سؤال ( ٨ ) - نمره ٩ ميفرمايد بفهم چون مسأله بسيار باريك است و ملاها و غير ملاها نمي‌فهمند . اين مسأله را معين نمائيد بشري كه نه ملاء باشد و نه غير ملاء هست تا بفهمد و امر آقا را اطاعت نمايد و زنان بيچاره چگونه بفهمند چيزي را كه بشر نمي‌فهمد و اين تحقيق از چه اصلي ناشي شده . و در نمره ٩ مينويسد اينجا دو تناقض است اول آنكه بشر يا ملا است يا غير ملا و ثالث ندارد و مفادش اين است كه بشر نميفهمد كلمات مرا در حالي كه مينويسيد بفهم چه ميگويم و كتاب را در جواب زنها نوشته‌ايد و ساده نوشته شده و چيزي كه بشر نميفهمد چطور آقا فهميده ، و تناقض دويم آنكه چيزي كه ملا و غير ملا نمي‌فهمد مأمور به نيست .

جواب - اين فرمايش در جلد اول ارشاد صفحه صد و نود و سه در بيان معراج پيغمبر (ص) است و در حقيقت فصل مشكلي است كه بايد اهل نظر و حكمت و طالبين حقيقت بآن رجوع نمايند و بهره ببرند ان شاء الله و جناب آخوند خوانده و البته كه نفهميده است ولي تا اين درجه نفهمي هم فرض نميكردم كسي باشد و حق دارد زيرا سواد فارسي درستي هم ندارد تا چه رسد بفهميدن مسائل حكمت زيرا ملا را ملاء نوشته و نديده مردم چطور مي‌نويسند . و اما اينكه نوشته معين نمائيد بشري كه نه ملا باشد نه غير ملا هست يا نه ؟ عرض ميكنم بلي اما ملا بشري است مثل شما كه اسم خود را باسواد و عالم گذارد و سوادش از كلماتش پيدا باشد و معذلك بر علماي رباني ايراد كند از فرط ناداني و عناد ، و غير ملا [ص 182] ساير مردم بي‌سواد را ميگويند ، و شق سيّمش مردمان باسواد و منصف و طالب دين كه كتاب را ميخوانند و هر يك باندازه خود بهره ميبرند و اين عبارت شامل تمام بشر نيست آن طور كه شما فهميديد پس تناقضاتي هم كه نوشتيد بي‌معني و بي‌مورد شد .

سؤال ( ٩ ) - نمره ٨ علماء اسلام را للگان و ددگان نام نهاده و خودشان را معلم و مبعوث خداوند ، آيا توهين اسلام و كفر هست اين فرمايش يا نه و چرا در تمام كتاب مكرر اين مطالب را نوشته جهت را معلوم نمائيد . و در تناقضاتش مينويسد كه چرا علما را للگان و ددگان نام نهاده زيرا للگان و ددگان مردان و زنان بسيار بي‌دانش را گويند كه پرستاري اطفال مينمايند و تناقض دارد با اينكه در جاهاي ديگر از كتاب نام ايشان را بعظمت برده‌اند ، و اين الفاظ را توهين در حق علما و كفر دانسته است .

عرض ميكنم معلوم است جناب آخوند مذهبش اين است كه هر چه را نفهميد كفر ميداند و خيلي زود تكفير ميكند و خداوند ترحم فرموده كه در اين زمانها اين تكفيرها تأثير ندارد و همه مسلمين بلكه عوام هم دانسته و فهميده‌اند كه آقايان جز تكفير تدبير ديگر ندارند ولي اين حرفها اين ايام بي‌ثمر است و ما هم در مقابل چماق تكفير نداريم ولي فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله دستگير ما است كه ميفرمايد من كفّر مسلما فقد كفر و اميدواريم در مقابل فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله مسلم باشيم و مخالفت امر ايشان را نكرده باشيم و بنا بر اين تكفير بصاحبش برميگردد . خلاصه كه اطلاق لفظ للِه و دده را بر علما نمودن بي‌ادبي و توهين دانسته در حالي كه اينطور نيست ولي خوشوقتيم كه اقرار كرده در جاهاي ديگر از كتاب نام علماء اعلام را بعظمت برده‌اند پس عرض ميكنم مطمئن باشيد در همين جا هم قصد توهين نبوده و عين عبارت را خواهم نقل [ص 183] كرد و بيان ايشان در اين مقام مفصل است كه در بيان ترقي نوع عالم فرمايشاتي ميكنند تا ميرسد بآنجا كه بحديث انا و علي ابوا هذه الامة استشهاد ميفرمايند كه پيغمبر و علي عليهما السلام پدر و مادر اين امتند و ائمه اطهار صلوات الله عليهم در حكم مادران اين امت هستند كه از پستان ولايت شير علم باين امت داده‌اند و در دامن تربيت خود بزرگ كرده‌اند تا در زمان غيبت امام عليه السلام كأنه عالم از شير باز شده و در حضانت للِه و دده قرار گرفته است و بدست علماء ظاهره سپرده شده كه حلال و حرام و طهارت و نجاست ياد داده‌اند و راه و چاهي نشان داده‌اند و از اين امت نگاهداري كرده‌اند تا تدريجا بزرگتر شود و بدست معلمان سپرده شود كه از علوم حقيقي و باطن شرايع بآنها بياموزند . خلاصه كه همه اين مطالب تمثيلاتي است كه از نص و صريح اخبار يا مضمون اخبار استنباط فرموده و نوشته‌اند و اين الفاظ و عبارات هيچيك بمعاني ظاهره عرفيه نيست بلكه بمناسبتي بيان ميشود ، فرضا پيغمبر و ائمه اطهار كه پدر و مادر خوانده ميشوند و در اخبار متعدده تصريح بآن شده منظور اين نيست كه پدر و مادر ظاهري امت باشند و امت اولاد صلبي و بطني آنها باشند ولي مراد پدري و مادري باطني ايشان است كه ظاهرا شفقت و مهرباني ايشان نسبت بامت تشبيه بمهرباني پدر و مادر نسبت باولاد ميشود مثل اينكه معلم را هم نسبت بتلميذ پدر شمرده‌اند و در حقيقت پدري و مادري ايشان است نسبت بروح الايمان اين امت كه آن ايمان از ايشان است و نور ايشان و شعاع ايشان و جزء ايشان است مثل اينكه در ظاهر اولاد جزء پدر و مادر است و شيعيان خود را جزء خود و از شعاع خود و نور خود و اولاد خود شمرده‌اند كه اخبار اين مطلب هم از حد احصا خارج است و در همان كتاب ارشاد روايت شده و ما اينجا تفصيل نميدهيم . خلاصه كه ما پيغمبر (ص) را هم بر حسب فرمايش خودش پدر امت [ص 184] ميشمريم و البته همان معني را از اين لفظ منظور داريم كه خودش اراده فرموده نه اينكه مقصود پدر ظاهري باشد و پيغمبر پدر هيچيك از رجال ما نيست . امام را حسب فرمايش خودش مادر مهربان امت ميدانيم بهمان معاني كه خودشان اراده فرموده‌اند و مشايخ ما بيان فرموده‌اند و اينجا جاي تفصيل آن نيست و اگر منظور مادر ظاهري بود كه اولاد از او تولد ميكند كه اصلا معقول نيست و چنين مزخرفي بخيال هيچ ملحدي و جاهلي هم نگذشته است . حال باين معاني كه آن بزرگواران پدر و مادر امت خوانده ميشوند باين مناسبت علماي ظاهره كه فقط ظاهر شرايع را بيان فرموده‌اند آن هم بزبان اهل ظاهر كه از حقيقت بيخبرند للِه و دده خوانده ميشوند و اين توهيني نيست بلكه منتهاي افتخار است كه حضرت پيغمبر و اميرالمؤمنين اولاد خود را و امت خود را بدست اميني بسپارند كه براي آنها للگي نمايد و پاك و نجس را باو بياموزد و بزرگ نمايد و تربيت نمايد و آنها را از آب و آتش حفظ كند و راه و چاه را نشان بدهد و چه افتخار از اين بالاتر و بزرگتر كه اشخاصي را مورد اين مرحمت قرار دهند و تشريف للگي امت را بر او بپوشانند و يقين بدان كه روح آن علماء ابرار از اين حمايت كه جناب آخوند از آنها كرده بيزار است و بر او نفرين ميفرستند . حال فرمايش مولاي بزرگوار را هم كه جناب آخوند اشاره كرده‌اند در صفحه ١٥٣ چاپ بمبئي نقل ميكنم تا به‌بيني كه كجاي آن توهين و كفر است :

فرموده‌اند : پس در صدر زمان غيبت علماي ظاهر بقدر افهام خلايق از اصول و فروع بايشان القا ميكردند و بقدر حاجت از امام بايشان القا شده بود و از ايشان بساير رعايا القا مي‌شد و هم‌چنين عالم در ترقي بود و علما تأديب آن اطفال را ميكردند و ايشان را از آب و آتش پرهيز ميدادند و بمقتضاي

چونكه با طفلان سر و كارت فتاد هم زبان كودكان بايد گشاد [ص 185] 

پس علما هم بزبان بچگانه با اطفال سخنها ميگفتند و طهارتي و نجاستي و حلالي و حرامي براي ايشان بيان ميكردند و معلوم است كه طفلي را كه تازه از شير ميگيرند باو چه ميگويند و چقدر باو حكمت ميتوان آموخت و بچه زبان ممكن است با او سخن گفتن ، پس بآن طورها كه ميداني با او سخن گفتند و عالم را ترقي دادند و در دست للگان و ددگان پرورش يافت تا آنكه عالم بسن هفت سالگي رسيد و ابتداي آن شد كه بايد او را تربيت كرد ، تا آخر فرمايش كه فعلا منظور نيست .

عرض ميكنم عين عبارت را ملاحظه كردي كه توهيني نيست بلكه تمجيد و توقير است و تكفيري ندارد و آيا چه افتخار بالاتر از اين است و جائي كه اين امت فرزندان حضرت پيغمبر و علي باشند البته للگان و ددگان آنها هم علماء ابرار خواهند بود و خود علماء هم كه در عداد فرزندان آن بزرگوارند منتهي از سايرين بزرگترند و سمت پرستاري دارند و چه عيبي در اين كلام است ؟ حال كه دانستي مطلب را بايد من هم بگويم كه چون جناب آخوند هم ظاهرا لباس علم پوشيده و خود را ملا مي‌شمارد خيال كرده اين الفاظ شامل او هم هست و اينها را كم شمرده و تكبر كرده است غافل از اينكه اين الفاظ و القاب شامل او نميشود و مربي و پرستار امت و للِه آنها امثال او نيست و منظور علماء ابرار و اصفياء اخيار و محدثين كبارند رضوان الله عليهم نه هر كس لباس علمي پوشيد و با اين عنوان ارتزاق كرد و عوام مردم را گول زد و از اين قبيل هر كس سابق بوده يا الآن باشد صاحب اين سمت و اين افتخار نميشود و از اين قبيل‌ها بفرمايش امام (ع) گرگاني هستند كه لباس ميش پوشيده‌اند و دزدان دينند كه بر سر راه مؤمنين نشسته‌اند و مخرب بنيان اسلامند و خود را مربي انام مي‌نامند و عالمي را فاسد ميكنند و تمام فساد دنيا و آخرت مردم بواسطه ايشان است و امثال آنها للگان و ددگاني هستند كه خود را مهربان‌تر از مادر پنداشته‌اند و بر خلاف فرمايش پدر [ص 186] و مادر دستورها ميدهند و اظهار عقيده‌ها مينمايند و گمان ميكنند فرمايشات ائمه اطهار براي زمان خودشان بوده و تكليف امروز را آنها بهتر ميدانند و اگر در مقاماتي در كتاب ارشاد ديده ميشود كه مؤلف بزرگوار شكاياتي از علماء يا للگان و ددگان ميفرمايد مرادش اين قبيل علماء سوء و مربيان خودخواه است و معاذ الله كه مراد آن بزرگوار علماء ابرار باشد و حال آنكه امثال ايشان ستونهاي دين و حاملان شرع مبين و چراغهاي يقين هستند و بايشان خداوند آسمان را حفظ ميفرمايد و زمين را نگاه ميدارد و بسبب ايشان روزي داده شده‌ايم و از شر شياطين محفوظ مانده‌ايم جعلنا الله من المتبعين لهم و المقتفين لآثارهم ولي بناي دنيا را خداوند اينطور قرار داده كه شيطان هم هياكلي باين اسم براي خود ميگيرد و در صدد گمراهي مردم برميآيد و هميشه در دنيا هستند و بوده‌اند و چاره نيست كه صفت آنها هم بايد گفته شود كه مردم بيدار باشند و بصرف اينكه نام خود را عالم بگذارند نميتوان از سيئات اعمال و مفاسد وجودشان اغماض كرد و ساكت شد كما اينكه ائمه اطهار صلوات الله عليهم هم ساكت نشده‌اند و صفات آنها را در اخبار خودشان بتفصيل و تصريح بيان فرموده‌اند و من هم در اينجا قسمتي از فرمايش حضرت امير عليه السلام را بجهت تبرك نقل ميكنم كه در صفت احب بندگان و ابغض آنها بسوي خدا ميفرمايد تا اينكه ميفرمايد : ديگري خود را عالم ناميده است و عالم نيست و جهالتهائي را از جهالي اقتباس كرده و گمراهي‌هائي را از گمراهاني گرفته و دامهائي براي مردم نصب كرده از ريسمانهاي غرور و قول زور ، حمل كرده است كتاب خدا را بر آراء خودش و معطوف داشته است حق را بر اهواء خود ، از كباير ايمن شده يا ايمن مينمايد و جرائم بزرگ را سست ميشمارد ، ميگويد كه در شبهات توقف ميكنم در حالي كه واقع در شبهات است و ميگويد از بدعتها كناره‌گيري ميكنم و در ميانه آنها خوابيده است ، پس صورت [ص 187] صورت انسان است اما قلب قلب حيوان ، باب هدايت را نمي‌شناسد كه پيروي نمايد و باب ضلالت را نمي‌شناسد كه به‌بندد آن را پس اين ميت احياء است ، پس كجا ميرويد و چرا منقلب ميشويد و حال آنكه علامات قائم است و آيات واضح است ، تا آخر فرمايش . و بيشتر تفصيل نميدهيم و اگر بناي كتاب بر اين مطلب بود ميديدي كه جميع جزئيات اخلاق و صفات و دامهاي آنها را از اخبار بيان ميكردم .

سؤال ( ١٠ ) - نمره ٤٨ مي‌نويسد عما قريب رسول خدا (ص) در غمام يكي از دوستان نشسته و رجعت خواهد نمود و شيطان شبهه را از حربه نور ميكشد . معين نمائيد كه چه كس است كه پيغمبر (ص) در ابر او و لباس او نشسته ظاهر شده يا ميشود و شيطان شبهه يعني چه ؟ از كوزه همي برون تراود كه در او است . آيا اين عقيده بابيه لعنهم الله نيست كه فلاني امام زين‌العابدين و فلان امام جعفر صادق و فلانه فاطمه عليها سلام است چنانچه منسوب بعمه است :

اگر حسين‌علي مظهر حسين علي است هزار رحمت حق باد بر روان يزيد

و چرا با عقيده فاسده بابيه شركت نموده ؟

جواب - پناه ميبريم بخداوند از سيئات اعمال و شرور اين قبيل نفوس شقيه و فسادي كه در دين و اذهان مسلمين مي‌نمايند و از خدا نميترسند و بروز بازپسين معتقد نيستند و با چه زبانها در صدد اطفاء نور خدا برميآيند و يأبي الله الا ان يتمه و سخن ما در اينجا در دو مقام است يكي شرح فرمايش مولاي بزرگوار (اع) بطور اختصار و باقتضاي اين رساله و از خداوند و ائمه اطهار صلوات الله عليهم و باطن مشايخ كبار (اع) استمداد ميجويم كه زبان ساده و آساني مرحمت فرمايد و آنچه خداوند خواسته است بر قلم اين ناچيز جاري شود زيرا حقيقت مسأله از اسرار آل‌محمد است و از آن مسائل است كه فهم آن در دسترس همه كس [ص 188] نيست مگر هر كه را كه خواسته باشند مگر اينكه بعضي از قشور فرمايشات ايشان را با فهم ناقص و زبان الكن بنويسيم و هر چه را بفهميم شاكر شويم و هر چه را نفهميم تسليم نمائيم ان شاء الله ، و دويم بيان عقيده بابيه لعنهم الله در موضوعي كه جناب آخوند نوشته‌اند و مأخذ عقيده ايشان و جواب از آن بطور اختصار كه نه جناب آخوند آن احاطه را دارند و نه اگر خوانده باشند جواب آن را ميدانند و از مسائلي است كه امثال ايشان از عهده جواب آن برنميآيند و سابق هم علما جز مشايخ ما (اع) از عهده جواب اين قبيل شبهات برنيامدند و ننوشتند . و اما اينكه خواسته اشتباه‌كاري نمايد كه فرمايش آن بزرگوار همان عقيده بابيه است باندازهٔ خشك و بي‌حقيقت است كه با هزار من سريشم هم نميچسبد و بر هيچكس از اهل علم و دين مشتبه نميشود زيرا آنچه از بديهيات شده آنست كه جز مشايخ ما (اع) كسي جواب شبهات آنها را نداده و آنكه اصل و فرع شبهاتشان را باطل كرده و كفر و بي‌ديني آنها را بر عالم ظاهر كرده است بزرگان ما بوده‌اند جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين . و اما آنچه در نمره ٤٨ تناقضاتش گفته است تكرار همان عبارات سؤال است منتهي قدري ركيك‌تر .

پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه عبارتي را كه از كتاب مبارك ارشاد اشاره كرده در اواخر فصل مفصلي است در اوايل جلد چهارم از صفحه ٢٩ چاپ تبريز تا صفحه ٤١ كه در آنجا شرحي از نوع تربيت و سياست ديني و رويه انبياء و مرسلين و اتمام حجت آنها در هر زماني باندازه لزوم مخاطبين و اينكه حجتهاي خدا در هر دوره باندازه استعداد و فهم مردم و بزبان آنها تكلم ميكنند و بقدر ضرورت از آداب و تعليمات بآنها حالي ميكنند و بيش از آن را از آنها مكتوم ميدارند ، تا اينكه بيان ميفرمايد كه مردم هميشه در ترقي هستند و عقل و [ص 189] علم آنها زياد ميشود و بهمان نسبت هم شبهات و شيطنتهاي آنها زياد ميشود و در هر زمان خداوند باندازه لزوم و استعداد خلق بر زبان حجتهاي خود آنچه صلاح آنها است جاري ميفرمايد ، تا اينكه بيان ميفرمايد كه در هر زمان داعيان بحق و داعيان بباطل هستند و هر يك مشغول بكار خود هستند و آن دسته بهدايت خلق و ارائه طريق مشغولند و آن دسته القاء شبهه ميكنند و مردم هم باختيار خود و تناسب فطرت و طينت خود هر يك طرفي را اختيار ميكنند و خلاصه آنكه اين دو دسته هميشه مقابل يك‌ديگرند و تا دنيا دنيا است اين سنت و طريقه باقي است و باين مناسبت و براي تسكين خاطر و اميدواري بوعده‌هاي خداوند كه در قرآن فرموده است و نويدهاي ائمه اطهار عليهم السلام كه در آخر حق و اهل حق را غلبه خواهد داد و تقويت خواهد فرمود شمهٔ از احوال رجعت و غلبه دولت حق در آن ايام و برطرف شدن شبهات و كشته شدن شيطان و رجعت رسول خدا صلي الله عليه و آله ميفرمايد و اينكه آن روز روز جمع خصوم و فصل خصومت و رجعت تمام ماحضين و همه ائمه حق و باطل و اجتماع احزاب فريقين است و قضايا و اختلافات همه در آن روز حل ميشود و اشاره باين مراتب است ، و فصل بسيار شريفي است كه باعتقاد حقير بر همه كس واجب است كه بخوانند و استفاده نمايند و اينجا است كه بر جناب آخوند بسيار گران آمده و مورد سؤال قرار داده و از آن عبارات تعجب كرده مثل اينكه هيچوقت نشنيده بوده و بي‌سابقه است يا اينها استحساناتي است كه آن بزرگوار از پيش خود خيال كرده و كتاب و سنتي مطلقا در آنها نازل نشده است و خواسته است براي عوام مسلمين اينطور جلوه بدهد و باز شرم ننموده و آن فرمايش را تشبيه بعقايد مبدعين جديد و بابيه نموده است كه بيشتر اذهان را مشوش نمايد و حال اينكه اين قبيل القاء شبهات از ناحيه اشخاص بيدين كه متجاهر به لامذهبي هستند بعيد نيست [ص 190] ولي از كسي كه خود را ملاي مسلمين ميداند و از اين راه امرار معاش ميكند و سنگ دين را بسينه ميزند بسيار مستبعد است كه براي صرف عداوت و نصب دوستان آل‌محمد (ع) و عالمي از علماي شيعه اين طور بنويسد و مخالفين دين و اسلام را تقويت نمايد ولي هر چه خداوند خواسته خوب است و كفايت است بر بزرگان ما كه آنچه ميفرمايند نص فرمايشات آل‌محمد عليهم السلام است و كفايت است بر مخالفين ما در هر لباس كه باشند كه آنچه بگويند بر خلاف قرآن و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار باشد و ما هم غير از اين چيزي از خداوند نميخواهيم ، و اينك چند سطر از آن فصل شريف را كه مورد ايراد قرار داده نقل ميكنم :

ميفرمايد : و بر حسب حكمت و سير طبيعي يافتي كه عالم روز بروز بزرگ ميشود و شعورش زياده ميشود تا در اين ايام كه شعور عالم زياده شد اكتساب علوم نموده هر آن جماعت كه ايشان را صدور كثيفه و قلوب خبيثه بوده و ابدانشان اصطبل شياطين بوده البته شياطين ايشان متعلم شده در اين اوقات فسادشان اعظم از سابق شده و در صدد تضييع دين بيشتر برآمده‌اند و چون آنها در اين زمان نهايت طغيان را كرده در صدد اضلال خلق برآمده‌اند حكمت اقتضاي آن كرده كه در مقابل ايشان جمعي كه صدور ايشان نقيه و طينتشان طيبه و قلوبشان مضيئه بوده و جان و تن خود را مسجد ملائكه قرار داده‌اند و از علوم حقه اكتساب نموده‌اند بسخن درآيند و آن طائفه اول چون جميعا اجماع كرده بسرداري ابليس اعظم لشكر شبهات و شكوك كشيده در صدد قتل ارواح ايماني مؤمنان برآمده‌اند خداوند از اين طرف حزب خود را آراسته بسرداري روح القدس و ولي كامل اعظم در نزديك روحا كه در شاطئ فرات ولايت است تلاقي فئتين ميشود و اگر چه بظاهر جنود ابليس قدري غلبه نمايند ولي عما قريب رسول خدا در غمام بعضي از موالين خود نشسته ظاهر ميشود و شيطان را بحربهٔ از نور بقتل [ص 191] ميرساند و شياطين شبهات و شكوك از ديدن آن نور كور و از جوار مسلمين مهجور خواهند شد و بسرمنزل اصلي خود كه دار البوار است رجوع خواهند كرد و روي زمين از لوث ايشان پاك ميشود ، نميدانم كه چه ميگويم و در نظر اين خلق منكوس چه قدر اين سخنان پريشان ميآيد و نميدانم اين فصل چقدر بطول مي‌انجامد ،

شرح اين احوال و اين خون جگر اين زمان بگذار تا وقتي دگر

تا آخر فرمايش آن بزرگوار كه فعلا محل حاجت نيست .

عرض ميكنم اما اوايل عبارات كه ظاهر است و اشكالي ندارد و اگر چه در بعضي از آنها هم جناب آخوند ايرادي داشته‌اند و جواب از آن سابقا عرض شده و آنچه در اين سؤال مورد ايراد قرار داده از آنجا است كه ميفرمايد « طائفه اول بسرداري ابليس لشكركشي نموده و مؤمنين و حزب خداوند هم بسرداري ولي اعظم لشكر خود را مي‌آرايند » و در اين قسمت هم اشكالي نيست و شيطان اعظم و جهل كلي در مقابل عقل كلي هميشه بوده و از اول خلقت آدم تا انقراض دنيا بنا بر همين است كه هميشه شيطان از هياكل انسان اوليائي براي خود ميگيرد و شبهات خود را بوسيله آنها القا مي‌نمايد و خلق را اغوا ميكند و هميشه داعين بباطل از لشكر شيطان و حزب اويند و بنام پيغمبران كاذب يا ائمه باطله كه هدايت بسوي آتش ميكنند و بنام علما در صدد اغواي مردم برميآيند ، و از آن طرف هم ائمه داعين بخير و علماي منصوبه از قبَل ايشان دعوت بخير ميشود و جواب آنها را ميگويند و از دين خدا تأويل جاهلين و انتحال غالين و مبطلين را رفع و دفع ميفرمايند و آيات و اخبار در اين باب از حد احصا خارج است و بناي تمام اديان و شرايع بر همين بوده و ما هم فعلا در صدد اثبات و استدلال در اين موضوع نيستيم و بحمد الله مفروغ عنه است ، تا آنجا كه ميفرمايد « خداوند از اين طرف حزب خود را آراسته بسرداري روح القدس و ولي كامل اعظم ، تا آخر عبارت » اين قسمت متعلق بعالم رجعت و [ص 192] بعد از ظهور امام عليه السلام است نه اين اوقات و اگر چه كه در اين دنيا هم بر حسب خودش اين كيفيات ظاهر شده و ميشود و كليةً دنيا هم بر طبق عالم برزخ و آخرت است و فرق نميكند و خداوند ميفرمايد لقد علمتم النشأة الاولي فلولاتذكرون يعني اين نشأه را دانستيد و ديديد چرا متذكر آن نشأه نميشويد ، و در حديث است كه دنيا رسم آخرت است و آخرت رسم دنيا است اما دنيا آخرت نيست و آخرت هم دنيا نيست ولي بر رسم و صفت يك‌ديگرند و اختلاف ندارند چون هر دو صنعت حكيم است و بر يك نسق است ، خداوند ميفرمايد و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا يعني اگر از نزد غير خدا بود اختلاف بسيار پيدا ميكرد ، و ميفرمايد ماتري في خلق الرحمن من تفاوت يعني در خلق پروردگار تفاوت نمي‌بيني ، پس دنيا هم بر طبق برزخ و آخرت و تنزل همان عوالم است و از آنجا آمده و بر صفت و صورت آنجا است و خداوند تمام ملك خود را از نور و ظلمت ايجاد فرموده و آخرت مركب از نور و ظلمت است كه باسم بهشت و جهنم و عليين و سجين خوانده ميشود ، برزخ و عالم رجعت هم بهمين طور ، دنيا هم بهمين طور و اينجا هم خداوند نور و ظلمت را قرار داده و جميع موجودات اين عالم هم از آسمان و زمين و جماد و نبات و حيوان و شيطان و انسان همه را مركب از اين دو قرار داده و هر يك بكار خود مشغولند منتهي اينكه نور را خداوند اصلا و طبيعةً قوي قرار داده و بر ظلمت طبيعةً غالب است و اصل و حقيقت با نور است و ظلمت را خداوند از ظل نور خلقت فرموده و اصالت ندارد و در حكم درختي است كه ريشه ندارد كشجرة خبيثة اجتثت من فوق الارض ما لها من قرار اين است كه در اين دنيا چون دار اعراض و اختلاط و امتزاج است ظلمت هم عرض اندامي مينمايد يا گاهي بظاهر غلبه هم پيدا ميكند ولي در عالم آخرت كه اختلاطهاي عرضي برطرف ميشود و هر چيزي بصرافت خود بروز ميكند [ص 193] آنجا غلبه با نور است و براي ظلمت فروغي نيست و بر خلاف امر پروردگار در آنجا چيزي ديده نميشود و ميفرمايد لمن الملك اليوم لله الواحد القهار در آنجا ملك مختص خداست ، اما در اين دنيا ديده ميشود كه اين بندگان ضعيف بر خلاف امر اولياء خدا و مرسلين از جانب پروردگار سلوك ميكنند بلكه ادعاي علم و ادعاي امامت بلكه نبوت بلكه خدائي هم ميكنند ولي اين امور چون جميعا از مقتضيات طبيعت و ظلمت است در برزخ و آخرت موقوف ميشود و نور پروردگار غلبه ميكند كتب الله لاغلبن انا و رسلي يعني خداوند نوشته است كه غلبه با من و رسولان من است ، و تأويل اين قبيل آيات چنانچه در اخبار بيان فرموده‌اند در برزخ يا در آخرت است . خلاصه عرضم اين بود كه اين دنيا هم بر طبق آخرت است و آنچه را كه در اين مقام از عالم برزخ و رجعت فرموده در دنيا هم چون بر طبق آنجا است بايد ظاهري داشته باشد و تا كنون داشته و من‌بعد هم خواهد داشت ولي سخن ما فعلا در اين است كه آنچه را كه مولاي بزرگوار در اين مقام فرموده اين عبارات اخيره در صفت عالم رجعت است و آنجا است كه يك‌مرتبه تمام مؤمنين از اول دنيا تا آخر دنيا بسرداري بزرگ خود كه ولي الله اعظم و اميرالمؤمنين عليه السلام است همه حاضر ميشوند و شيطان اعظم و تمام لشكرش كه از اول دنيا تا آخر دنيا بوده‌اند جمع ميشوند و با ولي الله اعظم مقابل ميشوند و جنگ ميكنند و شايد در اول هم مختصر غلبهٔ براي آنها باشد و ممكن است مراد از اين غلبه جزئي آنها هم همان غلبه‌ايست كه در دنيا براي آنها حاصل شده و يا در اداني و اسافل عالم رجعت كه هنوز نزديك بدنيا است اين طور است و تا درجهٔ پاهاي مؤمنين در گلهاي حواشي فرات كه شايد مراد اعراض طبيعيه اين دنيا است فرو ميرود ولي در اين موقع حضرت پيغمبر (ص) كه امر پروردگار است نازل ميشود و شيطان و اتباع او را از ميان ميبرد و ظلمت جهل [ص 194] بواسطه كمال غلبه نورانيت آن بزرگوار كه حقيقتش در آن عالم ظاهر ميشود نه در اين عالم بكلي برطرف ميشود ، و بهر حال كه اين سخنان مال آن عالم است نه اين عالم و فعلا هنوز وحشت نكنند كه از مهلت شيطان چندي مانده و وقت معلوم كه ضرب الاجل او است هنوز نرسيده ، و اينكه ملاحظه ميكنيد كه در عبارت ارشاد اين عبارات را بلفظ ماضي ميفرمايد از اين جهت است كه مضارع محقق الوقوع هم در حكم ماضي است زيرا البته خواهد شد و شكي در آن نيست و خداوند هم در قرآن در آيات عديده از امور آينده و احوال برزخ و آخرت و قيامت بلفظ ماضي و گذشته خبر ميدهد زيرا در علم خدا گذشته است و خواهد شد پس گويا شده است باين جهت ايشان هم در اينجا بهمان اسلوب قرآن و اخبار سخن گفته‌اند و ما هم اگر خواسته باشيم عبارت را كما هو حقه و آن طوري كه بايد باندازه فهم ناقص شرح دهيم مستلزم كتاب ديگري است كه تمام احوال رجعت در آن نوشته شود و آن از حدود اين رساله خارج است .

ولي آنچه را كه جناب آخوند اشكال كرده همان است كه ميفرمايد « عما قريب رسول خدا در غمام بعضي از موالين خود نشسته ظاهر ميشود و شيطان را بحربهٔ از نور بقتل ميرساند » ميگويد معين كنيد چه كس است كه پيغمبر (ص) در ابر او و لباس او نشسته ظاهر ميشود و شيطان شبهه يعني چه تا آخر ، عرض ميكنم معلوم نيست كه آخوند منكر اصل موضوع است يا خواسته است معني آن را بفهمد و بهر تقدير از فرمايش امام (ع) آنچه فعلا در بادي نظر بيايد عرض ميكنم تا به‌بينيم خداوند چه خواسته .

در تفسير برهان در ذيل آيه شريفه هل ينظرون الا ان يأتيهم الله في ظلل من الغمام و الملائكة و قضي الامر و الي الله ترجع الامور حديث مفصلي روايت ميكند كه حديث شريف در كتاب المبين و عوالم و بحار روايت شده و حقير در اين مقام از تفسير برهان نقل ميكنم از عبدالكريم بن عمرو الخثعمي كه [ص 195] گفت شنيدم از حضرت ابي‌عبدالله عليه السلام كه ميفرمود ابليس عرض كرد مهلت بده مرا تا روزي كه مبعوث ميشوند پس خداوند ابا فرمود بر او و فرمود كه تو از مهلت داده‌شدگان هستي تا روز وقت معلوم پس همين كه روز معلوم شود ظاهر ميشود ابليس در جميع اشياع خودش از وقتي كه خدا خلق كرده آدم را تا روز وقت معلوم و آن آخر كرّه‌ايست كه برميگردد اميرالمؤمنين عليه السلام عرض كردم آنها كرّات متعددي است فرمود بلي آنها كراتي است و كراتي ، نيست امامي در قرني مگر اينكه برميگردد در قرن خودش برميگردند با او برّ و فاجر در زمانش تا اينكه غالب بفرمايد خداوند عز و جل و ظفر بدهد مؤمن را بر كافر پس همين كه روز وقت معلوم شود برميگردد اميرالمؤمنين در اصحابش و ميآيد ابليس در اصحابش و ميقات ايشان در زميني است از اراضي فرات كه گفته ميشود بآن روحاء نزديك كوفه ايشان پس جنگ ميكنند جنگي كه مثل آن واقع نشده است از وقتي كه خداي عز و جل عالمين را خلق فرموده پس گويا من نظر ميكنم باصحاب اميرالمؤمنين (ع) كه بقهقري برگشته‌اند صد قدم و گويا نظر ميكنم بسوي ايشان و بتحقيق واقع شده است بعض پاهاي ايشان در فرات پس در اين موقع هبوط ميفرمايد جبار در ظللي از غمام و ملائكه و كار تمام ميشود و رسول خدا در جلو او است و بدست او حربهٔ از نور است پس همين كه نظر ميكند بسوي او ابليس بقهقري برميگردد و منقلب ميشود بعقب خودش پس اصحاب او باو ميگويند كجا ميروي و بتحقيق ظفر يافتهٔ پس ميگويد من مي‌بينم آنچه را كه شما نمي‌بينيد من ميترسم از خداي پرورنده عالميان پس ملحق ميشود باو نبي (ص) پس طعنه در ميان دو كتف او ميزند كه هلاك او و هلاك جميع اشياعش در آن است پس در اين موقع عبادت كرده ميشود خداي عز و جل و شرك ورزيده نميشود باو و سلطنت ميكند اميرالمؤمنين (ع) چهل و چهار هزار سال تا اينكه [ص 196] تولد ميكند از شيعه علي هزار ولد از صلبش در هر سالي يك ولد ذكر و در اين موقع ظاهر ميشود جنتان مدهامّتان در نزد مسجد كوفه و اطراف آن بطوري كه خداوند خواسته است .

حديث شريف تمام شد و اخبار باين مضمون متعدد است كه هر كدام مأخذ گوشهٔ از فرمايش ايشان است و غرض من تفصيل نيست و همين قدر خواستم بداني كه ايراد بر فرمايش ايشان وارد نميآيد و اگر ايرادي دارند بر فرمايش امام دارند و اگر اشكال هم در مطلب هست البته صحيح است و مشكل است و حقير هم باندازهٔ كه بفهم ناقص بدانم فعلا در صدد نيستم ولي بطور اختصار عرض ميكنم كه اولا آيه شريفه كه بر حسب ترجمه ظاهر مشكل بنظر ميرسد كه ميفرمايد خداوند در ظللي از غمام ميآيد با مراجعه بتفسير اهل بيت صلوات الله عليهم آسان ميشود و منحصر باين آيه هم نيست و آيات متعدده باين الفاظ هست مثل اينكه ميفرمايد انا لله و انا اليه راجعون و ترجمه ظاهرش مشكل است كه چطور ما بسوي خدا برميگرديم و حال اينكه ذات پروردگار در حد بندگان نيست و از پيش او نيامده‌اند و بسوي او برنميگردند ، يا اينكه ميفرمايد و جاء ربك و الملك صفا صفا يعني آمد پرورنده تو و ملائكه صف در صف بودند ، يا اينكه ميفرمايد فلما آسفونا انتقمنا منهم يعني چون ما را بأسف درآوردند انتقام كشيديم از آنها ، و آيا بچه نحو پروردگار بأسف درميآيد و حال اينكه پروردگار در دسترس بندگان نيست ، و هم‌چنين ميفرمايد فمن كان يرجو لقاء ربه فليعمل عملا صالحا يعني هر كس اميد دارد لقاء پرورنده خود را پس عمل صالح بنمايد ، و حال اينكه لقاء پروردگار و معرفت ذات او نه در دنيا و نه در آخرت ميسر نيست و خودش فرموده است لاتدركه الابصار و از اين قبيل آيات در قرآن بسيار است كه در بادي نظر مشتبه ميشود بر انسان كه آيا منظور از اين آيات چيست ولي با مراجعه باخبار تفسير اهل بيت همه اينها حل ميشود مثلا ميفرمايند و جاء ربك [ص 197] يعني جاء امر ربك يا انا اليه راجعون يعني الي امره يعني امر پروردگار آمد يا آنكه ما بسوي امر پروردگار برميگرديم يا اينكه رب را بمعني امام ميفرمايند و ميفرمايند رب الارض امام الارض و هم‌چنين امر پروردگار را به پيغمبر (ص) و امام تفسير ميفرمايند و ميفرمايند خداوند اجل از اين است كه بيايد يا برود يا بر ابر بنشيند يا اينكه بأسف دربيايد و فرموده‌اند كه خداوند بندگاني را خلقت فرموده كه اسف آنها را اسف خود قرار داده و خوشوقتي آنها را خوشوقتي خود قرار داده كه مراد خود آل‌محمدند عليهم السلام و فرموده‌اند اگر اسف و ضجر بر ذات پروردگار وارد ميآمد پس ايمن از هلاكت نبود و مثل بندگان ميشد ، و بهر حال كه همه اين نسبتها كه در قرآن يا اخبار بخداوند داده ميشود در حقيقت بامر پروردگار است نه خود پروردگار و امر خدا هم مال خداست و بنده خداست چنانچه ميفرمايد در كتاب مجيد له الخلق و الامر يعني خلق و امر هر دو بنده خدايند و مال خدايند منتهي اين است كه امر پروردگار سابق بر ساير خلق او است و همه خلق را خدا با امر خود ايجاد فرموده ، و ميفرمايد در كتاب مجيد انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون يعني اين است و جز اين نيست كه امر او اين است كه هر گاه چيزي را بخواهد بگويد بشو پس بشود ، پس خدا همه چيز را با امر خود خلق ميكند و امر او هم خود او نيست بلكه غير او است و غير خدا هر چه باشد خلق است پس امر خدا هم خلق خداست منتهي اين است كه خلق اول است و نماينده خداست و باسم خدا خوانده ميشود و خدا اول مشيت خود را ايجاد فرمود كه مشيت همان امر است و بعد از آن مشاءات را با مشيت خلق فرمود پس مشيت خلق اول است كه بعبارة اخري منظور پيغمبر (ص) و آل‌محمدند كه خلق اولند و ضرورت مسلمين بر اين شده است كه ايشان اول ما خلق اللهند و ايشانند امر پروردگار و مشيت او و صفت خدا و اسم خدا ايشانند و خدا را كه انسان [ص 198] ميخواند باسم او ميخواند و خداوند اسماء براي خود قرار داده كه فرمود لله الاسماء الحسني فادعوه بها و در حديث فرمودند نحن والله الاسماء الحسني التي امر الله ان تدعوه بها يعني مائيم اسماء نيكوي خدا كه امر فرموده است او را بآن اسماء بخوانيد ، پس اين اسامي كه در قرآن اشاره به پروردگار ميكنند ايشانند مثل الله يا رب يا رحمن يا هر اسمي را كه بخواني ايشانند زيرا ذات پروردگار ميداني كه معروف خلايق نميشود بلكه در حقيقت اسم ندارد براي اينكه اسم براي چيزي است كه شناخته بشود و از چيز ديگر تميز داده شود و ذات پروردگار شناخته نميشود و ضدي و خلافي براي او نيست كه تو خواسته باشي او را از اضداد خودش جدا كني و اسم جداگانه بر او بگذاري همان طور كه در حديث فرموده‌اند كه علامت و اسم براي نفي كردن خلاف است و براي پروردگار خلافي نيست و اين اسامي كه براي پروردگار هست همه خلق خدايند كه خدا براي خود خلق كرده نه اينكه اين الفاظ ذوات قديمه باشند العياذ بالله پس اسماء پروردگار و صفات او خلق اويند و بنده او و پيغمبر (ص) است اول بندگان پس او است اسم بزرگ پروردگار و اسم اعظم ايشانند ، و همه اين مراتب كه عرض ميكنم اگر چه از بديهيات است ولي مضمون اخبار است و از خود عرض نميكنم ولي براي اختصار ذكر اخبار ننمودم . خلاصه اين است كه اسم الله يا رب يا ضمير متكلم كه ظاهرا مرجعش پروردگار است هيچكدام اينها بذات پروردگار برنميگردد و ذات خدا نميآيد و نميرود و شناخته نميشود بلكه انكار كرده نميشود و شريك از براي او گرفته نميشود زيرا چيزي را كه انسان نشناخته و خبر از او ندارد شريك هم بر او نميگيرد و اين است كه در تفسير آيه شريفه كه خداوند ميفرمايد لاتتخذوا الهين اثنين يعني دو خدا بر خود نگيريد امام ميفرمايد يعني دو امام براي خود مگيريد پس شرك آن است كه انسان دو امام بگيرد و امام بباطل را در مقابل امام بحق [ص 199] امام بداند . خلاصه آنكه اين مطالب بعد از بيانات مشايخ ما (اع) بحمد الله مفروغ عنه است كلام در اينجا است كه آنچه هم نسبت به پيغمبر (ص) و ائمه اطهار صلوات الله عليهم گفته شده از لزوم معرفت ايشان و محبت ايشان و بندگي ايشان يا هر چه مربوط بايشان است كه ميآيند يا ميروند يا ميفرمايند يا ابلاغ ميكنند يا اين خلق از ايشان مي‌پذيرند يا انكار ميكنند يا هر چه ميكنند يا هر نسبتي كه بايشان ميدهيم بطور كلي و بدون استثنا هيچيك از اينها امري نيست كه راجع بذوات ايشان باشد زيرا تو ميداني و بسيار شنيدهٔ بحدي كه ضرورت اسلام بحمد الله بر آن شده است كه ايشان را خداوند در مقام اول ما خلق اللهي خلق كرده جائي كه نه آسماني بود نه زميني نه ملائكهٔ نه بني آدمي نه عرشي نه كرسي و نه هيچ خلقي چنانچه در اخبار متواتره ديدهٔ اين فرمايشات را و اول ما خلق اللهي معنيش اين است و اگر فرمايشات آل‌محمد را قبول داري بايد ناظر بمعني و حقيقت آنها باشي و اگر در اين مراتب خيال كردهٔ دانستهٔ كه اين بدن محسوس ظاهر ايشان را كه ديدي در هزار و سيصد سال قبل خداوند در اين دنيا خلق فرمود اين بدن پيغمبر (ص) يا اميرالمؤمنين اول ما خلق الله نبود و پيش چشم بود كه اين پيغمبر از صلب عبدالله و بطن آمنه متولد شد و از همين غذاها كه ديگران ميخوردند خورد تا بزرگ شد و بعد از شصت و سه سال هم در همين جا از دنيا رفت و اين بدن را گذارد و بمقام خود برگشت و پيدا بود كه آن روح نباتي يا روح حيواني هم كه در اين بدن بود روح همين بدن بود كه از اين بدن گرفته شده بود و او هم اول ما خلق الله نبود پس اول ما خلق الله معلوم است كه چيز ديگر است و اين بدن محسوسي كه براي پيغمبر ديدي بدن بشري بود كه فرمود من بشري هستم مثل شما منتهي اين است كه اشرف و الطف از ابدان ديگر بود و وقتي كه بنا شد مثل ما و از نوع ما باشد اول [ص 200] ما خلق الله نميشود ، پس اين ابدان شريفه ظاهريه اول ما خلق الله نبودند ولي اين ابدان صفتي از صفات او و ظهوري از ظهورات او و نوري از انوار او بودند كه در اين عرصه و در اين دنيا ظاهر شدند در عرض ساير چيزها كه بود و اين كه ما و تو ديديم و شناختيم و با او صحبت كرديم و باو گفتيم و از او شنيديم اين بدن عرضي بود و ظاهرش در عرض جمادات و نباتات اين عالم بود نه اينكه گمان بكني مقام اول ما خلق اللهي باين دنيا و عالم اعراض آمد يا گمان كني من و تو بالا رفتيم و بمقام اول ما خلق اللهي رسيديم و با او محشور شديم يا او را شناختيم و گفتيم و شنيديم هيهات هيهات ، آيا نشنيدهٔ فرمايش پيغمبر (ص) را كه فرمود باميرالمؤمنين (ع) يا علي ماعرفني الا الله و انت و ماعرفك الا الله و انا و ماعرف الله الا انا و انت يعني يا علي نشناخت مرا كسي مگر خدا و تو و نشناخت تو را مگر من و خدا و نشناخت خدا را كسي مگر من و تو ، پس ملتفت باش حد خود را و حد ايشان را و بدان كه احدي از خلق بمقام اول ما خلق اللهي نميرسد ، پس ايشان را هيچكس بذواتهم نمي‌شناسد و ادراك نميكند و نمي‌بيند و آنچه از ايشان شناخته بشود صفات ايشان است و انوار ايشان و ظهورات ايشان كه جميع عوالم پائين‌تر از مقام اول ما خلق اللهي از نور ايشان خلق شده و بسبب ايشان خلق شده ، پس اهل هر عالمي در عالم خودشان نور ايشان را كه در همان عالم ظاهر شده مي‌بينند و مي‌شناسند و معرفت حاصل ميكنند و همان نور را باسم ايشان ميخوانند و اسم ايشان را بر سر آن نور ميگذارند و درست و صحيح هم هست ، و همين جا هم در عرف خودمان معمول است كه ميگوئيم آفتاب طالع شد آفتاب غروب كرد يا آفتاب آمد و آفتاب رفت در حالي كه ميداني آفتاب از سماء خود پائين نيامده و طلوع و غروب هم ندارد و اين طلوع و غروبها نسبت بما و تو است كه نور او را ببينيم يا نبينيم و نور او ميآيد و ميرود و همين نور [ص 201] است كه شرعا و عرفا باسم آفتاب خوانده ميشود و هيچكس نگفته كه اين استعمال كه باين هواي روشن بگويند آفتاب غلط است بلكه اگر درست بفهمي و بداني همه حرفهاي ما راجع بآفتاب راجع بهمين نور است و اگر روشن ميشويم بهمين نور روشن ميشويم يا اگر گرم ميشويم بواسطه اين نور است يا اگر درختي ميرويد يا ميوهٔ ميرسد يا حيواني يا انساني تربيت ميشود بواسطه همين نور است و كار بخود آفتاب ندارد و با فرض محال و جاهلانه كه آفتابي در آسمان باشد اما نوري نداشته باشد من و تو اينجا در اين زمين روشن نميشويم گرم هم نميشويم درختي هم نميرويد طلوعي و غروبي هم نيست ما هم كه بآسمان نمي‌توانيم برويم پس بنا بر اين فرض آفتابي در آسماني يا در مقامي هم باشد و ما و تو خبر نشويم تعبيري از او نداريم و استفادهٔ نمي‌كنيم و معرفت او و كمالات او هم بر ما حاصل نميشود پس معلوم شد كه هر چه از آفتاب ميگوئيم از نور او ميگوئيم نه از خود او . حال اين مثل شريف را كه در اين عالم اعراض دانستي در مقام حقيقت هم پي ببر بمطلب ، ما و تو بمقام اول ما خلق اللهي نميرسيم جائي كه بآفتاب كه او هم جسمي است مثل ما نرسيديم بمقام اول خلق كه خالق و مسبب تمام ما كان و ما يكون و همه چيز است نخواهيم رسيد ، پس پيغمبر را ما و تو در آنجا مي‌شناسيم كه خود ما و تو باشيم نه آنجا كه نيستيم و ذكري نداريم و آنجا هم كه ما هستيم وجود مقدس آن حضرت را بنور او و ظهور او مي‌شناسيم نه ذات شريف كه از دسترس جميع كاينات خارج است و خداوند هم در كتاب مجيد تعبير از وجود مقدس آن بزرگوار گاهي بشمس آورده و گاهي او را سراج منير خوانده است و ما از آفتاب يا چراغ از نور و شعاع او استفاده ميكنيم نه خود او و بنا باين فرض كه من و تو در مقام خود آفتاب و پهلوي او باشيم ذكري براي وجود ما و تو نمي‌ماند ولي ما و تو را خدا در اين راه دور خلق كرده و نور آفتاب از راه دور بايد بر ما [ص 202] بتابد تا تحمل تابش او را داشته باشيم ، نديدهٔ حديث شريف را كه خداوند درياها در ميانه اين زمين و آفتاب خلق فرموده و ملائكه خود را امر فرموده كه هميشه آب بر آن بپاشند تا كسر سورت حرارت آفتاب بشود تا مناسب ما و تو بشود و تحمل تابش نور او را داشته باشيم ؟

خلاصه آنكه مسائل حكمت را باين زبانها بيان كردن در گوش آنها كه صاحب اين مشعر نباشند حرفهاي پريشان بنظر ميآيد و اگر مثل جناب آخوند ما بآن اندازه قشري نباشي ممكن است توضيحات بيشتري عرض كنم كه خوب ملتفت باشي و براي مطلبي كه ما داريم امثال بسيار است ولي گوش شنوا كم است و الا جميع آفاق و انفس اين عالم و جميع ما يُري و ما لايري مثل مطلب ما است و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يعقلون . پس مطلب ما اين بود كه شناختن خداوند و شناختن پيغمبر (ص) و آل‌محمد (ع) كه آيات بزرگ او هستند و اسماء حسني و امثال علياي پروردگار بذواتهم ممكن نيست و معرفت ايشان و رؤيت ايشان و گرفتن از ايشان چه در دنيا چه در آخرت چه در برزخ و عالم رجعت و چه در هر مقام در مقام ذات ايشان جز براي خودشان ممكن نيست و هر كس غير ايشان است معرفت ايشان را بايستي بصفت حاصل نمايد و صفت غير ذات است و نور او است و ظهور او است . و مثَل اين مطلب را خداوند در جميع خلق قرار داده كه مي‌بيني در عالم هر كس را بخواهي بشناسي بصفت ميشناسي حتي زيد و عمرو را كه در عرض خود تو هستند و در رتبه هم مقدم بر تو نيستند تو اگر زيد را بشناسي و به‌بيني در صفاتش خواهي ديد و شناخت و ذات او را نمي‌بيني فرضا زيد را برنگ او مي‌شناسي و قد او و قامت او و لباس او و راه رفتن او و صداي او و هكذا از اين قبيل صفات ظاهره كه دارد يا صفات باطنه او مثل علم او و كمالات او و عادات او و عقايد او و اعمال او و مختصاتي كه بآنها زيد را از عمرو تميز ميدهي و هيچيك از اينها كه [ص 203] تو زيد را بآنها مي‌شناسي خود زيد نيستند و دليلش اين است كه همه اين صفات كه زيد را بآنها زيد ميداني دائما در تغيير و تبديل است و عوض ميشود فرضا زيد جاهل است عالم ميشود يا عالم است ديوانه ميشود و جاهل ميشود و هكذا لباس او فرضا سياه است سفيد ميشود يا قامت او راست است خميده ميشود يا زبان او كرماني است اصفهاني ميشود يا چاق است لاغر ميشود يا كامل الاعضاء است ناقص ميشود و در تمام اين احوال مختلفه زيد زيد است و كم و زياد نميشود پس معلوم است كه ذات زيد غير اين صفات است و معذلك تو اگر زيد را شناختي در همين صفات او را ديدهٔ و شناختهٔ و خود زيد را نديدهٔ جز در صفاتش و صفات او است كه باو احاطه كرده مثل نور آفتاب كه بآفتاب احاطه كرده و از هر طرف كه نظر بآفتاب بخواهي بكني انوار او را مي‌بيني و قرص آفتاب هيچوقت در چشم تو نميآيد و اگر قرص آفتاب در چشم تو بيايد اثري از چشم تو و خود تو باقي نمي‌ماند و ديگر تو نيستي كه آفتاب را به‌بيني و بشناسي و هم‌چنين شخص زيد در چشم تو نميآيد و آنكه در چشم تو ميآيد رنگ او است كه صفت او است و هكذا علم او بر تو معلوم ميشود و زيد را مي‌شناسي كه عالم است حتي اينكه علم ذاتي او هم معروف تو نميشود بلكه آثار علم او است كه تو او را بسبب آن آثار عالم ميداني .

پس بعد از آني كه اين امثال را دانستي عرض ميكنم كيفيت معرفت و رؤيت اين است و اين كليه در دنيا و آخرت فرق نميكند و همه جا امر بر اين نسق است ، حال شناختن پيغمبر و آل‌محمد عليهم السلام در دنيا يا در رجعت يا در آخرت اولا در مقام اول ما خلق اللهي كه بر ما و تو ممكن نيست در دنيا كه معلوم است در آخرت هم من و تو بمقام اول ما خلق اللهي نميرسيم كه ذوات ايشان را بشناسيم پس در هر جا كه باشد معرفت ايشان بمعرفت صفات ايشان و شعاع ايشان حاصل ميشود ، حال بايد فهميد كه شعاع ايشان و نور ايشان و صفت [ص 204] ايشان كدام است ، پس بيك نظر ميگوئيم كه تمام اين ملك نور ايشان و صفت ايشان است كه در اخبار بسيار ديدهٔ كه خداوند تمام ملك را از غيب و شهاده از نور ايشان خلق كرده و بواسطه ايشان تمام اين خلق خدا را شناخته‌اند و بندگي كرده‌اند و فرموده‌اند بنا عرف الله و بنا عبد الله پس جميع آنچه هست از نور ايشان است و صفت ايشان است ولي از باب اينكه نور ايشان كه در قابليتهاي اين خلق مي‌افتد بواسطه نقص قابليتها آن طوري كه بايد حكايت نور ايشان را نميكنند مثل اينكه نور آفتاب كه در آئينه‌هاي متعدده ميفتد كه بعضي صاف و صيقلي و بعضي كدر و بعضي كج و معوج است هر كدام بنحوي حكايت نور را ميكنند اگر چه كه نور و نمايندگي همه آئينه‌ها از آفتاب است و اگر آفتاب نبود هيچكدام پيدا نبودند ولي رنگ و شكل و استقامت و اعوجاج هر يك از آنها از خودشان است و بعضي شبيه بآفتاب است بعضي شبيه نيست آنها كه صاف است و از خود رنگي ندارد مثل آفتاب مينمايد و هيچ فرقي با آفتاب ندارد مگر اينكه آفتاب اصل است و اين فرع است و آنها كه غبارآلود است يا كدورت ذاتي دارد و كج ساخته شده نور را تغيير ميدهد و در خودت ملاحظه بكن كه مقابل آئينه صيقلي خوب اگر بايستي عكس تو را مثل خود تو نشان ميدهد و اگر آئينه كجي باشد يا مقعر يا محدب باشد عكس تو را تغيير ميدهد و شبيه بتو نميشود ، حال اگر از تو بپرسند كدام‌يك از اين دو عكس مال تو است تو آن را كه شبيه بخود تو است و تغييري از جهت آئينه پيدا نكرده بخودت نسبت ميدهي و آن عكسي كه شباهت تو را نميدهد از خود نفي ميكني با اينكه آن عكس هم بواسطه تو پيدا شده و اگر تو نبودي آئينه از خودش همان عكس كج و معوج را هم نداشت ملتفت باش كه چه عرض ميكنم ، حال تمام اين ملك را كه مي‌بيني از نور و شعاع آل‌محمد است و صفت ايشان است و حكما گفته‌اند ليس الا الله و صفاته و اسمائه يعني چيزي [ص 205] نيست بجز خدا و اسماء او و صفات او و در حديث فرموده‌اند كه نيست جز خدا و فعل او و نور او ، و مطلب يكي است پس همه ملك نور آل‌محمد است زيرا ايشان اول نوري هستند كه از خدا صادر شده‌اند و ساير انوار خدا كه ساير خلق او باشند بعد از ايشانند پس بسبب ايشان و وساطت ايشان ايجاد شده‌اند پس همه ملك صفت ايشان است ولي از آنجا كه جميعا حكايت نور ايشان را بطور استقامت و اعتدال خود ايشان نكرده و كج و معوج نموده‌اند در مقام معرفت ما و تو همه چيز را نسبت بخود نمي‌دهند بلكه شناختن قوابل طيبه را كه تغيير و تبديل نور ايشان را نداده‌اند شناختن خود قرار داده‌اند چرا كه آنها شبيه بخودشان است و بشكل و رنگ و صفت خودشان است مثل اينكه خود تو عينا همين كار را ميكني و آن عكسي را كه در آئينه صيقلي افتاده و تمام رنگ و شكل و چشم و ابرو و خصوصيات صورت تو را حكايت كرده بخود نسبت ميدهي و ميگوئي عكس من است اما آن آئينه را كه طوري ساخته‌اند كه صورت انسان را تغيير ميدهد يا اي بسا انسان را بصورت سگ يا گربه يا حيوان ديگر نشان ميدهد اگر آن آئينه را بدست تو بدهند ميگوئي عكسي كه در اين افتاده عكس من نيست و اگر كسي تو را بآن صورت بشناسد كأنه تو را نشناخته بلكه سگ را شناخته ، حال بر اين قياس كن در ميانه جميع اجزاء اين ملك از جمادات گرفته ببالا از نباتات و حيوانات و اناسي كه اشرف آيات پروردگار هستند و فرموده‌اند كه صورت انسانيت اشرف و اعظم آيات خداست و او حجت خداست و او مختصر لوح محفوظ است در ميانه جميع اين آيات البته آنها كه در خلق و خُلق و جميع خصوصيات شبيه به پيغمبر و آل‌محمد باشند و در گفتار و كردار و رفتار تشبه بايشان نموده‌اند و اطاعت امر ايشان را در جزئيات و كليات نموده باشند و در هيچ امري از خود رأي نداشته باشند البته اين قبيل نفوس را آل‌محمد عليهم السلام از خود ميشمارند [ص 206] و بخود نسبت ميدهند و سلمان منا اهل البيت ميفرمايند يا آنكه انبياء را ميفرمايند از عرق جبين پيغمبر (ص) خلق شده‌اند با اينكه عرض كردم و تو ميداني كه همه خلق را خدا از نور ايشان خلق كرده اما مي‌بيني كه در مقاماتي مخصوصا پيغمبران را ميفرمايند كه از نور ما خلق شده‌اند يا شيعيان خود را از خود و از نور خود مي‌شمارند و ميفرمايند شيعتنا منا كشعاع الشمس من الشمس يا ميفرمايند شيعتنا جزء منا و مي‌بيني در اخبار كه جميع احوال شيعه خود را بخود نسبت ميدهند ، سرور آنها را سرور خود ، حزن آنها را حزن خود ، رضاي آنها را رضاي خود ، غضب آنها را غضب خود ، معرفت آنها را معرفت خود ، انكار آنها را انكار خود ، صله آنها را صله خود ، قطع از آنها را قطع از خود ، زيارت آنها را زيارت خود شمرده‌اند كه اگر خواسته باشم همه اخبار اين مراتب را برنگارم سخن بطول مي‌انجامد و بحمد الله اين مسائل در اين ايام مفروغ عنه شده و كتب مشايخ ما پر است و غرض ما اشاره است . پس وقتي كه در ميانه جميع صفات و اسماء و انواري كه دارند كه جميع ملك و ملكوت صفت ايشان و نور ايشان است بخواهند صفات مخصوصي و آيات مخصوصي را بما و تو نشان بدهند كه اگر آنها را شناختيم آل‌محمد را شناخته باشيم زيرا كه معرفت ذوات آل‌محمد (ع) ممكن نيست پس لامحاله اشخاصي را نشان خواهند داد كه شباهت كامله بآل‌محمد داشته باشند و نور ايشان و امر ايشان و حكم ايشان را در قوابل خودشان تغيير نداده باشند و اينها شيعيان ايشان خواهند بود پس اگر كسي خواست پيغمبر را به‌بيند بايد در رخساره شيعه او او را به‌بيند و اگر عمل پيغمبر را خواست بداند بايد در عمل شيعه او نگاه كند و فرض اين بود كه بيان كرديم ذات پيغمبر (ص) شناخته نميشود و ناچاريم از شناختن صفات او . حال براي تقريب ذهن آنها كه آشنا باين مطالب نيستند اين طور مثل ميزنيم فرض كن پيغمبر (ص) از دنيا رفته است و يك نفر از روم آمده [ص 207] و ميخواهد پيغمبر را به‌بيند و از صفات و اخلاق او مطلع شود لامحاله هر چه ميخواهد بفهمد بايد از همين مسلمانان كه در مدينه بودند بفهمد زيرا آثار پيغمبر در نزد آنها است ، حال بگو به‌بينم آيا در اين موقع اگر اميرالمؤمنين را كه در جميع صفات و اخلاق و احوال و معجزات تالي پيغمبر است به‌بيند يا فرضا مثل سلمان كه بنده او است و مطيع او است اگر به‌بيند اطلاع بر احوال پيغمبر پيدا ميكند يا اگر عمر را به‌بيند كه هر صفتي كه در پيغمبر بود عكسش را در او مي‌بيند ؟ شنيده كه پيغمبر عالم بود اين جاهل است ، او صاحب معجزات بود اين ندارد ، او خوش‌خلق و ملايم بود اين فظّ غليظ القلب و تندخو است ، او شجاع بود اين جبان است ، از اينها گذشته او احكامي و قواعدي قرار داده بود اين علنا تغيير ميدهد و ميگويد دو متعه بود كه پيغمبر حلال كرده بود و من آنها را حرام كردم و هكذا ، حال تو را بحق خدا اگر آن شخص رومي كه پيغمبر را نديده و فقط حكاياتي شنيده اگر اين مسلمان را به‌بيند با همين اوصاف آيا چطور پيغمبر را شناخته و چه تصور ميكند پيغمبر را ولي اگر اميرالمؤمنين را به‌بيند با آن علم و احاطه و اخلاق و احوال و شجاعت و ساير صفات و بشناسد او را با اينكه پيغمبر را هم نديده است گويا شخص پيغمبر را ديده و معرفت حاصل كرده است ، حال اين هم مثَل عرضي است ولي گوشهٔ از مطلب ما را نشان ميدهد .