خلاصه آنكه معرفت پيغمبر (ص) معرفت شيعيان او است و معرفت آل‌محمد (ع) معرفت شيعيان ايشان است و اخبار اين مطالب از احصا و شماره خارج است و براي تبرك و تيمن يكي دو حديث روايت ميكنم در كتاب المبين است كه حضرت صادق (ع) فرمود شيعه ما جزء ما هستند و خلق شده‌اند از فاضل طينت ما بد ميآيد ايشان را آنچه ما را بد ميآيد و مسرور ميكند آنها را آنچه ما را مسرور ميكند پس هر گاه كسي اراده ما را نمايد آنها را بايد قصد كند زيرا ايشانند كساني كه از ايشان بما ميرسند و فرمود پيغمبر (ص) [ص 208] سلمان باب خداست در زمين هر كس بشناسد او را مؤمن است و هر كس انكار نمايد او را كافر است و سلمان از ما اهل بيت است و فرمود حضرت ابوالحسن عسكري (ع) سبيل الله شيعيان ما هستند ، و از همين دو سه خبر معرفت شيعه اجمالا حاصل ميشود و من در صدد تفصيل در اين مقام نيستم مگر بطور اختصار و اشاره .

و اينكه نوشته است كه چه كسي است كه پيغمبر (ص) در ابر او و لباس او مي‌نشيند ؟ عبارت را نفهميده ، اما آمدن پيغمبر (ص) كه دانستي صحيح است و تفسير آيه مباركه و ساير آياتي كه باين مضامين است از اخبار اهل بيت دانستي كه آمدن خدا منظور آمدن امر او است و امر خدا پيغمبر است (ص) و پيغمبر (ص) قائم مقام خداست در جميع عوالم در ابلاغ توحيد و تعريف پروردگار و فرمايش اميرالمؤمنين (ع) است در صفت پيغمبر (ص) كه ميفرمايد اقامه مقامه في ساير عوالمه في الاداء اذ كان لاتدركه الابصار و لاتحويه خواطر الافكار و لاتمثله غوامض الظنون في الاسرار لا اله الا الله الملك الجبار يعني خداوند پيغمبر را قائم مقام خود قرار داد در جميع عوالم خودش در اداء و تبليغ زيرا ابصار خلائق درك پروردگار را نميكرد تا آخر ، پس آمدن خدا آمدن پيغمبر است و در حديث هم ملاحظه كردي بآن تفصيل امام (ع) ميفرمايد پس معني عبارت ارشاد هم همان مضمون آيه و حديث است و پيغمبر است كه در غمام بعضي از موالين ميآيد .

و در سؤال آخوند در اين مقام دو سه اشتباه است كه اشاره بهر يك ميكنم اولا مي‌پرسد كه چه كسي است كه پيغمبر در ابر او و لباس او مي‌نشيند ؟ و اين اشتباه است و مراد از غمام و موالين دو چيز نيست مثل اينكه ميگوئيم عباي زيد كه عبا غير از زيد است ولي در اينجا مراد از غمام همان موالين است لاغير همان طور كه خداوند در قرآن فرموده في ظلل من الغمام و ظلل همان غمام است [ص 209] و كأنه غمام بيان ظلل است پس اين نكته را ملتفت باش كه مطلب فرق ميكند ، و اما اصل موضوع را هم كه تا درجهٔ عرض كردم كه ظهور پيغمبر يا امام بذاته نيست و بنور خود ظهور ميفرمايند يعني صفت خود و مراد ما از نور در هر جا كه ميگوئيم نه منظور اين معني عرفي است كه مراد روشني باشد بلكه اثر هر چيزي و فضل وجود او را بهر كيفيت كه هست نور ميگوئيم و در اخبار آل‌محمد (ع) باين طور اطلاق ميشود و مراد حكما اين است و نور چراغ را هم كه نور ميگوئيم چون فاضل وجود او و اثر او است پس حرارت آفتاب يا چراغ و ساير خواص وجوديه و آثار آنها را در هر چيزي نور آنها ميگوئيم و صفت هر چيزي نور او است و آنچه از موجودات شناخته ميشود و بر غير خودشان ظاهر ميشود نور آنها است و كمال آنها است ، و اما لفظ غمام يا سحاب در قرآن زياد است و تشبيهي است كه در هر موردي بمناسبتي ميفرمايند ولي بايد ملتفت بود كه در هر مورد وجه مناسبت چيست و چه اراده فرموده‌اند و بتفسيري كه خودشان فرموده‌اند مراجعه كرد نه اينكه از پيش خود چيزي گفت زيرا ميفرمايند ما تكلم ميكنيم بكلمهٔ و هفتاد معني از آن اراده ميكنيم ، پس شايد بعضي از آن معاني هم با هم اختلاف دارد و اگر لفظي را در مقامي تفسيري فرمودند نميشود بدون دليل در مقام ديگر هم همان معني را كرد و باين جهت است كه بما اجازه نداده‌اند تفسير قرآن نمائيم و بايد در جزئي و كلي از اخبار بگيريم ، پس مي‌بينيم لفظ سحاب را فرضا در قرآن يك جا تفسير بامام ميفرمايند و در اخبار است و حضرت امام رضا (ع) ميفرمايد الامام هو السحاب الماطر و حضرت امير (ع) ميفرمايد الامام هو السحاب الهاطل و در زيارت است اشهد انكم سحائب رضوانه و در بعضي از اخبار سحاب را بعلم ائمه عليهم السلام تأويل فرموده‌اند و بركات و فيوضات ايشان را سحاب خوانده‌اند و در بعض اخبار شيعيان خود را باين اسم خوانده‌اند و در [ص 210] اخبار متعدده است كه انتفاع از امام زمان عجل الله فرجه در غيبت او مثل انتفاع از آفتاب است وقتي كه سحاب روي آن را پوشيده باشد كه مراد شيعيان ايشان و علماي آل‌محمد و محدثين و روات اخبار است و تشبيه بسحاب شده‌اند چون ايشان آثار امام و كمالات او هستند مثل اينكه سحاب از اثر آفتاب است و در نتيجه تابيدن آفتاب ابرها پيدا ميشود ، و هم‌چنين غمام لغةً بمعني ابر سفيد است و غمام گفته‌اند براي اينكه آسمان را مي‌پوشاند و حضرت صادق (ع) فرمود در تفسير يوم تشقق السماء بالغمام فرمود غمام اميرالمؤمنين است و در بعض اخبار است كه آن كه در غمام نازل ميشود پيغمبر است (ص) و در بعض اخبار فرموده‌اند اميرالمؤمنين است ، و بنا بر اين مراد از غمام انوار ايشان و بركات ايشان و علوم ايشان و اشعه ايشان است . و گاهي هم مي‌بيني بر خلاف اين تفسير ميفرمايند و در جائي سحاب را بمعاويه و مظالم او تشبيه ميفرمايند مثل اين آيه شريفه او كظلمات في بحر لجي يغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج يده لم‌يكد يراها . خلاصه آنكه بايد در هر مورد وجه مناسبت را پيدا كرد و بهر حال كه لفظ غمام تعبير بائمه اطهار و بركات ايشان و علوم ايشان و شيعيان ايشان كه انوار ايشان و كمالات ايشانند بهمه اينها تعبير ميشود و شواهدش در اخبار زياد است و همان كليه را كه بطور اختصار عرض كردم اگر در نظر باشد كه اصل ظهور پيغمبر يا امام و معرفت ايشان و اياب و ذهاب و ساير انتسابات و اضافات كه نسبت بايشان در هر مورد گفته ميشود چه در دنيا و چه در رجعت و چه در آخرت هيچيك از آنها راجع بذوات مقدسه ايشان نيست زيرا ذوات ايشان از مقام اول ما خلق اللهي و آنجا كه مطلقا ذكري از ساير خلق بنفي يا اثبات نيست پائين نميآيد و ماها هم چه در دنيا و چه در رجعت و آخرت بمقام اول ما خلق اللهي نميرسيم و اين محال است ، و اگر از حساب [ص 211] سررشته داري ميداني كه عشره هيچوقت در مقام يك مذكور نيست و شرط وجود عشره اين است كه ده واحد سابق بر او موجود شده باشد تا عشره موجود شود و الا محال است كه عشره پيدا شود پس ما بمقام اول ما خلق الله نميرسيم ، و اگر ميگوئي آل‌محمد (ع) تنزل ميفرمايند و بعالم ما و تو ميآيند و خود را معرفي ميفرمايند و مي‌بينيم و مي‌شناسيم و استفاده و استضائه ميكنيم و تعليم ميگيريم و محتاج بواسطه نيستيم عرض ميكنم اما تنزل ايشان صحيح است ولي حرف اينجا است كه تنزل ايشان بذواتهم نيست ولي بانوار خود تنزل ميكنند مثل اينكه آفتاب خودش از آسمان بزمين نميآيد اما نور او ميآيد و مطلب ما هم همين است و نور خود آفتاب است كه آمده و بما و تو هم رسيده و استفاده كرده‌ايم و همان نور واسطه بين ماها و آفتاب است و اگر اين كليه را هميشه در نظر داشته باشي ديگر در الفاظ اشكال زياد نميشود و در هر مورد وجه مناسبت را پيدا ميكني و معني مناسب را ميفهمي .

و اما اينكه گفته است معين كنيد چه كسي است كه پيغمبر (ص) در غمام او مي‌نشيند ، اين تكلفي است كه ايشان ميكنند و فعلا مكلف بآن نشده‌ايم و همان طور كه در آنجا معين نفرموده‌اند معين هم نيست و امري كه شكي در آن نيست آن است كه معرفت پيغمبر و ائمه اطهار (ص) كامل نميشود مگر بمعرفت شيعه يعني اركان و ابواب و نواب ايشان چنانچه حضرت زين‌العابدين عليه السلام بجابر ميفرمايد كه در عوالم روايت ميكند از جابر بن يزيد جعفي در حديث طويلي كه عرض ميكند بحضرت علي بن الحسين (ع) حمد خدا را كه منت گذارد بر من بمعرفت شما و الهام كرد بمن فضل شما را و موفق كرد مرا براي طاعت شما و دوستي دوستان شما و دشمني دشمنان شما فرمود صلوات الله عليه يا جابر آيا ميداني معرفت چيست معرفت اثبات توحيد است اولا پس معرفت معاني است ثانيا پس [ص 212] معرفت ابواب است ثالثا پس معرفت امام است رابعا پس معرفت اركان است خامسا پس معرفت نقبا است سادسا پس معرفت نجبا است سابعا و آن قول خداي تعالي است قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربي لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربي و لو جئنا بمثله مددا . عرض ميكنم در صدد شرح حديث شريف نيستم و مقصود اين است كه اين نص صريحي است در اينكه معرفت ايشان متحقق نميشود مگر بمعرفت شيعيان ايشان و در اخبار اخذ ميثاق و عهد ولايت ايشان را كه خداوند از همه خلق گرفته است همه جا ذكر دارد كه ميثاق ولايت و معرفت شيعيان ايشان هم با ايشان گرفته شده و اين امري است كه لابد منه است و اخبار زياد كه در تعريف ابواب و نواب ايشان امثال سلمان اعلي الله مقامه رسيده است كه مثلا سلمان باب خداست و باب پيغمبر است هر كس او را بشناسد مؤمن است و هر كس انكار نمايد كافر است ديده‌ايد و فرموده‌اند كه براي هر يك از ائمه اطهار (ص) بابي است و اسم ابواب هر يك از ايشان را در اخبار شمرده‌اند كه آنها نظراء سلمان هستند و بيان ميفرمايند كه براي امام ثاني‌عشر عجل الله فرجه مثل آباء كرامش ابواب و نوابي است كه در هر عصري نايب خاصي البته دارد كه چهار نفر از ايشان كه در ابتداي غيبت تشريف داشته‌اند عثمان بن سعيد ، محمد بن عثمان ، حسين بن روح و علي بن محمد سيمري اعلي الله مقامهم معروف و مشهور همه شيعه‌اند ولي بعد از وفات آن بزرگواران ديگر نايب خاص معرفي نفرموده‌اند و امر خود را مكتوم داشته‌اند و در توقيع رفيع به علي بن محمد سيمري مرقوم ميفرمايد حضرت حجت عجل الله فرجه كه بعد از شش روز از دنيا ميروي و وصيت باحدي مكن و لله امر هو بالغه ، و از آن تاريخ ابواب ايشان هم غايب شده‌اند بهمان دلائل و عللي كه خود امام (ع) غيبت فرموده است و ظاهر نميشوند ابواب ايشان مگر در موقع ظهور آن بزرگوار و در حديث شريف [ص 213] تصريح فرموده‌اند كه باب امام ثاني‌عشر بغيبت آن بزرگوار غايب ميشود ، و غرضم از اين تفصيل اين بود كه بداني نوعا معرفت شيعه و ابواب ايشان واجب است و شرط متمم معرفت خدا است و از اركان ايمان است و شبهه در آن نيست الا اينكه معرفت شخصيه ايشان را در هر زمان باسم و رسم در اين ايام غيبت واجب نفرموده‌اند چگونه ميشود كه معرفت اشخاص ايشان در هر زمان واجب باشد و حال اينكه خود ايشان مي‌بايستي دعوت فرمايند و معرفي خود را بنمايند زيرا براي ايشان علامتي و آيتي در بشره ايشان قرار نداده‌اند كه بمحض اينكه من و تو به‌بينيم بشناسيم بلكه معرفت ايشان بصفات نيابت و بابيت است و خارق عادات و كراماتي كه از بركات وجود امام عصر عجل الله فرجه بايد در ايشان باشد و بايد در تمام ملك صاحب تصرف و قدرت باشند مثل امام خودشان همان طور كه از سلمان (اع) خارق عادات و كرامات ديده ميشد كه در اخبار روايت شده است و حضرت امام حسن عسكري (ع) در تفسير خود شرح داده و امثال ايشان صاحب اين مقامند ، پس تا وقتي كه خودشان معرفي نفرمايند و دعوت نفرمايند من و تو نمي‌توانيم ايشان را بشناسيم خاصه در اين زمانها كه مخصوصا خودشان غيبت اختيار فرموده‌اند و نشنيده‌ايم كسي چنين دعوي نمايد بلكه موافق قواعدي كه دست داده‌اند احيانا اگر چنين دعوي هم در ايام غيبت از كسي بشنويم تكذيب ميكنيم زيرا ظهور ابواب و نواب مربوط و مقارن با ظهور امام است و معني ندارد كه در ايام غيبت كسي در گوشهٔ ادعاي بابيت داشته باشد و چهار نفر را دور خود جمع كند و آهسته آهسته و با ترس و لرز بر خودشان مزخرفاتي بگويند و ساير مسلمين غافل و بي‌اطلاع يا منكر باشند زيرا ظهور ايشان حاكي از ظهور امام عليه السلام است و ظهور امام در اين مرتبه و بعد از اين غيبت طولاني و آنهمه انتظار مثل ظهورهاي قبل نيست كه با مقهوريت و [ص 214] مغلوبيت و مقرون بهزار گونه تقيه باشد و ظهور بقهر و غلبه و سيف است و ملك و ميراث خود را از دشمنان خود مطالبه خواهد فرمود و بايد زمين را پر از عدل و داد فرمايد همان طور كه پر از ظلم و جور شده و در بعض اخبار داريم كه ميفرمايند هيچ چشمي بامام عليه السلام نمي‌افتد تا همه چشمها او را به‌بينند و فرموده‌اند هر كس ادعاي رؤيت كرد او را تكذيب نمائيد ، و اگر چه اين اخبار علي الظاهر با اخباري كه فرموده‌اند ممكن است در غيبت خدمت امام رسيد و جمعي از موثقين شيعيان حكايات و روايات در اين باب دارند كه خدمت امام (ع) رسيده‌اند و مرحوم محدث نوري اعلي الله درجته كتاب بزرگي موسوم به نجم ثاقب در اين باب جمع فرموده منافات دارد ولي بطوري كه بزرگان از علما معني فرموده‌اند و جمع بين اين دو نوع اخبار را فرموده‌اند منافات و معارضه ندارد و هر دو صحيح است و آن اخباري را كه فرموده‌اند در ايام غيبت كسي خدمت امام نميرسد تا همه مردم او را به‌بينند معنيش اين است كه ظهور كلي آن حضرت كه با قهر و غلبه و شرح و تفصيلي كه در اخبار فرموده‌اند آن طور است و آن ظهوري است كه نميشود براي بعضي دون بعضي باشد و منظور ما اين بود كه بگوئيم ظهور ابواب و نواب ايشان هم مقارن با آن ظهور است و اين امر محرمانهٔ نيست كه بعضي بدانند و بعضي ندانند زيرا بديهي است اگر باب امام و در خانه امام معلوم شد خود امام هم ظاهر ميشود و همه مردم باو پي ميبرند پس ظهور ابواب و نواب با غيبت امام (ع) منافات دارد و هر كس چنين ادعائي كرد كاذب است و بايد او را تكذيب نمود زيرا صريحا فرموده‌اند باب امام ثاني‌عشر با غيبت امام ثاني‌عشر غايب ميشود . خلاصه كه اين ايام ايام غيبت است و كملين و نواب امام غايبند و آنچه امروز تكليف ما و همه شيعه است شناختن اشخاص و اعيان ايشان نيست ولي بايستي نوعا ايشان را بشناسيم و صفات ايشان را بخوانيم و بدانيم و [ص 215] معرفت حاصل كنيم همان طور كه معرفت امام را بايد حاصل كنيم و معرفت پيغمبر را بايد حاصل كنيم ولي از ديدن ايشان محروميم و غيبت ابواب و نواب منافات با داشتن اين تكليف ندارد و البته بايد ايشان را شناخت و اگر چه در درجه اول معرفت شخصيه لازم است ولي در ايام غيبت تكليف را براي بندگان خود سهل فرموده‌اند و بمعرفت نوعيه اكتفا ميشود و چاره چيست وقتي كه آب نباشد تيمم بايد كرد و امروز مرجع شيعه روات اخبار و محدثين اصحابند كه اخبار ائمه اطهار را بر ما روايت كنند و همين كه ايشان را بامانت و صداقت و علم و وثاقت شناختيم از ايشان بپذيريم و بفرمايش امام خودمان عمل كنيم و شرح اين احوال در جلد چهارم ارشاد العوام و ساير تأليفات صاحب ارشاد مفصلا و مبرهنا بيان شده و طالبين رجوع ميكنند . ولي اين نكته هم در اين مقام نبايد ناگفته بماند كه البته در ايام غيبت هم زمين خالي از وجود آن بزرگان و نقبا و نجبا نيست و هستند و خدمت امام خود مي‌رسند و بطوريكه عرض كردم در اين باب هم اخبار زيادي است كه انكار نميتوان كرد ، نديدهٔ كه ميفرمايند بشناس اين امر را گويا تو با امام خودت هستي در خيمه خود او ، و نديدهٔ اخباري را كه در تمجيد بعض از شيعيان خود فرموده‌اند و ميفرمايند آنها بجائي ميرسند كه غيبت در نزد ايشان مشاهده است ، و آيا نديدهٔ اخباري را كه معين ميفرمايند عدد آنها را كه در هر زمان دوازده نقيب هست بعدد اسباط بني‌اسرائيل و سي نجيب هست و در خبري سي نقيب و هفتاد نجيب معين ميفرمايند و در توقيع رفيع ملاحظه نكرده‌ايد كه امام (ع) ميفرمايد ما در وادي هستيم كه بآن طيبه ميگويند و با سي نفر از اصحاب ما كه با ما هستند وحشتي نداريم ، و هكذا از اين قبيل اخبار زياد است و بايد قبول كنيم و هيچ مانعي از وجود ايشان نيست بلكه در عقل و حكمت حتم است كه بايد باشند و البته خدمت امام خود ميرسند و مثل ما و تو كور و كر [ص 216] نيستند پس ملك خدا از وجود ايشان خالي نيست و بواسطه وجود ايشان است كه ما و تو زندگي ميكنيم و روزي داده ميشويم منتهي اين است كه معروف ما نيستند و تكليف هم نشده‌ايم كه معرفت شخصيه ايشان را داشته باشيم و خودشان هم چنين دعوتي نفرموده‌اند ، بلي اگر كسي از جنس ايشان و صاحب آن چشم و صاحب آن معرفت باشد خدمت ايشان ميرسد و محال نيست امكان عقلي و شرعي هم دارد الا اينكه بماها نميگويد و خود را باين سمت معرفي نميفرمايد زيرا كه فعلا زمان غيبت است و زياده بر اين تفصيل لازم نيست .

و اينكه جناب آخوند نوشته پيغمبر (ص) در غمام يكي از دوستان تشريف ميآورد ، عبارت ايشان را تغيير داده و بخيال خود شايد ترجمه كرده و عبارت ايشان اين است كه در غمام بعض از مواليان و مطلب فرق ميكند زيرا دوستان لفظ عمومي است كه شامل همه ميشود حتي عامه گناهكاران و مقصرين امثال ما روسياهان هم خود را از دوستان ميدانيم و كيست كه بگويد من دوست امام نيستم ولي لفظ موالي و شيعه اگر چه در مقاماتي بمعني عمومي كه شامل همه باشد استعمال ميشود ولي در بعض اخبار صريح است كه اينها از الفاظ خاصه است و اجازه نداده‌اند كه بر سر همه كس گذارده شود و خاصان و مقربان خود را بنام شيعه و بنام موالي خوانده‌اند و از حديثي ظاهر ميشود كه موالي را بالاتر از شيعه گرفته‌اند چنانچه در كتاب المبين است از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه فرمود براي صاحب اين امر دو غيبت است يكي از آنها كوتاه است و ديگري بلند است غيبت اولي نميداند مكان او را در آن غيبت مگر خاصه شيعه او و ديگري نميداند مكان او را در آن مگر خاصه موالي او ، عرض ميكنم ظاهر اين است كه مراد از اولي كه غيبت صغري است و جماعتي از شيعه خدمت آن بزرگوار در آن اوقات ميرسيدند چون قريب العهد بودند و اما در غيبت طولاني و بزرگ كه بكلي سد رؤيت شده است [ص 217] كساني كه خدمت آن بزرگوار برسند بايستي بسيار بزرگ و صاحب شأن و صاحب معرفت باشند و ممكن است كه اين لقب موالي مختص بآنها باشد و در كتاب ارشاد كه همان لفظ حديث را اختيار كرده‌اند بايد باين مناسبت باشد ، و بهر حال كه چون در اخبار تعيين آن غمام را باسم و رسم نفرموده‌اند و در ارشاد هم نيست ما هم نميدانيم و اسم و رسم معيني هم ندارد و مطلب غير از اين حرفها است و در حديث ميفرمايند كه طلب نكنيد علم آنچه را كه نميدانيد در حالي كه هنوز بآنچه ميدانيد عمل نكرده‌ايد و فرموده‌اند تا وقتيكه بچيزي تكليف نشده‌ايد تكلف نكنيد ، و السلام .

و اما آنچه گفته است كه اين همان عقيده بابيه نيست كه گفته‌اند فلان امام زين‌العابدين و فلان امام جعفر صادق و فلانه حضرت فاطمه است ؟ و وعده كرديم عقيده بابيه و جواب از آن را هم اگر چه از محل سؤال خارج است بنويسيم . عرض ميكنم بواسطه كثرت گرفتاري و عدم اقبال نفس رغبتي بتفصيل اين مطلب ندارم خاصه كه در جناح سفر هستم و مجالي هم نيست ولي بطور اختصار براي رفع شبهه جناب آخوند كه از كمال عداوت دوستان آل‌محمد عليهم السلام حاضر شده است كه مزخرفات و عقايد دشمنان و مبدعين را نسبت بمسلمين و مؤمنين بدهد ناچارم قدري صرف وقت نمايم تا ان شاء الله براي ضعفاي مسلمين شبهه نشود و قلوبشان حفظ شود و لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم .

بابيه از اين قبيل عقايد فاسده بسيار اظهار كرده‌اند و روز بروز بر بدعت و دعوي باطل روز اولشان مي‌افزايند و جرح و تعديل ميكنند چون آن بدبخت مبدع اولي كه علم و كمالي نداشت و جاهل صرف بود و در اثر آفتابهاي بوشهر كه شنيده شد مدتي آنجا آفتاب ميخورد و ميخواست تسخير شمس نمايد بيچاره دماغش هم خشك و ديوانه شد و چون چندي هم در مجلس علما نشسته بود و [ص 218] عباراتي ناقص كه همان اول هم نفهميده بود در ذهنش مانده بود اين بود كه بخيال رياست افتاد و مركب شيطان شد و چون از كلمات سيد استاد اعلي الله مقامه لفظ بابي آموخته بود كه ايشان از فضايل بزرگان شيعه و ابواب و نواب امام (ع) وصف ميفرموده‌اند بيچاره اين لفظ در نظرش مانده بود و عنوان را از اينجا شروع كرد و ادعاي بابيت كرد كه بهمين اسم هم معروف شدند و خيال كرد كه نايب خاص و باب امام شده و اظهار كرد و بعد ملاحظه كرد كه جمعي احمق‌تر از او از بي‌دين‌ها و طالب حطام دنيا پيدا شدند و قبول كردند ادعا را بالاتر برد و ادعاي امامت كرد باز جمعي قبول كردند حتي جمعي از متفقهين و طلاب علوم هم باو گرويدند كه اساميشان در كتب تواريخ اين جماعت مسطور است و آشوبي راه انداختند و عالمي را بهم زدند تا باز ملاحظه كرد كه بي‌دين از اين حرفها بيشتر است ادعاي بزرگتر نمود و خواست كه بكلي خود و اتباع خود را از هر قيدي آزاد نمايد اين بود كه ادعاي نبوت كرد و دين تازه و شرع تازه و كتاب تازهٔ آورد و مزخرفاتي بهم بافت و اسم آن را « بيان » گذارد كه با هيچ زباني هم موافقت نداشت ولي باسلوب عربي بود و نامش را عربي گذارد و براي عجمهاي ايران كتاب عربي آورد و اسمش را عربي گذارد و آن غلطها و مزخرفات را معجز خود قرار داد و احمقها و بي‌دين‌ها باز قبول كردند تا اينكه خرده خرده حرفها منتشر شد و مسلمانان بحرف آمدند و كتب مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه كه كفر او را با دليل و برهان اثبات فرمود و دعاوي مزخرفه او را يكي يكي جواب فرمود منتشر شد و جمعي دنياطلبان هم كه بر گرد او جمع شده بودند قدري بخود آمدند و ملاحظه كردند كه مشتشان باز شد و بي‌ديني و كفرشان ظاهر شد و ديدند كه بايد فكري كرد و دامهاي تازه بكار انداخت اين بود كه ناچار با كمك يك‌ديگر در صدد اصلاح بدعتهاي او برآمدند و از عقب دلايلي گشتند و ناچار [ص 219] شدند كه ببعض متشابهات قرآن براي گول كردن مسلمانان متمسك شوند با اينكه در اول قرآن را منسوخ دانستند و اخبار دروغ ساختند و ببعض متشابهات اخبار متمسك شدند و بعضي را تصحيف و تحريف نمودند يا اول و آخر كلام را انداختند و بآنها تمسك نمودند در صورتيكه بكلي اصلش را منكر شده بودند ولي ناچار شدند كه متمسك بكتاب و سنت بشوند و بمسلمانان جواب بگويند و نيز مراجعه بمزخرفات سابقين و ملل باطله قديم نمودند و از هر كدام مزخرفي را گرفتند و بر دلايل خودشان افزودند غافل از اينكه خداوند در هر حال رقيب است و دين خودش را كه اسلام است حفظ ميفرمايد و تأويل جاهلين و غالين و مبطلين را نفي ميفرمايد و اين بود كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم بحول الله و قوته تمام اباطيل و اشتباه‌كاري‌هاي آنها را جواب فرمودند و حق را بر مؤمنين و مسلمين ظاهر فرمودند و يدا و لسانا تأييد اسلام نمودند و خداوند هم بر حسب وعده خود كه ميفرمايد و لينصرن الله من ينصره ايشان را تأييد و نصرت فرمود و بعد از اين هم خواهد نمود و اسلام را حفظ ميفرمايد و نور پروردگار خاموش نميشود .

خلاصه كه از جمله دعاوي اين بدبختان يكي هم اين است كه قائل بتناسخ شده‌اند و اين عقيده سخيفه را از ملل قديمه يهود و نصاري گرفته‌اند و در اين باب دو منظور داشته‌اند يكي اينكه براي مسلمين عوام كه عادت بتشيع و دوستي آل‌محمد عليهم السلام و كوچكي براي آن خانواده داشته‌اند رؤساي خود را بنام آن بزرگواران بخوانند كه عوام شيعه چون عادت باحترام اين اسامي دارند زودتر تسليم شوند و خواستند بعوام القا كنند كه اين شياطين و مردمان بي‌دين العياذ بالله همان بزرگوارانند كه باز برگشته‌اند و از وحشت مردم كم كنند و نظر ديگرشان اين بود كه بكلي مردم را آسوده كنند كه معادي نيست بهشتي نيست جهنمي نيست عذابي نيست عقابي نيست عالم ديگري نيست و هر چه [ص 220] هست همين دنيا است كه ميآيند و ميروند و مراد از قيامت و ساعت كه شنيده‌ايد همين دنيا است و گفتند كه هر دورهٔ قيامت دوره قبل است و اين دوره كه ما هستيم قيامت زمان پيغمبر است نعوذ بالله و دوره پيغمبر قيامت زمان عيسي است و دوره عيسي قيامت زمان موسي است و هكذا و باين طور خواستند مردم را اغوا كنند و منكر همه چيز بشوند و آسوده و راحت شوند و جميع منكرات را مرتكب شوند و براي اثبات اين مدعا مزخرفات گفتند و ادله تراشيدند و از آن جمله متمسك بآياتي از قرآن شدند و براي عوام مردم تفسير و تأويل نمودند و در اين ميانه هر كس كه از همان خميره است و در دلش ميل از اسلام است البته گول ميخورد كما اينكه جمع كثيري را بهمين طورها منحرف و بيدين نمودند ولي جمعي كه خداوند آنها را سعادت‌مند خواسته البته حفظشان ميفرمايد و بكتب مشايخ ما اعلي الله مقامهم و خاصة كتاب صواعق البرهان تأليف مولاي بزرگوار والد ماجد اين بي‌مقدار رجوع خواهند كرد كه در آنجا يكي يكي از اباطيل و اشتباه كاري‌هاي آنها را جواب فرموده و الحق صاحب دلايل العرفان يد طولائي در القاء شبهه داشته است و اگر تأييد پروردگار و كمك حضرت حجت عصر عجل الله فرجه نبود و مولاي من جواب او را نفرموده بود ديگري از عهده برنميآمد . خلاصه كه باين زبانها رخنه در قلوب ميكنند و مزخرفات بهم مي‌بافند كه مظاهر قدسيه و مطالع احديه همه يكي هستند و با اينكه هر يك بوصفي و صورتي معين ظاهر شدند در حقيقت نور واحدند و همان سدره محمديه احمديه محموديه قدسيه است كه حالا هم نعوذ بالله باز در مظاهر فلان و فلان و بهمان و شيطان ظاهر شده و براي استدلال بر كفر خود آيه قرآن ميخوانند كه خدا ميفرمايد لانفرق بين احد من رسله يا آنكه ميفرمايد و ما امرنا الا واحدة و ما خلقكم و لا بعثكم الا كنفس واحدة و در اخبار فرموده‌اند اولنا محمد و آخرنا [ص 221] محمد و اوسطنا محمد يا آنكه حضرت امام عصر عجل الله فرجه در وقت ظهور ميفرمايد انا آدم انا نوح انا ابراهيم و از اين قبيل آيات و اخبار را دليل بر مطلب خود ميآورند و جواب از هر يك اينها بتفصيل هر چه تمام‌تر مولاي من (اع) فرموده است و از مطلب ما خارج است كه در اينجا تفصيل بدهيم و مقصودم اين بود كه توضيح دهم كه اين بدبختان خواسته‌اند عقيده تناسخ را تجديد نمايند و بگويند فلان بي‌دين مظهر حضرت سجاد بوده نعوذ بالله و فلان كافر مظهر حضرت حسين بوده غافل از اينكه علاوه بر آنكه ميخواهند محالي را اثبات نمايند لابد مردم از آنها مي‌پرسند كه بر فرض محال اگر اين طور است و فلان احمق نادان مظهر فلان امام است و روح آن امام در بدن او داخل شده پس آن علوم و آن كمالات و آن خارق عادات كه آن روز داشت حالا كجا رفته و با چه دليل بايد ما تصديق كنيم كه اين همان است ؟ و براي جواب اين ايراد هم بدبختان بكلي معجزات و خارق عادات انبياء و ائمه اطهار را انكار كردند و گفتند كه همه اينها نعوذ بالله دروغ است و آنها هم معجزه نداشته‌اند اينها هم ندارند و دليل همان نفس ادعا است كه توانسته اين ادعا را بنمايد .

خلاصه كه قصد ما اينها نيست ولي چون وعده كرديم كه مأخذ اين عقيده فاسد آنها را بنويسيم اين است كه عرض ميكنم اين مطلب را از اهل تناسخ گرفته‌اند و شرح آن عقيده فاسده را در كتب ملل و نحل نوشته‌اند و من فعلا مجال و اقبالي بنقل تواريخ ندارم الا اينكه بعض از حديث شريفي را از فصل الخطاب از بحار الانوار نقل خواهم كرد كه امام (ع) شرح عقيده تناسخ را در آن حديث شريف بيان ميفرمايد و ترجمه آن اين است كه زنديقي از حضرت صادق (ع) سؤال كرد كه خبر ده مرا از كسي كه قائل شود بتناسخ ارواح از كجا اين را گفته‌اند و بچه دليل قائم باين مذهب شده‌اند فرمود اصحاب تناسخ منهاج دين را پشت سر انداختند و [ص 222] گمراهي‌ها را براي خودشان زينت دادند و خود را در شهوات انداختند و گمان كردند كه در آسمان چيزي از آنچه وصف نموده‌اند نيست و مدبر اين عالم در صورت مخلوقين است بدليل اينكه روايت شده است كه خدا آدم را بر صورت خود آفريد و اينكه بهشتي نيست و ناري نيست و بعثي نيست و نشوري نيست و قيامت در نزد ايشان خروج روح است از قالبش و داخل شدن او است در قالب ديگر و اگر نيكوكار است در قالب اول برگردانده ميشود در قالبي كه افضل از اولي است از حيث نيكوئي در اعلي درجه دنيا و اگر بدكار است يا غير عارف است برميگردد در بعضي از حيوانات و دواب متعبه يا جانوران بدتركيب و نيست بر آنها روزه و نه نمازي و نه چيزي از عبادت بيش از معرفت كسيكه واجب است بر او معرفت او و هر چيزي از شهوات دنيا مباح است بر آنها از فروج نساء و غير ذلك از خواهرها و دخترها و خاله‌ها و زنهاي شوهردار و هم‌چنين ميته و خمر و خون پس جميع فرق مقاله آنها را قبيح شمردند و همه امم آنها را لعنت كردند و همين كه سؤال شدند از دليل متحير ماندند و تورية مقاله آنها را تكذيب كرد و فرقان آنها را لعنت كرد و گمان كردند كه خداي آنها منتقل ميشود از قالبي بسوي قالبي و گمان كردند كه ارواح ازليه همان است كه در آدم بوده و هلمّ جرّا تا امروز در يكي بعد از ديگري است پس هر گاه خالق در صورت مخلوق باشد پس بچه استدلال ميشود كه يكي از آنها خالق ديگري است و گفتند كه ملائكه از ولد آدم هستند هر كس كه باعلي درجه دين رسيد از امتحان و تصفيه خارج شده پس او ملك شده است در چيزهائي گمان ميكني نصاري هستند و گاهي مي‌پنداري كه دهري هستند ميگويند اشياء بر غير حقيقت است و بنا بر اين عقايد واجب ميشد بر آنها كه گوشت نخورند بجهت اينكه دواب در نزد آنها همه از اولاد آدمند كه منقلب در صورت حيوانات شده‌اند پس خوردن قرباني‌ها بايد جايز نباشد ، [ص 223] تا آخر حديث شريف كه مفصل است و فرمايشاتي راجع بمعاد و كيفيت عود ارواح باجسام و صفت روح ميفرمايد و از مطلب ما خارج است .

و از اين قسمت حديث شريف مطلع بر عقايد و مقالات اصحاب تناسخ شدي و دانستي كه اولا اين عقيده از قديم و از ملل يهود و نصاري و دهريه است و اغلب مزخرفات بابيه را كه شنيدهٔ مأخوذ از اينها است و از آن جمله موضوع تناسخ ارواح است كه علاوه بر بطلان آن كه لازمه آن انكار جميع ما انزل الله است از شرايع و تكليفات و عبادات و حشر و نشر و بهشت و جهنم اساسا امر محالي است كه از حيز امكان خارج است و امام عليه السلام تكفير و لعنت فرموده است صاحب اين عقايد را و مخالف ضرورت اسلام و عقل سليم است و خداوند روح هر بدني را مخصوص بدن خود او قرار داده و بغير بدن ذاتي خود تعلق نميگيرد ، و ما از آنها سؤال ميكنيم كه همين كه روح از بدني خارج شد آيا ببدن مخلوق ديگر كه حي است و موجود است تعلق ميگيرد يا ببدني كه زنده نيست تعلق ميگيرد يا برميگردد بقوه ماده و مجدد استخراج ميشود ؟ اگر ميگويند ببدن زنده ديگر تعلق ميگيرد ميگوئيم آن بدن باقتضاي مزاج و طبيعت خود روحي از پروردگار سؤال كرده بود و باو داده بود و او هم خلقي است مثل همان كسي كه فرض ميكني مرده است پس چگونه اين روح و نفس كه از آن بدن بيرون رفته باين بدن دويمي تعلق ميگيرد و حال اينكه يك بدن اقتضاي دو روح ندارد و حكايت دو روح و نفس را نميكند كه مثلا يك بدني زيد باشد عمرو هم باشد و حال آنكه هر كدام شخص مستقلي هستند و عملي دارند و بايد ثواب و عقاب و جزاي علي‌حده داشته باشند و بقول خودشان ممكن است يكيشان نيكوكار باشد و بدن بهتري بخواهد و آن روح ديگر بدكار است و بايد در بدن حيواني و جانوري برود و بهر حال كه يك بدن دو روح نمي‌پذيرد و اگر بايد يكي را خارج كرد كدام‌يك اولي به بيرون رفتن است و آن روح قديم [ص 224] خود بدن چه تقصير كرده كه خارج بشود و بعد از خارج كردن آيا كجا برود در حالي كه روح محتاج ببدني است پس اينكه قول زور و جاهلانه‌ايست ، و اگر بگويند ببدن ميتي برميگردد ميگوئيم اگر آن بدن هنوز استعداد داشتن روحي داشت كه روح خودش هزار درجه اولي و انسب بود و از بدنش بيرون نميرفت و تو ميداني كه بين هر روح و بدني مناسباتي است كه محال است آن بدن روح ديگر بپذيرد و هيچ روحي در غير بدن خود داخل نميشود مثل اينكه روح شير در بدن روباه نمي‌گنجد ، خلاصه كه اين حرف هم بي‌معني است ، و اگر بگويند بقوه خاك برميگردد و مجدد همان روح استخراج ميشود گفته ميشود اين نيز دليلي ندارد و موجود كائني را كه خداوند خلق فرموده بقوه و عدم برنميگرداند و هيچوقت هيچ چيز از خودش اقتضاي عدم نميكند و خداوند هم بظلم و جبر او را بعدم نميبرد و چيزي كه در ملك خدا داخل شد بنا نيست خارج شود ، وانگهي بر فرض قبول اين محال دومرتبه هم كه استخراج شود بايستي بقاعده طبيعي باشد مثل ساير مواليد كه اول نطفه است بعد از آن علقه و هكذا تا متولد ميشود و بزرگ ميشود و از كجا كه اين آن روح است و از كجا كه اين آخرت و عقبي است و قيامت آن روح است و آنچه را كه در باب قبر و حساب و كتاب و بهشت و جهنم فرموده‌اند كجا ميرود و بطوريكه ميگويند اگر بهشت و جهنم همين جا است و الآن نيكوكاران كه در دوره قبل بوده‌اند و حالا در ابدان ديگر داخل شده‌اند و الآن منعم هستند نعمت آنها كجا است و جهنم بدكاران كجا است ؟ ما كه مي‌بينيم در اين دنيا جميع مؤمنين و كفار در همه چيز شركت دارند بلكه كفار هزار گونه نعمتشان بيشتر است و اين بدبختان اگر باعتقاد خودشان از مؤمنين و نيكوكاران آن دوره هستند و الآن قيامت آنها است و بجزاي اعمال خوبشان رسيده‌اند پس چرا دچار اينهمه زحمت و ذلت و بدبختي و كشته شدن ميشوند و اقلا بهمين اندازه راحت [ص 225] ندارند كه بتوانند دين خود را اظهار كنند و اگر بهشت اين است كه آنها دارند ارزاني خودشان باشد . پس بهيچ قاعده اين مزخرفات درست نميآيد و آيات و اخبار و ضرورت اسلام و ادله عقليه تكذيب آنها را مينمايد كه مولاي من (اع) مشروحا بيان فرموده و اين رساله موضوع در اين مسائل نيست مگر بقدر اشاره .

و بايد بداني كه خداوند عالم جل شانه روح و بدن هر كسي را از يك جنس خلقت فرموده بلكه در حقيقت يك چيز است كه اعلي و اسفلي دارد اسفلش را بدن و اعلايش را روح ميگويند روح لطيف است و بدن غليظ و امام (ع) ميفرمايد روح جسم لطيفي است كه قالب كثيفي بر آن پوشانده شده ، پس آن روح باندازه قالب خودش است نه كمتر و نه زيادتر و حكايت زور نيست و خداوند روحي را كه براي قالبي نساخته بزور داخل در آن قالب نميفرمايد و تو علانيه مي‌بيني كه قالبها و بدنها جميعا مختلف و متفاوت است و هيچ دو نفري را خداوند يك طور قرار نداده نه در صورت نه در معني نه در اخلاق و نه در هيچ چيز ، پس همين طور كه بدنها مختلف است و هر بدني و صورتي اقتضائي دارد و اقتضاي ديگر نميكند بهمين طور روح او هم همين طور است پس روح شير بدن شير را لازم دارد با آن اسباب و هيئاتي كه مناسب سبعيت است و روح روباه بدن روباه ميخواهد كه مناسب آن شيطنت‌ها و آن اخلاق است و هكذا روح شخص عالم مناسب بدن شخص عالم است و روح جاهل مناسب بدن او است بطوريكه ديدهٔ كه اهل قيافه از اشكال همين بدنها و صورتها استدلال ميكنند كه اين شخص صاحب چه روحي و چه خلقي و چه صنعتي است و حتي جزئيات احوال روحيه او را از قيافه همين بدن ميگويند پس معلوم است كه آن روح روح همين بدن است و در بدن ديگر كه اقتضاي آن روح را نميكند نمي‌گنجد . خلاصه آنكه هيچ روحي در قالب ديگر برنميگردد ولو از يك جنس باشند زيرا هر يك داراي خصوصياتي است كه آن [ص 226] ديگري نيست و در امر پروردگار و خلقت او جبر و ظلم نيست و خلق را باقتضاي قابليات و خصوصيات قوابل خلق ميكند و خصوصيات هر كسي از صورت او و قابليت او است و اقتضا از امر پروردگار نيست و اگر بگوئي كه اقتضاها از امر پروردگار است علاوه بر آنكه اثبات ظلم و احتياج و افتقار بر خداوند ميشود و با احديت و غناي مطلق پروردگار نمي‌سازد و اصل اقتضا صفت پروردگار نيست بلكه صفت خلق است و در خدا جايز نيست ميگوئيم بنا بر اين لازم ميآمد كه خدا همه خلق را بيك نسق و يك صورت و يك خلق و يك طبيعت خلق فرمايد زيرا كه امر خدا واحد است و مختلف نيست پس اينهمه خلق مختلف و صور مختلفه و طبايع متعدده بلكه اجناس و انواع و اصناف مختلفه و جمادات و نباتات و حيوانات و ملائكه و اناسي و انبيا كه هر يك صورتي علي‌حده و روحي علي‌حده و طبيعتي علي‌حده دارند از كجا پيدا شد ؟ پس معلوم است كه خداوند هر چيزي را باقتضاي قابليت و خواهش خود او خلق كرده و خود او لامحاله اقتضاي بدني مخصوص و روحي مخصوص كرده كه همان را از خداوند سؤال كرده و خداوند بعطاي مطلق خود بهر چيزي و هر كسي هر چه او خواسته داده و باقتضاي ذات خود چيزي بكسي نداده است كه او نخواسته و سؤال نكرده ، پس ملتفت باش مطلب را و گول اين مزخرفات را نخور و خداوند بدون سبب و جهت و سؤال روح زيد را هيچوقت در بدن عمرو داخل نميكند و هيچوقت روح انساني را در بدن حيواني داخل نميكند و هيچوقت و بهيچ قاعده انسان حيوان نميشود .

و در اينجا يك نكته بسيار باريكي است كه فهم آن شأن هر كس نيست و بيان آن بسيار دقيق و مخصوص است بمشايخ ما اعلي الله مقامهم و هر كس كه از ايشان گرفته و در صدد بيان آن هم نبودم الا اينكه سخن باينجا رسيد و ناچارم براي اهل تحقيق اشارهٔ بآن بكنم ولي سعي ميكنم مهما امكن بزبان آساني كه عادت خود [ص 227] من و بناي اين كتاب بر آن است بطور اختصار عرض كنم و آن اين است كه اخباري از آل‌محمد عليهم السلام داريم كه ممكن است براي بعضي اسباب شبهه بشود مثلا حديث است كه فرمودند دشمنان ما بعد از مرگ وزغ ميشوند و كشتن وزغ مستحب است و غسل دارد و فرموده‌اند وزغ ميگويد اگر معاويه را شتم نمائيد علي را شتم خواهم كرد و فرمودند كه در بستر عبدالملك مروان بعد از مردن او بجز وزغي نديدند و در حديث است در مشارق الانوار كه حضرت امير (ع) بيهودي پدر او را نشان دادند كه بصورت كلاغي بود ، و در تفسير آيه كم اهلكنا قبلهم من القرون يمشون في مساكنهم فرموده‌اند كه مار و عقرب و خنفسا است كه اينها اهالي قرون ماضيه‌اند كه مسخ شده‌اند و حضرت صادق (ع) در حديثي در كيفيت قبض روح كافر ميفرمايد كه ميآورند روح او را در جبال برهوت پس ميگردد در مركبات خبيثه تا قيام قائم اهل بيت پس از آن مبعوث ميفرمايد خداوند او را و گردن او را ميزنند و فرموده‌اند عمر سعد را بعد از كشته شدن آوردند در صورت قرده كه در گردن او زنجيري بود و مي‌شناخت اهل خانه را و آنها او را مي‌شناختند و ايام نميگذرد الا اينكه دشمن ما ظاهرا مسخ ميشود حتي اينكه مردي از ايشان مسخ ميشود بصورت قرد و خنزير و من ورائهم عذاب غليظ و من ورائهم جهنم و ساءت مصيرا ، و هم‌چنين در باب ارواح مؤمنين عرض ميكند خدمت امام (ع) كه شنيده‌ايم خداوند ارواح مؤمنين را در حوصله مرغها قرار ميدهد ميفرمايد مؤمن اجل از آن است كه خدا روح او را در حوصله مرغ قرار بدهد و لكن در بدنهائي مثل بدنهاي خودشان . عرض ميكنم و نظائر اين اخبار زياد است و حقيقت اين است كه فهميدن معاني اينها بسيار مشكل است خاصه براي اهل ظاهر كه كارشان در اين موارد از دو شق خارج نيست يا اين است كه بسطح ظاهر اين اخبار متمسك شده بهانه براي عقيده فاسدي دست ميآورند و يا آنكه بكلي [ص 228] تكذيب ميكنند ، ولي دستور ما كه از آل‌محمد عليهم السلام رسيده است غير از اين هر دو است اولا كه بعض اين اخبار در كتب معتبره است مثل كتاب كافي كه چاره جز قبول روايات ثقات اصحاب نداريم الا اينكه اگر معني آنها را نفهميديم ميگوئيم گوينده داناتر است بآنچه فرموده و تكليفمان اين است كه عرض بر اخبار صحيحه مجمع عليها بنمائيم كه ضرورت اسلام بر آنها است و مولاي بزرگوار عم اكرم اعلي الله مقامه در رساله جواب عباس ميرزا ملك‌آرا بيان مفصلي در اين باب ميفرمايد و من هم خلاصهٔ مأخوذ از همان بيان عرض ميكنم و بهر حال كه شبهه نيست كه مراد از اين اخبار عقيده فاسده تناسخ نيست زيرا دانستي عقلا و نقلا كه آن عقيده كفر است و امام (ع) صاحب آن را لعنت فرموده و در حديثي امام (ع) در رد اصحاب تناسخ كه ميگفتند بنا بر نسخ ارواح است فرمود اگر اين طور است اولي را كي نسخ كرده و حضرت امام رضا (ع) در جواب سؤال مأمون فرمود اين عقيده كفر بخداست و انكار بهشت و جهنم است ، پس بدون شبهه اين اخبار كه عرض كرديم اگر صحيح باشد و فرمايش امام باشد معني صحيح از آنها اراده شده كه خلاف ضرورت و عقل نيست و با قرآن و اخبار صحيحه محكمه مطابق است . پس عرض ميكنم كه خداوند عالم اناسي را در اول بر صورت مطلقه خلق فرمود كه امتيازي از يك‌ديگر نداشتند كه ميفرمايد كان الناس امة واحدة فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين يعني مردم در اول امت واحده بودند بعد از آن خداوند انبيا را فرستاد و ايمان و كفر هر يك معلوم شد و بصورت از يك‌ديگر جدا شدند ولي ابتداءً انسان همان حيوان ناطق است كه منطقيين ميگويند كه اين اسم بر همه صادق است و اين همان نفس مطلقه كونيه است و در اصطلاح مشايخ ما (اع) باين نفس نفس ظليه ميگوئيم ولي بعد از تكليف شدن و بعثت انبياء و دعوت آنها هر يك صورتي از ايمان يا كفر بخود ميگيرند و خداوند [ص 229] ميفرمايد هو الذي خلقكم فمنكم مؤمن و منكم كافر و ميفرمايد سبح اسم ربك الاعلي الذي خلق فسوي يعني خلق فرمود و بعد از آن تسويه و صورت‌بندي فرمود ، بهر حال كه در اول صورت ساده يكدست عمومي دارند و بعد از آن بصورت كفر و ايمان امتياز پيدا ميكنند و اگر چه اين صورت دويمي كه ايمان يا كفر باشد ذاتا مقدم بر صورت ساده اولي است و غرض پروردگار ابتداءً تعلق بآن گرفته ولي در دنيا اين صورت ايمان يا كفر كه ذاتا مقدم و اول است دويم بروز ميكند و صفت صورت اول ميشود و سابق بر اين در همين رساله اشاره به بيان اين مطلب كرده‌ام كه هر چه در وجود مقدم است در ظهور مؤخر است پس ايمان يا كفر در اين دنيا كأنه عارض بر انسان ميشود و بوصفيت بروز ميكند و مثل ساير صفات گاهي هم منقلب ميشود فرضا مؤمن است كافر ميشود يا كافر است مؤمن ميشود و گاهي از هر دو صفت غفلت دارد . خلاصه كه نفس ايمان يا كفر مأخذ ديگر دارد و در اين دنيا عارض آن انسان نوعي ميشود و لكن در حقيقت هر يك از ايمان يا كفر روح ثابت مستقلي است كه براي خود مادهٔ دارند و صورتي و قائم بمؤثر خودشان و مأخذ خودشان هستند و ماده مؤمن از نور شارع مقدس است و جزء او است و فرزند او است و شعاع او است كه در اخبار بسيار ملاحظه كردهٔ كه خداوند مؤمن را از نور پيغمبر (ص) و آل‌محمد (ع) خلقت فرموده و اما ماده كافر از ظل نور شارع است كه برعكس او است مثل اينكه مشاهده كردهٔ كه سايه نور آفتاب بر خلاف آفتاب است و آفتاب اگر روشن است سايه تاريك است هم‌چنين ظل نور شارع بر خلاف او است و نور شارع عقل صرف است و ظل او جهل است نور از رحمن است و ظل او از شيطان است پس كفار از ظل شارع خلقت شده‌اند و بر خلاف امر اويند همان طور كه سايه بر خلاف آفتاب است همان طور كه در دنيا هم ملاحظه ميكني مردم ابتداءً مؤمن و كافري ندارند و همه مثل همند و [ص 230] بعد از خطاب و دعوت شارع آنها كه امتثال فرمايش او را ميكنند كه همان فرمايش نور شارع است در اثر آن امتثال و بندگي مؤمن شمرده ميشوند و از او شمرده ميشوند و كفار در اثر مخالفت امر شارع كافر شده‌اند و اصل كفر بمعني پوشاندن است و كافر يعني آن كسي كه نور شارع را پوشانيده و آن را اظهار نكرده و عمل بآن ننموده و او را پنهان كرده و اگر كفرش زيادتر است سعي ميكند كه در ديگران هم آن نور را بپوشاند اين است كه بر خلاف امر شارع شروع بدعوت ميكند و از رؤساء كفر و ضلالت و شيطنت ميشود . خلاصه كه تفصيل زياد نميخواهم بدهم و واضح‌تر از اين هم كه عرض ميكنم شايد در هيچ كتابي نخواندهٔ پس دانستي كه ماده مؤمن از نور شارع مقدس است و ماده كافر از ظل نور شارع و اما صورت آن دو از اعمال آنها است و اعمال مؤمن بر صفت نور پيغمبر و امر او است و اعمال كافر بر خلاف امر او و تشخص و تعين هر يك باندازه اعمال آنها و درجه امتثال يا مخالفت آنها است و اين اصل را داشته باش كه بابي است از علم و قدر آن را بدان كه در كليه مسائل معاد اصل اصيلي است كه اگر اين را محكم كردي مبتلا بتكلفات قشريين نميشوي و ناچار از قبول محالات نميشوي و اختلاف اخبار آل‌محمد (ع) در اين باب مرتفع ميشود . و بدان كه شارع مقدس (ص) بجميع آنچه از صفت عقل است و خير و كمال امر فرموده و از جميع آنچه از صفت جهل است و شيطنت و حيوانيت نهي فرموده و ان الله يأمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذي القربي و ينهي عن الفحشاء و المنكر و البغي كه اين آيه مباركه شامل جميع صفات عقل و همه خيرات است كه امر بآن شده و شامل جميع شرور است كه همه از صفت جهل است و نهي از آن فرموده و چيزي را فروگذار نفرموده و جميع صفات شيطانيه و حيوانيه و نباتيه و جماديه از جهل است و ضد عقل است و اين را هم دانستهٔ كه هر مادهٔ در عالم بصفتش و صورتش مشخص ميشود مثلا ماده گل است [ص 231] با صورت معيني كاسه ميشود و با صورت معيني كوزه ميشود پس تعين‌ها در صورت است و در ماده نيست و صورت هر چيزي همان صفتي است كه اختيار كرده و همان عملي است كه ميكند پس صورت هر انساني همان صفتي است كه از اعمالي كه ميكند اكتساب ميكند و همان اخلاقي كه در دنيا بر خود اختيار ميكند كه بهمين‌ها شناخته ميشود و از ديگران تميز داده ميشود پس همان طور كه صورت انسان كوني از ادراكات و علوم و اخلاق طبيعيه او است همان طور صورت انسان شرعي هم يعني صورت انسان مؤمن يا انسان كافر بادراكات و اخلاق و اعمال و علوم شرعيه او است كه اگر بر طبق امر و دستور شارع است در ظاهر و باطن معلوم است كه مؤمن است و اگر بر خلاف امر شارع است و مرتكب اموري است كه شارع نهي فرموده و منكر اوامر شارع است اين كافر است و مؤمن جميع اعمال و صفات او علييني است و كافر جميع صفات و اخلاق و اعمالش سجيني است و از صفت جهل است كه شيطنت باشد و حيوانيت يا نباتيت و جماديت پس اگر شخص مكلف بجميع اوامر شارع (ص) عمل كرد و از آنچه نهي كرده اجتناب كرد اين انسان ميشود يعني انسان شرعي و صاحب علم و عقل ميشود و بنده خدا ميشود كه فرمودند عقل آن چيزي است كه بندگي خدا بآن ميشود و اكتساب بهشت ميشود ، پس اين شخص صاحب روح و بدن انساني ميشود كه روحش همان امر مطلق شارع است كه از امر پروردگار است يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي و بدنش همان صورت و اندازه امتثال و عمل او است بامر شارع تا چه درجه را اختيار كرده و كار كرده قل كل يعمل علي شاكلته يعني صورته پس اين شخص روحا و بدنا انسان است پس آن انسانيت در اين بدن ظاهر دنيوي هم البته اثر ميكند و اين بدن هم بصورت انسان حقيقي ميشود و حتي انسانيت در قيافه ظاهره او بروز ميكند و نور خدا و شارع مقدس از رخساره او هم ظاهر ميشود و حضرت عيسي (ع) فرمود [ص 232] با كسي بنشينيد كه رؤيت او شما را متذكر خداوند نمايد ، و همان طور كه مشاهده كردهٔ شخص خجل ميشود در رخساره‌اش اثر ميكند و قرمز ميشود يا در باطن ميترسد صورتش زرد ميشود هم‌چنين جميع صفات باطنيه در بدن ظاهر اثر ميكند و در قيافه انسان ظاهر ميشود و اگر تو اينها را نفهمي اهل علم ميفهمند پس اخلاق و اعمال انسان در ظاهر بدن او اثر ميكند و خرده خرده بدن را معتدل ميكند و نور خدا و نور شارع از او ظاهر ميشود و هم‌چنين اعمال و اخلاق شيطانيه و حيوانيه و آنچه بر خلاف امر شارع است انسان را متصف بصفت شيطان و حيوان مي‌نمايد و در حقيقت و واقع و باطن امر شيطاني ميشود كه در بدن ظاهر بصورت انساني است و وقتي كه در صفت باطني خود قوت گرفت در بدن ظاهر انساني او هم اثر ميكند و خرده خرده بصورت شيطان يا حيوان ميشود زيرا كه روح و بدن اصلي او شيطان يا حيوان يا نبات يا جماد است منتهي اين است كه بدن ظاهري عنصري او بالعرض بصورت انسان است و اگر نبود كه اعمال انساني هم كه مأخوذ از اوامر شارع مقدس است بالعرض و براي حفظ ظاهر از او سر ميزند ميديدي كه بدن ظاهري او هم يك‌سره بصورت حيوان ميشد و باطن بكلي بر ظاهر غلبه ميكرد و اي بسا اشخاص كه منهمك در معاصي ميشوند در بدن ظاهر هم مسخ ميشوند هم‌چنانكه در امم ماضيه جماعتي مسخ شده‌اند و در همين امت بمعجز ائمه اطهار (ص) مسخ شدند كه بقوت امر ايشان باطن آنها بر ظاهرشان غلبه كرده و بصورت حيوان شدند و اگر بآن درجه منهمك در معاصي نباشند باز تا درجهٔ صورت عرضي انسانيت در آنها تا در دنيا هستند محفوظ ميماند اگر چه باز براي آنها كه صاحب چشم باطن هستند حيوانيتشان ظاهر است و آنها را بصورتهاي باطنيه‌شان مي‌بينند و لكن اين قسم حيوانيت از باب تناسخ نيست و نه اين است كه روح حيواني از حيوانات اين دنيا در بدن انساني داخل شده يا روح انساني را در [ص 233] بدن حيواني كرده باشند ولي مراد از اين حيوانيت اين است كه روح اصلي و بدن اصلي شخص در حقيقت حيوان يا شيطان است منتهي چهار صباحي بالعرض بدن ظاهري انساني دارد و بمحض اينكه از اين دنيا و عالم اعراض بيرون رفت بحالت فطري خود برميگردد پس اگر انسان است در برزخ و آخرت هم انسان است و بدن انساني دارد كه فرمودند ارواح مؤمنين در ابداني هستند مثل ابدان خودشان و اگر حيوان است بدن حيواني خواهد داشت و اهل سجين و جهنم جميعا حيوانات يا شياطين هستند يا نبات و جماد هستند ، آيا نميخواني در كتاب مجيد وقودها الناس و الحجارة يعني آتش‌گيراي آن مردمند و سنگ كبريت ، پس بعضشان سنگ هستند موافق اين آيه شريفه ، و ميفرمايند شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض پس بعضشان هم شياطين انس هستند ، و ميفرمايد ان هم الا كالانعام پس بعضشان هم مثل چهارپايان هستند ، و ميفرمايد كأنهم حمر مستنفرة و در باره بعضي ميفرمايد قلوبهم كالحجارة يعني دلهاشان مثل سنگ است ، پس جماد هستند ، و در باره بعضي ميفرمايد كأنهم خشب مسندة يعني چوبهائي هستند تكيه داده شده ، و هر يك از اين آيات اشاره بطبقهٔ از طبقات كفار و اهل جهنم است و لكن نبايد گمان بكني كه جمادات و نباتات يا حيوانات آن عالم بصورت جماد يا نبات يا حيوان اين دنيا و عالم اعراض است زيرا اين صورتها مختص باعراض اين عالم فاني است و اين صورتها از عوارض جسم است نه خود جسم و اينها صورتهاي اجسام تعليميه است نه جسم اصلي و نفوس عالم آخرت منزه از اين اعراض است زيرا اين اعراض سبب فناء است و اينها قابل دوام و خلود نيستند و اين فرض‌هاي ناداني عاميانه كه حتي بعض علما ميكنند مكن كه خداوند ميتواند همين بدنها را باقي نگاه بدارد يا صاف كند و فرضا جوهركشي نمايد اينها خيالات احمقانه است و از كتاب خدا و سنت رسول هم [ص 234] حتي يك دليل ندارد و خداوند در حكمت خود مطلقا قرار نداده كه عرض را جوهر نمايد و براي چه و بچه دليل بايد اين طور بكند و خدا دنيا و صور دنياوي را باطل و زايل و فاني قرار داده و آخرت و صور و ابدان اخروي را ثابت و برقرار قرار داده و الدنيا دار مجاز و الآخرة دار قرار پس دنيا جاي گذشتن است و هيچ چيز دنيا ثابت نيست و آن چيزي كه باقي و برقرار و خالد است آخرت است پس نفوس اخروي بصور اجسام عرضيه تعليميه نيست كه دائما در تغيير و تجديد و در آخر منجر بفناء و محكوم بفساد باشد پس مراد از نبات و جماد و حيوان آخرت حقايق آنها است و اظله آنها است و در حديث است كه ان الله يمسك الاشياء باظلتها يعني خداوند نگاه ميدارد چيزها را باظله آنها ، يعني بمثاليت آنها كه در عالم مثال است و اصول اشياء در عالم آخرت است ، پس شخص كافر و نفس اخروي كافر اگر صفات حيواني دارد بر صفت حيوان است در آخرت نه بر صورت ظاهري دنيوي اين حيوان بلكه همان صفت بهيميت او است بصورتي كه مقتضي و مناسب عالم بقا است كه فرمودند الناس كلهم بهائم الا المؤمن و در ميانه حيوانات هر صفت خاصي را كه دارا شده و اكتساب كرده بهمان اسم خوانده ميشود ، نديدهٔ در اخبار ميفرمايند شخص متكبر بصورت مورچه محشور ميشود ، زناكار بصورت ماديان محشور ميشود يا نمام بصورت مار و عقرب محشور ميشود و هكذا آنها كه صفت نباتيت دارند بصورت درختان هستند كأنهم اعجاز نخل خاوية يا آنها كه حالت سختي و نفهمي دارند بصورت جماد محشور ميشوند و مراد از همه اين اخبار اين است كه بر صفت اين طبقاتند نه صورت عرضيه فانيه كه از هم مي‌پاشد و فاني ميشود و دار آخرت همه چيزش زنده است و حي است و فرمود خداوند و ان الدار الآخرة لهي الحيوان پس آنجا جمادش هم زنده است نباتش هم زنده است ، نشنيدهٔ در صفت درختان بهشت كه ميفرمايد [ص 235] ميوه آنها حوريها هستند و در صفت زقوم جهنم خداوند ميفرمايد طلعها كأنه رؤس الشياطين خلاصه آنكه جميع طبقات آخرت زنده است و مرگ آنجا نيست پس معلوم است كه اين اعراض آنجا نيست زيرا مرگ بواسطه تخلل و تفريق همين اعراض است و اگر اينها در آن مقام هم بودند و بدن اصلي آخرت هم از اين اعراض ساخته شده بود لامحاله آنجا هم ميمرد و هيچ دليلي ندارد كه عرض فاني را خداوند ببرد بعالم باقي و آنجا هميشه با زور و فشار بر خلاف اقتضاي طبيعت عرض او را باقي نگاه دارد و آن حديث را شنيدهٔ كه خداوند امر ميفرمايد مرگ را بصورت گوسفندي املح ميآورند درِ بهشت و ذبح ميكنند و ديگر مرگ از ميانه برداشته ميشود ، و درِ بهشت همين دنيا است كه همين كه خواستي داخل آن عالم بشوي اين اعراض ذبح ميشود و فرْي اوداج اربعه اين دنيا ميشود .