فهم سخن گر نكند مستمع قوت طبع از متكلم مجوي
فسحت ميدان ارادت بيار تا بزند مرد سخنگوي گوي
و پوشيده نباشد كه جناب آخوند باز در روايت خيانت كرده و يك كلمه را اسقاط نموده كه معني كلام از زمين تا آسمان فرق ميكند و در ارشاد نفرمودهاند كه اين كتاب جان تكويني است بلكه فرمودهاند « اين كتاب تدوين همان جان تكويني است » و عبارت در صفحه ٤١ جلد چهارم ارشاد العوام است و بعد از عبارات و مطالبي فرمودهاند كه مطالعهكننده بعد از خواندن آنها بايد مطلب را درست بفهمد و ما اگر بخواهيم همه آن تفصيل را بنويسيم بسيار بطول ميانجامد ولي ممكن است بطور اختصار در شرح همين كلمه عباراتي بنويسيم كه چطور كتاب [ص 260] ارشاد تدوين جان تكويني عالم است و لا حول و لا قوة الا بالله و مقدمةً مطلبي را كه در جواب سؤال قبل عرض كردهام بايد در نظر داشته باشيد كه كتاب ارشاد گويا فارسي مطالب قرآن و تفصيلي از اجمال او است و چيزي غير از آنچه در قرآن بيان شده و در اخبار اهل بيت تفسير فرمودهاند نيست و از خودشان چيزي ننوشتهاند پس در اغلب احكام و آثار تابع احكام قرآن ميشود و قبول آن قبول قرآن و رد آن رد قرآن و احترام آن احترام قرآن و توهين بآن توهين بقرآن است زيرا نسخهايست از قرآن با توضيح و تشريح بيشتري از مجملات قرآن كه جميع آن توضيحات هم مأخوذ از قرآن و اخبار است ، حال اين مقدمه را داشته باش تا برسيم . پس عرض ميكنم روح تكويني عالم كه فرمودهاند مراد روح جميع كاينات است و كاينات كه گفته ميشود در السنه اخبار آلمحمد و حكما از مقام عقل است كه اول ما خلق الله است تا پائين و عقل مخلوق اول و كائن اول است و جميع مخلوقات بعد از او است و اما بالاتر از مقام عقل را كون نميگويند بلكه اسم خلق هم غالبا اطلاق نميكنند و قبل از مقام عقل را مقام امر ميگويند و خداوند ميفرمايد له الخلق و الامر پس دو مقام است و از عقل بپائين را مقام خلق ميگويند و ببالا مقام امر ميگويند و مقام امر هم باز درجاتي دارد كه گاهي مجملا بهمه مشيت ميگويند و گاهي تفصيل ميدهند و درجاتي قائل ميشوند و مقام فؤاد و اسم و مسمي ميگويند و اگر چه كه درجات امر و مشيت هم باز خلق خداست و او ايجاد فرموده الا اينكه چون آن مقامات بواسطه نزديكي بخداوند متمحض در آئيت و نمايندگي خداوند عالمند و آئينه قدرت و عظمت و جلال پروردگارند در چشم ماها مدرك بخلقيت نميشوند و جز نور پروردگار از آنها چيزي محسوس بندگان نميشود باين لحاظ بنام خلق خوانده نشدهاند و آن مقامات را مكوَّن نميگويند چنانكه حضرت امير (ع) در خطبه خود بيان ميفرمايد [ص 261] الحمد لله مدهر الدهور و مالك مواضي الامور الذي كنا بكينونته كائنين غير مكونين تا آخر كه اشاره بمقامات عاليه آلمحمد (ع) كه فوق مقام عقل است ميفرمايد كه در آن مقامات كائن بكينونت پروردگارند و مكون نيستند و شرح آن احوال از اندازه اين رساله خارج است و مطلبم اين بود كه بالاتر از مقام عقل را مكون نميگويند پس عالم تكوين كه خدا كاينات را خلقت فرموده پائينتر از آن مقام است و شبهه نيست كه خداوند كاينات را بامر خود ايجاد فرموده و ميفرمايد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس قول كن بامر پروردگار است و همه چيز بامر خدا قائم است و من آياته ان تقوم السماء و الارض بامره پس روح همه كاينات امر خداست و كاينات بدن هستند براي آن روح و آن روح همان امر است كه خداوند ميفرمايد يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي پس روح كاينات از امر پروردگار است و در حديث ميفرمايند كه قدر در عمل مانند روح است در جسد ، و قدر همان مقام مشيت است كه همان مقام امر باشد و اين مقام را در اصطلاح امر الله مفعولي ميگويند كه مقام اسفل مشيت باشد و گاهي حقيقت محمديه صلوات الله علي صاحبها ميگويند و گاهي عرصه فؤاد ميگويند و بهر حال كه اين مقام روح عالم تكوين است و صاحب آن وجود مقدس پيغمبر است صلي الله عليه و آله و جميع كاينات قائم بامر او هستند و بتحريك او متحرك و بتسكين او ساكنند و در زيارت آلمحمد (ع) ميخواني كه بكم تحركت المتحركات و سكنت السواكن يعني بشما حركت كرده است هر متحركي و بسبب شما ساكن ميشود هر ساكني ، زيرا جميع حركات بامر خداست و ايشانند امر خدا و مشيت او پس جميع كاينات بدن آن روح است پس آنچه در اين بدن عالم ميبيني از آن روح است همان طور كه آنچه در بدن خودت ميبيني از روح تو است اگر حرف ميزني روح تو است كه حرف ميزند اگر ميدهي روح تو است كه ميدهد [ص 262] اگر ميگيري روح تو ميگيرد و هكذا پس در جميع احوال و اطوار كاينات روح را ميبيني و حيات تمام كاينات بآن روح است كه وجود مقدس پيغمبر (ص) و آلمحمد (ع) باشد و خداوند ميفرمايد استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم يعني اجابت كنيد براي خدا و رسول وقتيكه شما را دعوت ميكنند بآنچه زنده ميكند شما را ، پس حيوة ما در اثر اجابت دعوت ايشان است و معلوم است كه دعوت ايشان روح حيوة است زيرا دعوت ايشان بامر خداست و امر خدا روح كاينات است و دعوت پيغمبر (ص) كتاب او است كه از علم خدا نازل شده فاعلموا انما انزل بعلم الله پس قرآن را خدا بعلم خود بر پيغمبر نازل فرموده همان طور كه كاينات را هم بعلم خود و بر طبق علم خود ساخته است و در علم خدا اختلاف و تفاوت نيست و در خلق خدا هم بهمين جهت كه بعلم او خلق شده و صادر از امر واحده او است تفاوت نيست و ماتري في خلق الرحمن من تفاوت ، و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا پس باين جهت كتاب خدا با عالم تكوين كه هر دو صادر از يك علم و يك امر است تفاوت ندارد و بر طبق يكديگر است حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة پس هر چه در عالم تكوين هست در قرآن هم هست و محال است كه ذرهٔ را فروگذار كرده باشد و علم جميع ما كان و ما يكون در قرآن هست و خدا ميفرمايد و لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين پس هر تر و خشكي كه در عالم هست در قرآن هم هست و باين جهت جامع جميع علوم و رسوم است و اين است كه عقول احاطه بكنه قرآن نميكند و اين است يكي از وجوه اعجاز قرآن نه آن حرفها كه سابقين پنداشتهاند و نوشتهاند و اين است كه اجازه ندادهاند كسي برأي خود تفسير قرآن نمايد چرا كه نازل بعلم خداست و احاطه بعلم خدا كسي نميكند و لايحيطون بشيء من علمه الا بما شاء و اين است كه تفسير آن را بايد از امام گرفت كه خود نسخهٔ از قرآن است و شخص [ص 263] امام چون صادر از امر پروردگار است بلكه نفس امر پروردگار است و نفس پيغمبر است بشهادت آيات قرآن اين است كه وجود مقدس امام هم بر طبق قرآن و بر طبق عالم تكوين ميشود و علم قرآن در نزد او است و پيغمبر (ص) فرمودند قرآن و عترت از يكديگر جدا نميشوند و خدا ميفرمايد و كل شئ احصيناه في امام مبين يعني همه چيز را در وجود امام مبين احصا كردهايم ، پس در وجود مقدس امام هم همه چيز هست همان طور كه در خارج عالم هست و همان طور كه در قرآن هست ، پس معلوم شد كه در قرآن آنچه در خارج خداوند تكوين فرموده تدوين فرموده است يعني نوشته است و البته براي كتاب تدويني هم روحي است كه همان روح عالم تكوين باشد مثل اينكه روح دست راست تو با روح دست چپ يكي است و هر دو را با يك روح حركت ميدهي و اگر فرضا چوبي را بدست خود گرفتي و حركت دادي روح حركت اين چوب هم همان روح تو است زيرا اگر حركت روح تو نبود اين چوب حركت نميكرد يا اگر قلمي را بدست گرفتي و بر طبق امر روح نسخهٔ از جائي نوشتي نوشته تو هم بامر روح است پس همان روح روح اين نوشته تو ميشود و اگر نسخه تو از روي لوح محفوظ است كه بقلم پروردگار همه چيز بر آن نوشته شده روح نوشته تو هم روح خداست و اگر از وحي شياطين و آنچه آنها از آسمانها استراق سمع نمودهاند گرفتي و نوشتي روح نوشته تو روح شيطان ميشود و تو هم از اولياء شيطان ميشوي .
حال كه اين بيان مختصر ساده را ملاحظه كردي كه ان شاء الله نمونهٔ از افاضات همان كتاب ارشاد و مشتي از آن خروار است و اين امثال را شنيدي و ديدي كه چطور آيات و اخبار بهم منطبق ميشود و جفت ميشود عرض ميكنم از اين لحاظ است كه كتاب مبارك ارشاد تدوين همان روح تكوين است منتهي اين است كه بلاواسطه مثل قرآن نيست بلكه بواسطه قرآن و هدايت صاحب قرآن است و ارائه طريقي است كه قرآن نموده و با قلمي نوشته [ص 264] شده كه از روي قرآن استنساخ نموده و تخلف از آن ننموده است و خودرأيي نكرده و دلبخواه نوشته نشده و آلوده باغراض نگرديده و از روي القاء شيطان نوشته نشده پس باين لحاظ تابع قرآن شده و تابع عالم تكوين شده و صاحب همان روح گرديده است و اگر بگوئي اين كار آساني است و همه كس ميتوانند بنويسند جواب علمي مفصل دارد ولي فعلا بواسطه پريشاني و عدم مجال اقبال بنوشتن ندارم ولي همين قدر ميگويم اما پيش از اين كه نوشته نشده است و ديده نشده ، براي بعد از اين اگر ميتوانند بسم الله ، ولي ما اين توقع را از جناب آخوند و امثال ايشان نداريم همين قدر متوقعيم منكر احكام قرآن و اخبار اهل بيت (س) كه جمعي ديگر ضبط كردهاند و نگاه داشتهاند و جمعي ديگر توضيح و شرح ميدهند كه ما عوام استفاده كنيم نشوند ديگر از اينكه تأييد نمايند و كتابي بر طبق آنها بنويسند ميگذريم .
و اما اينكه نوشته است اين عبارت تناقض دارد با اينكه القاء علوم از طرف امام (ع) ميشود ، منظورش را درست نميفهمم اگر منظورش اين است كه بنا بر اين كه اين كتاب تدوين روح تكويني است دعوي استقلالي نعوذ بالله من غضب الله شده عرض ميكنم اين كفري است كه تو ميخواهي القا نمائي بلكه اين عبارت عين همان تأييد امام (ع) است و تناقض ندارد و تمام آنچه در آن كتاب و ساير كتب تدوين فرمودهاند عين القاء امام عليه السلام است كه فرمودند ان لنا مع كل ولي اذنا سامعة و عينا ناظرة و لسانا ناطقا يعني براي ما با هر وليي گوش شنوا و چشم بينا و زبان ناطقي است و در قدسي ميفرمايد كه بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا او را دوست ميدارم و همين كه او را دوست داشتم چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي او ميشوم ، پس ايشان آنچه مدون فرمودهاند بتأييد امام عليه السلام و راهنمائي و دستور او است كه در همين ظاهر قرآن و ظاهر اخبار خود فرمودهاند كه ايشان ديدهاند و عمل كردهاند و [ص 265] نوشتهاند ، ديگران هم ميبينند و نميتوانند ربط بدهند و امثال جناب آخوند هم ميبينند و انكار ميكنند ، و فعلا در اين مقام در صدد اثبات فضيلتي بالاتر از اين براي مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نيستم .
سؤال ( ١٣ ) - نمره ٤٥ خواندن اين كتاب از اعظم عبادات عوام همه روزه در تمام عمر ( يعني مانند قرآن ) بايد شروع نموده بعد از اتمام مجددا بخوانند بلكه براي بعض خواص هم همچنين است . مدرك اعظم عبادات بودن را بيان فرمائيد . و در تناقض چهل و پنجش هم باز همين عبارات را تكرار ميكند و مينويسد تناقض دارد با القاء حضرت ولي عصر عجل الله فرجه علوم لازمه بعلماء و هيچ در سابق از زمان ايشان چنين عبادت بزرگي القا نشده . اي جوابدهنده واقع را بمردم القا نمائيد و از ضلالت آنها را برهانيد .
جواب - عبارت ايشان باين غلظت و تشديد كه جناب آخوند تعبير كرده كه نيست ولي عين عبارت اين است در صفحه صد و يك جلد دوم چاپ بمبئي در فصلي كه بيان كيفيت صور اسرافيل و حقيقت آن را بيان ميفرمايد ميفرمايد :
چون كه با طفلان سر و كارم فتاد پس زبان كودكان بايد گشاد
گر نبودي سينِها تنگ و كثيف ور نبودي حلقها تنگ و ضعيف
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
باري هر چه خدا خواسته ميشود و مقصود از اين كتاب كه عجالةً آن است كه عوام بفهمند كه از پي آن حرفها كه ميدانستند حرفهاي ديگر هست و بشوق بيفتند و از پي آنها روند شايد تا هر وقت كه خدا بخواهد بجائي برسند اگر بخوانند و مداومت بر آن كنند و اگر بگويم كه بر مردم عوام بل بعضي از خواصشان هم لازم است كه اين كتاب را بنا بگذارند و علي الاتصال بترتيب بخوانند و چون تمام شود باز مراجعت كنند و از سر گيرند و همين طور تا زندهاند بخوانند و هر روزي [ص 266] قدر معيني را بخوانند بعيد نگفتهام بلكه اگر بگويم كه اگر چنين كنند از اعظم عبادتهاي ايشان خواهد بود بيجا نگفتهام ولي كو گوش شنوا و قلب دانائي كه مرا تصديق كند و بعمل آورد باري برويم بر سر مطلب ، تا آخر فرمايش .
عرض ميكنم همان طور كه فرمودهاند چون گوش شنوا و دل دانا كمتر يافتهاند و اكثريت اصحابشان امثال ما ناقصين بودهاند اين است كه الزام حتمي نكردهاند و اگر و مگر در عباراتشان گذاردهاند كه بر امثال ما بسيار دشوار نيايد و مدارا شده باشد و الا حقيقت امر براي اهل معرفت همان است كه اين مسأله حتم و فرض و واجب عيني است و از بزرگترين عبادات است بلكه بالاتر و اعظم عبادات است كه عبادتي فوق آن نيست و نميدانم تعجبش كجا است و پيغمبر (ص) ميفرمايد طلب العلم فريضة علي كل مسلم و مسلمة يعني طلب علم فريضه است بر هر مرد و زن مسلم ، و ميفرمايد طلب العلم فريضة علي كل حال يعني طلب علم فريضه است در هر حال و ميفرمايد طلب علم فريضه است از مهد تا لحد و فرمود پيغمبر (ص) كلمه حكمتي كه بشنود آن را مؤمن بهتر است از عبادت يك سال و فرمود هر كس ياد بگيرد بابي از علم را عمل بكند باو يا عمل نكند افضل است براي او از اينكه هزار ركعت نماز تطوع بجا آورد و فرمود اميرالمؤمنين (ع) در حديثي كه عالم بزرگتر است از حيث اجر از صائم قائم مجاهد في سبيل الله و عرض شد به پيغمبر (ص) كه جنازهٔ حاضر شده است و مجلس عالمي كداميك محبوبتر است نزد تو كه حاضر شوم فرمود اگر براي تشييع جنازه كسي هست حضور مجلس عالم افضل است از حضور جنازه و از عيادت هزار مريض و از قيام هزار شب و از صيام هزار روز و از هزار درهم كه صدقه بدهي و از هزار حجه سواي فريضه و از اينكه هزار جنگ در راه خدا بنمائي بمال و نفس خودت و كجا واقع ميشود اين مشاهد از مشهد عالم آيا نميداني كه خدا اطاعت كرده ميشود بعلم و عبادت [ص 267] كرده ميشود بعلم و خير دنيا و آخرت با علم است و شر دنيا و آخرت با جهل است و حضرت ابيجعفر (ع) فرمود شتاب كنيد در طلب علم قسم بآن كسي كه نفس من در دست او است يك حديثي در حلال و حرام كه از شخص صادقي بگيريد بهتر است از دنيا و آنچه حمل كرده است از طلا و نقره و اين قول خداست كه ميفرمايد ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا و اگر چه كه علي (ع) امر بقرائت قرآن ميفرمود . عرض ميكنم و آيا كداميك از اين عبادات كه مشروع شده است باين درجه است و حال اينكه بعضي از عبادات را در عمري يك مرتبه قرار دادهاند مثل حج واجب يا سالي يك مرتبه در روزهاي معين قرار دادهاند مثل روزه ماه رمضان و بعضي را در ماهي يك مرتبه و بعضي را در موقع امكان قرار دادهاند و بعضي را همه روزه و بطور تكرار قرار دادهاند و معذلك در موقع ضرورت تخفيف يا اجازه در ترك آنها رسيده و كدام عبادت است كه مثل طلب علم در هر حال و از مهد تا لحد واجب باشد و عذري در ترك آن قرار نداده باشند و آيا هيچ عملي و عبادتي هست كه سابق بر علم آن باشد و قبل از دانستن و فهميدن واجب شده باشد و آيا ممكن است بهترين و بزرگترين و شريفترين عبادات را انسان قبل از تحصيل علم آن بجا بياورد پس علم بر همه عبادات مقدم است و از همه بزرگتر است و اگر انسان علم تحصيل نكرده زنده نيست و حيوة ندارد تا چه رسد باينكه عبادتي بكند و الناس موتي و اهل العلم احياء ، و پيغمبر (ص) فرمود علم سه چيز است آيه محكمهايست يا فريضه عادلهٔ يا سنت قائمهٔ . عرض ميكنم و قبل از اين سه علم معرفت صاحبان آنها است و معرفت صاحب قرآن البته بر آيات قرآن مقدم است و معرفت پيغمبر و امام قبل از معرفت سنت و فريضه است و معرفت اين امور با معرفت صاحبان آنها فايده ميدهد و الا فايده نميدهد و تنها علم بظاهر قرآن يا احكام سنت و فريضه براي يهودي هم [ص 268] ممكن است حاصل شود ،
لو كان للعلم من غير التقي شرف لكان افضل خلق الله ابليس
و اين مطلب خيال ميكنم واضح است و دليل بيشتري لازم ندارد كه بياوريم و خاصة كه من در جناح سفرم و مجال زياد ندارم و بنا بر اين كه علم معرفت خدا و پيغمبر و امام و روات از ايشان از نفس روايات و احكام و علومي كه اظهار كردهاند واجبتر و بزرگتر باشد بلكه علت غائي كاينات باشد كه خداوند ميفرمايد و ماخلقت الجن و الانس الا ليعبدون يعني جن و انس را براي بندگي خلق كردهام يعني معرفت پس كتاب ارشاد مشتمل بر علم اين معارف چهارگانه است كه معرفت خدا باشد و معرفت پيغمبر و ائمه اطهار و شيعيان ايشان و روات از ايشان پس اطلاع بر آن و مداومت آن و فهميدن آن از اعظم عبادات براي ماها ميشود و حتي استفاده امثال ما جهال ناقصين از آن كتاب از قرآن هم بيشتر ميشود زيرا قرآن را اغلب براي امتثال امر و كسب ثواب و اداء وظيفه ميخوانيم ولي كداميك هستيم كه قرآن را بفهميم و استفاده كنيم و تكليف از آن بفهميم ؟ اولا كه عموما از فهم لغت ظاهر قرآن هم محروميم بر فرض كه عربيت تحصيل كرديم باز علم قرآن امر ديگر است و اگر تنها عربيت كافي بود ميبايست همه قاطرچيهاي عرب عالم رباني باشند براي اينكه همه قرآن ميخوانند و در قرآن علم همه چيز هست و هيچ رطب و يابسي نيست مگر اينكه در قرآن است ، بلكه عرض ميكنم اهل علم هم الا قليلي و نادري قرآن را نميفهمند ، آيا نيست كه همه علماي فرق باطله اسلام ببعض آيات قرآن بر كفر خودشان استدلال ميكنند و شيعه بر همه آنها رد ميكند ؟ پس معلوم است كه نميفهمند ، و اما آنها كه ميفهمند و انكار ميكنند مطلب ما در آنها نيست ولي صحبت در اهل تسليم است كه غرضشان فهم مطلب باشد و آنها كه فارسيزبان باشند البته از خواندن كتاب ارشاد مطلب بهتر [ص 269] ميفهمند پس قرآن را براي اداء وظيفه و كسب ثواب ميخوانند و تكرار ميكنند و از سر ميگيرند ولي كتاب ارشاد را براي فهميدن قرآن و عمل بقرآن ميخوانند كه آن علت غائي است و الا قرآني كه كسي بخواند و فهم نكند و نتواند تدبر نمايد و از گلوي او تجاوز نكند فايده معتد بهي ندارد و انسان هر دو كار را ميكند قرآن را دوره ميكند و كتاب ارشاد را هم دوره نمايد و مانعة الجمع نيست و مؤيد فهم قرآن است و منظور از خواندن قرآن نتيجه او است و آن نتيجه براي فارسيزبانان از كتاب ارشاد برميآيد براي عربها هم كتب ديگر نوشتهاند كه آنها كه در صددند پيدا كردهاند و ميخوانند و گمان ميكنم براي اين مطلب استدلال زياد لازم نيست و آنجا كه عيان است چه حاجت به بيان است . و اگر تنها قرآن براي عمل افراد مسلمين در هر درجه از فهم و عقل كه باشند و بهر زبان كه باشند كافي بود اولا از روز اول محتاج نبوديم كه ائمه اطهار اينهمه فرمايشات و بيانات بفرمايند با اينكه آنچه فرمودهاند از قرآن است و فرمودهاند اخبار ما را عرضه بر كتاب خدا نمائيد هر كدام موافق است ما گفتهايم و هر كدام موافق نيست ما نگفتهايم بلكه خود پيغمبر (ص) در باره اخبار و فرمايشات خودش همين دستور را فرموده . حال ميگوئي با وجود بودن قرآن آنهمه فرمايشات لازم بوده يا نبوده ؟ اگر ميگوئي نبوده من ديگر چه بگويم و جاي حرف زدن من نيست و اگر ميگوئي لازم بوده پس آيا براي اين فرمودهاند كه بخوانيم يا نخوانيم ؟ البته براي خواندن و روايت كردن و فهميدن است و آنهمه فرمايشات در فضل تفقه و روايت و درايت اخبار كه فرمودهاند و همه شنيدهاند و تفصيل نميدهيم ، حال با وجود همه آنها پس چرا از صدر اسلام تا كنون اينهمه علماي اعلام كتب عقايد و احكام نوشتهاند و شرح و بسط دادهاند ؟ همه اينها كه نوشتهاند اگر صحيح نوشته باشند همان است كه در قرآن و اخبار موجود بود پس باعتقاد شما لازم نبود و حال آنكه اين طور [ص 270] نيست و دستور نوشتن اين كتب را پيغمبر (ص) و ائمه دادهاند و فرمودهاند مقيد كنيد علم را و بنويسيد تا حفظ نمائيد ، پس اگر ننوشته بودند و تفصيل و توضيح و تشريح نكرده بودند براي ما عوام مشكل بود و از قرآن و اخبار ابتداءً و بدون ترجمه و توضيح علما استفاده نميكرديم ، پس رجوع بكتب ايشان براي تحصيل علم و معرفت واجب است در هر حال و از بزرگترين واجبات است و انكار اين مطلب را نميكند مگر سفيه . بلي نكته اينجا است كه ايشان فرمودهاند و ما هم معتقديم كه كتاب مستطاب ارشاد العوام در ميانه آن كتب بالاترين و مفيدترين و جامعترين آنها است و تا كنون كتابي در فن معرفت خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم و لزوم محبت و بندگي ايشان و حاوي مسائل علميه و اعتقاديه صادره از ايشان و مشتمل بر حكم الهيه نبويه در زبان فارسي نوشته نشده است و اگر شما انكار اين معني داريد ممكن است اگر كتابي بهتر از آن سراغ داريد نشان دهيد يا بنويسيد تا بهبينيم و استفاده كنيم . خلاصه كه در اين مسأله هم تفصيل بيشتر لازم نيست زيرا قصدي در اينجا غير از همين جوابهاي ظاهري ندارم و اگر اوضاع و احوال بر غير حال حاضر بود بزبانهاي ديگر عرايضي ميكردم و
در مديحش داد معني دادمي غير اين منطق لبي بگشادمي
سؤال ( ١٤ ) - نمره ١٢ عوام ملاها فهم مسأله معراج را ندارند و از علوم لازمه بياطلاعند . چگونه عوام ملاء و ملاء عوام ميشود ، جمع بين نقيضين ممكن است يا نه و اين نسبت صحيح و عقلي است يا نه ؟ و در تناقضاتش مينويسد و چگونه ممكن است علماي اسلام رضوان الله عليهم بمعرفت نائل نشدند و آقاي حاج محمدكريم خان از اولياي خدا و مطلع شد جواب بدهيد .
جواب - يا للعجب كه جناب آخوند آن بيانات حكمت آيات عرشيه را در مسأله معراج خوانده است كه فوق آن ديگر بياني نيست و آيت صحت معراج و صدق [ص 271] احاديث و روايات در حقيقت همان بيانات است كه اگر صاحب چشمي ميبود باندازه بصيرت خود حقيقت را مشهود ميديد ، يك كلمه از آن عبارات نفهميده و لا و نعمي نداشته الا اينكه چون نوعا ميدانسته كه مأخوذ از خدا و رسول است قبول نكرده ولي خواسته ايرادي هم داشته باشد كه بياجر نماند و ما اول الفاظ او را بايد تصحيح كنيم تا بعد بهبينيم معني دارد يا نه ؟ پس ميگوئيم اولا ملاء نيست و ملا است و در اصل مولي بوده و تترها تصرف كردهاند و ملا و منلا گفتهاند و بعد از آن ايرانيها و عربها هم گرفتهاند و استعمال كردهاند و سابقا هم اشاره كرديم ، و ثانيا آقا نفرمودهاند عوام ملا بلكه نوشتهاند عوام ملاها ، و عوام ملا يا ملاي عوام شخص باسواد نميگويد و اگر چه در فارسي قواعد مضبوطي ندارد ولي چون معمولا بسبك عربي صحبت ميكنيم و مينويسيم در عربي غلط است و صفت و موصوف را بايد مطابق بياورند و اگر بخواهند اين طور ميگويند ملاي عامي يا عامي ملا ، و عوام ملا نميگويند و آقا هم مرقوم نفرمودهاند . از غلط لفظي هم كه بگذريم عامي و ملا بمعني مجاز مشهور كه شايعتر از حقيقت است هيچ تناقضي ندارد بلكه در ايران ما كه اينطور است كه غالبا ملا بيسواد است و با عاميگري ملازمه دارد زيرا هر كس از هر هنري و كسبي و صنعتي و فضلي محروم است اين شغل را پيشه خود ميكند و ملعون خدا و رسول ميشود و بعنوان آلمحمد عليهم السلام اعاشه و خرسواري ميكند و براي ملا كافي است كه هاء هوز و حاء حطي هر دو را از مخرج خاء اداء نمايد و صفير صادش گوش همه مستمعين را خراش دهد و عصاي بلند و نعليني مرتب كند با بشره كثيف كه علامت ازدنياگذشتگي است و بند و بار باز و موي ژوليده لاحولگويان متجلي شود براي عوام همين اندازه كفايت است و از آداب و اخلاق صوري و معنوي ديگر چيزي از او مطالبه نميشود و ملاي بتمام معني ميشود و بعد از آن هر غير ما انزل اللهي را با اين صورت بگويد [ص 272] از او ميپذيرند و اين است درد بيدرماني كه هنوز هم باين زودي اميد بهبودي آن را نداريم و لكن لله امر هو بالغه و دليل صحت عرض من همين اعتراضات اين شخص است كه در مورد بيان مسأله باين بزرگي كه بزرگترين مسائل حكمت و كيفيت عروج شخص اول عالم و چگونگي اتصال و نزديكي او را به پرورنده عالميان بيان ميفرمايد و كليات علومي را ميشمرد كه تا كسي اين اطلاعات را نداشته باشد فائز بفهم حقيقت اين مطلب نميشود و جناب آخوند معلوم است اين طور خيال كرده كه هر كس بخيال او ملا شد حقيقت اين امر بزرگ را ميفهمد زيرا از ضروريات اسلام است و همه مسلمين اقرار دارند پس ملاشان بطريق اولي ميداند و تعقل نكرده كه غرض آن عالم رباني چه بوده و البته فرمايش آن بزرگوار صحيح است كه هر كس آن علومي را كه در اين مقام شمرده نميداند از فهم مسأله معراج عاجز است و عامي است ولو در موضوعي ديگر شق شعر نمايد زيرا هر كس بهر درجه از كمال هم كه باشد نسبت بعلمي كه نميداند عامي شمرده ميشود پس بنا نيست هر كس چهار مسأله خريد و فروش يا طهارت و نجاست دانست فهم اين مسأله را هم داشته باشد و تمام عيبها هم از همين جا است كه آخوندي در كتابي ميخواند كه پيغمبر معراج فرموده و بر عوام امثال خود هم شرح ميدهد كه پيغمبر صلي الله عليه و آله معراج فرموده و با جسم شريف و لباس و نعلين هم بآسمان بالا رفته و بر براق و رفرف سوار شده جميع اين مطالب را بهمان خيال جاهلانه خود و ساير عوام توضيح ميدهد و شايد فرض كنند آن بزرگوار فرضا مثل مرغي پرواز كرد و بالا رفت تا نعوذ بالله بخدا رسيد و با خدا صحبت كرد و ديدم كه عالم بزرگي مينويسد كه پيغمبر در آسمانها انبيا را ديد با اجساد خودشان و عالمي ديگر اشكالات زياد پيدا ميكند از بعض اخبار معراج كه فرضا پيغمبر (ص) در آسمان علي بن ابيطالب (ع) را ديد در صورتيكه آن [ص 273] بزرگوار هنوز متولد نشده يا ساير ائمه اثنيعشر اوصياء خود را ديد و تحقيقات در اين بابها ميكند كه روايت آنها تضييع وقت و قلم و كاغذ است ، و خلاصه آنكه اوهام ملاها در اين مسأله هنوز از حدود خيالات بچگانه بالاتر نرفته و مطلقا نزديك بمطلب هم نيامدهاند ، از حكما و كلاميين سابقين هم بعضي كه تأويلات زياد نمودهاند و بعضي روحاني دانستهاند بعضي قائل شدهاند كه در خواب بوده نه در بيداري و هر يك تحقيقي كردهاند كه مناسب خودشان است ، از علما و محدثين خودمان هم كه جمع و ضبط روايات را فرمودهاند و تسليم نمودهاند تحقيقي غير از ترجمه همان اخبار نيست ، و بهر حال كه چون در ماهيت مسأله سؤالي و اعتراضي نكرده ما هم در صدد جواب نيستيم ولي ميگوئيم كه بيان صحيح در اين باب تا زمان آن عالم رباني مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه نشده است غير از مجملاتي كه شيخ اوحد و سيد استاد اعلي الله مقامهما فرمودهاند كه آنها هم از ذهن عوام مردم بسيار دور است و توضيح زيادي نخواستهاند بدهند مگر براي اهلش و اشكالي هم ندارد كه علما و محدثين سابق هر يك فهميده باشند مقتضي نديدهاند توضيح دهند و اغلب هم نفهميدهاند و معذلك اقرار هم داشتهاند ، و حقير فقير عرض ميكنم امروز در زير آسمان اگر كسي خواسته باشد مسأله معراج را بفهمد ناچار است طوعا او كرها به بيانات مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه در آن كتاب و ساير تأليفات ايشان رجوع نمايد و هر بياني غير از بيان ايشان عاري از حقيقت است زيرا بر خلاف كتاب خدا و فرمايشات پيغمبر (ص) خواهد بود .
سؤال ( ١٥ ) - نمره ١٣ حضرت پيغمبر (ص) در عالم ذر در ميان مردم يعني ذرات ايستاد و گفت من خداي شما نيستم - و گفت محمد (ص) نبي شما نيست ؟ صدق است كه حضرت فرمود من خداي شما نيستم و محمد (ص) نبي شما نيست ؟ [ص 274] چون بطلان عالم ذر بطول ميانجاميد ترك شد ، بهر جهت اين فرمايش صحيح است يا نه و پيغمبر بر فرض صحت يعني فرض محال الست گفت يا خدا ؟ و دروغ و كفر است اين نسبت معين نمائيد .
و در تناقضاتش نوشته تناقض بيست و پنجم صفحه ١٧ سطر ١٤ جلد دوم خلاصه مينويسد حضرت پيغمبر (ص) در عالم ذر ( كه از اصل مجعول و بيانش ميآيد انشاء الله ) در ميان مردم ذرات ايستاد و گفت الست بربكم زبان خدا شد مثل زبان تو كه ميگوئي من ، همين طريق پيغمبر (ص) گفت آيا من خداي شما نيستم ؟ تناقض دارد اين دعوي مضحك و كفرآور با آنكه مينويسد حضرت محمد (ص) گفت الست بربكم و بعد گفت محمد (ص) نبيكم ، چگونه حضرت محمد (ص) تناقض گفت جواب بدهيد كجا اين حرفها نوشته شده و آقا از چه مدرك برداشته و صدق است يا كذب كفر است يا نه تناقض دارد يا نه ؟
جواب - بسم الله الرحمن الرحيم صدق الله العلي العظيم و صدق رسوله النبي الكريم و صدق عبده و محيي دينه و ناشر فضله كريم بن ابرهيم و نحن علي ذلك من الشاهدين و لعنة الله علي منكري فضائله اجمعين .
قبل از شروع در جواب ترجمه فرمايش حضرت موسي بن جعفر عليه السلام را كه براي هرون الرشيد نوشت و قاعده كليهايست در جميع امور دينيه كه در اين مورد و در جميع موارد عمل ما و جميع مسلمين بر آن است براي جناب آخوند نقل ميكنيم در كتاب فصل الخطاب از بحار الانوار روايت فرمودهاند از حضرت ابيالحسن موسي عليه السلام فرمود رشيد بمن گفت دوست ميدارم كلام مختصري را براي من بنويسي كه متضمن اصول و فروعي باشد و تفسير آن را بفهمم و از حضرت ابيعبدالله عليه السلام شنيده باشي پس نوشتم بسم الله الرحمن الرحيم امور اديان دو امر است امري است كه اختلافي در آن نيست و آن اجماع [ص 275] امت است بر ضرورتي كه ناچار از آن هستند و اخبار مجمع عليها كه هر شبههٔ بر آنها عرضه ميشود و هر حادثهٔ از آنها استنباط ميشود و امري است كه محتمل شك و انكار است و راه استيضاح اهل آن دليل بر آن است پس هر چه ثابت شد براي اهل آن از كتاب مستجمع علي تأويله ( يعني آيه قرآني كه اختلافي در تفسير آن نباشد ) يا سنتي از نبي صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقلها عدالت آن را بفهمد تنگ ميشود بر كسي كه استيضاح آن دليل را نموده رد كردن آن و واجب ميشود بر او قبول آن و اقرار بآن و ديانت بآن و هر چه ثابت نشد بر اهلش از كتاب مستجمع علي تأويله يا سنتي از نبي صلي الله عليه و آله كه اختلافي در آن نيست يا قياسي كه همه عقول عدالت آن را بشناسد وسعت دارد براي خاص و عام امت كه شك در آن نمايند يا انكار نمايند و اين دو امر جاري است از امر توحيد و مادون آن تا ارش خدش و مادون آن پس اين است معروضي كه عرضه ميشود بر آن امر دين پس هر چه ثابت شد براي تو برهان آن اختيار ميكني آن را و هر چه مخفي شد بر تو روشني آن نفي ميكني آن را و لا قوة الا بالله و حسبنا الله و نعم الوكيل . عرض ميكنم حديث شريف دستور جامعي است در جميع امور دين و هر موضوعي را كه خواسته باشي بداني از دين اسلام و فرمايش پيغمبر است (ص) بهمين ترتيب معين ميكني و يقين ميكني بلكه اين قاعدهايست كه در همه اديان جاري است و اگر در دين مسيح هم خواسته باشي امري را معين كني بهمين كيفيت است و اين حديث شريف خلاصه اخبار ديگر است كه در اين باب فرمودهاند و صحت آن را هر عاقلي بعقل خود ميفهمد و محتاج بشرح آن فعلا نيستيم . و از جمله امور دين امر عالم ذر است كه در ارشاد بيان فرمودهاند و ملاحظه كردي كه آخوند از اصل منكر شده و آن را نعوذ بالله جعل پنداشته و اگر اقلا اظهار جهل كرده بود براي خودش اسلم و اولي و بعقل [ص 276] نزديكتر بود و حال آنكه در حديث فرمودند براي خدا بر مردم دو حق است يكي آنكه نگويند چيزي را كه نميدانند و يكي آنكه رد نكنند چيزي را كه نميدانند و استشهاد بآيه مباركه فرمود كه الميؤخذ عليهم ميثاق الكتاب ان لايقولوا علي الله الا الحق . خلاصه بر ما است كه باندازه مقدور و اقتضا در صدد اثبات آن و نصرت دين باشيم و از كتاب خدا و سنت پيغمبر و فرمايش ائمه اطهار صلوات الله عليهم وجود عالم ذر را اثبات نمائيم و اما چگونگي آن عالم را تعريف نمائيم مورد سؤال نيست و بيانش هم تفصيل زياد دارد و مخفي نماند كه وجود عالم ذر در نزد همه مسلمين اعم از سني و شيعه از ضروريات و بديهيات اوليه است بلكه از ابده بديهيات است منتهي ممكن است باين اسم در نزد همه معروف نباشد ولي در نزد حكما و علما و محدثين پوشيده نيست و همه ميدانند و اقرار دارند زيرا عالم ذر همان عالم محشر است و عالم قيامت است كه همه مسلمين معتقدند كه بآنجا برميگردند و محشور ميشوند و معاد روز قيامت را حتي همه عوام هم شنيدهاند و اعتقاد كردهاند ، بلي براي آن عالم يا آن روز اسامي ديگر هم هست كه در قرآن و اخبار فرمودهاند و اهل علم و حديث ميدانند و جناب آخوند يا قرآن و حديث نخواندهاند و ندانستهاند و يا آنكه قصدشان عناد است و گشتهاند مطلبي را پيدا كنند كه عوام مردم كمتر شنيده باشند و آنها تصديقشان نمايند . خلاصه آنكه عالم محشر اسامي متعدده دارد و از جهات و حيوث مختلفه كه دارد از هر جهتي اسمي پيدا ميكند پس از جهتي كه همه اناسي در عود خود بآنجا برميگردند و در آنجا محشور ميشوند عالم محشرش ميگويند يا روز محشر و از جهتي كه همه اناسي از آنجا گرفته شدهاند عالم نفسش ميگويند زيرا كه مبدء نفوس اناسي از آنجا است و در بالاتر از آن عالم در ساير عوالمي كه خداوند خلق كرده ذكري از انسان نيست و خداوند در مقامات بالاتر [ص 277] از انسان عوالم و ايامي را خلق كرده كه در آنجا ابدا ذكري از انسان نيست چنانكه در كتاب مجيد ميفرمايد هل اتي علي الانسان حين من الدهر لميكن شيئا مذكورا ، و گاهي عالم حقايقش ميگويند بهمين مناسبت كه حقيقت انسان از آنجا است ، و روز ميثاقش ميگويند براي اينكه در آن روز و در آن عالم عهد و ميثاق عبوديت خداوند و ولايت آلمحمد (ع) از مردم گرفته شد و بعضي قبول كردند و بعضي انكار كه بقول عوام همان روز اَلَست باشد ، و گاهي عالم ظلال يا عالم اظله ميگويند باين مناسبت كه اشباح همه اين خلق آنجا است و ما در فارسي سايه ميگوئيم و سايه انسان مثل انسان است و هر حركتي كه انسان ميكند سايه او هم همان حركت را ميكند همچنين است هر عملي كه انسان در اين دنيا ميكند در آن عالم كه عالم حقيقت او است براي او ثابت ميشود و حقيقت انسان هم همان عمل و حركت را ميكند باين جهت بآن عالم عالم اظله ميگويند يا از جهت اينكه انسان ظل الله است و يا اينكه ظل را بمعني حقيقت گرفتهاند زيرا باين معني هم استعمال شده و در حديث است كه ان الله يمسك الاشياء باظلتها يعني خداوند نگاه ميدارد چيزها را بحقايق آنها و طبرسي گفته است كه مراد از ظل خود شخص است و هكذا بمناسبات ديگر كه ذكرش موجب تطويل است ، و گاهي بآن عالم عالم ذر ميگويند از اين حيث كه ابتداي همه اناسي قبل از آمدن باين دنيا از آنجا است و ذر كه ميگويند مناسبات لغوي زياد دارد زيرا ذر بمعني مورچه است و تعبيري از كوچكي انسان در مقابل كبرياء و عظمت خالق آوردهاند بلكه باين مناسبت انسان از ذره هم كمتر است و ذره توي آفتاب كه ميگويند مرادشان اين غبارهاي كوچك است كه هيچ وزني ندارد و ذرات هبائيه بآنها ميگويند و خداوند در قرآن كه تعبير ميآورد از چيزي كه هيچ قدر و وزن و حجمي ندارد تعبير بذره آورده و ميفرمايد من يعمل مثقال ذرة خيرا يره حال باين مناسبت [ص 278] حقايق اناسي را در مقابل عظمت پروردگار عالم ذر فرمودهاند و نيز در لغت مينويسند كه وقتي كه انسان دست خود را روي خاك بزند آن مقداري از خاك كه بدست انسان ميچسبد ذره ميگويند پس باين مناسبت هم ممكن است كه انسان را در بدء خلقت كه از خاك خلق شده ذر گفتهاند و نيز وقتي كه زارع دانه را بزمين ميپاشد و در زمين متفرق ميكند عرب ميگويد ذرّ الحب و باين مناسبت هم ممكن است چون اناسي را خداوند از عالم بالا در اين زمين پاشيده و متفرق فرموده و هكذا مناسبات لغوي ديگر هم هست كه بآن عالم عالم ذر ميگويند ، و نميدانم چرا بر جناب آخوند شاق شده و منكر عالم اناسي شده است و يا آنكه چنين پنداشته كه بدء و عود اناسي بهمين دنيا است و عالم ديگر نيست .
و اما آيات و اخباري كه دلالت بر وجود اين عالم دارد زياد است ولي بطور اختصار چند حديث ذكر ميكنيم در كتاب المبين است از بحار از اصبغ بن نباته از اميرالمؤمنين عليه السلام كه گفت ابنكوا آمد خدمت آن حضرت و عرض كرد يا اميرالمؤمنين خبر بده مرا از خداي تبارك و تعالي آيا تكلم فرموده است با احدي از ولد آدم پيش از موسي فرمود علي عليه السلام بتحقيق تكلم كرده است خدا با جميع خلقش برّشان و فاجرشان و همه جواب دادهاند پس اين جواب بر ابنكوا گران آمد و نفهميد آن را عرض كرد چگونه است اين يا اميرالمؤمنين فرمود آيا نميخواني كتاب خدا را آنجا كه به پيغمبر ميفرمايد و اذ اخذ ربك تا آخر آيه پس شنوانيد كلام خود را بآنها و رد جواب نمودند همچنانكه ميشنوي كه در آيه مباركه است قالوا بلي ، و شرح عهد و ميثاق آن روز را ميفرمايد تا در آخر حديث ميفرمايد كه همه خلق اقرار باين مطالب نمودند در ميثاق و ملائكه بر آنها شهادت دادند تا اينكه روز قيامت نگويند ما از اين غافل بوديم ، عرض ميكنم روز ميثاق همان عالم ذر است كه در اخبار ديگر بيان شده چنانكه باز روايت ميفرمايد از [ص 279] حضرت ابوجعفر عليه السلام كه فرمود خداوند گرفته است ميثاق شيعه ما را بولايت ما و آنها ذر بودند روزي كه ميثاق گرفت بر ذر باقرار بربوبيت و براي محمد صلي الله عليه و آله بنبوت و عرضه كرد خداوند بر محمد امت او را در طين و آنها اظله بودند و خلق كرد آنها را از طينتي كه خلق كرد از آن آدم را و خلق كرد خدا ارواح شيعيان ما را پيش از ابدانشان بدوهزار سال و عرضه كرد آنها را بر پيغمبر و شناساند او را بآنها و شناساند علي را بآنها و ما ميشناسيم آنها را در لحن قول و سؤال شد حضرت ابوجعفر عليه السلام از قول خدا و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم فرمود بيرون آورد خداوند از پشت آدم ذريه او را تا روز قيامت پس بيرون آمدند مثل ذر پس معرفي فرمود بايشان نفس خودش را و نمايانيد بايشان خودش را و اگر غير اين بود هيچكس خداي خود را نميشناخت و اين قول خداست كه ميفرمايد و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض ليقولن الله ، و فرمود حضرت ابوعبدالله عليه السلام كه خداي تبارك و تعالي گرفت ميثاق بندگان را و حال آنكه آنها اظله بودند پيش از تولد پس هر يك از آنها كه شناختند يكديگر را مؤتلف شدند و هر يك كه نشناختند مختلف شدند و از آن حضرت است كه فرمود در قول خداي تعالي و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي عرض شد معاينة بود اين مطلب فرمود بلي پس ثابت شد معرفت و فراموش كردند آن موقف را و زود باشد كه متذكر بشوند و اگر غير اين بود هيچكس نميدانست كه كيست خالق او و رازق او پس بعضي از ايشان كسي است كه بزبان خودش اقرار كرده در ذر و ايمان نياورده بقلب خودش كه خداوند فرمود و ماكانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل ، و از ابيبصير از حضرت ابيعبدالله عليه السلام روايت شده گفت عرض كردم بآن بزرگوار چگونه جواب دادند و [ص 280] حال آنكه ذر بودند فرمود قرار داد در ايشان چيزي كه هر گاه سؤال بكند از ايشان جواب بدهند او را يعني در ميثاق .
عرض ميكنم اخبار وارده در بيان عالم ذر و شرح ميثاق در آن مقام زياده از آن است كه همه را در اينجا روايت نمائيم و هر كس خواسته باشد بكتب اخبار و تفسير مراجعه ميكند و من هنوز تا اين تاريخ نشنيده بودم كه مسلماني كه ادعاي تسليم امر پيغمبر صلي الله عليه و آله را دارد و ادعاي علم هم دارد بلكه اعتراض بر علما هم دارد منكر عالم ذر و عالم معاد باشد و حال آنكه اقرار بمعاد را از اصول دين ميدانند و حتي از اول باطفال خود ميآموزند الا اينكه چون در كتاب ارشاد نوشتهاند و حقيقت آن را خواستهاند شرح بدهند جناب آخوند منكر شده و پيداست كه در همان روز در موقع گرفتن ميثاق ولايت آلمحمد عليهم السلام و ميثاق ولايت دوستان ايشان منكر شده و قبول نكرده چنانكه خداوند ميفرمايد و ماكانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل . خلاصه كه عالم ذر عالمي است كه خداوند حقايق اشياء را در آنجا خلق كرده و از آنجا گرفته و بنا بر اين عالم ذر متعدد هم هست و يكي نيست و براي هر طبقه از خلق كه خداوند باين دنيا فرستاده عالم ذر عليحدهايست زيرا هر طبقه حقيقت و ماده عليحده دارند و از يك ماده و يك مقام گرفته نشدهاند و بيان اين مطلب بزرگ هم مختص بمشايخ ما اعلي الله مقامهم و بالاخص مؤلف كتاب ارشاد است پس ذر آلمحمد عليهم السلام غير از ذر انبياء است و بالاتر از آنها است و در مقام اول خلق است و ذر انبياء بالاتر از مقام اناسي است كه مقام نفس قدسيه باشد و هكذا ذر عالم جن دون اناسي است و ذر ملائكه دون جن است و ذر حيوانات دون ملائكه است ، خلاصه كه شواهد اين مطالب در اخبار موجود و در حكمت ثابت است و عالم ذر بطور اطلاق كه گفته ميشود مراد ذر اناسي است كه مقام حقايق آنها قبل از تنزل بعوالم پائين و تولد در اين [ص 281] دنيا باشد و آنجا همين جا است كه انسان در معاد خود بآنجا برميگردد و بهشت يا جهنم او در آنجا است زيرا بر كسي شبهه نيست كه انسان از همان جا كه آمده بآنجا برميگردد و از جائي كه نيامده است بآنجا برنميگردد و خلاصه آنكه عالم ذر همان عالم معاد است منتهي آنكه در ابتدا ذر خوانده ميشود و در انتها عالم حشر و محشر و معاد خوانده شده و اگر بخواهيم در صدد بيان اين مراتب برآئيم از مطلب خارج ميشويم و مورد سؤال هم نيست .
باقي ماند سخن در اينكه آخوند تعجب كردهاند از اينكه پيغمبر صلي الله عليه و آله كه شخص اول كاينات است در آن عالم كه مقام اخذ ميثاق عبوديت همه خلق است در ميانه همه آنها ايستاد و الست بربكم و محمد نبيكم گفت و انكار ايشان از اين جهت است كه ميخواهند بگويند الست بربكم را خود خداوند گفت و اگر پيغمبر گفته باشد شرك ميشود و مؤلف ارشاد كه فرمودهاند پيغمبر صلي الله عليه و آله در آن مقام زبان خداوند شد و گفت اين كفر و شرك است و مأخذ ندارد و حال نميدانم چه منظور و خيالي ميكنند ، آيا ميخواهند بگويند اصلا خداوند چيزي نگفت و تكلمي نفرمود ؟ اينكه بر خلاف صريح قرآن و اخبار است كه خداوند از همه بنيآدم اين مطلب را سؤال كرد و همه را بر خودشان شاهد گرفت و همه جواب گفتند و بعضي از اخبار و آيات داله بر اين مطلب را ذكر كردم منتهي بعضي قلبا و لسانا اقرار كردند و بعضي قلبا انكار كردند ولي همه سؤال شدند و جواب دادند و با آنها خداوند تكلم فرمود همچنانكه خدا با موسي هم تكلم فرموده با عيسي هم تكلم فرموده با ملائكه هم تكلم فرموده كه همه اينها در قرآن صريح است و موسي (ع) از بسكه با پروردگار سخن گفته كليم الله ناميده شده و اين مطلب قابل انكار نيست ، پس شبهه نيست كه خداوند تكلم فرموده ، و اگر آخوند اين مطلب را اقرار دارد پس يا اين است كه خيال ميكند كه خداوند تكلم فرموده بزبان ديگري غير از زبان پيغمبر [ص 282] صلي الله عليه و آله و شخص ديگري غير از آن بزرگوار و آيا او كيست و چيست آيا پيغمبري است يا انساني است يا درختي است يا سنگي است و اگر انساني است و پيغمبري است كيست كه ما او را نميشناسيم و نشنيدهايم ، آيا نعوذ بالله او ذات قديمي است و هميشه با خدا بوده و قدما متعددند يا آنكه خلق او است و اگر خلق است كيست غير از پيغمبر (ص) و اسمش چيست و كجا بوده و الآن كجا است و اگر آخوند ميگويند اينطور نيست بلكه خدا با زبان خود سؤال فرمود و تكلم كرد و با زبان كسي ديگر نبود ميپرسيم آن زبان آيا خود خداست يا غير خداست اگر غير خداست مثل اينكه در بندگان ميبينيم كه زبان شخص غير از خود شخص است و ممكن است زبان كسي را ببرند و خود شخص باقي و برجا باشد و سخن هم بگويد منتهي با آلات ديگر و چشم و ابرو و دست مطلب خود را بفهماند در خداوند هم همين قسم است و زباني مثل زبان ما دارد يا باين قسم نيست و براي خدا آلات و جوارحي مثل ما نيست و مركب نيست و غير خدا هر چه باشد خلق خداست و خداوند هم در خلق جوارحي را بر خود گرفته است و بعضي را دست خود و بعضي را چشم خود و بعضي را روح خود و بعضي را زبان خود ناميده است و نقلي نيست و خدا زباني هم در خلق دارد و كفري و شركي لازم نميآيد زيرا معاني اينها از نوع معاني خلقيه نيست كه كفر و شرك و تركيب لازم بيايد ، و اگر ميگويد آن زبان خود خداست نعوذ بالله و ذات خداست كه در مقام خلق ميآيد و معروف آنها ميشود و تكلم و سؤال و جواب ميفرمايد ، اين هم كه بر خلاف توحيد و ضرورت اسلام ميشود و ذات پروردگار مُدرَك خلق نميشود و كلام هم در ذات پروردگار نيست و كلام خدا آن طور كه جمعي از سنيان گفتند قديم نيست بلكه خلق است و حادث است و آنها كه قائل بقدم قرآن شدند غلط گفتند و نفهميدند و خداوند بر آنها رد ميفرمايد و ميفرمايد مايأتيهم من ذكر من [ص 283] ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون . خلاصه كه اينها مطالبي است قشري و جدلي است كه خواستيم بزبان آخوندي باشد و حقيقت امر را هم بخواهيم بزبان اهل حكمت بيان كنيم تفصيل دارد و مشكل است و ميخواهيم در اين كتاب بهر درجه كه ممكن است مطالب را ساده و بزباني كه براي همه آسان باشد بيان كنيم پس ميگوئيم شبهه نيست كه خداوند با خلق تكلم فرموده و تكلم كردن از هر كه باشد و بهر طور كه باشد حادث است زيرا تكلم حركتي است بعد از سكون و نطقي است بعد از سكوت و در ذات پروردگار تغييرات و حوادث نيست و تجديد امري نميشود و ذاتي است احديه كامله من كل حيث و نقصي از هيچ جهت در آن نيست و كمالي تازه نبايد پيدا كند پس تكلم كردن بمعاني خلقيه در ذات پروردگار معني ندارد و اگر تكلم صفت خداست صفتي است مثل ساير صفات خلقيه او و باين معاني خلقيه هم كه متعارف ما است نيست مثل اينكه خدا عالم هم هست اما علم پروردگار مثل علوم خلقي عبارت از حضور معلوم در نزد عالم نيست و براي پروردگار ذهني مثل اذهان خلق نيست خدا بصير و سميع هم هست اما نه مثل خلق كه در ديدن و شنيدن محتاج بچشمي و گوشي باشد و محتاج بروشني باشد كه از خارج بر روي ديدنيها بيفتد و عكس آنها بيايد و در جليديه پروردگار بيفتد يا هوائي در خارج باشد كه صدا در هوا سير كند و بيايد و بطبله گوش پروردگار برسد و خداوند باين نوع بصير و سميع نيست بلكه ديدن و شنيدن پروردگار مطلقا بنحو خلق نيست ، پس بايد بگوئيم خداوند مسلم تكلم فرموده و تكلم صفت خداست مثل اينكه در خلق هم همين طور است و تكلم انسان صفت انسان است و نطق صفت انسان است و اهل منطق بانسان حيوان ناطق ميگويند يعني حيواني كه اين صفت دارد كه نطق ميكند پس نطق و كلام صفت خداست و خدا صفت خود را احداث ميفرمايد و ديدن و شنيدن و ساير صفات [ص 284] پروردگار هم بهمين معني است و خدا بصير است يعني ديدنيها را احداث فرموده و همچنين خداوند تكلم و نطق خود را احداث ميفرمايد و آيت اين مطلب را در خود خلق هم قرار داده كه درست بفهمند ، تو هم كه تكلم ميكني ولو اينكه با اين آلات و جوارح خلقيه است كلام خود را انشا و احداث و خلق ميكني و شاهد اين مطلب در قرآن هم هست و خدا ميفرمايد و تخلقون افكا يعني شما دروغ خلق ميكنيد ، يعني همين كلمات دروغ و بيحقيقت و اعتراضات بيجا كه ميكنيد دروغهائي است كه شما خلق ميكنيد ، پس كلام خدا صفت خدا و خلق خداست مثل اينكه كلام خلق هم خلق آنهاست منتهي اين است كه خلق خدا بنحوي است كه شايسته او است و او احسن الخالقين است و خلق خلق ناقص بنحوي است كه شايسته خود خلق است و هر چه باشد خوب باشد يا بد راست باشد يا دروغ باذن خدا باشد يا بياذن باز بحول و قوه پروردگار است نه اينكه باستقلال خودشان باشد كه شرك لازم بيايد و خلق حول و قوه ديگر از خودشان ندارند و خدا بآنها داده و بحول و قوه او خلق ميكنند منتهي بعضشان بد خلق ميكنند بعضشان خوب خلق ميكنند و خلق كردن از صفات ذاتيه پروردگار نيست كه جايز نباشد در خلق بگوئي خالق هستند بلكه اين خلق هم ميتوانند خالق باشند و خالقيت صفت ذاتي خدا نيست ، نميبيني گاهي خدا خلق ميكند و گاهي خلق نميكند ؟ مثلا اگر تو صاحب فرزند هستي خدا فرزند براي تو خلق كرده و اگر صاحب فرزند نيستي خدا فرزند براي تو خلق نكرده و خالق فرزند براي تو نيست ، پس خداوند هم كه خالق علي الاطلاق است در مقام خلق خالق است نه در مقام ذات و در مقام ذات پروردگار نفي و اثبات نيست اما مقام خالقيت نفي و اثبات ميشود اگر خدا چيزي خلق كرد خالق او است اگر خلق نكرد خالق آن چيز نيست و در هر وقتي كه چيزي را خلق كرد خالق است و در غير آن وقت [ص 285] خالق نيست ، مثل اينكه اگر خدا چيزي را اراده كرد مريد است اگر اراده نكرد مريد نيست ، پس اين قبيل از صفات پروردگار ذاتي نيست و صفت خلقي است و بخلق خود هم داده پس خلق كردن هم صفتي است كه خدا بخلق هم داده است منتهي بعضي باذن خدا خلق ميكنند مثل عيسي كه باذن خدا مرغ خلق ميكند و خدا ميفرمايد و اذ تخلق من الطين كهيئة الطير باذني و بعضي از خلق بي اذن خدا ممكن است كاري بكنند و خلقي بكنند و تكلمي بنمايند و خدا ميفرمايد ءالله اذن لكم ام علي الله تفترون خدا اذن داده بشما يا بر خدا افترا ميبنديد و دروغ خلق ميكنيد .