و باز عرض ميكنم بر فرض اينكه مراد از لفظ علما در جمله اول كه علومشان اكتسابي نيست و مراد از لفظ جمعي در جمله دويم كه فرمودهاند علوم حقه اكتساب نمودهاند يكي باشد باز بقول جناب آخوند تناقضي بين دو جمله نيست و بسيار معمول و متداول و مصطلح است در محاورات و در قرآن و در اخبار اهل بيت كه لفظ عموم و لفظ [ص 78] جمع ميآورند و مرادشان خاص است و عموميت تامه اراده ندارند و علماء اصول آنقدر در اين باب اصرار دارند كه گفتهاند ما من عام الا و قد خص يعني هيچ عامي نيست مگر اينكه اختصاص داده شده ، و بهمين جهت هيچوقت ابتداءً بالفاظ عموم قبل از تفحص از مخصص عمل نميكنند و در مورد عمل باحكام شرع عمل بعام را قبل از فحص از مخصص جايز نميدانند و اگر خبر عامي را در كتابي بهبينند چندين كتاب را بايد زير و رو كنند تا بلكه مخصص آن را بهبينند ، چه شده است كه جناب آخوند در يك صفحه كتاب لفظ عمومي را كه ميبينند فحص از مخصص آن نميكنند كه بفهمند شايد اراده عموم از اين لفظ نشده است و بيجا و بيجهة ايراد ننمايند ؟ و ما در اينجا يكي دو مثل از قرآن ميآوريم تا همه بدانند كه اطلاق لفظ عام نمودن و اراده خاص داشتن جايز است و محل ايراد نميشود خداوند ميفرمايد در آيات احكام حج ثم افيضوا من حيث افاض الناس ، در حديث شريف فرمودند كه مقصود از ناس رسول خدا صلي الله عليه و آله است و اصحاب آن حضرت كه بعرفات ميرفتند و برميگشتند بر خلاف ساير قريش در جاهليت كه بهمان مشعر تنها ميرفتند و برميگشتند ، و در آيه ديگر فرمود الذين قال لهم الناس ان الناس قد جمعوا لكم فاخشوهم فزادهم ايمانا ، و در حديث شريف فرمود كه مراد از ناس اولي نعيم بن مسعود اشجعي است كه بعد از جنگ احد كه رسول خدا (ص) امر فرمود مجروحين اصحاب را كه از قريش عقب كنند نعيم بن مسعود در بين راه رسيد و ايشان را ترسانيد كه قريش جمعآوري زياد نمودهاند و مسلمين توكل بر خدا نمودند . عرض ميكنم شاهد عرض ما در كتاب خدا و اخبار و عبارات علما و حكما از احصا خارج است و اهل علم و ادب ميدانند و محتاج باستدلال نيست و از همين دو مثل معلوم شد كه خداوند لفظ ناس را كه معني آن عام است يعني « مردم » اطلاق فرموده و بعض مردم را اراده [ص 79] فرموده بلكه در آيه دويم يك نفر را اراده فرموده پس جايز است كه انسان لفظ جمعي بگويد و همه را اراده نكرده باشد و البته حكيم لفظي را كه ميفرمايد قرينه آن را در همان جا بلافاصله يا با فاصله ميگذارد كه اسباب اشتباه نشود و عبارت ثانيه مؤلف را كه ذكر كردم مشاهده كردي كه مرادشان از آن جمعي كه علوم حقه اكتساب ميكنند و علومشان درسخواندني است يك حزبي هستند و مراد تمام مؤمنين آخر الزمانند كه بسرداري ولي اعظم در مقابل حزب شيطان صفآرائي ميكنند و عده آنها يك نفر دو نفر چهار نفر نيست و لشكري هستند در مقابل حزب شيطان و شامل آن علماي مخصوص كه در عبارت اول منظور داشتهاند و غير آنها از كساني كه نزد آنها درس خواندهاند و علومشان اكتسابي است همه ميشود ، و اما آن علمائي كه خداوند برميانگيزاند كه اسرار شرايع را بنور قلوب و صفاي صدور و اطمينان نفوس متحمل ميشوند و از مشكوة نبوت و مصباح ولايت اقتباس ميكنند و علوم ايشان اكتسابي نيست بفرض اينكه گاهي شناخته هم بشوند بسيار معدود و كم هستند و جمعيت زيادي نميشوند و آنها همان مؤمنينند كه حضرت اميرالمؤمنين در آن حديث كميل مروي در عوالم اظهار اشتياق برؤيت آنها ميفرمايد و ميفرمايد چقدر كمند آنها و كجايند ايشان كم هستند از حيث عدد و بزرگند از حيث شرافت بسبب ايشان خداوند حفظ ميفرمايد حجج خود را تا اينكه بوديعه بگذارند آنها را در نظراء خودشان و زراعت بكنند آنها را در قلوب اشباه خودشان شتافته است بسوي ايشان علم بحقايق امور پس مباشرت نمودند روح يقين را و نرم شد نزد ايشان آنچه بر اهل دنيا سخت بود و انس گرفتند بآنچه جهال از آن وحشت داشتند مصاحبت نمودند دنيا را با ابداني كه ارواح آنها معلق بمحل اعلي است اي كميل اين جماعتند خلفاي خدا و دعوتكنندگان بسوي دين خدا هاي هاي چقدر اشتياق دارم [ص 80] براي رؤيت ايشان و استغفار ميكنم خدا را براي خودم و براي شما . عرض ميكنم اخبار در فضل و فضيلت اين قبيل علما بسيار است و فعلا منظور روايت آنها نيست مقصود ذكر قلت عدد آنها بود و حديث مشهور را همه شنيدهايد كه مؤمن كمتر از گوگرد احمر است ، خلاصه آنكه آن علما كه علومشان اكتسابي نيست بسيار كم و معدودند و سايرين البته از راه اكتساب و درس خواندن صاحب علمي ميشوند و درسنخوانده و زحمتنكشيده بجائي نميرسند و بايد دانست كه همان علما هم كه گفته ميشود بدون اكتساب بجائي ميرسند و علم پيدا ميكنند نه منظور اين معني است كه بكلي بدون اكتساب است زيرا اين مطلب نه در علم بلكه در هيچ امري معقول نيست و مراد از اينكه علوم آنها اكتسابي نيست يعني اين اكتساب و تدريس معهود در نزد اهل درس نه اينكه بكلي بدون اكتساب است بلكه آنها علم را بنحو ديگر و از راه ديگر اكتساب مينمايند كه ديگران آن راه را ندانستهاند يا دانستهاند و نرفتهاند و الا خداوند بدون واسطه و بدون جهت و سبب و بدون سؤال و استعداد و استحقاق چيزي را بكسي نداده و نخواهد داد و بطور كلي ميفرمايد در كتاب مجيد قل مايعبؤ بكم ربي لولا دعاؤكم و ليس للانسان الا ما سعي پس بدون دعا و سعي و مسألت خداوند نميدهد و حتي اين مضمون در اخبار زياد است كه ائمه اطهار صلوات الله عليهم فرمودهاند ما بهر جا كه رسيدهايم بواسطه عمل و عبادت است و با خدا نزديكي نداريم . خلاصه مطلب اين است كه بدون اكتساب حصول امري امكان ندارد منتهي طور و طرز دعا و اكتساب كه همان دعاي عملي است مختلف است و طرق متعدده معمول است نهايت بعضشان بمقصد ميرسانند و بعضي نميرسانند و زياده بر اين تفصيلي لازم نيست زيرا منجر بتطويل ميشود .
و بعد از آني كه ظاهر شد تناقضي در اين دو فرمايش نيست برميگرديم بسؤال جناب آخوند كه گفتهاند : [ص 81] معين نمائيد كه در دعوي اكتسابي نبودن علوم تصديق داريد يا نه ؟ عرض ميكنم عبارت سؤالشان قدري مجمل است و معلوم نيست اراده قطعي ايشان چيست ولي بنا بهر احتمال جوابي باقتضاي سؤال ميگوئيم از طرز استفهامي كه نمودهاند محتمل است كه بكلي انكار اين مطلب را دارند يعني معتقدند علم بي اكتساب ممكن نيست و تفسيري هم كه نمودهاند و علم بي اكتساب را علم لدني ناميدهاند كه مؤلف ارشاد العوام دعوي علم لدني براي بعض علما فرموده معلوم است بكلي امكان آن را انكار دارند و يا اين است كه امكان آن را منكر نيستند ولي براي ايشان انكار دارند و علي اي حال بطوريكه اشاره كردم مراد خود مؤلف اعلي الله مقامه هم اين نيست كه مطلقا علمي بدون هيچ اكتساب براي كسي حاصل ميشود چگونه چنين تصور ميشود و حال آنكه خود ايشان اخبار زيادي در طريقه تدريس و تحصيل و وظيفه معلم و وظيفه متعلم و آداب تحصيل در فصل الخطاب و ساير كتب خود روايت ميفرمايند بلكه در كتاب مبارك طريق النجاة متجاوز از چهل ورق در آداب تحصيل و كيفيت آن و سلوك شخص محصل و طالب و حتي كيفيت خوابيدن و خوردن و آشاميدن و معاشرت نمودن طالب علم را مفصلا بيان ميفرمايد ولي مراد ايشان از عدم اكتساب اين اكتساب معروف است نه اينكه بكلي اكتساب نباشد و آن طريقه كه منظور ايشان است چون متعارف و معمول بين همه طلاب علم نيست گاهي تعبير از آن آورده ميشود بعلم موهوبي يا علم لدني بقول جناب آخوند يا علم بدون كسب و درس و در امكان آن شبهه نيست بلكه علم صحيح و آن علمي كه خدا و رسول خواستهاند و ترغيب فرمودهاند همان است لاغير و ما شواهدي را از اخبار ميآوريم كه علم بي اكتساب ممكن است هر كس ميخواهد بپذيرد و هر كس نخواسته باشد قبول كند مانعي نيست و ما هم ميگذاريم ببازي خود مشغول باشد .
در كتاب المبين از محاسن روايت فرمودهاند [ص 82] از حضرت ابيعبدالله عليه السلام فرمود هر كس دوست بدارد ما اهل بيت را و محقق نمايد حب ما را در قلب خودش جاري ميشود چشمههاي حكمت بر زبان او الخبر و در كتاب المبين است از حجة البالغه از اميرالمؤمنين عليه السلام نيست بندهٔ كه دوست بدارد ما را و زياد نمايد دوستي ما را و خالص شود در معرفت ما و سؤال بشود از مسألهٔ مگر اينكه ميدميم ما در قلب او جوابي براي آن مسأله و از قرة العيون روايت فرمودهاند در كتاب المبين از حضرت صادق عليه السلام فرمود خداي تعالي خلق فرموده است قلوب مؤمنين را مبهم بر ايمان پس همين كه خواسته باشد روشن فرمايد آنچه در قلوب ايشان است مفتوح ميفرمايد آنها را بحكمت و زراعت ميفرمايد بعلم و زارع آن علوم و قيم بر آنها رب العالمين است و نيز در كتاب المبين است از رساله ارتقا فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله كه علم بكثرت تعلم نيست بلكه آن نوري است از خدا كه مياندازد آن را در قلب هر كس كه دوست ميدارد پس وسعت پيدا ميكند پس مشاهده ميكند غيب را و منشرح ميشود پس متحمل ميشود بلا را عرض شد آيا از براي اين علامتي است يا رسول الله صلي الله عليه و آله فرمود كنارهگيري از دار غرور و بازگشت بسوي دار خلود و استعداد براي مرگ قبل از نزول آن و از عوالم روايت فرموده از حضرت صادق عليه السلام كه هر كس زاهد شد در دنيا ثابت ميفرمايد خداوند حكمت را در قلب او و بسخن درميآورد بآن زبان او را و بينا ميكند او را بعيوب دنيا درد آن و دواي آن را و بيرون ميبرد او را از دنيا سالما بسوي دار السلام .
عرض ميكنم از اين قبيل اخبار زياد است و اختصارا ترك ميكنيم و شواهد عرض ما را در اين اخبار يافتي كه ممكن است خداوند علم را بهر كس خواسته باشد بدهد كه اكتساب آنها بغير طريقه معروف است كه اشاره ببعض از اسباب آن در همين اخبار فرمودند كه آن محبت اهل بيت است و زهد [ص 83] در دنيا و استعداد براي مرگ و خلاصه تصفيه شرعي است كه مقدمه همه اينها نيت خالص و تقوي است و اگر واقعا تقوي آمد خودبخود علم پيدا ميشود چنانچه خداوند ميفرمايد و اتقوا الله و يعلمكم الله و ميفرمايد و من يتق الله يجعل له مخرجا ، ان تتقوا الله يجعل لكم فرقانا يعني هر كس تقوي پيشه نمايد خداوند براي او مخرجي قرار ميدهد ، و چون مطلق فرموده است يعني از جميع امور بسوي جميع امور براي او مخرج قرار ميدهد و جميع راهها را ميداند ، و فرقاني قرار ميدهد يعني آن چيزي كه بسبب او فرق ميگذارد ميان حق و باطل و علم بهر دو پيدا ميكند و در جميع امور بصيرت پيدا ميكند بر خلاف اهل دنيا كه ترك تقوي مينمايند ولو تحصيل و تدريس هم بنمايند چون براي دنيا است و نيت عملي در كار نيست همان علمي كه تحصيل ميكنند اسباب كوري و كري آنها ميشود چنانچه در كتاب المبين از بحار روايت ميفرمايد كه فرمود رسول خدا صلي الله عليه و آله در حديثي كه هر كس راغب در دنيا باشد و طول امل او زياد شود كور ميكند خداوند قلب او را باندازه رغبت او بدنيا و هر كس زاهد بشود در دنيا و كوتاه نمايد آرزوي خود را در دنيا عطا ميكند خداوند باو علمي بدون تعلم و هدايتي بدون اينكه كسي هدايت نمايد او را و ببرد از او كوري را و قرار بدهد او را صاحب بصيرت ، الحديث و نيز در كتاب المبين است از رساله ارتقا تأليف سيد اجل اعلي الله مقامه و كتاب بحر المعارف از اميرالمؤمنين عليه السلام كه فرمود علم در آسمان نيست كه نازل بشود بسوي شما و در زمين نيست كه بالا بيايد بسوي شما بلكه علم مكنون و مخزون است در دلهاي شما متخلق بشويد باخلاق روحانيين ظاهر ميشود براي شما و نيز از كشكول شيخ اوحد اعلي الله مقامه است از پيغمبر صلي الله عليه و آله كه فرمود علم نوري است كه مياندازد خدا آن را در قلوب اولياء خودش و ناطق ميفرمايد بآن زبان آنها را و [ص 84] علم خدا داده نميشود مگر باولياء جوع سحاب حكمت است و همين كه گرسنگي بخورد بنده ميبارد بر او حكمت .
عرض ميكنم بدين مضامين اخبار معتبره زياد داريم ولي بايد دانست كه مراد از هيچيك اينها اين نيست كه از اين راهها بدون علم ممكن است كسي تحصيل علم نمايد فرضا از راه محبت تنها يا زهد يا تقوي يا جوع بدون هدايت و تعليمْ انسان از نزد خود عالم بشود بلكه علم همه اين امور را بايد از مأخذ گرفت و تزهد بدون علم جنون ميآورد يا كافر ميكند انسان را و همچنين گرسنگي و رياضتهاي باطله مثل جوكيه هند و امثال آنها شرعا ممنوع است و انسان را فاسد مينمايد ، و همچنين محبت و تقوي را بايد از راه آن تحصيل كرد و بخيال نميگذرد بلكه از هر يك از اين طرق انسان از پيش خود برود منجر بجنون و كفر و هزار فساد ديگر است ولي مطلب از همه اينها اين است كه بآن كيفيت و آن طريقه كه آلمحمد عليهم السلام دستور فرمودهاند عمل نمايد انسان و بآدابي كه فرمودهاند مؤدب شود و اسبابي را كه فرمودهاند دست بياورد كه پيش از همه چيز دست آوردن استاد و معلم است و بعد از آن بساير شروط عمل نمايد كه اول همه آنها نيت خالص است و پس از آن عمل بعلم و چنين كسي البته پيش ميرود و علم باو نفع ميدهد و زياد ميشود و همين كه بناي عمل گذارد خود عمل بصيرت او را زياد ميكند و خودش صاحب چشم بينا ميشود كه اي بسا نخوانده ميفهمد و ميداند و ديگر لازم نيست كه كلمه كلمه همه چيز را درس بگيرد ، و مثَل آن كسي كه بدون نيت خالص و بدون نيت عمل درس ميخواند و كار ميكند مثل كوري است كه چشم ندارد و ميخواهد معرفت چيزها را با لمس كردن پيدا كند و اسم هر چيزي را ياد بگيرد كه يك عمر هم كه كار بكند و فرضا انواع گلها را لمس نمايد و اندازه آنها را بگيرد و اسم آنها را بپرسد و حفظ نمايد باز بآخر نميرسد و هزار يك ديدنيها را نديده و نفهميده و آنچه را هم كه [ص 85] دانسته است تصورات جاهلانهايست كه مينمايد و اگر هزار زحمت براي شخص كور بكشي و بخواهي باو حالي كني كه رنگ سفيد چيست و رنگ سياه چيست نميفهمد ولو بيك الفاظي بر او تعبير بياوري كه فرضا رنگ سفيد يا رنگ قرمز انسان را خوشحال ميكند يا رنگ سياه اسباب انقباض ميشود اين الفاظ را ممكن است بشنود و حفظ نمايد ولي بالاخره چيزي نميفهمد و هزاران از اين الفاظ كه بشنود فايده بحال او نميكند ولي شخص ديگري كه صاحب چشم است منتهي چشمش خرابي و رمدي دارد ممكن است يك هفته كار بكند و زحمت بكشد و استاد كحالي را دست بياورد و بدستور او راه رود چشمش اصلاح ميشود و بمحض اينكه چشم باز كرد همه چيز را ميبيند منتهي اينكه اسم چيزها را نميداند همين كه باو گفتند ديگر دانا ميشود و فرق اين تحصيل با آن تحصيل اين است كه آن يكي يك عمر هم كه درس بخواند و سؤال بكند بالفرض كه آنچه ميشنود حفظ نمايد عالم بالفاظي شده است كه حقيقت هيچيك را نفهميده اما اين يكي اي بسا يك هفته زحمت كشيده و چشمي پيدا كرده كه همين كه باز ميكند همه چيز را ميبيند و ديگر محتاج بسؤال نيست . حال مطلبي كه سخن ما در آن بود مثلش باين تقريب است و الا بدون اكتساب هيچكس بجائي نميرسد ، چيزي كه هست آن مشعر و آن بصيرت را خداوند بهر كس خواسته باشد ميدهد نه هر كس كه درس ميخواند صاحب آن بصيرت ميشود و خداوند ميفرمايد يؤتي الحكمة من يشاء يعني بهر كس كه خواسته باشد علم و حكمت ميدهد ، و البته در اول مشعر باو ميدهد كه بفهمد و اين است آن نوري كه در دل هر كس خواسته باشد ميندازد و آن كسي است كه واقعا براي محبت خدا و اولياء او از پي تحصيل علوم ايشان برآمده باشد و عمل برضاي ايشان نمايد نه آن كسي كه علم را براي حب رياست يا رسيدن بمسند و قضاوت و نزديك شدن باهل دنيا تحصيل نمايد و براي عمل كردن نباشد و البته چنين [ص 86] كسي علم باو نفع نميدهد و زياد هم نميشود سهل است كه بكلي تمام ميشود چنانچه در كتاب المبين از عدة الداعي روايت ميفرمايد از علي عليه السلام كه فرمود علم مقرون است بعمل پس هر كس دانست عمل ميكند و هر كس عمل كرد علم پيدا ميكند و علم ندا ميكند بعمل پس اگر جواب داد باو ميماند و الا كوچ ميكند و پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود كه وحي كرد خداوند بسوي بعض انبياء خودش كه بگو بكساني كه تفقه ميكنند براي غير دين و تعليم ميگيرند براي غير عمل و طلب ميكنند دنيا را براي غير آخرت و ميپوشند براي مردم پوستهاي گوسفندان را و دلهاي ايشان مثل دلهاي گرگان است زبانهاي ايشان شيرينتر از عسل است و اعمالشان تلختر از صبر است آيا با من خدعه ميكنيد و بمن استهزا ميكنيد هراينه شما را بفتنهٔ بيندازم كه حكما در آن حيران بمانند و در طريق النجاة از حضرت علي بن الحسين عليه السلام روايت ميفرمايد كه مكتوب است در انجيل كه طلب نكنيد آنچه را كه نميدانيد در حالي كه عمل نكردهايد بآنچه دانستهايد پس بتحقيق علمي كه بآن عمل نشود زياد نميكند صاحبش را مگر كفر و دوري از خداوند و حضرت علي بن ابيطالب عليه السلام فرمود طلبه علم سه صنفند بشناسيد آنها را بصفات آنها و اعيان آنها صنفي از آنها تعليم ميگيرند علم را براي گفتگو و مجادله و صنفي از آنها تعليم ميگيرند براي تجاوز بديگران و مكر و خدعه و صنفي از آنها تعليم ميگيرند براي فقه و عقل اما صاحبان مجادله را مييابي در مجالس كه اسباب اذيت مردم ميشوند و لباس خشوع ميپوشند و دلهاشان خالي از ورع است و از اين جهت خرد كرده است خداوند ضلع قلب او را و قطع كرده است بيني او را و اما صاحب استطاله و مكر و حيله او استطاله ميجويد بر اشباه و اشكال خودش و تواضع براي اغنيا ميجويد و حلواي آنها را فرو ميبرد و دين خود را تباه ميكند پس از اين جهت خداوند كور كرده است چشم [ص 87] او را و قطع كرده است از آثار علما اثر او را و اما صاحب فقه و عقل ميبيني او را كه صاحب حزن است و شب را در تاريكي برخاسته و در لباس خود منحني شده صاحب عمل است و از هر كسي ميترسد مگر از ثقات اخوان خودش پس از اين جهت خداوند اركان او را محكم كرده و روز قيامت باو امان داده .
عرض ميكنم و از اين اخبار هم زياد داريم و قصد اين بود كه از فرمايش آلمحمد عليهم السلام استدلال نمائيم كه تحصيل علم بدون نيت عمل و باغراض و انظار ديگر كه معمول است نفع بانسان نميدهد و باقي هم نميماند بلكه همان فهم طبيعي انسان را هم بكلي ميگيرد و فاسد ميشود و عالَمي را هم فاسد مينمايد چنانچه در حديث ميفرمايند ، ولي علمي را كه براي عمل و بندگي خداوند تحصيل نمائي زياد ميشود و انسان را صاحب بصيرت مينمايد كه آنچه را هم كه نخوانده ميبيند و ميفهمد و البته اين علم از نزد خداست و از اكتساب بنده نيست و فضل خداست كه شامل بندگان مخلص خود ميفرمايد نه غير آنها ، و حقير جاهل در جواب جناب مقدس عرض ميكنم كه من تصديق باين علم دارم و آن را ممكن ميدانم و معتقدم و فرمايش مؤلف ارشاد اعلي الله مقامه را اقرار دارم بفهمم يا نفهمم و سرّ آن را بدانم يا ندانم زيرا ميدانم آنچه فرموده از فرموده خدا و رسول و ائمه اطهار صلوات الله عليهم بلكه از كشف و عيان فرموده است و مطلقا مورد ترديد نيست و خطا در كلام كسي كه مطلب خود را از فرمايش پيغمبر و امام گرفته است راهبر نيست و
اذا قالت حذام فصدقوها فان القول ما قالت حذام
و معذلك در اين مقام اين رساله را از بياني كه از بركات بيانات و افادات آن بزرگوار باندازه فهم ناقص استفاده شده است بطور اختصار براي ابناء حكمت خالي نميگذاريم و سعي دارم ان شاء الله مهما امكن فارسي بنويسم و با منتهاي [ص 88] اشكالي كه دارد مطالب عاليه را با الفاظ آسان ادا نمايم و معذلك روي سخن با اهل فهم و عرفان است و مشعر خاصي لازم دارد و اگر كسي كه صاحب آن مشعر نيست نفهمد بر من حرجي نيست زيرا من قادر بر شرح صدور و احداث نور نيستم و من لميجعل الله له نورا فما له من نور ،
عليّ نحت القوافي من مواقعها و ما عليّ اذا لميفهم البقر
پس عرض ميكنم و لا حول و لا قوة الا بالله كه خداوند عالم جل شأنه ذاتي است احديه كامله كه براي او نقصان و فقدان از هيچ جهت متصور نيست و محدود بهيچ حدي نيست زيرا كه حد داشتن از صفات خلقي است و لازمه فقدان است و پروردگار منزه از آن است و خداوند عالم جل شأنه بود و هيچ خلقي با او نبود پس دوست داشت كه شناخته شود پس خلق فرمود خلق را براي شناسائي چنانچه در حديث قدسي فرمود كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف پس علت غائي و نتيجه اين خلق و اين عالم شناسائي خداست لاغير زيرا كه در خلقت حكيم معلول از علت تخلف نخواهد كرد پس چون خداوند چنين دوست داشته و چنين خواسته و مشيت ازلي او اينطور قرار گرفته خلق را براي همين خلق كرده كه معرفت او را پيدا كنند و معرفت هم حاصل خواهند كرد و محال است كه معرفت پيدا نكنند منتهي بعضشان انكار نمايند بعد از معرفت آن مطلب ديگر است چنانچه در كتاب مجيد ميفرمايد يعرفون نعمة الله ثم ينكرونها زيرا عموما براي اين كار ساخته شدهاند و علت غائي خلقت اين است و از اين رو خداوند اين خلق را مختلف ايجاد فرمود كه اين نيز يكي از اسباب و طرق معرفت خلق است كه اختلاف و مضاده خودشان را با يكديگر بهبينند كه از همين راه پي بتوحيد و يگانگي او ببرند كه ميفرمايد اميرالمؤمنين عليه السلام بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له ولي با وجود اختلاف مراتبي كه در خلق محسوس [ص 89] و مشاهد است معذلك هر كدام در درجه و مرتبه خود قادر بر معرفت پروردگار باندازه خود هستند و جاهل بخداي خود نميشوند چنانچه در كتاب مجيد است كه يسبح لله ما في السموات و ما في الارض يعني جميع آنچه در آسمان و زمين است تسبيح و تقديس او را ميكنند و تسبيح البته فرع معرفت است و معرفت فرع ادراك و فهم است چگونه ادراك ندارند و حال آنكه خداوند بهمه خطاب فرموده و دعوت بمعرفت فرموده و ميفرمايد قال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين يعني بآسمان و زمين فرمود بيائيد بسوي من طوعاً يا كرهاً همگي عرض كردند آمديم در حال اطاعت و بندگي ، كه البته اطاعت فرع معرفت است و شواهد اين مطلب را از كتاب و سنت اگر بخواهيم بنويسيم يك كتاب مستقل لازم است و مقصود ما اختصار است . خلاصه آنكه جميع خلق در جميع مراتب از بالا تا پائين مكلف بمعرفت هستند و خداوند براي شناسائي خود همه را خلق فرموده و اسباب معرفت را البته بآنها داده است بلكه نفس هر خلقي را آيت توحيد و معرفت خودش قرار داده كه نزديكتر از نفس هر چيزي بآن چيز چيزي نيست پس جميع آسمان و زمين و آنچه در آنها است از جماد و نبات و حيوان و ملائكه و جن و انبيا و رسل و خلق اول كه وجود مقدس آلمحمد صلوات الله عليهم و پيغمبر آخر الزمان صلوات الله عليه و آله است جميعا آيات پروردگارند و جميعا دلالت بر توحيد پروردگار مينمايند و شبهه در اين باب براي ابناء حكمت نيست و وقتي كه جميع اين ملك آيت پروردگار شد شبهه نيست كه آئيت هر كدام باندازه قابليت خود او است و بيش از خودش نيست و فارسيتر كه بخواهيم بگوئيم باندازه ادراك و انفعال خود او است نه بيشتر ، فرضا جمادات اين عالم كه ميگوئيم تسبيح خداوند مينمايند بقدر فهم خودشان است نه باندازه يك انسان كامل همان طور كه در حديث ميفرمايند تنقّض جدران يعني شكاف برداشتن آنها تسبيح [ص 90] آنها است يا صداي درختان موقع وزيدن باد تسبيح آنها است ، و گمان مكن كه اين مطالب استحساناتي است كه نعوذ بالله در اخبار فرمودهاند و تسليم داشته باش و همه اينها فرمايشاتي است كه براي اهل فهم فرمودهاند كه اگر ميفهمي چه بهتر و اگر نميفهمي تسليم داشته باش كه سالم بماني و هلاك نشوي . خلاصه كه تسبيح هر چيزي باندازه فهم و شعور او و ادراك او است كه لامحاله بهمان اندازه اطاعت و بندگي مينمايد و همان اطاعت او براي امر پروردگار تسبيح و تنزيه او است و همين انتقال احوال و صوري را كه در جمادات و نباتات فرضا ملاحظه ميكني تسبيح و تنزيه آنها است كه خداي خود را از اين صفات منزه ميدانند و چون اين مطلب قدري دقيق است فهمش براي همه كس آسان نيست ولي بهر حال كه آنچه خدا و پيغمبر فرمودهاند بايد تسليم داشته باشيم . و هكذا حيوانات معرفت پروردگار را حاصل ميكنند كه در اخبار فرمودهاند بهيمه هر اندازه كه بهيمه باشد معرفت پروردگارش بر او مبهم نيست و خداي خود را باندازه معرفت خود وصف مينمايد و در حديث ميفرمايند كه مورچه وصف ميكند خداي خود را كه از براي او دو شاخ است ، عرض ميكنم چون منتهاي كمالي كه بر خود ميبيند همين دو شاخ است كه اغلب حوائج خود را با اين دو شاخ برآورده ميكند خداي خود را هم بهمان وصف ميكند و با زبان حال و مقال خود پروردگار را تسبيح مينمايد منتهي باندازه فهم و عقل و ادراك خود و از اين باب است كه خداوند در كتاب مجيد همه خلق را عقلا شمرده است كه ميفرمايد ان من شئ الا يسبح بحمده و لكن لاتفقهون تسبيحهم كه ضمير عقلا بهمه برگردانده است پس تمام خلق عقلا هستند منتهي اين است كه درجات عقل مختلف است زيرا همه چيز از ماده عقل خلق شده است چنانچه در صفت عقل ميفرمايد حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در حديث اعرابي كه عرض ميكند يا مولاي عقل چيست ميفرمايد جوهري [ص 91] است دراك كه محيط است بهمه چيز از جميع جهات آنها عارف است بهر چيز پيش از تكون او پس او علت موجودات است و نهايت مطالب . عرض ميكنم و مقام احاطه بهمه چيز و عليت براي اشياء صفت ماده است كه بالنسبه بصورت احاطه بهمه طرف او دارد مثل اينكه ماده خشت كه گل است احاطه بصورت او دارد پس عقل نسبت بهمه خلق عليت دارد و در حديث شريف است كه خداوند بعقل ابتدا ميفرمايد و بعقل برميگرداند ، و هكذا اخباري كه عقل خلق اول است شنيدهايد پس ساير خلق را خداوند از ماده عقل گرفته است باين معني كه موافق حديث شريف او را خلق فرمود و امر فرمود كه اقبال نمايد پس اقبال كرد پس امر فرمود كه ادبار كن پس ادبار كرد پس لامحاله در مقام امتثال امر پروردگار ادبار كرده است و تا هر جا كه اسم خلق بر او گذارده شود ادبار نموده و حتي همين خاك از ادبار عقل ساخته شده و ميبيني كه بناي اقبال هم از همين جا است كه موافق حديث شريف بعد از ادبار مجدد امر ميشود كه اقبال كن پس اقبال مينمايد و بندگي ميكند و مقام عبوديت در همين خاك هم هست كه در كتاب مجيد است ان كل من في السموات و الارض الا آتي الرحمن عبدا و در آيات ديگر شنيدي كه خداوند بهمه آسمان و زمين خطاب ذوي العقول فرموده پس همه عقل دارند و همه بندگي ميكنند و در حديث است كه عقل آن چيزي است كه بندگي خداوند باو ميشود و پيغمبر صلي الله عليه و آله ميفرمايد عمل بطاعت پروردگار عقل است ، پس عبادت جميع اشياء از عقل است بلكه جميع سؤال و جواب و خطاب خداوند با عقل است چنانچه در اخبار ميفرمايند كه خداوند بعقل فرمود بتو امر ميكنم و بتو نهي ميكنم و بتو ثواب ميدهم و تو را عقاب ميكنم و حضرت ابوجعفر عليه السلام فرمود كه مداقه ميفرمايد خداوند با بندگان در حساب روز قيامت بقدر عقلي كه بآنها داده است در دنيا . خلاصه كه [ص 92] تمام سؤال و جواب و امر و نهي با عقل است و بندگي جميع خلق و جميع ذرات كاينات كه همه بنده خدايند باندازه عقل و فهم و ادراك آنها است و ملتفت شدي كه بنا بر اين درجات عقل و فهم و ادراك موجودات باين جهت مختلف است و هر كس عقلش بيشتر است در درجات بندگي كونا و شرعا پيشتر و جلوتر است زيرا زودتر اجابت امر پروردگار نموده و موجود شده و زودتر فهميده و زودتر اطاعت كرده و بندگي نموده و پيغمبر صلي الله عليه و آله كه اول خلق شده است بضرورت مسلمين براي اين است كه عقل كل است و ادراك و انفعال او بينهايت از ساير خلق بيشتر است و باين جهت است كه اول بندگان شده و ميفرمايد در كتاب مجيد امرت ان اكون اول المؤمنين و ان كان للرحمن ولد فانا اول العابدين پس معرفت آن بزرگوار بخداوند عالم از همه بيشتر است كه ميفرمايد يا علي نشناخته است خدا را كسي بجز من و تو ، و دانستي كه آلت شناسائي در هر كسي عقل او است منتهي اين است كه عقل هر كسي باندازه خود او است اين است كه گاهي تعبير بنفس ميآورند ولي اصل معرفت و ادراك از عقل است منتهي چون ادراك او در هر مقام باندازه نفس آن مقام است تعبير بنفس ميآورند و در اخبار متعدده است كه نفس خود را بشناس كه خداي خود را بشناسي ، و خداوند نفس هر كسي و هر چيزي را در خود او آيت تعريف خود قرار داده است كه ميفرمايد و في انفسكم افلاتبصرون و نفس آية الله است كه در هر چيزي قرار داده شده و اين شعر شاعر مضمون اخبار است :
و في كل شئ له آية تدل علي انه واحد
و شاعر عجم ميگويد :
دل هر ذرهٔ كه بشكافي آفتابيش در ميان بيني
و حكما باين مضمون بعربي و فارسي بسيار سرودهاند الا اينكه حافظه من كافي [ص 93] نيست و كفايت است ما را آيه شريفه سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق يعني مينمايانيم باين خلق آيات خود را در آفاق و انفس آنها تا ظاهر شود كه او حق است ، و ميداني كه هيچ ذرهٔ از خلق از عموم لفظ آفاق و انفس خارج نيست پس جميع خلق از جهتي كه بخداوند دارند آيت او شمرده ميشوند و آن جهت همان جهت عقل و فهم و ادراك و اطاعت آنها است كه آيت تعريف خدا شده در آنها و اين است آن چيزي كه خداوند بهمه نفوس اتيان فرموده كه در آيه كريمه ميفرمايد لايكلف الله نفسا الا ما آتيها و اين است آن متاعي كه نزد هر كسي و هر چيزي از خدا هست كه ميفرمايد معاذ الله ان نأخذ الا من وجدنا متاعنا عنده و هر كسي باندازه وسع خود از اين متاع دريافت كرده و دارا شده و بهمان اندازه مكلف شده است و لايكلف الله نفسا الا وسعها ، باري سخن ما در مقدمات طول كشيد چون خواستم با زبان آساني بعض از برادران را متوجه نمايم .
پس از اين مقدمات معلوم شد كه معرفت هر خلقي باندازه آن آيتي است از خداوند كه در او گذارده نه زيادتر و نه كمتر و باندازه بياني است كه خداوند خود بر او فرموده كه فرمود در كتاب مجيد ان علينا بيانه يعني بيان و توضيح بر ما است نه بر بندگان ، و ميفرمايد ماكان الله ليضل قوما بعد اذ هديهم حتي يبين لهم ما يتقون يعني پروردگار گمراه نميفرمايد قومي را بعد از هدايت تا بيان نفرمايد براي آنها آنچه را كه بايد از آن بپرهيزند ، و بيان خدا در كون همان آيتي است كه در خود نفوس قرار داده كه همه چيز را بايد با او بفهمد و در شرع البته با زبان انبيا و رسل بيان ميفرمايد و آن آيت چنانچه دانستي همان عقل است چنانچه در عوالم از حضرت كاظم عليه السلام است كه بهشام ميفرمايد براي خداوند بر مردم دو حجت است حجت ظاهره و حجت باطنه اما ظاهره انبيا و رسل و ائمه هستند و اما باطنه عقول است و حضرت امير عليه [ص 94] السلام ميفرمايد عقل دو عقل است مطبوع و مسموع . عرض ميكنم عقل مسموع همان فرمايش انبيا و رسل و ائمه است كه بر طبق عقل است و عقل مطبوع همان آية الله و بيان الله است و هر دو بيان خداست . خلاصه آنكه معرفت باندازه بيان پروردگار است و آلت معرفت غير از اين چيزي نيست و اين آلت را پروردگار بايد بخلق بدهد و اين مضمون در اخبار بسيار است كه ميفرمايند مردم از خودشان اسباب و آلتي براي معرفت ندارند و لكن بر خداست كه معرفي بفرمايد خود را ، و در بعض اخبار است كه خداوند قرار داد در مردم چيزي را كه همين كه سؤال فرمايد اجابت نمايند ، و مراد از همه اينها همان است كه عرض شد و اختلاف در فرمايش ايشان نيست و خلاصه آنكه معرفت هر چيزي و هر كسي باندازهايست كه خداوند بر او بيان فرموده يعني اسباب و آلت آن را باو داده باشد پس معرفت جمادات و علم آنها بخداي خودشان باندازه ادراك و شعور و انفعال خود آنها است و تنقض جدران كه منتهاي انفعال و ادراك اوست معرفت و تسبيح و عبادت او همين قدر شده و هكذا معرفت و عبادت هر چيزي باندازه انفعال او است كه ظهور آن انفعال در عمل او است كه از او ظاهر است و در اخبار بيان اين مطلب براي اهل بصيرت زياد است ، در دعاي روز پنجشنبه ميخواني سبحانك لا اله الا انت تسبح لك النهار بضوئه و الليل بدجاه و النور بشعاعه و الظلمة بغموضها سبحانك لا اله الا انت تسبح لك الرياح في مهبها و السحاب بامطارها الي آخر . پس روز بروشنائي و شب بتاريكي و نور بشعاع خودش و باد بوزيدنش و ابر بباريدنش تسبيح پروردگار مينمايد و هكذا هر چيزي بهمان كار خودش و فعل خودش و اثر خودش تسبيح پروردگار مينمايد يعني معرفت او همان است كه از او ظاهر است ، و اگر در عرايض من تعمق نمائي و في الجمله اهل خبره باشي مييابي كه مطالب عاليه حكمت را آسان ميكنم و آسانتر از اين نميتوانم عرض كنم و [ص 95] مقتضي هم نيست . باري پس معرفت هر چيزي باندازه آن فهم و عقل و انفعالي است كه خدا باو داده و هكذا حيوانات معرفت و تسبيحشان باندازه خودشان است و علي الدوام تسبيح و ذكر او را ميكنند و در حديث ميفرمايند هيچ مرغي بدست صياد شكار نميشود مگر آنكه از ذكر پروردگار غفلت كرده باشد ، و ذكر پروردگار نفس خود او است كه همين كه از خود غافل ميشود شكار ميشود ملتفت مطلب باش ، و عرض كردم كه درجه عقل و انفعال و مطاوعه هر چيزي از فعل او معلوم ميشود كه ظاهر از او ميشود پس تسبيح حيوانات همان كار آنها است و فعل آنها است كه ميبيند و ميشنود و ميبويد و ميخورد و ميآشامد و جلب نفع ميكند و تحفظ از ضرر مينمايد و خداوند عبادت ديگر از او نخواسته زيرا بيش از اين فهم و عقل ندارد و اين اسباب و آلات را كه با آنها كار ميكند خدا باو داده و هيچيك را خود نساخته و اكتساب نكرده ، نميبيني هيچ حيوان چشم براي خود اكتساب نميكند گوش اكتساب نميكند و هكذا همه اينها را خدا داده و مادرزاد است كه خدا باو داده و با آنها كار ميكند و اگر در ابتداي تولد هم هنوز در اسباب و آلات كار او نقصي است و هنوز تكميل نشده بعد از تولد با اسباب طبيعيه ملك بدون اينكه خود حيوان سعي و اكتسابي نمايد تكميل ميشود .
حالا تا اينجا كه آمدي بدان كه انسان خلق مكرم خداوند عالم است كه از همه خلق او برتر و بالاتر است زيرا خداوند ماده انسان را از مقامي كه فوق عالم طبيعت است گرفته كه آنجا را در اصطلاح عالم نفس ميگويند كه بالاي طبيعت و محيط بطبيعت است بلكه انسان حجت خداست بر همه عالمهاي دون درجه خود و نفس انسان مجموع صور عالمين است و مختصري از لوح محفوظ است و كتاب خداست كه با دست خود نوشته و انسان شاهد بر هر غايبي است و اينها الفاظي است كه در اخبار در صفت مقام انسان فرمودهاند كه همه تعبير از عالم نفس است كه فوق همه عوالم [ص 96] مادون ميشود پس انسان مولود عالم نفس است و در آنجا خداوند با او سؤال و جواب فرموده و خود را باو معرفي فرموده و بوسيله نفس انسان خود را باو شناسانيده كه شرح اين احوال را در اخبار مفصله بيان فرمودهاند و پس از آن او را در غيب اين عوالم پائين قرار داده تا در اين عالم جسم دومرتبه ايجاد فرموده و مجددا بوسيله انبيا و اوليا سؤال و جواب و تكليف فرموده و صاحب معرفت ميشوند در اينجا بر طبق همان معرفت اوليه كه خداي خود را شناخته بودند و بعد از آن فراموش كرده بودند كه در اخبار فرمودهاند كه معرفت براي انسان ثابت شده است و آن موقف را فراموش كردهاند و روزي در دنيا متذكر ميشوند ، و در آيات بسيار از قرآن ميبيني كه همه امثال و آيات و مواعظ را خداوند در اين دنيا قرار ميدهد كه شايد مردم متذكر شوند و تذكر لامحاله در امري است كه سابقا ديدهاند و فراموش كردهاند و الا لفظ تذكر معني نداشت . خلاصه كه در اين باب هم از ادله آيات و اخبار فعلا براي اختصار صرف نظر ميكنيم ، قصد اين است كه خلقت انسان از فوق اين عالم است و اسباب و آلاتي كه براي معرفت خداوند باو داده است همه از فوق اين عالم است و انسان در همان مقام نفس و حقيقت خودش صاحب اسباب و قوائي است كه انسانيت او بآنها است كه شرح آنها را حضرت امير عليه السلام در حديث كميل بيان ميفرمايد و حديث شريف را تبركا ترجمه مينمايم زيرا مشتمل بر اصول بسياري است .
در كتاب المبين است از كشكول شيخ بهائي از كميل بن زياد كه گفت سؤال كردم از مولاي ما اميرالمؤمنين عليه السلام پس گفتم يا اميرالمؤمنين ميخواهم كه بشناساني بمن نفس مرا پس فرمود اي كميل و كداميك از نفوس را اراده ميكني كه بشناسانم بتو گفتم اي مولاي من آيا يك نفس بيشتر است فرمود اي كميل اين است و جز اين نيست كه نفوس چهار است ناميه نباتيه و حسيه حيوانيه و ناطقه قدسيه و كليه [ص 97] الهيه و براي هر يك از اين نفوس پنج قوه و دو خاصيت است پس ناميه نباتيه براي آن پنج قوه است ماسكه و جاذبه و هاضمه و دافعه و مربيه و براي آن دو خاصيت است زياده و نقصان و انگيزش آن از كبد است و حسيه حيوانيه براي آن پنج قوه است سمع و بصر و شم و ذوق و لمس و براي آن دو خاصيت است رضا و غضب و انگيزش آن از قلب است و ناطقه قدسيه براي آن پنج قوه است فكر و ذكر و علم و حلم و نباهت و براي آن انگيزشي نيست و آن شبيهترين چيزها است بنفوس ملكيه و براي آن دو خاصيت است نزاهت و حكمت و كليه الهيه براي آن پنج قوه است بقاء در فناء و نعيم در شقاء و عزت در ذلت و فقر در غنا و صبر در بلاء و براي آن دو خاصيت است رضا و تسليم و اين است آنچنان نفسي كه مبدء آن از خداست و بسوي خدا برميگردد فرمود خداي تعالي و نفخت فيه من روحي و فرمود خداي تعالي يا ايتها النفس المطمئنة ارجعي الي ربك راضية مرضية و عقل وسط كل است .
عرض ميكنم از اين حديث شريف تا درجهٔ پي ميبريم بمعني نفس و اينكه مطلب وراي آن چيزي است كه قشريين فرض ميكنند و رطب و يابسهائي ميبافند و ايراد بر علماي رباني ميگيرند و مقصود ما در اين مقام بيان حقيقت نفس انسانيت نيست جز اينكه اشاره نمائيم باينكه اصل نفس از اين عالم نيست و مبدء آن فوق طبيعت است و در همان جا صاحب قوائي است كه فعليت آن بآنها است و از آن قوي خلقت شده است كه ملاحظه كردي ميفرمايد قواي آن فكر و ذكر و علم و حلم و نباهت است كه همه اينها را در اصل خلقت داراست و محتاج باكتساب نيست و سخن ما در علم بود و از اين حديث شريف دانستي كه اصلا علم از اجزاء تركيب انسان است و خدا او را از ماده علم خلقت فرموده كه در كتاب مجيد ميفرمايد كلا انا خلقناكم مما تعلمون يعني من علمكم يعني شما را از علم خلقت كرديم ، و منافات با اينكه ميفرمايد خلقكم من [ص 98] تراب ندارد زيرا مراد ما خلقت اولي است كه در عالم ذر خلقت فرموده و در اين آيه دويم هم مراد از تراب تراب همان عالم است و مراد ترابي كه نباتات و حيوانات را از آن خلق فرموده نيست و اين تراب مال اين عالم است و انسان از عالم ملكوت گرفته شده كه آنجا هم آسمان و زميني دارد مانند اين عالم . خلاصه كه مبدء انسان از علم است و در حديث اعرابي كه حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام بيان نفوس و منشأ آنها را ميفرمايد بيان ميفرمايد كه مقر نفس انسانيه علوم حقيقيه دينيه است ماده آن از تأييد عقل است فعل او معارف ربانيه است ، پس علم بطور حقيقت مطلقا اكتسابي نيست و موهوبي است و از قواي اصليه انسان است همان طور كه چشم و گوش در حيوان اكتسابي نيست و موهوبي است ، جاذبه و هاضمه در نبات اكتسابي نيست و موهوبي است بهمين طور علم و حلم و فكر و ذكر در انسان اكتسابي نيست و قوهايست خداداده كه از تأييد عقل كه ماده انسان است باو داده شده منتهي اين است كه در دنيا كه ميآيد باز محتاج بهمان تأييدات عقلي است كه اسباب بقاء و رشد علم او باشد و دايم بايد استمداد از علم نمايد همانطور كه حيوان دايم استمداد از اين آب و خاك بايد بنمايد تا زنده باشد زيرا كه ماده حيوان از اين آب و خاك است انسان هم بايد استمداد از علم نمايد تا زنده باشد و حيوة انسان بعلم است و انسان بيعلم مرده است كه حضرت امير عليه السلام ميفرمايد الناس موتي و اهل العلم احياء پس خوراك و طعام انسان هم در دنيا علم است كه در تفسير آيه شريفه ميفرمايد امام عليه السلام فلينظر الانسان الي طعامه يعني الي علمه ، زيرا طعام حقيقي انسان علم است و ساير طعامها كه ما ميخوريم اينها طعامهاي حيوانيت و نباتيت ما است كه ميبيني با ساير حيوانات هم شركت داريم و آنها هم همين غذاها را ميخورند ولي طعام نفس انساني كه از عالم بالا گرفته شده است و بفرمايش [ص 99] حضرت امير انبعاثي از اينجا ندارد يعني از اين طبايع عنصريه مانند نبات يا طبايع فلكيه مانند حيوان گرفته نشده بلكه ماده او از تأييد عقل است بايد علم باشد كه اگر صاحب علم است و عمل بعلم مينمايد انسان است و الا انسان نيست . خلاصه پس تحصيلات و اكتسابات علميه انسان در اين دنيا از باب استمداد ماده علمي است كه در خودش موجود است و هست منتهي محتاج بتصفيهايست كه از عالم حيوانيت قدري بالا بيايد و در عالم خودش چشم باز كند و ديدنيها را بهبيند ، مثل اينكه حيوان همين كه در شكم مادر از حد نباتيت كه بالاتر رفت و حيواني شد و متولد شد فورا چشم باز ميكند و ميبيند و محتاج باكتساب چشم نيست ، بلي محتاج است كه چشم خود را بكار بيندازد و بهبيند كه اگر چشم خود را بهم بگذارد يا روي چشم حيوان يا انسان را دو سه روز بهبندند كه كار نكند كور ميشود و از ميان ميرود ، همچنين انسان اگر چشم علمي خود را بهبندد و عمل بعلم ننمايد بكلي كورباطن ميشود و اين است معني فرمايش امام عليه السلام كه علم ندا ميكند بعمل اگر اجابت شد فبها و الا ارتحال ميكند ، پس انسان بايد دائما عمل بكند و كار بكند تا علمش باقي بماند مثل اينكه چشم يا گوش يا دست يا پا را اگر از كار انداختي بكلي از ميان ميرود همچنين انسان بايد كار بكند و كار او عمل بعلم است همان طور كه حضرت امير فرمود كه فعل انسان معارف ربانيه است ، پس دايم بايد كسب معرفت نمايد و علم تحصيل كند و معارف ربانيه عبارت از فرمايشات خدا و رسول است نه ساير علوم متداوله و ساير علوم معموله اگر بدردي هم ميخورد براي امور دنيا است و علم انساني كه بدرد عالم خودش ميخورد علم ديگر است و همان است كه پيغمبر صلي الله عليه و آله فرمود علم سه چيز است آيه محكمه يا فريضه عادله يا سنت قائمه و ماسواي اين سه فضل است ، و اين است آن علمي كه تحصيل آن را براي هر مرد و زن فريضه فرمودهاند [ص 100] براي اينكه اين علم است كه اسباب حيوة و بقاء نفس انساني است مثل اينكه نان و گوشت و امثال آن اسباب حيوة نفس حيواني است و تحصيل آنها هم در موقع ضرورت در شرع واجب شده .
حاصل آنكه علم در نفس انسان موجود و نوري است از خداوند و اكتسابات و تحصيلات در اين دنيا قسمت عمده آن براي تصفيه و استخلاص از عالم حيوانيت و وصول بمبدء انساني است كه خود صاحب علم است و نخوانده ميداند و اشخاصي را خداوند در اين دنيا خلقت فرموده كه باين مقام ميرسند و علم در آنها بالفعل ميشود بدون اين نحو اكتسابي كه متداول است چنانچه حضرت زينالعابدين عليه السلام خطاب بحضرت زينب ميفرمايد كه شما عالمه غيرمعلمه هستيد ، پس تحصيلات در دنيا براي بقاء آن علم است نه اينكه انسان در اين دنيا علمي براي خود ايجاد ميكند و اگر در نهاد انسان علم نبود با اين اكتسابات عالم نميشد مثل اينكه اگر هيكل چوبي بسازي مانند يك حيوان و هر روز نان و گوشت در آن هيكل بريزي آخر حيواني نميشود براي اينكه از اول حيواني نبود پس اين طعامها كمكي است براي حيواني كه از اول حيوان باشد و خدا او را حيوان كرده باشد همچنين است اكتسابات علمي براي انساني است كه خدا او را انسان قرار داده و از ماده علم خلقت فرموده است لاغير ، و تفصيل زياده بر اين لازم نيست و همين قدر هم براي جواب جناب مقدس زيادي بود زيرا از اعتراضات ايشان كه بعد از اين ذكر ميشود پيداست كه اهل اين عالمي كه سخن ما در آن بود نيستند و وجود آن را منكرند و خود را از نفوس همين عالم اعراض جسمانيه ميدانند و ما هم اقرار ايشان را ميپذيريم و آنچه عرض شد براي ديگران بود .
گفتهاند : سؤال ( ٢ ) - نمره ١١ بالصراحه مينويسد ضروريات دين را غالب مسلمانان از روي خيال و شنيده بياصل اتخاذ نمودهاند و در جميع مسائل فهم خودشان [ص 101] را ضروري دين ميدانند نه از گفته خدا و رسول . . . و تا بحال كسي مسأله جنت و نار را مثل غالب مسائلي كه ما ميگوئيم نفهميده و ندانسته . آيا مسلمانان ديوانه ميباشند كه خيال باطل را ضروري و احدي ندانسته است كه جنت و نار چه هست و عقايد اكثر فاسد است يا آقا اشتباه يا نموده معين فرمائيد .
عرض ميكنم عباراتي كه در مقدمه بيان جنت و نار ميفرمايند و بمناسبت اسمي از ضرورت برده شده با ساير بياناتي كه در مقامات ديگر فرمودهاند بخيال جناب آخوند تناقض دارد كه در تناقضات خودشان شمردهاند آن را هم نقل ميكنيم و هر چه خداوند خواسته باشد جواب ميدهيم .
گفتهاند : نمره ١١ تناقض بيست و سوم صفحه صد و هشتاد و سوم سطر ١٣ جلد دويم : خلاصه غالب مسلمانان ضروريات دين خود را از روي خيال و فهم ناقص خود اتخاذ نموده نه از گفته خدا و رسول خدا - تناقض دارد ادعاي مطيع اسلام و علما و معتقد بضروريات مسلمين كه در كتب علما تدوين شده بودن با اين نسبت زشت كفرآميز يعني نعوذ بالله سفاهت بلكه جنون در باره مسلمانان گفتن چون ديوانه چيزي را خيال و بعد يقين پيدا نموده .
عرض ميكنم ما عين عبارت مولاي بزرگوار اعلي الله مقامه را كه در مقدمه بيان حقيقت جنت و نار فرمودهاند نقل ميكنيم تا همه كس بهبيند كه آنطور كه جناب آخوند تحريف كردهاند و معنيها از آن بيرون ميآورند نيست و اما نسبت جنون دادن العياذ بالله بيكي از علماي رباني بالاتر از آن نيست كه امثال اين معترض بشخص اول اسلام و پيغمبر آخر الزمان هم دادند وقتي كه مطالبي را فرمود كه نميفهميدند يا منكر ميشدند پس مانعي نيست كه بيكي از بندگان آن حضرت هم اين نسبت را بدهند و فعلا جوابي لازم ندارد و لكم في رسول الله اسوة حسنة [ص 102] و خداوند به پيغمبر صلي الله عليه و آله در اين مقام امر بصبر فرموده ، و اين است عين عبارت مؤلف (اع) فرمودهاند :