خلاصه مطلب اين بود كه كفار ماحضين بصورت حيوانات هستند و اين ابدان دنيويشان بالعرض بصورت انسان است و معناً حيوان هستند و از اعمال و اخلاقشان كه جميعا بر خلاف امر شارع است اين مطلب پيداست پس بنا بر اين همين كه مردند روحشان در ابدان اصليه خودشان داخل ميشود و در برزخ هم بصورت برزخي و مثالي خود محشورند و همان صفت را دارند كه كسب كردهاند و لامحاله در آن ابدان معذب هستند و ممكن است در دنيا هم بمعجز حجتهاي خدا نشان داده شوند و ابدان مثاليه بقدرت ايشان ممكن است در دنيا مجسم بشود مثل اينكه سليمان بن داود جنها را مجسم فرموده بود و براي او كار ميكردند يا جبرئيل بصورت دحيه كلبي بر پيغمبر (ص) نازل ميشد و ساير مردم هم ميديدند يا بصورت اعرابي بر اميرالمؤمنين نازل ميشد يا بعض ملائكه بر بعض ائمه اطهار (ص) بصورت مرغها ظاهر ميشدند و همه اينها از همين باب است كه بقدرت اعجاز ابدان مثاليه را بصورتهاي دنيوي مجسم ميفرمودند يا بمعجز ايشان [ص 236] فلان كافر مسخ ميشود كه همان بدن مثاليهاش را مجسم ميكنند بصورت حيواني كه هست و باهل دنيا نشان ميدهند و بنحو ديگر هم ممكن است كه امام (ع) چشم مثالي اهل دنيا را تقويت فرمايد و صور مثاليه را ببينند مثل اينكه زيد بن حارثه در اثر امتثال و عبادت خودش بآنجا ميرسد كه اجسام اخرويه را ميبيند يا صداي آنها را ميشنود و هكذا امثال زيد بن حارثه . حال كه اين مطالب را دانستي معاني آن اخبار كه اسباب شبهه و اشكال ميشد ان شاء الله ظاهر ميشود كه كفري و تناسخي هم نيست ، پس از اين قبيل اخبار كه عبدالملك بصورت وزغي شد بعد از مرگ اين از باب معجز امام وقت است كه صورت مثالي او را تغليظ فرمود نه از باب تناسخ كه روح او داخل بدن وزغي شد بلكه باطن خود او از اول وزغي بود و در آن موقع بمعجز امام بر ديگران هم ظاهر شد يا اينكه در حديث است كه شمر بصورت سگي ديده شد كه زبانش را از تشنگي بيرون آورده يا آن يهودي بمعجز حضرت امير (ع) پدرش را بصورت كلاغي ديد و اينها هيچيك از باب تناسخ نيست و تناسخ محال است و با عقل و نقل مخالف است و عقيده بآن كفر بخداي عظيم است جل شانه و چون سخن بطول انجاميد در حل اين اشكال هم زياده بر اين متعرض نميشويم .
باقي ماند سخن كه جوابي خصوصا از آن مزخرفي كه اين بدبختان گفتند و مدعي شدند بگوئيم كه نعوذ بالله من غضب الله روح قائم عجل الله فرجه در بدن فلان مبدع بزاز شيرازي ظاهر شده يا فلان كافر نعوذ بالله حضرت حسين بن علي است كه برگشته ، و جناب آخوند ما هم در عوض اينكه جواب اين كفرها را بگويند و تأييد اسلام و مسلمين نمايند بجمعي مؤمنين موحدين اين تهمت را ميزنند و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون . پس عرض ميكنم بلي از بدعتهاشان يكي هم اين است و ناچار در اين امت هم بايد آنچه در امم سابقه شده است بشود و [ص 237] خداوند فرمود سنة الله التي قد خلت من قبل و لنتجد لسنة الله تبديلا و پيغمبر (ص) فرمود لتركبن سنن من كان قبلكم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة حتي انهم لو سلكوا جحر ضب لسلكتموه پس هر چه در امتهاي سابقه بوده در اين امت هم خواهد بود و حضرت صادق (ع) فرمود در حديثي كه خداوند در قائم سه چيز قرار داده كه در سه نفر از انبياء سلف قرار داده است قدر مولد او قدر مولد موسي است و قدر غيبت او باندازه غيبت عيسي است و قدر ابطاء او بقدر ابطاء نوح است ، و فرمايشاتي ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد و اما غيبت عيسي پس يهود و نصاري متفق شدند بر اينكه او كشته شده است و خداوند آنها را تكذيب فرمود بقول خودش و ماقتلوه و ماصلبوه و لكن شبه لهم همچنين است غيبت قائم عليه السلام پس زود باشد كه امت انكار بكند آن را بجهت طول مدت پس گويندهٔ ميگويد بغير هدايت كه او زائيده نشده است و گويندهٔ ميگويد كه او زائيده شده و مرده است و گويندهٔ كافر ميشود بقول خودش كه حاديعشر ما عقيم بوده است و گويندهٔ از دين بيرون ميرود بقول خودش كه امامت تجاوز ميكند تا سيزده و زيادتر و گويندهٔ معصيت ميكند خداي عز و جل را بقول خودش كه روح قائم (ع) نطق ميكند در بدن غير او ، تا آخر حديث شريف كه مفصل است . و عرضم اين بود كه از اين حرفها همچنانكه در امم سابقه بوده در اين امت هم خواهد بود و چيز تازهٔ نيست و از خداوند مسألت داريم كه همه ما را بر صراط مستقيم ثابت بدارد و از اين امتحانات و فتنِها خالص بيرون بيائيم . خلاصه اين مطلب هم بطوريكه عرض كردم از فروع همان قول بتناسخ است و ما تناسخ را با دليل و برهان باطل كرديم و دانستي كه اساسا محال است و روح هيچ ذي روحي در بدن ديگري داخل نميشود اعم از حيوان يا انسان با اينكه حيوانات همه از يك جنسند و اناسي از يك جنسند و نزديك بيكديگرند ولي در مورد ارواح [ص 238] آلمحمد عليهم السلام ديگر مطلب غير از اين حرفها است كه ايشان را خداوند در مقامي خلق كرده كه ساير خلق بكلي در آن مقام ممتنعند و ذكري از نفي و اثباتشان آنجا نيست و ما را در اين مقام بياناتي است كه ذكر آنها از حوصله اين رساله خارج است و جايش اينجا نيست ولي از بعض بيانات ظاهريه ناچاريم كه مطلب را بلا جواب نگذاريم .
پس عرض ميكنم شبهه نيست كه خداوند عالم حقيقت محمد و آلمحمد عليهم السلام را قبل از همه چيز ايجاد فرموده و اين مطلب را علاوه بر آنكه ضرورت اسلام است مشايخ ما (اع) با ادله عقليه و نقليه و دلائل حكمت اثبات نمودهاند كه فعلا ما در صدد بيان آن ادله نيستيم و همين كه بحمد الله از ضروريات است در اينجا براي استدلال كافي است و اين مقدمه را حضرات بابيه و مبدعين هم نميتوانند انكار نمايند زيرا خودشان مكرر باخبار وارده در اين باب استدلال ميكنند ولو اينكه استدلالشان فاسد است ولي ما استفاده ميكنيم كه ميگوئيم بدليل همان اخبار حقيقت مقدسه ايشان اول ما خلق الله است و همان نوري است كه ابتداءً قبل از همه چيز از نور پروردگار صادر شده كه امام (ع) در حديث شريف فرمود يصدر نورنا من نور ربنا كما يصدر نور الشمس من الشمس يعني نور ما از نور پرورنده ما صادر ميشود همچنانكه نور آفتاب از آفتاب صادر ميشود ، پس اين نور مقدس كامل است و ناقص نيست و كامل آن چيزي است كه براي او هم نوري باشد يعني فضل وجود داشته باشد كه اگر نداشته باشد البته ناقص است زيرا تعريف ناقص همين است كه از خودش فضل وجود و نمايش نداشته باشد و محتاج بغير باشد پس نور مقدس ايشان محتاج بديگري نيست كه ناقص باشد ، پس از نور مقدس ايشان خداوند انبيا را خلق فرمود كه در اخبار بسيار اين مطلب بيان شده و از نور انبياء خدا ساير مؤمنين را خلق فرمود و شبهه نيست كه هر نوري صفت منير خود هست و هر اثري تابع [ص 239] مؤثر خود هست پس حقايق آلمحمد (ع) كه منير كاينات و مؤثر همه عالم است و جميع ما كان و ما يكون آثار و انوار ايشانند نسبت بجميع آثار و انوار خود اولويت دارند پس جميع اين ملك و اجزاء آن و افراد آن اسم و صفت ايشان است و هر چه را كه نسبت بخودشان بدهند صحيح است و درست است و باين نظر امام (ع) ميفرمايد من آدم هستم من نوح هستم من ابراهيم و موسي و عيسي هستم يعني من اولي بآنها هستم از خود آنها ، مثل اينكه اگر آفتاب بجميع انواري كه در اطاقها يا بيابانها يا كوهها يا در آئينهها افتاده است بگويد من هستم درست است و غير از او چيزي نيست يا اينكه فرضا روح تو با چشم ميبيند با گوش ميشنود با دست ميدهد و ميگيرد حال اگر روح بگويد من ميبينم من ميشنوم من ميگيرم و ميدهم درست است و صحيح است و او است كه از وراء همه اينها كار ميكند ، يا مثل ديگر نفس زيد است كه گاه ميايستد گاه مينشيند گاه راه ميرود گاه سوار ميشود و هر يك از اينها صفت خاصي و عمل مخصوصي است حال اگر زيد بگويد منم قائم منم قاعد منم راكب همه صحيح است و درست است و غير از او كسي صاحب اين صفات نيست ، و امثال متعدده ميآورم كه مطلب بفهمي ، يا فرض كن ميگوئي جسم و جسم انواع مظاهر دارد آتش جسم است ميسوزاند آب جسم است تر ميكند خاك جسم است سرد ميكند و هكذا درخت جسم است نمو ميكند حيوان جسم است راه ميرود انسان جسم است علم و عقل دارد حال اگر جسم كه مؤثر همه اينها است و بهمه اينها اسم و رسم داده بگويد منم كه ميسوزانم صحيح است يا منم كه سرد ميكنم درست است يا منم كه راه ميروم درست است . حال اين مطلب را اگر خوب دريافتي عرض ميكنم مؤثر هر يك از آثار خود را بخواهد بخود نسبت بدهد درست است و مانعي نيست و بر وجه حقيقت است اما براي يكي از آثار يا صفات يا افعال خاصه اين ادعا جايز نيست و دروغ است و بر [ص 240] خلاف حقيقت است و او را نميرسد كه چنين دعوي بنمايد ، فرضا روح تو ميگفت منم كه چشم هستم و ميبينم اما چشم نميتواند بگويد منم كه روح هستم زيرا روح يكي از صفاتش ديدن بود و هزاران صفت ديگر هم داشت كه چشم فاقد همه آنها بود و اگر چشم گفت من روح هستم ما از او مطالبه ميكنيم كه صداها را هم بشنود و چشم ديگر نميتواند بشنود و طعمها را هم بفهمد و چشم نميفهمد و همچنين ساير صفات روح را ندارد ، و همچنين جسم اگر بگويد منم كه ميسوزانم و صفت آتش را بخود نسبت بدهد از او ميپذيريم اما اگر آتش بگويد من حقيقت جسم هستم از او نميشنويم زيرا جسم هم ميسوزانيد و هم سرد و تر ميكرد و آتش غير از سوختن كاري از او برنميآيد جسم راه هم ميرفت آتش ديگر راه نميرود و هكذا ساير كمالات جسم را ندارد ، پس اين ادعا براي آثار غلط است ولي براي مؤثر صحيح است پس براي آلمحمد (ع) كه مؤثر كايناتند جايز است كه بفرمايند من آدمم من نوحم من موسايم يا بفرمايند منم اول منم آخر منم ظاهر منم باطن ولي براي انبياء خدا كه دون درجه ايشانند جايز نيست زيرا كه مقام مؤثريت غير از براي چهارده نفس مقدس كه صادر اول هستند اثبات نميشود و در حديث شريف است از مفضل بن عمر از حضرت صادق (ع) كه در تفسير برهان است فرمود خداوند مبعوث نفرموده پيغمبري را كه گراميتر از محمد (ص) باشد و پيش از او احدي را خلق نفرموده و انذار نفرموده خلق خود را باحدي از خلق پيش از محمد (ص) و اين است قول خداي تعالي هذا نذير من النذر الاولي و فرمود انما انت منذر و لكل قوم هاد پس پيش از او مطاعي در خلق نبود و بعد از او مطاعي نيست تا قيام ساعت ، تا آخر حديث . پس اينكه ميفرمايد قبل از او و بعد از او مطاعي نيست معني آن اين است كه مطاعيت ساير انبيا و حجج بواسطه او است بعلت اينكه حكايت نور او و امر او را نمودهاند و او همه را فرستاده و فرمود من پيغمبر بودم [ص 241] و آدم هنوز ميان آب و گل بود و حضرت امير ميفرمايد منم كه رسل را فرستادهام ، پس منذر حقيقي پيغمبر است (ص) و ساير انبياء را او امر بانذار و هدايت فرموده و در حديث شريف است كه در بعضي از وجوه و معاني خاتميت پيغمبر (ص) ميفرمايند كه هيچ نبيي قائم به نبوت نميشود مگر بعد از آني كه پيغمبر (ص) خاتمي باو مرحمت ميفرمايد ، پس همه انبيا نذير از جانب اويند و او نذير خداست . خلاصه آنكه شبهه نيست كه نسبت عموم انبيا و صالحين بآن بزرگواران نسبت آثار است بمؤثر و مؤثر اولاي بهمه آثار است مثل اينكه در مثل ظاهر شعله چراغ اولاي بهمه انوار است و اگر تمام انوار را بخود نسبت بدهد و كار همه آنها را بخود نسبت بدهد صحيح است مثل اينكه دست تو مينويسد و تو بخود نسبت ميدهي و زبان تو حرف ميزند و تو بخود نسبت ميدهي و همه درست است و صحيح پس پيغمبر (ص) و آلمحمد (ع) اگر نسبت جميع انبيا را بخود بدهند صحيح است زيرا آنچه همه انبيا جميعا دارند بعض آن چيزي است كه از بركات و فضل وجود آلمحمد (ع) بآنها رسيده پس ميتوانند كه نسبت جميع انبياء و حجج گذشته و آينده را بخود بدهند و لكن هيچيك از افراد انبياء و حجج نميتوانند بگويند كه ما پيغمبر يا يكي از آلمحمديم يا اول ما خلق اللهيم بجهت اينكه داراي آن كليت نيستند ، بلي مگر افراد آن چهارده نفس مقدس كه همه از يك نورند و همه ابدان آنها حاكي تمام حقيقت آن نور مقدس است ، و اگر خواسته باشي در مثل اين مطلب را بداني مثَل ابدان مقدسه ايشان در ميانه ساير ابدان مثل قلب است در ميانه اعضا و همان طور كه ملاحظه ميكني هر عضوي از اعضاي تو حامل صفتي از صفات روح تو است مثل اينكه چشم ديدن روح را حكايت ميكند گوش شنيدن روح را حكايت ميكند دست دادن روح را حكايت ميكند پا راه رفتن روح را حكايت ميكند و هكذا هر عضوي صفتي را حكايت ميكند [ص 242] ولي در ميانه همه اعضا قلب است كه خود روح را حكايت ميكند و حامل روح ميشود و جميع اوامر روح بساير اعضا از قلب صادر ميشود و قلب واسطه بين اعضا و روح است و تمام روح و جمع روح را حكايت ميكند نه يك صفت خاصي را پس اگر دست زيد بگويد من زيد هستم باين معني كه تمام روح زيد هستم صحيح نيست اما اگر قلب بگويد صحيح است زيرا او بجائي رسيده كه تمام روح را حكايت كرده ، حال همچنين است ابدان مقدسه خاصه پيغمبر (ص) و آلمحمد (ع) چرا كه ايشان بمنزله قلبند در ميانه اعضا و تمام روح را حكايت كردهاند و قطب كايناتند و نحن ناشئة القطب و اعلام الفلك فرمودهاند . خلاصه آنكه حكم ابدان مقدسه ايشان غير از حكم سايرين است و موافق اخبار بسيار خداوند طينت مقدسه ايشان را از عرش اين عالم گرفته است كه مقام قلب است و ابدان ديگران از دون اين مقام است و كليت عرش را ندارد مثل اينكه اعضاء بدن انسان كليت قلب را كه مظهر تمام روح و حيات است ندارد و هيچوقت هيچ عضوي از اعضاء بهر درجه از لطافت كه برسد بآنجا نميرسد كه كار قلب را بكند و مظهر حيات باشد ، بفهم اين امثال را و تعقل كن .
و در اينجا نكات لطيفهايست كه بيان آنها غامض است و مقدمات زياد لازم دارد و تفصيل پيدا ميكند و آنها كه باين مطالب آشنا نيستند كسل ميشوند ولي بدانكه خدا تمام اين ملك را براي حقيقت مثل قرار داده منتهي براي اهلش پس هيچيك از اعضاء اين ملك دعوي اينكه مظهر روحند نميتوانند بكنند اما قلب ميتواند ، چيزي كه هست ابداني كه حكايت قلب و قطب عالم را ميكنند منحصرند بچهارده نفس مقدس و براي ديگران خداوند نصيبي از آن طينت كه ايشان را خلق فرموده نگذارده و معذلك كله ظهور نور مؤثر در همان ابدان شريفه هم گفته نميشود مگر بعد از چشمپوشي از خصوصيت و فرديت آنها نه اينكه آن روح بحقيقته تعلق بيكي از آن ابدان [ص 243] مقدسه ميگيرد و بعد از آن بدن بيرون ميآيد ببدن ديگر ميرود اين طورها نيست و لكن اين اطلاق از باب مؤثريت و اثر است كه با چشمپوشي از خصوصيت اثر مؤثر را در او ميبيني و فهم اين مطلب بسيار مشكل است و اگر اهلش نيستي خود را بزحمت مينداز . پس فرمايش پيغمبر در كتاب مجيد ماكنت بدعا من الرسل معنيش اين نيست كه من همانم كه در بدن آدم بودم در بدن نوح بودم در بدن ابراهيم بودم آن طور كه بابيه لعنهم الله معني كردهاند و لكن معني آيه اين است كه من هم بر صفت انبياء ماضين هستم و بر خلاف نوع سنن ماضيه سنتي ندارم و براي سنت پروردگار تغييري نيست ، پس تناسخ بكلي باطل است و مطلقا معني ندارد و آنچه از اين قبيل نسبتها در آيات و اخبار بهبيني كه خيال كني موهم اين معني است همه اينها از باب مؤثريت و اثريت است و قاعده كليه اين است كه اگر اين نسبت از طرف عالي صادر شود فرضا پيغمبر (ص) بفرمايد من علي هستم يا حسن يا حسين يا نوح يا ابراهيم يا يكي از آلمحمد عليهم السلام بفرمايند مثل اينكه امام عصر عجل الله فرجه ميفرمايد من آدم هستم من نوح هستم كه مؤثري بعضي از آثار را بخود نسبت بدهد همه از باب اولويت مؤثر است نسبت بآثار همان طور كه در مثل دانستي روح زيد بگويد من قائم هستم من قاعد هستم من راكب هستم و حال آنكه هر يك از اينها صفتي از صفات روح است و تمام حقيقت روح نيست و روح از باب اولويت خود همه اين صفات را بخود نسبت داده و اما اگر اين ادعا از طرف يكي از آثار باشد فرضا موسي بگويد من محمدم (ص) يا عيسي بگويد يا ابراهيم بگويد يا ديگري از صالحين اين را بگويد اين هم باين معني كه من اثر او هستم و آنچه ميكنم بامر و اراده او است و بتحريك و تسكين او است باز درست است و صحيح ، آيا نخواندهٔ در قدسي كه ميفرمايد بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا او را دوست ميدارم و همين كه [ص 244] او را دوست داشتم چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي او ميشوم و در حديثي ديگر است از قدسيات كه من پرورندهٔ هستم كه بهر چه بگويم بشو ميشود تو هم بندگي كن مرا تو را مثل خود قرار ميدهم كه بهر چه بگوئي بشو ميشود ، پس باين قاعده چشم بنده مؤمن چشم خدا ميشود و گوش او گوش خدا ميشود و دست او دست خدا ميشود بلكه در زيارت حضرت سيد شهدا ميخواني كه خون او خون خدا ميشود و هكذا از اين قبيل اخبار در فضايل آلمحمد (ع) و در باره مؤمنين و صالحين لاتعد و لاتحصي ديدهٔ اما هيچيك اينها مسأله تناسخ نيست و روح خدا در ابدان آنها حلول نكرده و خدا روحي مثل روح اين خلق ندارد و هكذا خون خدا در بدن سيد شهدا (ع) تزريق نشده و خدا خون ندارد مثل خلق بلكه خدا مثل ندارد آن طور كه در قدسي در باره بنده مؤمن فرمود كه تو را مثل خود قرار ميدهم و ليس كمثله شئ فرموده ، پس اين نسبتها هم از باب اين است كه آنچه در آثار ميبيني با چشمپوشي از خصوصيات آثار همان است كه از مؤثر آمده بلكه خود مؤثر است كه در آثار جلوه كرده و اگر اين طور نيست از چيست كه تو همان خواص مؤثر را در آثار ميبيني ؟ چه خوب گفته است شاعر كه :
اگر دست علي دست خدا نيست چرا دستي دگر مشكلگشا نيست
پس چشم خود را باز كن :
چشم دل باز كن كه جان بيني آنچه ناديدني است آن بيني
اين هواي ملاصق بدن خود را كه ميبيني كه پيش چشم تو را روشن كرده و تو را گرم كرده اين آفتاب است كه اين صفات را بروز داده و اگر اين صفات از خود هوا بود چرا هواي توي اطاق روشن نيست و تو را گرم نميكند و هواي شب چرا اين خواص را ندارد ؟ هوا همان هواست اما آفتابش رفته ، حال پس ملتفت بشو كه آنچه در آثار هم بهبيني از خواص مؤثر همان مؤثر است كه صاحب اين آثار است اما خصوصيت آثار اين خواص را ندارد پس يكي از آثار اگر خود را نسبت بمؤثر بدهد صحيح است اما [ص 245] منظورش با چشمپوشي از خصوصيت خودش است و از باب تناسخ هم نيست مثل اينكه دست زيد كاغذ نوشته و تو ميگوئي زيد نوشته و شرعاً و عرفاً و لغةً درست گفتهٔ ، زبان زيد با تو حرف زده تو ميگوئي زيد گفته و درست است ، پس اگر مؤمني هم در مقامي گفت يا پيغمبري گفت كه آنچه من ميگويم خدا گفته درست است ادعاي خدائي هم ندارد يا مطلبي را گفت و گفت پيغمبر است كه اين طور ميفرمايد صحيح است ادعاي پيغمبري هم نكرده ولي مطلبي را خواسته حالي بكند .
حال اين مطلب شريف را اگر دانستي ميگويم اين مطلب در علم صحيح است و درست و با كتاب و اخبار و موازين عقلي و حكمي جميعا منطبق است و تناسخ هم دانستي نيست اما حرف اينجا است كه نه هر كس چنين دعوي كرد از او شنيده ميشود هيهات هيهات ، چه نسبت خاك را با عالم پاك ؟ هزار نكته باريكتر ز مو اينجاست ،
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست كلاهداري و آئين سروري داند
احمقها مطلبي را سر و دست و پا شكسته آموختند ادا هم نتوانستند بكنند و با هزار كفر و زندقه و خلاف عقل و ضرورت بهم آميختند و مزخرفاتي بهم بافتند و خواستند بر عوام مردم اشتباهكاري كنند و حق و باطلي را ممزوج نمودند ولي ندانستند كه خداوند احقاق حق و ابطال باطل ميفرمايد و نور خود را تمام ميفرمايد ، خواستند باطلي را لباس حق بپوشانند و تحقيق كنند اما نشد و نخواهد شد ، بدبختان خواستند ادعاي بيجائي بكنند فلان مبدع بگويد نعوذ بالله من امام زمان هستم و فلان كافر بگويد من حسين بن علي هستم اما ندانستند كه اولا از آنها سؤال ميشود كه آن نسب و حسب كجا است ؟ و پس از آن سؤال ميشود كه آن آثار و علامات كو ، مگر خودبخود و بدون شاهد و بينه هم ممكن است در دنيا ادعائي كرد ؟ و اولا ميگوئيم كه ضرورت اسلام دليل است كه آلمحمد (ع) در مقام اول ما خلق الله خلق شدند جائي كه نه آسماني نه زميني [ص 246] نه شبي و نه روزي نه ملائكهٔ نه پيغمبري نه انساني بود و پس از آن هم كه در اين عالم خداوند ايشان را تنزل داد طينتي را از زير عرش گرفت و با نور ايشان مخلوط فرمود و ابدان مقدسه ايشان را خلقت فرمود و تعقل بكن وقتي كه بنا شد وجود مقدس اول ما خلق الله و اشرف ما خلق الله در اين عالم ما و تو جلوه فرمايد لامحاله طينتي و مكاني براي نزول او گرفته ميشود كه اشرف طينتها و اكمل آنها باشد و اشرف و اكمل بدنها همان ابداني بود كه در آن موقع براي ايشان گرفته شد كه ديگر در ميانه طينتها و ابدان اشرف و اكملي از آنها وجود نداشت و اگر بگوئي كه وجود داشت لازم ميآيد كه بگوئي آن ابدان شريفه ابدان ناقصهٔ بوده است و وجود شريف اول ما خلق الله البته در بدن ناقص بروز نميكند و بدن ناقص تحمل و گنجايش وجود اول ما خلق الله را ندارد ، پس ابدان مقدسه ايشان منحصرا همان چهارده نفس مقدس است كه اكمل و اشرف و اعلاي ابدان است مثل اينكه ارواح ايشان منحصر است و محال است كه آن ارواح مقدسه در غير آن ابدان مقدسه جلوه فرمايد ، و بعلاوه براي آن ابدان مقدسه نسب مخصوص بود كه ممكن نيست بدني كه صاحب غير آن نسب باشد حكايت آن ارواح را نمايد سبحان الله آيا ممكن است روح امامت كه مقام رياست عامه خلق اولين و آخرين است در بدني از اواسط يا اسافل اين مردم و در طبقات پست بروز كند ، جائي كه مقام وزارت را بيكي از افراد مردم عادي نميدهند و بايد البته صاحب خانواده شريف و قديم باشد آيا ممكن است كه خداوند مقام امامت را بمردمان متوسط بدهد ؟ و در اخبار اگر ملاحظه كني ميبيني كه خداوند حكمت خود را اين طور قرار داده و امامت را در طايفه مخصوص و نسب مخصوص قرار داده و ما در اينجا بجهت اختصار ذكر آن اخبار را نكرديم .
و اگر باز بخواهند اشتباهكاري براي عوام و جهال مردم نمايند و بگويند فلان و فلان از مبدعين و كفار كه [ص 247] اين دعوي را كردهاند بدن ايشان هم همان بدن است كه الآن رجعت كرده و برگشته و بگويند منظور از اخباري كه در باب نسب ايشان وارد شده منظور انساب حقيقيه است و اين ابدان يا اصلاب عرضيه مقصود نيست يا همان مزخرف قول بتناسخ را بگويند باز از آنها سؤال ميشود كه اين فرض محال را هم كه كسي بپذيرد حسب نبوت و امامت كجا است ، صفات و آثار امامت كجا است ؟ قاعده كه بر اين نيست كه امام را با چشم و ابرو و دست و پا و هيكل انسان بشناسند امام را بايد با صفت امامت شناخت همان طور كه ما از شخص نجاري هم ادعاي نجاري را نميپذيريم مگر براي ما نجاري كند و در بسازد ، همچنين آهنگر را بكارهاي آهنگري ميشناسيم مسگر را بمسگري ميشناسيم پس عالم را بعلم و عمل ميشناسيم امام را هم بصفت امامت ميشناسيم اگر صفت امامت هست بيار تا قبول كنيم و صفت امامت را علاوه بر آنكه متجاوز از صدها حديث فرمودهاند كه بايد امام پسر امام حسن عسكري (ع) و وصي پسر وصي باشد و يازدهمي از اولاد اميرالمؤمنين باشد بايد مثل آباء كرامش علم داشته باشد معجزه داشته باشد خارق عادت داشته باشد قدرت تصرف در كاينات داشته باشد شجاعت و سخاوت داشته باشد ، ما كه يكي از اينها چه جاي همه آنها را در اين اشخاص نديديم كه اقلا شكي در باره آنها بكنيم ، پس دعوي كه نه اصلش درست است نه ظاهرش شباهتي بحرف حق داشته باشد بچه قاعده پذيرفته ميشود ؟ خلاصه آنكه اين بيانات با دليل و برهان در جاي خود شده و اينجا جاي تفصيل نيست همين قدر خواستم بداني كه اين بدبختان خواستهاند يك اشتباهكاري بكنند ولي خداوند پرده از كارشان برداشت و امرشان را بر مردم ظاهر فرموده و ان شاء الله در همين مختصر دانستي كه مزخرف آن جماعت چيست و بيان حق كدام است و اشتباهكاري جناب آخوند را هم دانستي و فهميدي كه درد ما هم يكي نيست و با چه نوع اشخاص بايستي سر [ص 248] و كله بزنيم تا حقي را گفته باشيم و چه ناملايمات را بايد تحمل نمائيم و نقلي نيست و حضرت امير (ع) ميفرمايد من ابدي صفحته للحق هلك عند جهلة الناس و زياده بر اين از تفصيل خودداري ميكنيم .
و اما اينكه گفته است شيطان شبهه كدام است ؟ ناچاريم مختصري هم در اين باره بنويسيم ان شاء الله ، عرض ميكنم در فصل الخطاب است از تفسير امام حسن عسكري (ع) كه فرمود الشيطان هو البعيد من كل خير الرجيم المرجوم باللعن المطرود من بقاع الخير يعني شيطان كسي است كه دور از هر خيري است و رانده شده بلعن است و از اماكن خير ممنوع است ، عرض ميكنم و ماده لغت ممكن است مأخوذ از شطن باشد يعني بعد و شيطان بر وزن فيعال و ممكن است از شاط گرفته شده باشد و شيطان بر وزن فعلان ميشود يعني باطل و سوخته شده و بهر دو معني صحيح است و شيطان اول همان ابليس است كه از جن است و خداوند ميفرمايد و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابليس كان من الجن ففسق عن امر ربه يعني وقتي كه گفتيم بملائكه كه سجده بكنيد براي آدم پس همه سجده كردند مگر ابليس كه از جن بود پس عصيان نمود و از امر پروردگار خودش خارج شد و در حديث است كه شخص شامي از حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام سؤال كرد از اول كسي كه كافر شد و انشاء كفر نمود فرمود ابليس لعنه الله بود . عرض ميكنم و ماده جن از آتش است كه خداوند ميفرمايد و الجان خلقناه من قبل من نار السموم و مراد از اين آتش آتش طبيعت است كه نار اصلي است نه اين نار عنصري و اين نار مشهود از اعراض آن نار است . و در اناسي هم خداوند بعضي را شيطان خوانده و در آيات متعدده از قرآن تصريح دارد و ميفرمايد شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا پس شيطان انسي هم هست و اگر چه اصل ماده انسان بالاتر از شيطان است و خداوند انسان را از خاك خلقت [ص 249] فرموده و شيطان را از نار شجره كه اصل آن شجره از آن خاكي كه خدا آدم را از آن خلق فرمود روئيده است پس شيطان پائينتر از انسان است ولي انسان همين كه نافرماني امر پروردگار نمود و بعد از نازل شدن از مقام قدس بعالم طبيعت مجددا امتثال امر پروردگار را كه دعوت باقبال و صعود ميفرمايد ننمود و خود را در همان عالم طبيعت و رأي و هواي خود مخلد نمود و مسكن گرفت از رحمت پروردگار دور ميشود و شيطان ميشود و خداوند ميفرمايد و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه يعني او مخلد شده است در زمين و متابعت هواي خود را نموده ، كه بر خلاف كينونت پروردگار است و باين جهت از دار قرب پروردگار مطرود ميشود و شيطان ناميده ميشود و ولايت دشمنان خدا را قبول ميكند كه خداوند ميفرمايد افتتخذونه و ذريته اولياء و هم لكم عدو يعني آيا شيطان و ذريه او را اولياء خود ميگيريد و حال آنكه آنها دشمن شمايند ؟ پس اگر انسان شيطان را ولي خود قرار داد و پيروي او را نمود از او شمرده ميشود و بنام او خوانده ميشود همچنانكه اگر صفت حيوان را بخود گرفت حيوان خوانده ميشود و مثله كمثل الكلب ميشود يا اگر صفت نبات يا جماد را بخود گرفت باسم آنها خوانده ميشود كه سابقا باين مطالب اشاره شده است . و بهر حال كه معرفت شيطان هم بقدر امكان واجب است و از شرايط ايمان است و براي تحقيق در اين مقام حديثي را روايت ميكنيم از فصل الخطاب از كافي از حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمود بشناسيد عقل و لشكر او را و جهل را و لشكر او را كه هدايت بيابيد پس گفته شد جعلت فداك نميشناسيم مگر آنچه را كه تو بشناساني بما پس فرمود ابوعبدالله عليه السلام كه خداي عز و جل خلق كرد عقل را و او اول خلقي است از روحانيين از يمين عرش از نور خودش پس باو فرمود ادبار بكن پس ادبار كرد پس فرمود باو كه اقبال كن پس اقبال كرد پس فرمود خداي تبارك و تعالي خلق كردم تو را خلق [ص 250] عظيمي و مكرم داشتم تو را بر جميع خلقم فرمود پس خلق فرمود جهل را از درياي تلخ كه ظلماني بود پس فرمود باو ادبار بكن پس ادبار كرد بعد از آن فرمود اقبال كن پس اقبال نكرد پس فرمود باو استكبار كردي پس لعنت فرمود او را پس قرار داد براي عقل هفتاد و پنج لشكر پس همين كه جهل ديد آنچه را كه خداوند عقل را بآن گرامي داشت و باو عطا كرد عداوت عقل را در دل گرفت پس عرض كرد بخدا اي پرورنده اين خلقي است مثل من خلق كردي او را و گرامي داشتي او را و تقويت كردي او را و من ضد او هستم و قوه بر او ندارم پس عطا كن بمن از لشكر مثل آنچه باو عطا كردي پس فرمود خداوند بلي و اگر بعد از آن معصيت كردي بيرون ميكنم تو را و لشكر تو را از رحمت خودم گفت بتحقيق راضي شدم پس عطا فرمود باو خداوند هفتاد و پنج لشكر پس بود از آنچه خداوند بعقل عطا فرموده بود از لشكرهاي هفتاد و پنج گانه خير و او وزير عقل است و قرار داد ضد او را شر و او وزير جهل است و ايمان و ضد او كفر است و تصديق و ضد او انكار است و اميد و ضد او يأس است و عدل و ضد آن جور است ، تا آخر حديث شريف كه مفصل است كه جنود هفتاد و پنجگانه عقل و اضداد آن را كه جنود جهل است ميشمارد كه خلاصه آنكه جميع خيرات و اخلاق حسنه و اشخاص خوب و اعمال آنها را از جنود عقل و جميع بديها و سختيها و زشتيها و شكوك و شبهات و جميع فروع شر را از جهل ميشمرد . پس ميگوئيم اول چيزي را كه خداوند خلق فرمود از امكان البته قابليتي بود كه مطيعترين اجزاء امكان بود براي امر خدا زيرا زودتر از همه اجابت كرد و اطاعت نمود و امتثال كرد و بهمين جهت نزديكترين خلق بخدا شد و معني اوليت همين است كه هر چه بخدا نزديك است اول است و هر چه بآن نزديكي نيست و بعد از او است دويم و سيّم است و هكذا و منظور اوليت زماني نيست و نزديكي بخدا هم نزديكي مكاني نيست بلكه نزديكي [ص 251] از حيث صفت و از حيث اطاعت است هر كه مطيعتر است نزديكتر است و هر كه صفات خدا را همانطور كه خدا خلق كرده و دوست داشته حكايت كرده محبوب خدا و نزديك بخدا ميشود و در مسابقه بندگان البته اول ميشود پس چون عقل جامع همه خيرات شد و بندگي كرد اول شد و خلقي كه صفت پروردگار را حكايت نكرد و بندگي نكرد و خودپسند و خودرأي شد و نافرماني و ترك اوامر نمود از خدا دور شد و او را جهل ناميدهاند كه ضد عقل است و از ظل عقل خلق شده يعني سايه او و جهت انيت و خودي او و جميع صفاتش بر ضد عقل است و خدا او را در اسفل سافلين قرار داد پس اصل خوبيها عقل شد كه مطيع اوامر پروردگار شد و اصل همه حسنات شد و ما اصابك من حسنة فمن الله يعني هر حسنهٔ كه بتو برسد از خداست ، پس اصل همه حسنات عقل است كه از خداست و خلق مكرم و محبوب خداست و اصل همه بديها جهل است و ناداني كه نادان هيچ نميشنود و هيچ نميبيند و هيچ تعقل نميكند يعني ادراك نميكند و خدا ميفرمايد در صفت كفار كه لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها و همه اينها از جهل است ، پس جهل اصل همه بديها شد و ما اصابك من سيئة فمن نفسك يعني هر بدي كه بتو برسد از نفس تو است ، كه همان نفس اماره بسوء و معدن جهالت است و خدا او را از نار طبيعت خلق فرمود و او در همان جا ماند و استكبار نمود و در دعوت اقبال كه خدا همه خلق را دعوت ميفرمايد اقبال نكرد پس نزديك بخدا نشد و در اسفل سافلين باقي ماند و چون نزديك بخدا نشد و اطاعت نكرد و تكبر كرد از همه خوبيها محروم ماند و بد شد و آنچه هم خدا در آن مقام باو داد همه بد شدند زيرا وقتي كه اصل بد شد و خراب شد فرع هم خراب ميشود و زمين شوره سنبل برنيارد ، پس آنچه كه در مقام اول ما خلق اللهي داده شد ضد او بجهل داده شد پس اگر او صاحب ايمان شد [ص 252] اين كافر شد و آنچه را كه او تصديق كرد اين انكار نمود و بآنچه او ديد و يقين كرد اين شبهه و ترديد نمود و من جميع الجهات بعكس يكديگر شدند و هكذا ، و اين است صفت جهل اول كه همان ابليس اول باشد و شيطان شبهه همين است و جميع شرور عالم از ظل او است و اول اظله او كفار از اناسي هستند و بعد از آن كفار جن از ظل آنها هستند و بعد از آن حيوانات موذيه و هكذا ، پس جميع شرور آثار آن ابليس اولند و اسم او بر همه آنها صادق ميآيد همان طور كه اسم چراغ بر هر جزئي از انوار او درست و صادق است الا اينكه در ارواح خبيثه و شياطين جن اين اسم بيشتر استعمال شده و علَم بغلبه شده است ، و دانستي از قرآن كه شياطين انس هم هستند و بآنها هم شيطان ميگويند پس هر كافري و صاحب بدعتي كه دشمن حجتهاي خدا باشد و بر ضد آنها دعوت نمايد شيطان است و در ميانه آنها رؤساء ضلالت و آن دو سه نفر از بزرگان دشمنان پيغمبر (ص) و اميرالمؤمنين (ع) بهتر حكايت روح شيطان را كردهاند و بر همه شياطين رئيس شدهاند و علت اين مطلب اين است كه قوت دعاة بباطل و ائمه كفر كه دعوت بآتش ميكنند در هر زماني لامحاله باندازه مقابلي با حجت و امام بحق در آن زمان است كه بتواند تحمل و ايستادگي نمايد زيرا كه خداوند خواسته است كه خلق مختار باشند و يكي از علل وجود ائمه باطل همين است كه همان طور كه خداوند اسباب ايمان و دعاة بسوي آن را قرار داده داعي بباطل هم باشد و اسباب اختيارْ جمع باشد و خلق باكراه واداشته نشوند و اكراهي در دين نباشد كه ميفرمايد لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يكفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسك بالعروة الوثقي لا انفصام لها و الله سميع عليم پس خداوند جميع اسباب اختيار را فراهم فرموده كه از اعظم آنها وجود حجج و كاملين و مكملين است كه داعي بسوي خداوند و بسوي بهشت هستند و در مقابل آنها وجود شياطين را قرار داده كه [ص 253] دعوت بسوي آتش ميكنند يعني بسوي شيطان و اگر آنها را قدرت بر اضلال و اغواء خلق نداده بود مسأله اختيار تمام نميشد ، پس در هر زمان كه حجتي را بر حسب صلاح زمان قرار داد كسي را هم كه در مقابل او قرار داد و بايستي در مكر و خدعه و شيطنت بدرجهٔ باشد كه در مقابل آن حجت مقاومتي بنمايد و بتواند خلق را اغوا نمايد همان طور كه شنيدهٔ در مقابل حجج سابق سلاطيني و مدعياني بودند كه قدرت تام تمام در كفر خود داشتند مثل نمرود و فرعون و سحرهٔ كه بودند يا سلاطيني كه در مقابل حضرت عيسي (ع) بودند يا امثال بولس كه بعد از او در صدد فساد در دين او برآمدند و قائل بتعدد آلهه شدند و هكذا و بعد از آني كه پيغمبر (ص) مبعوث گرديد كه اول ما خلق الله و بزرگترين حجج بود و همچنين وصي او اميرالمؤمنين عليه السلام اگر ائمه باطله كه در مقابل ايشان بودند مثل سابقين بودند از عهده مقابلي با پيغمبر و اميرالمؤمنين برنميآمدند پس در حكمت واجب بود كه اينها بزرگتر از سابقين و در كفر خود قويتر باشند تا بتوانند از عهده مقاومت برآيند و اين كار در عهده شياطين و ابالسه سابقه نبود پس در آن زمان شيطان اعظم كه از همه شياطين بزرگتر و قويتر بود ظاهر شد همان طور كه حجت زمان بزرگتر از جميع حجج بود تا حدود تعادل و اختيار محفوظ باشد ، پس نفس ابليس اعظم در آن قالبها جلوه كرد و اين است كه گناه اولين و آخرين را در اخبار فرمودهاند كه بگردن آن بدبختان است زيرا اينها اصل جميع شرور شدند همان طور كه پيغمبر (ص) و آلمحمد عليهم السلام اصل همه خيرات بودند كه فرمودند نحن اصل كل خير و من فروعنا كل بر و اعداؤنا اصل كل شر و من فروعهم كل فاحشة و اعدا عدو ايشان همين بدبختان بودند پس اصل جميع بديها اينها شدند و مظهر ابليس اول شدند و آن سه نفر اولي مظاهر كليه شيطان شدند ولي سايرين باين درجه كليت نيستند و از اعضاء [ص 254] و اجزاء شيطان بزرگ محسوب ميشوند و چون هر عملي از هر كافري اعم از انسان يا جن صادر شود منسوب بشيطان اعظم است پس منسوب باين سه نفر ميشود كه مظاهر كليه شيطان اعظمند همچنانكه هر كار خوب و هر حسنه كه از هر مؤمني در هر موقعي سر بزند منسوب برؤساء خير است و در زيارت جامعه ميخواني كه ان ذكر الخير كنتم اصله و فرعه و معدنه و مأواه و منتهاه يعني اگر ذكر خيري بشود شمائيد اي سادات من اصل آن و فرع آن و معدن آن و محل آن و منتهاي آن ، و حضرت امير (ع) ميفرمايد انا صلوة المؤمنين و صيامهم يعني منم نماز مؤمنين و روزه آنها ، و از اين رو است كه هر مؤمني هر عمل خيري كه بكند ثواب آن عايد آلمحمد عليهم السلام است كه آمر بآن و دلالتكننده بر آن بودهاند و ثوابي كه بخود مؤمنين و شيعيان داده بشود از فضل ثواب ايشان است و اين است كه اولين و آخرين محتاج بشفاعت ايشانند ، پس بهمين طور گناه كفار اولين و آخرين بحكم مقابله بگردن اين بدبختان است كه در اخبار بيان رجعت ملاحظه كردهايد كه شايد روزي هزار بار آنها را زنده ميكنند و عذاب هر گناهي كه در عالم شده است بر آنها وارد ميآورند زيرا در حقيقت خود اينها عامل بآن بودهاند و عذاب ساير كفار از فضل عذاب اينها است .
خلاصه كه مجال تفصيل زياد ندارم و اگر بدقت در آنچه عرض شد كه جميعش هم مأخوذ از اخبار آلمحمد (ع) است ملاحظه كني جواب شبهه تناسخ داده شده كه حكايت خروج روح از بدني در زمان سابق و دخول همان روح در بدن ديگر نيست و اين موضوع غلط و اشتباهكاري است بلكه همه اين اطلاقات از باب مؤثريت و آثار است كه اسم مؤثر را بر سر آثار ميتوان گذارد و تناسخي هم لازم نميآيد ، پس اسم مبدء كفر و جهل و شيطنت را بر آثار او و پيروان او و هياكل و مظاهر او اعم از اينكه از انس باشند يا از جن ميتوان گذارد و همچنين اسم مبدء خير و خلق اول را هم بر آثار و انوار و مجالي [ص 255] و مظاهر او بنحوي كه فرمودهاند و در قرآن و اخبار آلمحمد استعمال شده ميتوان گذارد و كفر و زندقهٔ لازم نميآيد اما بهمان شرح كه عرض شد و مشروط بر اينكه آثار و خواص و صفات و علامات مؤثر را در مقامي بهبيني كه مشهود باشد و همه كس بهبينند نه صرف ادعا باشد همان طور كه خواص و آثار آفتاب را همه مردم در نور آفتاب ميبينند و باو آفتاب ميگويند و هيچكس هم تعجب نميكند و اينكه بابيه لعنهم الله ميگويند بيا و ببين معني ندارد بايد اول بهبينم بعد بيايم و حرفهائي كه عوام را گول ميزنند بدرد اهل علم نميخورد و باينكه اسم ديگري را بر سر خود بگذارند امر نميگذرد و بد نگفته است شاعر :
گيرم كه مارچوبه كند تن بشكل مار كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر يار
و بهر حال كه اطلاق اسم مؤثر بر آثار و بروز خواص مؤثر از آثار امري است كه خداوند بناي ملك را بر آن قرار داده و اين طور تقدير فرموده و تغيير آن هم ممكن نيست و اگر جناب آخوند نميپسندند بايستي قضاي خدا را اگر ميتوانند تغيير دهند .
سؤال ( ١١ ) - نمره ٤٤ احدي از مردم قدرت ندارند مانند يك صفحه از كتابهاي ما را بياورند ( مقصودش از علماء معاصرين ) تا ميگويد : والله نميفهمند و اگر بفهمند اولي بفخرند توانائي فهم يك صفحه ندارند چه خواسته رد نمايند . صدق است يا نه ؟ سلمنا صحيح و صدق باشد نوشتن اين كتابها عقلائي است يا نه ؟ و در تناقضات نمره چهل و چهارش همين عبارات را تكرار ميكند و ميگويد اين عبارات تناقض دارد با اينكه در جاي ديگر كتاب مينويسند كه بعلماء از طرف امام (ع) القاء علوم لازمه ميشود و مينويسد كه اين عبارات شبيه بسخنان اشخاص جنزده است و بعلاوه تناقض دارد با اينكه كتاب عوامانه و براي عوام و زنان نوشته شده باشد .
جواب - كلمات مشار اليها در اوايل جلد چهارم ارشاد العوام صفحه ٢٨ چاپ [ص 256] بمبئي و حدود صفحه چهل چاپ كرمان است و اي كاش كه تمام فصل را نقل كرده بود و متأسفم كه مرا هم فعلا مجال نقل آن نيست ولي معتقدم براي هر متديني كه بخواهد در دين خود محكم باشد واجب است اين فصل را بخواند و بحال ابناء روزگار و همه طبقات بصيرت پيدا كند و بهر حال كه آنچه مرقوم داشتهاند حق است و صدق و اميدوارم با جميع مراتب تصديق داشته باشم و مطلب همان است كه فرمودهاند ، و اينكه فرمودهاند يك صفحه از كتابهاي ما را نميتوانند بياورند يا نميفهمند صحيح است و مقصودشان بعضي از اشباه علماء معاصرين خودشان بوده كه رد و انكار بر ايشان داشتهاند و تكفير ايشان مينمودهاند و گمان ندارم كسي هم باشد كه شبهه داشته باشد كه در ميانه علما و اهل اين لباس ممكن است جمعي از اهل غرض و فساد باشند كه اين لباس و اين اسم را آلت اغراض و دام خود قرار دادهاند و تمام فسادهاي دين و دنيا و آخرت مردم زير سر آنها است و خداوند ميفرمايد يا ايها الذين آمنوا ان كثيرا من الاحبار و الرهبان ليأكلون اموال الناس بالباطل و يصدون عن سبيل الله و در اخبار تفسير آيه شريفه مشروحا بيان فرمودهاند كه آيه شريفه شامل علماي ما است در صورتيكه رويه علماي يهود را پيش بگيرند و تعصب بر خلاف حق و تملق از اغنيا نمايند و رشوه بگيرند و بغير ما انزل الله حكم نمايند بتفصيلي كه بيان فرمودهاند و فعلا مرا مجال روايت نيست و البته صاحب اين اخلاق كه شدند فهم و ادراكشان هم تمام ميشود و نميفهمند و از درك حقايق كور و كر ميشوند و خداوند بر دلهاي آنها مهر ميزند و مشمول آيه شريفه ميشوند كه لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل اولئك هم الغافلون و اصل حقيقت امر اين است كه كتب مشايخ ما (اع) و كتاب ارشاد العوام هم يكي از آنها است صرفا مأخوذ از كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام [ص 257] است و تحقيق علمي كه ساير مردم خيال ميكنند از خودشان صاحب تحقيقي هستند در آن كتابها نيست بلكه بكلي اعتقاد ايشان اين است كه آنچه غير از قرآن و اخبار باشد علم نيست و از پي آن نميروند و در كتبشان هم نمينويسند مگر گاهي براي ضرورت و براي اينكه جواب آن را بدهند ، و بهر حال كه كتاب ارشاد متن قرآن كريم و اخبار ائمه طاهرين است كه ترجمه يا نقل بمعني شده و توضيحي در مشكلات آنها داده شده اين است كه بر گوشها بسيار سنگين است زيرا اغلب مردم طالب حق نيستند و تحمل شنيدن آن را ندارند و موضوع همان است كه خداوند ميفرمايد ام يقولون به جنة بل جائهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون و لو اتبع الحق اهوائهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن بل اتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون و شاهد صدق اين عرض علاوه بر آنكه خود آن كتب موجود و در دسترس است تأثيري است كه مطالعه كتاب ارشاد در جناب آخوند ما نموده است كه او هم ميگويد اين كلمات شبيه بسخنان اشخاص جنزده است و اين همان است كه اعراب و مشركين قريش وقتيكه آيات قرآن و فرمايشات پيغمبر را ميشنيدند ميگفتند و خداوند ميفرمايد و يقولون انه لمجنون ، حال بايد عقلا در اين ميانه حكم كنند كه ديوانه كيست و آيات و اخبار بسياري كه در شأن خود قرآن است كه نميفهمد تأويل آن را مگر خدا و راسخين در علم و علم آن مختص بآلمحمد عليهم السلام است كه در خانه خود ايشان نازل شده و همچنين آنچه در باره اخبار خودشان فرمودهاند كه حديث ما صعب و مستصعب است و متحمل آن نيست مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا مؤمن ممتحن كه بر اهل علم و كمال پوشيده نيست و خواندهاند و ديدهاند و ميدانند پس اين عبارت كه فرمودهاند چيز تازهٔ نيست و البته فهم حقيقت كتاب و سنت براي همه ميسر نيست .
و اينكه گفته است اينها تناقض دارد با اينكه كتاب عوامانه و ساده نوشته [ص 258] شده عرض ميكنم تناقضي ندارد و سابقا هم شايد جوابي از اين مطلب نوشتهام البته براي كتاب خدا و همچنين اخبار معصوميه ظاهري است و باطني كه از ظاهرش عوام باندازه خود بهره ميبرند و از باطن و حقيقت آنها اهل علم بهره ميبرند و هر كسي در حد خود چيزي ميفهمد و مناسب است كه شعر ناصرخسرو را كه بسيار متين و پرمعني است دوباره تكرار كنم :
قول رسول حق كه درختي است بارور برگش تو را كه گاو توئي و ثمر مرا
و نيز اينكه نوشته است اين عبارت تناقض دارد با اينكه علماء محل توجه امام عصر عجل الله فرجه هستند و از علوم در هر زمان بقدر لزوم بآنها القاء ميشود ، اين هم هيچ منافات و تناقضي ندارد و هيچوقت در هيچ جا ايشان نفرمودهاند كه بهمه علما همه علوم از طرف امام زمان عجل الله فرجه القاء ميشود و اين اشكال شما اولا بيجا است زيرا اين فرمايش ايشان اشاره بهمه علما نيست بلكه مقصودشان اشباه علما و همان جماعتي است كه عرض كردم همان احبار و رهبان و بآنها هيچگونه چيزي از امام (ع) القا نميشود ولي شيطان بآنها وحي ميكند كلماتي را كه خداوند ميفرمايد ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركون ، و اما علماي حقه كه بندگي آلمحمد عليهم السلام را داشتهاند يا دارند و روايت اخبار ايشان را ميكنند و بسوي ايشان ميخوانند آنها هم هر كدام باندازه خودشان حدي دارند و همه چيز از طرف امام (ع) بهمه القا نميشود و هر يك از آنها نميداند آنچه را كه ديگري ميداند همان طور كه در مدارس ملاحظه ميكني معلم نهائي ميداند مطالبي را كه معلمين ابتدائي نميدانند و اگر معلم نهائي بگويد معلم ابتدائي آنچه را كه من ميگويم نميفهمد و كتاب مرا هم نميفهمد چه جاي اينكه رد نمايد كفري نگفته و حقيقت را گفته است حال شما كه اين مطالب را نميفهميد با اينكه بسيار ساده است محل تعجب است .
[ص 259] و اما اينكه گفته نوشتن اين كتابها عقلائي است يا نه ؟ عرض ميكنم عقلائي مصطلح نيست و غلط است ولي عقلي است و عقلا ملتفت هستند ولي بر شما چه بنويسم ؟ اگر ميفهميديد اين سؤال را نميكرديد .
سؤال ( ١٢ ) - نمره ٤٧ كتاب ارشاد جان تكويني عالم و تا كنون در دنيا چنين كتابي ظاهر نشده . از فكر صحيح و عقل اين حرف را نوشته يا بعكس ، تصديق يا تكذيب داريد ثالث ندارد . و در تناقضاتش مينويسد تناقض دارد با اينكه القاء علوم از امام (ع) ميشود .
جواب - چون حكم قطعي صادر كردهاند مجبوريم اطاعت كنيم و جوابي را كه مقتضي است باندازه مجال عرض كنيم و چون جواب از اينگونه مطالب شايد نزد غير ما نيست تا درجهٔ الزام داريم كه توضيح دهيم و اي كاش سؤال ايشان هم از روي تعلم و تفهم بود نه از روي تعنت همان طور كه امام (ع) دستور ميفرمايد تا مرا هم اقبالي بجواب حاصل ميشد و بطوريكه شايسته و بايسته بود چيزي مينوشتم و خوب گفته است شاعر در اين زمينه :