فصل - در صفت جنت و نار است و اعتقاد بجنت و نار هم از جمله واجباتست و بودن آن دو هم از جمله ضروريات دين است و لكن غالب خلق معرفت آنها را ندارند و چيزي شنيدهاند و چيزها خيال كردهاند و بسا آنكه خيالهاي خود را ضروري اسلام بينگارند و اين عيب در جميع مسألِها هست كه مردم فهم خود را ضروري ميپندارند و حال آنكه آنچه از خدا و رسول صلي الله عليه و آله رسيده آن مطاع است نه فهم مردم و بايد پيروي كتاب و سنت را كرد و ان شاء الله ما در اين رساله شرح آن را بطوريكه از كتاب خدا و سنت رسول فهميده ميشود بعرض دوستان ميرسانيم و لا حول و لا قوة الا بالله .
عرض ميكنم آن قسمت عبارت كه مورد ايراد قرار دادهاند همين بود كه نقل شد و ما حكميت را بخوانندگان محترم واميگذاريم كه آيا چنين است كه نوشتهاند و آيا همه كس تصديق ندارد كه اعتقاد بجنت و نار تا فهميدن مسأله جنت و نار دو موضوع است و اعتقاد بآن ضروري دين همه مسلمين است اما در بيان معني آن دو هر يك از حكما چيزي گفتهاند و همه درست نگفتهاند زيرا كه بيانات مختلفه ممكن نيست همه صحيح باشد و ساير مسلمين هم كه مثل من و جناب آخوند جاهل صرفند البته هر يك خيال باطلي ميكنند پس اصل اعتقاد ضروري و مجمع عليه است اما فهميدن مسأله از نظريات است كه هر كسي نظري داشته و چيزي فهميده و حق مطلب هم همان است كه با كتاب و سنت تطبيق شود نه فهم اشخاص . شما را بخدا آيا مطلب غير اين است و آيا در فرمايش ايشان چه نقصي مشاهده ميكنيد و بهر حال كه اين اعتراض ايشان جواب ديگر جز اينكه بنظر مطالعهكنندگان واگذاريم ندارد [ص 103] ولي چون اصل مسأله ضرورت و فهميدن معني همين كلمه و هم مسأله جنت و نار از مسائل مشكله است در هر دو موضوع بياني باختصار ميكنيم ان شاء الله .
همه ميدانيم كه امور دنيا بر دو قسم است بعضي از امور هست كه همه ميفهمند و ميدانند و بعضي از امور هست كه همه نميدانند ، قسم اول را بديهي ميگوئيم و قسم دويم اين طور نيست و همه كس نميفهمند و بايد فكر زياد در آن بكنند تا بفهمند يا بالاخره محتاج بسؤال از دانائي ميشوند ، و علما اصطلاح كردهاند و قسم اول را ضروري ميگويند يعني بديهي است و محتاج بتعمق نيست مثل اينكه هر آدمي ميداند آتش سوزنده است بلكه از شدت بداهت حيوانات هم ميدانند آتش سوزنده است و از آتش ميگريزند و همه كس ميداند كه آب سرد ميكند و رفع عطش مينمايد يا آنكه هوا براي تنفس است يا آفتاب روشن است و هكذا امثال اينها ، و قسم دويم را نظري ميگويند يعني فهميدن آن محتاج بنظر و تدبر و تفكر است مثل اينكه بفهمند اين دنيا قديم نيست و حادث است ، و امور نظري اقسام زياد دارد بعضي امور هست كه باندك تدبر براي كسي كه صاحب فهمي باشد معلوم ميشود و بعضي از نظريات هست كه فهمش باين آساني نيست و فهميدن آن زحمت بسيار و مقدمات زياد لازم دارد و تفاضل اهل علم و حكما و صاحبان فنون و نقص و كمال آنها در همين مقام است و عقل اشخاص در همين مورد سنجيده ميشود و در اصل اين موضوع كه عرض ميكنم شايد اشكالي براي كسي نيست و خود اين مطلب از ضروريات عقلا است . و باز همه ميدانيم كه در نزد اهل جميع علوم و فنون اموري است كه در نزد خود آنها از بديهيات است و مجمع عليه همه ميشود و اموري است كه مورد نظر و فكر و بحث است و اختلاف در آن دارند و هر كسي چيزي ميگويد و همان امور كه در نزد صاحبان آن فن از ضروريات اوليه است در نزد سايرين مطلقا بداهتي ندارد بلكه موضوع آن را هم [ص 104] نميدانند كه چيست ، فرضا در نزد نحويين بديهي و ضروري است كه فاعل مرفوع است ولي شخص نجار فاعل نميفهمد چيست و مرفوع كدام است ، و همچنين اموري هست كه در نزد اهل آن در موضوع ظاهرش اختلافي نيست بلكه در نزد همه بديهي است ولي در حقيقت و فلسفه آن اختلاف دارند ، فرضا همه ميدانند كه براي اين ملك صانعي است و در نزد همه بديهي است ولي در چگونگي آن انظار مختلف است ، يا آنكه همه اطبا اتفاق دارند كه معالجه حرارت با برودت ميشود اما در اينكه فلان داروي معين گرم است يا سرد اختلاف دارند و هر يك نظر خاصي اظهار ميكنند و در نزد همه بديهي نيست و در اين مطلب هم گمان ندارم كسي شبهه داشته باشد . و نيز اين مطلب را بايد دانست كه امور ضروريه در همه جا و در هر زمان بيك صورت نيست و همه ضروريات عمومي كه الآن در نزد همه بشر ضروري باشد يا در نزد عقلاي آنها يا در نزد حكما و اهل فلان علم خاص و فن خاص از اول ضروري نبوده و تدريجا بحد ضرورت و بداهت رسيده حتي واضحتر از اين چيزي نيست كه همه ميدانند آتش سوزنده است البته روز اول همه نميدانستهاند و بعد از تجربه دانستهاند يا ترياك سم است اول نميدانستهاند و تدريجا در طول زمان و تجربه و تعليم همه دانستهاند و بديهي شده هنوز اي بسا اشخاص كه نميدانند و امور بسياري است كه سابق بر اين اطلاعي بر آن نداشتهاند و نه ضروري بوده نه نظري و الآن از بديهيات شده است در نزد همه كس اما فهميدن چگونگي آن باز از نظريات است كه جز اهل علمش ديگران مطلقا چيزي از آن نميفهمند ولو آنكه ظاهرش از بديهيات شده ، فرضا سابقين اطلاعي از قوه برق و تأثير آن نداشتند حالا همه ميبينند و ميدانند كه قوه برق ناقل صوت و ناقل اشباح و صاحب تأثيرات فوق العاده است اما تأثير آن بچه كيفيت است اين مخصوص باهل علم آن هست و ديگران حق صحبت در آن ندارند و خود آنها [ص 105] پيش خودشان ضروريات و نظرياتي دارند و بصرف اينكه من هم ميدانم و پيش من بديهي است كه حركت اتومبيل بواسطه برق است يا وصول خبر تلگراف و راديو بوسيله برق است و امثال اينها من حق ندارم كه در موضوع برق صحبت كنم و بر علماي آن ايراد و اعتراض داشته باشم زيرا كه اصلا از چگونگي آن و كيفيت تكون آن و آثار و خواص آن مطلع نيستم و من فقط ظاهر امر را ديدهام و از حقيقت بكلي بيخبر هستم . خلاصه كه مقصودم تفصيل نيست و قصدم بيان معني ضرورت بود پس معلوم شد كه امر ضروري آن چيزي است كه در نزد اهلش بحد بداهت رسيده و بوضوح پيوسته و محتاج باستدلال يا احتمال در آن نيستند ، حال همچنين است امور دين و آنها هم مثل ساير امور دنيا بر دو قسم است بعضشان ضروري است و بعضشان نظري است و مراد از ضروري در امر دين اموري است كه نسبت ظاهر آن به پيغمبر صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام بحد بداهت و وضوح رسيده و شك و شبههٔ در نزد اهلش در آن مطلب باقي نمانده و اختلاف و نزاعي در آن باب ندارند و همه ميدانند كه آن مطلب از دين پيغمبر است صلي الله عليه و آله و در وقتي كه اظهار آن را كردي بنا نيست كه سؤال دليلي از انسان بكنند و فورا تصديق ميكنند ، و اين امور هم همان طور كه عرض كردم مثل ساير امور دنيا ضعف و شدت دارد نه آنكه هر چه در امور دين ضروري است بايد پيش همه مسلمين ضروري باشد و اي چه بسيار مسائل كه در نزد علماي مسلمين و فقها از ضروريات مسائل دين است كه ساير مسلمين مطلقا خبري از آن ندارند بلكه اي بسا بگوششان هم نخورده تا چه برسد كه بحد ضرورت رسيده باشد و چه بسيار اموري كه در نزد حكما و متألهين در فن خودشان بحد ضرورت رسيده كه از دين است ولي سايرين متوجه آن نيستند بلكه نميدانند بلي بعض امور عامهٔ در دين هست كه در نزد همه مسلمين يعني اهل فهم و ادراك و ديانت [ص 106] اعم از اينكه از اهل علم باشند يا نباشند جزو ضروريات شمرده ميشود و همه اتفاق بر آن دارند و اختلافي در آن امور ندارند كه از دين است و از فرمايش پيغمبر است صلي الله عليه و آله ولي اين نكته را نبايد از نظر انداخت كه اين قبيل امور هم همان لفظش ضروري است و متفق عليه است و واجب نيست كه معني آن نزد همه ضروري و بديهي باشد يا آنكه همه كس معني آن را بفهمند و بدانند و اگر امر اينطور بود ميبايستي جميع مسلمين از علما و حكما و مدققين باشند و ديگر اشكال و مجهول نداشته باشند ولي امر اينطور نيست و معاني و حقايق همان ضروريات هنوز بر همه حكما و موشكافان هم حل نشده تا چه رسد بساير مردم و اصل سخن ما در همين جا است ، جناب آخوند اسم ضرورتي شنيده و خيال كرده هر چه از امور دين ضروري است و همه مسلمين يعني اهل فهم و عقلشان ميدانند و ميگويند حقيقت آن را هم ميفهمند و همين جا اشتباه كرده و ايراد بر علماي رباني ميكند و نسبتهاي نالايق ميدهد كه مثلا فرمودهاند مردم خيالات خود را ضروري دين پنداشتهاند ، و گمان كرده كه مطلب غير از اين است . حالا ما از ايشان سؤال ميكنيم از ابده بديهيات و ضروريات دين در نزد همه مسلمين امر توحيد است كه همه ميگوئيم خدا يكي است و پيغمبر صلي الله عليه و آله هم چنين فرموده ، حال آيا معني يگانگي خدا را دانستهاند همه مسلمين و از همه آنها بگذريم تنها حكماي آنها كه هر يك در توحيد بياناتي دارند همه درست گفتهاند و خداي خود را درست وصف كردهاند ؟ يا فرضا ضروري جميع مسلمين است كه پيغمبر و آلمحمد صلوات الله عليهم اول ما خلق اللهند حالا آيا معني اول ما خلق اللهي را دانستهاند ؟ يا آنكه معاد روز قيامت كه ضروري همه است بچه كيفيت است ؟ و هكذا معراج پيغمبر صلي الله عليه و آله كه ضروري همه است همه حقيقت معراج را دانستهاند ؟ و از كيفيات محشر و مواقف آن كه اغلب [ص 107] از ضروريات مسلمين است كه پيغمبر چنين فرموده و اقرار بهمه داريم مثل امر ميزان و صراط و حساب و تطاير كتب و جنت و نار و خلود در آن دو و حور و قصور و انهار و اشجار و اكل و شرب كه در آخرت ميشود آيا معاني و حقايق همه اينها مثل الفاظشان كه ضروري كل است حقايقشان هم ضروري است و همه مسلمانان شهري و كوهي و سياه و سفيد و پير و جوان اين حقايق را ميفهمند كه بچه نحو و بچه كيفيت است و بنا بر اين آيا همه از علماي رباني هستند و آيا علما و حكما هم در اين بابها اختلافي نكردهاند و همه بيك طور گفتهاند ؟ اگر عقيده جناب آخوند اين است روي سخن من هم مطلقا با ايشان نيست و اگر اين طور نيست كه همان است كه فرمودهاند مردم عموما معاني و حقايق اين ضروريات را نفهميدهاند لفظي را همه با هم ميگويند و در معني آن هر كسي خيالي ميكند و خيال خود را ضرورت مسلمين ميپندارد در حالي كه حق مطلب و حقيقت آن همان است كه خدا و رسول فرمودهاند نه آنچه مردم بياطلاع شنيدهاند كه از ضرورت جز لفظ آن را نشنيدهاند يا شنيدهاند و نفهميدهاند . جائي كه مثل جناب آخوند كه شنيدهاند ضرورت اسلام اين است كه معاد جسماني است فرض كرده يعني عنصري است ، جائي كه ملاي مسلمين معني جسم را ندانسته باخبار و فرمايشات پيغمبر رجوع نكرده معني كتاب خدا را هم نميداند بلكه اقلا بكتاب لغت رجوع نكرده و معني جسم را نميداند ديگر از سايرين چه توقع بايد كرد ؟
و مثلا در همين مورد كه اعتراض كرده در معني جنت و نار كه خواستهاند تحقيق مطلب را بفرمايند و در حقيقت از مسائل غامضه دينيه است و عقول حكما هنوز در حقيقت اين دو متحير مانده است ايشان تعجب كردهاند كه آقا بمسلمانان توهين كرده و آنها را نادان پنداشته و خيال كرده ديوانه هستند كه ضرورت خود را نميدانند و محتاج به بيان آن هستند ، و اي كاش خود جناب آخوند [ص 108] تحقيق خود را در اين موضوع نگاشته بودند تا اقلا همه مستفيض ميشدند ولي از فحواي كلمات و ساير اعتراضاتشان پيداست كه خيال كردهاند فرضا بهشت يك باغ بسيار بزرگي است كه گنجايش تمام مرحومين را دارد و مثل همين باغهاي دنيائي است كه معهود همه ما است و اشجارش بهمين طور و انهارش بهمين شكل و هكذا حور و قصور و ساير صفات آن كه بيان شده حقيقتش همين صور دنيائي است كه ايشان ديدهاند و همه مسلمانان ميدانند ، و هكذا جهنم گودال بسيار بزرگي است كه پر از آتش و پر از مار و عقرب است بهمين اشكال كه معهود ايشان است و همينها هم مخلداً ميماند و زوال براي آنها نيست ، و تصور اين مطالب را همه مسلمين كردهاند و مطلب هم كه ضروري و اتفاقي است پس ديگر اشكالي نيست . و نميدانيم كه اگر اينطورها است چرا بعالم ديگر هنوز بايد برويم و راه باين درازي بهپيمائيم و ممكن بود همين جا را دار خلود قرار دهند ، و بنا بفرض جناب آخوند همه اين مراحل عنصري است عنصر هم همين است كه ايشان ديدهاند و فهميدهاند و ساير مسلمين هم ديدهاند و ضرورت دينشان شده ، ولي بايد بايشان بگويند كه اين توهمات براي امثال خودتان است و امروز مسلمين قانع باين خيالات و توهمات نميشوند و شعورشان زياد شده و از حرفها معني ميخواهند ، مسائل ضروريه هم بجاي خودش صحيح و درست است ولي بايد بقدر اقتضا معني آنها را بيان كرد و فرمايشات خدا و رسول را توضيح داد تا بصيرت پيدا كنند و امروز بهمان الفاظ ضروريه تنها نميتوان قانع شد و بايستي معني فهميد و سابق هم همين طور بود و هميشه بناي ملك بر همين است كه شخص عالم و حكيم بلكه پيغمبر و امام مطلبي را بيان ميكند و اهل فهم حقيقت آن را بهر درجه كه استعداد دارند ميفهمند عوام و جهال هم بقدر فهمشان ميفهمند و گناهي بر آنها هم نيست و همانچه را كه فهميده در صورتيكه تسليم [ص 109] نموده بر او كفايت است و اهل نجات است ، ولي علما و اهل بصيرت قانع نميشوند و كنجكاوي ميكنند تا حق مطلب را بفهمند و مشكلاتشان زياد ميشود و اي بسا اختلافات و نزاعها كه در ميانشان پيدا ميشود ولي باز ميزان و مقياس حق و باطل بحمد الله در ميان هست و آن فرمايش خدا و رسول است كه تخلف از آن دو جايز نيست ، ولي شبهه در اين باب نيست كه مردم چون عموما اهل علم نيستند بلكه از پي ديانت هم نيستند و هر كدام بكار و كسب خود مشغولند و از مسائل دين پيجوئي نميكنند الفاظي را ميشنوند و بر خودشان خيالي ميكنند و همان را ضروري دين ميانگارند و اي بسا بر جماعتي هم كه اهل عناد و انكار نيستند و پشت بعلم نكردهاند و طعني هم بر علما ندارند و بكسب خود مشغولند حرجي هم نباشد و خداوند هم بر او نگيرد و شبهه نيست كه اين جماعت هم هر كدام بعقل خود چيزي ميفهمند و فهم اين قبيل مردم ضروري دين نميشود و بدرد خودشان ميخورد و توهمات جهال يا قشريين بدرد اهل فهم و ادراك نميخورد و مقصود پيغمبر صلي الله عليه و آله هم آن توهمات بيجا نيست بلكه همان است كه خودشان توضيح فرمودهاند حالا مردم عوام نفهميده باشند چه مانعي است و چه خوب شعري در اين معني گفته است ناصرخسرو علوي :
قول رسول حق كه درختي است بارور برگش تو را كه گاو توئي و ثمر مرا
باري زياده بر اين تفصيل لازم نيست .
و اما در حقيقت جنت و نار انظار حكما مختلف شده است و هر كسي بخيال خود چيزي فهميده و تحقيقي كرده و اين از فروع مسأله معاد است كه در اصل آن اختلافات بسيار شده و مجلسي مرحوم اعلي الله درجته در حدود بيست قول را در كتاب خودش ميشمارد و زياده بر چهل قول در اين باب از حكماي متقدمين نقل شده و من در صدد نقل و روايت هيچيك از آنها نيستم و اين رساله مختصر [ص 110] را از روايات و عقايد بيحقيقت نميخواهم پر كنم و البته حق همان است كه موافق فرمايش خدا و رسول و ضرورت اسلام است كه آن مرحوم هم همان را اختيار فرموده و معاد را جسماني ميداند و جنت و نار را هم جسماني ميداند و در اغلب مراحل همان ظاهر اخبار را روايت فرموده و تسليم مضمون آنها را نموده است و خود را آسوده و راحت كرده و شرط انصاف و تسليم هم البته همين است كه در موضوعي كه انسان سررشته ندارد حرف نزند و بصاحبش واگذارد البته حق همان است كه آلمحمد صلوات الله عليهم فرمودهاند خواه بفهميم و خواه نفهميم و در مقاماتي هم كه خود آن مرحوم خواستهاند بيان و تحقيقي از خود نمايند اشتباهاتي كردهاند و تحقيقشان با اخبار آلمحمد عليهم السلام مختلف شده و من در صدد نقل آنها هم در اين مقام نيستم زيرا ميدانم غرض ايشان جز تسليم امر آلمحمد عليهم السلام مطلبي نبوده منتهي اين است كه سهو مقسوم است و المعصوم من عصمه الله ، و بهر حال كه حق همان است كه ايشان و ساير علماء مسلمين قائل بآن شدهاند و ضرورت اسلام بر آن است كه معاد جسماني است و جنت و نار هم البته جسماني است و هر دو مخلوق خداوند عالمند و الآن موجودند ولي آنچه محقق است و در نزد اهلش واضح شده آن است كه تحقيق حقيقت معاد و فروع آن را از اول اسلام تا كنون كسي بتحقيق و توضيح مشايخ ما اعلي الله مقامهم بيان نكرده و شرح نداده و شاهد اين عرض كتب سابقين از علماي اسلام و حكما است كه در دسترس است ، و اما علماي حقه متقدمين اعلي الله مقامهم بطوريكه سابق هم در مقدمه اشاره كردم مطلقا در صدد بيان حقايق كتاب و سنت نبودهاند و معاذيري داشتهاند كه ديگر تكرار نميكنم و بصرف روايت ظاهر اخبار قانع شدهاند و ظاهر ضرورت را محكم كرده و نگاه داشتهاند جزاهم الله عن الاسلام و المسلمين خير جزاء المحسنين ، و اما [ص 111] حكماي متصوفه و آنها كه پيروي آنها را نمودهاند و در حكمت و فلسفه از يونانيين و سنيها گرفتهاند و خيالات خود را كه گاه بنام كشف خواندهاند جزو آنها كردهاند آنها هم از حقيقت بر كنار افتادهاند و گفتههاشان با قرآن و اخبار منافي است و تأويلات بعيده نمودهاند كه اساسا بناي شرع پيغمبر صلي الله عليه و آله بر آن تأويلات نيست ، و بيان حقيقت منحصرا همان است كه شيخ اوحد اعلي الله مقامه بيان فرموده و تفسير آيات كتاب و اخبار اهل بيت اطياب را با لسان حكمت و عقل بيان فرموده و با شرع مقدس تطبيق فرموده است بنحوي كه تمام مختلفات اخبار با بيان ايشان حل ميشود و مخصوصا توضيح و تفصيلي كه مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه در كتاب ارشاد و ساير تأليفات خود در مجملات فرمايشات شيخ اوحد اعلي الله مقامه فرموده است كه اسلام و مسلمين را سرافراز و مرهون منت و حكمت خود فرموده است كه ديگر بياني فوق بيان ايشان نيست و حجت را بر همه اهل علم و تحقيق و كساني كه ميخواهند تسليم امر آلمحمد عليهم السلام را داشته باشند تمام كردهاند ، و معذلك چون موضوع حقيقت اين امور از نظريات است تحكم بهيچكس نميشود و اگر واقعا با وجود نيت تسليم امر آلمحمد عليهم السلام طور ديگر هم بفهمد و اعتقاد نمايد باختيار خود او است و امري كه با كتاب خدا و اخبار اهل بيت بر كسي ثابت نشود وسعت دارد بر او كه شك و انكار آن را نمايد چنانچه امام عليه السلام دستور ميفرمايد ، منتهي اين است كه از ضرورت اسلام تخلف ننمايد و الا حكم كفر بر او جاري ميشود . خلاصه آنكه جميع اهل علم و تحقيق در اين بابها عقيدهٔ دارند و خيالي ميكنند و نميدانم جناب آخوند ضرورتي را كه خيال كردهاند كدام ضرورت است ؟ اگر اقرار بظاهر لفظ جنت و نار را ميگويند و جسماني بودن آنها البته صحيح است و ضرورت اسلام و مسلمين بر آن است و تخلف از آن هيچ مسلمان نميكند چه جاي [ص 112] عالمي ، و اگر فهم حقيقت آن دو را ميگويند ضرورتي در اين باب قائم نشده زيرا اولا عوام مردم يا مسلمين كه مطلقا فهم و تشخيصشان مناط نيست و عقلا و حكما در امور ظاهري محسوس عقل خود را تابع عوام نميكنند تا چه رسد بحقايق و امور غيبيه و مسائل نظريه ، و اگر منظورشان علما و حكما است كه عرض كردم اختلاف دارند و فقط علماي حقه و متشرعين و محدثين اتفاقشان تا همين جا است كه اقرار بجنت و نار و جسماني بودن آن دارند و در حقيقت آن يا سكوت دارند يا تحقيق لفظي كردهاند كه حل معما نشده و هر كسي هم چيزي گفته و اتفاقي در بين نيست . باري و بنده بيمقدار هم در اين مقام باندازه فهم ناقص و استنباطي كه از فرمايش مؤلف ارشاد العوام اعلي الله مقامه كه جميعش طبق اخبار و آيات بيان فرموده و از رأي و خيال خودش نيست نمودهام جملات مختصري در بعض كليات اين مسأله براي خالي نبودن اين رساله مينويسم و اما شرح تمام تفصيلات و جزئيات آن مستلزم نوشتن كتاب بزرگي است كه در صدد آن نيستيم و سعي دارم با همان زبان عاميانه خودم عرض كنم و اگر مطالعهكننده از اهل علم است ان شاء الله عالمانه تعمق نمايد .
پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم جل شانه جميع اين خلق را از دو جهت تركيب فرموده و هيچ چيز در عالم نيست كه مركب نباشد و خلق بسيط معقول نيست و عبارتي كه بعض حكما گفتهاند كه « عقل و ما فوق آن بسيط است » علاوه بر دلايل مثبته كه بر اشتباه آنها داريم خود اين عبارت رد ميكند آنها را و همين كه گفتهاند « عقل و ما فوق آن » كه فوقي هم براي آن فرض كردهاند دليل اشتباه آنها است زيرا فوق اگر خود عقل است كه فوق يعني چه و اگر غير او است و دو چيز است كه خود اين دليل تركيب است ، و بهر حال كه خلق بسيط وجود ندارد و اقل تركيب دو تاست و تمام خلق صاحب دو جهتند و [ص 113] خداوند ميفرمايد و من كل شئ خلقنا زوجين كه اگر زوج را بمعني فرد بگيريم دو تا ميشود و اگر بمعني زوج بگيريم چهار ميشود و بهر دو معني در قرآن و لغت استعمال شده و در اين مقام هم بهر دو معني صحيح است منتهي آنكه اجمالش دو و تفصيلش چهار است ، و بهر حال كه اقل تركيب دو تا است و خلقي نيست كه خالي از دو جهت باشد زيرا بديهي است كه هر خلقي را جهتي است بسوي خالقش كه مخلوق او است و اثر او و نور او است و تابع او است و معلول او است و شعاع او است و بر صفت او است و جهتي دارد بسوي نفس خودش كه بهمين جهت خودش خودش است و غير خودش نيست و اسم معين و صفت معين و شكل معين پيدا كرده و از ساير چيزها تميز داده شده ، مثلا فرض كن ميگوئيم آسمان پس آسمان جهتي بخالق دارد كه وجود و هستي او است و از نور خدا و فعل خدا و امر خدا خلقت شده و صاحب آثار و حركات است و اين جهت منسوب بخداست و منسوب بديگري نيست براي اينكه غير خدا خالقي نيست و لا فاعل في الوجود الا الله و الله خالق كل شئ و منسوب بخودش هم نيست براي اينكه خودش هم خالق خودش نيست و امام ميفرمايد انت ماكوّنت نفسك و ماكوّنك من هو مثلك پس اين جهت صرفا بخداست و غير جهت خودش است ، و جهتي هم دارد بسوي خودش كه بهمان جهت آسمان شده و زمين نشده و صورتي غير زمين دارد و اثري غير او و كمالي غير او دارد پس غير زمين است و كمالات خاصه زمين را ندارد پس غير زمين شده و محدود بزمين شده و قرين آن شده و اسمش عليحده و صفتش عليحده شده است . حال اين مطلب را اگر درست متوجه شدي عرض ميكنم در قرآن و اخبار و اصطلاح حكما براي اين دو جهت اسم گذاردهاند و جهت اول را كه جهت خدائي است جهت نور ميگويند و جهت خير و جهت امر خدا و از اين قبيل اسماء ميگويند و جهت دويم را كه بخودش هست جهت ظلمت و نقص و شر [ص 114] و از اين قبيل ميگويند زيرا جهت اول كه از امر خداست شبيه بامر خداست و بر صفت او است پس كيفيتي و حدي ندارد همان طور كه امر خدا حد ندارد و غير ندارد و آنجا كه ميتوانستي بگوئي آسمان غير از زمين است درست ميگفتي و اما اگر بگوئي آسمان غير از امر خداست درست نگفتهٔ بجهت اينكه امر پروردگار غير ندارد و هر چه هست از او است پس بنا بر اين جهتي هم كه بامر خداست همين طور است و شبيه باو است و غير ندارد و حد ندارد پس نقص ندارد و ظلمت ندارد بجهت اينكه ظلمت از نقص است و جهت خودي را كه گفتيم نقص و شر است در مثلي كه زديم محسوس مشاهده كردي كه اين نقص فقط از جهت خودي است و آسمان از جهتي كه غير زمين شده همان جهتي است كه كمال زمين را ندارد و نداشتن آن كمال البته نقص است همان طور كه زمين كمال آسمان را ندارد پس از اين جهت ناقص است ، زيد كمال عمرو را ندارد بهمين جهت ناقص است و عمرو كمال زيد را ندارد بهمين جهت ناقص است و اين نقص ناشي از خودي آنها است و زبان آسانتري ندارم كه مطلب را واضحتر بگويم و دوست ميداشتم كه از اهل حكمت بودي و ميديدي كه چطور بيانات غامضه حكما را كه فهم آن حظ هر كسي نيست باين زبان عاميانه توضيح كردم پس محسوس شد كه اين دو جهت در جميع خلق هست و هيچ خلقي از اول ما خلق الله گرفته و ما دون خالي از اين دو جهت نيست .
و اين مقدمه را كه دانستي عرض ميكنم جميع خلق كه صاحب اين دو جهت هستند بطور اختلاف از اين دو جهت دارند بعضي جهت خدائي در آنها زيادتر است و جهت خلقي كمتر و بعضي بالعكس و هر خلقي كه جهت خدائي زيادتر دارد بخداوند نزديكتر است و آنكه كمتر دارد از خداوند دورتر است و اگر خواسته باشند براي توضيح بيان اين مطلب را مجسم نمايند كه چگونگي اين اختلاف را بفهمي گاه در كلام حكما تعبير بمثلثين متداخلين [ص 115] ميآورند و مطلب همين است كه گفتيم و مراد از اين نزديكي و دوري هم نزديكي بصفت خداست و دوري از صفت او نه اينكه خلقي بذات پروردگار نزديك ميشود يا دور ميشود و ذات او قرين خلايق نميشود و لكن هر خلقي كه بصفت خدا نزديك شده يعني خود را بصفات او آراسته و در كون و شرع امتثال امر او را نموده او نزديك است و اول است و از ديگران جلو افتاده ، و امر خدا صفت او است و هر كه از صفات او دورتر است و امتثال اوامر او را كمتر كرده عقب افتاده و نقص و ظلمت در او زيادتر است پس جهت خودي او بيشتر است ، پس طائفه اول سابقين و مقربين هستند علي اختلاف مراتبهم كه بر ديگران پيشي گرفتهاند و نزديك بخدا شدهاند بسبب عبوديت و بندگي و عبوديت جوهرهايست كه كنه آن ربوبيت است يعني جهت ربوبي نه ذات پروردگار ، و طايفه دويم فجار و كفار و منافقين شدهاند كه امر پروردگار و صفت او را كه عبوديت است پوشيدهاند و پنهان كردهاند و خودي خود را نشان دادهاند و برأي و هواي خود راه رفتهاند و امتثال امر او را ننمودهاند و جهت خودي را در خود زياده كردهاند و البته بر حسب اختيار خود اينطور كردهاند زيرا خلق خدا عموما مختارند ، آيا نه اين است كه جميع خلق اثر مشيت پروردگارند و جهتي بمشيت كه امر خداست دارند و مشيت هم مختار است زيرا اختيار صفت خداست و جميع صفات خود را در مشيتش بروز داده ؟ پس اين صفت در جميع خلق خواهد بود زيرا هيچ خلقي فاقد جهت خدائي و ربوبي نخواهد بود پس صاحب اختيار است پس بهر اندازه كه حكايت نور و صفت پروردگار را ننموده و صفت پروردگار را محدود و ناقص نموده اين نقص از خود او است زيرا صفت پروردگار ناقص و محدود نيست و ليس لصفته حد محدود پس جبر در خلقت پروردگار محال است ، و سخن در اين مطالب نيست و قدر اين جملات را كه خداوند خواست و بر قلم اين ناچيز جاري شد [ص 116] بدان كه باين توضيح در جائي نميبيني ، سخن در اين بود كه اين دو جهت در جميع خلق هست پس باين قاعده معلوم شد كه در خلق اول كه اقرب جميع خلق است بخداوند جهت خودي كمتر است باندازهٔ كه قابل ذكر نيست و در مثل باندازه قطره سركهايست كه در درياي محيط بريزند و لا تشبيه يعني اثري از خودي در آن مقام نيست و پيغمبر (ص) فرمود براي من هم شيطاني است و لكن تسليم شده ، و همچنين در درجه دويم و درجات مترتبه امر باين قياس است كه در هر خلقي كه جهت خدائي بيشتر است بخدا نزديكتر است و صفت خدا در او غالب است و نسبتش بخدا داده ميشود و خداوند او را از خود ميخواند و هر چه باشد از خداست ولو جمادي باشد كه پائينترين خلق خداست فرضا مسجد است كه از سنگ و خاك ساخته شده معذلك خداوند مسجد را نسبت بخود ميدهد و ان المساجد لله تا ميرسد بدرجه خلايقي كه نور و ظلمت يعني جهت خدائي و خودي در آنها مساوي است و از آنجا كه سرازير ميشود مقام خلايقي است كه جهت خودي در آنها زيادتر و جهت خدائي كمتر است و اين دسته از صفت پروردگار و رحمت پروردگار دور افتادهاند و اجابت امر پروردگار را ننمودهاند و امتثال امر او را نكردهاند و بهمان اندازه اجابت و اطاعت و امتثال نمودهاند كه موجود شدهاند و خود را نمايانيدهاند و صفت نقص و ظلمت خود را نشان دادهاند پس موجود شدهاند بامر پروردگار اما موجود بسيار بدي و موجود ظلماني و ناقصي شدهاند و صفات خير و كمال و نور كه جميعا اثر مشيت و امر او است پوشانيدهاند و اضداد آن را نشان دادهاند و اگر چه در جميع ملك غير خدا و مشيت خدا و آثار مشيت خدا چيزي نيست و حكما گفتهاند ليس الا الله و صفاته و اسمائه و درست گفتهاند و امام عليه السلام ميفرمايد ليس الا الله و فعله و نوره و مطلب يكي است حرف اينجا است كه اگر صفت خدا و فعل خدا را بر صرافت خود گذاردي و [ص 117] تغيير ندادي و كونا و شرعا امتثال نمودي و حدي بر او قرار ندادي جميعش خير و نور و كمال است و اگر برأي و هواي خودت محدودش كردي شر و ظلمت ميشود و ضد صفت پروردگار ميشود زيرا صفت پروردگار محدود نبود .
خلاصه مطلب اين شد كه جميع خلق اولين و آخرين صاحب سه درجه ميشوند : درجه اول از اول خلق تا حد وسط و درجه دويم حد وسط و درجه سيّم پائينتر از حد وسط تا آخر خلق كه آخري هم براي خلق نيست همچنانكه اولي هم باين معني كه منتهي بذات پروردگار بشود براي او نيست . پس قسمت اول يعني آن خلقي كه جهت نور و خدائي آنها زيادتر است خداوند آن مقام را در قرآن علّيين خوانده است كه ابرار و نيكوكاران جايشان آنجاست و ان الابرار لفي عليين و قسمت پائين كه جهت خودي آنها بيشتر است سجّين خوانده است و آنجا جاي بدكاران است و ان الفجار لفي سجين و درجه وسط را اعراف خوانده است و اينكه در آيه شريفه است و علي الاعراف رجال يعرفون كلا بسيماهم مراد از مقام اعراف حد وسط است و در جائي بنام سور خوانده است و فرموده است و ضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب و مراد از سور در اين مقام همان اعراف است كه باطنش رحمت و عليين است كه طرف بالاي آن باشد و ظاهرش عذاب و سجين است ، پس علييني داريم و اعرافي و سجيني و عليين را در قرآن و اخبار بنامهاي ديگر هم خداوند خوانده است مثل فردوس و عاليه ، نعيم ، عدن ، مقام ، خلود ، مأوي ، دار السلام ، كه اسم نوعي همه اينها عليين است و اين اسامي مختلفه هم اشاره بمقامات و درجات مختلفه آن است و ما در فارسي بهمه بهشت ميگوئيم ، و سجين هم باسامي مختلفه خوانده شده مثل جهنم و لظي ، حطمه ، سعير ، سقر ، جحيم ، هاويه و اسم نوعي همه سجين است و اين اسامي هم البته هر كدامش اسم مرتبهٔ از مراتب او است كه بهر يك دَرَك ميگوئيم ، و اما [ص 118] اعراف هم مقامي است در وسط كه نه بهشت است و نه جهنم و تفصيلي دارد كه مشايخ (اع) در جاي خود بيان فرمودهاند و در كتاب ارشاد هم تفصيلي دادهاند . پس بهشت و جهنم عبارت از اين دو قسمت خلق است كه هميشه بودهاند و خواهند بود و جميع خلق اولين و آخرين در اين دو مقام محشور ميشوند و اختصاص باناسي تنها هم ندارد زيرا ساير خلق هم بندگاني هستند و امتهائي هستند امثال ما و تو و همه عبوديت و تسبيح ميكنند و بر خودشان كاري ميكنند و اگر كار خوب ميكنند در عليين هستند زيرا كار خوب صفت خداست و اگر كار بد ميكنند در سجين هستند و كار بد از جهت خودي و از شيطان است و در دار قرب پروردگار و غلبه نور او كار بد نميشود پس كار بد و صاحب او هر دو در سجين است منتهي اين است كه بهشت و جهنم هر خلقي باندازه خود اوست و در مقامي است كه خود آن خلق موجود باشد و معقول نيست كه بهشت و جهنم كسي در جائي باشد كه خود او نيست و هر كسي البته در مقامي است و جائي كه از آنجا خلق شده پس آسمان در آسمان است و زمين در زمين و انسان در مقام انسان و حيوان در مقام حيوان و هكذا ، و اگر شرط ميكردي كه بظاهر اين كلمات عاميانه من ننگري و بچشم خدائي نظر كني و عادات و اغراض مثل جناب آخوند ما را كنار بگذاري بتو نشان ميدادم كه جاي هر خلقي در كجا است و بهشت و جهنمش كدام است پس ملتفت باش كه جاي هر كسي در مقامي است كه آنجا خلق شده و مرادم اين مكان عرضي زماني دنيوي نيست ، نميبيني من در كرمان خلق شدهام و ممكن است بروم در يزد و شخص يزدي كه در يزد خلق شده ممكن است برود اصفهان پس جاي حقيقي من و او در كرمان و يزد نيست و جاي حقيقي هر كسي آنجا است كه از آنجا منفك نميشود و جاي ديگري نميشود و آنجا كه جاي من هست و جاي زيد هم هست و جاي عمرو هم هست اختصاصي بمن نخواهد داشت ولي براي هر كسي [ص 119] خداوند جاي حقيقي قرار داده پس جاي حقيقي آن درجه از نور و ظلمت است كه هر كسي از آن درجه گرفته شده و تركيب شده در روز اول كه نه زيادتر خواهد شد نه كمتر و نه بالاتر ميرود نه پائينتر و نه به يمين ميرود نه به يسار و مقام و جاي معلوم هر كسي آنجا است و خداوند ميفرمايد ما منا الا له مقام معلوم ، و شيخ مرحوم اعلي الله مقامه ميفرمايد كه جميع افراد كاينات در جاي خود مثل ميخ در ديوار ثابتند و حركت نميكنند ، و البته مضمون اخبار است كه باين تعبير ميفرمايند ، و ذره بيمقدار هم آنچه عرض ميكنم مضمون فرمايشات ايشان و اخبار و قرآن است پس اطمينان كامل داشته باش ، پس مقام و جاي هر كسي آن درجهايست از نور و ظلمت كه از آن دو خلق شده و تركيب شده پس در آنجا صاحب صورتي و صفتي شده چنانكه دانستي و در آنجا كه زيد تركيب شده ديگر عمرو نيست و زيد تنها و فرد است و تنها ميآيد و تنها ميرود و خداوند ميفرمايد همه تنها پيش من ميآئيد ، پس اگر شخص جهت خدائيش زيادتر شد بر صفت خدا شد و منسوب باو شد و آنجا عليين است كه مخلوق آنجا اين طور است ، و اگر جهت خوديش زيادتر شد از خدا دور شد و بر صفت شيطان شد و صورت او صورت شيطان شد و صفت خودي او زيادتر شد و آنجا سجين است چنانكه دانستي .
پس حالا كه جاي حقيقي هر كسي را دانستي و دانستي كه هر كسي در مقام حقيقتش صاحب صفتي شد و صورتي بخود گرفت و مبدء هر كسي همان صفت و صورت شد پس هر كسي در مبدء خودش و جاي حقيقي خودش البته صفتي دارد يعني اثري دارد زيرا جميع خلق خدا صاحب اثرند زيرا صادر از مشيت خدايند و مشيت خدا مؤثر است پس آثار او هم مؤثر است پس تمام خلق اولين و آخرين مؤثر هستند حتي جمادات ، پس فلفل هم مؤثر است ترياك هم مؤثر است ، او تحريك ميكند و آن ديگري تخدير و اثر هر دو از خداست و لا مؤثر في الوجود الا الله مشرك نيستم ، پس موجودات [ص 120] زميني كه مؤثرند ، آسمانيها و اين كواكب و نجوم البته مؤثرند ، پس آن علما كه نوشتند كواكب مؤثر نيستند و تحصيل علم نجوم هم حرام است اشتباه كردند و بعضي از اخبار كه باين مضامين وارد شده و تعليم و تعلم نجوم را حرام كردهاند نسبت بآنها است كه اين كواكب را مؤثر بالاستقلال دانستهاند و بمذاهب باطله ارباب هياكل معتقد شدهاند . خلاصه عرضم اينها نيست پس هر خلقي اثري دارد زيرا خلق خداست و خدا مؤثر است و خلق او اثر دارد و خلقي كه اثر ندارد وجودش لغو است و لغو از حكيم صادر نميشود . حال فارسيتر عرض كنم اثر هر چيزي آن كاري است كه از او سر ميزند و عمل او اثر او است پس هر خلقي عملي ميكند و كاري ميكند و آن كار را بامر خدا ميكند بجهت اينكه كار حركت است و حركت از خداست و لا محرك في الوجود الا الله و هر خلقي كار خاصي ميكند كه مناسب جاي او و درجه او است و خدا ميفرمايد و لكل درجات مما عملوا يعني براي هر كسي درجهايست از عمل او ، پس عمل او است كه بهشت او است يا جهنم او است پس جاي حقيقي هر كسي عمل او است يعني صفت او است و جاي شخص در صفات او است ، و آيا ممكن است كسي را بهبيني در غير صفت خودش ؟ نه والله ممكن نيست زيرا ذوات و حقايق هيچوقت ادراك كرده نميشود و شناخته نميشود جز در صفات و صور آنها ، تو زيد را ميشناسي بصفت علم فلان و خلق فلان و قامت فلان و رنگ فلان و لباس فلان كه همه اينها صفات او است نه ذات او پس جاي زيد در اين صفات است نه جاي ديگر ، پس ميگوئيم همين كه خداوند خلق را در عالم ذر خلق فرمود كه آنجا جاي حقيقي انسان است و آنجا صاحب شعور و ادراك شدند و خود را شناختند پس شاهد بر نفس خود شدند و شهادت بربوبيت پروردگار دادند و عبوديت پروردگار نمودند بهشتشان همان جا شد و بهشتشان همان شاهد شدن و جواب گفتن آنها بود زيرا كه اين شهادت عمل آنها و كار [ص 121] آنها بود در آنجا ، و اگر در آنجا انكار هم نمودند جهنمشان همان جا شد زيرا بهشت و جهنم هر كسي صفت خود او است و صفت هر كسي در نزد خود او است نه جاي ديگر و صفت و موصوف مقرون يكديگرند و بهمين جهت ذات پروردگار را حضرت اميرالمؤمنين از صفت منزه ميفرمايد و كمال التوحيد نفي الصفات عنه پس صفت و موصوف هر دو در خلقند و مقرون يكديگرند پس بهشت و جهنم انسان مقرون بخود او است و عبارت از عمل او است كه با خود او است ، در دنيا با خود او است و امام عليه السلام فرمود كه شما الآن در بهشت هستيد دعا كنيد كه از بهشت خارج نشويد ، و البته بهشت ما همان دوستي ما است و اعمال متفرعه بر آن دوستي ، و در قبر هم عمل انسان قرين او و رفيق او است پس خلق در عالم ذر يعني عالم حقيقت اگر اهل عليين هستند ذاتشان نور خدا و صفتشان اعمال خير است و مؤمن از نور خدا خلق شده و در رحمت خدا رنگ شده و اين رنگ صفت مؤمن است كه عمل او است و اگر از اهل سجين است ماده او ظلمت است و عمل او و صفت او كارهاي بد است كه عينا جهنم او است ، و بدين مضمون آيات و اخبار بسيار البته ديدهايد كه ما اختصارا ترك ميكنيم ولي ناچاريم براي توضيح كه بداني از خود نميگوئيم بعضي را روايت كنيم .
پس از آنچه گفتيم نتيجه ميگيريم كه بهشت و جهنم عين عمل انسان است و بنا بر اين كه آن دو دار مكافات و مجازات هستند و انسان در بهشت يا جهنم جزاي خود را بايد بهبيند پس جزا عين عمل شد و با مقدمات گذشته نبايد اشكال زيادي در اين باب بكني زيرا هر خلقي ذاتي دارد و صفتي ، ذات او همان حصه خدائي و حصه خلقي است كه خداوند بيد قدرت تركيب فرمود و غير او چيزي نيست پس ثابت و لايتغير است و صفت او همان صورتي است كه از تركيب اين دو حادث شده و اين صورت هم مختص بآن ذات است و از ديگري نيست و ذات ممكن است در صفات بسياري [ص 122] جلوه نمايد اما جميعا صفت خود او است ، مثلا زيد است گاهي ميايستد گاهي مينشيند گاهي راه ميرود اما همه اينها صفت او است و خودش موجد اين صفات است نه كسي ديگر ، پس اين صفات آثار خود او است و اعمال خود او است و شعاع خود او و نور خود او است ، مثلا در حال ايستادن زيد است كه ايستاده و در حال نشستن زيد است كه نشسته و كسي ديگر نيست يعني اين صفات و آثار از كسي ديگر نيست باين جهت كه همه اين آثار تابع زيد است و از فعل او و حركت او ايجاد شده و اگر اين آثار از ديگري بود از زيد صادر نميشد و اثر ديگري ميشد ، و از همين مثل ميفهمي كه ذات زيد هم در هر حال و در هر صفت و در هر لباس زيد است و تغيير نميكند پس هر ذاتي در عالم بهمين طور است و هيچوقت هيچ ذاتي تغيير نميكند و ذات ديگري نميشود و هر چيزي خودش خودش است لاغير ، پس هر چيزي در عالم قائم بمؤثر خودش است و تابع ذات ديگر نميشود پس هيچ چيز در ملك خدا تابع چيز ديگر نيست مگر اينكه از نور او باشد يعني بايجاد او و وسيله او ايجاد شده باشد مثل همان كه عرض كردم ايستادن زيد تابع زيد است و نشستن او تابع او ، و اما چيزهاي ديگر كه بايجاد زيد موجود نشده تابع زيد نميشود و جزاي او هم نميشود و خداوند هم چيز ديگر را جزاي زيد قرار نميدهد زيرا جزاي هر كسي بايد لازم او باشد و مملوك او باشد و مملوك واقعي انسان جز صفت خود انسان و عمل خود انسان نيست و صحيح است كه بهشت و جهنم را خداوند بانسان ميدهد اما اگر خيال كني خداوند چيز ديگري را كه مخلوق و مملوك تو نيست بيجهت بتو ميدهد در مقابل كار خوبي كه كرده باشي فرضا فلان حوريه يا فلان باغ يا فلان درخت ميوه و فلان نهر عسل يا شير كه هر يك براي خود خلق مستقلي هستند خداوند آنها را در جزاي عمل مؤمني قرار بدهد يا مثلا آتشهاي معيني كه در ملك خود خداوند خلق كرده يا مارها و عقربها و [ص 123] موذيات ديگر را كه هر يك خلق مستقلي هستند اينها را عذاب كافري قرار ميدهد اين اشتباه و خيال ناداني و عوامانهايست زيرا هر چه غير از صفت تو و عمل تو است براي خودش خلق مستقلي است و صاحب ذاتي است و صفتي و حشري و نشري بر خودش دارد و نوكر من و تو و مملوك من و تو نيست و خداوند هم بدون جهت و سبب آنها را ملازم من و تو قرار نميدهد و ملزم و مجبور نميفرمايد و در آخرت هر كسي تنها است و هيچ چيز با او نيست و بدرد او نميخورد جز آنچه خودش كسب كرده و خداوند ميفرمايد جئتمونا فرادي كما خلقناكم اول مرة پس همه چيز در آخرت تنها است و با او نيست جز عمل او كه اكتساب خود او است لاغير و آنچه را كه بمؤمن وعده شده از نعمتهاي مختلفه يا بكافر وعده شده از عذابهاي مختلفه جميعا اعمال خود آنها است كه در آخرت بآن صورتها ميشود ، و اينكه ميبيني در دنيا چيزهائي مملوك تو ميشود و در حكم مال تو است اينها احكام عرضيه دنيوي است و حقيقتي ندارد و بهمين جهت ثبوتي و دوامي هم ندارد ، فرضا تو اگر غلامي داري اين حقيقةً مملوك تو نيست و چهار روزي بحكم ظاهر شرع مملوك تو شده آنهم مملوكي كه خداي خودش خلقش كرده و روزيش ميدهد و موت و حيوة او هم در دست تو نيست حتي واجب نيست هميشه مملوك تو باشد و اگر شارع مقدس حكم فرمود كه او آقا باشد و تو غلام فورا قضيه برعكس ميشود و اگر او هم حكم نكرد خود غلامي كه امروز غلام تو است فردا ميگريزد و ديگر تو غلام نداري يا ميزند تو را ميكشد مثلا ، پس اين نوع مملوكيت دنيوي مملوكيت حقيقي نيست و خوب هم نيست ، فرضا زن تو در دنيا بحكم شرع بايد تابع و فرمانبردار تو باشد اما ميبيني كه غالبا بر خلاف ميل تو حركت ميكند و بآنجا ميرسد كه از تو طلاق ميگيرد و زن ديگري ميشود ، حالا اگر حور و غلمان بهشت اين طور باشند كه نميشود ، امروز حوريه تو باشد و فردا براي ديگري يا [ص 124] اين باغ امروز مال تو باشد فردا مال ديگري ، و اگر خيال كني كه آنجا وضع ديگر است و خداوند اينطور قرار نداده و اين اختلافات نيست عرض ميكنم چه كيفيت است كه اينطور نيست ؟ اگر آنجا هم امور مثل دنيا است كه دنيا است و اگر نيست بايد فهميد كه چه كيفيت است ، فرضا غلام تو امروز در دنيا ميلش ميرسد كه غلام تو نباشد فرار ميكند ، فردا در قيامت ميگوئي خداوند او را مجبور ميفرمايد چرا و براي چه بايد مجبور شود و چرا خدا بدون اقتضاي ميل او اين ظلم را العياذ بالله ميكند و خداوند ظلمكننده به بندگان نيست ، اگر ميگوئي خدا در آنجا غلامي خلق ميكند يا حوريهٔ ايجاد ميكند كه ميلي غير از ملازمت و بقاي با تو نداشته باشد ميگويم اولا اين حرف عاميانهايست و كيفيت خلق كردن خدا اين نيست و اين عمل عمل محتاج است و خداوند بينياز از تو و از بهشت تو و جهنم تو است كه مخصوصا در صدد برآيد و براي تو خلقي بكند بميل خودش ، ولي خلق پروردگار باقتضاي مخلوق و سؤال و دعاي خود مخلوق است قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم يعني اگر دعا و مسألت خود خلق نباشد خداوند آن خلق را ايجاد نميفرمايد ، حال كدام خلق است كه از خدا سؤال كرده و دعا نموده كه خدايا مرا خلق كن كه جزاي عمل فلان باشم غلام او باشم يا حوريه او باشم يا باغ او باشم ، و كدام مار و عقرب است كه از خدا سؤال كرده كه خدايا مرا خلق كن كه در جهنم بسوزم و ضمنا فلان كافر را هم در آنجا بگزم ، اين خيالات پوچ است ، و لكن آن خلقي كه ذاتا اقتضا دارد كه خدا او را خلق كند و ملازم تو باشد و نعمت يا عذاب براي تو بشود آن همان خلقي است كه خداوند بوسيله خود تو خلق فرموده كه عمل خود تو باشد و كار خود تو باشد و چيزي كه بوسيله غير تو خلق شده تابع وسيله و سبب خودش است و نزد تو نميآيد و مملوك تو نميشود و مناسب تو نيست براي اينكه اثر غير تو است و اثر غير با غير است مثل اينكه نور [ص 125] چراغ زرد با چراغ زرد ميرود و نور چراغ سبز با چراغ سبز ميرود ولو اينكه بالعرض دو چراغ مختلف را در يك اطاق چند ساعت بگذاري و نور آنها مخلوط بشود وقتي كه هر يك را بجاي خود بردند نور هر چراغي با خود او ميرود ، پس بايد بداني كه جزاي تو در آخرت همان است كه اثر تو باشد و عمل تو باشد و در آخرت هيچكس بار ديگري را بدوش نميكشد و خدا ميفرمايد لاتزر وازرة وزر اخري . پس بدان اي برادر كه جزاي ما در آخرت اعمال خود ما است و عين اعمال است نه چيز ديگر و آنجا حكايت اين دنيا نيست كه فرضا در بازار پول ميدهي و در ازاء آن خربوزه ميگيري حالا در اينجا هم عملي ميكني و اين بمنزله آن پولي است كه ميدهي و در ازاء اين عمل آنجا حور و قصور و ساير نعمتها را ميگيري اينها خيالات واهي است و مثل آخوند ما خيال مكن كه اينها از ضرورت اسلام است ، و ملتفت باش كه هيچ نيست جز تو و عمل تو ، و جزاي تو همان عمل تو است كه در دنيا باين صورتها است بصورت نماز است روزه است خوشخلقي است صدقه است كمك برادر است محبت اخوان است و هكذا و در آخرت بصورت حقيقي خودش بروز ميكند و اعراض دنيوي ميريزد و حور و قصور و انهار و اشجار بايد بشود ، اگر از اين اعمال داري مطمئن باش و الا ول معطلي كه كس نخارد پشت تو جز ناخن انگشت تو . در آخرت ولو همه چيز موجود است ولي هر كدام صاحب معين دارد و خود بخود مال من و تو نميشود و آنجا هر كه هر چه دارد ابد الدهر مال او است . خلاصه كه اگر بخواهيم بنويسيم هر قدر بخواهيم ممكن است ولي غرض ما اختصار بود .
عرض كرديم كه جزاي آخرت يعني بهشت يا جهنم همان وصف خود انسان است خداوند هم همين طور امر فرموده ميفرمايد سيجزيهم وصفهم يعني وصف اشخاص جزاي اشخاص است ، و ميفرمايد و ماتجزون الا ما كنتم تعملون يعني جزا داده نميشويد مگر [ص 126] آنچه عمل ميكنيد ، پس عمل هم همان وصف انسان شد كه مكرر تكرار كرديم و انما هي اعمالكم ترد اليكم جز اين نيست كه همان اعمال شما است كه برميگردد بشما ، و كلمات خدا و ائمه اطهار را باصطلاحات و خيالات آخوندي معني مكن كه يعني نتيجه اعمال شما است كه بشما برميگردد كه فرض كني همان طور كه در دنيا معهود است كه نتيجه غير از مقدمه است و عوض غير از معوض و جزا غير از عمل است فرضا فلان كس در بازار بكسي فحش گفته ميبرند او را چوب ميزنند يا حبس ميكنند ميگوئيم اين چوب و حبس نتيجه عمل تو و فحش تو است در حالي كه چوب خوردن غير از فحش دادن است گمان كني در آخرت اين طور است و چيز ديگر را در ازاء چيز ديگر ميدهند ، اينطور نيست و تصريح فرمودهاند كه انما هي اعمالكم ترد اليكم يعني آنچه بشما برگردانده ميشود عين همان اعمال شما است لاغير ، و خداوند ميفرمايد باهل جهنم ذوقوا فتنتكم يعني بچشيد فتنه خودتان را ، يعني همان فتنه كه كرديد الآن طعم آن را بچشيد و چيز ديگر نيست و آيات ديگر هم در اين معني داريم كه الآن مجال تتبع ندارم .
و اما اخبار اين موضوع از احصا خارج است و جميع آنها هم براي غير اهل فن فهميدنش مشكل است و با علم اصول و فقه هم فهميده نميشود و حكايت خرفروشي يا مسأله طهارت و نجاست نيست و بعض را فعلا از همان كتاب مبارك ارشاد نقل ميكنيم كه در آنجا نقل بمعني فرموده است از آن جمله است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمودند كه داخل بهشت شدم پس ديدم در آن ملائكهٔ كه بنائي ميكردند خشتي از طلا و خشتي از نقره و بسا بود كه بنا نميكردند پس گفتم بايشان كه چرا گاهي بنا ميكنيد و گاهي نميكنيد گفتند كه انتظار نفقه ميكشيم گفتم نفقه شما چيست گفتند كه گفتن مؤمن است در دنيا سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر و چون بگويد بنا كنيم و چون نگويد نكنيم و حضرت صادق عليه السلام فرمودند كه زمين قيامت آتش است مگر سايه مؤمن كه صدقه او سايه بر او [ص 127] ميندازد . عرض ميكنم شايد در اين كتاب و در جاهاي ديگر تكرار كردهايم كه غالب خيالات واهي و نادانيهاي ما از بيمعرفتي بخدا و رسول و ائمه اطهار است كه كلمات آنها را بر متعارف اين خلق منكوس و دروغگويان و مجازگويان حمل ميكنيم و بر معني حقيقي حمل نميكنيم اين است كه پي بحقايق فرمايشات ايشان نميبرند و اگر حكيمي بر آنها معني كرد تكذيب ميكنند يا ميگويند تأويل كرده و معني تأويل را هم نميفهمند پس متعمق بشو در فرمايشات ، ببين ميفرمايند خشت طلا و نقره قصر بهشت عينا همان تهليل و تسبيح خود مؤمن است نه اينكه قصري از ديگري براي او ميخرند يا باو ميبخشند ، قصور ديگران آنجا خريد و فروش نميشود ، ميفرمايد صدقه مؤمن در آخرت سايه بر سر خود او ميندازد و اگر در آنجا سايه ديگران بر سر تو هم سايه ميانداخت كه غصه نبود مثل اينكه در دنيا درخت من بر سر تو سايه مياندازد و درخت تو بر سر من سايه مياندازد و آنجا مطلب اين نيست ، و حضرت صادق (ع) ميفرمايند در آخرت هر چيزي باصل و جوهر خود برميگردد ، و جوهر تو است كه اگر سايه هم در دنيا تحصيل كرده آنجا اسباب راحت او است و اگر نكرده ندارد ، و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود سخا درختي است در بهشت كه شاخهاي آويخته دارد هر كس سخي است بشاخهٔ از آن آويخته است و او را ميكشد به بهشت و بخل درختي است از درختهاي جهنم و شاخهاي آويخته دارد هر كس بخيل است بشاخهٔ از آن آويخته و او را بجهنم ميكشد . عرض ميكنم عينا اين شاخِها كه ميفرمايد حكايت همان قصر طلا و نقره است كه ماده اين شاخِها همان سخاوت يا بخل شخص مؤمن و كافر است كه اگر مؤمن در اينجا سخاوت كرد آن شاخه هم بآن درخت ميرويد و اگر نكرد نميرويد و حكايت درختهائي كه تو ديدهٔ نيست كه اگر شاخه آن را تو گرفتي مال تو است اگر ديگري گرفت مال او است بلكه اين شاخه درخت سخا عين عمل [ص 128] شخص مؤمن است كه اگر اينجا سخاوت كرد در آخرت هم ابد الدهر بآن آويخته است ، و اگر بگوئي اين حرف تناقض دارد با آنكه گفتي بهشت و جهنم الآن موجود است و حال ميگوئي از عمل تو بايد خلق شود و تا عمل نكردهٔ موجود نيست عرض ميكنم اگر متناقض فهميدي معلوم است كه اصلا حرف مرا نفهميدي و باز بقياسات آخوندي عمل كردي ، اما آنكه گفتم بهشت و جهنم الآن موجود است فرمايش خدا و رسول است و پيغمبر صلي الله عليه و آله در شب معراج بهشت را ديد و تمام مراتب او را گردش كرد و خدا در قرآن ميفرمايد هذه جهنم التي يكذب بها المجرمون يعني اين است جهنمي كه مجرمين تكذيب او را ميكنند ، و اشاره بچيزي كه موجود است ميشود نه معدوم ، و ميفرمايد كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم يعني اگر علم اليقين داشتيد جهنم را البته البته ميديديد ، پس معلوم است كه موجود است كه ممكن است با علم اليقين ديده بشود ، و ميفرمايد ان جهنم لمحيطة بالكافرين يعني جهنم محيط است الآن بكفار . و اخبار زياد موافق معني ظاهر اين آيات داريم و مؤمنين و كفار الآن هم هر يك در بهشت و جهنم خود هستند و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود والله خالي نشد بهشت از ارواح مؤمنين از روزي كه خدا او را خلق كرده و جهنم از ارواح كفار از روزي كه خدا او را خلق كرده ، و بعلاوه اخبار زيادي كه ميفرمايند خداوند مؤمنين را از بهشت خلق كرده و كفار را از جهنم خلق كرده ، پس معلوم است كه بودهاند و الآن هستند و بعد از اين خواهند بود و چيزي كه موجود شد از ملك خدا بيرون نميرود و معذلك هم با عرض ما منافات ندارد كه بهشت و جهنم ما مخلوق از اعمال ما است زيرا ما را هم خدا در عالم ذر خلق فرموده كه عالم حقايق باشد و اعمال ما را هم در همان جا خلق فرموده و خدا ميفرمايد خلقكم و ما تعملون پس اعمال ما را هم خدا خلق كرده و البته همان جا خلق كرده كه خود [ص 129] ما را خلق كرده زيرا عمل ما صفت ما است و با ما است و اخبار كيفيت عالم ذر بسيار است و در اين كتاب روايت آنها را در جاي خود خواهيم كرد ، و جناب آخوند ما منكر عالم ذر هم هست و اعتراضي در اين باب كردهاند و ما گفتيم عالم ذر عالم حقايق است و معلوم است ايشان حقيقتي در آن عالم براي خود قائل نيستند . خلاصه كه خداوند ما و اعمال ما را در عالم ذر خلق فرمود و در كتاب مجيد ميفرمايد و اذ اخذ ربك من بني آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علي انفسهم الست بربكم قالوا بلي يعني وقتي كه خداوند همه ذريه بنيآدم را از پشت آنها بيرون آورد و آنها را شاهد بر خود گرفت و سؤال فرمود آيا من پرورنده شما نيستم و آنها هم عرض كردند بلي ، پس اين خلقت قبل از خلقت دنيا است بدوهزار سال و معني اين الفاظ را هم اگر وارد باصطلاح اخبار آلمحمد نيستي نميداني و ما هم فعلا در صدد شرح نيستيم همين قدر بدان كه مقصود از اين سبقت هم سبقت زماني نيست تا شرح آن را در جاي خود بهبيني ، مقصود اين است كه اشخاص و اعمال اشخاص هم از آن وقت بودهاند همان طور كه بهشت و جهنم هم بوده است و خيال مكن كه من الآن كه هستم عملي را كه فردا ميكنم هنوز نكردهام پس آن عمل در هيچ عالمي موجود نيست ولي بدان كه عمل تو هم موجود است نهايت تو نديدهٔ و هر چه را تو نديدهٔ نبايد منكر بشوي و خداوند اين قبيل مطالب را در امثالي گاه بما ميفهماند آيا نديدهٔ كه خواب ميبيني اموري را كه هنوز واقع نشده و اي بسا يك سال ديگر يا ده سال ديگر عينا واقع ميشود پس معلوم است كه اين وقايع و آن كارها موجود بود منتهي با اين چشم ظاهر نميديدي و اگر موجود نبود چشم خيالي تو آنها را نميديد ، همچنانكه اگر درختي جلو چشم عنصري تو نباشد چشم تو درختي نميبيند بهمين طور است چشم خيالي ، اگر چيزي نباشد نميبيند و دليل بودنش همين است كه بعد [ص 130] از مدتي عين آنچه در خواب ديدهٔ در دنيا هم ظاهر ميشود و از رؤياي صادقه ميشود يعني راست و درست ديدهٔ . خلاصه كه اعمال تا آخر عمر ما و تو الآن موجود است و پيش از خلقت ما و تو هم در اين دنيا آن اعمال موجود است منتهي تو نميبيني ، خدا و رسول ميبينند بلكه مؤمنين كاملين هم ميبينند ، صورت دنيوي آنها اگر نيست صورت اخروي و حقيقي آنها را كه در عالم ذر است ميبينند چرا كه همه اينها سابقا در عالم ذر خلق شده و بهشت و جهنم ما هم در آنجا از اعمال ما خلق شده ، و خيال ميكنم تا اندازهٔ رفع اشكال در اين باب شد ، و سخن اين بود كه عين اعمال ما است كه در آخرت جزاي ما است و بهشت ما است و جهنم ما است و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه روز اول شعبان خداوند حكم فرمايد درهاي بهشت گشوده شود و درخت طوبي بيرون آيد شاخهاي آن باين دنيا و منادي ندا كند كه اين شاخهاي طوبي است بحق كسي كه مرا بحق به پيغمبري فرستاد كه هر كس خيري بكند در دنيا بشاخهٔ از درخت طوبي چسبيده و به بهشتش ميبرد و فرمود هر كس در اين روز نمازي بكند بشاخهٔ از آن چسبيده هر كس تصدقي بدهد يا يتيمي را كفالت نمايد يا سفيهي را از عرض مؤمن نگاه دارد يا براي ذكري بنشيند يا عيادت مريض نمايد يا مشايعت جنازه كند يا مصيبتزدهٔ را تعزيت گويد يا بوالدين يا يكي از آنها نيكي كند يا ايشان را راضي نمايد همه را فرمود بشاخهٔ از شاخهاي طوبي چسبيده ، و فرمود هر كس شري نمايد بشاخهٔ از زقوم چسبيده و او را بآتش ميبرد و فرمود هر كس در نماز واجب كوتاهي كند يا ضايع كند آن را بشاخهٔ از آن چسبيده و فرمود هر كس فقيري را ضايع گذارد و عذر عذرخواه نپذيرد و زياده از قدر عقوبت بدي نمايد يا بر ناداري سخت گيرد يا دين كسي را باطل كند يا اذيت يتيمي كند يا در عرض برادر خود بيفتد يا غناي حرامي كند يا كسي فخر [ص 131] بظلم كند يا عيادت همسايه بيمار نكند بجهت خفيف شمردن او يا تشييع جنازه همسايه ننمايد بجهت تهاون باو يا از مصيبتزده اعراض كند از روي جفا يا عاق والدين شده باشد يا آنها را راضي ننمايد همه اينها را فرمود كه بشاخهٔ از زقوم چسبيده و ايشان را بآتش فرو ميبرد و در حديثي فرمودند سروري كه شخص بر دل مؤمن داخل ميكند شخصي ميشود و با مؤمن بقيامت ميآيد و او را بشارت ميدهد تا داخل بهشت شود ميگويد تو كيستي ميگويد منم آن سرور كه بر مؤمن داخل كردي . عرض ميكنم اگر ما خواسته باشيم همه اخبار را ذكر كنيم بطول ميانجامد و يك حديث هم از فرمايش ايشان كافي است و باقي را براي ميمنت و توضيح روايت كرديم و همه اخبار اين باب صراحت دارند در اينكه عين عملهاي ما است كه بصورت نعمتهاي بهشتي ميشود از حور و قصور و انهار و اشجار و دواب و طيور و انواع غذاها و غيرها و عين اعمال ما است كه بصورت مارها عقربها آتشها زنجيرها عمودها زقوم غسلين و غيرها ميشود نهايت در اين دنيا باين صورتها است كه ميبيني در آخرت بصورتهاي اخروي است كه همه صور اعمال ماست ، يا بگو اين اعمال دنيا صور آن اعمال اخروي است و فرق نميكند ، و همين اعمال خير است كه در دنيا بهشت مؤمن است و الآن در بهشت است آيا نميبيني كه تو از كارهاي خوب خودت كه دوست ميداري چطور لذت ميبري و ميل داري هميشه همان كارها را بكني همينها است كه بعد از آني كه در آخرت از اعراض خالص شدي كمال لذت را خواهي برد و منفك از آنها نميشوي و انسان در آخرت با آن چيزي است كه دوست ميدارد و من احب حجرا حشره الله معه و تو در آخرت با آن كسي هستي كه او را دوست ميداري و اگر آلمحمد عليهم السلام و دوستان ايشان را دوست ميداري با آنها خواهي بود و شنيدهٔ از اخبار كه بهشت را خدا از نور سيد شهدا عليه السلام خلقت فرموده و درخت طوبي [ص 132] ميداني كه ريشه آن در خانه اميرالمؤمنين عليه السلام است پس درخت طوبي ولايت ايشان است و ميداني كه ولايت و دوست داشتن هم براي ما كاري است و عملي است و بهشت ما از كار ما و عمل ما ساخته ميشود .