و اما اينكه كفار در دنيا احساس عذاب نميكنند و همان اعمال خبيثه خود را دوست ميدارند و از آنها لذت ميبرند اگر چه بيان آن مشكل است و تفصيل دارد اما اجمالا آنكه اين عارضهايست كه بواسطه كثافت و غلظت مشاعر آنها و خلود در حيوانيت و نباتيت و جماديت آنها شده كه فعلا بكلي از آخرت و مبدء حقيقي خود اعراض دارند و توجه بآن مقام ندارند و اخلاد در زمين نمودهاند كه مجموعه همان مراتب ثلثه است كه عرض شد و خداوند در صفت كافر ميفرمايد و لكنه اخلد الي الارض و اتبع هواه يعني او فرو رفته در زمين و در اين ظل ذي ثلث شعب و پيروي هوي و ميل خود را كرده ، يعني ميل بهمين حيوانيت و نباتيت و جماديت كرده و اعمال و خواهشهاي آنها را دوست ميدارد كه عبارت از همان اعمالي است كه ميكند و گويا خود را حيوان يا نباتي يا جمادي ميپندارد كه ميبيني ظلم ميكند مانند يك حيوان درنده و خودآرائي و خودخواهي دارد مثل يك درخت و قساوت و شدتي دارد مثل يك سنگ و بهمه اينها افتخار دارد و ميخواهد هميشه همان كارها را بكند و اين است كه خداوند در قرآن غير از مؤمن سايرين را بهائم خوانده است يا تشبيه بسگ يا تشبيه بخر فرمود مثلهم كمثل الكلب ، ان هم الا كالانعام ، كأنهم حمر مستنفرة و هكذا و اينها بر حسب متعارف ما فحشي نيست كه خداوند خواسته باشد فحش بگويد العياذ بالله و امري را كه نهي فرموده مرتكب شده باشد بلكه اينها حقيقت امر است كه فرموده هر كس صفت سگ را دارد سگ است در اين دنيا سگ است در آخرت هم سگ است و خداوند بنا نيست مثل ما و تو تعارف بكند ، هر كس خر است و لگد ميزند خر است ، هر كس نميفهمد جزو بهائم [ص 133] و انعام است و شكل ظاهر مناط امري نيست ، نديدهٔ در اخبار كه ميفرمايند شخص متكبر بصورت مورچه محشور ميشود و شخص زناكار بصورت ماديان محشور ميشود بهر حال كه هر كس هر صفتي را بخود گرفت بهمان اسم شرعا و عرفا و پيش خدا و پيش خلق خوانده ميشود و بهمان صورت هم محشور ميشود و اسمها بر صورت است يعني صفت نه بر ماده ، ملتفت باش كه چه عرض ميكنم . حال ولو اينكه كسي از حيث ماده انسان است اما صفت الاغ را كه بخود گرفت و لگد زد الاغ خوانده ميشود ، صفت روباه را كه بخود گرفت و حيلهباز شد روباه خوانده ميشود ، وقتي كه سختدلي و قساوت و شقاوت را بخود گرفت و ترحم بر نوع خود ندارد سنگ خوانده ميشود و قلوبهم كالحجارة ميشود . حال چون جمعي از اناسي بر خلاف امر پروردگار و دستور شارع خود را بصفات حيوانات يا نباتات و جمادات آراستهاند و منهمك در مقتضيات اين مراتب شدهاند و نميخواهند بالاتر از آن را بفهمند حتي مشاعر خداداده خود را هم بستهاند لهم قلوب لايفقهون بها و لهم اعين لايبصرون بها و لهم آذان لايسمعون بها اولئك كالانعام بل هم اضل و اولئك هم الغافلون يعني دلها و چشمها و گوشهاي خود را بستهاند و بگمراهي انداختهاند خود را بلكه حكم عقل را كنار گذارده و خود را سفيه كردهاند كه خداوند ميفرمايد الا من سفه نفسه يعني مگر كسي كه خود را سفيه كرده است ، پس كأنه يكسره حيوان شدهاند يا جماد و نبات شدهاند و انسانيت را كنار گذاردهاند و مشاعر آن را بكار نينداختهاند و فلج كردهاند اين است كه از اعمال حيواني و مظالم و فواحش و قساوتها و جهالتها و بر خلاف علم و يقين گفتنها و عداوت كردنهاي با اولياء خدا و امثال اين عادات و طبايع كه كأنه عادي شدهاند و هر يك از اينها شعلهايست از شعلات جهنم و قطرهايست از قطرات غسلين و شاخهايست از شاخهاي زقوم فعلا متأثر و متأذي نميشوند زيرا [ص 134] فعلا خود را غافل كردهاند از آيات پروردگار و فراموش كردند آنچه را كه قبلا بآنها تذكر داده شده بود خداوند آنها را مبتلا باين اعمال و احوال و عذابها فرمود و آنها را حيوانات قرار داد كه مطلقا تأثري از اين اعمال و افعال ندارند و بوي بد اينها را استشمام نميكنند و صداي منادي را كه دايم آنها را نهي ميكند از بديها نميشنوند چنانچه خداوند ميفرمايد فلما نسوا ما ذكروا به انجينا الذين ينهون عن السوء و اخذنا الذين ظلموا بعذاب بئيس بما كانوا يفسقون فلما عتوا عما نهوا عنه قلنا لهم كونوا قردة خاسئين يعني چون آنچه تذكر داده شده بودند فراموش كردند ما آنها كه نهي از كار بد ميكردند نجات داديم و ظالمين را بواسطه اعمال فسقشان گرفتيم بعذاب بسيار بدي و چون عتو و استكبار نمودند امر كرديم بآنها كه قردهٔ باشند دور كرده شده ، پس علت عدم انفعال كفار از كردارهاي زشت خود در اين دنيا اين است كه متذكر انسانيت خود نيستند و بكلي غفلت دارند و خود را حيواني كردهاند و صفت حيوانات و اعمال آنها را بخود گرفتهاند ولي اين حالت براي آنها دائمي نيست و همين كه بنا شد علايق و اعراض اين دنيا را ترك كنند و طوعا او كرها بمبدء خود برگردند كه از آنجا گرفته شدهاند و باز گوشها و چشمهاشان بعالم خودشان باز شود و ملتفت خود بشوند آنجا است كه متنبه ميشوند كه چه خاكي بسر خود كردهاند و چه عذابي بجان خود خريدهاند و آنوقت است كه بخداوند عرض ميكند رب ارجعوني لعلي اعمل صالحا يعني خدايا مرا برگردان شايد عمل صالحي بكنم ، و خداوند در جواب ميفرمايد كلا انها كلمة هو قائلها يعني نه چنين است اين كلمهايست كه ميگويد و اگر مرد عمل بود عمل كرده بود زيرا روز اول هم اينجا را ديده بود و اگر ميخواست عمل صالح ميكرد ، و اگر هم بفرض محال برگردانده شوند باز همان كارهاي بد را خواهند كرد چنانچه خداوند ميفرمايد و لو ردوا لعادوا لما نهوا [ص 135] عنه يعني اگر هم برگردند بدنيا باز بهمان كارهاي بد عود ميكنند . خلاصه مطلب اين بود كه كفار در اين دنيا كه از اعمال زشت متنفر نيستند بواسطه شدت انهماك آنها است در حيوانيت كه كأنه انسانيت خود را فراموش كردهاند اما روزي كه مشاعر حقيقي آنها بكار ميفتد و اسباب غفلتي ديگر آنجا نيست و تمام اعمال خود را پيش چشم ميبيند چنانچه خداوند ميفرمايد و وجدوا ما عملوا حاضرا آنوقت است كه متألم ميشود و عذابي را احساس ميكند كه فوق آن متصور نيست زيرا ميبينند كه اگر اعمال صالحه هم در دنيا كردهاند چون براي خدا و از روي صدق و صفا نبوده و باغراض دنيوي و براي نفاق و براي شهرت و براي گول كردن مردم و براي حب رياست و صدارت بوده است همه آن اعمال احباط شده و پائين رفته و صورت جهنمي بخود گرفته زيرا جميعش از سوء نيت بوده و در حقيقت و در قلب خود تكذيب داشته و اينها را سياست دنيوي ميپنداشته و آن عملي كه با او بآخرت آمده است و از قلب او صادر شده بوده همان تكذيب است لاغير و خداوند ميفرمايد و الذين كذبوا بآياتنا و لقاء الآخرة حبطت اعمالهم هل يجزون الا ما كانوا يعملون يعني آنها كه تكذيب بآيات خدا و لقاء آخرت نمودند اعمالشان احباط ميشود ، يعني خيراتشان پائين ميرود زيرا كه مصدر همه اعمال آنها همان تكذيب بود كه صادر از جهت پائين و جهت سجيني آنها بود و همه اعمالشان باصل خود برميگردد ، آيا جزا داده ميشوند غير از آنچه عمل ميكردند ؟ يعني جزايشان عين عمل آنها است و چيز ديگر نيست . خلاصه همين كه از اين دنيا چشم بهم ميگذارند و مشاعر آخرت باز ميشود و عقلشان بسرشان برميگردد و سفاهت مصنوعي از آنها قبول نميشود در آن موقع اعمال شر خود را ميبينند كه آنها را احاطه كرده و حاق بهم ما كانوا به يستهزؤن و آنوقت است كه احساس عذاب دردناك مينمايند و فرارگاهي براي آنها نخواهد بود و [ص 136] خداوند ميفرمايد ما لهم من محيص زيرا فرار در موقعي است كه انسان از غير خودش فرار ميكند و خود را حفظ ميكند حال اين بيچاره چه بكند و نفس خودش است كه عذاب او شده ديگر از چه فرار نمايد ؟ و بيشباهت نيست بحكايت آن طفلي كه در بغل غلام سياهي بود و ميترسيد ، سياه باو ميگفت مترس من با تو هستم طفل بيچاره ميگفت ترس من از خود تو است . خلاصه كه مجال تفصيل بيشتري نيست و منظور بيان بعضي از كليات بود در معني بهشت و جهنم و براي مؤمن باتسليم از مفاد آيات و اخبار گذشته كه جميعا مطابق با عقل و حكمت بود مسلم است كه بهشت و جهنم جز اعمال ما و تو كه از خود ما است چيز ديگر نيست و اعمال و اوصاف ما است كه الآن هم احاطه بما كرده و ما در جوف آنها هستيم و من بعد هم الي الابد با ما خواهد بود و مخلد در آنها هستيم .
بلي تا در دنيا باشيم اميد هست كه اگر كسي اعمال زشت را ترك نمايد و نادم شود و متصف بصفات محبوبه پروردگار بشود از جهنم بيرون آيد و داخل بهشت شود ، يا بالعكس العياذ بالله اگر كسي متصف بصفت ايمان ظاهري مستعار است از ايمان خارج شود و متصف بصفت كفر و نفاق شود و جهنم را اختيار نمايد ، و در دنيا چون دار اعراض است اين امر ممكن است و ميشود انسان از جهنم بيرون بيايد و به بهشت برود يا از بهشت بيرون بيايد و بجهنم برود و اين عرض منافات ندارد با خلود اهل بهشت در بهشت و اهل جهنم در جهنم و آن مطلبي است بجاي خود صحيح است و اينهم مطلبي است كه در جاي خود صحيح است و خداوند ميفرمايد فاما الذين شقوا ففي النار لهم فيها زفير و شهيق خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك ان ربك فعال لما يريد ، و اما الذين سعدوا ففي الجنة خالدين فيها ما دامت السموات و الارض الا ما شاء ربك عطاءً غير مجذوذ يعني اشقيا در آتش هستند و در آنجا صداي الاغ ميدهند و در آنجا [ص 137] مخلد هستند مادامي كه آسمان و زمين هست مگر هر چه خدا خواسته باشد و سعادتمندان در بهشت مخلدند مادام كه آسمان و زمين باشد ، و علما و مفسرين در معني اين دو آيه اختلاف بسيار نمودهاند و وجوه غريبه و تأويلات عجيبه كردهاند كه هيچيك درست نيست و خواستهاند آيه شريفه را طوري معني كنند كه با خلود اهل نار در نار و اهل بهشت در بهشت درست بيايد و اين است كه بتكلف افتادهاند و جهت عمده اشتباهشان در اينجا و در همه جا دو چيز است يكي اينكه غالبا تفسير برأي ميكنند و اگر بتفسير اهل بيت عليهم السلام كه قرآن در خانه خودشان نازل شده قناعت ميكردند آسوده ميشدند دويم آنكه بعد از آني هم كه باخبار رجوع ميكنند اخبار را از صرافت حقيقيه مياندازند و ميخواهند با ظاهر اعراض دنيا درست بياورند در حالي كه مطلب ائمه اطهار عليهم السلام اين نبوده و بايد كلمات ايشان را بمعاني حقيقيه معني كرد تا جميعش منطبق شود و اختلاف از كلماتشان برداشته شود . باري ما در صدد روايت آن تفسيرهاي بيمعني نيستيم زيرا مأخذ علم ما از فرمايشات ائمه است و روايات علماء سابقين را ميگيريم و دراياتشان را كه با اخبار مخالف شود هميشه ترك ميكنيم .
پس ميگوئيم مراد از اين آيات شريفه همان مطلبي است كه ما گفتيم كه ممكن است انسان از بهشت بيرون آيد و بجهنم برود يا برعكس و اين امر در دنيا است نميبيني كه خدا ميفرمايد مادامي كه آسمان و زمين هست اين طور است و آسمان و زمين در دنيا است و در آخرت آسمانها پيچيده ميشود چنانكه خداوند ميفرمايد يوم نطوي السماء كطي السجل للكتب يعني روزي كه آسمان را بپيچيم همان طور كه كاغذ را ميپيچيم ، پس اين آسمان و زمين دنيا است و خداوند بهشت را در آسمان و جهنم را در زمين قرار داده چنانكه در اخبار بسيار ديدهٔ يعني بهشت دنيا را در آسمان دنيا و جهنم دنيا را در زمين دنيا قرار داده ، و اما [ص 138] بهشت و جهنم آخرت عليحده است بلكه بهشت و جهنم برزخ هم عليحده است و خدا ميفرمايد و من دونهما جنتان يعني غير از بهشت و جهنم آخرت باز دو جنت است ، كه جنت برزخ و جنت دنيا باشد . خلاصه كه اين مطلب منافات با ساير آيات ندارد و از حضرت صادق عليه السلام از تفسير اين آيه سؤال شد فرمود اين در باره كساني است كه از آتش بيرون ميآيند و در حديث ديگر فرمود كه هر كس داخل ولايت آلمحمد شد داخل بهشت شد و هر كس در ولايت دشمن ايشان داخل شد داخل جهنم شد و اين است كه خدا قصد فرموده است از بيرون آمدن از بهشت و جهنم ، و مفاد اين اخبار هم همان است كه عرض كرديم و مسجل نموديم كه بهشت عبارت از اعمال صالحه است و جهنم عبارت است از اعمال زشت و آنچه كه خدا و پيغمبر نهي از آن فرمودهاند و اصل اعمال صالحه ولايت است كه خود في نفسه عملي است و كاري است و اصل اعمال سيئه تكذيب و دشمني ايشان است و غير از اين چيزي نيست ، و اين عرايض هيچ منافات با معاد جسماني ندارد زيرا همان طور كه خود ما صاحب روح و جسم هستيم اعمال ما هم صاحب روح و جسمي است كه آنها را هم خداوند با ما و از ما خلقت فرموده و همان طور كه انسان مركب است از حقيقتي و اعراضي اعمال او هم بهمين طور و در آخرت اعراض باعراض برميگردد و حقايق بحقايق و تكلفات و محالاتي را كه اصحاب ما رضوان الله عليهم مرتكب شدهاند جميعش ناشي از بيتأملي است و از حقيقت امر غفلت نمودهاند و محالاتي را ميخواهند اثبات نمايند كه در عقل و حكمت صحيح نيست سهل است كه عظمتي براي پروردگار در آنها نيست بلكه جميعش اثبات نقص است و آيا چه عظمتي براي پروردگار است كه محالاتي را در خلقت عظيم او كه من جميع الجهات با حكمت و عدل عمومي مخالف است اثبات نمائيم و مفاد جميع آيات و اخبار را ترك كنيم الا اينكه چون غرض ايشان جز [ص 139] تسليم چيزي نبوده اميدواريم همه اينها مغتفر باشد و لايكلف الله نفسا الا وسعها و الا ما آتيها .
پس ملخص از جميع عرايض اين شد كه بهشت و جهنم چيزي جز عين اعمال صالحه و اعمال سيئه ما نيست ، نه اين است كه يك چيزي عوض آنها و در ازاء آنها است بلكه خود اعمال ما است كه در دنيا بصورت دنيوي بهشت يا جهنم ما است و در برزخ بصورت برزخي و در آخرت بصورت اخروي است و بهمان اسامي است كه در قرآن مجيد و اخبار بيان فرمودهاند و چيز ديگر نيست و خيالاتي كه ديگران كردهاند كه غير از اين باشد جميعا از روي تحقيق نيست و ان هي الا كسراب بقيعة يحسبه الظمآن ماءا حتي اذا جاءه لميجده شيئا و جميع نعمتها از حور و قصور و انهار و اشجار و غلمان و اطعمه و اشربه و آنچه تخيل كردهاند اعم از جسماني يا روحاني يا هر چه تصور كردهاند و مخلوق پروردگار باشد كه فقط در اذهان خيالكنندگان خلق كرده باشد يا در خارج چه در دنيا و چه در آخرت كه براي خود خلق مستقلي باشند و از عمل من و تو نباشند جزاي من و تو نميشوند و مال ما نميشوند و هر يك باصل و مبدء خود برميگردند و دخلي بماها ندارند و همچنين است عذابهاي جهنم بانواعها و اين است عقيده و اعتقاد ما در اين باب .
و چون سخن باينجا رسيد ملتفت نكته لطيفهٔ شدم كه مناسب است بآن اشاره نمايم و آن اشكالي است كه از عرايض سابقه ممكن است براي كسي كه دقت نمايد توليد شود و بيان شريفي دارد كه ابتغاءً لوجه الله بطور اختصار عرض ميكنم و بايد باز سعي نمايم كه زبان آساني را اختيار كنم كه اخوان متوجه شوند و اگر بزبان علمي عرض كنم باز در بوته اجمال ميماند پس من عاميانه عرض ميكنم اما تو هوش خود را جمع كن و عالمانه بفهم كه نكته بسيار بزرگي است كه اغلب مسائل غامضه معاد با اين حل ميشود و من الله التوفيق . [ص 140] پس عرض ميكنم مضمون اخبار زيادي است و سابقا هم اشاره كردم كه خداوند مؤمن را از طينت بهشت و عليين خلقت فرموده و ماده مؤمن از بهشت است و كافر را از طينت خبال جهنم و سجين خلقت فرموده و ماده او از جهنم است و بهمين لحاظ هر يك باصل خود برميگردند و مايل بمبدء خود ميشوند ، و ما نيز از مضمون آيات و اخبار استدلال كرديم كه بهشت مؤمن عمل خود او است و جهنم كافر نيز عمل خود او است و بهشت و جهنم از اعمال اشخاص ساخته ميشود و صفت خود اشخاص است كه در آخرت بلكه در دنيا جزاي آنها است و چيز ديگر نيست ، و نيز بديهي است كه اعمال اشخاص صادر از ذوات آنها است و ذات است كه متصف بصفتي ميشود و كاري و عملي از او صادر ميشود و آنچه در اين دنيا محسوس ما است آن است كه ذاتي و شخصي بايد باشد تا عملي از او صادر شود و اگر ذات نباشد صفت بالتبع نخواهد بود و بعبارت اخري ذات مقدم بر صفت است و صفت مؤخر است و تا ذات موجود نشود صفت او و كار او موجود نميشود و در اين دنيا قاعده بر اين است . پس بنا بر اين در بادي نظر تصور مطلبي كه ما گفتيم مشكل ميشود زيرا گفتيم ماده مؤمن از بهشت است و خدا ذات مؤمن را از بهشت خلقت فرموده و گفتيم بهشت مؤمن عمل او است و صفت او است پس لازم ميآيد كه خدا مؤمن را از صفت او خلق كرده باشد و كافر را از صفت او كه جهنم است خلق فرموده باشد پس لازمه اين مطلب اين ميشود كه صفت بر ذات مقدم باشد و حال آنكه در دنيا كه ما ميبينيم امر باين منوال نيست و هميشه ذات را بر صفت مقدم ميبينيم پس اين اشكال بچه نحو حل ميشود و آيا حقيقت امر چه چيز است ؟
پس عرض ميكنم حقيقت همان است كه ما گفتيم و بدليل آيات و اخبار استدلال كرديم و در اين دنيا و عالم اعراض هميشه حقايق بطور معكوس بروز ميكند منتهي اين است كه عاقل عقل و فهم خود را بايد بكار ببرد تا حقيقت را مستقيم بفهمد و [ص 141] رأي و هواي خود را كه جميعا بر خلاف عقل و بر خلاف بيان خدا و رسول است كنار بگذارد و با ديده بصيرت از آياتي كه خداوند باو ارائه فرموده پند بگيرد . و اما اينكه گفتيم حقايق در دنيا معكوس بروز ميكند امثال بسيار در همين دنيا دارد و حق با مثل هميشه بيان ميشود ملاحظه نكردهٔ كه اگر بر لب آب صاف بايستي عكس تو سر تا پا در آب ميفتد ولي بطور معكوس كه پاي تو بجاي سر تو است و سر تو بجاي پاي تو ولي تو ميداني بدلائل ديگر كه حقيقت غير از اين است و بعكس اينجا است حال امر اينطور است و اينكه ميبيني در دنيا ذات مقدم بر عمل و بر صفت است امر عارضي است كه اعراض دنيا اينطور اقتضا كرده و در حقيقت اين طور نيست و همين صفات و اعمال شخص مؤمن است كه مقدم بر وجود او و ذات او است بلكه علت غائي وجود او است و علت هميشه بر معلول ذاتا مقدم است و غرض پروردگار اول تعلق بايجاد علت ميگيرد و دويم تعلق بمعلول ميگيرد و معلول را خدا براي علت خلق ميكند نه اينكه علت را براي معلول ، و در اينجا هم ناچاريم با امثالي اذهان را نزديك نمائيم و سؤال ميكنيم آيا شخص صنعتگر ارّه را براي بريدن ميسازد يا براي خود اره ؟ بديهي است براي بريدن ميسازد كه صفت اره است و كار اره و اراده صنعتگر اول تعلق بايجاد آن كار گرفته بعد از آن اره را ساخته كه آن كار از آن برآيد پس بريدن در وجود مقدم بر اره است ، و هكذا آيا اتومبيل را صانع آن براي راه رفتن ساخته يا براي خود اتومبيل ؟ شبهه نيست كه خود اتومبيل بدون داشتن اين هنر و اين عمل چيزي نيست كه غرض سازنده تعلق بآن بگيرد و براي اين كار او را ساخته ، و هكذا آيا خداوند مردم را براي چه فايده و چه غرض خلقت فرموده ، آيا براي كار آنها آفريده يا براي خود آنها بدون اينكه كاري از آنها ساخته باشد ؟ البته شق دويم را اختيار نخواهي كرد زيرا انساني كه كاري نميكند وجود لغوي است كه از خدا صادر نميشود ، و آيا خدا [ص 142] بندگان را براي چه خلقت فرموده ؟ البته براي بندگي است كه كار آنها است و خودش ميفرمايد خلق نكردم جن و انس را مگر براي بندگي ، پس معلوم شد كه بندگي ذاتا مقدم است بر خود انسانِ بدون بندگي كردن ، پس غرض از ايجاد اول تعلق به بندگي گرفته كه صفت انسان است نه خود انسان پس بندگي علت وجود انسان شد و علت بر معلول مقدم است و قبل از وجود او است و معلول بعد از علت پيدا شده ، پس از اينجا بفهم كه بهشت قبل از انسان دنيوي خلق شده و بهشت عمل انسان است كه خدا انسان را و مؤمن را براي آن خلق كرده و از آن ماده قرار داده و مؤمن براي همين خلق شده كه ايمان بياورد و عمل صالح نمايد نه براي اينكه شخصي باشد بدون عمل و انسان بدون ايمان و بدون عمل صالح زيانكار است و غرض پروردگار تعلق بايجاد زيانكاران ابتداءً نگرفته است و آنها مؤخر هستند . خلاصه پس اول بهر چه غرض پروردگار تعلق گرفت او ايجاد ميشود و او سابق در وجود ميشود و او مقرب ميشود يعني نزديك بخدا ميشود و هر چه نزديكتر بخداست در وجود مقدم است ، پس عمل مؤمن در وجود مقدم است بر مؤمن دنيوي ، و اي كاش از اين عرايض ساده اين ناچيز مطلب ميفهميدي و معماها براي تو حل ميشد و اي كاش بزبان آسانتري ميسر و مقتضي بود كه اين مطلب را بپرورانم و اي كاش متوجه ميشدي كه اين عمل و اين صفت كه عرض ميكنم مقدم بر اين ذاتي است كه در دنيا ميبيني . اين كيست و چيست ؟ پس ميگويم اين عمل و اين صفت در حقيقت خود انسان است و نفس انسان است كه در اين دنيا بصورت عمل و بصورت صفت بروز كرده و حقيقت معكوس شده و اين همان است كه مقدم در وجود بود اما در دنيا مؤخر شده و بناي دنيا را خدا اين طور قرار داده كه حقايق مؤخر ميشود و اعراض پيش ميافتد و امام عليه السلام ميفرمايد كه الدنيا و الآخرة ضرّتان يعني دنيا و آخرت دو زن همشو [ص 143] هستند كه بر خلاف يكديگرند و اين دنيا است كه سابقين مؤخر ميشوند و آنها كه مؤخرند سابق ميشوند و اين دنيا است كه آنچه زايل و باطل است جلوتر نشان ميدهد و آنچه دايم و باقي و حقيقت است مؤخر نشان ميدهد و در اينجا است كه كفها روي آب ميايستد و آب صافي زلال زير ميايستد و اينجا است كه بيحقيقتها و اراذل و اوباش و اشرار خلق جلو ميفتند و صاحبان حقيقت و شرافت و اصالت هميشه عقب ميفتند ، بلي عادت اين روزگار بر اين است ،
فلك را عادت ديرينه اين است كه با آزادگان دايم بكين است
باري از مطلب دور نشويم گفتيم كه حقيقت مؤمن همان عمل او است و همان است نفس او و روح او و جسم او كه غرض پروردگار اول بخلقت او تعلق گرفته منتهي اين است كه در دنيا بايد اول مقدماتي براي بروز و ظهور او تهيه شود تا خود او بتواند ظاهر شود ، فرض كن سلطان است كه بايد بيايد اول عمارت نشيمن او معين ميشود و اين عمارتْ سلطان نيست بعد از آن تخت او معين ميشود و اين تختْ سلطان نيست و هكذا خدم و حشم ميآيند و ميايستند و اينها هيچيك سلطان نيستند بعد از همه اين تفصيل سلطان در آخر ميآيد با اينكه سلطان بر همه اينها مقدم است بلكه موجد اين اسباب و مقدمات است و مقصود بالذات از همه اين اسباب و آلاتْ او است و همين كه بنا شد سلطان از اين عمارت برود اين عمارت و اين تخت و اين اسباب بجاي خود ميماند و محل اعتنا ديگر نخواهد بود معذلك كله همه اينها بايد اول حاضر بشوند و آماده بشوند تا سلطان بيايد و بر تخت خود بنشيند و فرمانروائي نمايد ، حال همچنين است انسان كه در حقيقت عبارت است از آن نفس ملكوتي شرعي كه خدا او را در عالم ملكوت از امر خود ايجاد فرموده كه فرمود در كتاب مجيد يسألونك عن الروح قل الروح من امر ربي و مااوتيتم من العلم الا قليلا آن روح كه عبارت از امر خداست و عبارت از عمل [ص 144] صالح است او انسان است لاغير كما اينكه انسان غير مؤمن را خداوند عمل غير صالح ناميده و در باره پسر نوح انه عملٌ غير صالح فرمود بتنوين لام ، پس انسان و شخص مؤمن همان عمل صالح است كه در دنيا از اين ابدان ظاهره و اين اسباب و آلاتي كه خداوند براي ظهور و بروز او خلقت فرموده ظاهر ميشود و اين ابدان جماديه و نباتيه و حيوانيه كه ميبيني مقدم بر او هستند ولي اينها هيچيك انسان حقيقي نيستند و بمنزله صندوقي هستند كه آن جوهر نفيس كه عبارت از نفس و روح و جسم مؤمن باشد در اين صندوق گذارده شده است و اين نص فرمايش امام است كه اين بدن بمنزله صندوقي است براي جوهره مؤمن ، و از اينكه ما از نفس مؤمن بروح تعبير آورديم وحشت مكن كه گمان بكني معتقديم كه معاد روحاني است ولي اصطلاح ما اين است كه موافق اصطلاح اخبار و فرمايش امام حرف ميزنيم نه اصطلاح اين مردم كه هرّ را از برّ و روح را از جسم تميز نميدهند و پيش خود خيالاتي ميكنند كه با هيچ منطق و هيچ كتاب و سنتي درست نميآيد و اگر باصطلاح مردم حرف ميزديم بسيار از مطلب دور ميشديم زيرا كه مردم حتي اهل علمشان انسان را عبارت از اين اعراض عنصري ميدانند كه دايم در زياد و كم است و جسم را اين اعراض پنداشته و ميخواهند كه اين اعراض و كثايف را بعالم ملكوت برگردانند و اين را ضرورت اسلام پنداشتهاند ولي آنچه محقق است و ضرورت است آن است كه معاد جسماني است و جسم اخروي انسان البته بآخرت برميگردد و جسم اخروي گاه بنام جسم و گاه بنام روح و گاه بنام نفس خوانده ميشود و چون آن مقام عالم اتحاد است همه اين اسامي بر يكديگر اطلاق ميشود و همه درست است و اگر در اخبار ملاحظه بكني ميبيني كه آلمحمد عليهم السلام همه جا از نفس انسان بروح تعبير آوردهاند و روح و نفس بيك معني هميشه استعمال ميشوند و بعلاوه روح هم بفرمايش امام جسم است كه در حديث [ص 145] ميفرمايند الروح جسم لطيف البس قالبا كثيفا يعني روح جسم لطيفي است كه قالب كثيفي بر آن پوشانده شده . خلاصه مطلب اين بود كه انسان ملكوتي كه عبارت از عمل صالح است در وجود مقدم است و اما در ظهور اين دنيا مؤخر شده است و آن انسان عبارت از امر خداست و امر پروردگار جز عدل و احسان چيزي نيست و ان الله يأمر بالعدل و الاحسان زيرا امر پروردگار بر صفت او است و خداوند امر بصفات ربوبيت ميفرمايد و همان صفات است كه در اين دنيا چون همه چيزش بر عكس است بصفت عبوديت و بندگي بروز ميكند و در حديث فرمودهاند كه عبوديت جوهرهايست كه كنه آن يعني حقيقت آن ربوبيت است و در قدسي فرمودهاند كه بنده بواسطه نافله گذاردن بمن نزديك ميشود تا وقتي كه من چشم بينا و گوش شنوا و دست تواناي او ميشوم و مثْل پروردگار ميشود كه بهر چه بگويد بشو ميشود ، و مثل بمعني صفت است يعني باصل خود برميگردد كه صفت خدا بود و از امر خدا بود .
خلاصه كه اصل آدم و حقيقت او صفت خداست و صورت خداست و خلق الله آدم علي صورته و مقام او مقام نفس ملكوتي است و از ارض علم است و اين همان نفس است كه حضرت امير عليه السلام در حديث اعرابي و حديث كميل صفت او را فرمود و فرمود براي او انبعاثي از اين بدن نيست يعني از شيره اين غذاها و مواد دنيوي اتخاذ نشده بلكه آن صورت و صفت خداست كه ماده او از امر خداوند و از تأييدات عقليه است كه از بالا در اين ابدان ظاهريه عكس مياندازد مثل اينكه نور آفتاب در آئينه عكس مياندازد و نور آفتاب قائم بآفتاب است نه باين آئينه و بالفرض كه اين آئينه هم بشكند يا اين بدن عنصري متلاشي شود نور آفتاب نور آفتاب است و در جاي خود ثابت و حيّ است و در بهشت اخلاق و اعمال خود كه در اين دنيا و در اين آئينه بدن اكتساب نمود منعّم است ، و همچنين كافر در اعمال و اخلاق اكتسابيه [ص 146] خود معذب است و اين عناصر هم كه از هم پاشيد هر يك باصل و جوهر خود برميگردد و روز اول دخلي بانسان ملكوتي نداشت بعد از متلاشي شدن هم بطريق اولي دخلي ندارد منتهي اين است كه در ايام حيوة در اين بدن عكس ميندازد و از اين اعضاء و جوارح بروز ميكند و هر عضوي از آن انسان در عضو برابر خودش از اين بدن جلوه ميكند بطوري كه دست بهر عضوي از اين بدن بگذاري گويا دست بر آن عضو حقيقي ملكوتي گذاردهٔ . بهر حال كه بيان اين مطالب را منظور نداشتيم ولي سخن پيش آمد و مقصود بيان اين نكته بود كه اصل نفس انسان از ملكوت است و مكان ذاتي او اعمال و افعال او است كه از وراء آنها در اين دنيا ظاهر ميشود و اگر اعمال صالحه دارد اهل بهشت است و اگر اعمال غير صالحه دارد اهل جهنم است و عين اين اعمال صورت حقيقي انسان است كه در وجود مقدم است و در ظهور در اين دنيا در آخر بروز ميكند و بهر صورتي كه در دنيا زندگاني خود را بآن صورت خاتمه داد بآن صورت و آن اسم خوانده ميشود و در آخرت بهمان صورت محشور خواهد شد .
سؤال ( ٣ ) - نمره ٢ بصراحت مينويسد جميع علماء ايران در جواب يك نفر جاهل گنگ شده و يك نفر نادانترين مردم كتف جميع علما را بست در محاوره و احدي از علماء ايران توانائي يك كلمه سخن گفتن بقوه علم با آن شخص ديوانه نداشتند . نوشتن اين مطالب از چه راه شده و تصديق يا تكذيب داريد معلوم فرمائيد و آيا تعمد بر هدم ديانت فرموده يا اشتباه نموده يا هيچيك نيست و مطابق واقع فرموده .
جواب - عرض ميكنم اولا جناب آخوند عبارات را تحريف نموده و پيش و پس كردهاند و نقل بمعني هم هر چه كردهاند خيانت كردهاند . و اما تعمد بر هدم ديانت العياذ بالله اين نسبت باين بزرگوار نميچسبد زيرا يك عمر را در مرمت [ص 147] ديانت و اصلاح آنچه از آن فاسد شده بود گذراندند و بهترين گواه صادق در اين باب همان كتاب مبارك ارشاد و صدها تأليف ديگر ايشان است و محتاج به بيان اين بنده نيست و جناب آخوند خواسته است با اين عبارات اشخاص عوام و نادان را بهيجان بياورد كه مؤلف ارشاد طالب هدم ديانت بوده و همه علما را مذمت نموده در حالي كه اينطور نيست و قصد ايشان بيان حقايقي بوده است كه علما ناچارند بگويند هر كه ميخواهد برنجد و هر كه ميخواهد قبول كند و امور دين در همه جا بتعارف نميگذرد و بايد مطالب را گفت بفرمايش امام (ع) كه ميفرمايد كار ما با اين مردم مشكل است اگر بگوئيم مطالب را از ما نميپذيرند و اگر ساكت شويم ديگران نميدانند ، عرض ميكنم علماء روات از آلمحمد (ع) هم همين طورند اگر حقايق را بگويند نميپذيرند و امثال جناب آخوند تحمل نميكنند اگر هم نگويند مردم بيچاره در جهالت ميمانند پس چاره نيست جز اينكه در موقع مقتضي آنچه لازم است گفته شود و با وجود اين اين طور كه ايشان ميخواهند جلوه بدهند و بگويند كه آقا هيچيك از علما را قبول نداشته نيست و لفظ جمع در جميع محاورات معمول است و قرآن و اخبار پر است از الفاظ عموم الا اينكه اگر تخصيصي لازم دارد يا استثنائي دارد در همان جا يا در مقام مقتضي ميكنند حتي عرف همه مردم بر همين جاري است و لفظ عام هميشه ميگويند و اراده خاص ميكنند و عجب است كه اصطلاح جميع علماي سلف بر اين شده كه لفظ عام را اختصاص ميدهند و گفتهاند ما من عام الا و قد خص چه شده است كه اين قاعده را در فرمايش ايشان جاري نميكنند و چرا استثنائي كه ايشان در همين فصل و ساير فصول فرمودهاند نميبينند و آنهمه تعريف و تمجيد كه در باره علماي سلف و معاصرين از علما و محدثين و متقين ايشان در همين كتاب و كتاب هداية الطالبين و ساير تأليفاتشان فرمودهاند نميخوانند يا اينكه ميخواهند [ص 148] بگويند هر جاهل و بياطلاع يا مفسدي كه لباس علم پوشيد بايد بگوئيم عالم است و خوب است و از جهل و فساد او هم چشم بپوشيم ، هيهات اين آرزوئي است كه نتيجه ندارد و اين اوقات امر بجائي رسيده كه اگر علما هم زبان بهبندند خود مردم چشم و گوششان باز شده . و اگر ميخواهند بگويند علما و جميع آنها كه باين اسم خود را خواندهاند و ميخوانند همه خوب و عالمند مگر معدود بسيار كمي عرض ميكنم خير ، قضيه برعكس است و هميشه همين طور بوده و در صنف علما هم مثل ساير اصناف و طبقات عالم خوبش بسيار كم است و دروغگو و مفسد و جاهلشان زيادتر است بلكه در اين صنف و اين طبقه بد از ساير اصناف زيادتر دارد زيرا جميع فساد عالم هميشه بواسطه علماء سوء بوده و هست و اسباب كار شيطان اين جماعتند و فعلا استدلالي در اين باب لازم نداريم و هر مطالعهكنندهٔ در اين مطلب تصديق ما را دارد و اگر بخواهيم اخبار اين باب را كه در مذمت علماء سوء از آلمحمد صلوات الله عليهم رسيده است در اين مقام روايت كنيم بايد كتاب بزرگ مستقلي بنويسيم ولي اين اندازهاش بر جميع مردم ثابت است كه جميع مفاسد دنيا و دين زير سر اين طبقه است و امام عليه السلام ميفرمايد كه ضرر اين جماعت بر ضعفاء شيعيان از ضرر قشون يزيد بن معاويه بيشتر است زيرا آنها سلب ارواح آنها را نمودند ولي بهشت جاويد نصيب آنها شد ولي اين جماعت علماء سوء سلب ايمان ضعفا را ميكنند و دنيا و آخرتشان را ضايع ميكنند ، عرض ميكنم فسادي در دنيا از قضيه كربلا بالاتر نبود كه از مسببين آن بطوريكه بعضي مينويسند يكي شريح قاضي بود پس اگر ايشان نوشته باشند كه جميع مفاسد از فساد اين طبقه و در نتيجه جهل آنها است توضيح امر واضحي را فرمودهاند و تمام دانايان و عقلاي دنيا بهمين عقيدهاند ، و چه دليلي بر جهل اغلب اشباه علما بهتر از همين كه جناب شما ادعاي علم داريد و هنوز رسم حرف [ص 149] زدن و نوشتن را هم نياموختهايد و بر خلاف كتاب خدا و اخبار و كتب علما بلكه عرف همه دنيا ايراد و اعتراض ميكنيد و خيال ميكنيد عالم بزرگي را كه عمري را صرف هدايت و تنبيه مردم فرموده است ميتوانيد متهم نمائيد و قصد مؤلف ارشاد هم از لفظ علما امثال جنابعالي بودهاند كه در آن دوره بيشتر بودهاند و اين اوقات نسبةً كمتر هستند و جهل يا اغماض يا رياستطلبي و غرضراني همان اشباه علما است كه عالمي را فاسد ميكند و اگر عالم متقي هم در ميانه هست غالبا گوشهنشين و ساكت ميماند و خود را بمهلكه نمياندازد مگر اينكه زمام امور در دست خداوند عالم است و هر وقت بهبيند كه بكلي دين فاسد ميشود و از ميان ميرود عالمي يا علمائي را برمينگيزاند كه سينهها را سپر بلاها قرار ميدهند و دامن همت بر كمر زده اداي وظيفه مينمايند و بديهي است كه اشباه علما در آن موقع بسر و صدا ميآيند و از هر راه كه مقدورشان شود چه بتهمت چه باستهزا و افترا و انواع شيطنتها در صدد خاموش كردن آنها برميآيند و غفلت دارند از اينكه خداوند با آنها است و روز بروز آنها را تأييد ميفرمايد .
خلاصه و شرحي ديگر جناب آخوند در تناقض فرمايشات ايشان مينويسد كه بقدري جاهلانه و سطحي است كه نوشتن آنها اسباب خجلت است ولي براي نمونه جهل يا غرضراني و اشتباهكاري ايشان بعضي را مينويسم . مثلا مينويسد اگر اين مرد يعني ميرزا عليمحمد باب نادان بود پس چطور كتف همه علما را بسته و جواب او را ندادند ؟ نميدانم قصدشان چيست ، ميخواهند بگويند از علما و حكماي بزرگ بوده و نسبت ناداني باو چرا دادهاند يا اين را تصديق دارد كه نادان بوده ميخواهد بگويد پس چطور علما از جواب او درماندند ؟ عرض ميكنم اين صحيح است ولي علماي آن دوره در ظرف آن پنج شش سال كه اين مرد ديوانه طلوع كرد جواب شافي كافي غير از اينكه گفتند ملعون و فاسق است ندادند ، حالا جهت چه بوده [ص 150] خدا دانا است ولي معلوم است كه جوابي ندادند و الآن هم كه در حدود صد سال ميگذرد كتابي در ابطال دعاوي او كه از آن دوره باشد بنظر نرسيده و نديدهايم ولي بعد از آن دوره شايد نوشته باشند ، ولي آنچه محقق است جز كتب مفصله مشايخ ما اعلي الله مقامهم مثل كتاب مبارك ازهاق الباطل و تير شهاب و رسائل ديگر از مرحوم آقاي بزرگ مؤلف ارشاد و كتاب شمس المضيئة و چند رساله ديگر از مرحوم عالم جليل آقاي حاج محمد خان اعلي الله مقامه و رساله صواعق البرهان و صاعقه و رساله مختصره ديگر تأليف مولاي بزرگوار والد اين بيمقدار اعلي الله مقامهم تأليفي باين سبكها هنوز هم كه شده بيرون نيامده كه با ادله كتاب و اخبار و دليل عقل و حكمت رد باب مرتاب را نموده باشند . بلي اخيرا تأليفاتي از بعض معاشرين با آن طائفه ضاله كه شايد مدتي هم در امر آنها بر اشتباه بودهاند در اثر معاشرت زياد و اطلاع بر احوال و مفاسد اخلاقي اين جماعت ديده شده كه شرح احوال و بيدينيها و دروغهاي آنها را نوشتهاند و مردم را مطلع نمودهاند جزاهم الله خيرا ولي بر اهل علم پوشيده نيست كه هيچيك از اينها هم جواب علمي كه ريشه فساد آن جماعت را براندازد نيست و بهر حال خدمتي است كه نمودهاند و بايستي جميع اخوان مسلمين قدرداني نمايند . باري و جناب آخوند باز در اينجا تناقضات ديگر مينويسد كه مطلقا قابل ذكر نيست و گمان ميكنم اگر خودشان يك مرتبه ديگر مراجعه بنوشتههاشان بكنند منفعل بشوند .
سؤال ( ٤ ) - نمره ٣ مينويسد ملاها و ساير علما عاجز شدند . دوئيت و فرق ملاها را با ساير علما بيان نمائيد و صدق و كذب اين نسبت را معني فرمائيد .
جواب - باز اعتراض بر فرمايشات ايشان است در آنجا كه شرحي از طلوع باب مرتاب و فسادهاي او مرقوم ميفرمايد در اوايل جلد چهارم ارشاد العوام و در [ص 151] مقامي كه بيان لزوم وجود علماي كاملين و حافظين دين مبين را استدلال ميفرمايد مرقوم ميفرمايد كه علماي ظاهره از عهده جواب او برنيامدند و چيزي ننوشتند و حق فرمودهاند و در آن تاريخ كه سال هزار و دويست و شصت و شش بوده كه پنج شش سال از طلوع باب گذشته بوده تأليف معتنا بهي از علماي آن دوره ديده نشده بوده و عرض شد كه هنوز هم ما نديدهايم و بر جناب آخوند اين عبارت شاق شده ولي جوابي هم كه نداشتهاند بنا بر اين متوجه شدهاند كه فرق ملاها و علما را بپرسند . اما لفظ ملا در لغت تركي ملا و منلا هر دو ميگويند بمعني كاهن و قاضي و بزرگ قوم و رئيس ميگويند و مينويسند كه اصل آن مولي است كه از عربي گرفتهاند و ملاي روم هم كه ميگويند اصل آن مولي بوده كه در ايران و عربستان براي احترام بسياري از علما ميگفتهاند و مجلسي مرحوم اعلي الله درجته و والد ماجد او را مولي محمدباقر و مولي محمدتقي در كتب رجال ثبت ميكنند و ملاي روم چون مدتي در تركستان ميزيسته ملا باو ميگويند و كتاب او را كه مثنوي مولوي ميگويند دليل همين است كه در اصل مولي بوده بهر حال كه در ايران مصطلح شده و باهل علم ملا ميگويند و غالبا بمعاريف و مشاهير آنها كه معروف عامه و طرف رجوع هستند و سمت قضاوت داشتهاند يا مسأله بيشتر بگويند بيشتر گفته ميشود ، و شايد مراد از اينكه ملاها و علما فرمودهاند مرادشان از ملا اهل فقه و اصول باشد كه بيشتر در نزد عامه مردم معروفند و ملا خوانده ميشوند و مرادشان از علما اهل ساير علوم است از حكمت و رياضي و طب و ادبيات و غيرها و قصدشان اين است كه هيچيك از اين اصناف جواب آن شخص را ندادند و در صدد برنيامدند و هر يك گرفتار كار و كسب خود لامحاله بودهاند ولي براي حفظ دين و اهتمام در امر شريعت سيد المرسلين هم خداوند لامحاله اشخاصي و علمائي را قرار ميدهد كه شغل خود را خدمت بدولت آلمحمد عليهم السلام [ص 152] قرار ميدهند و باداي اين وظيفه اشتغال دارند . و اما تناقضاتي كه در نمره ٣ مينويسد مثل نمره دو قابل ذكر نيست هر كس خواسته باشد بمجلدات ارشاد رجوع نمايد كه مطلقا تناقض در آن نيست و هر چه نوشته شده مفاد قرآن كريم و اخبار آلمحمد است عليهم السلام و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا .
سؤال ( ٥ ) - نمره ٤ معين فرموده كه كتاب ارشاد را براي زنان و در اثر سؤال آنان و بيان عقايد نوشته . چرا قريب شش سال زنان را بلاتكليف در امور اعتقاديه و معطل و هشتصد و چهل و شش صفحه بزرگ و مشكل و پيچ در پيچ و تأويل در تأويل در تأويل و تناقض الي ما شاء الله نوشته ؟ معلوم نمائيد كه منشأ اين كار عقلائي است و ممكن است زنان از اين كتاب كسب عقايد و بفهمند يا نه .
جواب - عرض ميكنم قبل از جواب شما بايد اين سؤال از خود حقير بشود كه آيا جواب مطالبي از قبيل اين سؤالات را دادن عقلي است يا لغو است ، و عقلائي هم نامربوط است يا بگوئيد عقلي يا بگوئيد عقلاني و عقلائي مصطلح نيست و بيمعني است و حقيقت اين است كه اگر منظورهاي ديگر نداشتم بيجهت تضييع وقت و قلم و كاغذ نمينمودم . و اما اينكه نوشتهايد چرا شش سال زنان را بلاتكليف گذاردهاند ؟ عرض ميكنم هر وقت جواب اين سؤال را از ساير بزرگان علماي سلف مثل مرحوم شيخ صدوق ، شيخ مفيد ، مرحوم مجلسي و غيرهم كه هر يك كتب اعتقاديه يا اخبار عمليه و فتاوي خود را كه در رسائل خود نوشتهاند بر حسب خواهش فلان و فلان از اخوان يا طلاب يا غير آنها نوشتهايم و البته هيچيك از آن كتب را هم در طرفة العين ننوشتهاند و مدت مديدي طول كشيده مثل اينكه مرحوم كليني ثقة الاسلام مرقوم ميفرمايد كه كتاب كافي را در ظرف بيست سال نوشتم هر وقت اين جواب را از آنها گرفتيد از ما هم مطالبه نمائيد [ص 153] البته جواب ميدهيم و آنچه تا كنون شنيدهايم هميشه اشخاص نادان يا دشمنان متعنت كه سؤال معجز ميكردند از پيغمبر و امام سؤال ميكردند نه از علما كه ادعائي جز روايت فرمايش خدا و پيغمبر و امام و بيان علمي نداشتهاند و البته بناي دنيا و كارهاي بشر همين طور تدريج لازم دارد و كتاب كداميك از علماي اسلام است كه در يك ساعت يا يك روز نوشته شده است ؟ و بايد از شما سؤال كرد كه آيا اين سؤال عقلي است يا صرف غرض است كه خودتان هم نميدانيد بچه زبان ادا كنيد و آيا آن بزرگوار العياذ بالله شريعت اسلام را نسخ كرده بود و ادعاي نبوت تازهٔ داشته است كه ميبايست كتاب فوري بياورد و تكليف مردم را معين نمايد يا ميخواهيد بگوئيد اگر اينطور است چرا بكتب سابقه قناعت نشده و چرا كتاب ارشاد نوشتهاند ؟ عرض ميكنم علماي سلف را چه ميگوئيد كه هر يك كتابي يا كتبي در اعتقادات و فتاوي خودشان جمع كردهاند و قناعت بكتب سابقه نكردهاند ، هر چه آنجا ميگوئيد اينجا هم بگوئيد ، اگر ميگوئيد با آنها اختلاف دارد عرض ميكنم جميع آن كتب با هم اختلاف دارد اول اختلاف آنها را حل كنيد تا بيائيد و بارشاد برسيد ، اگر ميگوئيد در كليات و ضروريات اختلافي ندارند و اختلاف در جزئيات مسائل و نظريات است عرض ميكنم اين صحيح است و ميزان قويم هم بحمد الله در دست است بايستي عرض بر كتاب خدا و اخبار آلمحمد عليهم السلام نمود هر كدام موافق است ميگيريم و جنگي هم نداريم و بايد قبول كنيد كه هر كدام هم مخالف است بايد ترك شود . بهر حال كه اينها اعتراض نيست و بدانيد كه حتي انبياء خدا هم بنا نبوده كه فرمايشاتشان را در يك روز و يك ساعت بفرمايند و كتاب خدا كه معجز پيغمبر آخر الزمان است با اينكه موافق خود كتاب و حديث جميعش در ليلة القدر بر آن حضرت نازل شده ولي اظهارش مثل ساير امور دنيا بتدريج بوده و در مدت بيست و سه سال تكه تكه بر آن [ص 154] حضرت نازل شد و باز هم روز آخر همه كس همه قرآن را نميدانست و بعد از پيغمبر صلي الله عليه و آله جمع شد و مرتب شد و در دسترس عامه گذارده شد و مردم هم بلاتكليف نمانده بودند و هر وقت احتياج بود كه امر و نهيي بفرمايند ميفرمودند يا اگر كسي محتاج ميشد و مسألهٔ ميپرسيد جواب ميفرمودند ، و علماي اصول در اين باب بحثي دارند كه آيا تأخير بيان از وقت حاجت جايز است يا نه و بسيار در اين خصوص رد و بحث ميكنند و جميعش هم زيادي است و لغو است و خدا و پيغمبر و امام تكليف خود را بهتر ميدانند و پيغمبر (ص) در حديث ميفرمايد باهل بيت من شما چيزي نياموزيد آنها خودشان بهتر ميدانند ، بهر حال كه اين بحث هم مربوط به پيغمبر و امام است و تا كنون نديده بوديم كه از عالمي كه زحمت كشيده و كتابي نوشته و مشكلات قرآن و اخبار آلمحمد عليهم السلام را كه ديگران هم درمانده بودند و حل نكرده بودند حل كرده و در دسترس عموم گذارده و حجت را بر مخالفين اسلام تمام كرده و ايراداتشان را قطع كرده مؤاخذه نمايند كه چرا اين كتاب را در شش سال نوشته در حالي كه اگر بديگران واگذار ميشد در ششصد سال هم نمينوشتند كما اينكه ننوشتند و حقيقت اين است كه اين حرفها خارج از انصاف است .
و اما اينكه نوشته است كه كتاب ارشاد پيچ در پيچ و تأويل در تأويل است ، حق اين است كه نفهميده و منتهاي سعي در آساني و حسن تعبير شده است الا اينكه تصديق اين مطلب با اهل علم و ادب و حكماي الهي است نه جناب آخوند كه حتي زبان فارسي و زبان مادري خود را هم ندانستهاند ، ولي باز در عين حال چون مطالب عاليه حكمت قدري از اذهان دور است هر قدر كه حكيم سعي در تفهيم و تفهم بفرمايد چون اغلب از اصطلاح بيخبرند مطالب بر آنها مشكل ميشود و غالبا اشكالات از اين باب است كه اكثر اهل مطالعه و علم نيستند و در صدد فهم و تعمق هم برنميآيند و اين قصور از [ص 155] حكما نيست و امام عليه السلام در حديث شريف ميفرمايد كه حديث ما صعب است و مستصعب و متحمل نميشود آن را مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا مؤمن ممتحن ، عرض ميكنم مشكلات كتاب ارشاد از اين جهت است كه جميعش حديث و فرمايش امام است و مردم مأنوس نيستند .
خلاصه و اما اينكه گفته است اين مشكلات بدرد زنها ميخورد يا نه ؟ عرض ميكنم اولا آن قدر مشكل كه فرض كردهايد نيست و اگر شما هم در صدد عمل و اعتقاد و فهم فرمايش امام برميآمديد بر شما هم آسان ميشد و كتابي را كه انسان باين نيت بخواند كه بهبيند چه ايرادي ميتوانم بيرون بياورم و چه خلط مبحثي بنمايم البته از فهم معاني آن محروم ميشود ، ولي ساير مردم اينطور نيستند حتي در ميانه زنها هم اهل علم و كمال كه پايبندي بدين و مذهب دارند بسيار پيدا ميشود مثل همان زناني كه سؤال كردهاند و در صدد تصحيح عقايد خود بودهاند البته بقدر خود ميفهمند ، و اين موضوع را هم بايد بدانند كه موضوع جواب غير از سؤال است و بناي قرآن و فرمايشات پيغمبر و ائمه اطهار هم بر همين بوده است كه سؤال را يك نفري يا چند نفري ميكردهاند ولي جوابي را كه ميدادهاند ميبايستي تا ابد بماند و عموم مردم اعم از عوام يا علما يا حكما از آن استفاده نمايند و هر يك بقدر فهم خود مطلب بفهمند زنان باندازه عقل خودشان مردان باندازه خودشان حتي آيه قرآن كه نازل ميشد شأن نزول اي بسا در باره يك نفر بيشتر نبوده اما كلام خدا كه در باره او نازل ميشد حكمش عمومي بود ، فرضا سوره مجادله در مقام محاوره و مجادله خوله بنت خويلد انصاري نازل ميشود ولي خطاب بعموم است و حكم كفاره ظهار و بياني كه ميفرمايد عمومي است و هكذا آيه ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين در مورد عمل عمار ياسر نازل ميشود ولي حكم عمومي است همه كس بايد بخواند و عمل نمايد و در حديث شريف است كه اگر آيه قرآني در باره كسي نازل ميشد و همين كه آن [ص 156] شخص از ميان ميرفت آن آيه هم ميمرد كتاب خدا هم ميمرد و لكن كتاب خدا زنده است و جاري ميشود در آيندگان همان طور كه در گذشتگان جاري شد ، و حديث را نقل بمعني كردم ، و عرضم اين است كه كلمات علما هم كه مأخوذ از كتاب و سنت است اين طور است و بايد اين طور باشد ولو اينكه ابتداءً كتابي بواسطه سؤال چهار نفر زن بنويسند اما آنها از ميان ميروند و كتاب باقي ميماند و جميع طبقات از عوام و علما بر آن عبور ميكنند و هر كدام بايد استفاده خود را بنمايند اگر عوامانه صرف باشد بحكما ظلم ميشود و اگر جميعش حكيمانه و اصطلاح علمي باشد عوام بهره نميبرند اين است كه حكيم خود بهتر ميداند كه چطور بنويسد و اگر آنها كه نه اهل ظاهرند نه از اهل حكمت فهم عبارت ننمايند بحثي بر حكما نيست . و اما در اين نمره از تناقضات چيزها مينويسد كه مطلقا جواب ندارد و تضييع وقت است .