سؤال ( ٦ ) - نمره ١٤ مينويسد دوره ديگر آمد خداوند علماء ديگر مبعوث نمود كه باطن ديانت و شرايع را براي مردم آشكار نمايند . آيا تصديق داريد كه اهل عالم بي‌حقيقت و پوچ در امر دين بوده و فقط صرف ظاهر بي‌مغز بوده يا نه و آيا دوره دين عوض شده يا نه ؟ و در نمره ١٤ از تناقضاتش مينويسد اين حرفها كفر است و تناقض دارد با اينكه مدعي هستيد كه در جميع امور مطيع كتاب خدا و معصومين و كتب علما و تفاسير هستيد .

جواب - اما اينكه در همه جا نوشته‌اند مطيع كتاب خدا و معصومين (ص) هستند صحيح است و حتي كلمهٔ را بر خلاف فرمايش ايشان نميفرمايند ، و اما اينكه مطيع كتب علما و تفاسير باشند تصور نميكنم هيچ جا چنين لفظي نوشته باشند و اطاعت كتب علما داشتن مطلقا معني ندارد و اما نوشته علما كه مأخوذ از فرمايش آل‌محمد عليهم السلام و روايت از ايشان باشد مطاع است و اطاعت [ص 157] علما هم كه واجب است از اين جهت است ولي مستقلا در هر چه بگويند يا بنويسند مطاع نيستند و كتاب و سنتي در اين باب نرسيده بلكه بر خلاف آن روايات بسيار داريم و ضرورت اسلام هم بر آن است كه مطاع مطلق خداست و پيغمبر صلي الله عليه و آله بجهت اينكه معصوم است و آل‌محمد عليهم السلام مطاعند براي اينكه معصومند و امر بمعصيت نميفرمايند و غير ايشان احدي در دنيا مطاع نيست و در خصوص كتب بني‌فضال از امام عليه السلام سؤال كردند فرمود رواياتشان را بگيريد و درايات آنها را ترك كنيد ، و آنها هم براي خود علمائي بودند ، پس نبايد كسي صرفا مطيع كتب علما باشد و در اخبار دستور فرموده‌اند كه روايات علما را بگيريد و اطاعت كنيد و درايات و آراء آنها را ترك كنيد . و اما تفاسير هم همين طور آنچه مأخوذ از فرمايش امام است مطاع است و غير آن هر چه نوشته‌اند تفسير برأي است و منهي عنه است و در حديث متواتر وارد شده كه هر كس قرآن را برأي خود تفسير نمايد جايگاه او آتش است ، بلكه اگر حقيقت امر را بخواهيد بدانيد نقطه اختلاف ما با سايرين در هر موضوعي كه باشد همين جا است لاغير و در هر مورد كه اختلاف كرده‌ايم ما فرمايش امام را گرفته‌ايم و ديگران اگر طور ديگر گفته‌اند از رأي است و اين كليه را در جميع موارد داشته باش . پس علماء سلف يا خلف را مطاع ميدانيم در صورتيكه از آل‌محمد (ع) گرفته باشند و روايت نمايند و اگر از خود چيزي گفته باشند باجتهاد و ظن خودشان اولا كه اجتهاد و ظن حرام است بدليل هفتاد آيه كتاب و متجاوز از هزار و دويست حديث و از اين گذشته كه اگر بايد با ظن و اجتهاد چيزي گفت اين قوه در همه كس هست و پيروي هيچ ظني اولاي از پيروي ظن ديگر نيست و بهمين جهت مجتهد زياد شده و هيچيك پيروي ظن ديگري را ننموده‌اند و ظن خود را ترجيح داده‌اند . خلاصه كه اطاعت علما از جهت روايات آنها واجب است [ص 158] و از جهت رأي و ظن خودشان واجب نيست و حرام است مثل ساير فواحش انما حرم ربي الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و الاثم و البغي و ان تقولوا علي الله ما لاتعلمون پس دعوي مطيع خدا و رسول و معصومين بودن تناقضي با بيانات ايشان در هيچ جا ندارد زيرا آنچه فرموده‌اند مأخوذ از معصومين است .

و اما اينكه مرقوم داشته‌اند خداوند علمائي را فرستاده كه بيان بواطن شريعت را بفرمايند ، صحيح است و لازمه اين فرمايش اين نيست كه سابقين بي‌حقيقت و پوچ بوده‌اند و چرا بايد سوء تعبير نمائيد ولي مطلب اين است كه عامي بوده‌اند و بصرف عبارات ظاهره قرآن و اخبار قانع شده بودند بدون اينكه حقيقت آنها را بفهمند و در صدد عمل بآنها باشند ، و علماي مسلمين هم در آن ادوار بر دو قسم بوده‌اند بعضشان مثل سايرين عامي بوده‌اند و بعضشان هم كه متوجه بحقايق بوده‌اند چون بي‌تحملي و ناداني مردم را ملتفت بودند از بيان حقايق خودداري ميكردند و البته حكمت هم همين اقتضا را دارد و در مقدمه اين كتاب مختصري در اين موضوع نوشته‌ام مراجعه نمائيد .

و اينكه سؤال كرده است كه آيا دوره دين عوض شده يا نه ؟ خيال كرده كه مجبورم بگويم نشده ، بگويد العياذ بالله در ارشاد خلاف واقع مرقوم فرموده‌اند ، يا بگويم بلي عوض شده ، بگويد پس العياذ بالله ادعاي دين تازهٔ داريد . عرض ميكنم هيچيك از اينها نيست و شما بكلي از موضوع بر كنار هستيد و نميخواهيد مطلبي بفهميد ان الدين عند الله الاسلام ، و ماارسلناك الا كافة للناس پيغمبر (ص) رسول بسوي كافه ناس است تا قيامت و دين او عوض نميشود و حلال او حلال است تا قيامت و حرام او حرام است تا قيامت و دوره پيغمبر (ص) عوض نميشود اما ادوار امت عوض ميشود و در هر دوره قابليت و استعدادي دارند و فهمشان درجه مخصوصي است و همه چيز را در همه وقت و براي همه كس نميشود گفت و پيغمبر (ص) آنچه براي امت و بيان [ص 159] مصالح دنيوي و اخروي آنها لازم بود تا قيامت همه را فرمود و يا در نزد اوصياء خود گذارد كه آنها تدريجا بيان فرمايند و در خطبه غدير فرمود كه حلال و حرام بيش از آن است كه همه را بر شما احصا نمايم ولي علي بن ابيطالب را بشما معرفي ميكنم كه از او بگيريد و او بر شما بيان ميكند ، و آنچه را هم كه خودش فرمود يا اوصياء او بيان فرمودند قسمتي را كه عموما تحمل داشتند گرفتند و عمل كردند و سؤال و جواب زياد در آن باب كردند و قسمتي در بوته اجمال ماند كه تدريجا علما شرح و بسط دادند و كم‌كم اذهان را نزديك و آشنا نمودند ، ولي علما هيچ چيز خارج از فرمايش پيغمبر و امام نميفرمايند كه در اخبار آنها ذكر نشده باشد و اگر بگويند از آنها شنيده نميشود ، ولي مطلب اين است كه مردم در هر زمان و در هر دوره درجه فهمي دارند و حجتهاي خدا باندازه فهم آنها با آنها صحبت ميكنند و بيش از فهم آنها بآنها تكلف نميكنند . آيا در كتب انبيا و تورية و انجيل ملاحظه نكرده‌ايد كه پيغمبران با چه زبان با آن امم تكلم كرده‌اند ، فرضا بآنها وعده ميدادند كه خداوند در اين سفر با شما ميآيد و در اين سفر با شما نميآيد ، چون ادراكات آنها جسماني بود و عادت به پرستش بتان داشتند و پيغمبران در اول اذهان آنها را فقط از پرستيدن بتان منصرف ميكردند و متوجه بامر ديگر ميكردند نه اينكه تكليف بالاتر از شعور آنها بآنها بكنند ، فرضا حضرت ابراهيم در اول كه ميخواهد قوم را از عبادت بتها برگرداند اشاره بستاره و ماه و آفتاب ميفرمايد و هذا ربي ميفرمايد با اينكه ابراهيم (ع) مشرك نيست و از اين كلام هم معني صحيح اراده ميكند اما آنها بخيال خود فرمايش او را معني ميكنند . حال ملاحظه كن آن توحيدي كه در آن كتب بر آنها بيان شده كه فرضا خدا در آسمان است يا آنكه خدا در بهشت ميان درختان راه ميرفت و امثال اين حرفها كجا و توحيدي كه در قرآن ما بيان شده و فرمايشاتي كه پيغمبر و حضرت امير [ص 160] ميفرمايد در توحيد كجا و درجه فهم آنها و فهم اين امت را قياس نما كه باين امت ميتوان گفت كه خدا جسمي نيست محدود نيست در آسمان نيست در زمين نيست و بوهم و ادراك مخلوق درنميآيد و اگر اين عبارات را بآنها ميگفتند تصور ميكردند كه اصلا خدائي العياذ بالله نيست . ملاحظه كن قوم موسي بعد از آنهمه بيانات موسي و ارائه آيات بينات و ملاحظه معجزات و قدرت پروردگار تازه از موسي خواهش كردند كه حالا خدائي بر ما قرار بده همان طور كه آنها خدايان دارند . خلاصه كه اين مطالب بحمد الله امروز شرح و بسط لازم ندارد و خود پيغمبر (ص) در اول بعثت بيش از اين نميفرمود كه بگوئيد لا اله الا الله و مردم تحمل زيادتر نداشتند تا تدريجا مكلفشان فرمود كه اقرار به نبوت او هم بايد داشته باشند و تنها توحيد كافي نيست ولي امر وصايت را كه اصلا رسالت پيغمبر (ص) براي آن نتيجه بود از عامه امت پنهان ميداشت جز براي معدودي اهل بصيرت آنها ميفرمود و بديگران هم اگر گاه‌گاه اشاره يا تصريحي ميفرمود اصرار زيادي نداشت تا خرده خرده بواسطه تربيت و معاشرت با آن بزرگوار فهمشان زياد شد و بآنجا رسيدند كه ممكن بود امر ولايت اظهار شود و باز پيغمبر (ص) رعايت حال امت ميفرمود و مدارا ميفرمود تا بآنجا رسيد كه امر پروردگار نازل شد كه اگر اين امر را اظهار عمومي ننمائي كأنه ابلاغ رسالت نكردهٔ تا اينكه اظهار فرمود و البته فتنِهائي هم شد كه پوشيده نيست ولي امت نوعا بآنجا رسيده بودند كه ممكن بود اظهار اين امر بشود و اظهار شد ، و درست متوجه باش كه سابق بر آن اصلا فهم مردم آنقدر نبود كه لزوم وجود حاكم و نبي را بفهمند ولي تدريجا در اثر تربيت پيغمبر (ص) اين مطلب را ميفهمند كه حاكم لازم است و پيغمبر وجودش لازم است و خليفه هم البته لازم دارد منتهي نزاع بر سر اين شد كه انتخاب خليفه را با خود مردم ميدانستند و اولي و دويمي را اختيار كردند [ص 161] و بقول خودشان اجماع كردند و امروز است كه در اثر فرمايشات آل‌محمد (ع) و شرح و بيان علما ما آنها را تخطئه ميكنيم و پيش ما بحد بداهت رسيده كه اختيار پيغمبر يا خليفه پيغمبر كردن ممكن نيست با مردم باشد و بايد خداوند اختيار نمايد اما آن جماعت كه آن روز اين حرف را ميزدند منتهي درجه فهمشان همين بود و حجتهاي خدا هم بهمين اندازه از آنها راضي بودند كه اين قدر را قبول دارند كه خليفه لازم است و نميگويند اصلا خليفه لازم نيست و بهمين جهت هم ديدي كه حجتهاي خدا و ائمه سكوت فرمودند و در خانه نشستند حتي پيغمبر (ص) بهمين طور باميرالمؤمنين (ع) امر فرموده بود كه در خانه بنشيند و مردم را بحال خود گذارد تا خرده خرده فهمشان زياد شود و ممكن بشود بآنها مطلبي حالي كرد حتي ديدهٔ كه آن روز هم كه آمدند و بر گرد آن حضرت جمع شدند استنكاف ميفرمود و ميفرمود مرا واگذاريد من وزيري باشم بر شما بهتر است تا آنكه امير باشم و شانه از زير بار خالي ميكرد و چهار روز سلطنت را هم بسيار با ملايمت و مدارا راه رفت و سنت شيخين را تغيير نميداد و در تاريخ حضرت امام حسن صلوات الله عليه ديدهٔ كه چه طور و بچه آساني صلح فرمود و هكذا ساير ائمه (ع) در خانه نشستند با اينكه وسائل سلطنت هم بر آنها ميسر مي‌شد كه در تاريخ ديده‌ايد ، همه اينها براي اين بود كه مردم تاب فرمايشات ايشان و امر و نهي ايشان را نداشتند و ايشان هم امر و نهي عمومي نميفرمودند الا اينكه باصحاب نزديك و اهل فهم آنها مطالب را ميفرمودند تا كم‌كم امروز بما و تو رسيده ، و از آن جمله امر ولايت شيعه آل‌محمد (ع) و دوستي دوستان ايشان بود كه از فرايض اوليه و عقايد اصليه حتميه اسلام است كه از هيچ مسلمان مسلماني قبول نميشود و هيچ عملي از او پذيرفته نيست جز با اين اقرار كه امر ركن رابع باشد ولي در آن ادوار اوليه اصرار بر اين امر عظيم نمي‌شد و مردم امر ولايت خود ائمه اطهار را [ص 162] آن طور كه بايد تعقل نميكردند و قبول نداشتند تا چه رسد بولايت شيعيان ايشان ، اين بود كه تكليف عمومي مردم نميشد يعني مردم عموما سني بودند و نمي‌شنيدند از آن بزرگواران نه اينكه نفرموده باشند و در اخبارشان هزار بار تصريح نكرده باشند بلكه از همان اول خود پيغمبر (ص) نفرموده باشد و در خطبه غدير حتي بتفصيل تصريح نفرموده باشد والله كه اگر مرد مسلمان دين‌باور از اين غصه بميرد جا دارد كه اين مردم چرا اينقدر در باره مشايخ ما بي‌انصافند و چرا اينهمه مزخرف ميگويند كه بلي اين جماعت ركني بر اركان دين علاوه كرده‌اند و گمان ميكنند پيغمبر دين خود را تمام و كامل نفرموده بوده و آيه اليوم اكملت لكم بر ما ميخوانند و حال آنكه ما هم در باب ركن رابع بآيه قرآن استدلال كرده‌ايم و فرمايشات پيغمبر را روايت كرده‌ايم و حتي بهمان حديث غدير خم استدلال ميكنيم و اخبار اهل بيت را روايت كرده‌ايم و مشايخ ما (اع) از خود كه چيزي را نفرموده‌اند . ميگويند چرا علما در صدر اول اينطور كه شما ميگوئيد اظهار اين امر را نكرده‌اند عرض ميكنم براي اينكه مردم سني بودند اصلش را قبول نداشتند تا بفرعش برسد خود ائمه را قبول نداشتند تا برسد بدوستانشان بعد از آن هم كه تدريجا شيعه زيادتر شدند اول علما امر ولايت خود ائمه را محكم كردند و بيشتر اصرار در آن باب كردند و بي‌تحملي و ناداني مردم را مي‌ديدند و خودداري ميكردند و از اين قبيل علما هم البته نادري در ميانه علما بودند سايرين كه خودشان هم ملتفت نبودند ولي اخبار و فرمايشات ائمه را بر ما روايت كردند و آمده امروز بما رسيده و ما روايت كرديم و امتثال كرديم و بآنها دين ورزيديم ، و علماي ما دلايل عقلي هم علاوه بر آن اخبار اقامه كردند . تعجب است امروز كه علماي ما فرموده‌اند و هزار دليل هم آورده‌اند هنوز اغلب مردم درست تعقل نميكنند و نمي‌پذيرند ، شما ميخواهيد در اول كه علما اظهار اين امر [ص 163] را هم كمتر ميكردند در آن دوره مردم از پيش خودشان ياد بگيرند ، امروز كه با هزار دليل اين امر ثابت شده چرا نمي‌پذيرند يا بايد بگويند فرمايش پيغمبر صلي الله عليه و آله را العياذ بالله قبول نداريم يا بايد طوعا او كرها بپذيرند و خداوند حجت خود را و نور خود را تمام فرموده ولو اينكه جماعتي اكراه داشته باشند و چاره‌بردار هم نيست .

خلاصه كه سخن ما در اين باب نيست و در كتاب مبارك ارشاد بيان اين مطلب بتفصيل هر چه تمام‌تر شده و طالبين البته رجوع مينمايند ، مقصود اين بود كه در هر دوره علماي رباني بياناتي كه مقتضي آن دوره است ميفرمايند و از فرمايش پيغمبر و امام هم خارج نميشوند ، و در هر موقع كه امر بالاتر و باطن‌تري نسبةً گفته ميشود مانعي نداريم كه بگوئيم دوره ديگر است و قصد اين نيست كه نعوذ بالله دين تازهٔ ميآورند ، خير همان قرآن است همان اخبار است ، نشنيدهٔ كه اينهمه در اخبار فرموده‌اند كه براي قرآن ظاهري است و باطني و تا هفت باطن ميشمرند و نديدهٔ كه ميفرمايند ما تكلم ميكنيم و هفتاد معني از آن اراده ميكنيم ؟ پس ممكن است معاني فرمايشات ايشان را علما تدريجا در هر موقع بيان كنند ، بلي اگر خلاف قرآن و حديث فرمايشي بكنند جاي اعتراض باز است مثل تأويلاتي كه اهل تأويل و مبدعين جديد ميكنند كه با ظاهر قرآن و اخبار منافات دارد ولي اگر مطلبي را عالمي بيان فرمود كه با قرآن و صريح اخبار مطابق است ديگر كسي حق ندارد بگويد من سابقا اين را نشنيده بودم ، اين تقصير عالم نيست كه علماي پيش نگفتند يا گفته‌اند و تو نفهميدهٔ ، الآن تكليف ما و تو اين است كه اگر مطلبي مقرون ببرهان اظهار شد بپذيريم و خود را بهلاكت نيندازيم . خلاصه كه از باب مثل و توضيح بيان باين مطالب اشاره ميكنيم و سخن ما در اينها نيست و باز ناچاريم بيشتر توضيح بدهيم بلكه خدا خواسته باشد و اشخاصي كه غرض ندارند مطلبي بفهمند كه [ص 164] چه طور دوره عوض ميشود اما دين پيغمبر عوض نميشود ولي عقلها و ادراكها زياد ميشود و همان مطالبي را كه پيشينيان ميگفتند و نمي‌فهميدند چه ميگويند و معاني طفلانه و عوامانه و در حقيقت محالاتي را معني فرمايش پيغمبر و امام بلكه معني قرآن تصور ميكردند و همان هم از آنها پسنديده بود امروز همان كلمات را علما ميگويند و معاني بالاتري ميكنند بلكه حالي ميكنند كه آن خيالات كه ميكرديد جميعا مزخرف بود و مناسب بي‌عقلي آن روزتان بود اما امروز كه نسبةً ادراكتان زياد شده قدري بحقيقت نزديك بشويد با اينكه امروز هم هنوز مردم حقيقت امر را نمي‌فهمند و هنوز بايد ايام ظهور بعد از اين بيايد و ادراكات زياد بشود و چشم عقلشان باز شود و امام خود را معاينه به‌بينند و بشناسند و كلام او را تعقل نمايند . اي كاش زبان‌فهمي پيدا ميشد كه باو ميگفتيم مردمي كه در اول اسلام و ادوار بعد از آن بودند و امروز هم هنوز زيادند شخص علي اميرالمؤمنين را با عمر و ابوبكر فرق نميگذاردند و بحث علماي آنها اين بود كه آيا علي افضل است يا ابوبكر و اين دليل است كه نمي‌شناختند امام خود را بلكه كلام او را هم بطريق اولي نمي‌فهميدند و امروز هم تقريبا هنوز در همان درجه‌اند نهايت قدري بالا آمده‌اند امروز هم هنوز اماممان را نمي‌شناسيم كه از چشم ما غايب است و اگر ديده امام‌شناس پيدا كرده بوديم كه امام غايب نمي‌شد . آيا همه نميگوئيم امام قلب و قطب كاينات است و جميع عالم و آدم و هر چه هست اعضاء و جوارح اويند ، پس چه شده است كه اينهمه اعضا قلب و محرك و مدبر خود را نمي‌بينند ؟ معلوم است كه نمي‌شناسند بلكه معني همين حرفشان را هم نفهميده‌اند كه امام بچه كيفيت قطب وجود است ، و مي‌بيني كه هر درويش قلندري را هم قطب مي‌نامند ، همان طور كه امام هم بائمه اطهار ميگفتند بشافعي و احمد حنبل هم امام ميگفتند و اينها دليل است كه آن روز معاني اين الفاظ را [ص 165] نفهميده بودند امروز هم هنوز نفهميده‌اند ولي همين قدر شده كه ممكن است بعض مطالب را گفت چهار نفري كه نسبةً ملايم باشند مي‌شنوند و ساكتند ديگران فرياد واعمراشان بلند ميشود و انسان را تكفير ميكنند بلكه هزار تهمت ميزنند ولي انقلاب‌ها و جوشها تمام ميشود و حقيقت خرده خرده پرده از رخساره برميدارد و چندان عجلهٔ نيست و استعجال از حكمت نيست و خداوند ميفرمايد اتي امر الله فلاتستعجلوه .

باري باز از مطلب خارج شديم قصد ما بيان امثالي بود ولي چكنم آنقدر درد دل دارم كه نميدانم كدام‌يك را بگويم و خيال ميكنم كه آيا بگويم يا نگويم ولي متوكلا علي الله اشاراتي مينويسم :

جناب آخوند ميگويد آيا دوره عوض شده يا نشده ؟ عرض ميكنم بلي شروع شده كه عوض بشود ولي هنوز در مراحل اوليه هستيم و اگر دل ميدهيد بگويم كه تازه در حدود صد و پنجاه سال است كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم دامني بر كمر زده‌اند كه مردم را قدري متوجه بمعرفت معني اسلام و ايمان و معرفت خدا و پيغمبر و ائمه خودشان بنمايند و همين قدر حالي بكنند كه پيغمبر و امام مطاع هستند و شريكي هم در امر خودشان ندارند و فرمايشاتشان را هم بايد تسليم نمائيد تا مسلمان باشيد كه هنوز بعد از آنكه تسليم اين امر را نمودند آنوقت معني فرمايشات ائمه را بيان فرمايند ، و از اين عرايض تعجب مكن و بگوئي اين حرفها چيست مگر مسلمانان و شيعيان پيغمبر و امام را مطاع نميدانسته‌اند و ضرورت اسلام و قرآن بر همين نبوده ؟ كه اگر اصرار كني پرده از روي كار برميدارم آنوقت خجل خواهي شد و ميگويم خير اينطور نبوده و ميگويم و مي‌آيمش از عهده برون ، اما مسلمين و شيعيان كه گفته ميشود تو ميداني كه صحبت بر سر عوام آنها نيست و حرف برميگردد بافراد كامله و بزرگان و علمايشان بايد ديد آنها بر چه عقيده بوده‌اند و آنها پيغمبر و امام و قرآن را مطاع ميدانسته‌اند يا نه و آيا در كتب خودشان [ص 166] چه نوشته‌اند و چه عقيده اظهار كرده‌اند . هر چه در كتب اصول سلف دقت ميكنيم مي‌بينيم نوشته شده است كه قرآن و اخبار مطاع است اما مي‌بينيم كه عقل خود را هم بر خلاف قرآن و اخبار مطاع دانسته‌اند و در عمل و فتوي هم گاهي حكم عقل خود را گرفته‌اند و چون خدا اين طور قرار نداده و يقين هم بر آنها حاصل نميشود ميگويند بايد بمظنه و گمان عمل كرد با اينكه هفتاد آيه در قرآن بر حرمت عمل بمظنه نازل شده و متجاوز از هزار و دويست حديث هم بر حرمت آن داريم محل انكار كسي هم نيست و قبول هم دارند اما معذلك مي‌نويسند آن اصل كه حرمت عمل بمظنه باشد منقلب شده و اصل دويمي كه امروز بايد مدار بر آن باشد عمل بگمان است و در احكام فروع گمان ما اين است كه بايد اينطورها باشد و در هر مسأله هم بهمين علت چندين قول شده و احكام اسلام متعدد شده و مجتهدين هيچيك بفتواي ديگري عمل نميكنند و عمل كردن بفتواي غير خود را جايز نميدانند ، ما هر چه نگاه ميكنيم در قرآن و اخبار دليل اين مطالب را نمي‌بينيم كه از كجا پيدا شده غير از اينكه سنيان هم از بعد از پيغمبر همين كار را كردند . باري ما مي‌بينيم اصلا اجتهاد در اخبار ما حرام شده و ميكنند بلكه باين اسم افتخار ميكنند ، ما مي‌بينيم عمل بعقل كردن را ائمه حرام كرده‌اند و صاحب آن را لعنت كرده‌اند در كتب اصول مي‌بينيم مي‌نويسند عقل در سر مجتهد بمنزله الهام است در پيغمبر ، ما در اخبار مي‌بينيم ميفرمايند آنچه ثقات علما از اخبار روايت كرده‌اند حق رد كردن نداريد بلكه حق ترديد و شبهه نداريد ، در كتب فقه و اصول ملاحظه ميكنيم كه هر حديثي كه بعقلش درست نميآيد يا با قاعدهٔ كه خودشان وضع كرده‌اند درست نميآيد رد ميكنند و مي‌بينيم فرضا حديث امام را كه عالمي مثل شيخ كليني عليه الرحمه روايت فرموده در سندش خدشه ميكنند در حالي كه اين حق را بما نداده‌اند كه از عالم [ص 167] ثقه سؤال كنيم كه اين حديث را از كه گرفته و مي‌بينيم كه در سند حديث او رجوع بصاحب تاريخ رجال ميكنند كه او هم مثل ما علم غيب نداشته سهل است كه زيدي هم بوده معذلك از او قبول ميكنند با اينكه در عصر امام و آن روات اوليه نبوده و غيب هم نميداند معذلك بقول صاحب رجال ميگيرند و گمان ميكنند از اين راه بهتر علم حاصل ميشود و فرمايش امام را رد ميكنند ، خلاصه اينكه همه اين كارها را بدليل عقل ميكنند و عقل را مطاع گرفته‌اند در صورتي كه خدا و پيغمبر و امام عقول ماها را مطاع ندانسته‌اند و عمل بعقل را حرام كرده‌اند و عمل بعقل را شركت در نبوت و امامت دانسته‌اند و ما مختصري از شرح اين احوال را در رساله اجتهاد و تقليد بزبان فارسي عوامانه نوشته‌ايم و در آنجا گوشزد كرده‌ايم كه عامه مسلمين و سواد اعظم بر حسب همان عقيده صاف و ضرورتي كه در دست دارند عموما خود را مطيع پيغمبر و امام ميدانند و از اين تحقيقات اصوليين ديگر خبر ندارند و خيال ميكنند آنچه مي‌شنوند واقعا فرمايش امام است يا اگر ترجمه شده واقعا همان است كه پيغمبر و امام اراده كرده‌اند در حالي كه اين طور نيست . حال اين قدم اول است كه ما جميع فساد را از اينجا ميدانيم و دورهٔ كه بايد عوض بشود شروعش از اينجا است كه اول عموما مطيع فرمايش پيغمبر و امام بشويم و قواعد سني‌ها و دشمنان ائمه را كنار بگذاريم بعد از آن غور در فرمايشات ايشان بنمائيم و بعض از اشتباهات سابقين را هم مشايخ ما اعلي الله مقامهم در ابتداي اين دوره بيان فرموده‌اند كه اين سر و صدا و اين اختلاف مي‌بيني كه پيدا شده كه همه اينها دليل عدم تحمل و انس و عادت برويه سنيان است و بعضي هم اساسا معاند با حق و حقيقت هستند و القاء شبهه مي‌نمايند ولي علما باين مطالب اعتنا نميكنند و حرف خود را باندازه اقتضا در موقع ميزنند و باك ندارند . حال با اينكه بگويند كه اينها بدعت گذارده‌اند [ص 168] و دين تازهٔ آورده‌اند ركني بر دين زياد كرده‌اند بر خلاف ضرورت حرف زده‌اند يا از قبيل ايرادات اين جناب آخوند بگيرند ما چه باك داريم در حالي كه ميدانيم بدعتي نگذارده‌ايم ضرورتي تغيير نداده‌ايم بر خلاف فرمايش امام كلمهٔ نگفته‌ايم پس اين تهمت‌ها اثر نميكند و دروغ هم فروغي ندارد ، عامه مردم هم چندي بدبين بشوند و چپ چپ بانسان نگاه كنند چه باك است خوش خوش ملتفت ميشوند و نادم ميشوند گله هم از آنها نداريم آنقدر ميگوئيم تا مردم همه بشنوند و كم‌كم تعقل كنند كه پيغمبر و امام مطاع است نه عقل مجتهد و خودش هم اقرار دارد كه گمان من اين است و يقين نكرده‌ام پس ما اصول و فروع خود را از گمان ديگران نبايد بگيريم و حالي ميكنيم كه ضرورت اسلام آن نيست كه فلان و فلان گمان كرده باشند و اينها هيچيك حرف تازهٔ نيست و همان حرفهاي قديم است و بدعت نيست و امام ميفرمايد شر الامور محدثاتها و خير الامور تلادها اما از آنجا كه هزار و سيصد سال گذشته است كه گمانهاي ديگران در ضمن فرمايش خدا و رسول گفته شده و مردم شنيده‌اند و عادت كرده‌اند وقتي كه خواستي اين پيرايه‌ها را برداري مردم گمان ميكنند حرف تازه‌ايست و دوره عوض شده ولي دوره پيغمبر آخر الزمان عوض نميشود اما خرافات كم‌كم برچيده ميشود و باين لحاظ دوره عوض ميشود ، حرفهاي طفلانه تا موقع طفوليت است وقتيكه كم‌كم رو بعقل ميروند مطالب ديگر بايد بفهمند ، طفل دو سه ساله از لولو ميترسد اما همين كه بزرگ شد ديگر از لولو نميترسد بايد آن چيزي كه واقعا ترس دارد و بايد از آن فرار كرد باو حالي كرد و آن للِه‌ها و دده‌ها كه بجز لولو چيزي نميدانستند منقرض ميشوند و بچه‌ها را از آنها ميگيرند و بمعلم ميسپارند ديگر هر چه داد و فرياد بكنند فايده ندارد مگر دعا كنند پدر اطفال العياذ بالله بميرد آنهم كه محال است و پدر و مادر اين امت حضرت پيغمبر و اميرالمؤمنين [ص 169] هستند و نخواهند مرد و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون و المؤمن حي في الدارين پس اطفال را ميگيرند و چون للِه‌ها و دده‌ها در صدد انقلاب و نافرماني برآمده‌اند ديگر اطفالي هم كه تازه متولد ميشوند و محتاج بللِه و دده هستند دست آنها نميدهند بلكه حقوق تقاعد را هم قطع ميكنند بلكه آن لباس رسمي را ميگيرند و بايد لباس ديگر بپوشند چون حق‌ناشناسي كرده‌اند .

باري اين مطالب را مختصر كنيم باز برگرديم بآنچه منظور داشتيم ميگوئيم دوره عوض ميشود و بعضي از امثال باز مي‌نويسيم تا با چشم به‌بيني در اولين قدمي كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم برداشتند در معارف اسلام و بيان توحيد و فضايل پيغمبر (ص) و ائمه اطهار (ع) و توضيح مسائل معاد و رجعت بيانات فرمودند كه الآن مي‌بيني در ميانه اهل معرفت بلكه عامه مسلمين نسبت باين معارف تا چه درجه ترقي كرده‌اند و اگر در پانصد سال پيش عالم مسلم در كتاب خود مينوشته مثلا كه از غنايم دار الحرب صفوه آن مال امام است كه بردارد مشروط بر اينكه اجحاف بمسلمين ننمايد امروز هر مسلمان عامي بازاري هم ميداند كه اين عبارت در باره امام منتهاي سوء ادب است و غلط است و نوكر در باره امام معصوم حق تكليف معين كردن ندارد و امام معصوم احتمال اين مطالب در حق او نميرود و اينها نيست جز از بركات بيانات علماء متأخرين و مشايخ ما (اع) . اگر در اوايل اسلام عالم مسلم و رئيس شيعه مينوشت كه اگر توفيق يافتم كتابي در اثبات سهو نبي خواهم نوشت امروز مي‌بيني كه اين مطلب در عداد ضروريات درجه اول قرار گرفته كه پيغمبر و امام معصوم است و آيه تطهير و آيات ديگر كتاب خدا در اين باب نص جلي است و اخبار اهل بيت در اين باب از حد تواتر گذشته و از ابده بديهيات شده و از بركات تأليفات مشايخ عظام اعلي الله مقامهم امثال شرح زيارت ، فطرة السليمه ، ارشاد العوام [ص 170] كه بفارسي ساده نوشته شده و هر كس درد دين داشته خوانده و در همه منابر و مجالس و محافل گفته شده و خوانده شده همه مردم با عقل ناقص هم فهميده‌اند كه پيغمبر و امام معني ندارد مگر اينكه قابل وحي و تعليم از خدا باشد و قابل وحي و تعليم نميشود مگر اينكه رو بخدا باشد و متصل بخدا باشد زيرا كه معصيت‌كار از درگاه خدا رانده است و دور است و پشت بخدا و رو بشيطان است و چنين كسي قابل استناره از نور خدا نيست پس نبي و امام بايد دائما رو بخدا باشد تا فيض‌ياب شود و وحي باو برسد و اگر غير اين باشد مي‌بايستي همه كس قابل وحي و نبوت و امامت باشد و اين بالبداهه خطا است و همه دانسته‌اند كه نبي و حجت صاحب خصوصيتي است كه جز در سايه بندگي خداوند حاصل نميشود و عصمت همين است و غير اين نيست ، و خلاصه كه در اين قبيل معارف مردم بسيار پيش آمده‌اند ، و هكذا در مورد ركن رابع كه عبارت از دوستي دوستان و شيعيان و دشمني دشمنان ايشان باشد بحمد الله اغلب دانسته‌اند كه اسلام بدون داشتن اين ركن صورت نميگيرد و فهميده‌اند كه اين امر تازهٔ نيست و بدعتي نيست بلكه فرمايش خدا و پيغمبر است و آن طور كه در اول اهل غرض جلوه ميدادند نيست و اين مطلب از اركان اصليه اسلام است و همه دانسته‌اند كه البته بين ائمه اطهار (ص) و عامه رعيت واسطگان ضرور است و تمام شيعه در يك درجه نيستند و البته بزرگ و كوچكي دارند و عالم و جاهلي دارند البته بزرگانشان بهمه جهت جلوترند و در پيشگاه امامْ سابق و مقربند پس اينها واسطه و ترجمان امام ميشوند و طرف توجه آن حضرتند و مورد مرحمت هستند و باندازه سبقتشان البته تولاي آنها هم واجب‌تر است و البته يك نفر بزرگ و عالم و متقي و زاهد از شيعه را نميتوان پهلوي يك جاهل خبيث العمل و متجاهر بفسق گذارد ولو اينكه او هم شيعه است او هم برادر ديني است منتهي اين است كه جاهل و [ص 171] معصيت‌كار است ولي ذاتا پاك است و از دوستان و شيعيان است و مشمول شفاعت موالي و سادات ما عليهم السلام خواهد شد و اميدواري همه ما ناقصين و روسياهان بشفاعت ايشان است ، با همه مراتب يك همچه كسي را نميتوانيم پهلوي يك نفر عالم متقي كامل قرار بدهيم يا او را اسوه و مقتداي خود در اعمالمان قرار بدهيم براي اينكه ولو ذاتا طيب است اما عملا خبيث است و اي بسا در مواردي از مجالست چنين برادري هم انسان اجتناب ميكند پس ولايت نسبت باين برادر با آن عالم بارع از زمين تا آسمان فرق دارد و ركن رابع ايمان همين موضوع است لاغير و امروز اغلب اهل فهم اين را دانسته‌اند ولو اينكه در اول مردم را بوحشت انداخته بودند .

پس حال ملتفت شدي كه مراد از تغيير دوره اين قبيل مطالب است كه حقايقي را كه سابقين نميدانسته‌اند مگر نادري از اهل علم و كمال و بعامه مردم نمي‌توانستند بگويند يا بواسطه جهالت و عدم تحمل و يا بواسطه انس و عادت بعقايد سنيان امروز چون شعورها زيادتر شده و مردم بحد كمال نزديك شده‌اند و ظهور امام (ع) نزديك‌تر شده است و شعاع رخساره مقدسش پرتوافكن شده و عقول مردم رو بازدياد است و بيش از سابق تعقل ميكنند مطالبي را ممكن است بآنها گفت و حالي كرد و البته خداوند براي اين منظور دستهاي غيبي و ظاهري هر دو دارد و دائما با آن اسباب كار ميكند ، فرضا از همان وقت كه مشايخ ما اعلي الله مقامهم علي الظاهر بر خلاف اجتهاد و اصول موضوعه سنيان كوشش كردند و بطلان آنها را اظهار نمودند خداوند همچو خواست كه اساسا اجتهاد هم كم شد و كمتر در صدد برآمدند و اگر متوجه شده باشيد دانسته‌ايد كه در قرن اخير بعد از كتاب جواهر الكلام كه نقل اقوال و قواعد آنها را زياد دارد كه حقيقةً جواهر بي‌نظيري است ديگر كتابي بآن اسلوب و متانت نوشته نشد و بعد از اين هم نخواهد شد مثلا مي‌بينيد مشهورترين كتب متأخرين رياض است كه وقتي كه متعمق [ص 172] ميشويد چيزي غير از نقل عبارات شرح لمعه نيست و واقعا علم و اجتهادي در آن بكار نرفته و همه اينها آثار تغيير دوره است كه آن رويه تدريجا برچيده ميشود و اساس ظن و تخمين از ميان ميرود و اهل عملي باين نوع كتب باقي نمي‌ماند ، نمي‌بيني چطور آن آثار مندرس شده و معمول به نيست ؟ بلي با حكم دولتي يا ملي مسائلي را جمع كردند و چيزها كم كردند و چيزها افزودند و كتابي مدون كرده‌اند و طوعا او كرها اجرا نموده‌اند و ديگر موردي براي اِنْ قلتَ قلتُ و براي شروح و حواشي و احوطها باقي نگذاردند و اصولا زمام امر در دست ديگران افتاد و ديگر طالب و مطلوبي براي چنان كتب باقي نمانده و مِن‌بعد هم مقتضي آن مطمئنا موجود نخواهد شد بفرمايش حضرت امير (ع) كه ميفرمايد قلّما ادبر شئ فاقبل زيرا دوره گمان سپري شد و دنيا ديگر اين حرفها را قبول نميكند و سير قهقري نمي‌نمايد و دنيا رو بتكامل و ترقي است و رو بعلم و يقين پيش ميرود بلكه تدريجا رو بكشف و عيان ميرود و گمان و حدس و تخمين را زير پا ميگذارد و خرده خرده مردم چشم باز ميكنند و كوركورانه ديگر سير نميكنند و طالب امري ديگر شده‌اند و ميشوند و خداوند هم اسبابش را فراهم ميفرمايد . اگر چه گفتن اين حرفها اسباب كدورت بعضي ميشود ولي چه كنيم كه ايرادات نابهنجار ما را وادار بنوشتن اين خوابها و خيالات مي‌نمايد و استغفر الله من الاذاعة . بلي مردم ترقي ميكنند و من‌بعد ايمان يا كفر را از روي علم و يقين بايد اختيار نمايند و توهمات قبل از اسلام و مظنه‌هاي بعد از اسلام را ديگر بآساني نمي‌پذيرند و طالب علم ميشوند و بايستي تدريجا مصداق قول خداوند ظاهر شود كه ميفرمايد لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا يعني اگر مؤمن و كافر جدا بشوند در آن موقع كفار را عذاب ميكنيم ، و مؤمن و كافر از يك‌ديگر زايل نميشوند مگر بعد از اتمام حجت چنانچه خداوند ميفرمايد ليهلك من هلك عن بينة و يحيي من حي [ص 173] عن بينة و اتمام حجتي نيست مگر بعد از علم و يقين چنانچه خدا ميفرمايد و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم پس قهرا بايستي مردم رو بيقين بروند و وعده حتمي پروردگار كه ظهور امام عليه السلام است برسد و از آن ببعد باز ترقي كنند و كشف و عيان حاصل شود چنانچه خداوند ميفرمايد كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم ثم لترونها عين اليقين . خلاصه كه عرض ما در اين مطالب نبود ولي الكلام يجر الكلام ، مقصود اين بود كه رجالي در ظاهر بر خلاف ظن و تخمين كوشش كردند خداوند هم از غيب باين طورها كه محسوس است تأييد فرمود و هميشه تأييد پروردگار با اين جماعت است .

و اگر از سخنان پريشان من كسل و خسته نشدهٔ باز ممكن است توضيح بيشتري بدهم و امثالي بياورم كه به‌بيني چطور دوره عوض ميشود و هيچ جاي دين و دنيا عيب نميكند بلكه چشم مردم باز ميشود و كمالشان زياد ميشود :

ضرورت اسلام بر اين است كه عود انسان جسماني است و علماي شيعه از اول نقل اخبار فرمودند و مردم شنيدند و معتقد شدند و ضرورت بر آن قرار گرفت منتهي اين است كه اخبار و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار را عاميانه و طفلانه معني كردند و حق اين است كه مردم هم قابل فهميدن معاني حقيقيه نبودند حالا محققين هم آيا مي‌فهميدند چه تحقيق ميكنند يا نمي‌فهميدند از موضوع سخن ما خارج است ، بهر حال ترجمه‌هائي ميشد و مردم هم مي‌شنيدند و باور ميكردند يا نسنجيده قبول ميكردند و معاد را با جسد عنصري مي‌پنداشتند يعني اين جسد نباتي يا حيواني محسوس را جسم انسان مي‌پنداشتند و بهزار اشكال هم آنها كه تعمقي داشتند برميخوردند و اخبار در چشمشان مختلف بنظر ميآمد بعضي را با قواعد اصولي رد ميكردند بعضي را كه قابل رد نبود مي‌نوشتند خدا دانا است كه معني اينها چيست تا وقتي كه شيخ جليل اوحد اعلي الله مقامه اعلان عام فرمود و نوشت [ص 174] الجسد العنصري لايعود يعني جسد عنصري بآخرت برنميگردد و يك‌مرتبه فرياد بلند شد كه مخالفت ضرورت فرموده و صداي تكفير از اطراف بلند شد و آن بزرگوار هم بر همه آن غوغاها صابر بود تا باز علماء و جانشينان آن بزرگوار توضيحات زيادتر دادند و گوشها پر شد و هوشها جمع شد و فكرها دقيق شد و در هر مجلس اين مطلب عجيب مورد بحث و تعمق شد تا الآن بجائي رسيده كه ممكن نيست يك نفر آدم بافهم به‌بيني كه گمان كند اين جسد عنصري و اين تركيبي كه از نان و پنير و گوشت مركب شده و دائما در تجديد و زياده و نقيصه است اين جسم انسان باشد و قابل عود بآخرت باشد در حالي كه امام تو ميفرمايد كه اگر انسان را در دنيا بكشند و در آخرت بكشند يك مثقال فرق نميكند و فرموده است انسان در اين بدن مثل جوهره‌ايست در صندوقي جوهره را كه برداشتند صندوق را طرح ميكنند و مي‌اندازند ، پس مردم امروز ميفهمند كه انسان غير از اين جسد عنصري است كه دائما در كم و زياد است و انسان با نباتات و حيوانات در اين جسد شريك است و آيا چه فرقي دارد اين بدن با بدن اسب و الاغ كه اين بايد بعالم بقا برود و آنها بايد در اين دنيا بپوسند و باطل بشوند و چرا اين ظلم العياذ بالله بآنها شده و اگر چه كه مجلسي مرحوم اعلي الله درجته و بعض علماي ديگر در كتب خود قبول كرده‌اند و تصريح كرده‌اند كه براي اين بدن اجزاء اصليه‌ايست و اجزاء فضليهٔ و اجزاء فضليه برنميگردد ولي مع التأسف در مقام توضيح بيان شرح ميدهد مرحوم مجلسي كه اجزاء اصليه همان نطفه و مني است و اجزاء فضليه اين اعراض ظاهره است ، حال اگر مرادش از مني يا نطفه همان جسم اصلي ملكوتي است كه شيخ اوحد (اع) ميفرمايد باشد صحيح است و ديگر اختلافي هم باقي نمي‌ماند پس آن داد و فريادها ديگر چيست كه مردم ميكنند و آن نسبت‌ها چيست كه ميدهند ؟ و اگر واقعا مراد آن عالم همين حرفي است كه عوام ميگويند و [ص 175] آن نطفه هم تركيبي است از همين اعراض پس او هم فرقي با اجزاء فضليه ندارد و آن هم جسم اصلي نيست . خلاصه آنكه هنوز تا مردم حقيقت امر را بفهمند دير است ولي همين قدر شده كه احساس ميكنند جسد عنصري عود نميكند و نان و پنير انسان نيست ، و تعجب اينجا است كه بعضي هنوز دست از شهادت خود برنميدارند و آيه قرآن بر ما ميخوانند كه خداوند ميفرمايد من يحيي العظام و هي رميم قل يحييها الذي انشأها اول مرة و خيال ميكنند كه اين نص صريحي است بر خلاف فرمايش شيخ اجل (اع) و خيال نميكنند كه خداوند ميفرمايد كه عظام رميم را احيا ميفرمايد و اشكالي هم در قدرت پروردگار نداريم و عظام هم احياء ميشوند ولي نفرموده است كه عظام عنصري بعرصه آخرت ميرود بلكه حيوة هر موجودي در عرصه خودش و حيّز خودش است و حيوة استخوان بيش از حيوة نباتي ضعيفي نيست و دائما خداوند از اين خاك استخوان ميسازد و احياء ميفرمايد و باز باين خاك برميگرداند و مجدد از همين استخوان پوسيده استخوان انشا ميفرمايد و حيوة نباتي جديد باو ميدهد ولي باز استخوان است و هر چه از عناصر اين عالم است بهمين عناصر برميگردد و هر چه از عالم بالا و عالم آخرت است بآنجا برميگردد و زميني هيچوقت آسماني نميشود و عرض جوهر نميشود و قدرت پروردگار تعلق بمحال نميگيرد و امام (ع) ميفرمايد ليس في محال القول حجة و لا في المسألة عنه جواب و لا لله في معناه تعظيم يعني در قول محال حجت و دليلي نيست و سؤال از آن جواب ندارد و در اثبات محال نمودن عظمتي براي خدا ثابت نميشود . خلاصه اين است كه امروزي‌ها اين خرافات را نمي‌پذيرند و بفرمايش مرحوم مجلسي هم كه در حق اليقين ميفرمايد قانع نميشوند كه ميفرمايد احوط و اولي آن است كه مردم بمعاد جسماني قائل شوند و خوض و تفكر در آنچه مأمور بتفكر در آن نيستند ننمايند عرض ميكنم چون اين امري را كه آن [ص 176] مرحوم صادر فرموده مردم نپذيرفته‌اند از پي حقيقت ميگردند و در صدد فهم مطلب هستند تا كي خداوند خواسته باشد و مطلبي بفهمند همين قدر شده است كه جمعي از پي كشف آن برآمده‌اند و بالاخره جوينده يابنده است و مي‌بينم جمعي را كه اي بسا هنوز اسلام را هم قبول نكرده‌اند در اثر بي‌غرضي و مجاهده حقيقت را بيابند و سعادتمند شوند و مسلمانان هزار و سيصد ساله در اثر تعصب جاهلانه و عناد با حق و حقيقت و حب رياست و استكبار از قبول حق هنوز در ميان قاذورات و اعراض زايله اين دنيا از عقب حقيقت انسان ميگردند و در امر آخرت هم مثل امور دنيا دچار خسارت ميشوند خسر الدنيا و الآخرة ذلك هو الخسران المبين ولي هيچوقت حقيقت و اسلام بدون معين و ناصر نمي‌ماند فان يكفر بها هؤلاء فقد وكلنا بها قوما ليسوا بها بكافرين و در جواب اين اعتراض هم فعلا بهمين اندازه اكتفا ميكنيم .

سؤال ( ٧ ) - نمره ١٥ تحقيق ميفرمايند كه حضرت خاتم (ص) در مكه يك نفر يا دو نفر مصدق و مؤمن زياده نداشت و نمي‌توانست اظهار امر نبوت و دعوت بشر نمايد تا دوازده سال و بعد در مدينه هم چندي بودند و مصدقي نداشت تا نهايت در هشت نه سال مردم اسلام آوردند . مسلمانان مهاجرين بحبشه مسلمانان خارج شده و چند سال در خارج شهر مكه محبوس و مسلمانان مهاجرين بمدينه و مسلمانان پنهاني در مكه كه در جنگ بدر مجبورا آنها را آوردند كه آقا يك نفر يا دو نفر در دوازده سال قائل شده كه از هزاران افزون بودند و قبل از آمدن حضرت بمدينه اسلام اغلب شهر مدينه منوره را آقا در عالم اسلام‌پروري نسيا منسيا فرمودند ، معين نمائيد صدق نوشته و روي چه اصلي است و چرا شكست اسلام و حربه بدست دشمنان دادند .

عرض ميكنم در تناقض پانزدهم هم همين عبارات تكرار شده و مي‌نويسد :

[ص 177] اين عبارات تناقض دارد كه خود را مؤلف يا مصنف كتاب و عالمي از علماء اسلام شمردن و اين طريقه تيشه بر ريشه اسلام زدن زيرا در مكه بسياري بظاهر اسلام آوردند بعضي را در شعب و خارج مكه محبوس نمودند عدهٔ بحبشه و بسياري هم ايمان و اسلامشان پنهان بود و بسياري مهاجرت بمدينه نمودند و در زمان ورود حضرت بمدينه اكثر اهل مدينه اسلام آورده بودند . و بعد عبارات زشت و ركاكت‌آميز مينويسد و در آخر ميپرسد كه صاحب اين كتاب در چه درجه از اعتقاد است ؟

جواب - بر اهل علم و ادب پوشيده نيست كه اعتراضات جناب آخوند مطلقا قابل جواب نيست و علمي هم نيست ولي جوابهاي ما باغراض ديگر است و اينكه ايرادات ايشان را مينويسيم براي اين است كه نشان بدهيم نوعا ايرادكننده‌ها از چه قبيل اشخاص و صاحب چه روحي هستند و فهم و عقلشان تا چه درجه است و بعلاوه فايده ديگر دارد كه ايشان با دروغ و تحريف كه ميخواهند كلمات آن عالم بزرگ را جلوه بدهند خود اين خدمتي است كه نفوس را وادار بمراجعه كتاب ارشاد مي‌نمايند و همين كه خواندند و ديدند مي‌فهمند كه مطلقا ايرادي يا تناقضي نيست و حرفهاي حسابي است كه اسباب تنبه عموم مسلمين است و همه را براه راست هدايت ميكند و امثال جناب آخوند را كه در سر راه مسلمين نشسته‌اند و مانع پيشرفت و ترقي آنها شده‌اند بمردم مي‌شناساند ، ولي از جهتي حق ميدهم بآخوند كه عباراتي را كه اشاره ميكند در جلد سوم ارشاد در صفحه ١٤ از چاپ بمبئي و صفحه ١٩ از چاپ كرمان در فصلي است كه شرح اعمال امثال ايشان است و يك كلمه آن جواب ندارد جز تصديق نمايند و منفعل شوند و بيچاره ديده آن مطالب كه ايرادي ندارد ناچار از دروغ و تحريفي شده است بلكه بتواند آتش دروني سينه خود را خاموش نمايد و خاموش نخواهد شد ، و اصل [ص 178] مطلب در آنجا در بيان لزوم وجود امام معصوم و حجت من عند الله است در هر عصري از اعصار و بيان ميفرمايد كه اين مطلب در حكمت واجب است كه خداوند براي حفظ دين از شر دشمنان دين در هر عصري حجت معصومي را از نزد خود بگذارد و سايرين از افراد امت هيچيك حفظ دين نميتوانند بكنند و اختيار امام در دست مردم نيست و اگر كسي را هم اختيار كنند او امام معصوم نميشود و شرحي از جريان امر بعد از پيغمبر (ص) و غصب خلافت و عمل خلفاء و تأسيس اجتهاد و بي‌علمي آنها ميفرمايد و فصل مشبعي بروايت از تواريخ خود اهل سنت حكايت ميفرمايد كه چطور اجتهاد ميكردند و آخر الامر سرانجام آن اجتهادها و مجتهدين بكجا انجاميد و چطور دين را از دست دادند باين جهت كه رجوع بامام معصوم نكردند تا اينكه تقسيماتي از طبقات مختلفه امت پيغمبر (ص) ميفرمايد كه قسمت عمده آنها زارع يا شترچران يا گوسفندچران و اهل كوهستان و بيابان و جمعي اهل كسب و جمعي هم مزدور و فقير كه هيچيك اينها مجال اينكه دايم خدمت پيغمبر باشند و علم و ادب و شريعتي بياموزند نداشتند و بعلاوه همه آنها كه بودند بي‌سواد و عامي بودند و ملا نبودند و خط و سواد نداشتند مگر معدود بسيار كمي كه احيانا اگر سواد داشتند و بي‌كار هم بودند گاهي كه از كار زندگي و خانه و معاش خود فراغت داشتند ممكن بود خدمت پيغمبر (ص) باشند و چيزي بياموزند و آنها هم همه‌شان در همه وقت نبودند و آنها هم كه بودند همه‌شان اهل فهم نبودند و صاحب حفظ نبودند و بعلاوه مقيد بضبط آنچه مي‌شنيدند نبودند و همچو علاقه نداشتند ، خلاصه اينكه هيچيك اينها قابل حفظ دين نبودند ، تا اينكه ميفرمايد : تو ميداني كه پيغمبر (ص) در مكه اظهار امري نميتوانست بكند و اصحابي نداشت مگر يك و دوئي و بعد از دوازده سال از پيغمبري خود بمدينه آمد و آنجا هم چندي مصدقي نداشت تا نهايت در [ص 179] هشت نه سال مردم بآن اعتقاد كردند و در اين مدت قليل هم بيشتر اوقات بجنگها و سفرها بودند و مردم بعضي در مدينه مانده و بعضي همراه بودند و آنها هم بدرد سفر خود گرفتار و بار كردن و بار فرود آوردن و جاسوس بودن و بزخم و درد بيدرمان خود گرفتار بودن بودند چند نفري كه همراه بودند گاهي مي‌شنيدند يا مي‌فهميدند يا حفظ ميكردند ، تا آخر آنچه فرموده است . حال ملاحظه كنيد و بخود كتاب مراجعه نمائيد كه اصلا كلام در اين است كه افراد اين امت قابل حفظ دين نيستند و طبقاتي را ميشمارند و خارج ميفرمايند و صحبت در عدد مسلمين نيست كه كم بودند يا زياد بلكه صحبت در كمي اهل فهم آنها است و آنها كه بدرد كاري بخورند و قابل حفظ دين باشند و قصد شماره افراد نيست و بعلاوه ملاحظه بكنيد كه ميفرمايد « در مكه اظهار امري نمي‌توانست بكند و اصحابي نداشت مگر يك و دوئي » و اين لفظ بسيار فرق دارد تا آنكه آخوند مينويسد در مكه يك نفر يا دو نفر مصدق و مؤمن زياده نداشت و فرق اين دو عبارت از زمين تا آسمان است و يك و دوئي غير از يك نفر يا دو نفر است و يك و دوئي لفظ مبهمي است كه در عرف مصطلح است و در مقام بيان قلت ميگويند و ممكن است هزار نفر هم باشند و اين عبارت صحيح باشد تا طرف مقابل چه اندازه باشد فرضا اگر طرف مقابل صدهزار نفر است و گفته بشود يك و دوئي هم در ميانه آنها اين طورند معنيش اين نيست كه يك نفر يا دو نفرند بلكه عرف اين يك و دوئي را بنسبت طرف مقابل معني ميكند و اين غير از لفظ يك نفر و دو نفر است و لفظ مبهمي است كه بجاي لفظ كمي استعمال ميشود يا در عربي بجاي قليل گفته ميشود و شماره مسلمين را منظور ندارند بلكه مؤمنين واقعي و اهل فهم و عقيده را منظور دارند و از اين عبارت تيشه بر ريشه اسلام زده نميشود و بنا بر اين بر كلمات قرآن هم اعتراض داريد كه خداوند ميفرمايد و قليل ما هم ، و قليل [ص 180] من عبادي الشكور و اكثرهم لايعقلون ، اكثرهم لايشعرون ، و مايؤمن اكثرهم بالله الا و هم مشركون پس اگر اصحاب پيغمبر (ص) در اوايل يك و دوئي بيشتر نبوده‌اند توهيني بآن حضرت و باسلام نيست و تيشه بر ريشه اسلام نميخورد و اگر در آنجا از اوايل اسلام و بعثت فرموده‌اند كه اصحاب يك و دوئي بيش نبودند من در آخر حيوة آن حضرت را هم عرض ميكنم كه امام عليه السلام ميفرمايد بعد از پيغمبر (ص) همه مرتد شدند الا سه نفر كه سلمان و ابوذر و مقداد باشد و در حديثي چهار نفر را ميفرمايد و عمار را هم ميشمارد و در حديثي هفت نفر و در حديثي هفده نفر ، و همه درست است و بتدريج تا آن اندازه رسيدند و اين عده را هم كه نسبت بهمه مسلمانان كه در موقع رحلت پيغمبر (ص) صدهزارها بودند اگر بدهي يك و دوئي بيش نميشود پس يقينا خواهي گفت كه امام (ع) هم تيشه بر ريشه اسلام العياذ بالله زده كه اينطور فرموده و مؤمنين را كم شمرده ، و اگر اسلام اين باشد كه آخوند دارد اين تيشه‌ها هنوز كافي نيست و شمشير امام عصر عجل الله فرجه هنوز از عقب است . خلاصه پس بر اهل زبان پوشيده نماند كه فرمايش ايشان هدم اسلام نيست و مضمون اخبار و آيات قرآن است ولي اعتراض آخوند كه خود را ملا و عالم در اسلام خيال ميكند و اينطور اعمال غرض و اظهار عناد با عالمي كه يك كلمه جز از قرآن و فرمايش خدا و رسول نميفرمايد جز تضييع خودش و امثالش چيزي نيست ، ولي ضمنا بيشتر ثابت ميشود كه فرمايش ايشان صحيح است و مؤمن بسيار كم است چه در اول اسلام چه در آخر اسلام و حضرت رضا عليه السلام ميفرمايد لايعبأ باهل الدين ممن لا عقل له قيل جعلت فداك ان ممن يصف هذا الامر قوما لا بأس بهم عندنا و ليست لهم تلك العقول فقال ليس هؤلاء ممن خاطب الله الخبر ، يعني اعتنا نميشود باهل دين از كساني كه عقل ندارند عرض شد جعلت فداك از [ص 181] كساني كه وصف اين امر را مي‌نمايند ( يعني شيعه ) قومي هستند كه پيش ما عيبي ندارند و آن اندازه عقول را هم ندارند فرمود اين جماعت از كساني كه خداوند خطاب فرموده نيستند ، خلاصه كه شرح حديث لازم نيست و همين قدر معلوم است منظور خدا و رسول و علما از خطابات و فرمايشاتشان عقلاي مردم است اعم از اهل دين يا غير آنها و كلام در آنها است و آنها بسيار كمند .