتهاي معرفت و تنزيه پروردگار براي هر كسي تا هر درجه و در هر درجه كه حاصل شود همان است كه از نفس خودش فهميده و راهي ديگر براي انسان بمعرفت هيچ چيز جز نفس خود انسان نيست و اين امري است مسلم و در جاي خود همه حكما توضيح داده‌اند و آيات و اخبار و دلايل قاطعه گواه اين مطلب است و منظورشان از آن كتاب توحيد نفس انسان است كه موافق حديث شريف صورت انسانيت بزرگترين آيات خداست و آن كتابي است كه خداوند بدست خود نوشته است ، منتهي اين است كه هر نفسي باندازه درجه و مقام خودش است و هر كس هر چه ميگويد از مراتب معرفت يا در كتابي مينويسد همان است كه در نفس خود ميخواند و ميفهمد و بدست خود ميگويد بنويس و جامعيت هر كسي باندازه جامعيت نفس او است و اين موضوع كه اشكال و تعجبي ندارد و دعوي بخصوصي نيست و اين [ص 300] نفس و اين كتاب را براي همه كس خداوند قرار داده و در اشعار منسوب بحضرت امير است كه :

أتزعم انك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر

دواؤك فيك و ماتبصر و داؤك منك و ماتشعر

و انت الكتاب المبين الذي بأحرفه يظهر المضمر

پس همه كس صاحب اين كتاب هست مشروط باينكه بنفس خودش هر كسي نظر بكند و آيت پروردگار را در كتاب نفس خود به‌بيند و بگويد يا بنويسد و خداوند ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون يعني آنچه ميگوئيد اول بنفس خود نگاه بكنيد و بعد از آن بگوئيد . باري اينكه امري مسلم است و كجا ايشان نوشته‌اند كه در روي زمين كسي نيست كه اين كتاب توحيد را بخواند بجز ايشان و چرا بايد آخوند دروغ بگويند و افترا به‌بندند و فكر نكنند كه كتاب ارشاد سه مرتبه طبع شده و در همه جاي دنيا موجود است و دروغ ايشان تأثيري ندارد و كجاي ارشاد ايشان نوشته‌اند كه علت غائي ايجاد و ثمره مكونات خود ايشانند جز اينكه بمناسبت مقام بيان فضل علما را فرموده‌اند و اينكه زمين هم از وجود عالمي كه عارف بخداوند باشد خالي نمي‌ماند و البته اين طور است زيرا معرفت و عبادت علت غائي وجود خلق و جن و انس است ، حال اگر همه آنها صاحب معرفت نشدند بعضشان لامحاله صاحب معرفت ميشوند و خلقت پروردگار لغو نميشود و اگر خلقت لغو ميشد البته فاني ميشد و اين مضمون آيات و اخبار لاتحصي است كه در همان كتاب ارشاد چندين جا بيان شده و ما اينجا بتكرار نمي‌پردازيم و اين مطلبي است كه براي شخص موحد و مطلع شبهه در آن نيست و البته امر چنين است كه اگر زمين از وجود علما و اهل معرفت خالي شود در آن موقع علت غائي حاصل نشده و لغو است و از خداي حكيم لغو سر نميزند ، ولي كجا ايشان نوشته‌اند [ص 301] آن علت غائي من هستم و چرا بايد شما ذهن مردم را مشوش كنيد كه از فهميدن مطلب حقي محروم شوند و پريشان شوند ؟ بلي ايشان نوشته‌اند آنچه در اين كتاب مينويسم از مراتب توحيد و تنزيه نسخهٔ از آن كتاب توحيد است كه دستم مينويسد و اين چيزي نيست كه مخصوص بايشان باشد و هر كس در دنيا هر چه بنويسد در اين باب نسخه‌ايست كه از كتاب توحيد خودش كه عبارت از نفس خودش و حقيقت خودش است مينويسد ، و كجا ايشان نوشته‌اند كه حروف آن كتاب را فقط من ميخوانم لاغير ؟ بلكه هر كسي ميتواند حروف كتاب خود را بخواند حتي جناب آخوند هم آنچه نوشته نسخه‌ايست كه از كتاب توحيد خودش خوانده و نوشته است منتهي آن را تحريف و تصحيف نموده و بفرمايش خداوند كلمات را از مواضع خودش تحريف نموده و سواد مطابق اصل نيست ، و اما آنچه ايشان نوشته‌اند سواد مطابق اصل است بلا اختلاف و دليل هم دارد براي اينكه آنچه نوشته‌اند با كتاب خدا كه بدست همه ما داده‌اند مطابق است و با اخبار آل‌محمد عليهم السلام كه شرح آن كتاب را فرموده‌اند مطابق است و با دلايل و آيات آفاق و انفس كه خداوند بهمه مردم ارائه فرموده است مطابق است و با ضرورت شيعه و اجماع مطابق است و با دليل عقل قاطع مطابق است پس شكي باقي نمي‌ماند كه نسخه مطابق اصل است زيرا با جميع نسخي كه خداوند ميزان قرار داده تطبيق ميشود ، پس چه اشكالي است كه ايشان بنويسند آنچه را كه در آن كتاب نوشته‌اند موافق كتاب توحيدي است كه در نفس ايشان مرتسم شده و ايشان هم تغييري در آن نداده‌اند و مثل ديگران انكار نكرده‌اند زيرا بسياري هستند كه آنچه در كتاب نفس ايشان مرتسم شده كه كتاب توحيد است منكر ميشوند چنانچه خداوند ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم . خلاصه كه در اين كلمات از فصل شريف هم غلو و مبالغه و تناقضي نيست و ما تمام فصل را نسخه [ص 302] كرديم كه اهل علم خودشان قضاوت نمايند و محتاج بزحمت ما نباشد .

باقي ماند اعتراضشان در اينكه ايشان مرقوم داشته‌اند كه هميشه بايد در زمين كسي باشد كه حروف آن كتاب را بخواند يعني عالم عارفي بايد باشد و مضمون اخبار را ذكر فرمودند كه زمين خالي از حجت نميماند و علت غائي بايد در خلق هميشه حاصل بشود و صاحبان علم و معرفتي باشند كه حد اقل البته يكي است و زيادتر هم البته هستند چنانچه در اخباري است كه در همان جلد چهارم روايت فرموده‌اند و از دوازده نفر تا هفتاد نفر و صد نفر هم شمرده‌اند كه بتكرار آن اخبار بواسطه عدم مجال نمي‌پردازيم و هر كس طالب است رجوع ميكند و تصريح فرموده‌اند كه مراد از اين شخص يا اشخاص غير امام است و مراد شيعيان ايشانند و اين هم صحيح است و مطلب مشكلي نيست زيرا كه پيغمبر و امام داعي از جانب پروردگارند و وصف پروردگار و توحيد پروردگار بوسيله ايشان شده و كاتب و محرر و مظهر كتاب توحيد اين بزرگوارانند و خداوند به پيغمبر صلي الله عليه و آله خطاب ميفرمايد كه قل هو الله احد بگو اي پيغمبر كه خدا يكي است و ظاهر كن اين مطلب را و امام هم نفس پيغمبر است و با نفس خود اين اظهار را فرموده و كتاب مبين بزرگ نفوس ايشان است و اين دعوت بوسيله ايشان شده پس لامحاله مدعويني دارند و معقول نيست كه انسان خودش خودش را دعوت نمايد بلكه هميشه ديگري را دعوت ميكند پس پيغمبر و امام كه تشريف آوردند و اينهمه رنج معاشرت امت را كشيدند براي دعوت امت بود كه البته غير خودشانند و دعوت كردن ايشان خودشان را كه محتاج باين زحمت نبود و ايشان بشير و نذير ديگران بودند نه براي خودشان و تحصيل حاصل نميخواستند ، پس امام داعي خداوند است كه ديگران را دعوت فرمايد بسوي توحيد و بسوي ساير مراتب معرفت و خداوند ميفرمايد و لتكن منكم امة يدعون الي الخير و در آيه [ص 303] ديگر است كنتم خير امة اخرجت للناس حال در اين آيات چه ميگوئي ؟ اگر بعادت معهودي كه داريد كه در تفسير آيات رجوع بائمه اطهار نميكنيد و خيال ميكنيد خودتان ميفهميد ميگوئيد اين آيات خطاب بهمه امت است و در امت كساني هستند كه دعوت بخير ميكنند و امر بمعروف و نهي از منكر مينمايند و لامحاله قبول ميكنيد كه كساني اين دعوت را ميكنند كه عارف بخير و معروف و منكر شده باشند و عالم و عارف باشند در اين موقع حرف خودت نقض ميشود و معلوم ميشود كه در امت علما و عرفائي هستند كه امر پروردگار و علت غائي بوجود آنها حاصل ميشود و شايد در اين مقام مشكلت باشد ولي موافق آنچه ما ميگوئيم كه ميخواهيم همه چيز را از فرمايش امام بگوئيم ميگوئيم اين آيات خطاب بائمه اطهار است صلوات الله عليهم و اخبار زيادي داريم كه بلفظ ائمة نازل شده بوده و تحريف شده است و امة شده است و امام (ع) ميفرمايد كه خير امة امام حسين (ع) را نمي‌كشد ولي آيه خير ائمةٍ بوده است و خطاب بهمه امت نيست ، بهر حال كه آيات در شأن ائمه اطهار است و داعي بخير و آمر بمعروف و ناهي از منكر ايشانند و بايد دانست كه ايشان كرا دعوت كرده‌اند و آيا دعوت ايشان بامر پروردگار نتيجه بخشيده يا نبخشيده و آيا كسي عامل بخير پيدا شده يا نشده و كسي عامل بمعروف و تارك منكر شده است يا نشده اگر شده كه مطلب ما حاصل است و مراد ما از عالم عارف بكتاب توحيد همان است و او البته از سنخ رعيت است و امام نيست و اگر همچو مدعوي پيدا نشده پس دعوت امام كه عين دعوت خداست لغو شده و اگر كسي نبوده كه دعوت او را بپذيرد كرا دعوت كرده و چرا امام كه عالم السرّ و الخفيّات است نميدانست كه كسي نيست كه قبول دعوت نمايد و موحد و مؤمن شود و چرا ائمه اطهار (ص) در دعوت امت اينهمه زحمت كشيدند و مبتلا شدند و اين معقول نيست كه دعوت امام (ع) بي‌اثر [ص 304] باشد و امروز وجود امام زمان عجل الله فرجه و حيات او بي‌اثر باشد و آيا نتيجه وجود امام در مثل اين ايام چيست ؟ آيا ميگوئي شيعياني و اشخاصي كه عمل بقول او بكنند و توحيد و عبادت پروردگار را كه علت غائي است بنمايند دارد يا ندارد ؟ اگر ندارد كه عبث مانده است و هيچ شغلي ندارد و براي حفظ و حمايت كي مانده است و اگر مسلمين و مؤمنيني نيستند چه اسلامي را نگاه ميدارد و اگر هستند و البته چنين است پس مطلب ما حاصل است و آن جماعت كه علت غائي از خلقت بواسطه آنها حاصل ميشود و البته بوسيله امام عليه السلام دعوت شده‌اند زيرا خودشان بسوي پروردگار راهي ندارند البته آنها غير امامند بلكه آنها نور امامند و شيعه امامند و قطعا امثال ما و جناب آخوند نيستيم ، اما ما كه اگر از كمترين دوستان و بندگان آنها محسوب شويم افتخار داريم ولي ميدانيم كه در عمل قاصر و مقصريم و نتيجه دعوت امام (ع) نمي‌توانيم باشيم اما امثال جناب آخوند كه بكلي منكر فضايل و فرمايشات امام عليه السلامند كه بطريق اولي نيستند ، پس لامحاله در هر زمان براي امام (ع) شيعياني است و علمائي در امت هستند كه نتيجه دعوت و زحمت امام ايشانند و آئينه سرتاپانماي امامند و محل نظر و توجه خداوندند كه زمين و آسمان را بواسطه ايشان برپا داشته و باران بواسطه آنها نازل ميشود و روزي خلايق بواسطه آنها داده ميشود و خلاصه آنكه علت غائي موجودات آنها هستند منتهي اين است كه از عدم سعادت از درك فيض حضور ايشان در اين زمانها محروميم و

لله تحت قباب الارض طائفة اخفاهم عن عيون الناس اجلالا

و آيات و اخباري كه دلالت بر اين مراتب دارد لاتعد و لاتحصي است و هر كس هم خواسته باشد بهمان كتاب مبارك ارشاد كه موضوع در همين باب است مراجعه خواهد نمود و تا همين جا جواب اين اعتراض را هم خاتمه ميدهيم .

[ص 305] سؤال ( ١٧ ) - نمره ٥ سن مراهقه عالم در زمان ما ميباشد يعني چه ؟ و در تناقضاتش مينويسد در صفحه ١١٠ سطر ١٦ جلد اول سن مراهقه عالم را در زمان خودشان معين فرموده و در صفحه ١٥٤ سطر ١٩ جلد ٣ سن مراهقه را در آينده تحقيق فرموده و متناقض است جواب بدهيد .

جواب - راهَقَ الغلام الحُلُم يعني پسر نزديك ببلوغ رسيد و هنوز بالغ نشده و سن مراهقه در طفل انسان آن زمان را ميگويند كه آثار بلوغ شروع ميشود در او پيدا شود از تغيير رنگ و بشره و صدا و غير ذلك و در اخلاق او هم آثار نزديكي بلوغ بروز ميكند و شعورش ميخواهد زياد شود ولي چون هنوز نضج تمام در بدن او پيدا نشده و رطوبات مبلده كه لازمه بدن طفل بود و مي‌بايستي بواسطه آنها عرض و طول زياد كند و كش بياورد زياد دارد تابش نور شعور آثار معكوسي در طفل نشان ميدهد و علي الظاهر شرش زياد ميشود و شيطنتهاي طفلانه او بيش از پيش ميشود و حال آنكه لازمه بروز عقل و شعور اين بود كه ترك آن اخلاق و احوال نمايد و آثار موافق عقل و صلاح از او بروز نمايد ولي ظاهرا فسادش بيشتر ميشود و علت اين امر اين است كه در حال طفوليت بواسطه ضعف قواي طبيعي و ضعف اراده كه از خواص حيوانيت است و طفل هم پيش از بروز شعور نزديك بحيوانيت است نمي‌توانست ابراز احساسي بنمايد و بهمين جهت ميديدي كه مطيع پدر و مادر هم هست و بيچاره حتي خيال مخالفت را هم نميكرد و آنچه از آنها مي‌شنيد آن را وحي منزل مي‌پنداشت و اطاعت امر و نهي آنها را مينمود و حتي از لولوي موهوم ميترسيد و بوعده و نويدهاي بي‌معني اميدوار ميشد ولي قدري كه بزرگ‌تر ميشود و قواي طبيعي او زيادتر و از آنطرف در اثر معاشرت بزرگترها نور شعور هم در او تابش ميكند و خرده خرده چشمي باز ميكند و چيزي ميفهمد از آن حالت تسليم كه در طفوليت داشت بيرون ميآيد و بواسطه نواقص [ص 306] طبيعي و رطوبات زيادي كه هنوز دارد و كدورت مشاعر انسانيت كه تازه اول بروزش است چيزها را بشكل حقيقي واقع خارج احساس نميكند و نمي‌بيند و تصورات موهوم ميكند و بخارات دماغش چون زياد است و تصفيه نشده صورتهاي خارجيه را تغيير ميدهد و مشوش ميكند و اي بسا معكوس ميكند و همه اينها از اثر تابش روشني شعور انسانيت است كه قبل از تابش آن روشني و حرارت آن ، دماغ اين طفل بهمين اندازه گرمي هم كه اين بخارات از او متصاعد بشود نداشت ، حالا كه آن حرارت پيدا شده رطوبات او بخار كرده و آن بخارات جلو آفتاب شعور را ميگيرد و نميگذارد كه آن روشني بآنطور كه هست در همه فضاي دماغ بتابد و همه چيز را احساس كند و چون دايم هم در تحول و انقلاب است گاه ميشود كه گوشهٔ از فضاي دماغ روشن ميشود و چيزي مي‌بيند و گاه تاريك ميشود و احساساتش ناتمام ميماند و خلاصه آنكه حقيقت را درست نمي‌بيند اين است كه مي‌بيني تسليم او براي پدر و مادر كم ميشود و چون چيزهاي ناقصي و كج و معوجي خودش ادراك كرده و اختلافاتي با آنچه آنها ميگفتند احساس ميكند ديگر قانع بآنچه آنها ميگفتند نميشود خودش هم كه ادراك درستي نكرده است اين است كه بناي نافرماني را ميگذارد و مي‌بيني ايراد و اعتراض بر سلوك و معتقدات پدر و مادر دارد و غالبا آنها را تخطئه ميكند و نسبتهاي ديگر بآنها ميدهد و خود را داناتر از آنها مي‌پندارد و خلاصه آنكه از آنها كمتر چيزي را مي‌پذيرد و چون قواي او هم زيادتر شده و در خود قدرت مخالفت را مي‌بيند سر از اطاعت ميتابد و شرش زياد ميشود و مشغول فساد ميشود و پدر و مادر مهربان هم ناچار بر همه اين احوال صبر ميكنند تا تدريجا اين طفل شعورش زياد شود و كم‌كم اين اخلاق فاسده را در اثر تربيتهاي ملايم و نصايح و تعليمات و تربيتهاي معلمين و تجاربي كه بر خود طفل حاصل ميشود ترك نمايد و آن رطوبات مبلده كه ذهن را بكلي [ص 307] فاسد كرده بود در اثر تابش مستمر و متوالي آفتاب شعور كم شود و فضاي دماغ او روشن شود و جميع جزئيات و كليات علي ما هي عليه نمايش پيدا كند و مانعي براي ادراك آنها نباشد و در آن موقع ديگر طفل بالغ ميشود و تكليفات بزرگترها بر او هم وارد ميآيد و مردي ميشود عاقل و قوي و جميع اسباب ظاهر و باطن او تكميل ميشود و مشغول خدمت و اداء وظيفه ميشود و چون جميع حركات و اخلاق او در اين موقع از روي شعور و عقل است حدود تامه بر او جاري ميشود و كارهاي خوبش تقدير ميشود و از اعمال بدش مؤاخذه شديد ميشود و ديگر عفو و اغماض در كار او نيست و بنا نيست با او ملايمت شود زيرا كه عقل كه نتيجه وجود هر شخصي است در او بروز كرده و مستقل شده و قابل مخاطبه و ثواب و عقاب شده . خلاصه آنكه مقصودم ترجمه لفظ مراهقه بود و بمناسبت اين مختصر عرض شد .

و اما زمان بلوغ در اطفال از حيث سن حد متوسطي كه عادي است سن چهارده و پانزده است و در افراد نادره ممكن است در سن كمتر آثار بلوغ بتمامها بروز نمايد و بالغ شود و ممكن است بواسطه ضعف قوي ديرتر بروز كند و در شرع هم اول سن چهارده و آخر آن را فرموده‌اند باختلاف اخباري كه در اين باب داريم و علما باختلاف فتوي داده‌اند و سخني در اين باب نداريم ، و اما در حقيقت واقع كه احكام شرع هم بر روي همان است احكام بلوغ و حدود تامه وقتي بر او جاري ميشود كه بآن اندازه عقل كه فهم تكليف را بنمايد پيدا كرده باشد و في المثل اگر كسي از حيث سن بحد بلوغ شرعي هم رسيده ولي فهم خوب و بد را نميكند و تميز و تعقل پيدا نكرده و خطاب شرعي را نميفهمد شرعا مكلف نيست و تكليفات شرعيه بر عقل است و در عرف هم عادت بر همين است و خلاصه آنكه زمان بروز عقل يك زمان معين مقطوعي نيست و بسته بتقدير پروردگار است و علم آن در نزد كسي نيست .

حال اين مقدمه مختصر و معلوم را كه دانستي عرض ميكنم كه [ص 308] زمان مراهقه عالم را هم كه حكما بيان ميكنند و در دو سه جاي از كتاب مبارك ارشاد بيان فرموده‌اند و دوره تشريعي عالم را با دوره تكويني تطبيق ميفرمايند مقصودشان آن اوقات از ازمنه تشريعي است كه في المثل طفل عالم از حد صباوت و بي‌شعوري صرف بيرون آمده و في الجمله تميز پيدا كرده و از حقايق معارف و معاني اصول شرعيه مختصري گوشزد شده باشد و شروع به تمرين او شده باشد و هنوز هم عقل كاملي پيدا نكرده و اين مراتب را با چشم عقلاني كه مدرك امور معنوي است ادراك نميكند و مدركاتش عموما اموري است كه تطبيق با واقع نميشود و تصورات موهومه زياد دارد و حتي از امور واقعيه قطعيه كه متفق عليه همه امت است يقينش سلب ميشود و تمام اعتمادش بعقل ناقص خودش ميشود و غالب فرمايشات پدر و مادر را رد ميكند و بآنچه هم كه علي الظاهر قبول ميكند قطع و يقين حاصل نميكند و استدلال ميكند كه مفاد آيات كتاب و اخبار و دستورهاي ابوين شرعي جميعا مظنون است و بيش از گمان چيزي از آنها حاصل نميشود و در همه اين اظهارات هم حق دارد و بايستي با او مدارا و ملايمت كرد زيرا تا يقين بامري حاصل نشود اطمينان حاصل نميشود و قهرا وقتي كه يقين نباشد جايگير آن شك و ترديد است و چاره جز اين نيست و يقين براي عالم وقتي حاصل ميشود كه عقل خالص در او بروز نمايد پس فرمان‌فرماي كل مملكت عالم عقل باشد و از روي علم و احاطه بجميع جهات هر چيزي علم بآن حاصل كند و همه چيز را كما هو حقه ببيند و بگويد كه آن عقل در زمان بلوغ عالم بروز خواهد كرد وقتي كه قواي طبيعي ظاهري عالم تكميل شده و رطوبات زيادي آن در اثر حرارت و تربيت معلمين و اكتشاف علوم معنويه و رياضت اذهان بتداول آن علوم نضج بگيرد و آن وقتي است كه در نتيجه ابتلاي بصدمات و لطماتي كه در نتيجه آن فساد اخلاق‌ها و نافرماني‌ها و جريان قوانين موضوعه فاسده كه [ص 309] برأي و عقل خود ميگذارند واقعا خسته شوند و غرور حيوانيت در آنها كم شود و حرص‌ها و حسدها و كبرها و جاه‌طلبي‌ها تخفيف يابد و از روي كمال اضطرار خواسته باشند بدون هيچ غرض بفكر كار خود باشند و عاقبت‌سنجي نمايند و جميع امور گذشته و نتايج سوء آنها را نصب العين نمايند و راه چاره را بجويند و بحكم فطرت اوليه الهيه كه در نهاد جميع بشر وديعه گذارده شده است رو بخدا نمايند همان طوريكه شخصي كه در كشتي نشسته باشد و مشرف بر غرق ميشود و دستش از جميع وسائل و اسباب كوتاه است رو بخدا ميكند و نجات خود را مي‌طلبد هر وقت كه كار عالم باين جا رسيد همان وقت است كه عقل در عالم ظاهر ميشود و آن عقل باعتقاد ما مسلمين شخص امام و غوث اعظم عليه السلام است كه وقت ظهور آن بزرگوار عالم بحد رشد و بلوغ رسيده و عقل او كامل شده است و جميع معايب كار خود و جهالتهاي خود را برأي العين مي‌بيند و از همه وسائل و اسباب و تدابير سابقه خود مأيوس ميشود و از توسل و التجاء بدزدان و رياست‌طلبان و دروغ‌گويان و گرگاني كه بلباس ميشان ملبس شده‌اند دست برميدارد و از پي بزرگي و دلسوزي و عاقلي و خيرخواهي ميگردد كه عرض حاجت نمايد و دواي درد خود را بخواهد و بقول و وعده او اطمينان و يقين حاصل كند و در آن وقت است كه خداي مهربان غوث و ملجأ او را نشان ميدهد و پدر مهربان كه در آن ايام از شر طفل شريرْ خود را پنهان نگاه داشته بود نقاب از رخ برميدارد و مردم بزرگ خود را مي‌بينند و ميشناسند و تمكين امر او را مينمايند و بقول او يقين ميكنند و اساس خودسري و ظن و تخمين و اِن قلتَ قلتُ يا قواعد و قوانين كوركورانه كه در طول ايام آزمايش كرده‌اند و فساد همه آنها را ديده و دانسته‌اند برچيده ميشود و همه مردم در آن دوره عاقل و بالغ ميشوند و بفرمايش حضرت صادق عليه السلام وقتي كه امام (ع) تشريف بياورد دست بر سر همه مؤمنين [ص 310] ميگذارد و عقل همه از بركت دست آن حضرت كامل ميشود و همه عارف بخوب و بد ميشوند و حتي در آن زمان پيرزن‌ها در خانه خودشان تفقه ميكنند و حكم شرعي را ميفهمند ، اما امروز كه هنوز زمان بلوغ و ظهور نرسيده از زنها گذشته حتي علما و مجتهدين ما از احكام شرعيه چيزي نميدانند جز گمانهائي كه ميكنند ، حتي معني قرآن را يقين نميكنند و باخباري كه در دست داريم يقين نميكنند و هر چند هم كه بآنها گفته شود كه اينها صحيح و مقطوع است قبول نميكنند و حتي گويندگان را هم تسفيه ميكنند مثل همان طفل مراهق كه عرض كردم از فرط غرور و ناداني معتقدات پدر و مادر را انكار دارد و آنها را نسبت بسفاهت ميدهد و عقل خود را بر نص آنها ترجيح ميدهد و حق هم دارد زيرا با چشم نمي‌بيند آنچه آنها ميگويند و بهمان ادراك مشوش و كج و معوج خودش بيشتر يقين ميكند و اين مطلب هم از فطرت انسان است و خداوند اين طور قرار داده كه تا چيزي را نفهمد و نبيند قبول نميكند و مداراي پدر و مادر هم در اين موقع از همين جهت است كه تكليف شاقي نبايد كرد و بايد صبر كرد تا مشعر پيدا كند .